جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    33
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    1

    نیشخند خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن




    نقل قول نوشته اصلی توسط Masoomi نمایش پست
    سلام بر همه دوستان گرامي
    هر چي مي كشم از اين بمب اتمه از وقتي امور به دست اون سپرده شد آب خوش از گلوم پايين نمي ره تا ميام حرفي بزنم ياد هيروشيما ميافتم من ميگم اگه اينو از سايت بيرون بندازيم سايت چندين برابر سبك ميشه ! نظر شما چيه ؟ يكي نيست بهش بگه آخه هر مديري حكم انتصاب مي زنه ؛ زوري كه نمي شه همكار شد !!!!! آواتارش رو نگاه كنيد !!!!!
    بذارید حتی قبل از اینکه سلام بدم! آخیش از دست رئیس کبیر بدک نبودا

    خب! حالا سلام!! همه بگین علیک سلام
    بابا خرابکاری هیروشیما واسه خاندان ما نبود! اون برای چندین نسل از قبل ما بود!! حدودا مال زمانای چنگیز خان مغول

    معشومی!! معشومی!! (اگر می بینید نمی تونم درست تلفظ کنم بخاطر اعتیاد!!! البته از نوع اینترنتش ) تو دیگه چراااااااااااااا چرااا میخوای منو از نون خوردن بندازی (نه اینکه تا حالا اینطوری بوده :redface حالا که چراغ سرور، گاز سوز شده این حرفو می زنی!! یادت اون موقعایی که چراغ، نفتی بود!! چقدر یخ حوض شکستم و چقدر مس ساییدم تا نفت می آوردم مبادا فتیله انجمن کم سو بشه!!!

    بازم بابا مگه من چند کیلوم که با انداختن به بیران سایت سبک بشه!! اما قول میدم رژیمبگیرم تا سایت سبک تر بشه! باشه! یعنی میشه! باشه! فک کنم این فکر بیتر باشه! مگه نه!! باشه! میشه! چرا نشه! میشه! باشه!

    کی گفته من زورکی شدم همکار مدیر فنی این قبای دوخته ای بود که تنها مناسب تن ما درآمد!!!!!!

    همکار مدیر فنی: بمب اتم

    گلی گم کرده ام در باغ هستی/خودت رو لوس نکن اون گل تو نیستی

  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    33
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    1



    قابل شوما رو نداشت

    خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن

    نمونه ای از جذبه همکار مدیر فنی
    ...
    هان ای دل بیدار آگاه باش خاندان فعلی ما همگی صلح طلب است

    گلی گم کرده ام در باغ هستی/خودت رو لوس نکن اون گل تو نیستی

  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    33
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    1

    پرسش




    السلام علیک ایها الأخوان و الأخوات

    این است نمونه ای از زحمات همکار مدیر فنی زمان غیبت (گفتن 16 ساعت ولی بیشتر شد) تمامی بزرگواران. و این هم اعتراض مستر بمب است بخاطر عدم توان شرکت در همایییییییییییش. این هم میشه گفت نمونه ای دیگه از اعتراض هستش! تا سه نشه بازی نشه و این هم . برادران و خواهران حزب اللهی من چه گناهی کردم که شدم همکار مدیر فنی سایت! بابا منم نیاز به تفریح و سرگرمی دارم! پیشنهاد میدم دوباره همین جمعه یه همایش دیگه بذارید تا من هم بتونم حضوری آتشین داشته باشم فقط حواستون باشه برای تقدیر و تشکر به من حوله ندین . آقای مدیر سایت من شخصا از شوما نام بردم! داد من رو از این م ع ص و م ی بگیرید! دیگه چقذه دود چراغ بخورم و استخوان در گلو بمانم... این هم بماند؟! امان از دل بمبی.......

    دیشب حین خوردن دود چراغ مذکور! یهویی رئیس کبیر اومد و گفت عیزم چقدر تو خوبی! من اگر تو رو نداشتم چه جوری می خواستم همایش برم و ایراد سخنرانی کنم! چه جوری از مسیر تهران تا قم رو تو مینی بوس بچرتم

    خلاصه و مخلص کلوم! بهم گفت شاید نتونستی بخاطر من هماییییییییش بیایی ولی بیا این حوله برای تو !!! حووووووله؟؟!!
    خدااااااااااااااااااا معصومی رو از من بگیر اما حولمو نگیرررررررر
    مزایای چند از حوله را می خوانید:

    1. نیاز به توضیح ندارد
    2. شعف بعد از گرفتن حوله
    3. هضم نکردن...
    4. شما نظر بدین!
    5. ...
    6. درک عمق فاجهه
    7. نمونه ای دیگر از درک عمق فاجهه
    8. تعویض حوله با حوله حسن دلاور بخاطر رنگ آن
    9. بی خیال بابا... عشق است حولهههههه

    10. این بیتره!!!!!!

    همکار مدیر فنی: بمب اتم

    گلی گم کرده ام در باغ هستی/خودت رو لوس نکن اون گل تو نیستی

  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    33
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    1



    آب علیکم و رحمة الله (البته به سبک آق لوتی)

    حاج لوتی رخصت...... خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن
    بحث احتیاط و موتاد و محتاط شد! ایضا ما هم چند خطی از گرفتار شدنمون رو بنویسیم...... خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن

    دقیقا یک صبح پاییزی که چشم باز کردیم و هی از بی حوصلگی خمیازه می کشیدیم و بدلیل عدم اعتیاد به مواد فارومی خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن می زدیم، زنگ تیلیفمون به صدا و یه لحظه صدای آی لاویو وحشتناک (معصومی) اومد! گفتش عیزم چه خبر؟ خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن چیکارا می کنی؟! گفتیم هیچی ی ی خسته هستیم فجیع اونم از نوع بی کاریش! شوما کاری! چیزی! همکار انجمنی! خبر مبری ندارید! خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن

    ندا آمد: کمی تأمل لازم است!!!! تو اون وضعیت کرختی و کم حوصلگی خواستیم بگیم! بشین بینیم بابا! کله صبحی (1.5 بعدظهر) شوخیت وزیتی!!! اما باز ندا آمد: ای بمبی من! تو برگزیده شدی! بله برگزیده! بعنوان همکار افتخاری مدیر فنی سایت کانون گفتمان قرآن. منم حساس س... خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن

    به محض شنیدن خبر فوق دهنه باز شد خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن نه از روی شادی که بازم از روی کسلی و شل و ولی! (اما خب این زمانی بود که هنوز خمار بودیم) اما وقتی درست قضیه رو هضم کردیم، مثل کفترقرقی پریدیم و گفتیم ایوول!! فروم کانونی و بچه هاش رو عشق است! همونی که سعیدجون مدیرش بیده! به به ! به به چه شود! آخ جووون انجمن سعید اینااا....! خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن

    آماااااااااااااااااا دیگه کانون اون کانون روزای اولش نیست که نیست! اصرار هم نکیند که فایده ای نداره! آقا نیست به چه زبونی بگم! خانم نیست که نیست! (حیف) بد دوره و زمونه ای شده، بچه ها شکلات می خورند! جوونا پراید سوار میشن! پیرها هم که پفک!!!. شوما بگین واقعا دوره آخر زمونه نشده؟؟؟ بخواد اینجوری بیزره من آخرش میرم موتاد به چیز دیگه میشما! خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن اگر دیدین فردا از صفحه مدیریت کل بجای سر و سامون دادن به کارای فنی بوایی میاد! نگین چرا و به چه علت؟؟؟ از ما گفتن بود.

    آیییی آیییی (شیرازی بخونید)
    یکی درد و یکی درمون پسندد / یکی فروم دیگه و بمبی اسک قرآن پسندد
    مو از درمون و درد و وصل و هجرون / پسندم آنچه معصومی پسندد
    خوشا آنانکه مدیر سایت یارشان بی / دیگر هیچ غصه ای ندارند و اساسی حال کارشان بی
    خوشا آنانکه دایم در صفحه کنترل مدیریت کل اند / ساخت فلش چت جدید و زور شافی بازارشان بی
    به صحرا بنگرم معصومی ته وینم / به دریا بنگرم نمی دونم چرا بازم ته وینم
    بهرجا بنگرم کوه و حسن و دشت / نشان روی لوتی ته وینم

    آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه................ خف حالا یکم بیتر شد.....................................!

    الآن می خوام اردات قلبی رئیس الرؤسا، نفس المهموم، نوشابه انرژی زا، مغز فندق، غلمان، کارت سامان، آی من به تو فداه! تو به من فداه و مخلص کلوم ای شفتالو! آلبالوووو، خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن معصومی دلاور پیرو خط رهبر به امام را برای شما کاربران قرآن دوست تعریف کنم. گرچه شاید خودش اصلا راضی نباشه! ولی خوب رئیس تا کی می خوای مثل من گمنام بمونی!!! پس بزار شمه ای از کراماتت رو برا ملت اسکی بیان کنم.... یه روز که با کمک هم داشتیم فلش چت جدید رو تعریف می کردیم و کم کم ایشاالله کرکره اش میاد بالا، یهویی یه نگاه به من کرد و دوباره به مانیتور! واز یک نیگاه به من، مجددا رایونه! بهش گفتم چی شده بیده جیگر، لوزالمعده، کلیه، زخم اثنی عشر، روده بزرگ بعدشم کوچیک، کیسه صفرا و اصلا کلهم امشاح و امحای من.! دوباره کی اوقاتت رو تلخ وَکرده؟؟ آقای... یا... شایدم... بوده!! اصلا آدرس بده برم درب خونشون یه انفجار از خودمون ول کنیم خفن خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــنتا حواسشون رو جمع و جور کنند! اما گفت نه الهی من به تو فداه.! خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن می خوام با اجازه ات خاطره ای از دوران کودکی و اردات قلبی خودمو به امام برات تعریف کنم. بزار کمی استراحت کنیم آخه چقذه کار چقذه اطاعت کردن فرامین سعیدجون! خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــنبخاطر اصلاح الگوی مصرف رفت برقا رو هم خاموش کرد و بجاش یه چراغ نفتی آورد و اونوقت گفتیم خف بنال! ببخشید بفرانید. خلاصه شروع کرد گفت اون موقع ها که بچه بودم بابام وقتی خرید داشت من پیش قدم می شدم برا خرید خونه! و بهش میگفتم حتما از اون اسکن هایی بهم بده که تصویر امام روش مزین شده بود! کم کم و همینجوری که بزرگ و بزرگ تر می شدم ارادت قلبی من هم حالت تصاعدی بخود می گرفت چراکه از صد تومنی الآن به هزار و دو هزار و جدیدا پنج هزاری رسیده!!! خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن اما این عشق آتشین منو به حال خود رها نکرد تا جایی که الآن اول هر برج و ماه نمیزاره که تو خونه بند بشم و مثل آهن ربا منو به طرف خودش یعنی حلقه زدن دور و بر میزهای م- ف می کشد و بمانند پروانه وار و وش دور مقسمین پر می زنم.... بعدشم رو کرد به منو گفت تو چی! تصویر امامی دوس داری؟ اگر داری اونوقت چقذه................. راستی تا اردات قبلی رئیس تموم بشه تا دلتون بخواد دود چراغ خوردیم! شنیدین میگن افرادی که به جایی رسیدند دود چراغ خوردند، شده حکایت من و دلبر!!! فقط خدا رو صد هزار مرتبه شکر که این وسط طبع شعرش وا نشد! و الا بنا بود سکوتی پر از درد را برایمون بسرایید!!! حالا بیا و جمعش کن... خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن

    به هر حال زمانی که روزهای دور از کانون به سر می بریم جدیدا آنتی عدم دسترسی اسک قرآن
    می ندازیم بالا و اساسی می ریم تو حس س س. خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن

    خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــنآخر کاری چنتا دعا می کنم شما هم بلند کلیک کنید:

    خدایا چیپس و پفک رو از من بگیر اما معصومی رو نگیر
    خدایا وقتی بمبی میره خیابون بخوره زمین معصومی بره هوفا
    خدایا سعیدجون و معصومی رو واسه هم نگه دار تا لن يفترقا حتّى يردا علىّ الحوض الکوثر

    اگر دیدین جوانی بر درختی تکیه کرده بدانید اسک قرآن نرفته است و گریه کرده

    با ایزه و خوش بیزره رفقا خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن

    گلی گم کرده ام در باغ هستی/خودت رو لوس نکن اون گل تو نیستی

  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    33
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    1



    خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــنخاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــنخاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن
    سلام سلام صد تا سلام به همگی خوبان کانون قرآنی!

    چییییییی داشش! تعطیلی خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن اسک! واسفا! وایلا!!!

    خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن

    همه با هم زنده باد اسک قرآن

    اول! من بر خلاف نظر شووما (روم به دیفار! شرمسارم) بجای کم کردن اعتیاد به اسک قرآن دارم بیشتر و بیشترش هم می کنم! ولی یه آماا داره اینکه هر روز هم مطلب بیتر و پربارتر فرا گیرم و هم سؤالات و شبهات خودمو از طریق پست و تاپیک مطرح نموده و منتظر جواب کارشناسان باشم. جاان بمبی نه جاان بمبی کووجا فرومی به این باحالی با بچه های صمیمی و مدیران متواضع و کارشناسان باسوات پیدا می کنی؟؟؟ باورتون میشه بمبی از مثلا 500 انجمنی که بوده باشه 501 یکیش رو عضو هستش و حتی تا مدیر ارشدم پیش رفت اما هیچ کدومش نتونسته مث اسک (الهی من بشم اسک رو) منو تو خودش با تمام حرف و حدیث هاش نگه داره!!! اینجاست که باید یاد اون نوشته ای که پشت خوش رکاب ها می نویسند افتاد که فقظ خدا!! چراکه والی اصلی این انجمن صاحب قرآن است و بس. خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن


    دویم! این اسک بد جور روی روح و روان بمبی اثر گذاشته، تا جایی که الآن Hp خونمون شده اسک! قند و عوره و چربیمون شده اسک! ای اسک همه بهانه از توست (به سبک لوتی ها بخونید) گفتم خون! پس اگر موافقین مجددا یه خاطره از خودمو و رئیس جان (معصومی) ول کنیم! وکیلم... خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن

    سیم! یه روز رئیس پیامک داد و نوشته بود: عیز! خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن مجددا عیز!! خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــنمیای بریم کوه! کدوم کوه، همون کوهی که آهو داره آی بله!! ببخشید یه لحظه گاتی پاتی شد. بله نوشته شده بود میای بریم سازمان انتقال خون خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن برا ثواب که نه( خواهشمندم زیر 18 سال جمله قبل رو نخونند! بد آموزی داره) برا اینکه لااقل سلومتی خودمون تضمین بشه خون بدیم! گفتیم به به! به به! رئیس و دوری از گفتمان و سعیدجون و ووو! باشه بزن بریم دارمت اساسی. راه افتادیم حالا این وسط و در اثنای راه اینکه می گفت سعیدجون هم دیگه ما رو خسته کرده! این بنده خداها چیکار کردند که آدرس آی پیشون رو باید ببنیدم! خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن خسته شدیم از بس در جواب کاربرا و در جواب خصوصی هاشون کلی گویی کردیم، را اصلا و ابدا نگفته و نخواهم گفت! گفتیم ای بابا کووجای کاری رئیس قشنگه ما یه روز اومدیم کلی نکته از تراوشات ذهنمون ول کردیم و منتظر جواب بودیم که بطور غیر منتظره فقظ یک حرف در جواب اون همه صحبت ارسال شده بود "و" بله فقط واو یعنی با یک حرف قبل و بعد از دو جمله ربط داده شده بود بهم، دقیقا مصداق بارز و کامل اصلاح الگوی مصرف البته در حروف (به این میگن خلاقیت از خود پراندن). همانطور که می رفتیم یه بابایی دست بلند کرد و گفت قم (آخه رئیس خارج شهر، ویلا زندگی می کنه) یه لحظه شک و وهم برمون داشت!! گفتیم حاج رئیس (ع) قم دوتا نقطه داره یا سه تا؟؟ رئیس گفت گُم که اصلا نقطه نداره.. راستی یه پیشنهادم داد گفت: از فردا می خوام به کاربرا بگم زین پس به جای @ بگویید: ای دورت بگردم!! چطوره؟؟ گفتیم ای کلک تازگیا خیلی بلا شدیا جیگر بخون! الهی موش گازت بگیره بلااا. خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن
    بیذریم......................... خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن

    رسیدیم سازمان انتقال خون! اول رئیس نشت رو تخت و آستین رو زد بالا، العیاذبالله یکی از آبجی های سازمانی با کیسه اومد که از رئیس خون بگیره! که رئیس گفت: آبجی کیسه دیگه چیه؟! شیلنگ بیار به همه خون برسه!!!!!!! خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــنما که نظاره گر این جانفشانی رئیس جان بودیم واقعا متحیر ماندیم چه بگویم الا: ایوول رئیس! دمت گرم وحشتناک! سلامتی سه کس: زندونی، غریب و بی کس! حقا که در این مدت نشناخته بودمت. خلاصه عملیات خون گیری شروع شد ولی هنوز یک دهم خون از رئیس گرفته نشده بود که از حال رفت ت ت خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن ما هم ایضا با دیدن این صحنه دهشت بار شروع کردیم به آه و ناله و فغان شیون که: آی بچه ی مردمو کشتند! ای خدا حالا من چه جوری جواب سعیدجون را بدم! وااسفا این بزرگترین ثلمه (شکاف) در اسلام است! آی روله! روله جان! معصومی از دست رفت! بدرود اسک قرآن برای همیشه! بدرود صفحه مدیریت کل! (چه حکمفرمایی که اونجا نمی کردیم) بدرود... خدااااااااااااااااااااااا ااااااا نههههههههه خدااااااااااااااااااااااا اا. (دقیقا مث کارتونای بچه ها اشک از دو طرف چشم ها می پاشید بیرون) همین وسطا بود که آقا و خانم دکتر اومدند و گفتند چی جناب بمب! برادر مسلمان از شوما بعیده! این کارای جلف و زننده چیه از خودتون ول می کنین! کمی آرام تر، سنگین و رنگین باشین دقیقا بمانند بعض مدیران اسک! دهه! رئیس شما کمی ضعف کرده و از هوش رفتند! فقط همین، این که جای نگرانی نداره! الآن خودمون دوباره درستش می کنیم. خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن بله دیگه چه میشه کرد این عشق الهی است! حق لامتناهی است! بازم ببخشید دوباره همه چی قاتی شد!! این عشق آتشین بمبی و معصومی رو! هیش کاریش نمیشه کرد. دکترا شروع به کار شدند و چهار واحد (کیسه) خون بجای اون یک دهم خون گرفته شده تزریق کردند تا رئیس دوباره برگشت و زمانی که به هوش اومد مجددا بدون اینکه اصلا خودش رو ببازه رو کرد به پرستار و گفت: آبجی دیگه کسی خون نمی خواد..... بله!! خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن

    حالو شوما بگین من چه جوری بدون اسک و رئیس اوقات بیزرونم!!!
    بخاطر همنشینی با رئیس جان طبع شعر بمبی هم وا شده ببینید خوب بیده! با این تفاوت که من تو خط مت و راه سهراب هستم: خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن

    زاغكی بر درختی نشسته بود و چيز برگر می خورد. روبهی آمد و گفت: ايوول، چه بالی، چه دمی، عجب تريپ سياه خفنی، مشكی رنگه عشقه، يه آواز بخون حال كنيم! زاغک ساندويچش را زير بغلش زد و گفت برو بچه من خودم كلاس پنجمم. خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن
    خدایا هدایتمون کن! که خودمونم دیگه خسته شدیم! خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن


    گلی گم کرده ام در باغ هستی/خودت رو لوس نکن اون گل تو نیستی

  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    33
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    1



    سلااااااااااااااااام بر نونهالان باغ زندگی

    خدمت آبجی و داش های گل و گلاب کانون گفتمان باتوجه به عنوان موضوع تاپیک الآن می خوام یه قصه ی کاملا واقعی البته با چاشنی مربوطه را برایتان تعریف کنم که مث باقلوا با لباتون بازی کنه!!! چند هفته پیش اهل و عیال را با ایزه رفقا بردیم مشهد اردهال کاشان، نیاسر و قمصر!!! خف چرا اینجوری نیگاه میکنین به ما نمیاد دارای زن، بچه و زندگی باشیم! بابا ایول به این مرامتون آخه ما مگه چمونه، از رئیس ایناا (معصومی) که کمتر نیستیم........

    توی شهر قمصر نمایشگاهی الم کرده بودند با نام "نمایشگاه بزرگ زنده مارهای سمی و غیر سمی"! بسی جالبناک بود انواع و اقسام مار با نام های: مار شاخدار، افعی کبری، مار شتری، مار آبی، آتشی، یله مار، مار سیاه، افعی پلنگی، افعی خاتونی، کفچه مار، مار جعفری، مار کبری، ووو وجود داشت! پیتون با وزن 25 کیلوگرم!!! در این میون مار بوا با وزن تقریبی 40 کیلو گرم نیز بود. الآن بخودتون میگین خب این چه ربطی به ما داره!!! اما نه! هرگز نشه فراموش قضاوت عجولانه بشه فراموش. الگصه (این کلمه رو به زبان رئیس ادا کردم) حین تماشای مار بوا یه لحظه به شدت عصبی و ناراحت و غمگین شدیم!!!!!! کمی فکر کرده اونوقت: یه لحظه مسؤول نمایشگاه را صدا زده و گفتم: آقای داش می بخشید میشه تشفیف بیارین! طرف اومد! گفت مشکلی پیش اومده جناب بمب؟ بهش گفتیم داش ایوول به این غیرتت! زِکی! ما رو بگو اومدیم کووجا برا سیاحت و تفریح! آخه نالوطی شوما چرا فقط مار بواا رو آوردین پس مار مواا چی؟؟؟؟ زرشک....... مگه حرف پیر و مراد جماران را که فرمود از دامن زن مرد به معراج می رود را نشنیدی؟! در این میون زندگی (عیال) فرمودند بیا بریم و شر درست نکن!! گفتم شر چی بید زندگی جاان! بذار طرف رو ملتفتش کنم چه اشتباه فاحشی مرتکب شده.

    خلاصه دیدیم نه انگار طرف نمیگیره سریع آستین رو زدیم بالا و بازو رو نشونش وزیتی و گفتیم حالا بخون! گفت چی؟ گفتیم پیچ پیچی! نوشته روی بازو رو زود، تند، سریع هجا کن! گفتش می خوام بخونم ولی بد جور بد خط هستش! گفتیم لا اله الا الله شیطونه میگه تیلیف بزنیم به حاج لوتی بیاد درب مغازشون رو برا همیشه کمپلت تعطیل کنه بره پی کارش! یالا طفره و حاشیه نرو بخونش تا ملت نریختند. کم کم تونست بخونه! آره جونم نوشته شده بود: رفیق بی کلک مادر (آخه بعضی باباها کلک میزنن و میرن یکی دیگه هم میگیرن) مجددا گفتیم بابا درسته سال اصلاح الگوی مصرفه اما بنا نبوده و نیست که مواا را از صحنه روزگار خط بزنیم!! والا. آخه جیگر بخون مگه نمی دونی زندگی با جفتشون (بوا و موا) زیباست و با نبود یکیشون زندگی مث موتور گازی و با وجود هردوشون ماشین لباسشویی تمام اتوماتیک دیجیتالی هست!! بابا ایوول! ایوول به این مرام و معرفتت داش. حیف که رئیسم نبید و الا با دیدن این صحنه دلخراش آدرس آی پیت رو می بست تا دلت هر طور که خواست تو کانون چرخ بزنی (همه با هم: زنده باد رئیس من)

    داش معصوم (ع) آنتی هیستامین بخور فنا شیم......................

    الخلاصه: بخاطر این مزه فراوانی که از خودمون ول کردیم حق ورودی را بهمون عودت دادند و گفتند بابا ما باس پیش شووماا لنگ بگسترانیم. آره بزرگواران این بود قصه قمصر رفتن خونواده بمب اتم عزیز و دوست داشتنی. راستی حرف موا و مادر شد، گاهی اوقات که احساسات و غلیان حس و هنر میزنه به مغز و پی و رگ و استخون و روح و روانمان دست به کار و اثری می زنیم که خودمونم گهگاهی انگشت به دهن می گزانیم. یه نیگاه بکنید ببین ازش خوب عکس انداختم (آخ مادر جااان) اگر خوشتون اومد برا سلامتیش یه صلوات ختم کنید که بد جور محتاج دعای خیر دوستان است. بمانند انجمن خدماتی ها آدرس کانون رو زیرش نوشتیم تا اثر منحصر برای خالق اثر محسوب شود.

    مامانی...
    5 چره چشاتیم
    4 پایه نگاتیم
    3 تاره شباتیم
    2 رشکه صفاتیم
    1 کلوم! خاک پاتیم

    (خودمونیما عجب جمله تیمیسی گفتیم)

    خاطرات مــــــــــــــــــــــــ ــــــن و رئیس مـــــــــــــــــــــن

    تصاوير کوچک فايل پيوست تصاوير کوچک فايل پيوست برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  روزمادر_askquran.ir.jpg
مشاهده: 106
حجم:  108.5 کیلو بایت  
    گلی گم کرده ام در باغ هستی/خودت رو لوس نکن اون گل تو نیستی

  8. تشکر


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود