صفحه 1 از 3 123 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: .:. زن در قرآن .:.

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    685
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 25 دقیقه
    دریافت
    87
    آپلود
    11
    گالری
    44

    مطلب .:. زن در قرآن .:.




    عايشه و حفصه...

    پيغمبران در اعتقاد ما مسلمانانجهان ، همگىمعصومهستند. عصمتحالتى است كه پيغمبران و امامان و ازميان زنان عالم حضرت زهرا بانوى عاليقدر اسلام ، بر اثر شايستگى و لياقتى كه از راهوراثت و اصالت خانوادگى و جنبه هاى شخصى پيدا كرده بودند، از جانب خداوند متعال بهآنان موهبت شده بود.
    انسان معصوم نظير ما افراد معمولى اجتماع ، اسير هوى و هوسو گرفتار تعينات صورى نمى شود. نه گناه مى كند و نه دچار خطا و لغزش مى گردد و نهمورد تهديد و تطميع قرار مى گيرد. بنابراين ، تمام كارهاى معصومين سنجيده و حسابشده و براساس حكمت و مصلحت بوده است .
    زنان متعددى كه پيغمبر اسلام پس از پنجاهسالگى گرفته است همگى اتفاقى و ناشى از جنبه هاى عاطفى و انسانى و به ملاحظات سياسىو قبيله اى يا اقتصادى و غيره بود.
    در آن روزگار به واسطه جنگهاى قبيله اى ونزاعهاى خانوادگى ، زن در جامعه زياد مى آمد و عرب غيرتمند هم نمى گذاشت آنان تنهابمانند و باعث حرف شوند.به همين جهت تعددازواج ،معمول بود تا جايى كه بسيارى ازآنانبيش از يك زن داشتند و گاهى تعدادآنان از پانزده زن و بيشترهم تجاوزمىكرد.
    پيغمبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از سن 24 سالگى تا پنچاه سالگىباخديجهبانوى بيوه اى كه دو شوهركرده و پانزده سال از وى بزرگتر بود، به سر برد. پس از مرگ خديجه كه 65 سال داشت ،پيغمبر تا يك سال غمگين بود و زنى اختيار نكرد. اندوه پيغمبر اسلام در مرگ خديجه تاآنجا بود كه در طول يك سال بعد از مرگ او، لبخند به لب نياورد.
    دومين زنى كه بههمسرى پيغمبر در آمدسُودهدختر زمعهبود كه به پيشنهاد يكى از بانوان مكه به ناماُمّ حكيمو خواستگارى خود او، به خانه پيغمبر راه يافت .
    اين بانو نيزبيوه و يك سال از پيغمبر بزرگتر بود. سودهوقتى به خانه پيغمبر آمد گفت : يا رسول الله ! من زنى سرد مزاجم وميل چندانى به مرد ندارم ، فقط خواستم با اين وصلت و در اين سن و سال ، نام شما برروى من باشد و اين افتخار را داشته باشم . در حقيقت او پرستارى براى كودكان بىمادرپيغمبر بود كه مادرشان خديجه يك سال پيش به جهان باقى شتافته بود.
    پس از اينواقعه ، ابوبكر و زنش كه موقعيت شناس بودند با پيشنهاد پى در پى و اصرار زياد دخترخودعايشهرا به عقد پيغمبر درآوردند. هر بار كه پدر و مادر عايشه موضوع را به پيغمبر پيشنهاد مى كردند، حضرت مىفرمود: بگذاريد براى وقت ديگرى . و چون اصرار آنان از حد گذشت و پيغمبر ديد كه درآن ايام بحرانى اگر دست رد به سينه ابوبكر بزند، ممكن است عكس العمل نامطلوب داشتهباشد، پذيرفت و عايشه به عقد حضرت در آمد ولى پيغمبر گوشزد نمود كه عروسى باشد براىبعد. و چون از مدينه به مكه هجرت فرمود، عروسى هم سرگرفت . عايشه تنها دخترى بود كهبه عقد پيغمبر درآمد.
    زن چهارم پيغمبرحفصهدختر عمر بود. شوهر اين زن در جنگ احد شهيد شد و او بيوه ماند. حفصه زنى تندخو و عصبى مزاج بود. پس از شهادت شوهر به خانه پدر آمد و چون با زنانپدر و نامادريهاى خود نمى ساخت ، پس از انقضاى ايام عده اش ، عمر به دوست خودابوبكر پيشنهاد كرد او را به زنى بگيرد تا از خانه پدر بيرون رود ولى ابوبكر به ايندليل كه حفصه زنى تندخوست حاضر نشد با وى ازدواج كند.
    عمر همين پيشنهاد را بهدوست ديگرش عثمان كرد. عثمان نيز به همان دليل حاضر نشد حفصه را به همسرى بگيرد وگفت : حوصله اخلاق تند او را ندارم .
    روزى عمر از وضع خود و حفصه نيز گله كرد كهنمى داند با حفصه چه كند. عمر افزود كه حفصه علاوه سربار زندگى او هم شده است و اوبه سختى مى تواند خود و خانواده اش را اداره كند، بخصوص كه حفصه هم با اخلاق مخصوصبه خود زندگى را در كام او تلخ كرده است و گفت : به همين علت هم كسى حاضر نيست اورا به همسرى بگيرد.
    پيغمبر پس از شنيدن سخنان عمر فرمود: چطور است خود من او رابه همسرى بگيرم تا همه نارضايى از ميان برود؟ بدينگونه حفصه به عنوان يكى از زنانپيغمبر به خانه حضرت آمد.
    پنجمين همسر رسول خداماريهبانوى مصرى بود كهمقوقسحكمران مصر به حضرت بخشيده بود. روزى پيغمبر در اطاق حفصه ياعايشه باماريهخلوت كرده بود و باهم سرگرم گفتگويى بودند كه ميان زن و شوهر مبادله مى شود. حفصهبا ديدن آن منظره سخت برآشفت و بهپيغمبر اعتراض ‍ كرد كه چرا ماريه را به اطاق وى آورده است ؟
    پيغمبر صلّى اللّهعليه و آله و سلّم از بيم آنكه مبادا حفصه ماجرا را براى عايشه و هر دو براى پدرانخود نقل كنند و آنان نيز اعتراض نمايند و بگومگوى آن به خارج هم سرايت كند، ناراحتشد و به حفصه فرمود: اگر قول دهى كه آنچه ديده اى به عايشهنگويى و براى پدرت هم نقل نكنى ، من هم تعهد مى كنم ماريه را بر خود حرام نمايم وديگر با او تماس ‍ نگيرم.
    حفصه قول داد و پيغمبر همماريه را بر خود حرام كرد. تحريم ماريه بر اثر قسمى كه پيغمبر ياد كرد عملىشد.
    با اين وصف ، حفصه موضوع را به عايشه گفت و هر دو كه سخت با ماريه دشمنبودند، جريان را به پدران خود ابوبكر و عمر اطلاع دادند. پيغمبر از آن بيم داشت كهآنان مطلب را بزرگ كنند و آبروى آن برگزيده خدا را نزد دوست و دشمن در معرض خطرقرار دهند.
    به دنبال اين رويداد، سوره تحريم نازل شد. خدا آنچه را اتفاق افتادهبود در آغاز اين سوره نقل مى كند. سوره نيز به همين جهت به نامتحريمناميده شده است . تحريميعنى پيغمبر بر اثر اين ماجرا ماريهرا بر خود حرام كرد.
    ترجمه پنج آيه آغاز سوره تحريم اين است :
    اى پيغمبر! چرا چيزى را كه خدا بر تو حلال كرده است ، برخود حرامنمودى تا زنانت (حفصه و عايشه ) را از خود راضى كنى ؟ خداوند بخشنده و مهربان است وسخت نخواهد گرفت.
    خدا فرمان داده است كه قسمهاى خود رابا كفاره بگشاييد. خداوند سرپرست شماست و دانا و حكيم است . وقتى پيغمبر، رازى رابا يكى از زنانش (حفصه ) در ميان گذاشت و او آن را به ديگرى (عايشه ) خبر داد وخداوند آن را براى پيغمبر آشكار ساخت ، پيغمبر بعضى از آن را به رخ او كشيد و ازبازگوكردن قسمتى ديگر صرف نظر كرد چون پيغمبر مطلب را به رخ او كشيد، او (حفصه ) گفت : چه كسى به تو خبر داد؟ پيغمبر فرمود: خداى داناى حكيم به من اطلاعداد.
    اگر شما زنان پيغمبر (عايشه و حفصه ) از اين كار (فاش ساختن راز پيغمبر كهخيانت است ) به درگاه خداوند توبه كنيد، دلهايتان به آن معطوف شده است ولى چنانچهبر ضد پيغمبر دسته بندى كرديد، بدانيد كه خداوند پشتيبان پيغمبر است و جبرئيل وبهترين فرد شايسته مؤ منين و فرشتگان نيز پس از آنان ياوران اويند.
    عموم مفسران اسلامىاين آيات را به همين گونه تفسير كرده اند و گفته اندفرد شايسته مؤ منين كهياورپيغمبربوده استعلى بن ابى طالب عليه السّلاماست .
    پس از آن ، خداوند مى فرمايد: اميداست كه اگر پيامبر شما دو نفر (عايشه و حفصه ) را طلاق دهد، در عوض زنان بهترى بههمسرى او درآورد كه مسلمان و مؤ من و خويشتندار و توبه كننده به درگاه خدا و عابدهو رهروان به سوى حق باشند، چه دختران بِكر و چه زنان بيوه.
    ملاحظه مى كنيد كه خداوند موضوع توطئه حفصه وعايشه و پدران آنان را به اطلاع پيغمبر رسانيد و آنان را از اقدام بر ضد پيغمبر برحذر داشت . خداوند تهديد مى كند كه اگر آنان دست به كار شدند، خدا و جبرئيل ، پيكوحى الهى و على عليه السّلام بنده شايسته و با ايمان خدا و فرشتگانش ‍ پشتيبانپيغمبر خواهند بود و نقشه آنان نقش بر آب خواهد شد.
    خداوند در تهديد خود، عايشهو حفصه را تا سر حد طلاق كشانده است و صريحا مى فرمايد: اگركار را بزرگ كرديد، پيغمبر شما را طلاق خواهد داد و خدا به جاى شما زنانى بهتر ازشما كه داراى همه گونه شرايط زنان نمونه باشند، چه دختر و چه بيوه به همسرى پيغمبرشدر خواهد آورد!
    پس از نزول اين آيات ، پيغمبر اكرم چونقسم خورده بود، كفّاره داد و بار ديگر ماريه بر او حلال شد. عايشه و حفصه وپدرانشان هم از توطئه و دسته بندى خود نتيجه اى نگرفتند بلكه توطئه به زيان آنانتمام شد؛ زيرا همه مسلمانان متوجه شدند كه آنان مى خواستند گفتگو و تماس پيغمبر بايكى از همسرانش را كه به وى رشك مى بردند، به صورت ناخوشايندى درآورند و خاطرپيغمبر را بيازارند و آبرويش را به مخاطره اندازند.
    در آيه نُهم همين سوره ،خداوند متعال حفصه و عايشه را متوجه مى سازد همانطور كه زن نوح و لوط از خوبىشوهران خود،پيغمبران خدا طرفى نبستند و سودى نبردند، شما نيز با اينكه همسر پيغمبرهستيد، اگر راز او را فاش ساختيد به وى خيانت كرده ايد و سرنوشتى بهتر از آناننخواهيد داشت .
    جالب است كهبخارىمحدث مشهور عامه در كتاب حديث معروف خودصحيحجلد سوم ، صفحه 136 از عبدالله عباس روايت مى كند كه گفت : يك سالبود كه مى خواستم از عمربن خطاب راجع به آيه اى سؤ ال كنم ولى از هيبت او (در زمانخلافتش ) نمى توانستم بپرسم . تا اينكه وقتى به قصد حج از مدينه خارج شد و من هم بااو بودم هنگام بازگشت در ميان راه از وى پرسيدم دو زنى كه جزو زنان پيغمبر بودند وخدا مى فرمايد بر ضد پيغمبر همدستى كردند، چه كسانى بودند؟
    عمر گفت : حفصه و عايشه بودند.


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    685
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 25 دقیقه
    دریافت
    87
    آپلود
    11
    گالری
    44

    تعجب




    همسر پيغمبر...

    داستان اِفك ياحديث اِفكيعنى تهمت زدن به يكى از همسران پيامبر، معروف است . و ماجراى آندر سوره نور به تفصيل آمده است . آيات مربوط به اين ماجرا از آيه يازده آغاز و تا 26 پايان مى يابد.
    تفاسير و احاديث و تواريخ اسلامى راجع به زنى كه مورد تهمتقرار گرفته است دو نظر دارند:

    1- عموم مفسران و محدثان و مورّخان عامه نوشتهاند: وى عايشه دختر ابوبكر بوده است . اين نظر هم بر اساس حديثى است كه راوى آن خودعايشه است ، به شرحى كه خواهد آمد. بعضى از تفاسير و تواريخ شيعه نيز بر اثر عدمتوجه ، همين نظر را اظهار داشته اند.

    2- بيشتر تفاسير شيعه نوشته اند كه ماجراىاِفكاز تهمت زدن عايشه بهماريههمسر مصرى پيغمبر ناشى شده است.

    اينك نخست به شرح نظريه اول مى پردازيم ، آنگاه نظر خود را درباره نظريه دومابراز مى داريم .
    عايشه مى گويد: رسم پيغمبر اين بود كه هر گاه مى خواست به سفربرود، قرعه مى انداخت و به حكم قرعه يكى از همسران خود را همراه مى برد.در غزوهبنى مُصطلققرعه به نام من اصابتكردومن همراه پيغمبربودم .
    پس از خاتمه جنگ و شكست دشمن ، در يكى از منازل ميانراه مدينه ، شب هنگام چون كاروان ما خواست حركت كند، من براى قضاى حاجت به نقطه اىرفتم و چون برگشتم ديدم گردنبندم نيست . به نقطه اى كه رفته بودم بازگشتم تا آن رابيابم . وقتى به محل اقامت كاروان مراجعت كردم ديدم قافله حركت كرده است و به تصوراينكه من در محمل هستم ، آن را برداشته و به شتر بسته و رفته اند.
    در آن هنگاميكى از اعراب باديه به من نزديك شد و چون مرا شناخت شترش را خوابانيد و مرا سواركرد وبه قافله رسانيد. همين معنا موجب شد كه منافقان سروصدا به راه اندازند وپيغمبر مرا به خانه پدرم بفرستد و حتى در صدد طلاق من بر آيد تا اينكه آياتاِفكنازل شد و خدا مرا از تهمتى كه زدهبودند تبرئه كرد و نظر پيغمبر نسبت به من عوض شد!
    اين خلاصه داستان افك و نزولشانزده آيه سوره نور به روايت عايشه است . اگر داستان اين بوده است كه عايشه مىگويد، چندين اشكال در اين حديث به نظر مى رسد كه بايد براى آن پاسخى منظور داشت :

    1- آيا پيغمبر اجازه داده كه زن جوانش شب هنگام بدون اطلاع او از ميان جمعيتخارج شود و تنها به نقطه تاريك و دورى از بيابان رود؟

    2- آيا پيغمبر اين قدرنسبت به ناموس خود (نَعُوذُ بِاللّهِ) سهل انگار بوده است كه موقع كوچ كردن نداندهمسرش در محمل هست يا جا مانده تا اينكه عربى او را بيابد و سوار كند و بياورد و بهكاروان برساند؟!

    3- آيا پيغمبر تا آنجا بى خبر بوده كه نداند تهمت منافقان ،راست است يا دروغ تا اينكهآيات افكنازل شود و يقين كند كه سخن منافقان تهمت بوده است و عايشه تبرئه شود و بارديگر اورا بپذيرد و به خانه برگرداند؟

    4- آيا براى پيغمبر روا و جايز است كه بر اساسشايعه سازى منافقان ، زن جوانش را از خود براند و نسبت به او سوءظن پيدا كند و باعثشود كه شخصيت و آبروى او و خودش لكه دار گردد؟!

    اينها نقاط مبهمى است كه به طورآشكار در حديث افك عايشه ديده مى شود و قبول آن ماجرا از زبان عايشه را مورد ترديدقرار مى دهد.
    آنچه در احاديث معتبر شيعه راجع بهحديث افكآمده است ، به خوبى مى رساند كه موضوع چيز ديگرى بوده است وبا توجه به آن هيچيك از اين اشكالات مورد پيدا نمى كند.
    آنچه شيعه در اين خصوصروايت كرده اين است كه روزى پيغمبر اكرم ، كودك خردسالشابراهيمرا كه از همسر مصرى خودماريهداشت به عايشه نشان داد و فرمود: ببين چقدر شبيه من است.
    عايشه گفت : نه ! نمى بينم كه شباهتى به شما داشته باشد!!
    عايشه مى خواست بهماريهاز اين راه تهمت بزند. چون او پس ازخديجه تنها زنى بود كه از پيغمبر بچه آورده بود و عايشه تنها دخترى كه به عقدپيغمبردرآمده بود،نمى توانست شاهداين منظره باشد و آن راتحمل كند.
    خود وى مى گويد: حالتى كه در اين مواقع به هر زنى دست مى دهد، بر من عارض شد.
    ولى به گفته علامهفقيد سيد عبدالحسين شرف الدين عاملى : خداوند، ابراهيم ومادرش ماريه را به دست اميرالمؤ منين عليه السّلام از اين اتهام تبرئه كرد.
    حاكم نيشابورى داستان آن را در حديث صحيحمستدركو ذَهَبى درتلخيصبه نقل از خود عايشه آورده اند. نگاهكنيد به جلد چهارم مستدرك و تلخيص آن ، صفحه 39 و تعجب كنيد.
    بارى ، بنابرآنچه در حديث افك راجع به سوءنظرو حسد عايشه نسبت به ماريه همسر ديگر پيغمبر ديده مى شود اين است كه چون او نمىتوانست خود را فاقد اولاد ببيند و بچه هوو را در بغل پيغمبر مشاهده كند، لذا بههووى خود تهمت زد و كسان خود و ديگران را نيز با خود همدست كرد و آن سرو صدا را بهراه انداخت . خداوند آيات افك را در تبرئه ماريه از تهمت عايشه نازل فرمود ومنافقان را تخطئه كرد كه درست به عكس منظور عايشه نتيجه مى دهد؛ زيرا:
    اولا :
    خداوند ماريه را تبرئه كرده است نه عايشه .
    ثانيا :
    عايشه بود كه ماريه را مورد تهمت و افكقرار داد و موجب شد كه منافقان ، زبان درازى كنند و سروصدا به راهبيندازند.
    ثالثا :
    آيات افك در نكوهش عايشه وتخطئه او نازل شده است ، نه براى دفاع از وى و آن داستان نامناسب .
    رابعا :
    باتوجه به اين واقعيت كاملا پيداست كه عايشهخواسته است با جعل آن حديث كذايى ، مسير نزول آيات افك را منحرف سازد و آن را بهنفع خود متمايل كند كه چون در آن ايام حكومت تعلق به پدر او داشت ، توانست اين كاررا عملى سازد و تخطئه خود را به صورت تبرئه خويش در آورد، اما در مورد ديگر جلوه گرسازد.
    اينك ترجمه آيات افك ، كه عينا از نظر خوانندگان محترم مى گذرد:
    كسانى كه تهمت (به ماريه ) زدند، گروهى از شمامسلمانان (اما منافق ) هستند.
    اى مسلمانان راستين )گمان نكنيد كه اين تهمت ، شما را دچار شرّ كند بلكه سرانجام به نفع شما خواهدبود
    و منافقان شناخته مى شوندهر يك از آنان كهتهمت زده اند،گناه آن را خواهند برد
    و كسى كهبيشترين تهمت را به عهده گرفت ، عذابى بزرگ خواهدديد.
    چرا وقتى آن تهمت را شنيديد، مردان و زنان با ايمان درباره خودگمان نيك بردند و فقط گفتند: اين تهمتى آشكار است (كه منافقان زده اند)؟.
    چرا وقتى منافقان اين تهمت را زدند، چهار شاهد براى اثبات آننياوردند؟ وقتى گواهانى نياوردند، نزد خداوند دروغگو خواهند بود.
    اگر تفضل خدا و رحمت او در دنيا و آخرت بر شما اهل ايمان نبود، دراين سخنان و تهمتها كه در آن فرورفته ايد (و به زبان مى آوريد) عذابى بزرگ به شمامى رسيد.
    زيرا شما آن سخنان را با زبانهاى خود تلقى كرده و چيزى را كه علمبه آن نداريد با دهانهاى خود مى گوييد و مى پنداريد كه كار آسانى است ، در صورتى كهنزد خدا بزرگ است.
    چرا وقتى آن را شنيديد گفتيد:ما را نمى رسد كه اين سخنان را بهزبان آوريم ، اى خداى سبحان اين تهمتى بزرگ است؟.
    خدا شما را پند مى دهد كه هرگز بهمانند آن برنگرديد، اگر از اهل ايمان هستيد.
    خدا آيات خود را براى شما بيان مى كندو خدا دانا و حكيم است.
    آنانكه دوست دارند كار زشت را در مياناهل ايمان شايع سازند در دنيا و آخرت عذابى دردناك خواهند داشت ، خدا مى داند و شمانمى دانيد.
    اگر فضل و رحمت خدا نبود (عذاب خدا شما را فرو مى گرفت ) خدامهربان و رئوف است.
    كسانى كه زنان پارسا و بى خبر و باايمان را به زنا نسبت مى دهند،در -دنيا و آخرت نفرين شده خدايند و كيفرى بزرگ در پيش خواهند داشت.
    در روزى كه زبانهاى آنان و دستها و پاهايشان نسبت به آنچه كرده اندگواهى مى دهند.
    زنان پليد و فاسد ميل به مردان پليد و آلوده دارند، مردان پليد همبه طرف زنان آلوده مى روند، زنان پاك خواهان مردان پاك هستند و مردان پاك همخواستگار زنان پاكيزه مى باشند. اين افراد از آنچه بدخواهان به ايشان نسبت مى دهندپيراسته اند. آنان آمرزيده اند و روزىِ بزرگى نزد خدا دارند.


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    685
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 25 دقیقه
    دریافت
    87
    آپلود
    11
    گالری
    44

    تعجب




    زينب دخترعمه پيغمبر...

    حارثهغلام بچه حضرت خديجه همسر پيغمبر بود. حكيم بن حُزاماز تجّار برده فروش مكه ،اين زيد را با بردگانى چند از شام به مكه آورد و به عمه اش خديجه فروخت . اين واقعهپيش از نبوت پيغمبر و ظهور اسلام و در زمان جاهليت اتفاق افتاد.
    زمانى كه خديجهبه افتخار همسرى رسول خدا رسيد، پيغمبر آينده اسلام از همسرش خواست كهزيدغلام زر خريد خود را به وى ببخشد. خديجههم زيد را به همسرش بخشيد. پيغمبر كه زيد را ملك خود مى دانست ، او را از قيد بندگىو رقيّت آزاد ساخت و به فرزندى گرفت .
    در زمان جاهليت ميان عرب رسم بود كه پسرىرا به فرزندى مى گرفتند و با اينكه فرزند حقيقى آنان نبود، مع الوصف از هر لحاظ اورا مانند پسر خود مى دانستند و از جمله با زن او به عنوان زن پسر خوانده خود همازدواج نمى كردند. اين عمل پسر گرفتن را عربتَبنّىمى خواند. پسر خواندگى جزو رسوم جاهليت بود.
    وقتى پيغمبر صلّىاللّه عليه و آله و سلّم زيد را آزاد كرد و به فرزندى گرفت ، طبق رسوم جاهليتزيدرا به نام پدر خوانده اش ((زيد بن محمدمى خواندند. زيد پس از آزادى همدر خانه پيغمبر و خديجه مانند فرزند آنان به سر مى برد.
    حارثهپدر زيد در شام در فراق فرزندش كهناپديد شده بود، در ناراحتى سختى به سر مى برد. پيوسته مى گريست و ناله سر مى داد واز هر كس به خصوص مسافران عرب ، سراغ فرزندش را مى گرفت .
    تجارى كه از مكه بهشام آمده بودند، بهحارثهخبر دادندكه زيد در مكه است و غلام محمد بن عبداللّه ، مرد محبوب قريش است .
    حارثهچون اين خبر را شنيد به اتفاق برادرشكعبكه هر دو مانند سايرمردم شام واردن ، مسيحى بودند، بار سفر بستند و به مكه آمدند تا مگر زيد را آزاد كنند و باخود به وطن و نزد كسانش بازگردانند. آنان در مكه پيغمبر را ملاقات كردند وگفتند:
    اى فرزند عبدالمطلب ! فرزند سرور بنى هاشم ! شماهمسايگان خانه خدا هستيد. گرفتاران را از قيد و بندها رها مى كنيد و گرسنگان را سيرمى گردانيد. اينك ما هم آمده ايم درباره ما نيكى كنى و فرزند ما و بنده خود راخريدارى كرده و آزاد سازيم.
    پيغمبر فرمود: آيا نمىخواهيد كه كارى بهتر ازاين كنم ؟گفتند: چكارى ؟
    پيغمبر فرمود: او را حاضر مى كنمو آزادش مى گذارم تا اگر خواست با شما به شام بر گردد و چنانچه خواست نزد ما بماندبه خدا قسم من كسى نيستم كه او را از پيش خود برانم .
    حارثه و برادرش گفتند: نظرى زايد بر حد انصاف دادى .
    به دنبال آن پيغمبر اكرم زيد را حاضر كرد و از وىپرسيد اين دو تن كيستند؟ زيد گفت : اين پدر من حارثة بن شراحيل است و اين هم عموىمن كعب بن شراحيل مى باشد.
    پيغمبر فرمود: من تو را آزاد مى گذارم ، اگر خواستىبا آنان برو و چنانچه خواستى نزد ما بمان .
    زيد گفت : نزد شما مى مانم .
    حارثه پدر زيد گفت : اى زيد! آيا تو بندگى را بر بودن در نزد پدر و مادر و شهرو قوم خود انتخاب مى كنى ؟
    زيد گفت : من در اين مرد شريف (پيغمبر اكرم ) رفتارىديده ام كه نمى خواهم تا زنده ام از وى جدابمانم .دراينجاپيغمبردست زيد راگرفت ونزد جماعتى از قريش آورد و فرمود: گواه باشيد كه اين شخصفرزندمن است.
    حارثه پدر زيد هم چون اين را ديد دلش آرامگرفت و زيد را در مكه رها كرد و به شام بازگشت .
    بدينگونهزيدبن حارثهنزد پيغمبر و خانه خديجهماندگار شد تا اينكه خداوند پيغمبر را به مقام نبوت برانگيخت و چنانكه گفتيمزيدبعد از اميرالمؤ منين على عليه السّلامبه پيغمبر ايمان آورد.
    زيد بن حارثه از آن روز كه پيغمبر او را به فرزندى گرفت ،نزد مردم مكهزيد بن محمدخوانده مىشد ولى بعد از آنكه اين آيه نازل گرديد كه : محمد پدر كسى ازشما افراد مسلمان نيست بلكه او فرستاده خدا و خاتم انبياست.و آيهمسلمانان را به نام پدران واقعى آنان بخوانيد. او خود رازيد بن حارثهخواند و مردم نيز او را باهمين نام مخاطب مى ساختند.
    زيد همچنان در خانه پيغمبر به سر مى برد تا اينكه به سنّى رسيد كه مى بايست ازدواج كند. پيغمبر خود به خانه عمه اشاميمهدختر عبدالمطلب رفت تازينبدختر اورا براى زيد خواستگارى كند.
    زينباول تصور كرد پيغمبر براى خود به خواستگارى او آمده است ولى همينكه متوجه شدخواستگارى براىزيد بن حارثه استناراحت شد و به پيغمبر گفت : من دختر عمه شما هستم ، شوهر كنم به كسى كه غلام آزادشده شماست ؟ برادر زينبعبدالله بن جَحْشنيز به اين وصلت راضى نبود.
    در اين موقع آيه اى نازل شد كه : هيچ مرد با ايمان و زن مؤ منه اى را نمى رسد كه وقتى خدا وپيغمبرش فرمانى صادر كردند، از خود اختيارى داشته باشند، اگر كسى در اين بارهنافرمانى خدا را پيشه سازد، در گمراهى آشكارى به سر خواهد برد.
    اين آيات قرآنى تكليفمؤ منين را روشن ساخت ؛ بدينگونه كه اهل ايمان از اين پس بايد بدانند هر گاه پيغمبركه نماينده خالق جهان است صلاح آنان را در امرى ديد، سرپيچى نكنند؛ زيرا پيغمبرمعصوم كه خير و صلاح جامعه را مى خواهد، هرگز كارى را به زيان امت انجام نمى دهد وبد آنان را نمى خواهد، پس اگر دختر عمه اش را براى زيد، غلام ديروزش و آزاد شدهامروز خواستگارى مى كند، صد در صد به سود و صلاح طرفين است ، هر چند مثلا روى عاداتو رسوم معمول محيط زينب از آن نفرت داشته باشد ولى مصلحت در اين است كه تن به اينكار بدهد.
    با نزول آيه و توضيحاتى كه پيغمبر پيرامون آن داد، زينب و برادرشعبدالله بن جحشرضايت دادند وبدينگونهزينببه عقدزيد در آمد.
    با اين وصف ، زينب در همانبرخورد شب اول عروسى ، سر به ناسازگارى برداشت . زينب زنى خودخواه و بلندنظر بود. خود را از زيد برتر مى دانست ! او ننگ داشت كه نوه عبدالمطلب و دختر عمه پيغمبر بهعقد غلام آزاد شده خاندان خود در آيدولى از طرفى پيغمبرهم زيد را جوانى با ايمان و لايق مى دانست و با لياقت ذاتى و تربيت صحيح اسلامى ،مورد علاقه شديد آن حضرت بود.
    ثانيا در آغاز ظهور اسلام ، براى الغاى تبعيضنژادى و پركردن شكاف طبقاتى ، مى بايست رهبر اسلام ، دست به چنين كارى بزند و بهاصطلاحاصلاحات را از خود آغاز كند.
    اين كار ولو بر خلاف عادات محيط عقب مانده و منحط آن روز عرببود ولى از نظر اسلام و ديد وسيع پيغمبر خاتم ، هيچ مانعى نداشت . بنابراين بههرترتيب شده مى بايست عملى گردد.
    با تمام اين اوصاف ، زينب با زيد نمى ساخت . ترك عادت برايش مشكل بود. به همين جهت او را سخت مى آزرد. زيد چند بار شكايت بهپيغمبر برد و هر بار از پيغمبر خواست كه زينب را طلاق دهد. پيغمبر هر بار زيد را ازطلاق دادن زن خود بر حذر مى داشت و زينب را نصيحت مى كرد كه با شوهر خودبسازد.
    هنگامى كه اصرار زيد براى طلاق دادن زينب ازحد گذشت و زينب هم به هيچوجه سرسازگارى نداشت و هربار پيغمبر فرمود: همسرت را نگاهدار، سرانجام خود، همسرشرا طلاق داد و پس از طلاق و پايان عِدّه ، خدا به پيغمبر دستور داد زينب را بههمسرى خود در آورد و از سرزنش مشركان و منافقان نهراسد:
    اى پيغمبر! به ياد آور زمانى را كه به كسى كه خدا او را گرامى داشتو تو هم او را گرامى داشتى ، گفتى همسرت را نگاهدار (و طلاق مده ) و از خدا بترس . آنچه را خدا آشكار مى سازد تو پنهان داشتى و از سرزنش مردم هراسان بودى ، حال آنكهتنها بايد از خدا بترسى . وقتى مدت احتياج زيد از زينب به پايان رسيد (وعدّه زينببه سر آمد) او را براى تو تزويج كرديم تا بعد از اين افراد با ايمان مانعى در راهازدواج پسرخواندگان خود پس از طلاق و اتمام عده آنان نداشته باشند. اين خواست خداستكه بايد عملى گردد.
    بر پيغمبر در آنچه خداوند براى او لازم دانسته است ، ايرادى نيست . اين سنّت الهى است كه در افرادى از پيشينيان هم جريان داشته است . كار خدا هميشهحساب شده است . آن افراد كسانى هستند كه رسالتهاى خداوند را ابلاغ مى كنند و ازنافرمانى الهى بيم دارند و جز خدا از هيچكس نمى ترسند و كافى است كه محاسب آنان همخدا باشد. محمّد پدر واقعى هيچكدام از مردان شما مسلمانان نيست بلكه او پيغمبر خداو خاتم پيغمبران است و خدا از همه چيز آگاهى دارد.
    اين بود خلاصه داستان زينب و زيد در قرآن مجيد. از اين آياتاستفاده مى شود كه زينب در دل ميل داشت به خود پيغمبر پسر دائيش و چهره درخشانخاندانش شوهر كند ولى پيغمبر او را به عقد غلام آزاد شده اش در آورد. پس از ازدواجبا زيد هم زينب همان نيت را داشت . بعد از طلاق گرفتن زينب از زيد پيغمبر بى ميلنبود او را به زنى بگيرد ولى اين راز را پنهان مى ساخت و از عكس العمل مردم بيمداشت ؛ زيرا مردم عرب ازدواج با زن پسر خوانده خود را حرام مى دانستند. ولى چونبراى حل قضيه رنجش و ناسازگارى زينب راهى جز اين نبود، خدا هم پيغمبر را موظف داشتتا پس ‍ از انقضاى مدت عده زينب ، او را به همسرى بگيرد و بدينگونه مشكلات برطرفگردد.
    هنگامى كه خدا فرمان داد پيغمبر، زينب را به همسرى خود در آورد و خادمهپيغمبر، موضوع را به اطلاع زينب رسانيد، خدا را سجده نمود و به شكرانه آن نذر كردكه پس از ازدواج با پيغمبر، دو ماه روزه بگيرد و گرفت ! زينب سى و چند سال داشت كهدر سال بيستم هجرى چشم از جهان فروبست و از نخستين زنان پيغمبر بود كه وفات يافت .
    از داستان ازدواج زيد و زينب بر اساس آنچه در قرآن مجيد و روايات معتبر اسلامىآمده است ، نتايج زير را مى گيريم :

    1- پيغمبر اكرم زينب را كه وابسته نزديكخود بود، براى غلام آزاد شده اش ‍ خواستگارى كرد و همسر او گردانيد. چيزى كه برخلاف عادات و رسوم اشراف قريش و مردم مكه بود.
    با اين عمل ، پيغمبر اسلام خواستهر گونه تبعيضى را از ميان بردارد و به جاى مال و ثروت و نسب و اسم و رسم ، ايمان ،تقوا و فضيلت را ملاك شخصيت انسان قرار دهد. او اين كار را از خاندان خود شروع كردو عملا ثابت نمود كه در اسلام نوكر لايق سابق مى تواند با بهترين دختر خانوادهارباب ازدواج كند، چيزى كه حتى امروز پس از گذشت چهارده قرن هم كم سابقه است .

    2- با اين كار پيغمبر خواست اعلام كند كه برخلاف زمان جاهليت كه كارهاجنبه خرافىداشت ،دردين مبين اسلام ،زن پسرخوانده ، زن پسر واقعى و عروس انسان نيست . بنابراين،در صورت طلاق گرفتن وى يا مردن شوهرش ، پدرخوانده اش مى تواندبااوازدواجكندتابااين كار رسم جاهلى منسوخ ‌گردد.

    3- چون زينب در باطن ميل داشت با پيغمبرازدواج كند، خداوند دستور مى دهد كه پيغمبر پس از اتمام مدت عده اش ، با وى ازدواجكند تا زينب كه شكست خود را در ازدواج ، بر اثر وساطت آن حضرت مى ديد، سرانجام بهمنظور خود برسد و چنين هم شد.

    4- زينب زنى با كمال و بلندپرواز بود و خود را ازطبقه بالا مى دانست . به همين جهتزيدرا به نظر نمى آورد. پس چه بهتر، حال كه زنى در چنين وضعى به سر مى برد، با ازدواجبا پيغمبر كه به نظر وى سرآمد بزرگزادگان است به آرزوى درونى خود نايلگردد.
    درباره بلندپروازىزينبنقلمى كنند كه چون به همسرى پيغمبر در آمد، هر وقت عايشه ياحفصهيا ديگرى از زنان پيغمبر با وىبگومگويى مى كردند، زينب به آنان مى گفت : حرف نزنيد شما را در زمين عقد بسته اندولى عقد مرا در آسمانها خوانده اند! اشاره به جملهزوّجناكها كه خداوند راجع به ازدواج او، بهپيغمبر خطاب مى كند. و همين نيز عقد او بوده و ديگر او را عقد نبستند. در حقيقت عقدكننده زينب ، خدا بوده است .

    5- پسر خوانده با پسر خود انسان فرق دارد. بنابراين هرچندزيدخود راپسر محمّدمى داند و مردم مكه نيز او راپسر محمّدمى خوانند ولى او را بايدبه نام پدرش خواند. علاوه ، از اين به بعد بايد رسم پسرخواندگى كاملا تغيير كند وپدر هر كسى همان است كه باعث ولادت او بوده است ، نه پدر مقامى .

    6- بهتريندليل بر واقعيت داستان زيد و زينب و ازدواج مجدد زينب با پيغمبر، به همينگونه كهتوضيح داديم ، اين است كه اگر پيغمبر در آغاز كار مايل بود با زينب دختر عمه اشازدواج كند هيچ مانعى نداشت . چرا خود به خواستگارى او براى غلام آزاد كرده اش برودو بگذارد كه وى به چنين كسى شوهر كند و پس از اينكه بيوه شد او را بگيرد؟
    با اينوصف با كمال تاءسف بايد بگوييم بعضى از خاورشناسان مغرض و بدخواهان اسلام ،اينداستان رادستاويزقرارداده و بر ضدپيغمبر گرامى اسلام سمپاشيهاكرده و تهمتهازدهاند.منشاءسوءنظرآنان كه همانها نيز دستاويزايشان شده است ، يكى دو حديث ضعيف ومجعول است كه در بعضى از كتب تاريخى و تفاسيرسنّى و شيعه آمده است .در اين احاديثمجعول مى گويد:
    روزى پيغمبر به خانه زيد آمد و ديد كهزينب برهنه است و آبتنى مى كند! زيبائى اندام زينب او را تحت تاءثير قرار داد و زيدهم به همين علت زينب را طلاق گفت تا پيغمبر بتواند با وى ازدواج كند.!!
    يااينكه:پيغمبربه خانه زيدآمدوديدكهزينب گيسوان خود راشانه مى زند. درآن حال زيبائى زينب ،پيغمبررامسحوركرد!وقتى براىزيدنقل كرد،زيدگفت : من او را طلاق مى دهم تا شما بتوانيد او را به همسرىخوددرآوريد!!!.
    يا اينكه مى گويند: چشم پيغمبر به هر زنى مى افتاد، بر شوهرش حرام مى شد و مى بايستطلاق بگيرد و به پيغمبر شوهر كند.!!
    اين همه خرافات وموهومات در كتاب سنّى باشد يا شيعه ، دوست ، به حضرت نسبت دهديادشمن ،اينهاهمگىبرخلاف اعتقاد ما شيعيان نسبت به مقام شامخ پيغمبر است .اين كارهاو انتظارها از يكفرد معمولى زشت است و كمترانتظارمى رود تا چه رسد به شخصى كه در اعتقاد ما براىتهذيب اخلاق مبعوث شده وبه منظورحفظحقوق وحدودواحترام فرد واجتماع ،آمده است .
    داستان زيد و زينب از چند نظر امتحانى جالب بود و كارى بود كه به عللى مىبايست در آغاز اسلام اتفاق افتد و جز اين هم راهى نبود.
    جالب است كه زيد پس ازاين ماجرا با زنى به نامام اَيْمَنكه در خدمت پيغمبر بود ازدواج كرد. ازدواج دوم او به خوبى سرگرفت و با خوشى و آسايشزندگى كردند. ثمره اين ازدواج پسرى بود كه او رااُسامهناميدند.
    زيد بن حارثهتا پايان كار، سخت مورد علاقه پيغمبر بود و او نيز پيغمبر را سختدوست مى داشت . زيد در سن جوانى بارها از جانب پيغمبر به سردارى سپاهيان اسلام بهجهاد رفت تا در سال هشتم هجرى در سرزمينموتهواقع در منطقه اردن به شهادت رسيد.
    جالب است كه وقتى پيرانصحابه اعتراض كردند كه چرا بايدزيدبا اين سن و سال فرمانده باشد، پيغمبر فرمود:همين است وبايدتن به آن دهيد.
    اسامة بنزيدپسر او همان است كه در سن هفده سالگى و هنگام رحلت رسولخدا در سال دهم هجرى ، به فرمان پيغمبر به فرماندهى سپاه دوازده هزار نفرى رسيد وپس از رحلت پيغمبر در اردن با قواى روم جنگيد و پيروز شد و حتى قاتل پدر خود رايافت و به قتل رسانيد.


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    685
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 25 دقیقه
    دریافت
    87
    آپلود
    11
    گالری
    44

    تعجب




    زنى كه به خدا شكايت كرد...

    اوس بن صامتبا دخترعمويشخَولهازدواج كرده بود. آنان در شهر خودمدينهباهم زندگى مى كردند و يكديگر را سخت دوست داشتند. اوس بهواسطه تنگدستى و پريشانى ، مردى تندخو و كم حوصله شده بود.
    روزى اوس به همسرشنزديك شد تا خواسته مشروع خويش را برآورده سازد ولى زن امتناع ورزيد و به تمنّاىشوهرش روى خوش نشان نداد. اوس ‍ هم خشمگين شد و زنش راظِهاركرد و گفت : تو نسبت به من به منزلهمادرم هستى . ولى بعد، از گفته خود پشيمان شد.
    اظِهار نوعى از طلاق زن در زمان جاهليت بودو تا آن موقع منعى از اسلام درباره آن نرسيدهبود. ظهارى كهاوس بن صامتكرد،نخستين ظهارى بود كه در اسلام به عمل آمد.
    اوسبه زن خود گفت : تصور مى كنم تو بر من حرامشده اى . برو حكم آن را از پيغمبر سؤ ال كن و اگر راهى بر حلال شدن مجدد تو نباشد،نبايد ديگر به خانه برگردى.!
    خولههم نزد پيغمبر آمد و گفت : يا رسول الله ! شوهر من اوس بنصامت ، وقتى كه من جوان و داراى مال و ثروت و عشيره بودم ، با من ازدواج كرد ولىبعد از آنكه ثروتم از دست رفت و جوانيم زايل شد و بستگانم پراكنده شدند با منظهاركرد و بعد هم پشيمان شده است ، آياراهى هست كه ما را دوباره با هم پيوند دهد؟
    پيغمبر فرمود: آنچه من مى دانم ايناست كه تو بر شوهرت حرام شده اى . خولهگفت : يا رسول الله ! به خدايى كه قرآن بر تو نازل كرده است ،شوهرم نامطلاقرا به زبان نياورد. او پدر فرزندان من است و من او را از همه كس ‍ بيشتر دوست دارم .
    پيغمبر فرمود: با اين وصف تو بر او حرام شده اى و چيزى هم در اين باره از جانب خداوند به مننرسيده است كه بتوانم تو را راهنمايى كنم .
    خولهخواست باز هم چيزى بگويد ولى پيغمبر فرمود: تو بر او حرام شده اىو نمى توانى با وى سخن بگويى و تماس بگيرى .
    وقتىخولهوضع خود را چنين ديد، سخت اندوهگين شد، به گونه اى كه ازروى ناچارى گفت : خدايا! از بى كسى خود و دورى از شوهرم و آنچه بر سر خودم و بچههايم آمده است ، به تو شكايت مى كنم . خدايا! از بدبختى و تنگدستى و پريشانيم به توشكايت مى كنم . خدايا! چيزى به زبان پيغمبرت درباره من نازل كن !
    آنگاه سختگريست و شيون كنان گفت : پروردگارا! از فقر و تنهائى خودم و بى سرپرستى كودكانم كهاگر به شوهرم بسپارم تلف مى شوند و چنانچه نزد خود نگاهدارم از گرسنگى مى ميرند، بهتو شكايت مى كنم . سپس سرودستها را به سوى آسمان بلند كرد و ناله سر داد.
    تمامزنان و كسانى كه در خانه پيغمبر بودند و مجادله وگفتگوى او را با پيغمبر مى شنيدند،به حال او رقّت برده و سخت گريستند.
    موقعى كهخولهبه خانه پيغمبر آمد و با حضرتمجادلهمى كرد پيغمبر مشغول شستن سر خود بود و عايشه يكى از زنان پيغمبردر شستن سر، به حضرت كمك مى كرد. پيغمبر از وضعى كه براىخولهپيش آمده بود سخت ناراحتبود.
    خولهبار ديگر رو كرد بهجانب پيغمبر و گفت : يا رسول الله ! خدا مرا فداى تو گرداند، فكرى براى من كن ! عايشه گفت : اى خوله ! سخن خود را كوتاه كن و دست از مجادله و زبان درازى بردار،نمىبينى پيغمبرچه حالى دارد؟
    در همان موقع به پيغمبر وحى مى شد و حضرت آرام بود وگوش به وحى الهى يعنى نزول سوره مجادله فراداده بود. بعد از اعلام وحى كه پيغمبرحالت عادى خود را باز يافت تبسّمى كرد و فرمود: عايشه ! اين زن چه شد؟ عايشه گفت : اينجاست يا رسول الله ! پيغمبر رو كرد به خوله و فرمود: برو شوهرت را بياور. وقتىشوهرخولهآمد پيغمبر وحى آسمانى راكه آيات اول سوره مجادله راجع به حكمظهاردراسلام بود،بر وى تلاوت فرمود.
    خداوند در آغاز سورهمجادلهمى فرمايد: به نام خداوند بخشنده مهربان . خداوند گفتار آن زن را كه با تو - اى پيغمبر - درباره شوهرش مجادله كرد و شكايت به خدا برد، شنيد. خداوند گفتگوى شمارا مى شنود، خداوند شنوا و بيناست .
    افراد شما مسلمانان كه با زنان خود مظاهرهمى كنند (با اين سخن ) زنان ايشان مادران آنان نخواهند شد. مادرانشان كسانى هستندكه ايشان را زاييده اند. مردان مسلمان با اداى اين سخن (ظهار) سخنى زشت و بيهوده مىگويند. اين را بدانيد خدا آن را مى بخشد و از آن در مى گذرد.
    كسانى كه زنان خودراظهارمى كنند (و بعد پشيمان مىشوند) و مى خواهند سخنان خود را برگردانند، پيش از آنكه با آنان تماس بگيرند، بايدبنده اى آزاد كنند. اين پندى است كه خداوند به شما مى دهد و از آنچه انجام مى دهيدخبر دارد.
    اگر كسى بنده اى نيافت كه آزاد كند، بايد دو ماه متوالى قبل از تماس (با زن خود) روزه بگيرد. اگر نمى توانند دو ماه روزه بگيرند، بايد شصت فقير رااطعام كنند تا بدينگونه ايمانتان به خدا و پيغمبر محفوظ بماند. اينها حدود و احكامالهى است - كه بايد آن را معمول داشت - و اگر كسانى كفر ورزند - و از پذيرش آن سرباز زنند - كيفرى دردناك خواهند ديد.
    وقتى عايشه ،سوره مجادله را كه راجع به گفتگوىخولهبا پيغمبر بود و همان موقع نازل شد، شنيد، گفت : آفرين بر خدايىكه همه صداها را مى شنود. اين زن با پيغمبر صحبت مى كرد و با اينكه من در گوشه خانهبودم و صداى او را مى شنيدم ، بعضى از كلمات او را نتوانستم بشنوم ولىخداوند
    همه آن را شنيد و به آن پاسخ داد!
    پس از نزول اين آيات ، پيغمبراوس بن صامت, شوهرخولهرا احضار كرد و فرمود: به فرمانخداوند، چون همسرت راظهاركرده وپشيمان شده اى ،بايد يكى از اين سه كار را انجام دهى تا بتوانى به زن خود رجوع كنى :

    1- آيا قدرت دارى برده اى را به عنوان كفاره ظهار آزادكنى ؟
    اوس بن صامتگفت : نه يا رسول الله ! قيمت برده زياد است و من طاقت آن را ندارم ؛ زيرا در آنصورت بايد تمام هستى خود را از دست بدهم چون من مردى تهيدستم .

    2- آيا مى توانىدو ماه متوالى روزه بگيرى ؟
    اوس بن صامت گفت : يا رسول الله ! به خدا اگر من سهروز چيز نخورم بيناييم را از دست مى دهم و از آن مى ترسم كه چشمم كور شود.

    3- آيا استطاعت دارى شصت گرسنه را طعام دهى ؟
    اوس بن صامت گفت : نه به خدا اىپيغمبر! مگر اين كه خود شما در اين خصوص به من كمك كنيد!
    پيغمبر فرمود: منپانزده صاع خرما (هر صاع تقريبا سه كيلو بوده است ) به تو مى دهم و دعامى كنم كهخداوندبه آن بركت دهدتابه شصت فقيربرسد.

    سپس پيغمبر آن مقدار خرما را به اوبخشيد و اوس بن صامت هم آن را به عنوان كفّاره به شصت فقير داد. بدينگونه زنشخولهبر وى حلال شد و بار ديگر زندگى خودرا از سر گرفتند.
    سالها بعد از اين ماجرا روزى عمربن خطاب در ايّام خلافتش ، ازكنارخولهگذشت . خوله گفت : عمر! بايست ! عمر هم ايستاد. سپس به وى نزديك شد و به سخنانش گوش داد. خوله مدتى عمر رانگاهداشت و سخنان تندى به وى گفت !
    از جمله گفت : اى عمر! به خاطر دارم كه به توعُمَيرهمى گفتند و در مكّه و بازارعُكاظ با عصبانيت از كنيزان بردهمراقبتمى كردى . ديرى نپاييد كه موسوم بهعمر شدى. بعد هم چيزى نگذشت كه تو رااميرالمؤ منينخواندند. اكنون از خدا بترسو مواظب بندگان خدا باش . اين را بدان كه هر كس از عذاب قيامت نترسد، هر چيز دورىبه وى نزديك مى شود و هر كس ‍ از مرگ ترسيد، مى ترسد كه فرصت را از دستبدهد.
    يكى از همراهان عمر به نامجارودگفت : اى زن ! در مقابل اميرالمؤ منين زياد حرف زدى ! و به عمرگفت : مردم را به خاطر اين پيرزن نگاهداشته اى ؟
    عمر گفت : واى بر تو! آيا مىدانى اين زن كيست ؟
    جارود گفت : نه ، كيست ؟
    عمر گفت : اين زنى است كه خداونداز فراز هفت آسمانشكايت او را شنيد و به او پاسخ داد. اينخولهدختر ثعلبه است كه سوره مجادله دربارهاو و گفتگويش با پيغمبر نازل شده است . به خدا اگر از من انصراف حاصل نكند و تا شبسخن بگويد، من از او روى بر نمى گردانم تا هر چه مى خواهد بگويد.


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    685
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 25 دقیقه
    دریافت
    87
    آپلود
    11
    گالری
    44

    تعجب




    همسر ابولهب...

    امّ جميلهمسر ابولهب و خواهر ابوسفيان بود. مى دانيم كه ابوسفيانمالدار معروف بنى اميه و شخص با نفوذ مكه بود و در اظهار عداوت نسبت به پيغمبراسلام شهرت داشت . ابولهب نيز عموى پيغمبر اسلام و يكى از ده پسر عبدالمطلب ، سرسختترين دشمنان پيغمبر و مسلمانان بود.
    ابولهب با اينكه از خاندان نجيب هاشم بود،مع الوصف بر اثر همنشينى با افراد فاسد قريش يعنى سران مشرك مكه و تماس دائم باآنها رنگ جماعت به خود گرفته بود. اين مرد زردانبوى بد دهن ، هتّاك و جسور، در ميانمشركان مكه بيش از همه نسبت به برادرزاده اش پيغمبر اسلام خصومت مى ورزيد و او رامى آزرد.
    زن اوام جميلهم زنىبدسرشت و كينه توز بود. خانه آنان در همسايگى پيغمبر قرار داشت . هر خبرى كه ازبرادر زاده شوهر خود پيغمبر اسلام مى شنيد، آن را به اطلاع مشركان مى رسانيد.
    امجميل ، علاوه بر اين ، شوهرش او را وا مى داشت تا به پيغمبر آزار بيشتر برساند. اوحتّى نام پيغمبر را عوض كرده بود و مى گفت : به او نگوييدمحمّدبلكه بگوييدمُذَمّم!!
    وقتى اين خبررابهپيغمبردادند،فرمود:خداخواس ه است نام مراازدهان اين زن بيندازد تا هر ناسزايى كه مىگويد،بهمُذَمّمبگويد،من كهمُذَمّمنيستم !
    ام جميل ، شبها خار وخاشاك و هيزم مى آورد و در نقطه اى كه محل عبور پيغمبر بود مى ريخت تا از اين راهبه حضرت صدمه بزند.
    شوهر او ابولهب هم داوطلب شده بود كه مال و ثروت خود را درراه مبارزه با پيغمبر صرف كند و اين كار را هم مى كرد.
    ام جميل از هر گونه شرارتو سخن چينى و جسارت نسبت به پيغمبر خوددارى نداشت و عواقب سوء آن را هم به گردن مىگرفت .
    اين زن شرير همينكه پيغمبر را مى ديد، از گفتن هر سخن زننده و هر گونهفحاشى به حضرت خوددارى نمى كرد.
    ابولهب نيز بارها همينكه نگاهش به پيغمبر مىافتاد، او را دنبال مى نمود و خاك و سنگريزه به طرف آن برگزيده خدا پرتاب مىكرد.
    داستان اين مرد و زن بى ادب نگونبخت بد زبان در قرآن مجيد، سورهابولهبآمده است . اين سوره ولو بسياركوتاه و آنچه درباره ابولهب و زنش ‍ مى گويد مختصر است ولى با اين وصف ، همين سورهكوتاه بيان كننده داستانى طولانى و نقل مختصر آن ، گوياى شرح مفصلى از اعمالناهنجار و رفتار زشت اين دو عنصر پليد و رسواست .
    خداوند در سورهابولهبمى فرمايد: تباه باد دستهاى ابولهب (كه خاك و سنگ به طرف پيغمبر مى ريزد) تباهباد دستهاى او. مال و ثروتى كه او اندوخت و آنچه كسب كرد، او را از كيفر فردا وعذاب دوزخ بى نياز نكرد. به زودى مى چشد آتشى را كه داراى شراره است . زن او كههيزم جمع مى كند (تا بر سر راه پيغمبر بريزد، فرداى قيامت نيز هيزم كش جهنّم است( و ريسمانى از آتش به گردن دارد.


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    685
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 25 دقیقه
    دریافت
    87
    آپلود
    11
    گالری
    44

    تعجب




    مريم و مادرش حنّه...

    داستان حضرت مريم در قرآن مجيد يكىاز شگفت انگيزترين و جالبترين داستانهاى قرآنى است . ولادت او و سرگذشت مادرش وماجراى حامله شدن خود وى كه دوشيزه بود و آوردن پسرى به نامعيسىپيغمبر خدا، داستانى شنيدنى و بى نظيراست كه در قرآن مجيد آمده است .
    خداوند داستان آنان را به تفصيل در قرآن سورهمريم شرح داده است . اينك خلاصه آن داستان به موجب آيات سوره آل عمران و سوره مريمو تفسير آن :
    مادر مريمحَنِّهياحناسالها بود كه باعمراناز بزرگان و روحانيون محترم آل يعقوبازدواج كرده بود ولى از او فرزندى نياورد. مدتها گذشت اما انتظار او به جايى نرسيد. سرانجام رو به درگاه خدا آورد و دست تضرع و التجا برداشت .
    زن عمران گفت : پروردگارا! من نذر كرده ام كه آنچه را در شكم دارم (وقتى متولد شد) آزاد بگذارم (تا خدمتكار خانه تو باشد) پس تو اين نذر را از منبپذير كه مى دانم شنوا و دانايى.
    در آن روز بيت المقدس معروف بههيكلبود. ساختمان اين معبد را حضرت داوود آغاز كرد و فرزندشسليمان به اتمام رسانيد. در كنار همين معبد بود كه در دوران اسلامىمسجد اقصىيابيتالمقدسساخته شد.
    سرانجام ، دعاى مادر مريم كه از بانوانپاك سرشت بود مستجاب شد و احساس كرد كه آبستن شده است . به همين جهت وقتى وضع حملكرد و ديد كه نوزاد دختر است و پسر نيست گفت : خداوندا! من كه دختر زاييدم ؟! (چونمنتظر پسر بود) ولى خدا بهتر مى دانست كه آنچه زاييده بود چه دختر پاك سرشتى است . مادر مريم پنداشت كه براى خدمت در خانه خدا، پسر به مانند دختر نيست از اين رو گفت : من او را مريمناميدم و او و فرزندشرا از شرّ شيطان مطرود در پناه تو قرار دادم.
    مادر مريم مى ديد كه بايد به نذر خود عمل كند. با اينكه مريمدختر بود او را به عنوان ((دختر عابده )) تقديم خانه خدا كرد.
    خدا هم مريم را به وجهى نيكو قبولكرد و به خوبى پرورش داد و چون پدر مريم پيش از ولادت او از دنيا رفته بود از اينرو مادرش او را كه طفلى خردسال بود آورد و به متوليان خانه خدا سپرد تا نذر او رابراى خدمتگزارى خانه خدا بپذيرند)).
    متوليان بيت المقدس كهاز بزرگان و روحانيون عالى مقام بنى اسرائيل بودند بر سر كفالت مريم با هم به نزاعپرداختند. سرانجام تصميم گرفتند قلمهاى خود را به آب اندازند تا قلم هر كدام به روىآب آمد، به حكم قرعه كفالت مريم دختر عمران مرد نامى و محترم شهر، با او باشد و اينافتخار در خانه خدا نصيب او گردد.
    در آن ميان تمام قلمها به زير آب رفت و تنهاقلم زكريا به روى آب آمد. بدينگونه زكريا(كه شوهرخاله مريم بود)كفالت و سرپرستىاورابه عهده گرفت .
    در بيت المقدس اطاقكى در جاى بلندى در اختيار مريم نهادند وزكريا به مراقبت از وى همّت گماشت .
    با اينكه غذا و مايحتاج مريم به عهده زكريابود، مع الوصفچند بار زكريا سر زده به ديدن مريم آمد و ديدكه غذاى بهشتى در مقابل مريم نهاده اندو او مشغول خوردن آناست !
    زكريا گفت : اى مريم ! اين غذا را از كجا براى توآورده اند؟ مريم گفت : آن را از جانب خدا آورده اند، خدا به هر كس بخواهد بى حسابروزى مى دهد.
    زكريا متوجه شد كهمريم سخت مورد لطف و عنايت خداست . مريم سالها در خانه امن خدا و تحت كفالت و نظارتحضرت زكريا پيغمبر خدا به سر برد. او هم اكنون دخترى بالغ است و با قد كشيده وازنظر ظاهر و باطن بهترين دختران عصر مى باشد. او در همان بلندى در اطاقك خود به سرمى برد، در اوقاتى كه مردان بيرون مى رفتند پايين مى آمد و مشغول جاروب كردن خانهخدا و گردگيرى نقاط آن مى شد.
    روزى در اطاقك خود نشسته بود كهفرشتگان آمدند و به وى گفتند: اى مريم ! فرمانبردار خدا باش و سجدهكن و با خاضعان در پيشگاه خدا خضوع كن.
    روز ديگر باز فرشتگان نازل شدند و گفتند: اى مريم ! خدا تو را بشارت مى دهد به مولودى كه نامش مسيحعيسى بن مريم است و در دنيا و آخرت آبرومند خواهدبود و از مقربان الهى است.
    او در گهواره مانند روزى كه بزرگ خواهدشد، با مردم سخن خواهد گفت ، و يكى از بندگان شايسته خداوند مى باشد.
    مريم گفت : خدايا! چگونه ممكن است من صاحب پسرى شوم و حال آنكهبشرى با من تماس نگرفته است . فرشته گفت : با اين وصف خدا اين كار را خواهد كرد وآنچه را بخواهد مى آفريند. وقتى خدا فرمانى صادر كند (و چيزى را اراده نمايد( همينكه بگويد: بشو، مى شود.
    دنباله داستان را در سوره مريم بخوانيد كه خداوند ماجراىحامله شدن مريم دوشيزه نمونه و پاك سرشت عصر را شرح مى دهد: اى پيغمبر! به يادآور داستان مريم را هنگامى كه از كسانش كنارهگرفت و به نقطه اى در مشرق جايگاه خود رفت در آنجا او پرده اى كشيد و دور از چشمآنها مشغول آبتنى شد.
    درست در همين هنگام ما روح القدس را به سوى او فرستاديم . روح القدس ‍ مانند انسانى معتدل و خوش تركيب در مقابل او مجسم شد. چون مريم آنانسان زيبا و خوش قامت را ديد، گفت : من به خدا پناه مى برم و ازاو مى خواهم كهتوازاوبترسى و مردى پارساباشى و گمان بددرباره من نبرى !
    روح القدس فرشته الهىگفت : نه ، من بشر نيستم ، من فرستاده خداى تواءم و آمده ام تا از جانب خدا كودكىپاك سرشت به تو موهبت كنم .
    مريم گفت : چگونه ممكن است من بچه اى داشته باشم وحال آنكه بشرى با من تماس نگرفته است و زناكار هم نبوده ام ؟
    فرشته گفت : با اينوصف خداوند اراده كرده است كه اين كار جامه عمل بپوشد. فرشته افزود خدايت مى گويداين كار براى من كه خداى تو هستم آسان است (و مسئله مشكلى نيست ) ما او را نشانه اىاز قدرت نمايى خود براى مردم قرار مى دهيم و رحمتى از جانب خود مى دانيم و در هرصورت بايد بدانى كه اين كار انجام گرفته است.
    با همين تجسم روح القدس در مقابل مريم كه دوشيزه اى باوقار وجوان و در آن لحظه با بدن لخت مشغول آبتنى بود و گفتگويى كه ميان او و فرشته الهىرد و بدل شد، مريم كه خود را برهنه و در يك قدمى جوانى زيبا و متناسب مى ديد، تكانسختى خورد و حالت قاعدگى پيدا كرد.
    همين معنا موجب شد كه به طرز اسرارآميزى وبرخلاف موازين طبيعى و دانش طبيعى و فقط با اراده و خواست الهى آبستن شود. چيزى كهبراى نخستين بار اتفاق مى افتاد و بعد از او هم در جهان اتفاق نيفتاده است . اينفقط يك معجزه بود و خواست خداوند؛ زيرا اراده خداوند بالاتر از موازين طبيعى وقوانين علمى و محاسبات ماست .
    مريم با روح و اراده خداوند حامله شد و همين احساسحاملگى او را به محل دورى كشاند. در آنجا درد زاييدن به سراغ او آمد و به درخت نخلىپناه برد.
    او كه مى ديد دوشيزه اى دست نخورده آبستن شده است و يك لحظه ديگر وضعحمل مى كند بقدرى هراسان شد كه گفت : اى كاش ! پيش از اينواقعه مرده بودم و از خاطره ها فراموش شده بودم . درست در همين هنگام از زير درختنخلى خشكيده صدايى آمد كه : اى مريم ! غمگين مباش ! خدايت از زير پايت چشمه آبىجارى ساخته است و اين را نشانه لطف خود درباره تو قرار داده است .
    اى مريم ! شاخه درخت نخل را (كه سبز و بارور شده است ) تكان ده تا رطب تازه فرو افتد. سپس ازآن رطب تازه بخور و چشمت روشن باشد. اگر پس از وضع حمل بدخواهان يهود زاييدن و بچهدار شدن تو را بهانه كردند و ديدى كه درباره آن سؤ ال مى كنند، به آنان بگو: منبراى خدا نذر كرده ام روزه بگيرم ، بنابراين با كسى سخن نمى گويم.
    به دنبال آن ، مريمزاييد و عيسى نوزاد زيباى خود را پاك و پاكيزه و پيچيده در قنداق ، در بغل گرفت وبه ميان قوم آمد، شهرى كه اين ماجرا در آن به وقوع پيوستناصرهواقع در فلسطين بود كه امروز هم هستو به زادگاه حضرت عيسى معروف است . چون عيسى درناصرهمتولد شد، خود او راعيساى ناصرىمى گفتند و به همين علت هم پيروانش رانصرانىيانصارامى خوانند.
    مريم كه خود از اولاديعقوب يعنى دودمان بنى اسرائيل و قوم يهود بود، همينكه با آن كيفيت و حال و وضع ،نوزاد را به بغل گرفته و به ميان قوم خود آورد، گفتند: اى خواهر هارون ! نه پدرتمرد بدى بود و نه مادرت سابقه بدكارى داشته است تو كه دختر هستى اين بچه را از كجاآورده اى ؟ مريم با الهام غيبى اشاره به نوزاد كرد كه از خود وى جويا شويد. گفتند: چگونه با نوزادى كه در گهواره (قنداق ) است سخن بگوييم ؟.
    در هيمن لحظه عيساىنوزاد گفت : من بنده خدايم و (معانى ) كتاب آسمانى به منداده شده و خدا مرا پيغمبر نموده است و هر جا باشم پر بركت قرار داده و سفارش كردهاست كه تا زنده ام نمازگزارم و زكات بدهم . و سفارش كرده است كه نسبت به مادرمنيكوكار باشم و ستمگر و سنگدل نباشم .

    درود بر من روزى كهمتولد شدم و روزى كه مى ميرم و روزى كه زنده مى شوم.
    خداوند شخصيت مريم را در آيه آخر سوره تحريم بدينگونهبازگو مى فرمايد:مريم دختر عمران نمونه كامل يك فرد با ايمانبود.رحمش پاك و ما روح خود را در آن دميديم . او سخنان خداى خود و كتب او را تصديقداشت و شخصا نيز از بندگان فرمانبردار خداوندبود.


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    685
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 25 دقیقه
    دریافت
    87
    آپلود
    11
    گالری
    44

    تعجب




    بلقيس...

    خداوند به حضرت سليمان پيغمبر حشمتى موهبت كرده بود كه به هيچيك ازبندگان برگزيده اش نداده بود. سليمان ، هم پيغمبرخدا بود و هم فرمانرواى بزرگ و مقتدر عصر. روزى سليمان در حالى كه طبق معمول گروهبى شمارى از جنيان و انسانها و پرندگان در صفهاى مشخص ، او را همراهى مى كردند،راهى سفر شد. در آن سفر سليمان وارد سرزمينيمنگرديد و در بيابانى گرفتار مضيقه بى آبى گشت . به دستور سليمان ،همراهان در صدد برآمدند تا مگر در آن بيابان سوزان به آبى دست يابند ولى چندان كهگشتند دسترسى به آب پيدا نكردند.
    شايد علت اينكه خداوند به سليمان مانند پدرشداوود مقام نبوت و سلطنت هر دو را عطا كرده بود، ماديگرى و دنياپرستى قوم آنانبنى اسرائيلبود كه مى پنداشتند كسىمى تواند بر آنان حكومت كند كه از لحاظ مال و ثروت و جلال و حشمت سرآمد مردمان مصرباشد.
    هر گاه سليمان به سفر مى رفت يا به تخت مى نشست ، سپاهيانى از جن و انس وپرندگان كه خداوند مسخر وى كرده بود، پيرامونش را مى گرفتند يا به دنبالش راه مىافتادند.
    در آن بيابان گرم و آفتاب سوزان ، سليمان ديد در آنجايى كه نشسته استاز گوشه اى آفتاب بر او مى تابد. چون به اطراف خود نظر افكند جاىهُدْهُدرا در بالاى سر خود خالىديد.
    سليمان مى خواست هدهد را كه در ميان پرندگان شامه خاصى براى يافتن آب ولواز مسافت دور داشت ماءمور كند تا هر طور شده او را در آن بيابان از وجود آب آگاهسازد ولى چون جاى او را خالى ديد گفت : آيا هدهد هست و مننمى بينم يا از غايبان است ؟ اگر او در اين لحظه حساس (بدون جهت ) غيبت كرده باشدبه سختى كيفر خواهم داد يا براى عبرت ديگران سر از تنش جدا مى سازم مگر اينكه براىغيبت خود عذرى موجه بياورد
    خداوند به پرندگان مانند ديگر اصناف جانداران الهام كرده بودكه بايد تحت فرمان سليمان پيغمبر باشند و از فرمانش سرپيچى نكنند. به همين جهت نيزسليمان هدهد را در صورت غيبت غير موجه ، مقصر مى دانست . اين معنا موهبتى بود كه ازجانب خداوند فقط به حضرت سليمان داده شده بود به طورى كه نه قبل از وى سابقه داشت ونه بعد از او نظير پيدا كرد.
    ديرى نپاييد كه هدهد آمد و به سليمان گفت : من پى به موضوعى برده ام كه تو - پيغمبر خدا - با همه شكوه و جلالو علم و اطلاعى كه دارى از آن بى خبرى ! من از قلمروسبامى آيم و خبرى مقرون به حقيقت و يقينآورده ام
    من در آن شهر زنى را ديدم كه بر مردم آنجا حكومت مى كند و برايشهمه گونه وسائل وقدرت وتجمل فراهم است .اوبه خصوص تختى عظيم دارد.
    من ديدم كه آن زن و افراد مملكت او بهجاى پرستش خداوند جهان در برابر خورشيد سر به خاك نهاده و آفتاب مى پرستند. شيطانهم شرك به خدا و كار نامعقول آنان را در نظرشان جلوه داده و از راه حق و صواببازداشته است ، به همين علت هم از راه راست بازمانده اند
    شيطان آنان را فريب داده است تا خدايى كه هر راز پنهان در آسمانهاو زمين را آشكار مى سازد و از آنچه مردم نهان مى دارند يا آشكار مى سازند، آگاه است، پرستش نكنند. خدايى كه جز او خدايى نيست ، خدايى كه دارنده جهان آفرينش است
    هدهدعلت غيبت خود را اين طور گزارش داد كهدر پى جستجوى آب ، به شهرماءربپايتختقوم سبادر يمن رسيده و ديدهاست كهبلقيسملكه سبا با شكوه وجلال هر چه تمامتر در حالى كه بر تختى عظيم جلوس كرده است بر مردم يمن حكم مى راندو خود مردم سبا نيز آفتاب پرست مى باشند.
    بنابراين ، هدهد در انجام وظيفه كوتاهىنكرده بود و عذر موجه داشت ؛ زيرا اگرچه با همه كوششى كه به عمل آورده بود، آبىنيافته بود ولى در عوض ‍ خبرى مهم آورده و بر امرى بزرگ آگاهى يافته بود.
    سليمانپس از استماع گزارش هدهد گفت : خواهيم ديد كه راست مى گويىيا از دروغگويانى ? سپس دستور داد نامه اى براى بلقيس ملكهسبا بنويسند و چون نامه مهيا شد، هدهد را مخاطب ساخت و گفت : هم اكنون اين نامه را ببر - و در حالى كه بلقيس با مشاوران خودتشكيل جلسه داده است - در مجمع آنان ، بيفكن آنگاه از ايشان كناره بگير و ببين باخواندن آن به چه نتيجه اى مى رسند.
    هدهد نامه سليمان را گرفت و روانه قلمرو سبا شد و چون دربالاى سر بلقيس و مجمع او قرار گرفت ، نامه را درست به دامن او افكند، سپس به گوشهاى رفت و گوش داد تا ببيند پس از مطالعه چه تصميمى خواهندگرفت .
    بلقيس ، نامه راگشود و خواند، سپس رو كرد به مشاورانش و گفت : اى حاضرانمجلس ! نامه اى گرانقدر به سوى من افكنده شد. اين نامه از سليمان است و مضمون آنچنين است : به نام خداوند بخشنده مهربان . بر من برترى مجوييد و همه تان به نزد منبياييد و خود را تسليم كنيد
    سپس بلقيس به مشاوران خود گفت : اى حاضران مجلس ! بگوييد تكليف من چيست ؟ من هيچ تصميمقاطعى نمى گيرم مگر اينكه قبلا شما نظر خود را اظهار كنيد.
    مشاوران بلقيس گفتند: ما داراى نيروىكافى و نفرات جنگجو هستيم . در عين حال اختيار ما به دست تو است ، ببين تا چه پاسخىخواهى گفت.
    بدينگونه وزراى بلقيس امر جنگ و صلح را بهعهده ملكه خود محول كردند و آمادگى خود را نيز براى جنگ اعلام داشتند.
    بلقيس گفت : آنچه من مى دانم اين است كه در صورت اعلان جنگ و شكست ما،پادشاهان فاتح وقتى به عزم جنگ وارد شهرى يا كشورى مى شوند، نظام شهر و مملكت را درهم ريخته و عزيزترين افراد كشور را به صورت خوارترين آنان در مى آورند. آرى آناناين كار را خواهند كرد. من به جاى اعلان جنگ ، هديه اى براى آنان مى فرستم تا ببينمفرستادگانم با چه تصميمى از جانب سليمان بر مى گردند.
    آنگاه بلقيس جعبه اىمحتوى يك دانه گوهر گرانبها براى سليمان فرستاد و به مشاوران خود گفت اگر سليمانپيغمبر خدا باشد ما توانائى جنگ با او را نداريم و چنانچه پادشاه باشد، هديه ما رامى پذيرد و با اين قدرت و نفرات بر او پيروز خواهيم شد.
    هدهد كه در گوشه سقفقرار گرفته بود و سخنان آنان را مى شنيد، موضوع را به سليمان گزارش داد. وقتىفرستادگان بلقيس نزد سليمان رسيدند و هدايا را به او تسليم كردند، سليمان كه مى ديدبلقيس و اطرافيانش به جاى اينكه تسليم شوند و به خدا ايمان آورند، آن طور با وىرفتار كردند، سخت برآشفت .
    همينكه فرستادگان بلقيس به حضور سليمان رسيدند،سليمان به آنان گفت : آيا مى خواهيد نظر مرا با مال دنيا جلب كنيد؟ اگر اين قصد راداريد بدانيد كهآنچه خدا به من داده است از آنچه شما داريدبهتر و بيشتر است . شماييد كه از اين هديه خود شادى مى كنيد: زيرا شما فقط به ظواهر دنيا مى نگريد و از آنچه در ماوراى عالم ماده و مظاهر جهاناست غافل مى باشيد.
    سپس به فرستادگان بلقيس گفت : برگرديدبه سوى آنان (بلقيس و مشاورانش ) و هداياى خود را نيز ببريد و به آنها بگوييد: منسپاهى به سوى آنان گسيل مى دارم كه قادر نباشيد در مقابل آن مقاومت كنيد و آنان رابا ذلت و خوارى از مملكت سبا بيرون خواهم كرد.
    پس از رفتن فرستادگان بلقيس ، سليمان رو به حاضران درگاه كردو گفت : اى حاضران درگاه ! كداميك از شما مى توانيد تختبلقيس را پيش از آنكه آنان نزد من بيايند و تسليم شوند حاضر كنيد؟.
    عِفريتكه از سركرده هاى جن بود گفت : من آن را پيش از آن كه تو از جايت برخيزى خواهم آورد. آرى مناين كار را مى كنم و بر آن هم قادر و امين هستم.
    به دنبال آنآصف بن برخياوزير حضرت سليمان كهبهره اى از علوم كتابآسمانى داشت گفت : من قادرم آن را پيش از آنكه مژه بر هم بزنى بياورم. در اين مسابقهآصف بن برخيابرنده شد.
    همينكه سليمان ديد تخت بلقيس را آورده اند و نزد او نهاده اندزبان شكرگزارى گشود و گفت : اين از موهبتخداى من استخدا اين نعمت و موهبت را به من داده استتا مرا بيازمايد كه آيا پاس نعمت او را نگاه مى دارم يا كفران نعمتخواهم كرد.
    سپس گفت: هر كس پاسنعمت خدا را نگاهداشت ، سود آن به خود وى باز مى گردد و هر كس ناسپاسى كند، زيانىبه خدا نمى رساندبلكه زيان آن به خود وى مى رسدزيرا خداى من نسبت به شكر بندگان بى نياز و در عين حال نسبت بهآنان كريم است.
    قبل ازآنكه بلقيس بهحضور سليمان بار يابدسليمان گفت:شكل تخت او را دگرگون سازيدتا ببينم وقتى كه آمد، درك و هوش لازم را دارد كه اميدوار باشيم ايمانخواهدآورديااز كسانى است كه اميدى به هدايت آنان نيست.
    وقتى بلقيس آمد به وى گفت : آيا تخت تو بدينگونه بوده است ؟ بلقيسگفت : مثل اينكه همان است ! سپس از تماشاى آن در دربار سليمان مات و مبهوت شد. وقتى بلقيس پى برد كه آن كار شگفت انگيز را ماءموران سليمان انجام داده اند گفت : پيش از اين از قدرت سليمان و حشمت او آگاه بوديم و اين حقيقت را اعتراف داشتيم.
    به دستور سليمان كاخىاز آبگينه براى سكونت بلقيس ساختند و چون كاخ آماده شد به بلقيس گفتند: به كاخ درآى ! هنگامى كه بلقيس صحن كاخ را ديد پنداشت كه آنجا راآب گرفته است . به همين جهت دامن خود را بالا كشيد ولى در اين هنگام سليمان گفت : نه ، اين آب نيست بلكه صحن آن از آبگينه ساخته شده است.
    پس از آنكه بلقيس كاملا پى به عظمت و شكوه سليمان برد و او راداراى نيروى مافوق بشرى يافت و سخت تحت تاءثير شخصيت او قرار گرفت ، ايمان آورد: گفت : پروردگارا! من در گذشته به خود ظلم كردم و اينك باسليمان به تو خداوند جهانيان ايمان مى آورم.


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    685
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 25 دقیقه
    دریافت
    87
    آپلود
    11
    گالری
    44

    تعجب




    زليخا...

    داستانزليخا و يوسفزيباترين داستانهاى قرآن است . خداوند خود در آغاز سوره يوسف مى فرمايد: ما زيباترينداستانى را كه مى توان نقل كرد به تو وحى كرديم.
    زليخا همسرعزيز يعنى نخست وزير مصر بود. تواريخ اسلامى ، پست و مقام شوهر زليخا را، مختلف نقل كردهاند: صدراعظم ، رئيس زندانها يا رئيس ‍ كل تشريفات دربار.
    پادشاه مصر، فرعونريان الوليد از فراعنه عرب بود كه بر مصر حكم مى راندند. شوهر زليخا كسى است كه ما او را به گفته قرآنمجيد،عزيزمى خوانيم . از اينجاپيداست كه او هر كه بوده و هر مقامى كه داشته ، از مقربان درگاه و مردى با نفوذبوده است چونعزيزدر زبان عربى كهقرآن ذكر مى كند به معناى شخص مقتدر و با نفوذ است .
    همسر اوزليخا در زيبائى و رعنايى و اعتدال قامت ،گوى سبقت از همگان ربوده و از اين جهات در تمام مصر ضرب المثل بود.
    يوسفكوچكترين فرزند يعقوب پيامبر كه به وسيله برادرانش در فلسطين به چاه افتاده بود،توسط كاروانى كه روانه مصر بود از چاه در آمد و در بازار برده فروشان مصر فروختهشد. در آنجا او را به عنوان غلام بچه براى عزيز مصر خريدند و بدينگونه وارد خانه اوشد.
    يوسف در خانه عزيز زير نظر مستقيم همسر اوزليخابزرگ شد تا به سن هيجده سالگى رسيد و از علم و حكمت برخوردارگرديد. در آن اوقات هنگامى كهعزيزمىخواست به مسافرتى برود، همسرش را مخاطب ساخت و گفت : جايگاهاو را گراميدار، اميد است در تنهائى ما مؤ ثر باشد يا او را چون فرزند خود بگيريم.
    با اين وصف ، زليخازنى جوان بود واينك جوانى بيگانه را با اندامى برازنده و سيمايى زيبا و قيافه اىخوش تركيب در كنار خود مى ديد و سعى داشت به هر نحوى شده او را به خود متمايل سازدو راز دل خويش را با وى در ميان بگذارد.
    به همين جهت نخست با نگاههاى معنادارتمام حركات يوسف را زير نظر گرفت ، باشد كه او را به خود متوجه سازد و چون نتيجه اىنگرفت ، از راه غَنْج و دَلال وارد شد و آنچه در قدرت داشت به كاربرد تا با اينحربه برنده او را وادار به تسليم كند ولى يوسف هم كه هاله اى از نور نبوت و تربيتصحيح خانوادگى ، تمام وجودش را فراگرفته بود، بيدى نبود كه با اين بادها بلرزد. يوسف علاوه بر مقام عصمت ، مى دانست كه زليخا زنى شوهردار است و نسبت به او حقپرستارى دارد و سالهاست كه خود و شوهرش او را تحت مراقبت گرفته اند تا به اين سن وسال رسانده اند و نبايد به آنان خيانت كرد.
    سرانجامزليخادر غيبت همسرشعزيزكه به سفر رفته بود، يوسف را بهخوابگاه خود برد تا در آنجا به طور آشكار از مراوده خود با وى و برخوردهاى معنادارى كه با او داشته است ، پرده بردارد. بدين منظور، درها را بست و گفت : من خود را مهياى تو كرده ام ! ولى يوسف گفت : پناه به خدا! اينخيانت است . او خداوندگار من است و مرا گرامى داشته و مقامى نيكو عطا كرده است . اگر من مرتكب چنين خيانتى شوم ، ستمكار و متجاوز خواهم بود. و خدا هرگز ستمكاران رارستگار نمى گرداند.
    زليخا پند يوسف را به هيچ گرفت و چون هوى و هوس تمام وجودش رافراگرفته بود، نزديك آمد تا با وى در آميزد. چنان لحظه حساسى فرا رسيده بود كه يوسفچون به ياد خداست به مخالفت پرداخت و خدا نيز او را مورد عنايت قرار داد و قصد سوءو عمل زشت را از وى بگردانيد؛ زيرا يوسف از بندگان پاك سرشت بود.
    با اينكه يوسف مىدانست درها بسته است ، مع الوصف براى اينكه از تماس ‍ با زليخا بركنار بماند به طرفدر دويد. در اين هنگام قفل در شكست و در باز شد! زليخا يوسف را دنبال كرد و از پشتسر پيراهن او را گرفت و كشيد تا او را به خوابگاه باز گرداند. همين موضوع نيز موجبشد كه پيراهن يوسف پاره شود.
    يوسف و زليخا در حال غيرعادى از اطاقها بيرونپريدند و چون وارد حياط كاخ شدندعزيزرا ديدند كه از سفر بازگشته است .
    عزيز آن دو را ديد كه با رنگى پريده و سر و وضعى غيرعادى از اطاق بيرونمى آيند. زليخابدون درنگ گفت : مجازات كسى كه نسبت به همسر تو قصد سوئى داشته است اين است كه يابه زندان افتد و يا سخت شكنجه ببيند.
    يوسف كه خود را در معرض اتهام ديد گفت : اى عزيز! همسر تو است كه با من مراوده نموده و مرا به سوى خودكشيده است.
    در اين هنگام طفلى شيرخوار از بستگان زليخابا قدرت كامله خدا به زبان آمد و گفت : اگر پيراهن يوسف از جلو سينه دريده است ،زليخا راست مى گويدويوسف دروغگوست - زيرادراين صورت يوسف به طرف اورفته است و زليخابا وى گلاويز شده و پيراهن او را پاره كرده است - ولى اگر پيراهن يوسف از پشت سرپاره شده زليخادروغ مى گويدو يوسف راستگوست .
    عزيز كه از سخن گفتن طفل شيرخواردر شگفت مانده بود، جلوآمد و پيراهن يوسف را نگاه كرد و چون ديد كه پيراهن از پشتسر پاره شده به زليخا رو كرد و گفت : هرچه هست زير سر شمازنان است ؛ زيرا افسون شما زنان بسى بزرگ است.
    ماجرا رفته رفته درز گرفت و به گوش خانمهاى دربار و اشرافبلكه عموم زنان شهر رسيد و همه ، زليخا را به باد انتقاد و سرزنش گرفتند:
    زنان شهر شايع ساختند كه همسر عزيز، پيشخدمت جوان خود را به سوىخويش فراخوانده و دل در گرو عشق او نهاده و سخت به او دلبسته است ، ما او را درگمراهى آشكارى مى بينيم.
    چون زليخا از مضمونهاى نيشدار زنان شهر كه برايش ساخته بودندآگاه شد، آنان را دعوت كرد و براى هر كدام بالشى در گوشه و كنار سالن پذيرايى نهادو به دست هر كدام ، كاردى براى قاش كردن ميوه داد و همينكه مجلس آراسته شد از يوسفخواست كه به مجلس در آيد!
    همينكه زنان اشرافى و خانمهاى دربارى مصر، يوسف را باآن اندام دل آرا و قامت موزون و سيماى درخشان ديدند، چنان محو تماشاى او شدند كه بىاختيار انگشتان خود را با كارد به جاى ميوه بريدند و متوجه نشدند و گفتند: محال است كه اين جوان محبوب و دلفريب ، بشر باشد، نه ، نه ، اوفرشته اى بزرگوار است.
    و به گفته سعدى :
    گرش ببينى و دست از ترنج بشناسى

    روا بود كه ملامت كنى زليخارا
    در اينجا زليخا از فرصت استفاده كرد و بهزنان مصر گفت : اين است آنچه مرا به خاطر آن سرزنش مى كنيد. شما طاقت نياورديد اورا به يك نظر ببيندولى او شبانه روز در كنار من است !
    اين است آنچه مرا در خصوص عشق او ملامت كرده ايد. من او را به خوددعوت كردم ولى او خوددارى كرد. صريحا مى گويم اگر آنچه را از وى مى خواهم و به اودستور مى دهم عملى نسازد، به زندان خواهد افتاد يا خوار و ذليل مى شود.
    عزيز و همسرش زليخا بهمنظور جلوگيرى از آبروريزى بيشتر و بدگويى و سرزنش مردم ، يوسف را به زندان افكندندولى يوسف كه از خطر بزرگ معصيت الهى رهيده بود گفت : پروردگارا! من زندان را بهتر از اين مى دانم كه زنان مرا به آن مىخوانند. اگر افسون زنان را از من بر طرف نسازى ممكن است به سوى آنان كشيده شوم و ازنادانان به شمار آيم.
    خداوند مهربان هم دعاىيوسف را مستجاب كرد و با زندانى شدن او خطر فريب و افسون زنان را از وى برطرف ساخت .
    يوسف در زندان به سر مى برد تا سالها بعد كه فرعون مصر خواب ديد كه هفت گاولاغر هفت گاو چاق را خوردند. چون از معبّران تعبير خواست آنان گفتند خوابى پريشاناست كه قادر به تعبير آن نيستيم . جوانى كه نديمان فرعون و با يوسف در زندان بود،در اين موقع به ياد يوسف افتاد و به فرعون گفت : شخصى بزرگوار و پاكدل در زندان استكه كاملا از عهده تعبير اين خواب برخواهد آمد.
    فرعون دستور داد او را از زنداندر آورند. ولى يوسف گفت : قبل از هر چيز بايد معلوم شود گناه من چيست كه بايد سالهادر زندان بمانم ؟ و به ماءمور گفت : برگرد و به پادشاه بگو از زنان مصر سؤ ال كندعلت چه بود كه زنان اشرافى و خانمهاى دربارى انگشتان خود را بريدند؟! خداى من ازافسون آنان خبر دارد.
    فرعون زنان را احضار كرد و پرسيد: چرا با يوسف مراودهبرقرار ساختيد و او را به خود دعوت كرديد؟ زنان گفتند: نه ، به خدا سابقه بدى از اوسراغ نداريم . در اين هنگام زليخا كه به واسطه مرگ شوهرشعزيزديگر نه آن عزت و احترام را داشت و نهآن آب و رنگ را، گفت :
    هم اكنون حقيقت آشكار شد. مناعتراف مى كنم كه اين من بودم كه او را به خود دعوت كردم ، او هر چه مى گويد راستاست.
    يوسف با تجليل خاصى ازاتهامات وارده تبرئه شد و با عزت و سرافرازى از زندان بيرون آمد، در حالى كه مرد وزن مصر اطلاع يافتند كه يوسف به خاطر پاكى و ترتيب اثر ندادن به خواهشهاى همسر عزيزمصر به زندان افتاده بود!
    فرعون مصر چون يوسف را از نزديك ديد و با او سخن گفت ،چنان شخصيت وى در نظرش بزرگ آمد كه به نفع او از سلطنت كناره گرفت و سرنوشت ملت ومملكت مصر را به دست او سپرد.
    بدينگونه يوسف كه به خاطر خويشتندارى از معصيتالهى و پاس احترام ناموس مردم به زندان افتاد، سرانجام همه كاره مصر شد. او، همپيغمبر خدا بود و هم عزيز مصر، هم با كمال قدرت بر مصر حكومت مى كرد و هم چشم وچراغ مصريان بود.
    مطابق برخى از روايات اسلامى سالها بعد كه زليخا پير و نابيناشده بود، روزى بر سر راه يوسف نشست و همينكه يوسف خواست از آنجا بگذرد، برخاست و ازوى خواست كه دعا كند تا خدا چشمش را بينا كند و جوانى و زيبايى روزگار نخستين را بهاو بازگرداند تا بتواند او را ببيند، و به همسرى او در آيد. پيك الهى فرود آمد و ازيوسف خواست دعا كند. يوسف پيامبر محبوب خدا هم دعا كرد و زليخا به همان شكل و اندامخوش تركيب ، ايامى كه با يوسف برخورد داشت و مى خواست به طور نامشروع با وى تماسبگيرد، بازگشت و به صورت مشروع به همسرى يوسف در آمد.
    اين نتيجه دورى از گناه ودورى از نافرمانى خداست !



  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    685
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 25 دقیقه
    دریافت
    87
    آپلود
    11
    گالری
    44

    تعجب




    دختران شعيب پيغمبر (ع( ...

    مادر موسى تحت مراقبتآسيهزن فرعون و در كاخ پرشكوه و مجلل او،موسى را شير مى داد و مى پرورانيد، بدون اينكه فرعون و آسيه بدانند، اين دايهمهربان ، كسى جز مادر طفل شيرخوار نيست ! مادر و خواهر موسى كه در ظاهر پرستار پسرخوانده آسيه و فرعون يعنىموسىبودند، آزادانه به كاخ خداى خدايان (فرعون ) آمد و رفت داشتند و از فرزند و برادرخود مراقبت به عمل مى آوردند.
    اين يك نمونه بارز قدرت نمائى خداست كه قرآن مجيدبازگو مى كند.
    بدينگونه موسى رشد كرد تا به سن هيجده سالگى رسيد. در اين هنگامكه قواى فكرى و نيروى بدنيش تحكيم يافته بود، خداوند جهان ، علم و حكمت به وى آموخت . در يكى از شبها موسى وارد شهر شد و ديد كه يكى از ماءمورين مخصوص فرعون با مردىاز پيروان او گلاويز شده است و مى خواهد او را به قتل رساند.
    مرد گرفتار از موسى مدد خواست . موسى همنزديك آمد و مشتى به سر تجاوزگر كوفت و همين باعث هلاكت او شد! موسى نمى خواست شخصمزبور را به قتل رساند ولى ضرب دست وى باعث شد كه متجاوز با يك مشت از پاى درآيد. موسى كه وضع را چنين ديد گفت : نزاعى كه بين اين دو تن به وقوع پيوست كارشيطان بود. آرى شيطان هميشه در صدد است بندگان خدا را گمراه كند.
    سپس از اينكهمرد تجاوزگر به وسيله او كشته شد، ناراحت گرديد چون او نمى خواست دخالت وى باعث شودكه قتلى رخ دهد. خبر قتل ماءمور دولت ، توسط موسى در اندك زمانى در همه شهر انعكاسيافت و به گوش ‍ عالى و دانى رسيد.
    فرعون هم از موضوع آگاه شده جلسه اى تشكيلدادند تا ببينند چه تصميمى درباره موسى بگيرند. نتيجه مذاكرات جلسه اين بود كه بايدموسى را به انتقام قتل ماءمور مخصوص ، اعدام كرد.
    درست در همين هنگام مرد نمونهشهر يعنىمؤ من آل فرعوناز انتهاىشهر كه قصر فرعون در آنجا واقع بود با شتاب خود را به آن نقطه شهر رسانيد و موسى راملاقات كرد و به وى گفت : اى موسى ! بزرگان قوم توطئه كرده اند تا تو را به قتلرسانند. بايد به سرعت از شهر خارج شوى . اين پند را از من بشنو كه خيرخواه تواءم .
    موسى هم در حالى كه بيمناك بود و اطراف خود را مى پاييد تا مبادا او را تعقيبكنند و دستگير سازند، از پايتخت فرعون خارج شد، در حالى كه مى گفت : خدايا! مرا ازشرّ ستمگران نجات بده . مدت هشت شبانه روز راه پيمود تا از صحراى سينا گذشت و بهحومه شهرمَدْيَنرسيد كه از شهرهاىفلسطين بود. همينكه به مقابلمَدْيَنرسيد گفت : اميد است پروردگارم مرا به جايى اطمينان بخش رهنمون گردد.
    آنكه در راه طلب خسته نگردد هرگز

    پاى پر آبله وادى پيمان مناست
    سرزمين آن روز فلسطين ، مسكن اعراب كنعانىبود. بيشتر مردم آن سامان بت مى پرستيدند. پيامبرى در ميان آنان مبعوث شده بود كهبه وىشُعَيبمى گفتند. شعيب پيغمبركه در آن اوقات پير و فرتوت بود در شهرمدينمى زيست . او هم مانند قوم عرب بود.
    وقتى حضرت موسى به سر چاهآبى در بيرون شهر مدين رسيد ديد كه مردمى گرد آمده و گوسفندان خود را آب مى دهند. موسى لحظه اى در آنجا ايستاد و به اطراف نگاه كرد. در سمت پايين چاه و اجتماعچوپانان و گله ها، ديد كه دو زن با وقار، گوسفندان خود را گرد مى آورند تا پراكندهنشوند. موسى جلو آمد و از آنان پرسيد چرا شما نمى آييد گوسفندانتان را آبدهيد؟
    گفتند: ما گوسفندان خود را آب نمى دهيم و صبر مى كنيم تا آنگاه كه چوپانان، گوسفندان خود را آب بدهند و از سر چاه بروند. پدر ما پيرى بزرگسال است و چون پسرىندارد ما دختران او شبانى گوسفندانش را به عهده گرفته ايم.
    آنان دختران شعيب پيغمبر بودند و تربيت يافتهخاندانى بزرگ . موسى كه حسن ضعيف نوازى در سرشت وى آميخته بود، از دختران شعيبپرسيد: آيا اجازه مى دهيد من به نمايندگى شما گوسفندانتان را جلو ببرم و نوبت گرفته، آب بدهم ؟
    دختران شعيب از بيم اينكه مبادا چوپانان از مرد و زن بگويند كه اينجوان ناشناس چه نسبتى با آنان دارد و برايشان حرفى درآورند، رضايت . ندادند. موسىپرسيد: آيا غير از اينجا چاه آبى يا چشمه ديگرى وجودندارد؟ دختران شعيب گفتند: چرا،نزديك آن درخت چاهى است كه سنگ عظيمى بر روى آن نهاده اند تا اگر روزى نياز به آنپيدا شد، مردم شهر اجتماع كرده سنگ را بردارند و از آب آن استفاده كنند.
    موسىپيش رفت و نام خدا را بر زبان آورد و سنگ سنگين را يك تنه از سر چاه برداشت وگوسفندان دختران شعيب را آب داد.
    او گوسفندان آنان را آبداد، سپس زير درختى رفت كه در آن نزديكى بود و به استراحت پرداخت . در آن هنگام بهفكر تنهايى و غربت و خستگى و گرسنگى خود افتاد كه در آن نقطه دور دست و ميان مردمىناشناس راه به جايى نمى برد و هيچكس را نمى شناسد. از اين رو با خدا به راز و نيازپرداخت و گفت : پروردگارا! من نسبت به هر چيز نيكويى كه برايم بفرستى نيازمند هستم.
    دختران شعيب به خانهبازگشتند و ماجراى برخورد با موسى را براى او نقل كردند و توضيح دادند كه جوانىنجيب و غيرتمند است و هم اكنون در زير درخت نزديك فلان چاه آرميده شعيب به دختربزرگشصفوراگفت :
    برگرد و او را دعوت كن تا به خانه ما بيايد ولى تذكر داد كه اگرخواب بود صبر كند تا بيدار شود. به وى نزديك نشود و از فاصله اى پيام او را به وىابلاغ كند.
    دختر شعيب به همان نقطه كه موسى آرميده بود آمد و ديد كه او بيداراست و از آنجا كه راه به جايى نمى برد گويى چشم به راه نشسته است . صفورا در حالىكه با حجب و حيا گام بر مى داشت و جلو مى آمد به موسى گفت : پدرم تو را فرا مىخواند تا مزد سيراب كردن گوسفندانمان را به تو بدهد. موسى از اين پيشنهاد بموقعخوشحال شد و حسن استقبال كرد. به همين جهت دردم برخاست و راه خانه شعيب را پيش گرفت .
    در ميان راهصفورا به عنوانراهنما از پيش مى رفت و موسى به دنبال او به راه افتاده بود. باد سختى مى وزيد وگهگاه پيراهن بلند صفورا را پس و پيش ‍ مى كرد. موسى كه تماشاى اين منظره برايشناگوار بود. به صفورا گفت : صبر كن ، من از جلو مى روم و تو از دنبال من بيا ولىچون من نمى دانم از كدام راه بايد رفت ، وقتى به سر دوراهى يا سه راهى رسيديم تو ازپشت سر، ريگى به جلو پرتاب كن تا من بدانم از كدام راه بروم . بدينگونه موسى وصفورا به خانه شعيب رسيدند و به خانه در آمدند.
    وقتى موسى به حضور شعيب رسيد وسرگذشت خود را براى او نقل كرد، شعيب گفت نترس كه با رسيدن به اين شهر از شرّستمگران نجات يافتى.
    در اين هنگام صفورا رو به پدر كرد و گفت پدر! او را نزد خودنگاهدار و به كار بگمار؛ زيرا بهترين كسى كه ممكن است به كار گمارى بايد داراى دوصفت ممتاز باشد: هم از لحاظ بدنى نيرومند و هم در عمل امين باشد.
    صفوراكه از لحظه ديدن موسى او را به اين دوصفت ممتاز شناخته بود، خواست به پدر بگويد چون پسر ندارد كه شبانى گوسفندان او راعهده دار شود ناچار بايد از اين فرصت استفاده كند و موسى ، جوان نيرومند و امين رانزد خود نگاهدارد تا هم در سايه قدرت بدنى وى گوسفندانش را شبانى كند و هم از بودناو در خانه ايمن باشد.
    شعيب خطاب به موسى گفت : من مىخواهم يكى از اين دو دخترم را به همسرى تو در آورم به اين كابين كه هشت سال براى منكار كنى . اگر پس از انقضاى مدت ، اضافه هم كار كردى ناشى از محبت تو است . نمىخواهم برتو سخت بگيرم . به خواست خدا خواهى ديد كه من از شايستگانم.
    موسى گفت : بسيار خوب ! پس اين قراردادى است بين من و شما كه هر كدام از اين مدت را به انجام رساندم (هشتسال يا بيشتر) در انتخاب آن آزاد باشم ، تحميلى بر من نباشد و شما آن را قبول كنيد. من هم خدا را گواه مى گيرم كه به وعده خود عمل كنم .
    با اين قرارداد، موسى بادختر بزرگتر يعنىصفوراازدواج كرد. همان دخترى را كه در ميان بيابان تنها ديده بود و چون براى خدا و حفظ احترام نواميسمردم ، دندان روى جگر گذاشت اينك او را متعلق به خود مى بيند و مى تواند به طورمشروع و با وجدانى آسوده در كنار او باشد. گويىحافظ اين شعر را از زبان موسى در اين مورد گفته است :
    من اگر كامروا گشتم و خوشدل چه عجب

    مستحق بودم و اينها به زكاتمدادند
    مهريه دختر شعيب هشت سال چوپانى موسىبراى او بود ولى چون شعيب انتظار داشت دامادش بيشتر با وى باشد، موسى هم دو سالبيشتر نزد وى ماند:
    و چون موسى مدت ده سال را به پايانآورد از شعيب اجازه گرفت با همسرش به مصر باز گردد و مادر و خواهر و برادرش راديدار كند؛ زيرا سخت در انديشه آنان بود و مى خواست آنان را ببيند و از نگرانىبيرون آورد. مى خواست مادرش گمشده خود را به آن سن و سال و به صورت داماد شعيبپيغمبر ببيند.
    شعيب هم به موسى اجازه داد كه براى ديدار مادر و كسانش و تجديدعهد با آنان راهى مصر گردد. صفورا آبستن بود. در ميان راه كه از قسمت جنوبى صحراىسينا مى گذشتند، احساس كرد كه مى خواهد وضع حمل كند. هر لحظه وضع او وخيم تر مى شد. شبى تاريك و سرد بود. در تاريكى شب و هواى سرد، صفورا مى لرزيد و به خود مى پيچيد. درست در همين هنگام ، موسى آتشى از جانب كوه طور (واقع در انتهاى صحراى سينا نزديكخليج عقبه و منطقه كنونى شِرم الشيخ ) ديد. به تصور اينكه راه نزديك است و در آنجاكسى آتشى روشن كرده است يا آبادى هست ، به زن و كسانش گفت شما در اينجا درنگ كنيدكه من از دور آتشى مى بينم ، بروم شايد خبرى براى شما بياورم يا پاره آتشى برگيرم ،باشد كه با آن خود را گرم كنيد.
    فاصله ميان نقطه اى كه زن و كسان موسى توقف داشتند تا بلندىكوه طور، سيصد ميل بوده است ولى موسى با دعوت الهى و به طور ناخودآگاه در اندك مدتىبه آنجا رسيد و همينكه به آتش نزديك شد ديد كه در آن نقطه مقدس و ايمن و پربركت ازدرختى كه بر افروخته شده بود، او را صدا مى زنند كه : اىموسى ! آتش نيست ، منم ، من خداى جهانيان. پاپوشت را در آور كهبر نقطه مقدسى قرار دارى.
    بدينگونه موسى بن عمران كه فرعون براى جلوگيرى از ولادت او 360 زن از دودمان يعقوب را شكم دريد و جنين پسر آنان را كشت تا مبادا كسى كه به ظلمو بيداد وى پايان مى دهد، يكى از آنان باشد، پس از آن همه حوادث و ماجراها، دربلندى كوه طور به مقام رهبرى خلق منصوب شد و ماءمور گرديد كه به مصر مراجعت كند وبه كمك برادرش فرعون و قوم گمراه او را به حق و حقيقت هدايت نمايد.
    به گفتهحافظ:
    شبان وادى ايمن گهى رسد به مراد

    كه چند سال به جان خدمت شعيبكند
    و چه نيكو سروده است شادروان عبدالحسينآيتى ، نويسنده كتاب مشهور و خواندنىكشف الحِيَل:
    شبى تاريك تر از جان فرعون

    رهى باريكتر زاحسانفرعون

    هوا زانفاس قِبطى سردتر بود

    رخ بانو زسِبطى زردتربود

    كه ناگه آتش ديرينه دوست

    زسينا شعله زد بر سينهدوست

    ندا آمد كه اى همصحبت ما

    ببين درنار نور طلعتما

    اگر سرد است تن گرمى زما جو

    خشونت كن رها نرمى ز ماجو

    بِكَن نعلين يعنى مهر اولاد

    گزين مهر مهين ربِّايجاد

    كه گردد مهر فرزندان فراموش

    نگردد نار مهر دوست خاموش



  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    685
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 25 دقیقه
    دریافت
    87
    آپلود
    11
    گالری
    44

    تعجب




    مادر و خواهر حضرت موسى (ع)

    كاهنان به فرعون گفته بودند مردىاز دودمان يعقوب كه در مصر پراكنده اند، سرانجام به سرنوشت تو خاتمه مى دهد ونابودى قطعى تو به دست اوست . فرعون براى جلوگيرى از اين خطر، دستور داد ماءمورينمرد و زن ، زنان و خانواده هاى بنى اسرائيل را كه آن روز خداپرستان عصر بودند زيرنظر بگيرند و هرگاه اطلاع يافتند يكى از زنان آنان آبستن است شكم بدرند و اگر جنينپسر بود به قتل رسانند.
    مادر موسى و زن عمران از برزگان خاندان يعقوب پيغمبر كهاز زمان حضرت يوسف عليه السّلام در مصر ماندگار شده بودند و اينك جمعيت آنان تعدادقابل ملاحظه اى را تشكيل مى داد، آبستن به موسى بود. چون خدا اراده كرده بود نوزاداو را پيغمبر خود گرداند و به رهبرى خلق بگمارد تا لحظه ولادت ،كسى پى نبرد كه اوحامله است . همينكه وضع حمل كرد به فكر فرو رفت كه اگر دژخيمان فرعون از ولادت بچهاطلاع يابند چه خواهد شد.
    درست در همان موقع خدا به مادر موسى وحى فرستاد كه بچه را شير بدهو هرگاه از جانب او هراسان شدى او را بهرودخانه نيلبيفكن و ديگر از بابت او بيمى به دل راه مده و محزون مباش كه مااو را به سوى تو برمى گردانيم و از پيامبران مرسل قرار مى دهيم.
    اين الهام غيبى كه چونپرتوى از نور در دل پريشان مادر موسى تابيدن گرفت ، او را به لطف حق اميدوار ساخت ويقين حاصل كرد كه خداوند متعال حافظ و نگهبان نوزاد او خواهد بود. مادر موسى نوزادشرا در صندوقى نهاد و دَرِ آن را بست و از بيم اينكه مبادا تاءخير در كار باعث شودماءموران سر رسند و نوزاد دچار سرنوشت وحشتناكى گردد، صندوق را به رودخانه نيلانداخت و او را به لطف خدا سپرد.
    در اين هنگام ، درست اول صبح بود. مادر موسىدخترش مريم را نيز همراه داشت . در آن لحظه غم انگيز كه هوا كم كم روشن مى شد، مادرو دختر مى ديدند صندوق در ميان آبهاى نيل غلت مى خورد. گاهى به زير آب مى رود وزمانى به روى آب مى آيد. و معلوم نيست چه سرنوشتى در انتظارش باشد.
    مادر موسىديدماءمورين فرعون خود را به آب افكندند و صندوق را از آبگرفتند، بدون اينكه بدانند طفل درون صندوق دشمن آنان خواهد بود و باعث اندوهشان مىباشد، آرىفرعون و هامانوزير او وسپاهيان آنان دچار اشتباه شدند!
    وقتى مادر موسى صندوقمحتواى نوزاد دلبندش را به رود نيل افكنددلش ‍ از همه چيزجز ياد فرزندش فارغ بود، به طورى كه مى خواست فرياد زند و به آب افكندن طفلش رااعلان كند ولى خدا دلش را آرام ساخت تا ايمانش ‍ پايدار بماند.
    آسيهزن فرعون سالها بود كه با آن ستمگرسنگدل زندگى مى كرد و خوشبختانه از وى صاحب فرزندى نشد. او كه زنى پاكدل و نجيب بوددر همان لحظه كه صندوق در آب نيل غلت مى خورد در كاخ خود شاهد اين منظره بود. كاخفرعون در كنار نيل قرار داشت و آسيه مى توانست از اطاق مخصوص خود هرگونه آمد و رفتىبر روى نيل را زير نظر داشته باشد. او به ماءمورين كاخ دستور داد خود را به آب زنندو صندوق را در آن وقت صبح از آب گرفته به نزد وى بياورند ولى در حقيقت لطف خدا بودكه همچون سايه اى به دنبال صندوق حامل موسى روان بود.
    وقتى مادر موسى ديدماءمورين فرعون صندوق را از آب گرفتند به خواهر موسى كه با وى بود و هر دو صندوق رازير نظر داشتند گفت : برو و كار او را دنبال كن و ببين چه برسر او مى آيد.
    خواهر موسى از مادرفاصله گرفت و به جايى آمد كه مى توانست هر گونه حركت ماءمورين را زير نظر داشتهباشد ولى ماءمورين نمى دانستند در صندوق چيست و آن دختر به چه چيز مىانديشد؟
    همينكه خواهر موسى ديد صندوق را به درون كاخ فرعون بردند، در صدد برآمدبه هر ترتيب كه شده است وارد كاخ شود و از سرنوشت برادر آگاه گردد. ماءمورين درحضور آسيه دَرِ صندوق را گشودند و ديدند پسر بچه اى ظريف و زيباست كه نگاههاى نافذشدر بيننده توليد محبت مى كند. فرعون نيزدرآن لحظه دركنارهمسرش آسيه نشسته بود ومنظره را تماشامى كرد.
    زن فرعون كه ديد مادرى از بيم سطوت فرعون نوزاد خود رابدينگونه به آب افكنده و او را به دست تقدير سپرده است ، سخت ناراحت شد و براى حفظجان كودك به فرعون گفت : اين نوزاد با لطف و ظرافتى كه دارد نور چشم من و تو است ،او را نكشيد ما او را به فرزندى مى گيريم ، شايد به حال ما سودمند باشد يا ناگزيرشويم او را به فرزندى بگيريم ولى هيچكدام نمى دانستند كه با آن كار چه مىكنند؟
    فرعون هم با همه دعوى خدايى كه داشت از آن جايى كه بشر محدود و خطاكار استبدون اينكه بداند سرانجام خطرناكى در پيش خواهد داشت ، تسليم پيشنهاد همسرش شد واجازه داد كه آن بچه در كاخ و تحت مراقبت خود آسيه (ملكه ) پرورش يابد!
    آسيهدستور داد دايه اى بيايد و بچه را شير دهد ولى موسى پستان هيچ دايه اى را به دهاننگرفت . دايه ديگر آمد، باز بچه زبان به پستان او نزد و هكذا هر زنى را آوردند كهبچه را شير دهد، موسى پستان هيچكدام را به دهان نگرفت و شير ننوشيد!
    خدا حرام كرده بود كه از پستان زنان ديگر شير بخورد. در همين لحظهكه آسيه ناراحت بود چرا بچه پستان دايگان را به دهان نمى گيرد، خواهر موسى سر رسيدو گفت : آيا نمى خواهيد خانواده اى را به شما معرفى كنم كه بتواند بچه را شير دادهو چنانكه بخواهيد از وى مراقبت كند؟.
    آسيه و فرعون اجازه دادند زنى كه آن دختر معرفى كرده بود همبيايد شايد بچه پستان او را بگيرد. خواهر موسى آمد و به مادر گفت بچه را از صندوقدر آورده اند ولى از پستان هيچ زنى شير نمى خورد. من تو را معرفى كرده ام و هماكنون با هم برويم و ببينيم چه مى شود. همينكه مادر موسى پستان را در آورد و نزديكبچه گرفت ، طفل چنگ زد و پستان مادر را گرفت و شروع به شير خوردن كرد.
    وقتى آسيهديد كه بچه فقط پستان اين زن را گرفت ، به مادر موسى و خواهرش تكليف كرد كه بايد هرروز به كاخ بيايند و بچه را شير دهند و از وى كه پسر خوانده فرعون و زن اوستسرپرستى كنند!
    بدينگونه خداوند مهربان دوباره او را بهآغوش مادر بازگردانيد تا چشمش ‍ روشن شود و غمگين نباشد و بداند كه وعده خدا حقيقتدارد ولى اكثر مردم اين را نمى دانند.
    موسى ، نوزادى كه مادرش از بيم قساوت فرعون او را به رود نيلافكند و به لطف خدا سپرد، در آغوش مادر و كاخ مجلل مصر شير خورد و پرورش ‍ يافت وبزرگ شد و پس از آنكه بدون عمد يكى از ماءمورين فرعون را در يك درگيرى كشت و ناگزيرشد از شهر خارج شود، رو به بيابان گذاشت . موسىصحراىسينا را پيمود تا به شهرمَدْيَنآمد و به طورى كه خواهيم گفت ، داماد شعيب پيغمبر شد و پساز يازده سال كه به مقام نبوت رسيد در سن 28 سالگى از جانب خداوند ماءمور شد براىهدايت فرعون و ملت مصر روانه آن ديار گردد تا هم مادر و برادر خود هارون را ديداركند و هم به وظيفه دينى و رسالت الهى كه داشت اهتمام ورزد.
    ماجراى به آب افكندنموسى توسط مادرش به رود نيل راپروين اعتصامىشاعره نامى به بهترين وجه به شعر در آورده است . جلال الدين محمدبلخى هم داستان را در مثنوى به سلك نظم كشيده است ولى به اعتراف همه اهل فضل و ادبپروينبه مراتب بهتر گفته است :
    مادر موسى چو موسى را به نيل

    در فكند از گفته ربّجليل

    خود ز ساحل كرد با حسرت نگاه

    گفت كاى فرزند خُرد بىگناه

    گر فراموشت كند لطف خداى

    چون رهى زين كشتى بىناخداى

    گرنيارد ايزد پاكت به ياد

    آب ، خاكت را دهد ناگه بهباد

    وحى آمد كين چه فكر باطل است

    رهروما اينك اندر منزلاست

    پرده شك را برانداز از ميان

    تا ببينى سود كردى يازيان

    ما گرفتيم آنچه تو انداختى

    دست حق را ديدى ونشناختى

    در تو تنها عشق و مهر مادريست

    شيوه ما عدل و بندهپروريست

    نيست بازى كار حق ، خود را مباز

    آنچه برديم از تو باز آريمباز

    سطح آب از گاهوارش بهتر است

    دايه اش سيلاب و موجش مادراست

    نسبت نسيان به ذات حق مده

    بار كفر است اين به دوش خودمنه

    به كه برگردى به ما بسپاريش

    كى تو از ما دوست تر مى داريش؟

    ما بسى گم گشته باز آورده ايم

    ما بسى بى توشه را پروردهايم

    سوزن ما دوخت هر جا هر چه دوخت

    زاتش ما سوخت هر شمعى كهسوخت

    ما بخوانيم ارچه ما را رد كنند

    عيب پوشيها كنيم اربدكنند

    آن كه با نمرود اين احسان كند

    ظلم كى با موسى عمرانكند؟

    اين سخن ، پروين نه از روى هواست

    هر كجا نوريست زانوارخداست



صفحه 1 از 3 123 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود