|
|
|
1
|
||||||||||||||||||
|
عضو ثابت
![]() ![]()
![]()
|
به نام خدا
هدف از این پست اینه که با فضائل شاگرد امام جعفر صادق
و نظرات و دیدگاه اون بزرگوار در امر ترویج دین اسلام اشنا بشیم امیدوارم دوستان به برای بهتر به ثمر نشستن این هدف در این تاپیک کمکم کنند. یا علی مدد |
||||||||||||||||||
|
|
|
|
2
|
||||||||||||||||||
|
عضو ثابت
![]() ![]()
![]()
|
به نا م خدا
بهلول در نزد خليفه روزي بهلول، پيش خليفه " هارون الرشيد " نشسته بود . جمع زيادي از بزرگان خدمت خليفه بودند . طبق معمول ، خليفه هوس كرد سر به سر بهلول بگذارد. در اين هنگام صداي شيعه اسبي از اصطبل خليفه بلند شد. خليفه به مسخره به بهلول گفت: برو ببين اين حيوان چه مي گويد ، گويا با تو كار دارد. بهلول رفت و بر گشت و گفت: اين حيوان مي گويد: مرد حسابي حيف از تو نيست با اين" خر ها " نشسته اي. زودتر از اين مجلس بيرون برو. ممكن است كه : " خريت " آنها در تو اثر كند |
||||||||||||||||||
|
|
|
|
3
|
||||||||||||||||||
![]()
![]() |
روزي هارون الرشيد و جمعي از
درباريان به شكار رفته بودند. بهلول نيز با آن ها بود. آهويي در شكار گاه ظاهر شد. خليفه ، تيري به سوي آهو افكند ولي تيرش به خطا رفت و آهو گريخت. بهلول فرياد زد:" احسنت. " خليفه بر آشفت و گفت: مرا مسخره مي كني ؟. بهلول گفت : " احسنت " من براي آهو بود، نه براي " خليفه". |
||||||||||||||||||
|
|
|
|
4
|
||||||||||||||||||
|
عضو ثابت
![]() ![]()
![]()
|
الاغ عمرش را به خليفه داد
بهلول روزي پاي بر جاده اي مي گذاشت. كاروان خليفه ( هارون الرشيد ) با جلال و شكوه و آشكار شد. خليفه خواست ، با او شوخي كند. گفت : موجب حيرت است كه تو را پياده مي بينيم ! پس" الاغت " كو ؟ بهلول گفت: همين امروز عمرش را داد به " شما." |
||||||||||||||||||
|
|
|
|
5
|
||||||||||||||||||
|
عضو صميمي
![]() ![]()
![]() |
ریا کاری
روزی دید که آقایی دارد مسجد می سازد. بهلول بالای سردر مسجد نوشت: «مسجد بهلول»؛ صاحب مسجد به بهلول گفت: چرا این کار را کردی؟ بهلول گفت: تو مسجد را برای خدا ساختی، حالا به اسم تو باشد یا اسم دیگری، چه فرقی می کند؟ گفت: من زحمت کشیدم، من این مسجد را ساختم، حالا به نام دیگری تمام شود؟ رفت نام بهلول را پاک کرد و نام خودش را نوشت. بهلول گفت: معلوم شد که برای خدا مسجد نساختی!. http://teletext.irib.ir/UserPages/ta...0/Default.aspx |
||||||||||||||||||
|
|
| تشكرها 10 |
|
|
6
|
||||||||||||||||||
![]()
![]()
|
بهلول و داروغه داروغه بغداد در بين جمعي ادعا مي كرد تا به حال كسي نتوانسته است مرا گول بزند . بهلول در ميان آن جمع بود ، به داروغه گفت : گول زدن تو كار آساني است ، ولي به زحمتش نمي ارزد . داروغه گفت : چون از عهده بر نمي آئي ، اين حرف را ميزني . بهلول گفت : افسوس كه الساعه كار خيلي واجبي دارم ، والا همين الساعه تو را گول مي زدم . داروغه گفت : حاضري بروي و فوري كارت را انجام دهي و برگردي ؟ بهلول گفت : بلي . همين جا منتظر من باش ، فوري مي آيم . بهلول رفت و ديگر بازنگشت . داروغه پس از دو ساعت معطلي ، شروع كرد به فرياد كردن و گفت : اولين دفعه است كه اين ديوانه مرا اين قسم گول زد و و چندين ساعت بيجهت من را معطل كرد و از كار انداخت . |
||||||||||||||||||
|
|
|
|
7
|
||||||||||||||||||
![]()
![]()
|
ارزش هارون الرشيد از نظر بهلول روزي هارون الرشيد به اتفاق بهلول به
حمام رفت. خليفه از بهلول پرسيد: اگر من غلام بودم چقدر ارزش داشتم؟ بهلول گفت: پنجاه دينار. هارون بر آشفته گفت: ديوانه ، لنگي كه به خود بسته ام فقط پنجاه دينار است. بهلول گفت: منهم فقط لنگ را قيمت كردم . وگرنه خليفه كه ارزشي ندارد. |
||||||||||||||||||
|
ویرایش توسط Fatima.Jahromi : ۱۳۸۸/۰۲/۲۱ در ساعت ۱۱:۲۲ قبل از ظهر |
|||||||||||||||||||
|
|
|
|
8
|
||||||||||||||||||
|
عضو ثابت
![]() ![]()
![]()
|
ابلهي از بهلول پرسيد :
آدمي را طول عمر چقدر باشد؟ بهلول گفت: آدمي را ندانم . اما تو را طول عمر بس دراز باشد.....! |
||||||||||||||||||
|
|
| تشكرها 5 |
|
|
9
|
||||||||||||||||||
|
عضو ثابت
![]() ![]()
![]()
|
همنشيني با همنوعان
شاعري تازه كار كه تظاهر به احساس مي كرد گفت: دلم از آدميان گرفته است....!!!!!! بهلول گفت: پس برو با " همنوعانت " بشين....!!!!! |
||||||||||||||||||
|
|
| تشكرها 7 |
|
|
10
|
||||||||||||||||||
|
عضو ثابت
![]() ![]()
![]()
|
خليفه شدن بهلول
هارون الرشيد از بهلول پرسيد: دوست داري خليفه باشي؟ بهلول گفت: نه. هارون پرسي: چرا؟ بهلول گفت: از آن رو كه من به چشم خود تا به حال " مرگ سه خليفه " را ديده ام ، ولي تو كه خليفه اي ، " مرگ دو بهلول " را نديده اي. |
||||||||||||||||||
|
ویرایش توسط ازاد : ۱۳۸۸/۰۳/۱۷ در ساعت ۱۱:۲۳ قبل از ظهر |
|||||||||||||||||||
|
|
![]() |
| برچسب ها |
| داستانهای آموزنده |
|
|
| کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان) | |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | امتیاز به این موضوع |
موضوعات مشابه
|
||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ | آخرين نوشته |
| داستان هایی برای همسران"نامه دختر کم توقع به همسر آینده اش" | مونس | همسر داری | 18 | ۱۳۸۸/۱۲/۲۲ ۰۸:۳۲ قبل از ظهر |
| آیا مسلمانان در فتوحات اسلامی کتابخانه ها را به آتش کشیدند؟! | مرصاد | مكان ها ، اشخاص و سرنوشت آن ها در قرآن | 3 | ۱۳۸۸/۱۲/۲۱ ۱۲:۴۰ قبل از ظهر |
| داستان های اموزنده از حضرت یوسف (ع) | طلوع1 | حکایات و خاطرات قرآني | 10 | ۱۳۸۸/۰۶/۱۶ ۰۲:۴۳ قبل از ظهر |
| یوسف قرآن | reza007 | ترجمه و تفسير | 0 | ۱۳۸۷/۰۹/۶ ۰۵:۰۷ بعد از ظهر |
| الميزان و قصص پيامبران(ص) | ناصح | ترجمه و تفسير | 0 | ۱۳۸۷/۰۷/۱۱ ۱۰:۱۸ قبل از ظهر |