صفحه 1 از 3 123 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: آخرین بار کی ، کجا و چرا دلخور شدی؟

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    2,875
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    16 روز 14 ساعت 21 دقیقه
    دریافت
    34
    آپلود
    4
    گالری
    118

    آخرین بار کی ، کجا و چرا دلخور شدی؟




    سلام

    حتما این جمله به گوشتون آشناست که می گویند: « فلانی تا حالا آزارش به یه مورچه هم نرسیده. »

    اما من فکر می کنم همچین آدمی تو دنیای امروز ما وجود نداره یا اگرم هست خیلی نادر و کمیابه. در زندگی روزمره ی ما آدما گاهی اوقات جریاناتی پیش میاد که خواسته و یا ناخواسته دل یکی را از خودمون می رنجونیم.

    گاهی اوقات پی به اشتباهمون می بریم و با عذرخواهی کدورت ها را از بین می بریم ولی بعضی اوقات حق را به جانب خود می گیریم و حاضر نیستیم کوتاه بیاییم.

    حالا یه کم فکر کنید ببینید آخرین باری که کدورتی بین شما و هم صحبتتون پیش اومده کی ، کجا و سر چه موضوعی بوده؟

    بعد به ما بگید که آیا این کدورت خاتمه پیدا کرده یا اینکه هنوزم دلخوری ها ادامه داره و روابط شما سرد شده؟
    ویرایش توسط فاطمه ایمانی : ۱۳۸۸/۰۲/۱۵ در ساعت ۱۶:۲۲

    " خدا را در لحظه لحظه ی زندگی خود یاد کنید. "

    هر وقت نا امید از همه جا شدی بدون که کارت درست میشه.

    حدیث داریم به عزت و جلال خودم قسم که قطع میکنم امید بنده ای که به غیر من امید داره. امیدمون اگه گوشه دلمون به کسی باشه که کارمون را اون درست کنه خدا حاجت ما رو نمیده.

    ( برگرفته از سخنان حاج آقا مجتهدی )





  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    2,875
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    16 روز 14 ساعت 21 دقیقه
    دریافت
    34
    آپلود
    4
    گالری
    118




    آخرین بار دیشب بود که به خاطر کج فهمی خودم و برداشت اشتباهم از مزاح یک بزرگوار در کانون گفتمان قرآن از ایشون دلخور شدم و با رفتار بچه گانه ام باعث ناراحتی شون شدم.

    از ایشون عذرخواهی کردم و امیدوارم که من را ببخشند .
    دعا کنید که خدا هم من را ببخشه.

    " خدا را در لحظه لحظه ی زندگی خود یاد کنید. "

    هر وقت نا امید از همه جا شدی بدون که کارت درست میشه.

    حدیث داریم به عزت و جلال خودم قسم که قطع میکنم امید بنده ای که به غیر من امید داره. امیدمون اگه گوشه دلمون به کسی باشه که کارمون را اون درست کنه خدا حاجت ما رو نمیده.

    ( برگرفته از سخنان حاج آقا مجتهدی )





  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۸۸
    نوشته
    36
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    ناراحت بشم؟برای چی؟
    مگه ادم از دست کسی ناراحت میشه؟

    قبل از خطای دیگران نسبت به خودم اونها رو می بخشم
    اطراف من...


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۸
    نوشته
    4,583
    مورد تشکر
    21 پست
    حضور
    8 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    861
    آپلود
    199
    گالری
    331



    نقل قول نوشته اصلی توسط fateme.imani نمایش پست
    سلام

    حالا یه کم فکر کنید ببینید آخرین باری که کدورتی بین شما و هم صحبتتون پیش اومده کی ، کجا و سر چه موضوعی بوده؟

    بعد به ما بگید که آیا این کدورت خاتمه پیدا کرده یا اینکه هنوزم دلخوری ها ادامه داره و روابط شما سرد شده؟

    والله من از ناحیه دیگران خیلی سرم اومده وهنوز هم ادامه داره بیشتر هم به خاطر ایرانی بودنم توی کشور عربی است اونا میگن ما ایرانی ها فقیر و گدا هستیم و من طاقت شنیدن اینگونه حرفا رو در مورد ایران عزیز ندارم ...هر وقت هم موضوع از یادم میره که اونا رو ببخشم دوباره موضوع جدیدی در باره ایران دارن ...
    (( فکرش رو بکنید یه شب از من سوال کردن چرا احمدی نزاد کراوات نمیزنه ولباس شیک نمی پوشه مونده بودم بهشون چی جواب بدم ...)) برگشتم گفتم به خاطر تواضع اوست گفتن حرفت غلطه ....
    و خیلی وقتا هم از ایران گذشته به خاطر منکراتی که انجام میدهند و من اونا رو نصیحت میکنم از من دلگیر میشن و بد و بیرا بهم میگن ...نمیدونم اطرافیانم کی میخوان آدم بشن
    آرزو داشتم توی سایتی مثل سایت شما شرکت کنم تا هم صحبتهایم از دهانشون نور بباره که خدای خوبم این لطف رو در حق من کرد و منو با سایت شما آشنا کرد ...چون هیچ همزبونی که بخواد منو به خدا نزدیک و نزدیکتر کنه ندارم جز چند تا کتاب از استاد کریم محمود حقیقی که اونا فقط دوست من در شب و روزن

    آخی دلم خیلی پر بود ..

    ویرایش توسط ریحانه : ۱۳۸۸/۰۲/۱۵ در ساعت ۲۱:۵۶


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۸۸
    نوشته
    40
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    از خودم دلخور شدم
    بنده خوبی نبودم



  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۶
    نوشته
    2,483
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    22
    آپلود
    0
    گالری
    51



    بنام خدای مهربان
    جواب به این سؤال هم آسان است و هم سخت! حال چرایش بماند...

    نمی دونم حرف های پست در پیش رو چقدر با موضوع عنوان تاپیک همخوانی دارد، اما بنظرم جالب اومد بازگو نمایم. همیشه اعتقاد عمومهربون این بوده و هست که بچه های خانواده هر از چند گاهی بر دست والدینشان بوسه زده و دست در دست آنها بگذارند و درخواست حلالت نمایند! خواه ناخواه مواقعی حرکاتی از ماها سر خواهد زد که باعث رنجش خاطر آن عزیزان دل می شود و شاید که نه، قطعا آنها به روی خويش نخواهند آورد. اما...

    پسر عمه ی عمومهربون نصیحت می کرد تا والدینت زنده هستند قدر آنها را بدان، دیر زمانی خواهد رسید که بسیار بسیار دیر خواهد شد. تعریف می کرد: بچه بودم بعد از فراغت از بازی و شادی به خانه باز گشتم! دیدم مادرم در رختخواب خوابیده و علی الظاهر ناخوش احوال است! من بچه و اصلا متوجه این اوامر نبودم، مادر مهربانم هی می گفت: مادر.. میرزا! بیا چند دقیقه پیش من می خوام بیشتر ببینمت! محمد پسرم می خوام از نزدیک نیگاهت کنم....

    ولی من چه کردم بدون اینکه توجه ای به او شود و از فرط خستگی بازی کودکانه رفتم برای استراحت و خواب!! بمانند گذر ابر بهار سپیده سر زد و من از خواب بچه گانه چشم باز کردم! به ناگاه جمعیت انبوهی را در خانه مان رؤیت کرده که می گفتند: لا اله الا الله.. به عزت و شرف محمد لا اله الا الله.... آری مادر به زیبایی هر چه تمام تر خوابیده بود! دیگر مادر نبود! آه...


    اندوهناک، تازه وقتی نگاه می کردم ،هنوز کودک بودم،
    مادرم بود که در خانه کاهگل از نور لبریز صدایم می کرد:
    دیر شد پسر، چرا نمیری،
    انگار نمی فهمیدم چه می گوید، نمی دانستمش،کودک بودم هنوز،
    شب ها در خانه ای از جاودانگی پر، صدای لا لایی مادرم را به گوش کوچک خواهرم گویا می شنیدم،
    مرا دیگر گونه لا لایی می داد،
    شب را تمام می کردیم،
    صبح مرا با نفس های جنبش وار خودش، به سان رویایی در خوابی عمیق بیدار می کرد
    هنوز نمی فهمیدمش، کودک بودم
    و حال دیگر گونه شدم، گویا سال هایی بی جاودانه رقم خورد
    راه می رفتم با صدای او، می نشستم برای او، می نوشتم برای دست های سرد او، می گریستم برای نگاه شکسته در آغاز پایان او، می مردم هر روز برای گفتن یک بار لا لایی زیبای او،
    دیگر می دانستم، بزرگ شده بودم
    و انگار خسته تر در قصه ای بی گریز ، پایان را لمس می کردم،
    مادرم در بستر خاکستری بیمارگونه ای آشفته، با مرگ ملاصق بود
    انگار دیگر، تنها در شب بی آغازی دیگر، صدایی نبود،
    لا لایی نبود،
    انگار همه در سوگ غمناک شکستن صدایی مادرگونه ، سخت می گریستند
    مادر من هم نبود
    او هم به قصه ای در سرزمین پرپر یادی واژگون از سرخی بی دلیل، شب و روز را ترک گفته بود،
    مادر من هم به سایه ای بی آغاز، ما را ترک گفته بود
    او دیگر نبود تا که طنین نازک صدایش مرا بلرزاند به یادی ناب گونه،
    دیگر نبود که شکسته ترین و ناب ترین نگاهش را به دست تاریک و شک وار مردکی پر کینه و نفرت زا بیندازد ، تا که تحقیر شود
    دیگر نبود که بگوید: باز هم گفتند باید کار کنیم
    دیگر نبود تا که بگوید:باباتون رفته سفر، براتون سوغاتی میاره
    و هنوز فلسفه گریه اش را هنگام گفتن این حرف ها نمی دانم
    و خودم هم می گویم: بابامون رفته سفر، برامون سوغاتی میاره
    و انگار در غریبانه ای تاریک، دوباره مسخ می شوم
    دیگر هیچ نیست
    به فریادی سرخ وار از آتشی در درون ، فریاد می زنم:مادرم را می خواهم
    می خواهم برایم بگوید، مرا بزند، مرا با زور غذا دهد
    من مادرم را می خواهم
    می خواهم بگوید : دیر شد پسر، چرا نمیری
    انگار زمان دیگر با من قهر است
    هیچگاه نخواهد شد
    نخواهد شد که باغ سبزوار مادرم را دیگر بار ببینم
    نخواهد شد که دستهای سرد ش را آرام ببوسم
    نخواهد شد که در زمستان از خیال لبریز، آرام لباس تنم کند
    نخواهد شد که مرا ببوسد
    نخواهد شد که مرا در شب تاریخ ساز از دیروز خوش تر ، بغل کند و نگاهش را به من هدیه دهد
    دیگر هیچ هم نخواهد شد هیچ وار
    من مادرم را می خواهم
    مادرم خواب است
    آرام حرف بزنید
    مادرم خواب است
    مادرم خواب است
    ...

    ویرایش توسط Amoo Mehraboon : ۱۳۸۸/۰۳/۰۳ در ساعت ۲۳:۴۴


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۸
    نوشته
    44
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0

    نیشخند




    نقل قول نوشته اصلی توسط fateme.imani نمایش پست
    آخرین بار دیشب بود که به خاطر کج فهمی خودم و برداشت اشتباهم از مزاح یک بزرگوار در کانون گفتمان قرآن از ایشون دلخور شدم و با رفتار بچه گانه ام باعث ناراحتی شون شدم.

    از ایشون عذرخواهی کردم و امیدوارم که من را ببخشند .
    دعا کنید که خدا هم من را ببخشه.:doaa:

    وای . به این میگن یه آدم بسیار راست گو و خیلی خوب

    چقدر دلم واسه یه همچین تاپیکی تنگ شده بود . مرسی که ایجاد شد
    بزرگترین آرزوم، برگشت به زمانیه که بزرگترین غمم، شکستن نوک مدادم بود


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۸
    نوشته
    44
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    من آخرین باری که دلم شکسته شده
    برمیگرده به زمانی که 12 ساله بودم.
    دلیلش رو نمیتونم اینجا بگم
    به هیچ کس هم نگفتم . فقط من میدونم و خدا
    ولی تا حالا هم اون دل شکستگی یادم نرفته و هیچوقت هم نمیره . هر وقت هم یادش میافتم تو چشام اشک جمع میشه و تنم میلرزه . مثل همین الان .
    اون آدم رو هم هیچوقت نمی بخشم . چون خرد شدم اونجا (به قول بچه ها دل شکستن که خوبه ، ما کلا شکستیم)
    ویرایش توسط alitfis : ۱۳۸۸/۰۳/۰۳ در ساعت ۲۲:۲۷
    بزرگترین آرزوم، برگشت به زمانیه که بزرگترین غمم، شکستن نوک مدادم بود


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۸
    نوشته
    4,583
    مورد تشکر
    21 پست
    حضور
    8 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    861
    آپلود
    199
    گالری
    331



    عمو مهربون عزیز صراحتاً طاقت نکردم بقیه حرفاتون رو بخونم دلم پر شد ....بغض گلوم رو فشار میده ...:Geryan:

    نه نمیخوام بخونم ...من مادر ندارم ....



  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۷
    نوشته
    115
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    آخرین بار از خودم دلخور شدم چون باعث ناراحتیه فاطمه شدم....

    یا زهرا
    (س)


صفحه 1 از 3 123 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. +++کوچولو،مامانتو با بستنی عوض میکنی؟+++
    توسط hamid66 در انجمن عرفان ناب
    پاسخ: 5
    آخرين نوشته: ۱۳۹۰/۱۲/۱۳, ۱۱:۵۹
  2. رجعت با جسم مثالی یا واقعی؟
    توسط پر سوال در انجمن مهدویت و امام زمان در قرآن
    پاسخ: 4
    آخرين نوشته: ۱۳۹۰/۰۸/۱۴, ۱۶:۳۴
  3. دشمن و آخوند حکومتی؟
    توسط 5231 در انجمن ادیان و فرق در قرآن
    پاسخ: 32
    آخرين نوشته: ۱۳۹۰/۰۷/۲۲, ۲۲:۴۷
  4. پاسخ: 5
    آخرين نوشته: ۱۳۹۰/۰۷/۰۳, ۱۹:۳۲
  5. خلیج فارس یا خلیج ع/ر/ب/ی؟
    توسط لوتي در انجمن سایر موارد
    پاسخ: 35
    آخرين نوشته: ۱۳۸۹/۰۴/۲۲, ۱۳:۵۹

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود