جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: تقديم به مادر گمنام شهداي گمنام

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۸۸
    نوشته
    37
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    تقديم به مادر گمنام شهداي گمنام




    و باز دوباره فاطمیه.
    و باز دوباره کوچه‌های بنی‌هاشم.
    و باز دوباره شب‌های غریب مدینه.
    نمی‌دانم چه سرّیست در فاطمیه، که زبان و قلم را در انتقال احساس‌های فاطمی قاصر می‌کند.
    وقتی به فاطمیه فکر می‌کنم، کلماتی در ذهنم شکل می‌گیرد؛
    ولایت،
    ایثار،
    غربت،
    مظلومیت،
    شهادت،
    و واژه‌ای حزین؛... گمنامی.تقديم به مادر گمنام شهداي گمنام
    و این واژه حزین، مرا به یاد گوشه‌ای از بهشت روی زمین می‌اندازد؛ قطعه شهدای گمنام.
    شهدایی که با تأسی از مادر پهلو شکسته‌ی خویش، گمنامی را برای نام و نشان خود برگزیده‌اند.




    در قطعه شهدای گمنام، بارها مادران و پدران و همسرانی را که گذر عمر و داغ فرزند یا همسر، قامتشان را شکسته است دیده‌ام.
    منتظرانی که هنوز چشم انتظار تکه استخوانی و یا حتی پلاکی از عزیز خود هستند و پریشان احوال از اینکه مزاری از عزیزشان ندارند تا موقع دلتنگی و سختی و غم زمانه برایش دردلی کنند و آرامش یابند.
    و سلام عالم و عالمیان بر گمنام‌ترین حقیقت هستی، مادر همه شهیدان گمنام، زهرای مرضیه (سلام الله علیها).




  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    2,875
    تشکر:
    1
    حضور
    16 روز 14 ساعت 21 دقیقه
    دریافت
    34
    آپلود
    4
    گالری
    118



    دو سال قبل از سفر مشهد برمي گشتيم. نزديک نيشابور کنار يه مسجد توقف کرديم تا نماز مغرب و عشاء رو بخونيم. مسجد علي بن موسي الرضا عليه السلام که البته نصفش حسينيه بود.


    وقتي نماز مغرب رو خوندم. چشمم افتاد به عکسي که روي ديوار سمت راست مسجد نصب شده بود. احتمال دادم اون عکس متعلق به کسي باشه که مرحوم شده و بستگانش اين مسجد را به نامش ساختند. يه فاتحه خوندم و نثارش کردم. نمي دونم چي شد که اصلا حالم عوض شد. يه جور ديگه اي شدم. بغض سنگيني راه گلوم را بست. فضاي معنوي خاصي رو اونجا احساس کردم. دوست داشتم با خداي خودم درد دل کنم. زار بزنم و ازش طلب مغفرت کنم. ديديد بعضي وقتا شب هاي احياء چه حالي به آدم دست مي ده. من اونجا يه همچين حسي داشتم. خودم هم نمي دونستم چرا اينجوري شدم. دوست داشتم تو مسجد بمونم. ازش بيرون نيام. دوست داشتم اين احساس همينطور باقي بمونه و از دستش ندم.


    خلاصه بعد از خوندن نماز از مسجد بيرون اومدم. هنوز تو فکر حال و هواي درون مسجد بودم که چشمم به سر در مسجد افتاد. نوشته بود: « هديه به پسر شهيدم علي حاجي ميرزايي ».


    همين موقع بود که نگاهم افتاد به پنج تا قبر. رفتم جلو. درست حدس زده بودم، کنار مسجد، مزار پنج شهيد گمنام بود.

    تقديم به مادر گمنام شهداي گمنام


    16 ساله، 17 ساله، 19 ساله، 21 ساله، 25 ساله. پنج تا گل کنار اون مسجد آرميده بودند و من بعد از خروجم از مسجد متوجه حضورشون شده بودم. تازه فهميدم چرا تو مسجد اون فضاي معنوي را خيلي خوب حس کرده بودم. دقيقا همون حسي که وقتي به گلزار شهدا مي رفتم را داشتم.


    کاش قدر اين گل هاي پرپر که در لحظه لحظه زندگيمون سهم دارند را بدونيم!


    چقدر ما غافليم و اونها به ياد ما. هر از چند گاهي که غرق اين دنياي مادي با همه زر و زيورش مي شيم، همين شهدا هستند که به ما تلنگر مي زنند که پاشو! چشمانت را باز کن. نکنه يادت بره که به ما مديوني؟! نکنه فراموش کني اين آرامش و امنيتي که توش غرق شدي نتيجه خون پاک ماست؟!


    التماس دعا

    ویرایش توسط فاطمه ایمانی : ۱۳۸۸/۰۳/۰۱ در ساعت ۱۷:۰۳

    " خدا را در لحظه لحظه ی زندگی خود یاد کنید. "

    هر وقت نا امید از همه جا شدی بدون که کارت درست میشه.

    حدیث داریم به عزت و جلال خودم قسم که قطع میکنم امید بنده ای که به غیر من امید داره. امیدمون اگه گوشه دلمون به کسی باشه که کارمون را اون درست کنه خدا حاجت ما رو نمیده.

    ( برگرفته از سخنان حاج آقا مجتهدی )




  4. تشکرها 2


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود