جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: گنجینه ی جواهر یا کشکول ممتاز

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۸
    نوشته
    62
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    32
    آپلود
    0
    گالری
    36

    گنجینه ی جواهر یا کشکول ممتاز




    سلام
    این قسمت دربارهی کتاب گنجینه ی جواهر یا کشکول ممتاز هستش


    فضليت بسم الله و ثواب عظيم آن
    بسم الله الرحمن الرحيم
    (( الحمدلله رب العالمين و صلى الله على محمد و آله الطاهرين
    و لعنة الله على اعدائهم اجمعين .
    عن سيف بن هارون مولى آل جعده قال :
    قال ابوعبدالله عليه السلام :
    اكتب بسم الله الرحمن الرحيم من اجود كتابك ،
    و لا تمد الباء حتى ترفع السين . )) (1)
    سيف بن هارون گويد: امام صادق عليه السلام فرمود: بسم الله الرحمن الرحيم را با بهترين خط خود بنويس ، و باء را نكش تا سين را بردارى (بلكه سين را با دندانه بنويس ).
    قال رسول الله صله عليه و اله و سلم :
    من قرا بسم الله الرحمن الرحيم بنى الله له فى الجنة سبعين الف قصر...
    حضرت رسول خدا(ص ) فرمود: كسيكه بسم الله الرحمن الرحيم را بخواند، خداى متعال هفتاد هزار قصر (كاخ ) از ياقوت سرخ در بهشت براى او بسازد، در هر قصرى هفتاد هزار خانه از در سفيد و...
    و در حديثى طولانى در مورد خلقت و آفرينش قلم از نور محمد(ص ) خداى متعال فرموده : به عزت و جلام ، هر كس از امت محمد بسم الله الرحمن الرحيم بگويد: در كتاب حسناتش عبادت هفتصد سال را براى او مى نويسم .
    و نيز حضرت رسول الله (ص ) فرمود: كسى كه بسم الله الرحمن الرحيم را بگويد: خداى متعال براى هر حرفى از آن چهار هزار حسنه (پاداش ‍ نيك ) براى او بنويسد، و چهار هزار سيئه و بدى از او محو نمايد، و چهار هزار درجه و مقام براى او بالا برد.
    و در حديثى سئوال ساير امتها را از پيامبرانشان در روز قيامت ذكر مى كند، و از كثرت حسنات اين امت سئوال مى شود، حضرت مى فرمايد: اين امت (من ) قائلند كه براى خداى متعال سه اسم است ، كه اگر در كفه ميزان گذاشته شود و همه حسنات و سيئات (خوبيها و بديهاى ) فرزندان آدم را در كفه ديگر قرار دهند، آن كفه اى كه سه اسم خداوند در آن است از همه آنها سنگين تر خواهد بود و آن سه اسم بسم الله الرحمن الرحيم است .
    و حضرت امير المؤ منين عليه السلام فرمود: چون (آيه ) بسم الله الرحمن الرحيم نازل شد حضرت رسول (ص ) فرمود: نخستين مرتبه اين آيه بر (حضرت ) آدم نازل شد، آن حضرت فرمود: ذريه و نسل من از عذاب در امان هستند مادامى كه قرائت و خواندن بسم الله را ادامه دهند، پس از آن به آسمان رفت و سپس بر حضرت ابراهيم (ع ) نازل شد و آن حضرت در حالى كه در كفه منجنيق بود قرائت كرد، خداى متعال آتش را براى او سرد و سلامت گردانيد باز به آسمان رفت و ديگر نازل نشد مگر براى حضرت سليمان ، در اين هنگام ملائكه به او گفتند: به خدا سوگند ملك و سلطنت تو تكميل شد.
    باز به آسمان رفت و پس از آن بر من نازل شد، پس روز قيامت امت مرا مى آورند و آنها در اين هنگام مى گويند: بسم الله الرحمن الرحيم پس ‍ وقتى اعمال آنها را در ترازو قرار دهند حسنات و خوبيهاى آنها زيادتر از بديهايشان مى شود.
    و حضرت رسول (ص ) فرمود: وقتى مؤ من بر صراط عبور كند و بگويد: بسم الله الرحمن الرحيم شعله هاى آتش جهنم خاموش مى شود و شعله هاى جهنم مى گويد: بگذر (از روى من ) اى مؤ من ، چون نور تو شعله مرا خاموش كرد.
    و حضرت امام رضا(ع ) فرمود: بسم الله الرحمن الرحيم به اسم اعظم خداوند نزديك تر است از مردمك چشم به سفيديش .
    پاداش معلمى كه به كودك بسم الله ، ياد دهد
    و حضرت رسول صلى عليه و اله و سلم فرمود: وقتى معلم بسم الله الرحمن الرحيم را به بچه تعليم داد خداى متعال آزادى (از آتش ‍ جهنم ) را براى بچه و پدر و مادرش و براى معلمش بنويسد.
    و روايت شده كه پيامبرى از پيامبران خدا بر قبرى كه صاحبش عذاب مى شد مرور كرد سپس مدتى بعد از آنجا گذشت ، او را در عذاب نديد، اصحابش از سبب بر طرف شدن عذاب از او سئوال كردند، آن حضرت فرمود: او بچه اى را از خود به يادگار گذاشته و مادرش او را پيش معلم آورد و معلم بسم الله الرحمن الرحيم را به او تلقين كرده ، پس من حيا مى كنم مردى را عذاب كنم كه بچه اش بگويد بسم الله الرحمن الرحيم (و نام مرا به عنوان رحمانيت و رحيميت ببرد و از رحمانيت و رحيم بودن من نيست كه كسى را عذاب كنم كه فرزندش نام مرا به اين عنوان ببرد).
    و از حضرت رسول (ص ) نقل است كه فرمود: كسيكه كاغذى را كه بسم الله در آن نوشته براى احترام به پروردگار از مصدقين و تصديق كنندگان به حساب مى آيد، و عذاب از پدر و مادرش تخفيف داده مى شود اگر چه مشرك باشند.
    و فرمود: كسى كه در اول وضويش بسم الله بگويد جميع بدانش طاهر شود و از اين وضو تا وضوى بعدى كفاره گناهانش مى گردد، و كسى كه بسم الله نگويد بدنش (از گناهان ) پاك نشده مگر همانجا كه آب به آن رسيده است .
    سبب توبه بشر حافى
    و اينكه بشر حافى از خوردن عرق و شراب و ساز و آواز و معصيت توبه كرد و با زهد و تقوا به آن مقامات رسيد سببش اين بود كه در راه قطعه (كاغذى ) را ديد كه در آن نوشته شده بود بسم الله الرحمن الرحيم و زير پاى مردم افتاده بود پس آن را برداشت و با پولهائى كه همراه داشت عطر خريد و آن كاغذ را پاك و معطر كرد و در وسط سوراخ ديوارى گذاشت پس در خواب ديد كه گوينده اى به او مى گويد: اى بشر، اسم مرا پاك و پاكيزه كردى ، من هم قطعا نام تو را در دنيا و آخرت پاك و پاكيزه گردانم ، پس چون صبح شد، توبه كرد.
    خواص و فائده بسم الله بر سر سفره
    حضرت رسول صله عليه و اله و سلم به حضرت على عليه السلام فرمود: يا على وقتى غذا خوردى بگو بسم الله و وقتى از غذا خوردن فارغ شدى بگو الحمدلله ، زيرا دو فرشته (موكل ) تو پيوسته براى تو حسنه و ثواب مى نويسند تا وقتى كه آن غذا هضم شود.
    و باز حضرت فرمود: هيچ مردى جمع نمى كند اهل و عيالش را و سفره را پهن نمى كند كه در اول آن بسم الله و در آخرش الحمدالله بگويد و سفره را جمع كند مگر اينكه خدا او را بيامرزد. (يعنى هر كه اول سفره بسم الله و در آخرش الحمدالله بگويد خداوند گناهان او را ببخشد و بيامرزد).
    و در بحار از امام محمد باقر عليه السلام روايت شده است كه على عليه السلام مى فرمود: كسى كه طعامى را بخورد، پس در اولش بسم الله و در آخرش الحمدالله بگويد خدا از آن نعمت (روز قيامت ) پرسش ‍ نكند هر چه مى خواهد باشد.
    و در قرآن كه خداوند مى فرمايد:((لتسئلن يومئذ عن النعيم )) شامل نعمت هاى ظاهرى مى شود ولى مشروط است به بسم الله نگفتن و الحمدالله نگفتن و اگر گفتى سئوال نشود و منافات ندارند تاءويلش در بسيارى از اخبار به ولايت ، چون ولايت از عظيم ترين نعمتها است .(2)
    گفتن بسم الله ضرر غذاها را دفع مى كند
    اميرالمؤ منين على عليه السلام مى فرمايد: من براى كسى كه بر سر سفره بنشيند و بسم الله بگويد ضامن هستم كه از (ضرر زدن ) غذا شكايت نكند، ابن كوا گفت : يا امير المؤ منين من ديشب بسم الله گفتم و غذا خوردم در عين حال غذا به من اذيت و آزار رساند، حضرت فرمود: شايد تو چند نوع غذا خورده اى و براى بعضى بسم الله گفته اى ولى براى بعضى نگفته اى اى لكع (و در كتاب دعائم اين جمله را زياد كرده عرض كرد: بلى ، چنين است به خدا قسم اى امير مؤ منان ) لكع به معنى پست و برده و احمق آمده ).(3)
    امير المؤ منين على عليه السلام فرمود: من هيچ وقت دچار تخمه نشدم ، به او گفته شد چطور؟ فرمود: چون لقمه اى به دهان نگذاشتم مگر اينكه نام خدا را (بر زبان ) جارى ساختم (و بسم الله گفتم ) و باز امير المؤ منين به كميل فرمود: اى كميل : هر موقع غذا خوردى بگو (( (بسم الله الرحمن الرحيم ) باسم الذى لايضر مع اسمه و فيه شفاء من كل الا سواء. (4)
    (به نام خداوند بخشنده مهربان ) به نام كسى (غذا خوردن را شروع مى كنم ) كه با اسم و نام او هيچ ضرر و آسيبى (به من ) نمى رسد و در (نام ) نمى رسد او شفاء هر بدى و دردى است .
    داود گفت : به امام صادق عليه السلام عرض كردم : چگونه و چطور بسم الله بگويم ؟ حضرت فرمود: هنگامى كه ظرفهاى مختلفى (سر سفره ) است براى هر ظرفى يك بسم الله بگو، عرض كردم : اگر فراموش كردم كه بسم الله (براى هر كدام ) بگويم ، حضرت فرمود: ميگوئى (( بسم الله على اوله و اخره .)) به نام خدا بر اولين و آخرين آنها.
    داستان بسم الله گفتن حضرت رسول (ص ) و دفع سم
    در مفتاح النبوة روايت شده چون پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله اسلام را در مدينه آشكار كرد و مردم را علنا به اسلام دعوت نمود، حسد عبدالله بن ابى (رئيس منافقان ) بر پيامبر خدا شدت يافت پس آن حضرت را با اصحابش بر طعام مسمومى دعوت نمود تا او را شهيد نمايد پس جبرئيل نازل شد و آنچه او اراده كرده بود به حضرت خبر داد. پس وقتى بر سر سفره نشستند، پيامبر اكرم (ص ) به امير المؤ منين عليه السلام فرمود:(( يا على تعويذ و دعاى مفيد را بر اين طعام بخوان ، پس آن حضرت اين دعا را خواند. بسم الله الشافى ، بسم الكافى ، بسم الله المعافى ، بسم الله الذى لايضر مع اسمه شى ء و لاداء فى الارض و لافى السماء و هو السميع العليم .))
    پس حضرت رسول صلى عليه و آله وحضرت على عليه السلام و هر كه با آنها بودند از آن غذا خوردند تا سير شدند، و سالم از سر سفره بر خواستند، پس چون عبدالله بن ابى اين قضيه را مشاهده كرد، خيال كرد و غذا را مسموم نكرده ، پس با دوستان خود بر سر سفره نشستند و بقيه طعام را خوردند و همگى هلاك شدند.(5)
    در هنگام جماع باسم الله بگوييد تا شيطان نطفه شما شريك نشود
    امام صادق عليه السلام مى فرمايد: هنگامى كه مرد نزديك به زن شد و با او خلوت نمود شيطان در آن هنگام حاضر مى شود پس اگر او بسم الله گفت و نام خدا را برد، شيطان از او دور مى شود، و اگر جماع كرد و بسم الله نگفت شيطان هم با او در عمل وارد مى شود، پس عمل از هر دو سر مى زد ولى يكى است ، راوى مى گويد: (گفتم ) اين به چه چيزى شناخته مى شود، حضرت فرمود: به دوستى با ما و به دشمنى عليه ما.
    حلبى مى گويد امام صادق عليه السلام فرمود: مرد هنگامى كه پيش ‍ عيال خود مى آيد و مى ترسد كه شيطان با او شريك شود (همانطور كه خداى متعال در قرآن مجيد مى فرمايد: (( ((و شاركهم فى الاموال و الاو لاد)))) يعنى شيطان در اموال و اولاد انسانها شركت مى كند) بگويد: بسم الله و پناه ببرد به خدا از شر شيطان .
    و امير مؤ منان على عليه السلام فرمود: وقتى كسى از شما خواست مجامعت كند بگويد: (( بسم الله و بالله اللهم جنبنى الشيطان ما رزقتنى .
    سپس حضرت فرمود: اگر خداوند بچه اى به شما عطا كرد، شيطان به هيچ وجهى نمى تواند به او آسيب و ضررى برساند.
    و روايت شده كه در هنگام لباس بيرون آوردن از بدن و هنگام سوار شدن بر مركب (ماشين ) و وارد شدن به منزل بسم الله بگوييد و روايت شده هر امر مهمى و هر كار مهمى كه با بسم الله شروع نشود ناقص خواهد ماند (6)
    برخى از مزاحهاى پيامبرص و اميرمؤ منان ع
    روايت شده كه حضرت رسول صلى عليه و آله از پشت سر بعضى از اشخاص مى آمد بطورى كه او نفهمد و دستهاى مبارك خود را بر چشمان او مى گذاشت كه او را امتحان كند و بدينوسيله مزاح مى نمود.
    و نيز نقل شده است كه آن حضرت با پسر عمويش امير المؤ منين على عليه السلام رطب مى خورد و هسته هاى رطب را پيش حضرت على عليه السلام مى گذاشت ، پس وقتى از خوردن فارغ مى شدند، همه هسته ها در پيش حضرت
    على عليه السلام بود، آن حضرت مى فرمود: يا رسول الله عليه و آله پرخور آن است كه ، رطب ها و هسته ها را با هم بخورد.
    و از مزاحهاى آن حضرت است كه پيره زنى از انصار گفت : يا رسول الله براى من دعا كن كه خدا مرا بيامرزد، آن حضرت صلى الله عليه و آله فرمود: آيا نمى دانى كه پيره زنها داخل بهشت نمى شوند؟ پيره زن فرياد كرد، پيامبر خدا صلى عليه و آله تبسم فرمود و به آن پيره زن فرمود: آيا فرمايش خدا را در قرآن نخوانده اى ؟
    (( ((انا انشانا هن انشاء فجعلنا هن ابكارا عربا اترابا)). )) (7)
    يعنى ما آنها را (زنها را دوباره ) ايجاد مى كنيم و آنها را باكره مى گردانيم ، و آنها را شوهر دوست و همسال قرار مى دهيم .
    و نيز روايت شده : كه زنى به پيامبر اكرم (ص ) رسيده ، و حاجتى مربوط به شوهرش داشت ، حضرت فرمود: شوهر تو كيست ؟ آن زن گفت : فلانى است ، آن حضرت فرمود: آنكه در چشمش سفيدى است زن گفت : نه ، حضرت (ص ) فرمود: چرا، پس آن زن با شتاب به پيش شوهر خود رفت و در چشمش دقت مى كرد، شوهرش گفت : چه كار دارى ؟ زن گفت : پيامبر خدا(ص ) به من خبر داده كه در چشم تو سفيدى است شوهرش گفت : آيا نمى بينى كه سفيدى چشم من بيشتر از سياهى آن است ؟.
    و نيز نقل است ، كه مردى زنى داشت كه با هم نزاع و دعوا مى كردند وقتى زن دعوا را شروع مى كرد مرد، بلند مى شد و با او...
    زن گفت : واى بر تو، هر وقت دعوا كنيم ، شفيعى را مى آورى كه قدرت بر رد او ندارم (8)
    و روايت شده كه مردى به خدمت امير المؤ منين على عليه السلام رسيد، و به او عرض كرد: زنى دارم كه هر وقت به نزديك او مى روم ، مى گويد: مرا كشتى مرا كشتى ، حضرت فرمود: او را با اين كارت بكش ، گناهش به گردن من .
    لطيفه
    روزى عبدالرحمن جامى شعرى سرود: بس كه درجان فكار و چشم بيدارم توئى هر كه پيدا مى شود از دور پندارم توئى شخصى به او گفت : اگر خرى پيدا شود، جامى به او گفت : پندارم توئى . (9)
    لطيفه
    عربى نماز خود را بسيار طول داد، مردم او را مدح و تعريف كردند، وقتى از نماز خود فارغ شد گفت : روزه هم هستم .
    لطيفه
    شيخ بهائى در كشكول نقل كرده مردى كه نامش آزاد مرد بود، پيش ‍ حجاج از او باد صدادارى خارج شد، پس شرمنده گشت ، حجاج خواست خجالت او را رفع و جبران كند، گفت : ماليات را از تو برداشتم ، آيا حاجت او را حجاج يك عربى را احضار كرده بود كه او را به قتل برساند، آن شخص گفت : اين عرب را به خاطر من ببخش و او را نكش ، حجاج هم عرب را ببخشد، آن عرب بيرون كه آمد، مقعد اين شخص را مى بوسيد و مى گفت : پدرم به فداى مقعدى كه ماليات را بردارد و يك اعدامى را از مرگ نجات بخشد، مدح و ثنا بر هيچ كس سزاوار نيست جز بر اين مقعد. (10)
    لطيفه
    ابوبكر از واعظى كه روى منبر بود مسئله اى را پرسيد، واعظ گفت : نمى دانم ، به او گفته شد كه منبر جاى انسانهاى جاهل و نادان نيست ، واعظ در جواب گفت : من به قدر علمم بالا رفته ام ولى اگر مى خواستم به اندازه جهلم بالا بروم بايد تا به آسمان بالا مى رفتم . (11)
    لطيفه
    عالمى مسئله اى سئوال شد، او در جواب گفت : نمى دانم ، سائل گفت : اينجا جاى جهال نيست عالم در جواب گفت : اينجا جاى آن كسى است كه مقدارى مى داند و مقداى نمى داند، ولى آنكه همه چيز مى داند، مكان ندارد.
    قصه برده سخن چين
    مردى بنده اى را فروخت و به مشترى گفت : عيبى ندارد جز سخن چينى ، مشترى گفت : باشد، من راضى هستم ، پس او را خريد، بنده و غلام مدتى را آنجا ماند، بعد رفت پيش همسر مولايش و گفت : شوهر تو، تو را دوست ندارد و مى خواهد مخفيانه تو را رها كند پس يك تيغى بگير و از پشت سر او چند تار موئى بتراش و بياور تا من سحر و جادو كنم تا او تو را دوست بدارد، سپس رفت پيش مولايش و گفت : زن تو، براى خودش دوست گرفته ، و مى خواهد تو را بكشد پس خود را به خواب در آور، تا بفهمى ، پس مرد خود را به صورت خواب در آورد، زن با تيغ آمد، مرد خيال كرد زن مى خواهد او را بكشد، پس بلند شد و زنش ‍ را كشت ، پس خويشاوندان زن آمدند و اين مرد را كشتند و جنگ بين دو طائفه در گرفت و ادامه پيدا كرد.
    مذمت سخن چينى
    در كافى است كه امام صادق عليه السلام فرمود: رسول خدا صلى عليه و آله (به اصحاب ) فرمود: آيا شما را به بدترينتان آگاه نكنم ؟ عرض كردند: بله يا رسول الله ، فرمود: آنان كه سخن چينى كنند و ميان دوستان جدائى افكنند،
    و براى مردمان پاك عيب جوئى كنند.
    بهشت بر سخن چينان حرام است
    (( ((عن ابى جعفر عليه السلام قال : محرمة الجنة على القتاتين المشائين با لنميمة .)) ))
    حضرت امام محمد باقر عليه السلام فرمود: بهشت بر دروغ پردازان و سخن چينان حرام است .
    سعدى گويد
    ميان دو كس جنگ چون آتش استسخن چين بدبخت هيزم كش است .كنند اين و آن خوش دگر باره دلوى اندر ميان كور بخت و خجل .


    خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز،چگونه مردن را خود خواهم آموخت!!!!!
    *******
    یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
    طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

    *****
    www.golenarges.epage.ir
    شمیم گل نرگس


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۸
    نوشته
    62
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    32
    آپلود
    0
    گالری
    36



    اسلام آوردن مجوسى
    حضرت ابراهيم عليه السلام يك مجوسى را به ميهمانى دعوت كرد، و به او گفت : به شرط اينكه اسلام آورى ، ميهمانت مى كنم ، مجوسى رفت پس خدا وحى كرد به حضرت ابراهيم عليه السلام ، كه من پنجاه سال است او را بر كفرش رزق و روزى مى دهم چه مى شد كه لقمه اى به او بدهى بدون اينكه دينش را تغيير دهد، حضرت ابراهيم عليه السلام به دنبال مجوسى رفت ، و از او عذر خواهى كرد، مجوسى سببش او هم وحى خدا را به او فرمود، مجوسى هم اسلام اختيار كرد. (12)
    لطيفه
    جاحظ از علماء ناصبى بود و بسيار زشت رو بود بطورى كه شاعر عرب در باره او گفته : (( لو يمسخ الخنزير مسخا ثانيا ما كان الادون قبح الجاحظ.))
    (اگر خوك دوباره مسخ شود زشت تر از قبح و زشتى جاحظ نخواهد شد بلكه جاحظ زشت روتر از او است ).
    روزى جاحظ به شاگردانش گفت : مرا شرمگين نساخت مگر يك زنى كه مرا پيش زرگر برد، و به زرگر گفت : مثل اين در كلام او حيران ماندم ، وقتى آن زن رفت از زرگر پرسيدم او چه گفت ؟ زرگر گفت : از من خواست تا عكس و صورت يك جن را براى او حكاكى و زرگرى كنم ، گفتم : نمى دانم صورت جن به چه شكلى است ، از اين رو تو زا پيش من آورد تا مانند تو برايش تصوير كنم . (13)
    معما به اسم على
    چو نام او گذرد بر صوامع ملكوت به قدر مرتبه هر يك زجا بلند شوند. يعنى هر يك از حروف ((زجا)) كه (ز) و (جيم ) و (الف ) است بقدر مرتبه خود ترقى كنند يعنى از آحاد به عشرات روند، پس ((ز)) عين مى شود و ((جيم ))لام و ((الف )) ى و از جمع مجموع اسم على حاصل مى شود.
    حكايت
    اصمعى گفت : داخل باديه شدم و كيسه اى پر از دينار برداشتم ، پيش زنى از اعراب به امانت گذاشتم پس چون طلب نمودم ، انكار كرد، پس آن زن را بردم به نزد شيخى از خود آن طائفه ، پس شيخ عرب گفت : او جز قسم راه ديگرى ندارد و من مى دانم تا او منكر شد فورى قسم مى خورد كه پول پيش من نبوده ، پس به او گفتم : اى شيخ عرب گويا تو اين آيه را نخوانده اى .
    (( ((و لا تقبل لسارقة يمينا و لو حلفت برب العالمينا)). ))
    پس شيخ عرب گفت : راست گفتى و آن زن را تهديد كرد، او هم اقرار كرد و دينارهايم را برگرداند.
    اصمعى گويد: پس شيخ عرب رو كرد به من و گفت : آن آيه كه خواندى در كدام سوره است ؟ گفتم : در قول خداى متعال كه مى فرمايد: (( ((الاهى بصبحك فا صبحينا و لا تبقى خمور الاندرينا.)) ))
    پس شيخ عرب گفت : سبحان الله ، من خيال مى كردم اين آيه در سوره انا فتحنالك فتحا مبينا است .
    مطايبه
    راغب در محاضرات نقل كرده كه يكى از امراء بغداد كه نامش كوتكين بود، قولنجى او را عارض شد و طبيب دستور داد كه بايد حقنه (اماله ) كنى ، گفت : حقنه چيست ؟ طبيب حقنه را تعريف كرد كه بايد لوله را داخل در ماتحت (مقعد) كند تا رگها باز شود. آثار غضب و خشم در صورت امير ظاهر شد، لوله را در مقعد چه كسى داخل كند؟ طبيب ترسيد و گفت : داخل مقعد من ! (14)
    فائده
    يكى از شعرا در كتابى كه در علم عروض تاءليف نموده است گفته است هر كه به سرعت تمام چند مرتبه پشت سر هم بگويد: ((خواجه تو چه تجارتى دارى ؟ به تو چه كه چه تجارتى دارم )).
    باز گويند
    هر كه پشت سر هم با سرعت تمام بگويد: ((سر شير و سركه هر سه سير، سيرى سى شاهى )) و اشتباه نكند فصيح است .
    فايده طبى و بهداشتى
    سر بعد الطعام و لو خطوة ،
    نم بعد الحمام و لو لحظة
    بل بعد الجماع و لو قطرة .
    بعد از طعام راه برو اگر چه به يك گام باشد، پس از حمام بخواب اگر چه به يك لحظه باشد، و پس از جماع و آميزش ادرار كن و لو به يك قطره باشد.
    معما به اسم مسعود
    دانه ها بهر نثار افشاند و دل بر سر نهادشمع در بزم تو و دودش زسر بگذشته بودمقصود از ((دانه ها)) نقطه هاى شين شمع است و مراد از ((دل )) ميم شمع است و مراد از ((سر)) دودال اول است ، و بقيه هم واضع است .
    دفع سرعت انزال
    بدان كه از جمله چيزهايى كه رفع سرعت انزال مى كند و از جمله مجربات است تخم انجره را كوبيده و با پيه بى نمك ممزوج كنند، و چند مرتبه بر قضيب بمالند، كاملا مفيد و نافع خواهد بود.
    شعر
    درداكه دواى درد پنهانى ماافسوس كه چاره پريشانى ما.در عهده جمعى است كه پنداشته اندآبادى خود را زويرانى ما.گيرم كه فلك همدم هم راز آيدناسازى دهر بر سر ساز آيد.ياران گذشته از كجا جمع شوندوين عمر گذشته از كجا باز آيد.تو نام نيك حاصل كن در اين بازار اى زاهدكه در كويى كه ما هستيم نام نيك بد نامى است .لطيفه
    راغب در محاضرات گويد: در قزوين دهى است شيعه نشين ، شخصى در آن ده رفت ، مردم آنجا نام او را پرسيدند، گفت : نام من ((عمر))است ، او را كتك زيادى زدند، آن شخص گفت : اشتباه كردم نام من ((عمران ))است او را بيشتر زدند، و به او گفتند اين حكمش از اولى سخت تر است زيرا دو حرف ((ان )) از عثمان را هم دارد.
    لطيفه
    روزى مجمعى آراسته شد و در آن جمعى نشسته ، يكى از آنان كه بر صدر مجلس نشسته بود، آغاز نصيحت و موعظه كرد، در اثناى گفتگو گفت كه به جان آمدم ، از بس كه زحمت كشيدم و كار كردم و شكم خورد يكى از حاضرين كه در پايين مجلس نشسته بود، گفت : آقاى من ، حالا مدتى امر را بر عكس گذشته كنيد، گفت : چه كنم ؟ گفت : شكم كار بكند و شما بخوريد.
    معما به اسم مسعود
    اى قاصر از ادراك تو تقرير بيانروشن به تو نور ديده عالميان .خورشيد سر اندازد و گل دل بازدهر گاه كه عشقت آورد سر به ميان .مراد از سر خورشيد شين شمس است و مراد از دل گل راء ورد است و مراد از سر عشق عين است و مابقى آن هم واضح است .
    حكايت
    گويند مورى حضرت سليمان را با جميع لشكرش به مهمانى دعوت نمود و گفت وعده گاه كنار فلان درياست ، بعد از آمدن سليمان و جمع شدن لشكر در كنار دريا، مور حاضر شد، و پاى ملخى كه با خود داشت در دريا انداخت ، و عرض كرد سليمان ((كل ان فاتك اللحم فلم يفتك المرق )) يعنى بخوريد آب اين دريا را اگر گوشت نيست آبگوشت هست .
    حكايت
    زنى از دست شوهرش پيش قاضى رفت و شكايت كرد و گفت : مى خواهم طلاق بگيرم ، قاضى گفت : به چه علت ؟ زن گفت : چون او هر شب در رختخوابش ادرار مى كند، قاضى گفت : آيا حيا نمى كنى كه هر شب در رختخواب ادرار مى كنى ؟.
    مرد گفت : آقاى قاضى عجله نكن ، تا داستان را برايت تعريف كنم من در خواب ديدم كه در جزيره اى در دريا هستم و در آن جزيره كاخى بود و بالاى كاخ منارى بسيار بلند و بالاى منار يك شتر نرى بود و من بر پشت آن شتر بودم و شتر بسيار تشنه بود، سر خود را پايين نمود تا از دريا آب بخورد، من هم از ترس در رختخواب خود ادرار كردم ، قاضى چون اين داستان را شنيد از ترس در لباس خود ادرار كرد، قاضى به زن گفت : اى زن من از شنيدن داستانش از ترس ادرار كردم تا چه رسد به اين بدبخت ، پس از او عذر بخواه و برو با او زندگى كن .
    امتحان مردم بعد از پيامبر
    از حضرت پيامبر صلى الله عليه آله مروى است كه فرمود: (( ((يا على ان القوم سيفتنون بعدى باموالهم و يومنون بدينهم على ربهم و يتمنون رحمنه ، و يامنون سطوته و يستحلون حرامه بالشبهات الكاذبة و الاهواء الساهيه ، فيستحلون الخمر بالنبيذ و السحت بالهبة و الرباء بالبيع .)) )) (15)
    اى على مردم پس از من به اموالشان امتحان شوند، و به دينشان بر پروردگارشان منت گذارند و آرزوى رحمت خدا نمايند و ايمن از هيبت او هستند و حرام خدا را به شبهات دروغين و هواهاى فراموشى آورنده حلال مى نمايند پس شراب را به شبهه نبيذ حرام را به شبهه هديه و ربا را به شبهه بيع حلال مى كنند.
    لطيفه
    گويند ابن الجصاص روزى با وزير به طرف دجله رهسپار شدند و ابن الجصاص با وزير سوار بر مركب و موكب عظيم شد و وزير او را زياد استهزاء و مسخره مى كرد و در دست ابن الجصاص سيبى بود او خواست سيب را به وزير دهد و در دجله تف بيندازد، اشتباه نموده تف را در صورت وزير انداخته و سيب را در دجله .
    لطيفه
    نقل است كه شخصى زنى داشت حور نام او به جهاد رفت ، و بعد از آن كه ديد جمعى شهيد شدند، آن شخص فرار كرد، ديگرى او را ديد، گفت اى فلانى از جهاد فرار مى كنى و حال آنكه اگر كشته شوى به وصال حورالعين مى رسى ! آن شخص گفت : اى نادان حور را كه خودم دارم آيا براى يك عين خود را به كشتن بدهم .
    عمرهاى بعضى از پيامبران به سالهاى شمسى
    آدم 930 سال ، حوا 937، شيث 712، ادريس كه به آسمان رفت 350 سال ، نوح 950، هود 800 سال ، صالح 136 سال ، حضرت ابراهيم 175 سال ، اسماعيل 137، اسحق 180 سال ، حضرت يعقوب 147، يوسف 110 سال ، موسى 120 سال ، هارون 117 سال ، سليمان 52 سال ، حضرت داود 100 سال ، حضرت زكريا گفته اند 97 سال .
    سكوت عرب
    به عربى كه هميشه سكوت مى كرد، گفتند چرا سكوت كرده اى و در جمع مردم نشسته اى و سخنى نمى گوئى گفت : با گوش دادن انسان براى خود بهره اى مى برد، و بهره زبان براى ديگرى است .
    قطرات سيل شد
    شير فروشى شير را با آب مخلوط مى كرد و مى فروخت ، پس سيلى آمد، و گوسفندانش را برد و فريادش بلند شد و جزع بسيار كرد يكى از عرفاء او را ديده و به او گفت : آن قطره ها جمع شد تا اينكه سيل شد.
    ده خيار به يك درهم
    يكى از صوفى ها در بغداد مى گذشت كه ديد يك بازارى مى گويد ده خيار به يك درهم ، صوفى محكم بر صورت خود زد و گفت : وقتى ده تا خيار فقط يك درهم ارزش دارد پس اشرار چند قيمت دارند. (خيار يعنى نيكان و اشرار يعنى بدان )
    مرد زشت روى
    محمد ابن ابراهيم موصلى گويد: در بعضى از سفرهايمان به محله اى از محله هاى عربها رسيديم ، پس مرد زشت روى و لوچى را ديديم كه داراى ريش بلند و سفيدى بود كنيزك زيبا روى و سفيدى كه مانند ماه شب چهارده مى درخشيد را ديديم كه براى او مى زند و مى رقصد ما او را از زدن منع كرديم و گفتيم مانند همچون توئى براى اين پيرمرد زشت روى ميزنى ؟ گفت كارى نداشته باشيد، او حسنه اى بجاى آورده و من گناهى كرده ام خدا مرا براى كار ثواب او قرار داده و او را براى عقاب من .
    بايد كار كرد و خورد
    از امير المؤ منين صلوات الله عليه و آله نقل شده است كه فرمود: روزى در مدينه گرسنه شدم ، پس به دنبال كار در اطراف مدينه رفتم ، ديدم زنى دلوهائى را جمع نموده ، گفتم : هر دلو آبى كه برايت آورم يك خرما بايد بدهى و با او اين چنين قرار داد بستم ، پس شانزده دلو آب براى او آورم تا اينكه دستهايم را باز كرده و شانزده خرما گرفتم و آمدم و به پيغمبر خبر دادم ، و با هم تناول كرديم .
    عاقبت نكو خواهد بود
    يكى از افراد صالح و شايسته اباسهل زجاجى را با يك شكل و قيافه بسيار زيبائى در خواب ديد در حالى كه او معتقد بود به وعيد به و ترس ‍ ابدى و عذاب الهى ، پس او در خواب از اباسهل سئوال كرد، حالت چطور است ، گفت : ما كار را بهتر از آنچه خيال مى كرديم يافتيم ، و چه خوب گفته شيخ عارف ابوسعيد ابوالخير:
    گويند بحشر گفتگو خواهد بودو ان يار عزيز تندخو خواهد بوداز خير محض جز نكوئى نايدخوش باش كه عاقبت نكو خواهد بودبه اين روايات دقت كنيد؟!
    (( ((روى فى الكافى عن بعض اصحبابنا، قال : قال ابوعبدالله ، اصبروه على الدنيا، فانما هى ساعة ، فما مضى منه لاتجد الما و لاسرورا، و ما لم تجى فلاتدرى ما هو؟ و انما هى ساعتك التى انت فيها، على طاعة الله و اصبر فيها عن معصية الله )). ))
    مرحوم كلينى (ره ) از بعضى از اصحاب ما روايت كرده كه گفت : حضرت امام صادق عليه السلام فرمود: بر (سختيهاى ) دنيا صبر كنيد، زيرا دنيا ساعتى بيش نيست ، زيرا آنچه كه گذشت (ديگر) درد و رنج و سرور و خوشيش را نمى يابى ، و آنچه كه نيامده است پس تو نمى دانى آن چيست و فقط دنياى تو آن لحظه اى است كه در آن هستى ، پس صبر كن در آن بر اطاعت خدا و روگردان از معصيت خدا.
    (( و فى الفقيه قال : قال على عليه السلام : ما من يوم يمر على ابن آدم الاقال له ذلك اليوم ، انا يوم جديد، و انا عليك شهيد و قل فى خيرا او اعمل فى خيرا، فانك لن ترابى بعدها ابدا. ))
    در كتاب من لايحضره الفقيه آمده است كه على عليه السلام فرمود: هيچ روزى نمى گذرد بر فرزند آدم ، جز اينكه آن روز به او مى گويد: من روز جديد هستم ، و من بر تو شاهد و گواه هستم ، و در من حرف خوب بزن ، يا كار خير انجام بده زيرا تو پس از من مرا هرگز نخواهى ديد.
    راه رفتن با سرعت بهاء مؤ من است
    (( و فى الخصال عن الصادق عليه السلام قال : سرعة المشى بهاء المؤ من . ))
    در كتاب خصال از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود: تند راه رفتن بهاء و ارزش مؤ من است .
    (( و فيه عن ابى جعفر عليه السلام قال : اذا احب الله عبدا نظر اليه ، فاذا نظر اليه ، اتحفه من ثلاث بواحدة ، اما صداع ، اما حمى ، و اما رمد. ))
    باز در كتاب خصال از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود: وقتى خداوند بنده اى را دوست بدارد به او نظر مى كند پس وقتى به او نظر كرد يكى از سه چيز را به او هديه مى دهد، يا سر درد و يا تب و يا چشم درد
    (( فى الخصال عن النبى صلى الله عليه و آله قال : ثلثة ان لم تظلمهم ظلموك السفلة ، و زوجك ، و خادمك . ))
    يعنى سه دسته اند كه اگر به آنها ستم نكنى به تو ستم كنند، 1- افراد پست 2- همسرت 3- خدمتكارت
    در سه جا دروغ خوب است
    خصال : عن على عليه السلام قال : قال رسول الله صلى الله عليه و آله : ثلاث يحسن فيهن الكذب ، المكيدة فى الحراب ، و عدتك زوجتك و الاصلاح بين الناس ، و قال : ثلاثة يقبح فيهن الصدق ، النميمة ، و اخبارك الرجل عن اهله بما يكرهه ، و تكذيب الرجل عن الخبر. ))
    از على عليه السلام نقل شده است كه فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: در سه مورد دروغ خوب و پسنديده است ، مكرر حيله در جنگ ، وعده به زوجه ، و اصلاح و آشتى دادن ميان مردم . و در سه مورد راست گفتن زشت است : سخن چينى ، خبرى كه اهل و عيال تو را ناراحت كند، و بايد تكذيب كند كسى را كه خبر بدى را (براى همسرش ) آورده باشد.
    همنشينى با سه كس دل را مى ميراند
    (( و قال على (ع ) ثلاثة مجالستهم يميت القلب ، مجالسة الاراذل ، و الحديث مع النساء، و مجالسة الاغنياء. (16) ))
    از حضرت على عليه السلام روايت شده است كه فرمود: با سه كس ‍ مجالست و همنشينى دل را مى ميراند، همنشينى با اراذل و افراد فرومايه ، و سخن با زنان ، و نشست و برخاست با ثروتمندان .
    حكايت عجيب !!
    شيخ بهائى در كشكول نقل كرده : كه در بعضى از تواريخ معتبر ديدم كه نوشته شده بود جماعتى بر حجاج خروج كردند، حجاج با آنها به جنگ برخاست و اميرشان را اسير كرد و آن امير عابد و شجاع بود حجاج دستور داد دستهاى او را از منكب جدا كنند، و نيز پاهاى او را ببرند دستها و پاهاى او را قطع نموده و او در خون خود غوطه ور بود، و هنگامى كه صبح شد آواز سرداد كه برايم آب بياوريد مى خواهم غسل كنم زيرا من ديشب جنب شده ام و اين خيلى عجيب است كه شخصى را كه دست و پايش را قطع كرده اند در خواب محتلم شود.
    لطيفه
    روباهى در هنگام سحر به كنار درختى رفت ، ديد بالاى درخت خروسى اذان مى گويد، روباه به او رو كرده ، گفت : آيا پايين نمى آيى تا با هم نماز جماعت بخوانيم ؟ خروس گفت : امام جماعت در زير درخت خوابيده است ، او را بيدار كن تا با هم نماز جماعت بخوانيم ، روباه نظر كرد سگ را ديد پا به فرار گذاشت خروس به او گفت : آيا نمى آيى با هم نماز جماعت بخوانيم ، روباه گفت : مى روم تجديد وضو كنم و بزودى بر مى گردم .
    لطيفه
    از طرف خليفه اعلام شد كه هر كه چهار تخم دارد او را دستگير نموده بياوريد، روباه پا به فرار گذاشت رفيقش او را ديده گفت : با تو كارى ندارند برگرد، روباه گفت : مى ترسم اول تخمها را بكشند و بعد بشمارند.
    لطيفه
    عربى بيابانى كيسه اى پر از پول را دزديد، سپس داخل مسجد شد كه نماز جماعت بخواند و اسم او موسى بود، امام جماعت اين آيه را در نماز خواند: و ما تلك بيمينك يا موسى يعنى اى موسى در دستت چيست ؟ موسى كه اقتداء كرده بود نمازش را شكست را جلوى او انداخته و گفت : به خدا قسم كه تو ساحر و جادوگرى . (17)
    آرامش درد مار گزيده و عقرب گزيده
    گويند كسى را كه مار يا عقرب گزيده اگر مقدارى نمك داخل مقعد و ما تحتش كنند دردش ساكن مى شود.
    رضا شاه و الفاظ عربى در زبان فارسى
    نقل شده است كه رضا شاه دستور داد الفاظ عربى بايد از فارسى محو شود و روزنامه ها و نامه هاى ادارى فقط با الفاظ فارسى نوشته شود، روزنامه ها مى خواستند در عنوان و تيترشان بنويسند اعلى حضرت از مازندران حركت كرد به طرف تهران ، ديدند حركت لفظ عربى است با خط درشت نوشتند گنده آقا از مازندران جنبيد به تهران .
    و نيز گويند
    جمعى از رؤ ساى ادارات و بعضى از وزراء در جلسه دير آمد شاه به او گفت : چرا دير آمدى ؟ (او مى خواست به شاه بگويد قربانت گردم در جلسه وزراء شركت كرده بودم ) ديد كه قربانت عربى است لفظ جلسه عربى است و شركت هم عربى است ، در جواب گفت : برخيت گردم در نشيمنگاه بار برداران انبارى مى كردم .
    حيله
    بن مزاحم به يك نصرانى گفت : اى كاش اسلام اختيار مى كردى ، نصرانى گفت : من اسلام را دوست مى دارم ، جز اينكه به خمر و عرق و شراب علاقه زيادى دارم ، ضحاك گفت : مانعى ندارد تو اسلام بياور و شراب هم بخور، پس چون مسلمان شد، به او گفت : اكنون مسلمان شدى اگر عرق و شراب هم بخورى تو را حد مى زنيم ، و اگر از اسلام به دين خود برگردى مرتد مى شوى و تو را مى كشيم ، پس او عرق و شراب را ترك كرده و مسلمان خوبى شد (18)
    لطيفه
    محدثى با يك مسيحى در كشتى نشسته بودند، آن مسيحى از شيشه اى كه همراهش بود شربتى ريخته و خورد، سپس شربتى را ريخته و به آن محدث داد، محدث هم از آن شيشه شربت تناول كرد، آن شخص ‍ مسيحى به او گفت : اين كه به تو دادم خوردى خمر و شراب بود محدث به او گفت : از كجا فهميدى خمر است ؟ مسيحى گفت : چون غلام من آن را از يك يهودى خريد، محدث با عجله و شتاب بقيه آن را هم خورد، و به آن مسيحى گفت : من از تو احمق تر نديدم ، چون ما اصحاب حديث در رواياتى مثل حديث سفيان بن عيينة و سعيدبن جبير تاءمل مى كنيم ، حالا بياييم قول يك مسيحى را از يهودى را تصديق كنيم ؟ به خدا قسم آن را نخوردم جز براى ضعف اسناد و سندهاى روايت .
    براى رفع هر گونه گرفتارى
    (( عن الامام ابى عبدالله عليه السلام قال : اذا عسر عليك امر فصل عند الزوال ركعتين ، تقرء فى الاولى بفاتحة الكتاب و قل هو الله احد و انا فتحنا الى قوله و ينصرك الله نصرا عزيزا و فى الثانى بفاتحة الكتاب و قل هو الله احد و الم نشرح .))
    از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود: وقتى امر مشكلى به تو رو كرد پس در هنگام زوال دو ركعت نماز بخوان در اولى (( حمد و قل هو الله احد و انا فتحنا را تا و ينصرك نصرا عزيزا )) مى خوانى و در ركعت دومى حمد و قل هو اله و الم نشرح را مى خوانى و نماز را تمام مى كنى انشاء الله گرفتارى و مشكل تو حل مى شود.
    لطيفه
    يك گبرى مسلمان شد، پس روزه گرفتن براى او خيلى سنگين بود داخل سرداب منزلش شد و روزه خود را افطار كرد و مشغول غذا خوردن شد، فرزندش كه صداى او را حس كرد گفت : كيست ؟ پدرش در جواب گفت : پدر بد بخت تو است كه دارد نان خودش را مى خورد و از مردم مى ترسد.
    لطيفه
    شخصى گفت : ديدم موذن را كه اذان خود را ترك كرده و با سرعت مى دود به او گفتم كجا با اين سرعت مى دوى ؟ در جواب گفت : مى خواهم بدانم كه صداى اذانم تا كجا مى رسد.
    لطيفه
    زنى به پيش معلم آمده از فرزندش شكايت كرد معلم رو به پسر كرده و گفت : اگر دست از كارهايت بر ندارى با مادرت چنين و چنان خواهم كرد! زن به معلم گفت : اى معلم ؛ اين بچه است و حرف تو را نمى فهمد، هر كار خواستى با من بكنى در جلو چشم او بكن شايد او با چشم خود ببيند و توبه كند.
    اگر محرم روز شنبه باشد
    قطب راوندى در كتاب قصص با سند خود از صدوق و او از امام صادق عليه السلام روايت كرده حضرت صادق عليه السلام فرمود: در كتاب دانيال است كه اگر اولين روز محرم شنبه باشد، زمستان هوا بسيار سرد و يخبدان خواهد بود و بادهاى سردى مى وزد و گندم گران خواهد شد، و وباء و مرگ كودكان و تب در آن سال زياد خواهد شد و عسل كم خواهد بود و دنبلال زياد خواهد بود، و زراعت و كشاورزى از آفات سالم مى ماند و به بعضى از درختان آسيب رسد و به بعضى از درختان مو آفت رسد و در آن سال ، فراوانى نعمت باشد و در روم (اروپا) دو جنگ واقع شود و عرب با ايشان بجنگند و اسير و غنيمت از ايشان بسيار به دست عرب افتد و پيروزى در جميع اين امور با سلطان است به خواست خداوند.
    اگر روز محرم روز يكشنبه باشد
    زمستان شايسته و نيكو گذرد و باران زيادى ببارد و به بعضى از درختان آفت رسد و عسل كم شود و دردهاى مختلف و مرگهاى شديد و صعب العلاج شايع گردد و در هوا طاعون و وبا زياد شود و مرگ و مير فراوان شود و در آخر سال بعضى از خوراكى گران شود و در آن سال پيروزى از آن سلطان شود.
    اگر روز محرم روز دوشنبه باشد
    هواى زمستان مناسب و خوب باشد ولى در تابستان هوا بسيار گرم مى شود و باران زيادى مى بارد، و گاو و گوسفند و عسل فراوان شود و غذا و ميوه ها زياد گردد در شهرهاى كوهستانى و در بين زنها مرگ و مير واقع شود و در آخر سال در نواحى مشرق يك خارجى بر سلطان خروج كند و به بعضى از اهل فارس غم و اندوه وارد شود و زكام در سرزمين اهل جبل زياد شود.
    اگر روز محرم روز سه شنبه باشد
    هواى زمستان بسيار سرد شود و يخ و يخبندان در سرزمين جبل و ناحيه مشرق واقع شود و گوسفند و عسل فراوان گردد و به بعضى از درختان و انگور آفت رسد و در ناحيه مشرق و شام حادثه اى در آسمان ظاهر شود كه خلق بسيار بميرند و يك خارجى قوى به سلطان بر او غالب گردد، در سرزمين فارس به بعض از غلات آفت رسد و در آخر سال قيمت ها گران شود.
    اگر روز محرم روز چهار شنبه باشد
    هواى زمستان متوسط باشد و در بهار باران مفيد و نافع و با بركت بارد و ميوه جات و غلات در همه سرزمين جبال و مشرق فراوان گردد و در آخر سال مرگ و مير در مردان واقع شود و در سرزمين بابل و جبل به مردم آفت رسد و نرخها ارزان شود مملكت عرب در آن سال آرام باشد و غلبه و پيروزى بر سلطان باشد.
    اگر اول محرم روز پنجشنبه باشد
    زمستان ملايم باشد و گندم و ميوه و عسل در تمام سرزمين مشرق فراوان گردد و در اول و آخر سال تب بسيار حادث شود و نيز در همه سرزمين بابل در پايان سال تب به وجود آيد و روميها بر مسلمين پيروز گردند و سپس عرب بر ناحيه مغرب بر آنها غلبه كنند و در سرزمين سند جنگهايى واقع شود با ملوك عرب خواهد بود.
    اگر اول محرم روز جمعه باشد
    در آن سال زمستان سرما نباشد و باران كم بارد و آب رودخانه كم شود و در اطراف جبل صد فرسخ در صد فرسخ غلات كم شود و مرگ در جميع مردم فراوان گردد و قيمت ها و نرخها در ناحيه مغرب بالا رود و به بعضى از درختان آفت رسد و روم بر فارس غلبه سخت و شديدى كند.(19)
    ناكس كس نمى گردد
    من از روئيدن خار سر ديوار فهميدمكه ناكس كس نمى گردد از اين بالا نشينى ها.جامى گفته
    آنكه ناكس بود به اصل سرنوشتبتقاليب دهر كس نشودسگ مگس را اگر كنى مقلوبقلب او غير سگ مگس نشو.لطيفه
    گويند: عربى در بيابان گربه اى را شكار كرد و نفهميد چيست ؟ كسى او را ديد و گفت : اين سنور چيست ؟ و ديگرى او را ملاقات كرد و گفت : اين هر چيست ؟ و سومى او را ديده و گفت : اين قط چيست كه به دستت گرفته اى ؟ و چهارمى او را ديد و گفت : اين ضيون چيست ؟ و پنجمى با او برخورد كرد و گفت : اين خيدع چيست ؟ و ششمى او را ديده و گفت : اين خيطل چيست ؟ هفتمى او را ديد و گفت : اين دمه چيست ؟
    عرب بيابانى گفت : آن را مى برم و مى فروشم شايد خدا به وسيله آن مال كثيرى به من بدهد آن را به بازار آورد، كسى به او گفت : چند مى فروشى ؟ گفت به صد درهم ، به او گفتند آن بيش از نيم درهم ارزش ندارد، گربه را انداخت و گفت : خدا لعنتش كند چقدر اسمهاى زيادى دارد ولى پولش ‍ كم است . (20)

    خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز،چگونه مردن را خود خواهم آموخت!!!!!
    *******
    یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
    طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

    *****
    www.golenarges.epage.ir
    شمیم گل نرگس

  4. تشکرها 2


  5. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۸
    نوشته
    62
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    32
    آپلود
    0
    گالری
    36

    قسمت سوم




    گربه ركن الدولة
    گويند: ركن الدولة گربه اى داشت ، و بعضى از دوستانش وقتى مى خواستند با او ملاقات كنند و ملاقات با ركن الدولة برايشان مشكل بود حاجت خود را در كاغذى مى نوشتند و به گردن گربه آويزان مى كردند، پس ركن الدولة مى ديد و مى گرفت و مى خواند و جواب را مى نوشت و به گردن گربه مى بست ، و گربه جواب را براى صاحب نامه بر مى گرداند تا آن را بخواند.(21)
    لطيفه
    در نجف اشرف عربى فقير گربه اى را گرفته پيش طلبه اى آورد و گفت : به من كمك كن و اين گربه را از من بگير و به اندازه يك وعده غذا به من كمك كن ، طلبه گفت : من گربه نمى خواهم اما مقدارى به تو كمك مى كنم ، فقير گفت : نه نمى شود من گدا نيستم ، پس اين گربه را در عوض ‍ بگير، طلبه هم گربه را گرفت و مقدارى به او كمك كرد فردا ديد كه عده اى از عربها پشت حجره او صف بسته اند و هر كدام گربه اى را در دست دارند و به طلبه مى گويند: شنيده ايم كه تو گربه مى خرى گربه ما را هم بخر و به ما پول بده .
    اشعار متصل
    پيشلطيفطلعتشقيمتمهشكستهشدپيشبنفشهخطشگلبچمننهفتهشد.شبعيشمنغمگينبمحنتصبحگشت امابلطفگهگهينتميشكيبدقلبغمزا را.مرحوم نراقى در خزائن گويد
    شبعيشمننهفتهگشبغمگلعيشمننهفتهگشتبخار.منعمنكمكنكهمستستميقينمنعممفلسصفتهستميقين .مصرع
    منمشتعلشقعليمچكنم .
    لطيفه
    يك يهودى مسلمانى را ديد كه در روز ماه رمضان در حال نهار خوردن (غذاى بريان ) است با او نشسته مشغول خوردن شد، مسلمان گفت ذبيحه ما (يعنى گوسفندى را كه مسلمين ميكشند) براى تو حلال نيست يهودى گفت : من در ميان يهوديان مانند تؤ ام در ميان مسلمين كه در روز ماه رمضان دارى غذا ميخورى
    شعر
    يكجوغم ايام نداريم و خورشيمگه چاشت گهى شام نداريم و خورشيمچون پخته بماميرسد از عالم غيباز كس طمع خام نداريم و خورشيمبهائى
    عهد جوانى گذشت در غم بود و نبودنوبت پيرى رسيد صد غم ديگر فزودكاركنان سپهر بر سر دعوى شدندو انچه بدادند دير باز گرفتند زودنام جنون را بخود داد بهايى قرارنيست چه او عاقلى زير سپهر كبودباز شيخ بهائى گويد
    حالى دارم زمان زمان درهم ترهر لحظه قدم زبار عصيان خمتريارب بگناهم ارنسوزى چه شوديك مشت بخاكستر دوزخ كمترتفاءل به ديوان حافظ
    مگس خان افغان بر سر قبر خواجه حافظ آمد، به جهت تشنيع خواست مقبره او را خراب كند، جمعى او را ممانعت كرده قرار بر تفاءل از ديوان خواجه گذاشتند اين شعر نمودار شد.
    اى مگس عرصه سيمرغ نه جولانگه توستعرض خود مى برى و زحمت ما ميدارى .دفع فقر و فاقه
    براى از بين رفتن فقر و فاقه سوره آل را سه مرتبه بخواند و با احدى از مردم صحبت نكند و وقتى رسيد به آخر قل اللهم مالك الملك ، اين دعا را هفت مرتبه بخواند (( اللهم يا فارج الهم و يا كاشف الغم و يا صادق الوعده و يا موفى العهد يا لااله الانت فرج همى و خوفى ، واقص عنى دينى و اغننى من الفقر و الفاقة برحمتك يا ارحم الراحمين . )) ملا احمد مى گويد: اينطور به خط بعضى از بزرگان ديدم .
    لطيفه
    و همچنين در خزائن است كه شخصى بعد از دعائى سر به سجده نهاده و ميگفت : شكراالله شكراالله تا صد دفعه آنرا تكرار كرد پس گفت : اقلش ‍ اقلش و آن را نيز تا ده مرتبه تكرار كرد از او سئوال شد كه اين چه معنى دارد؟ گفت : نمى دانم ولى در دعا وارد شده ، و كتاب دعائى را گشود و آن دعا را نشان داد در آن نوشته شده بود كه فلان دعا را بخواند و بعد از آن صد مرتبه شكراالله شكراالله بگويد و اقلش ده مرتبه است يعنى كمتر از ده مرتبه نگويد.
    نظيرش اين حكايت است
    كه شخصى مرده اى را دفن كرده و پس از آن گفت كمى پهن تازه بياوريد و مقدارى پهن بر روى مرده ريخت ، فردى به او گفت اين چه معنى دارد؟ گفت : نمى دانم ولى در رساله است رساله را آورد ديدند نوشته است كه مستحب است قبر را كمى پهن تر كنند يعنى وسيعتر نمايند.
    و نيز نظيرش اين است
    در احاديث وارد شده كه موسى عليه السلام عرض كرد: (( الهى اقريب انت فاناجيك ام بعيد فاناديك ، )) طلبه اى آن را چنين مى خواند فاناجيك . جيك يعنى حيوان كوچكى كه در حمامها است و صداى باريكى دارد و ديك به معنى خروس است و توضيح مى داد كه معنى حديث مس شود خدايا اگر تو نزديكى پس من جيك هستم و صداى خود را باريك مى كنم و اگر تو دورى پس من ديكم و صداى خروس مى كنم و آواز بلند سر مى دهم .(22)
    كسى كه ميخواهد بداند حاجتش برآورد مى شود يا نه
    از دانيال پيغمبر نقل است كه گفت : وقتى كسى خواست بداند كه حاجتش برآورده شده است يا نه يك مشت از دانه ها را بردارد (مانند اينكه يك مشت نخود يا چيز ديگر بر مى دارد يا يك قبضه از تسبيح را بگيرد) و حاجت خود را در دل پنهان دارد و هشت تا هشت تا از دانه ها برگيرد، پس اگر در دستش يكى ماند پس آن براى زهره است و حاجتش ‍ برآورده مى شود و اگر در دستش دو تا ماند پس آن براى مريخ است و حاجتش برآورده نمى شود و اگر سه تا ماند پس آن براى ستاره دنباله دار است و نحس است و حاجتش برآورده نمى شود، و اگر چهار تا ماند پس ‍ آن براى زحل است و حاجتش برآورده نشود و اگر پنج عدد ماند آن براى مشترى است و سريعا حاجتش برآورده شود و اگر شش عدد ماند براى قمر است و حاجتش روا گردد، و اگر هفت عدد ماند براى عطارد است و حاجتش به خوبى برآورده شود و اگر هشت تا باقى بماند پس به وجهى از وجوه حاجتش بر آورده نشود.
    داستانى عجيب از كرامات عسكريين عليهماالسلام
    مرحوم حاج شيخ ملااحمد نراقى در خزائن مى نويسد: شيخ جليل القدر شيخ محمد جعفر نجفى قدس سره كه از مشايخ اجاره اين حقير است در سفرى كه به جهت زيارت عسكريين و سرداب مقدس به سر من راءى (سامراء) مشرف مى شديم ، با جناب ايشان همسفر بوديم ، روزى حكايت كرد كه مرا از اهالى سامراء يك آشنا وى بود كه هرگاه به زيارت مى آمدم به خانه او مى رفتم ، وقتى آمدم آن شخص را رنجور و نحيف و زار و مريض ديدم كه مشرف به مرگ بود، از سبب ناخوشى او پرسيدم ، گفت : چندى قبل از اين ، قافله اى از تبريز به جهت زيارت به اين مكان مشرف شدند، و من چنانكه عادت خدام اين حرم و اهل سر من راءى (سامراء) است به دنبال قافله رفتم كه مشترى براى خودم پيدا كنم و براى او زيارت نامه بخوانم و پولى از او دريافت كنم ، در ميان قافله جوانى را ديدم در زى و لباس اهل صلاح و نيكان ، در نهايت صفا و طراوت با لباسهاى نيكو، برخاست و به كنار دجله رفته و غسلى به جا آورد و جامه هاى تازه پوشيد، در نهايت خضوع و خشوع روانه روضه متبركه شد با خود گفتم : از اين مى توان بسيار منتفع شد (و پول زيادى گرفت ) پس دنبال او را گرفته و رفتم ، ديدم داخل صحن مقدس ‍ عسكريين شد و بر در رواق ايستاده ، كتابى در دست دارد، مشغول خواندن دعاى اذن دخول شد و در نهايت آنچه تصور مى شود از خضوع و اشك از دو چشم او بر زمين جارى بود نزد او آمدم گوشه رداى او را گرفته ، گفتم مى خواهم به جهت تو زيارت نامه بخوانم ، او دست به كيسه كرده و يك دانه اشرفى به كف دست من گذاشت و اشاره كرد كه برو و ديگر بر نگرد، من كه چند روز استادى مى كردم به ده يك اين شاكر بودم آن را گرفته مقدارى راه رفتم و طمع مرا بر آن داشت كه باز از آن اخذ كنم و پول بيشترى به جيب بزنم ، برگشتم ديدم در غايت خضوع و گريه مشغول دعاى اذن دخول است باز مزاحم او شده گفتم : بايد من تو را زيارت تعليم دهم اين مرتبه نيم اشرفى به من داده و اشاره كرد به من كه برو و ديگر پيش من نيا، من رفتم و با خود گفتم خوب شكارى به دست آمده دوباره برگشتم در عين خضوع به او گفتم : كتاب را بگذار من البته بايد به جهت تو زيارتنامه بخوانم و رداى او را كشيدم ، اين مرتبه نيز يك عدد ريال به من داده و مشغول دعا شد من رفتم و باز طمع مرا واداشت كه برگردم و همان مطلب را تكرار نمودم . اين دفعه كتاب را در بغل گذارد و حضور قلب او تمام شد و بيرون آمد من از عمل خود پشيمان شدم و به نزد او آمدم ، گفتم : برگرد و به هر نحوى كه مى خواهى زيارت كن و من با تو كارى ندارم گريه كنان گفت : مرا خال زيارتى نماند و رفت من بسيار خود را ملامت كرده مراجعت نمودم از درب خانه داخل فضا شدم ، سه نفر بر لب بام خانه من روبروى درب خانه ايستاده بودند آنكه در ميان بود، جوان تر بود و كمانى در دست داشت ، تير در كمان نهاد و به من گفت : چرا زائر ما را از ما باز داشتى و كمانى رازه كشيد و ناگهان سينه من سوخت و آن سه نفر غائب شدند، و سوزش سينه من شدت يافت بعد از دو روز مجروح شد و به تدريج جراعت آن زياد شد اكنون تمام سينه مرا فرا گرفته است و سينه خود گشود ديدم تمام سينه او پوسيده بود و چند روزى نگذشت كه او از دنيا رفت .
    كرامت ديگرى از روضه متبركه عسكريين ع
    و باز مرحوم نراقى در خزائن مى نويسد: حاجى حرمين شريفين حاج جواد صباغ كه از معتبرين تجار و مورد اطمينان بود و در سامراء مشغول كار و تعمير روضه متبركه عسكريين عليهماالسلام و سرداب مقدس بود از جانب جعفر قلى خان خوئى در سال هزار و دويست و ده كه حقير به عزم زيارت بيت الله الحرام به آن مكان مشرف شدم به زيارت سر من راءى (سامراء) رفتم او در آنجا بود.
    حكايت كرد كه سيد على نامى بود كه سابق بر اين از جانب وزير بغداد حاكم سامراء بود حقير او را در سال يكهزار و دويست و پنج هجرى قمرى كه مشرف شده بودم ديدم و او گفت : من از زوار عجم هر نفرى يك ريال مى گرفتم ، و به آنها اجازه زيارت و ورود به روضه مى دادم ، و به جهت اينكه پول دادگان از ندادگان مشخص شوند مهرى بر ساق پاى هر فردى كه پول داده بود مى زدم كه به جهت دفعات ديگر كه داخل حرم مى شوند با نشان باشند
    روزى بر در صحن مطهر نشسته بودم و سه نفر ملازم من هم ايستاده و چوبى بلند در پيش خود نهاده و قافله زوارى از عجم وارد شده بود، پاى هر يك را مهر مى كردم و پول را مى گرفتم و اجاره ورود مى دادم و جوانى از بزرگان عجم آمد و زنش نيز همراهش بود از جمله اهل شرف و ناموس و حيا و جمال بود و دو ريال داد سيد على گويد من ساق پاى آن جوان را مهر كردم و گفتم : آن زن نيز بيايد تا ساق پاى او را مهر كنم آن جوان گفت : هر مرتبه كه اين زن مى آيد يك ريال مى دهد و اين افتضاح ضرورت ندارد سيد على گويد من گفتم اى رافضى بى دين عصبيت و غيرت به خرج مى دهى ؟ كه ساق پاى تو را نبينم ، جوان گفت : اگر در ميان اين جمعيت مردم من غيرت داشته باشم غلطى نكرده ام سيد على گفت : ممكن نيست ، تا ساق پاى همسرت را مهر نكنم اجازه ورود نمى دهم .
    آن جوان دست زن رات گرفته ، گفت : اگر زيارت است همين قدر كافى است و خواست برگردد سيد على شقى گفت : اى رافضى گفته من بر تو شاق و گران تمام شد همين طور كه زن اين جوان داشت مى گذشت سر چوبى بر شكم زن زد كه افتاد و لباس او پس رفته بدن او نمايان شد، آن مرد جوان دست همسرش را گرفته و او را بلند كرد و روبه روضه مقدسه كرد،و عرض كرد كه اگر شما بپسنديد بر من نيز گوارا است و به منزل خود باز گشت .
    حاجى جواد گفت : من در خانه بودم ، بعد از اينكه سه چهار ساعت گذشت با عجله فردى نزد من آمد كه مادر سيد على تو را مى خواهد، من داشتم روانه مى شدم كه دو سه نفر ديگر آمدند من با عجله رفتم ، مرا بردند به داخل خانه ، ديدم سيد على مانند مار زخم خورده بر زمين مى غلطد و امان از درد دل مى طلبد و اهل عيال او بر دور او جمع شده ، چون مرا ديدند مادر و زن و دختران و خواهرانش بر پاى من افتاده و به عجز و زارى افتادند،
    كه برو و آن جوان را راضى كن و سيد على فرياد مى كند كه بار خدا غلط كردم بد كردم من آمدم تا منزل آن جوان را يافتم از او خواهش كردم كه از او خشنود شو و دعا به حال سيد على كن .
    جوان گفت : من از او گذشتم اما كو آن دل شكسته من و آن حال ، آنوقت ، مراجعت كردم وقت مغرب بود آمدم به روضه عسكريين به جهت نماز مغرب و عشاء ديدم مادر و زن و دختران و خواهران سيد على سرهاى خود را برهنه كرده و گيسوهاى خود را بر ضريح مقدس بسته و دخيل آن بزرگوار شده اند و فرياد سيد على از خانه او به حرم مى رسيد من مشغول نماز شدم در بين نماز صداى شيون از خانه سيد على بلند شد، و بستگان او به خانه رفتند آن شقى مرده بود، او را غسل دادند و چون كليدهاى روضه و رواق در آن وقت در دست من بود و به جهت مصالح تعمير، از من خواهش كردند كه تابوت آن را در رواق گذارده ، چون صبح شود در آنجا دفن نمايند، جنازه را آنجا گذاردند و من اطراف رواق را چنانكه متعارف است ملاحظه كردم كه مبادا كسى پنهان شده باشد و چيزى از حرم مفقود شود و درب را سه قفله كردم و كليدها را برداشتم و رفتم و چون سحر شد آمدم و خدمه را گفتم شمع ها را افروخته درب رواق را گشودم ، ديدم يك سگ سياهى از رواق بيرون دويد و رفت من خشمناك شدم به خدامى كه بودند، گفتم چرا اول شب درست رواق را نديده ايد، گفتند ما نهايت تفحص را نموديم و هيچ چيز در رواق نبود پس چون روز شد آمدند و جنازه سيد على را برداشته تا او را دفن كنند، ديدند كفن خالى در تابوت است و هيچ چيز در آنجا نيست .
    نور باران شدن حرم كاظمين ع در اول ماه رجب
    مرحوم نراقى گويد شخصى مورد و ثوق نقل كرد از شيخ محمد كليددار حرم مقدس كاظمين عليهماالسلام و شيخ مذكور خود مرد متدينى بود و من خود او را ملاقات كرده بودم ، كه شيخ مذكور گفت : در هنگامى كه حسن پاشا بعد از زمان سلطنت نادر شاه در ايران او پادشاه عراق عرب بود در بغداد و داراى قدرت بود، روزى در ايام ماه جمادى الثانى در وقتى كه جمعى از امرا و افندايان و اعيال آل عثمان در مجمع او حاضر بودند، پرسيد كه سبب چيست كه اول ماه رجب را شب نور باران گويند، يكى از ايشان گفت : كه در اين شب بر قبور ائمه دين نور فرو مى ريزد.
    پاشا گفت : در اين مملكت محل قبور ائمه بسيار است ، و البته مجاورين اين قبور ائمه مشاهده خواهند نمود، پس كليددار ابوحنيفه را كه امام اعظم ايشان است و كليددار شيخ عبد القادر را طلبيده ، مطلب را از ايشان استفسار نمود و ايشان گفتند: ما چنين چيزى مشاهده نكرده ايم ، حسن پاشا گفت : موسى بن جعفر و حضرت جواد عليهماالسلام نيز از اكابر دين هستند، بلكه جماعت روافض آنها را واجب الاطاعة مى دانند، سزاوار آن است كه از كليددار روضه ايشان نيز بپرسيم ، و همان ساعت ملازمى كه به عرف اهل بغداد چوخادار گويند به طلب كليددار كاظمين بوديم عليهما السلام آمد شيخ محمد گويد: كه كليددار در آن وقت پدر من بود و من تقريبا در سن بيست سالگى بودم و با پدرم در كاظمين بوديم كه ناگهان چوخادار به احضار پدرم آمد و او نمى دانست ، كه با او چه كار داشت ، روانه بغداد شد، و من نيز به اتفاق او رفتم و من در خانه پاشا ماندم و پدرم را به حضور بردند بعد اينكه پدرم به حضور پاشا رفت پاشا از پدرم سئوال كرد كه گويند شب اول رجب را شب نور باران گويند به جهت نزول نور از آسمان بر قبور ائمه دين ، آيا تو هيچ آن را در قبر كاظمين مشاهده كرده اى ؟
    پدرم خالى از ذهن و بى تاءمل گفت : بلى چنين است ، و من مكرر ديده ام پاشاى مذكور گفت : اين امر عجيب و غريبى است ، و اول رجب نزديك است ، مهيا باش كه من در شب اول رجب در حرم مقدس كاظمين به سر خواهم برد، پدرم از شنيدن اين سخن به فكر افتاد كه اين چه جراءتى بود كه من كردم ؟ و اين چه سخنى بود از من سر زد؟ و با خود گفت كه احتمال دارد نور ظاهر مشاهده نشود و من نور محسوسى نديده ام ، و متحير و غمناك بيرون آمد، و من چون او را ديدم آثار تغير و ملال در چهره او يافتم ، و از سبب آن پرسيدم گفت : اى فرزند من خود را به كشتن دادم ، و با حال تباه روانه كاظمين شديم و در بقيه آن ماه پدرم و داع و امور مربوط به وصيت خود را انجام مى داد، و خورد خواب او تمام شد و روز به گريه و زارى مشغول بود و شب ها در روضه مقدسه تضرع مى كرد و به ارواح مقدس ايشان توسل مى جست و خدمتكارى خود را شفيع قرار مى داد تا روز آخر ماه جمادى الاخر، چون روز به نزديك غروب رسيد.
    كوكبه پاشا ظاهر شد و خود او نيز وارد شد و پدرم را طلبيد و گفت : بعد از غروب روضه را خلوت نماييد و زورا را بيرون كنيد، پدرم بنابر امر او چنان كرد، هنگام نماز شام پاشا به روضه داخل شد،
    امر كرد كه شمعهاى روضه را كه روشن بود خاموش كنند، و روضه مقدسه تاريك ماند، خود چنانكه طريقه سنيان است فاتحه خواند و به عقب سر ضريح مقدس رفت و مشغول نماز و ادعيه شد و پدرم در سمت پيش روى ضريح مقدس را گرفته بود و محاسن خود را بر زمين مى ماليد و روى خود را در آنجا مى سائيد و تضرع و زارى مى كرد، مانند ابر بهار اشك از ديده او جارى بود و من نيز از عجز و زارى پدرم به گريه افتاده بودم و بر اين حال تقريبا دو ساعت گذشته و نزديك بود كه پدرم قالب تهى كند، كه ناگهان سقف محاذى بالاى ضريح مقدس شق شد، و ملاحظه شد كه گويا به يك بار صد هزار خورشيد و ماه و شمع و مشعل بر ضريح مقدس و روضه مقدسه ريخت كه مجموع روضه هزار مرتبه از روز روشن و نورانى تر شد، و صداى حسن پاشا بلند شد كه به آواز بلند مكرر مى گفت : صلى الله على النبى محمد و آله ، پس پاشا برخاست و ضريح مقدس را بوسيد، و گفت : بزرگ مخدومى دارى ، خادم چنين مولائى بايد بود و انعام بسيار بر پدرم و ساير خدام روضه متبركه كرده و در همان شب به بغداد مراجعت نمود.
    شعرى از عراقى ياصاحب الزمان
    خوشا دردى كه درمانش تو باشىخوشا راهى كه پايانش تو باشى .خوشا چشمى كه رخسار تو بيندخوشا جانى كه جانانش تو باشى .چه خوش باشد دل اميدوارىكه اميد و دل جانش تو باشى .خوشى و خرمى و كامرانىكسى دارد كه خواهانش تو باشى .چه باك آيد زكس آنكس كه او رانگه دار و نگهبانش تو باشى .مشو پنهان از آن بيچاره كو راهمه پيدا و پنهانش تو باشى .مپرس از كفر ايمان عراقىكه هم كفر و هم ايمانش تو باشى .براى آن تبرك خود مگويددل بيچاره تا جانش تو باشى .لطيفه شعرى از ابن يمين
    واعظى بود بر سر منبرلفظ چون در به وعظ بگشاده .گفت مرد را بود به بهشتچند حور لطيف آماده .از ميانه زنى به پا برخاستدلش اندر تفكر افتاده .گفت بهر خداى مولاناسخنى گفته اى بود ساده .گفت در خلد حور نر باشديا بود جمله همچو من ماده .گفت خاتون فرو نشين و مپرسكه نمانى تو نيز ناگا.لطيفه
    به ابن مقله گفته شد: آيا چيزى از فارسى مى دانى ؟ گفت فقط يك كلمه از فارسى مى دانم و آن شاموخ است يعنى ساكت شو، مقصود او كلمه خاموش بود كه اين را هم درست ياد نگرفته بود.
    شعر بدون نقطه
    كه گرد كردگار گردم مردوار در عالمكه كرد اساس مكارم ممهد و محكمعماد عالم عادل سوار ساعد ملكاساس طارم اسلام و سرور عالمملك علو و عطارد علوم و مهر عطاسماك رمح و اسد حمله و هلال علمسرو اهل محامد هلاك عمر عدوسر ملوك و دلارام ملك و اصل حكمكلام او همه سحر حلال در هر حالمراد او همه اعطاء مال در هر دمدم مكرم او همدم كلام و علومدل مطهر او مورد صلاح اممهم او وهم دل او دار عدل را معمارهم او همدم او درد ملك را مرهم (23) حاصل عمر مرا داس امل كرده دروكه هوا و هوس اعمال مرا داده گرومقلوب نمودن
    و آن كلمه اى است كه اگر از آخر نيز بخوانيم باز همان شود مانند سگ مگس . شاعر گفته :
    سگ مگس را اگر كنى مقلوبقلب او غير سگ مگس نشود.و مؤ لف در اشعارى كه قافيه اش انقلاب است گويد:
    كو يزيد و پيروان راءى اوكاخ او مقلوب گشت از انقلاب .كه كاخ را اگر از آخر بخوانيم مى شود خاك ...
    قلب يا مقلوب بودن در قرآن مجيد
    (( (ارض خضرا) و (كل فى فلك ) و (ربك فكبر).
    كه اگر از آخر بخوانيم باز همان مى شود.
    مقلوب بى نقطه در اشعار عربى
    (( ملك الكلام لكل مالك الكامدعاك للروح و حور لك اعد. ))مقلوب در اشعار فارسى در هر مصرع
    ترازوى زر طرزى وزارتاميد آشنايان شادى ما.شو همره بلبل بلب هر مهوششكر بترازوى وزارت بركش .بقا و عز و فر فوز عواقببها و عون زاد از نوع واهب .اميد آشنايان شادى مابكاس فيض نان ضيف ساكب .كلام گنج رشحت قوت ناسككسانت وقت حشر جنگ مالك .مقلوب در يك بيت عربى با نقطه
    (( مودته تدوم لكل هولو هل كل مودته تدوم .))باز در اين اشعار
    (( اسل جناب غاشممشاغبا ان جلسا.))اسكن تقو فعسىيسعف وقت نكسا.اسراذا هب مراارم بها ذا رسا.ارانا الاله هلالا انارا.(24) ))
    لطيفه
    گويند حاج آقا جمال كه يكى از علماء شيعه است به پدر بزرگوارش ‍ گفت : مگر قرآن مجيد بنايش بر اختصار كلمات نيست ، پدرش در جواب گفت : بلى بناى قرآن بر اختصار است ، آقا جمال گفت : پس چرا قرآن درباره اينكه پسر دو برابر دختر ارث مى برد مى گويد: (( ((و للذكر مثل حظ الانثيين )) )) يعنى ارث پسر دو برابر دختر است . پدرش گفت : پس به نظر شما بايد چطور بگويد؟ آقا جمال گفت : (( ((و للانثى نصف الذكر)) )) مختصرتر و بهتر بود پدرش در جواب گفت : آنوقت مادرت راضى نمى شد و مى گفت كم است . (25)
    لطيفه
    دو نفر شيعه و سنى با هم درباره بحث مى كردند، سنى گفت : چون معاويه هم صحبت با پيامبر اسلام بوده از اهل نجات است شيعه گفت : چون وى با على وصى پيامبر محاربه كرده است از اهل هلاكت است . شيعه اين جمله را نيز اضافه كرد، كه اگر خدا بخواهد معاويه را به بهشت ببرد، مردم نمى گذارند! سنى با حالت تعجب گفت : چگونه از كار خدا مى شود مانع شد؟ شيعه گفت : براى اينكه خدا با آن تاكيداتى كه درباره على فرمود ولى هر چه سعى كرد على را خليفه كند مردم نگذاشتند و كس ديگرى را خليفه كردند.(26)
    شناختن ماههاى رومى
    نيسان سى و يك روز است و آن برج حمل است هفتم از آن طالع حوت است .
    ايار: برج ثور است و آن سى و يك روز است و پنجم آن براى مسافرت دريا خوب است چون هوا معتدل است و روز يازدهم آن اول بارح است و روز بيست و سوم آن طالع ثريا است (طلوع مى كند و بالا مى آيد) و در آن قفاز الخيل است .
    حزيران : برج جوزا است ، سى و دو روز است .
    تموز: برج سرطان است ، سى و يك روز است ، روز هفتم آن ملخ مى ميرد.
    آب : برج اسد، سى و يك روز است ، روز دوم آن سهيل در يمن طلوع مى كند.
    ايلول : برج سنبله ، و آن سى روز است .
    تشرين الاول : برج ميزان است و آن سى روز است .
    تشرين الثانى : برج عقرب است ، و آن سى روز است .
    كانون الاول : برج قوس است و آن بيست و نه روز است و روز يازدهم آن مريعانيه است .
    كانون الثانى : برج جدى است ، و آن بيست و هشت روز است .
    شباط: برج دلو است ، و آن سى روز است .
    آذار: برج حوت است ، و آن سى روز است .(27)
    (لطيفه )
    مردى كه دماغش به طرف چپ كج بود وارد شهرى شد، يكى از بزازهاى آن شهر، وى را ديد، از او تقاضا كرد كه در آن شهر بماند، و شاگردى مغازه او را بنمايد آن مرد قبول نمى كرد، چون اصرار از حد گذشت ، مردم او را سرزنش كردند كه اين چه اصرارى است به او مى كنى ؟ مگر شاگرد قحط است ؟! وى در جواب گفت : در شاگردى اين مرد نفعى است كه شما متوجه آن نيستيد به وى گفتند: آن نفع چيست ؟ بزاز گفت : اين مرد دماغش كج است به درد كار من مى خورد، چون اگر از طرف چپ متر كند و بخرد، و از طرف راست متر كرده و بفروشد، در هر روز چندين متر به نفع ما خواهد بود.(28)
    لطيفه شعرى
    گفتم صنما لعل لبانت نمكىگفتا كه چه دانى نمكى تا نمكى .گفتم كه مرخصم بكن تابمكمگفتا كه مرخصى نه خيلى كمكى .(29) لطيفه
    شخصى الاغى داشت ، آن را به سوى خانه خويش با زدن زياد هدايت مى كرد، ولى الاغ نافرمانى صاحبش را مى كرد و ابدا به طرف خانه قدم بلند نمى كرد، به او گفتند: معمولا الاغها به طرف خانه خوب راه مى روند، چطور الاغ شما بر خلاف همه الاغها از خود حركتى نشان نمى دهد؟! وى گفت : الاغها معمولا براى خوراك به خانه خوب راه مى روند، چون در خانه ما چيزى نيست ، لذا الاغ حاضر نيست به طرف خانه حركت كند.(30)
    لطيفه
    شخصى شب عيد نوروز، به خانه يكى از دوستانش در قزوين با زن و بچه وارد شد، تا سيزده فروردين در آنجا بماند، دوستش وقتى متوجه شد، بخانه همسايه اش كه تفنگ داشت رفت ، و گفت : مهمانهاى من وقتى وارد خانه من شدند، تو چند تير هوائى بزن ، همسايه گفت : براى چه ؟ او با لهجه قزوينى گفت : تو چه كارى دارى ؟ همسايه اش هم وقتى ميهمانهاى او وارد شدند، چند تير هوائى زد، ميهمانها ترسيدند و به صاحبخانه گفتند: چه خبر شده ؟ صاحب خانه با لهجه قزوينى گفت : چيز مهمى نيست سال گذشته موقع عيد نوروز من چند ميهمان از او كشته ام او هم مى خواهد تلافى كند، و ميهمانهاى مرا بكشد، ميهمانها در اين هنگام از ترس ، خانه دوستشان را رها كردند و رفتند.
    لطيفه
    دزدى به خانه روضه خوانى وارد شد، اثاثيه او را جمع كرد وقتى كه خواست آنرا از زمين بر دارد، گفت : يا على ! روضه خوان از صداى او بلند شد، دست دزد را گرفت و به او گفت : من اين اموال را يك عمر با يا حسين جمع كرده ام ، تو مى خواهى همه را با يك يا على گفتن ببرى .
    لطيفه
    اربابى به مستراح رفت ، نوكرش را صدا زد كه آفتابه را بياور نوكر با عجله زيادى كه داشت آب سماور را كه جوش بود در آفتابه ريخته و فراموش ‍ كرد كه قدرى آب سرد در آن بريزد و همينطور به دست ارباب داد، ارباب هم بدون توجه مقدارى از آب آفتابه را استعمال كرد، تمام مقعدش ‍ سوخت ، همينكه از مستراح بيرون آمد نوكرش را به باد داد كتك گرفت ، نوكر كتكها را مى خورد و زير لب مى گفت : بزن ارباب حق دارى ، مى دانم كجايت مى سوزد.(31)
    لطيفه
    شخصى ترك از جائى مى گذشت ، ديد چند نفر ترك دارند گربه اى را مى شويند، با لهجه تركى گفت : گربه را نشوييد شكوم ندارد، مى ميرد، و رفت ، بعد كه برگشت ، ديد آنها دارند گريه مى كنند گفت : چه شده كه گريه مى كنيد؟ آن تركها در جواب گفتند: گربه مرده است آن شخص گفت : مگر به شما نگفتم گربه را نشوييد شكوم ندارد مى ميرد گفتند: از شستن كه نمرده ، از چلاندن (32) مرده است .
    لطيفه
    شخصى سه روز بود ديوانه شده بود، روز چهارم سوار بر شترى شده فرياد مى زد اى مردم مى خواهم به مكه بروم ديوانه ديگرى چوبى به سر او زد و گفت : بى حيا من چهل سالب است ديوانه ام ولى تا اين امامزاده كه يك فرسخى ما است نرفته ام تو چهار روز است ديوانه شده اى مى خواهى به مكه بروى .
    لطيفه
    گويند صيادى مرغى را هدف قرار داد و تيرش به خطا رفت و مرغ پرواز كرد، شخصى كه ناظر جريان بود شروع كرد به احسنت احسنت گفتن ، صياد عصبانى شده و به وى گفت : مرا مسخره مى كنى ؟! فرد ناظر گفت : خير، احسنت احسنت گفتن من به آن مرغ است كه چه زيبا از دام گريخت .(33)
    حضرت زينب چشمهاى او را به اذن خدا شفا داد
    شهيد آية الله دستغيب در كتاب داستانهاى شگفت صفحه 51 مى نويسد: مرحوم محمد رحيم اسماعيل بيك كه شخصى با تقوا و مؤ منى شايسته و در توسل به اهل بيت عليهم السلام و علاقه قلبى به حضرت سيد الشهداء كم نظير بود، و از اين بابت ، رحمت و بركت صورى و معنوى زياد نصيبش شده بود و در رمضان سال 1387 هجرى قمرى به رحمت حق و اصل شد نقل نمود:
    كه در شش سالگى مبتلا به درد و تا سه سال گرفتار بوده و عاقبت از هر دو چشم كور گرديد، در ماه محرم در ايام عاشورا كه منزل مرحوم حاج محمد تقى اسماعيل بيك ، كه دائى او است روضه خوانى بود و چون هوا زياد گرم بود به مردم شربت خنك مى دادند، محمد رحيم گفت : از دائى خود خواهش نمودم كه اجازه بده من به مردم شربت بدهم ، دائى گفت : تو كه چشم ندارى و نمى توانى ، گفتم : يك نفر چشم دار همراه من بيايد، تا مرا يارى كند قبول فرموده و من با كمك خودش مقدارى به مردم شربت دادم .
    در اين اثناء مرحوم معين الشريعه اصطهباناتى منبر رفته روضه حضرت زينب عليهماالسلام را مى خواند و من سخت متاءثر و گريان شدم ، تا اينكه از خود بيخود شدم در آن حال خانم مجلله و جليل القدرى كه دانستم حضرت زينب عليهماالسلام است ، دست مبارك بر دو چشم درد نمى گيرى . پس وقتى چشمم را باز كردم اهل مجلس را ديد شاد و فرحناك خدمت دائى ام مرا در اطاقى بردند و مردم را متفرق نمودند، و نيز نقل نمود كه در چند سال قبل مشغول آزمايش بودم و غافل از اينكه نزديكم ظرف پر از الكل است ، كبريت را روشن نموده ، ناگهان الكل شعله ور شد و تمام بدنم از سر تا پا تا آخر عمر چشمم درد نگيرم .
    درخت عجيب در سر انديب
    صاحب عجائب البلدان نقل كرده كه در سرانديب كوهى است ((بدهيون نام )) و در آن كوه درختى است كه هر شب وقت صبح برگى از او بيفتد كه بر روى آن كلمه ((لااله الاالله )) و بر روى ديگر آن آيه اى از آيات قرآنى نقش است ، و هر روز آيه اى است غير از آيه ديگر (34)
    چگونه حج اين زن مورد قبول خدا واقع شد
    گويند زنى از بزرگان حبشه ، شنيده بود كه خداوند در مكه ، خانه اى دارد و از اختصاص داشتن كعبه به حضرت حق چنان خيال كرده بود، كه لازمه اش اين است كه بايد آن خانه ، در جاى خوش آب هوائى واقع شده است ، و مقام دلكشى داشته باشد، كه چشم از ديدار آن نورانى و دل مسرور مى گردد، يعنى كاخ با عظمت الهى در ميان باغ دلگشا قرار دارد و دربهاى آن را باز نموده اند و تختى عالى و مرصع به جواهرات الوان ، در آن نهاده و حق تعالى بر تخت نشسته و اشراف موجودات هم بر گرد او صف كشيده اند آن زن از وفور عشق و قصور عقل و ادراك كه به خيال خود خدا را جسم فرض نموده ، زيارت و حضور پروردگار را لازم شمرده و تحفه ها و هداياى گرانبها و پر قيمت براى دربانان و مقربان درگاه حضرت سبحان برداشت و با حجاج روانه حج شد، و چون از عمران و آبادى بگذشت ، و به بيابان بى پايان رسيد، ديد كه گل و ريحانش خار مغيلان ، و در هر گوشه يك نفر بى زاد و توشه و به هر منزل صاحب دلى جان داده ، و چون به عرفات رسيد، ديد كه گروهى همه عريان و بريان ايستاده گفت : اى برادران صفا و مقربان وفا براى تقرب مولا، اين رنج و عنا چيست ؟ و اين زحمت و محنت براى چه ؟ و علاوه بر اين ، درختان و جويبارها كجا است ؟ و گل و رياحين حضرت رب العالمين كو؟ گفتند: اين كوى عشق است ، آب روان اينان آب ديدگان باشد و گل سرخش خون جگر.
    اين وطن مصر و عراق و شام نيستاين وطن شهرى است كور انام نيست .پاى طاهر در ره خانه بودحج رب البيت مردانه بود.و چون به كعبه در آمد، كعبه را از خداوند خيالى خود خالى ديد، گفت : اى مردم صاحبخانه كجاست ؟ بانك بر وى زدند اى زن چه حرفى است كه مى زنى ؟ خانه ، بهانه امتحان بندگان است و حضرت عزت از مكان مستغنى ، و عرش و فرش به زلال وصال او بسى از تو تشنه تر هستند، بيچاره از شنيدن اين سخن ، آهى كسيد و سر بر خاك نهاده مى گفت :
    اى تير غمت را دل عشاق نشانهجمعى به تو مشغول تو غائب زميانه .اين راه دور را به شوق حضور تو پيمودم ، و به اميد وصال تو شب ها نغنودم ، و روزها نياسودم
    مقصود من از كعبه و بتخانه توئى تومقصود توئى كعبه و بتخانه بهانه .به عزت و جلالت قسم ، كه تا به سويت نرسم ، سر از آستانت بر نگيرم ، و پند خردمندان نپذيرم ، چه همراهان را روى كوى تو بود، و مرا روبه سوى تو.
    حاجى به ره كعبه و من طالب ديداراو خانه همى جويد و من صاحب خانه .در آن هنگام از دحامى شد، كه در زير لگد حاجيان كوبيده شد، و تا حرم و حشم بر سر او رسيدند، هودج نفس مطمئنه را به سدرة المنتهى برده و نداى ارجعى الى ربك راضية مرضية را لبيك گفته بود.
    زنده همان است بر هوشيارجان بسپارد بسر كوى ياربزرگى كه با وى همسفر بود، به نمازش اقدام نمود، و شبانگاهش بخواب ديد، كه به مقصد رسيده و به مقصود خود نائل گرديده است ، و حج آن سال به اقبال ، آن شهيد راه و كشته درگاه قبول گرديد(35)
    مؤ لف گويد: به ياد شهيدان خونين حجاج سال 1366 هجرى شمسى در مكه معظمه و به ياد آن حاجيه خانمى كه در آن مكان مقدس شهيد گشت و ديگر شهداء نوشته و تحرير شد.
    آن درم دادن سخى را لايق استجان سپردن خود سخاى عاشق است .عاشقان را كار نبود با وجودعاشقان را هست بى سرمايه سود.جان تلخ و شور پيش او برندجان چون درياى شيرين را خرند.(36) اشعار عربى از شيخ عبدالرحيم حائرى درباره حج
    (( فاز من فى الله هاجر و عن الاهواء ادبرفرغ القلب و غسل عن سوى المولى و طهرفاز من لبى و احرم و الى العمرة اقدمطاف سبعا ثم صلى و سعى سبعا فقصرفاز من احرم من مكه للحج فندبابمنى بات بليل التسع حتى الصبح اسفرفاز من نال من الظهر و قوف العرفاتو اتى بعد غروب الشمس للمكث بمشعرفاز من بعد طلوع الشمس اضحى بمناهافرمى ثم هدى ثم بحلق الراءس آثرفاز من جاء الى مكة ذاك اليوم منهاطاف للحج و صلى و سعى سبعاكما مرفاز من طاف و هو فى حج النساءفالى صوب منى فى آخر اليوم لينفرفاز من بات بها فى ليلتيها و نهاراقدر مى الجمر الثلاث عند ما يرميه كبرفاز من فى ثانى الايام اذا و افى الغروبابمنى بات بها و اليوم للجمرات كررفاز من عاد الى مكة ان طاف و داعافاز ان صلى و فزنا ان دعانا و تذكر ))بخل آن مرد و سخاوت ابو دحداح و نتيجه سخاوتش
    واحدى به سندى متصل مرفوع از عكرمه از ابن عباس روايت كرده ، كه مردى درخت خرمائى داشت ، كه شاخه اش در خانه شخص فقير و عيالمندى بود، و صاحب نخل مى آمد و از درخت خود بالا مى رفت تا خرما بچيند و چه بسا خرمائى از درخت مى افتاد، و بچه هاى آن فقير بر مى داشتند و مى خوردند، و صاحب نخل از درخت مى آمد پايين تا خرما را از دست بچه ها بگيرد، و اگر خرما را در دهان يكى از بچه ها مى ديد، انگشتش را داخل دهان آن بچه مى كرد، تا خرما را از دهان او بگيرد، آن مرد فقير هم به پيامبر صلى الله عليه و آله شكايت كرد، و حضرت را از آنچه كه صاحب نخل مى كرده خبر داد.
    پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: ((خيلى خوب حرفت را شنيدم )) برو،
    پيامبر خدا صاحب نخل را ملاقات كرد و به او فرمود: آن نخلى كه شاخه اش در خانه فلانى است را به متن مى دهى ؟ تا من يك درخت خرما در بهشت به تو بدهم . آن شخص گفت : من نخلهاى زيادى دارم ، اما هيچكدام از نخلهايم بخوبى خرماى اين نخل نيست : بالاخره آن شخص رفت و شخص ديگرى كه كلام پيامبر را شنيده بود، آمد و گفت : يا رسول الله ، آيا اگر من آن نخل را از او گرفتم و به شما دادم ، عوض آن نخلى به من در بهشت مى دهى ؟ پيامبر فرمود: بلى ، پس آن شخص رفت و صاحب نخل را ملاقات كرد، و با او مذاكره كرد در قيمت ، كه اگر اين نخل را به او دادم ، در بهشت نخلى به من عطا خواهد كرد؟
    صاحب نخل گفت : من از خرماى اين نخل خوشم مى آيد، ولى نخلهاى زيادى دارم و هيچكدام از نخلهاى من خرمايش به اين خوبى نيست ، كه اين درخت دارد آن شخص به او گفت : اين نخل را به من مى فروشى ؟ گفت : نه ، مگر اينكه پولى به من دهى كه باور ندارم ، آن شخص گفت :
    به چقدر راضى هستى كه من به تو بدهم ؟ صاحب نخل گفت : چهل آن شخص گفت : خيلى زياد است چهل در برابر يك نخل زياد است .
    سپس خريدار كمى ساكت شد، و بعد گفت : من به تو چهل نخل را مى دهم ، و خريدار به فروشنده گفت : من شهادت مى دهم كه تو راست مى گوئى و رفت پيش مردم و آنها را شاهد گرفت ، كه اين نخل در قبال چهل نخل مال من شد.
    و رفت پيش پيامبر صلى الله عليه و آله و عرض كرد: يا رسول الله اين نخل مال من شد و هم اكنون آن را ملك تو كردم پيامبر صلى الله عليه و آله رفت پيش صاحب خانه (مرد فقير) و فرمود: اين نخل مال تو و زن و فرزندانت شد. و در اين هنگام خداوند سوره ليل را نازل كرد.
    عطا گويد: اسم مردى كه نخل را خريد و داد به پيامبر صلى الله عليه و آله ابودحداح بود و كسى كه بخل كرد (( (بخل و استغنى ))) و نخل را نداد همان صاحب نخل بود و شان نزول (( (و سيجنبها الاتقى )))
    و همچنين شاءن نزول (( (ولسوف يرضى ))) هم درباره ابودحداح است ، يعنى (( (ولسوف يرضى اذا دخل الجنة ) ))
    بزودى وقتى وارد بهشت راضى مى شود، و پيامبر صلى الله عليه و آله وقتى به آن نخل مى گذشت مى فرمود: نخلهائى در عوض اين نخل براى ابودحداح در بهشت است .(37)
    علت بى تابى نوزاد
    دانى كه چرا طفل به هنگام تولدبا ضجه و بى تابى و فرياد و فغانست .با آنكه برون آمده از مجلس زهدانو امروز در اين عرصه آزاد جهانست .با آنكه در آنجا همه خون بوده خوراكشوينجا شكرش در لب و شيرين به دهانست .زانست كه در لوح ازل ديده كه عالمبر عالميان جاى چه ذل و چه هوانست .داند كه در اين نشئه چه ها بر سرش آيدبيچاره از آن لحظه اول نگران است .ارزش دنيا
    شخصى به انسان زيبا و خوش سيمائى برخورد كرد، از كسى سئوال كرد، شغل او چيست ؟ به او گفته شد او ضارط (باد دهنده ) است و از اين طريق مال بدست مى آورد، او گفت : حقا كه دنيا را بايد با باد بدست آورد و هيچ كس دنيا را به آن چه كه حقش هست بدست نياورد جز اين شخص ، و در بى ارزشى دنيا همين بس .
    حسد از هر صفت و گناهى بدتر است
    روايت شده كه شيطان ، به درگاه فرعون آمد، و در را كوبيد، فرعون گفت : كوبنده درب كيست ؟ شيطان گفت : اگر خدا بودى ، مى فهميدى چه كسى درب را مى كوبد، فرعون گفت : اى ملعون داخل شو، شيطان گفت : ملعونى بر ملعونى وارد مى شود، پس داخل شد، فرعون به او گفت : چرا بر آدم سجده نكردى تا رانده درگاه خدا و مورد لعن خدا واقع نشوى ؟ در جواب گفت 6 چون مانند تو در صلب آدم بود، فرعون به او گفت : آيا بدتر از من و از خودت بر روى زمين سراغ دارى ؟شيطان در جواب گفت : انسان حسود از من و از تو بدتر است 7 چون حسد عمل نيك انسان را مى خورد، همچنانكه آتش هيزم را مى خورد و مى سوزاند.(38)
    اى دل
    بس در زلف بتان جا كردى اى دلما را ميان خلق رسوا كردى اى دل .بيرون مرا از فكر فردا كردى اى دلتا از كجا ما را تو پيدا كردى اى دل .روزم سيه حالم تبه كردى تو كردىاى دل بسوزى هر گنه كردى تو كردى .اى دل بلااى دل بلا اى دل بلائىاى دل سزاوارى كه دائم مبتلائى .از مائى آخر خصم جان ما چرائىديوانه جان آخرچه اى كار كجائى .مجنون شوى ديوانه ام كردى تو كردىاز خويشتن بيگانه ام كردى تو كردى .يا كمتر اندر دام خوبان مبتلا شويا ناز و كم كن مرد ميدان بلا شو.با بى وفايان يا دلاكم آشنا شوسا آشنا خواهى شدن رو بى وفا شو.ديگر وفا اى دل خريدارى نداردكم گو از اين كالا كه بازارى ندارد.اى آبرو ريز اى دل ديوانه مناى از قرار و صبر دين بيگانه مناى از تو پر خون جام مى پيمانه اى دلاى از تو ورد هر زبان افسانه منتا چند هر شب تا سحر بيدار باشىبا مرغ شب دمساز و با غم يار باشىتاكى بزلف دلبران پابندى اى دلتاكى به اميد وفا خرسندى اى دلتا چندى اى دل راستى تا چندى اى دلوقت است كه از بگذشته پندى گيرى اى دلهر كس كه باشد همچو تو اى دل دل اوآسان نگردد تا ابد يك مشكل او

    خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز،چگونه مردن را خود خواهم آموخت!!!!!
    *******
    یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
    طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

    *****
    www.golenarges.epage.ir
    شمیم گل نرگس

  6. تشکر


  7. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۸
    نوشته
    62
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    32
    آپلود
    0
    گالری
    36



    لطيفه

    يك خرى را به عروسى خواندند

    خر بخنديد و شد از قهقه سست .

    گفت من رقص ندانم بسزا

    مطربى نيز ندانم بدرست .

    بهر حمالى خوانند مرا

    كآب نيكو كشم و هيزم چست .(39)

    دفع بى اختيار بودن ادرار در مردان پروستات
    در مجمع الدعوات آمده كه پوست دوم گردو را آرد كرده هر روز تا دو مثفال جهت تقطير البول مفيد است و پوست بيضه مرغ را بريان كرده و بخورد جهت ، تقطير البول مفيد است .
    و اگر بول در هواى سرد بى اختيار آيد، از سردى خواهد بود، نيم سير سپندان با هم وزن آن قند و روغن گاو حلوا كرده و تا سه روز بخورد نافع خواهد بود.
    و يا نيم سير كنجد سياه را با شكر سرخ يك هفته در وقت در خواب خوردن مفيد است و اگر بول در هواى گرم باشد از گرمى است ، دو درم و نيم ، گشنيز خشك را، آرد كرده و دو برابر آن شكر سرخ ، يك هفته بخورد نافع باشد، و همچنين نيم درم تخم شاه اسفرم با يك مثقال شكر در شب بخورد مفيد است ، و به جهت سلس البول و تقطير بول اين دواها مفيد است بلوط پوست كنده حرف و مر و تخم سداب هر يك يكدرم ، كندر حب الاس ، جوز بويا، بسباسه ، قرنفل ، هليلج ، هر يك دو درم ، سعد و سونيز هل از هر يك سه درم ، انجير خشك ، بسر شند قدر شربت از سه مثقال ، تا پنج مثقال .
    جهت باز شدن مجراى ادرار
    در مجمع الدعوات كبير است : كه به جهت حبس شدن ادرار به تجربه رسيده كه شپش زنده را در سوراخ احليل بدوانند بزودى مجرا باز مى گردد.
    و صاحب كتاب تحفة المؤ منين مير محمد مؤ من طبيب ذكر نموده كه اين تركيب را دار وداء اعظم نام نهادم و از جمله اسرار، به جهت آكله و زخمهاى دهان و گلو و قضيب و ساير اعضاء و قطع خون از جراحات و رويانيدن گوشت ، و منع ورم قروح ، و انصباب مواد آزموده است .
    موى سوخته گلنار، شاخ گاو كوهى ، اگر نباشد استخوان سوخته ، برگ عناب ، گل ارمنى از هر يك جزء كند، و سفيد آب قلعى ، توتياى شسته كرمانى ، از هر يك يك جزو كوفته ، از حرير گذرانيده و استعمال نمايند، و اگر به اندازه دو دانگ افيون مخلوط كرده با سفيدى تخم مرغ سرشته ، فتيله بسازد و در مجراى بول بگذارند، در مسكن درد و رفع سوزش نظير ندارد.(40)
    جهت قبض البول
    هر يك سير خشت را با زهره حل كند و فتيله كرده و بصورت شياف در آورد و در ذكر كند محل ادرار باز شود، اما بايد در آنجا بماند تا آب شود، و اگر باز نشود يك بار ديگر چنين كند تا باز شود، و نيز سرگين موش را به همين طريق فتيله كند نافع است .(41)
    اشعارى از ابو سعيد ابوالخير
    اشعارى از شاعر نامى ابوسعيد ابوالخير خراسانى كه در حاشيه مجمع الدعوت است و براى هر كدام خواصى ذكر كرده است .
    جهت گشايش كارها به اسم يا فتاح

    اى خالق ذوالجلال اى بار خداى

    تا چند روم در به در و جاى به جاى .

    يا خانه اميد مرا در بر بند

    يا قفل مهمات مرا در بگشاى .

    به اسم افوض امرى الى الله بخوانيد

    الله به فرياد من بيكس رس

    لطف و كرمت تمام عالم را بس .

    هر كس به كسى و حضرتى مى نازد

    جز درگه تو ندارد اين بى كس ، كس .

    جهت وسعت رزق و دفع عسرت

    يا رب زقناعتم توانگر گردان


    بر نور يقين دلم منور گردان .

    اسباب من سوخته سر گردان


    بى منت مخلوق ميسر گردان .


    جهت وصول مهمات به اسم يا كافى المهمات
    اين رباعى را در هر سحر بعد از نماز شب بخواند، آنچه حاجت دارد انشاء الله روا شود به تجربه هم رسيده است .

    در هر سحرى با تو همى گويم راز

    بر حضرت تو همى كنم رازو نياز.

    بى منت بندگانت اى بنده نواز


    كار من بيچاره درمانده بساز.

    جهت گشايش كارها

    اى آنكه بملك خويش پاينده توئى


    در ظلمت شب صبح نماينده توئى .

    كار من بيچاره قوى بسته شده


    بگشاى خدايا كه گشاينده توئى .

    جهت وسعت رزق به عدد اسم على كه صدوده است

    اى كرده تو را خدا ولى ادركنى

    اى كرده تو را نبى وصى ادركنى .

    دستم تهى و لطف تو بى پايان است

    يا حضرت مرتضى على ادركنى .

    جهت گشايش به اسم يا خالق الخلق

    اى خالق خلق رهنمائى بفرست



    اى رازق رزق در گشائى بفرست .

    كار من بيچاره گره در گره است


    رحمى بكن و گره گشايى بفرست .

    رباعيات مناجات از ابوسعيد ابوالخير


    يا رب ز گناه زشت خود منفعلم


    وز فعل بد و خوى بد خود خجلم .

    فيضى بدلم ز عالم غيب رسان


    تا محو شود خيال باطل ز دلم .

    اى زلف مسلست بلاى دل من


    اى لعل لبت گره گشاى دل من .

    من دل بتو داده ام براى دل تو


    تو دل بكسى مده براى دل من .

    جانم بلب از لعل خموش تو رسيد



    از لعل خموش لب نوش تو رسيد.

    گوش تو شنيده ام كه دردى دارد

    درد دل من مگر بگوش تو رسيد.

    افعال بدم ز خلق پنهان مى كن


    دشوار جهان بر دلم آسان مى كن .

    امروز خوشم بدار و فردا با من

    آنچه ز كرم تو مى سزد آن مى كن .

    يارب بگشا گره ز كار من زار

    رحمى كه زخلق عاجزم در همه كار.

    جز درگه تو كى بودم درگاهى ؟


    محروم از اين در نكنم يا غفار.

    گر من گنه جمله جهان كردستم

    عفو تو اميد است كه گيرد دستم .

    گفتى كه بروز عجز دستت گيرم


    عاجزتر از اين مخواه كاكنون هستم .


    دارم گنهى زقطره باران بيش

    از شرم گنه فكنده ام سر در پيش .

    آواز آمد كه غم مخوراى درويش



    تو در خور كنى و ما در خور خويش .

    اى جمله بى كسان عالم را كس


    يك جو كرمت تمام عالم را بس .

    من كسم و تو بى كسان را يارى

    يا رب تو بفرياد من بيكس رس .

    رباعيات مناجات از خواجه عبدالله انصارى


    آنكس كه ترا شناخت جان را چه كند


    فرزند و عيال و خانمان را چه كند.

    ديوانه كنى هر دو جهانش بخشى


    ديوانه تو هر دو جهان را چه كند.


    يارب زتو آنچه من گدامى خواهم



    افزون زهزار پادشاه مى خواهم

    هر كس بدر تو حاجتى مى طلبد


    من خود به جهان از تو ترا مى خواهم

    عيب كس مكن

    اندر ره حق تصرف راز مكن


    چشم بد خود به عيب كس باز مكن .

    سر همه بندگان خدا داند و بس


    در خود نگر و فضولى آغاز مكن .(42)

    مزاحهاى نعيمان
    ابن ابى الحديد ميگويد: بر حسب آنچه در احاديث صحاح و آثار مستفيضه رسيده است ، رسول خدا(ص ) خود مزاح مى فرمود، و همه از آن حضرت روايت كرده اند كه ميگفت : (( ((انى لاامزح و لا اقول الاحقا)) )) من مزاح و شوخى نميكنم و جز حق نمى گويم .
    و بعد از نقل جند مثال از مزاحهاى خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله مى گويد: نعيمان بن عمر از اهل بدر بسيار مزاح ميكرد و مى خنديد و ميخنداند، حضرت رسول فرمود: (( ((يدخل الجنة و هو يضحك )))) نعيمان با لب پر خنده وارد بهشت ميشود.
    نعيمان و سويبط بن عبد العزى و ابوبكر دو سال پيش از وفات رسول اكرم صلى الله عليه و آله به تجارت (شام ) بيرون رفتند، خواروبار آنها در دست سويبط بود و هرگاه نعيمان خوردنى مى خواست ، سويبط به او مى گفت : باش تا ابوبكر هم بيايد.
    روزى گذرشان به كاروانى از نجران افتاد، پس نعيمان آنها رفت و سوييط را به عنوان غلامى ، به ده شتر جوان به آنها فروخت و گفت : اين غلام رشيد و زبان آور است و بسا بگويد كه من آزادم و غلام نيستم ، اگر حرف او را باور خواهيد كرد از اول بگذريد، گفتند: مانعى ندارد.
    پس آمدند و سوييط را با عمامه اى كه به گردنش انداختند كشيدند و بردند، چون ابوبكر آمد و از كار نعيمان آگاه شد، رفت و سوييط را گرفت و شترهاى نجرانى ها را به آنها پس داد، رسول خدا و اصحابش يك سال از اين قضيه مى خنديدند.
    باز از شوخى هاى نعيمان
    روزى عربى ظرف عسلى به نعيمان فروخت ، نعيمان آن عرب را با عسل به خانه عايشه برد و گفت : اين ظرف عسل را بگيريد و عرب را آنجا گذاشت و رفت ، خانواده رسول اكرم صلى الله عليه و آله هم تصور كه عسل را نعيمان خريده و هديه آورده است .
    آن عرب كه پول عسل خود را مى خواست مدتى بر در حجره رسول خدا نشست و چون خبرى نشد فرياد كرد كه اگر پول عسل را نمى دهيد، خود آن را مرحمت كنيد.
    حضرت رسول صلى الله عليه و آله قضيه را دانست كه نعيمان مزاح كرده است و پول عسل را داد و بعدا به نعيمان فرمود: چرا اين كار را كردى ؟ نعيمان گفت : يا رسول الله دانستم كه شما عسل را دوست داريد و آن عرب هم عسل خوبى داشت حضرت خنديد و او را توبيخ نفرمود.
    مزاح ديگر نعيمان
    ابن اثير در كتاب اسد الغابة مى گويد: از ربيعه بن عثمان نقل شده كه گفت : يك نفر عرب بيابانى نزد رسول خدا شرفياب شد، شتر خود را بر در مسجد خواباند و خود به مسجد رفت ، پس بعضى از اصحاب رسول خدا(ص ) به نعيمان گفتند: چندى است كه گوشت شتر نخورده ايم چه خوب بود شتر اين عرب را مى كشتى تا گوشت آن را مى خورديم و پول آن را رسول اكرم مى داد.
    نعيمان شتر را نحر كرد، عرب بيابانى بيرون آمد و شتر خود را كشته ديد و خانه دختر عموى خود ضباعه دختر زبير بن عبدالمطلب كه به اشاره يكى از اصحاب كه فرياد مى زد يا رسول الله من او را نديدم كجا رفت ولى با انگشت او را نشان مى داد، پيدا كرد پس او را بيرون آورد و فرمود اين چه كارى است كه كردى ؟ عرض كرد: آقا همانهائى كه جاى مرا به شما نشان دادند به اشتهاى گوشت ، مرا به اين كار مجبور كردند حضرت رسول اكرم (ص ) دست به سر و روى او مى كشيد و مى خنديد و پول شتر عرب را خود پرداخت .
    باز مزاح ديگر نعيمان
    در سفينة البحار نقل شده است كه روزى مخرمة بن نوفل كه نابينا شده بود فرياد مى كرد: (( الارجل يقودنى فابول )) يعنى آيا كسى نيست كه دست مرا بگيرد و به جاى خلوتى ببرد تا ادرار كنم ؟ نعيمان دست او را گرفت و به كنار مسجد برد و گفت : اينجا بنشين و بول كن .
    مخرمه كه نابينا بود، به تصور اينكه او را از مسجد بيرون برده است ، همانجا بول كرد فرياد اهل مسجد بلند شد كه چه مى كنى ؟ مخرمه شرمنده شد و گفت : كى دست مرا گرفت ؟ گفتند: نعيمان ، گفت : به خدا قسم كه او را با همين عصاى خود مى زنم ، نعيمان شنيد و نزد مخرمه آمد و گفت : مى خواهى نعيمان را به تو نشان دهم ؟
    مخرمه گفت : بلى ، نعيمان ، مخرمه را آورد نزديك عثمان كه مشغول نماز بود و گفت : نعيمان همين است ، مخرمه عصا را با دو دست محكم گرفت و بر سر عثمان كوبيد (سراو شكافت ) مردم فرياد كردند كه امير المؤ منين را مى زنى ! باز شرمنده شد و گفت : چه كسى مرا به اينجا آورد؟ گفتند: نعيمان ، گفت : ديگر با او كارى ندارم .
    ابن حجر در اصابه جلد سوم صفحه 540 مى گويد: هيچ متاعى تازه و نوبرى به مدينه نمى آمد مگر اينكه نعيمان مقدارى از آن را مى خريد و نزد رسول خدا(ص ) مى برد و هديه مى كرد و چون فروشنده طلب پول او را مى كرد فروشنده را نزد رسول خدا(ص ) مى آورد و مى گفت پولش ‍ را به اين شخص بدهيد، حضرت مى فرمود: مگر آن را به ما هديه نكردى ؟ مى گفت : به خدا قسم پول آن را نداشتم و از طرف ديگر هم دوست داشتم كه آن را ميل بفرمائيد، حضرت مى خنديد و پول آن را مى داد.(43)
    انسان بايد خندان باشد
    ابن ابى الحديد در جلد يك صفحه 116 مى نويسد كه در خبر آمده است كه روزى يحيى عليه السلام حضرت عيسى متبسم و خندان بود، حضرت يحيى گفت : (( ((مالى اراك لاميا كانك آمن )) )) چه شده كه تو را در حال لهو و خوشى مى بينم مثل اينكه تو (از عذاب خدا) ايمن هستى ، حضرت عيسى عليه السلام گفت : (( ((مالى اراك عابسا كانك ايس )) )) تو را چه شده كه تو را عبوس و غمگين مى بينم مثل اينكه (از رحمت خدا) ماءيوسى ؟ لذا گفتند: ما نمى رويم تا وحى نازل شود پس خدا به آن دو وحى فرمود: (( ((احبكما الى الطلق البسام احسنكما ظنابى )) )) بهترين شما دو تا در نزد من آن كسى است كه چهره اش متبسم و خندان باشد و به من خوش گمانتر باشد.(44)
    در قيامت علوم فايده اى ندارد
    گونيد جنيد (كه يكى از دانشمندان است ) را پس از مرگش در خواب ديدند، به او گفته شد خدا با تو چه كرد؟ جنيد گفت : آن درسها غائب شد و آن عبارات از بين رفت ، و اين همه علوم فايده اى نبخشيد، آنچه كه بما فايده بخشيد همان چند ركعت نمازى بود كه در سحر خواندم .(45)
    خود سازى و نيل به مقامات معنوى
    نخستين گام متنبة شدن است و آن بيدارى از چرت غفلت است ، پس از آن توبه است و توبه يعنى بازگشت به خدا، پس از آنكه از او فرار كرده اى ؟، بعد ورع و تقوا است ، لكن ورع اهل شريعت دورى از حرامها مى باشد و ورع اهل طريقت دورى از شبهات و مكروهات است ، و بعد از محاسبه است و آن حساب كردن و رسيدگى و اعمالى است كه از انسان صادر شده كه محاسبه بين خودش و بين نفسش و محاسبه بين خودش و بين افراد بشر است ، بعد مقام اراده مى باشد و آن رغبت در رسيدن به مراد و مقصود، با زحمت زياد مى باشد پس از آن مقام زهد است و آن ترك دنيا است و حقيقت زهد دورى جستن و بيزار بودن از غير مولى (خدا) است .
    پس از آن مقام فقراست ، و آن خالى كردن دل است همچنانكه دست خود را از مال دنيا خالى كرده اى ، و فقير كسى است كه از بى پولى قادر بر هيچ چيز نيست .
    و بعد مقام صدق است و آن مساوى بودن ظاهر و باطن است و بعد از آن صبر است كه آن واداشتن نفس است بر چيزهائى كه از آنها بدش مى آيد بعد مقام رضا به مشكلات يعنى راضى به قضاء و بلا خدا و آن لذت بردن از بلاهاست بعد مقام اخلاص است كه آن خارج كردن خلق است از معامله حق و پس از آن مقام توكل است و آن تكيه كردن در همه امور به خداوند سبحان است با علم به اينكه خيرش در آن است كه خدا براى او اختيار كرده است .
    (( قال فى المنازل السائرين : فاما قسم البدايات فهو عشرة ابواب : اليقظة و التوبة و المحاسبة و الانابة و التفكر و التذكر و الاعتصام و انوار الرياضة و السماع ، و قد شرحه كمال الدين عبد الرزاق القاشانى و هو من انفس كتاب الفن ، و فى البحار عن الصادق عليه السلام قال : التوبة حبل الله تعالى و مدد عنايته و لابد للعبد من مداومة التوبة على كل حال و كل فرقة من العباد لهم توبة فتوبة الانبياء متن اضطراب السر، و توبة الاصفياء من التنفس و توبة الاولياء من تلوين الخطرات و توبة الخاص ‍ من الاشتغال بغير الله تعالى و توبة العالم من الذنوب ، و تفصيل المقامات فى محله .))
    اسلام آوردن مجوسى
    يك مجوسى اسلام آورد، پس هنگامى كه دوستانش به ديدنش آمدند به او گفتند: اسلام را چگونه يافتى ؟ گفت : تعجب كردم از اين جهت كه هر كسى داخل دين اسلام شد سر ذكرش را مى برند و كسى كه از اسلام خارج شد گردنش را مى برند.(46)
    در كتاب بستان الادباء گفته است كه در مدينه زنى بود كه چشمش به هر چه مى افتاد اثر مى كرد و او را از بين مى برد پس بر اشعب كه در حال جان دادن بود وارد شد، در حالى كه او با صداى ضعيف با دخترش حرف مى زد و مى گفت : دخترم ، اگر من مردم براى من گريه و شيون مكن ، چون تو داد و فرياد مى كنى و مى گويى آه پدرم ، و اگر بخواهى بگويى كه براى نماز و روزه و فقه و قرآن گريه مى كنم تو را تكذيب مى كنند و مى فهمند كه دروغ مى گويى ، و به من لعنت مى كنند در اين هنگام يك مرتبه اشعب متوجه شد و زن را ديد و رو از آن برگردان و صورت خود را با آستينش پوشاند و گفت : اى فلانة ، تو را به خدا قسم مى دهم كه از من خوشت نيايد مگر صلوات بر پيامبر بفرستى ! آن زن در جواب گفت : از چه چيز تو خوشم بيايد كه چشم من به تو اثر كند، تو كه در آخرين لحظه زندگى هستى و رمقى بيش از تو نمانده كه بميرى ، اشعب گفت : من خودم مى دانم ، ولى مى ترسم بگوئى چه قدر آسان جان مى دهد، پس ‍ جان كندنم شديد و سخت شود، آن زن در حالى از پيش او رفت كه به او فحش مى داد همه افرادى كه اطراف او بودند مى خنديدند، حتى زنان و فرزندان او و در همين حال او مرد.(47)
    لطيفه
    شيخ بهائى گويد: شبيه به اين داستان اين حكايت كه از نادره عجم ملاصنوف نقل شده كه در هنگام جان دادنش شخص بدى را بالاى سر او آوردند كه قرآن بخواند، وقتى قرائت قرآن را بالاى سر او طول داد، ملاصنوف به او گفت : بس كن من مردم ، و همان وقت جان داد.
    اين قدر اين كلمات زيبا است كه مى خواستم فقط معنايش را بياورم ولى حيفم آمد كه متن عربى آن را نياورم .
    (( من التوراة : من لم يرض بقضائى ، لم يصبر على بلائى ، و لم يشكر نعمائى ، فليتخذ ربا سوائى ، من اصبح حزينا على الدنيا فكانما اصبح ساخطا على من تواضع لغنى لاجل غناه ذهب ثلثا دينه .
    يابن ادم : ما من يوم جديد الاياءتى اليك من عندى رزقك ، و ما من ليلة جديدة الا و تاءتى الملائكة من عندك بعمل قبيح ، خيرى اليك نازل و شرك الى صاعد.
    يا بنى ادم : اطيعونى بقدر حاجتكم الى ، و اعصونى بقدر صبركم على النار، و اعملوا للدنيا بقدر لبثكم فيها، و تزودواللاخرة بقدر مكثكم فيها.
    يا بنى ادم : زارعونى و عاملونى و اسلفونى ، اربحكم عندى ما لاعين رات ، و لا اذن سمعت و لاخطر على قلب بشر.
    يا بن ادم اخرج حب الدنيا من قلبك ، فانه لايجتمع حبى و حب الدنيا فى قلب واحد ابدا.
    يا بن ادم : اعمل بما امرتك ، وانته عما نهيتك ، اجعلك حيا لاتموت ابدا.
    يا بن ادم : اذا وجدت قساوة فى قلبك ، و سقما فى جسمك و نقيصة فى مالك و حريمة فى رزقك ، فاعلم انك قد تكلمت فيها لايعنيك .
    يا بن ادم : اكثر من الزاد، فالطريق بعيد، و خفف الحمل فالصراط دقيق ، و اخلص العمل فان الناقد بصير، و اخر نومك الى القبور، و فخرك الى الميزان ، و لذاتك الى الجنة ، و كن لى اكن لك ، و تقرب الى بالاستهانة بالدنيا تبعد عن النار.
    يابن ادم : ليس من انكسر مركبه ، و بقى على لوح فى وسط البحر باعظم مصيبة منك ، لانك من ذنوبك على يقين ، و من عملك على خطر.(48) ))
    از تورات نقل شده است كه : كسى كه به قضاء و قدر من راضى نشود و بر بلاى من صبر نكند و شكر نعمتهاى مرا نكند، پروردگارى غير از مرا بايد انتخاب كند (يعنى در اين صورت من خداى او نيستم ) كسى كه شب را به صبح آورد در حالى كه براى دنياى خود محزون باشد، مثل اين است كه شب را به صبح آورده در حالى كه بر من خشمگين است كسى كه در برابر ثروتمند به خاطر ثروتش تواضع كند، دو ثلث دينش را از دست داده است .
    اى فرزند آدم : هيچ روز جديدى نمى آيد جز اينكه رزق و روزى تو از طرف من به تو مى رسد، و هيچ شب جديدى نيست جز اينكه ملائكه من از تو عمل قبيح و زشت را به ثبت مى رسانند، خير من هميشه به سوى تو نازل مى شود و شر تو به سوى من بالا مى آيد.
    اى فرزند آدم : به اندازه اى كه من نياز دارى اطاعتم كن ، و به اندازه صبرتان بر آتش ، معصيت و نافرمانى مرا كنيد، و براى دنيا به اندازه ماندنتان در آن عمل و كارى كنيد و براى آخرت به اندازه ماندنتان در آخرت زاد و توشه بر گيريد.
    اى فرزند آدم : مزارعه و معامله سلف با من كنيد سودى دهم به شما كه هيچ چشمى نديده و گوشى نشنيده و بر قلب هيچ بشرى خطور نكرده .
    اى فرزند آدم : محبت دنيا را از دلت بيرون كن ، چون هيچگاه محبت من و محبت به دنيا در يك دل يك جا نگيرد.
    اى فرزند آدم : به آنچه كه به تو دستور داده ام عمل كن ، و از آنچه كه تو را از آن نهى كرده ام دست بردار تا ترا زنده ابدى قرار دهم ، كه هيچگاه نميرى (يعنى اگر هم مردى ذكر و يادت هميشه بر سر زبانها باشد.
    اى فرزند آدم : هنگامى كه قساوتى در دلت يافتى ، و بيمارى در بدنت حس نمودى و نقصى در مالت ديدى و خود را محروم از رزق و روزى يافتى ، بدان كه تو البته گفتارت بى معنى و بيهوده بوده است يعنى كلامت چرند پرند و يا مشتمل بر گناه و رنجاندن مسلمانان بوده است .
    اى فرزند آدم : زاد و توشه ( براى آخرت ) زياد بر گير، زيرا راه دور است ، و بار خود را سبك كن ، چون پل (بسيار) باريك و نازك است و عملت را (فقط براى خدا) خالص كن ، زيرا كه البته انتقاد كننده (حاكم در روز قيامت بسيار) بصير و بينا است ، و خوابت را در قبر، و فخر و افتخارات را در سنجش اعمال (در قيامت ) بگذار و خوشيهايت را براى بهشت به تاءخير انداز (يعنى خوابت را براى گور بگذار و اين قدر زياد نخواب بلكه شب زنده دار باش و افتخارات را براى ترازوى قيامت بگذار اگر عمل خوبت در ميزان زياد باشد آنوقت افتخار كن و خوشيهايت را بگذار براى بهشت نه دنيا.
    و تو با من باش من با تو هستم (يعنى تو كار خود را براى من خالص ‍ گردان تا من هم براى تو باشم ) و دنيا را خوار كن و سبك بشمار تا به من نزديك شوى و از آتش جهنم دور شوى .
    اى فرزند آدم : آن كس كه كشتى اش شكسته و دست خود را در وسط دريا به پاره تخته اى بند كرده ، مصيبتش بزرگتر بيشتر از تو نيست ، چون تو به گناهى كه كرده اى يقين دارى ، و از كارهاى زشت در خطر هستى .
    هارون الرشيد و هواى صبح
    هارون الرشيد وقتى صبح نزديك مى شد، به همخوابه اش مى گفت : بلند شو برويم هواى صبح را كه نسيم حيات و زندگى است استنساق كنيم ، و قبل از اينكه بكارت هوا با تعفن نفس هاى مردم تيره و كدر نشده ريه خود را پر از هواى روح بخش صبح كنيم .
    مؤ لف گويد: اين حرف هارون الرشيد مال زمان قديم بود كه هنوز ماشين نيامده بود ولى اكنون با دود ماشين آلات فضاء و هوا هميشه آلوده است .(49)
    رباعى از شيخ بهائى



    گر كسب كمال مى كنى مى گذرد

    ور فكر محال مى كنى مى گذرد.

    دنيا همه سر بسر خيال است خيال

    هر نوع خيال مى كنى مى گذرد.(50)

    از رشيد و طواط

    اى روى تو فردوس برين دل من

    روزان و شبان غمت قرين دل من .

    گفتم مگر از دست غمت بگريزم

    عشق تو گرفت آستين دل من .(51)

    واى بر ما كه با اين همه گناه آرزوى بهشت داريم


    جد تو آدم بهشتش جاى بود

    قدسيان كردند بهر او سجود.

    يك گنه چون كرد گفتندش تمام

    مذنبى مذنب برو بيرون خرام .

    تو طمع دارى كه با چندين گناه

    داخل جنت شوى اى رو سياه .(52)

    همه بايد در اين سه آيه تاءمل كنند مخصوصا علماء
    شيخ بهائى مى گويد: پدرم وصيت كرد كه در سه آيه تاءمل كنم و در مضمون و معناى آن تدبر و تفكر كنم .
    1- سوره حجرات آيه 13: (( ان اكرمكم عندالله اتقيكم ، )) همانا گرامى ترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست .
    2- سوره قصص آيه 83: (( تلك الدار الاخرة نجعلها للذين لا يريدون علوا فى الارض و لافسادا و العاقبة للمتقين . ))
    آن خانه آخرت (و نعمتهاى بهشتى ) را براى كسانى قرار مى دهيم كه اراده برترى طلبى و مقام پرستى و تكبر و فساد بر روى زمين نكنند و عاقبت (بخيرى ) مخصوص متقين و پرهيزكاران است .
    3- سوره فاطر آيه 37: (( اولم نعمر كم يتذكر فيه من تذكر و جائكم النذير.
    يعنى روز قيامت (خداى متعال خطاب به بندگان مى كند) آيا به شما (آنقدر) عمر نداديم كه اگر مى خواستيد پند بگيريد و متذكر شويد پند مى گرفتيد و متذكر مى شديد و آيا براى شما (پيامبر) نفرستاديم كه شما را از عذاب بترستند؟
    مؤ لف گويد: در اواخر سال 1359 و اوائل سال 1360 هجرى شمسى بود كه به اتفاق دوستان از طرف دفتر تبليغات با يك اتوبوس ما طلاب با زن و بچه براى تبلغ و كلاسهاى تابستانى براى معلمين عشاير شيراز به آنجا رفتيم و با دوستان خدمت مرحوم آية الله دستغيب رفتيم يكى از دوستان گفت حضرت آية الله ما طلاب را موعظه و نصيحتى بفرماييد، ايشان فرمودند: مرحوم شيخ بهائى در كشكول فرموده : كه پدرم مرا سفارش به تفكر و دقت در سه آيه نموده است و اين سه آيه را من الان در كشكول پيدا كردم و به ياد نصيحتهاى مرحوم آية الله دستغيب در اينجا آوردم .
    سعدى گويد: شكم بى هنر

    گوش تواند كه همه عمر وى


    نشنود آواز دف و چنگ ونى .

    ديده شكيبد زتماشاى باغ


    بى گل و نسرين به سر آرد دماغ .

    گر نبود بالش آكنده پر


    خواب توان كرد حجر زير سر.

    ور نبود دلبر هم خوابه پيش


    دست توان كرد در آغوش خويش .

    وين شكم بى هنر پيچ پيچ


    صبر ندارد كه بسازد به هيچ .

    شيخ بهائى در جوابش گويد

    گر نبود خنگ مطلى لگام


    زد بتوان بر قدم خويش گام .

    ور نبود مشربه از رز ناب


    با دو كف دست توان خورد آب .

    ور نبود بر سر خوان آن و اين


    هم بتوان ساخت به نان جوين .


    ورنبود جامه اطلس تو را


    دلق كهن ساتر تن بس تو را.

    شانه عاج ار نبود بهر ريش


    شانه توان كرد به انگشت خويش .

    جمله كه بينى همه دارد عوض


    وز عوضش گشته ميسر غرض .

    آنچه ندارد عوض اى هوشيار


    عمر عزيز است غنيمت شمار.

    مؤ لف گويد: به نظرم رسيد كه شعر اول را اگر خواستيم فارسى روان كنيم بايد بگوييم : گر نبود اسب طلايين لگام ، و براى تمدن امروز، گر نبود ماشين سيستم تمام .
    ابوذر كيسه درهم را قبول نكرد
    عثمان بن عفان كيسه درهمى را بايك غلامى براى ابوذر فرستاد عثمان به غلام گفته بود كه اگر ابوذر اين كيسه درهم را پذيرفت ، تو آزادى ، غلام كيسه را به خدمت ابوذر آورد، و اصرار كرد كه قبول كن ، ابوذر قبول نكرد، غلام به او گفت : قبول كن چون اگر قبول كردى من آزادم ، ابوذر گفت : بلى ، و لكن با قبول كردن آن من برده مى شوم .
    عيد
    شيخ بهائى گويد:

    عيد است و هر كس راز يار خويش چشم عيدى است


    چشم ما پر اشك حسرت دل پر از نوميدى است .
    مبارك باد عيد آن دردمند بى كسى كو را

    كه نه كس را مبارك باد گويد نه كسى او را.

    صباح عيد اگر من دست آن نازك بدن بوسم


    يه شادى تا به شب آن روز دست خويشتن بوسم .

    شب عيد است و يار از من چغندر پخته مى خواهد

    خيالش مى رسد من گنج قارون زير سر دارم .

    شاعرى در مورد بخت بد گويد

    هر كسى را كه بخت بر گردد

    اسبش اندر طويله خر گردد.

    گر به صحرا رود پى آبى

    آب ناياب چون گهر گردد.

    گر بچيند بساط دامادى

    شب اول عروس نر گردد.

    گليم بخت كسى را كه بافتند سياه

    به آب زمزم و كوثر سفيد نتوان كرد.

    ديگرى گويد


    كبوتر بچه بودم مادرم مرد
    مرا بر دايه دادند دايه هم مرد.

    مرا با شير گو مى پروراندند

    كه از بخت بدم گوساله هم مرد.

    لطيفه
    و در محاضرات آمده است كه يحيى بن اكثم به شيخى گفت : در جواز متعه (صيغه كردن زنان ) به چه كسى اقتداء كردى ؟ شيخ گفت : به عمر بن خطاب ، يحيى گفت : چگونه ؟ در حاليكه عمر شديدا متعه را منع كرده ، گفت : چون در خبر صحيح هست كه او منبر رفته و گفت : خدا و رسولش ‍ دو متعه را بر شما حلال كردند و من حرام مى كنم و بر آن عقاب سختى مى كنم ، پس من شهادتش را پذيرفتم و تحريمش را قبول نكردم .(53)
    امان از فقر
    ابن سبابه گفتند: كه زنت از تو بدش مى آيد، و به كس ديگرى رغبت كرده ، او در جواب گفت : زنم به بيگانه كه رغبت كرده است نه براى جمال اوست بلكه براى مال اوست به خدا سوگند اگر عمرم مانند حضرت نوح و پيرى من مانند شيطان و خلقتم مانند نكير و منكر باشد و مال داشته باشم ، پيش او محبوب تر هستم از بدبخت و بيچاره و بى پولى كه در جمال و زيبائى حضرت يوسف و در صورت و خوشروئى مانند حضرت داود و در سن مانند حضرت عيسى و در جود مثل حاتم و در حلم مانند احنف باشد.(54)
    امان از ترس
    در مثل ها است كه گرگى و روباهى با شيرى در بيابان مى رفتند، يك گوره خر و آهو و خرگوشى را شكار كردند، شير به گرگ گفت : شكار را بين ما تقسيم كن ، گرگ گفت : گوره خر مال تو و آهو مال من و خرگوش مال روباه ، شير به خشم آمد و گلوى گرگ را گرفت و سر او را قطع كرد، سپس ‍ روبه روباه كرد و گفت : تو تقسيم كن ، روباه گفت : گوره خر براى نهارت و آهو براى شامت و با خرگوش در شب سر گرم باش ، شير گفت : كى اين تقسيم عادلانه را به تو ياد داده روباه گفت : سر گرگى كه در جلوى روى تو است .(55)
    لطيفه
    خروسى با سگى با هم حركت مى كردند تا به خشكى رسيدند، پس ‍ وقتى شب فرا رسيد، به درختى رسيدند خروس بالاى درخت رفته و زير سگ درخت خوابيده پس چون سحر شد، خروس مشغول اذان گفتن شد همانطورى كه عادت او بود، شغال صداى خروس را شنيد، نزديك درخت رفت و گفت : اى مؤ ذن بيا پايين تا با هم نماز جماعت بخوانيم ، خروس روبه شغال كرد و گفت : امام جماعت زير درخت خوابيده است ، بيدارش كن تا وضو بگيرد شغال نگاه كرده و سگ را مشاهده كرد، پا به فرار گذاشت و رفت خروس آواز سر داد كه كجا مى روى شغال گفت : مى روم براى تجديد وضو. نظير اين لطيفه در صفحه 24 گذشت .
    لطيفه
    كورى با زنى ازدواج كرد، زن گفت : اگر چشم مى داشتى و زيبائى چهره مرا مى ديدى ، از زيبائى من تعجب مى كردى ، مرد در جواب گفت : اى زن ساكت شو اگر چنين است كه گفتى و سخنت درست بود، بينايان يك لحظه تو را رها نمى كردند.
    لطيفه
    در عهد ماءمون زنى ادعائى پيغمبرى كرد، ماءمون او را خواست و گفت : تو چه گسى هستى ؟ زن گفت : من فاطمه پيغمبر شما هستم ، ماءمون گفت : آيا به پيغمبر يعنى حضرت محمد ايمان ندارى كه فرموده : لا نبى بعدى نگفته است لا نبية بعدى (نگفته پيغمبر زن بعد از من نخواهد آمد).
    ماءمون روبه حاضرين كرد و گفت : من كه دليلى براى حرف او ندارم ، هر كه دليلى دارد او را محكوم كند، و بطورى خنده اش گرفت كه روى خود را پوشاند.(56)
    لطيفه
    نقل است كه شخصى كه نامش بصله بود، داخل وضو خانه اى در كرخ بغداد شد و وضو گرفت و بيرون آمد، وقتى خواست خارج شود، آبدارچى با او گلاويز شد و گفت : زود باش پول آن را بده ، او هم يك ضرطه اى خارج كرد (باد رها كرد) و گفت : اكنون مرا رها كن چون وضو خود را باطل كردم آن شخص خنديد و او را رها كرد
    لطيفه
    شخصى آيه (( ((فى بيوت اذن الله ان ترفع را فى بيوت اذن الله )) خواند فردى آنجا بود به او گفت : بايد به جر بخوانى چون (فى ) جر مى دهد، آن شخص گفت : اى جاهل وقتى خدا مى فرمايد: در بيوتى كه خدا اجازه داده است رفع داده شود، تو براى آن را جر مى دهى (57)
    لطيفه
    مردى سوار بر الاغ بود شخصى او را ديد و گفت : من را هم سوار كن ، او را سوار كرد مقدراى كه راه رفتند آن شخص گفت : چقدر الاغ تو چاق و فربه است ، باز مقدراى كه راه رفتند، گفت : چقدر الاغ ما چاق و چالاك است ، صاحب الاغ به او گفت : پياده شو، قبل از اينكه بگوئى چقدر الاغ من چاق و چالاك است پياده شو، هيچ كس را با طمع تر از تو نديدم .
    خنده بلند
    فالگيرى داخل دهى شد، و شب را ميهمان كسى بود، او را داخل اطاقى جاى دادند و پشت در اطاق سگى بود كه بانگ مى زد، او در نيمه شب احتياج به دستشوئى پيدا كرد ولى مى ترسيد كه از اطاق خارج شود، به اطراف اطاق نگاه كرد تا جائى را پيدا كند و قضاء حاجت كند، كنار اطاق يك بچه شيرى را ديد كه در قنداق پيچيده شده بود، آمد بالاى سر او و قنداقه بچه را باز كرد و داخل قنداقه بچه هر چه خواست قضاء حاجت كرد بچه با صداى بلند شروع كرد به گريه كردن ، مادرش با ترس و وحشت از خواب بيدار شد، بچه خود را متلاطم يافت ، رو كرد به فالگير و گفت : يك فال برايم بگير ببينم بچه اى چه شده اين قدر بى تابى شده بود آورد و صفحه به صفحه مى زد و اين طرف و آن طرف كتاب را مى خواند و در حاشيه هاى كتاب دقت زيادى كرده سپس گفت : اين طور كه من فال شما را مى بينم تا وقتى كه اين سگ پشت در اطاق است بچه شما اينطور كه من فال شما را مى بينى قنداقه اش را خراب مى كند وقتى مادر قنداقه بچه را باز كرد ديد بقدرى پر از كثافت است كه دانه هاى نخود و عدس هم در آن هست در حاليكه بچه فقط شير مى خورد مادر فهميد كه اين كار، كار فالگير است
    راه غلبه بر شيطان
    بايد بدانيم كه شيطان ، قسم خورده تا همه انسانها را گمراه كند و خداى متعال در قرآن مجيد اين مطلب را تذكر داده (( ((لاغوينهم اجمعين الاعبادك المخلصين ))(58) )) (شيطان به خداوند گفت ) به عزت و ذاتت قسم كه حتما همه بندگان را گمراه و رسوا مى گردانم مگر بندگان مخلص تو را.
    و براى غلبه بر شيطان رجيم بايد اين نكات را بكار بريم .
    اول : ذكر خدا را فراموش نكنيم ، خداى متعال مى فرمايد: (( ((و من يعش عن ذكر الرحمن نقيض له شيطانا فهو له قرين )) (59) )) و هر كسى از ياد خدا روى برگرداند شيطان را برانگيزد تا يار و همنشين وى گردد.
    باز خداوند مى فرمايد: (( ((استحوذ عليهم الشيطان فانسيهم ذكر الله ))(60) ))
    شيطان سخت بر آنان احاطه غلبه كرد پس از ذكر خدا به كلى غافل شدند.
    ذكرى كه بايد خوانده شود: (( لااله الاالله و لاحول و لاقوة الا بالله العلى العظيم )) و صلوات و تسبيح است .
    دوم : به خدا پناه بردن است ، خداى متعال در قرآن مجيد مى فرمايد: (( (( ((و قل رب اعوذ بك من همزات الشياطين و اعوذ بك رب ان يحضرون ))(61) ))
    اى رسول خدا بگو پروردگار ابتو پناه مى برم از فريب و وسوسه هاى شياطين و به تو پناه مى برم پروردگارا از اينكه شياطين (انس و جن ) به مجلسم حاضر شوند.(( قل اعوذ برب الفلق .)) (62) اى رسول خدا بگو پناه مى برم به پروردگار شكافنده سپيده روشن .و در جاى ديگر مى فرمايد: (( قل اعوذ برب الناس (63) )) : اى رسول خدا بگو پناه مى برم به پروردگار مردم .
    و پيامبر اكرم (ص ) مى فرمايد:(( لاتسبو الشيطان و تعوذوا بالله من شرة : )) به شيطان فحش و ناسزا نگوئيد بلكه از شر او به خدا پناه ببريد.
    حضرت على عليه السلام مى فرمايد: هر گاه يكى از شما را شيطان وسوسه كرد، پس بايد به خدا پناه ببرد و بگويد: (( امنت بالله و برسوله مخلصاله الدين )) بخدا و رسولش ايمان آوردم و دين را براى خدا خالص نمودم .
    سوم : صدقه دادن است كه در روايت است كه شيطان را اره كرده و مى برد.
    چهارم : مبارزه با نفس اماره است ، خداوند متعال مى فرمايد: (( ((و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى فان الجنة هى المارى )) ))
    و هر كس از مقام ربوبى بترسد و نفس خود را از هوا و هوس باز دارد جايگاه او بهشت است حضرت على عليه السلام مى فرمايد: ((من خالف نفسه فقد غلب الشيطان )) )) كسى كه با نفس خود مبارزه كند بر شيطان غلبه كرده است .
    و نيز آن حضرت مى فرمايد: (( ((من اتهم نفسه امن خدع الشيطان )))) كسى كه نفس خود را متهم و مقصر دانست از مكر شيطان آسوده گشت .
    پنجم : دنبال علم و عالم رفتن است زيرا نيروى علم مدافع عالم است از شر شيطان .
    ششم : خلوت نكردن با زنان نامحرم است ، و به عكس خلوت كردن با زنان نامحرم يكى از بهترين راههاى غلبه شيطان است بر انسان چنانكه شيطان به حضرت نوح و حضرت موسى گفت .
    هفتم : نگهداشتن زبان از غيبت ، تهمت ، دروغ ، فحاشى ، ناسزاگويى و...
    هشتم : توبه و استغفار.
    نهم : تداوم محافظت بر استغفار.

    آنكس كه زقعر مرگ آگاه بود


    حرص و املش زسينه كوتاه بود

    توبه نكنى كه عمر: بسيار است


    رو توبه بكن كه مرگ ناگاه بود
    دهم : شناخت كار و گفتار شيطان .
    يازدهم : دشمن ابليس لعين و شيطان رجيم بودن .
    دوازدهم : دورى از كارهاى شيطان و از شيطان پرستان ، مجالس كه شيطان در آن راه دارد نرفتن ، دورى از ويدئو كلوپهاى داراى مفاسد اجتماعى و دورى از مجالس رقص و عرق و ورق و غيره .
    سيزدهم : حرص و حسد و كبر را در خود راه ندادن .
    چهاردهم : دورى از هر گونه گناه (64)
    حضور شيطان در وقت مرگ
    مرحوم علامه مجلسى در ((السماء و العالم )) از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود: (( (ما من احد يحضره الموت الا و كل به ابليس من شياطينه من ياءمره بالكفر و يشككه فى دينه ) ))
    هنگامى كه نشانه هاى مرگ در انسان پيدا مى شود، ابليس شياطين خود را موكل مى كند كه انسان را به كفر كشاند و در آن هنگام او را در دين خود به شك اندازد.
    بزرگان نوشته اند كه در سكرات مرگ بر انسان تشنگى غلبه مى كند، شيطان ظرف آبى به دست مى گيرد و در مقابل آن كسى كه در حال جان دادن است مى ايستد و مى گويد: اگر خواهى به تو از اين آب بنوشانم بگو در جهان خدائى نيست ، اگر نگفت مى آيد پايين پاى او مى ايستد و آب را به او نشان مى دهد و مى گويد: بگو پيغمبر دروغ گفت ، خلاصه به هر طريق كه بتواند وسوسه اش مى كند تا او را به اغوا بكشد.
    قصه زن در حال احتضار و محبت به مال دنيا
    زنى از مؤ منه ها به حال احتضار در آمد، دور او را گرفتند و به او تلقين مى كردند و او به طرف رف (طاقچه بالا) نگاه مى كرد كه در آن يك بشقاب چينى از جهيزيه اش بود.
    اتفاقا آن زن نمرد و خوب شد به او گفتند: ما تو را تلقين مى كرديم و توبه سمت رف نگاه مى كردى ، گفت : يك هيكل سياهى در نظرم مى آمد تا مى خواستم لااله الاالله بگويم او مى گفت : اگر بگويى اين بشقاب را مى شكنم .
    من چون آنها را دوست مى داشتم لااله الاالله نمى گفتم ، به ان زن گفتند: كه او شيطان بوده است پس آن زن بشقاب ها را شكست و گفت : ممكن است اسباب بى دينى من شود.
    و نظيرش حكايت ساعتى است كه حضرت امام خمينى (ره ) در سخنرانيشان نقل كردند كه يكى از علماء در حال سكرات مرگ بود، به او گفتند: شهادتين را بگو، او سرش را بالا مى زد و نمى گفت ، بعد حال او خوب شد و نمرد، به او گفتند: چرا در آن موقع شهادتين را نمى گفتى ؟ او در جواب گفت : ساعتى بغلى داشتم كه به آن علاقه فراوانى داشتم ، شيطان جلوى چشمم مجسم شد و گفت : اگر شهادتين را گفتى ، ساعت تو را خرد مى كنم لذا من سرم را بالا مى زدم و نمى گفتم .
    صبر كسائى دانشمند و شهور ادبيات عرب
    كسائى كه از دانشمندان مشهور ادبيات عرب است ، گفت : در ايام تحصيل روزگار را به فقر و تنگدستى مى گذراندم ، هر بامداد هنگام اذان صبح لباس پوشيده به مدرسه مى رفتم در رهگذر من مرد بقال فضولى بود، هر روز به من مى گفت : اى هرزه گرد كجا مى روى ، اين شغل بيهوده را واگذار، و به كارى بپرداز كه قوت لايموت از آن پيدا شود، در آن مدت روزى گفت : هنوز وقت آن نشده كه اين كاغذ پاره ها را در چاله اى بريزى و آب بر آن ببندى تا سبز شود.
    من با سر زنشهاى او از كار سرد نشدم به آزار و اذيت او صبر كردم تا در رشته هاى مختلف غلم به درجه بلندى رسيدم .
    اما چنان پريشان بودم كه قدرت تهيه لباسى نداشتم در مجاورت خانه ما شخصى مى نشست كه او هم مرا مى رنجاند، روزى از خانه بيرون آمدم مشاهذه كردم بر سر كوچه كوشكى (اطاق بلندى ) ساخته كه راه را تنگ نموده ، شخض سواره از آنجا نمى توانست عبور كند، گفتم : در اين راه من هم حق دارم چرا اين كوشك را ساخته اى ، گفت : عر زمان هودج تو خواست از اينجا عبور كند بگو تا خراب كنم من به اين طعنه ها صبر كردم ، يك روز در منزل ايستاده بودم ، كاردار امير بصره آمد، گفت : امير مرا دنبال شما فرستاده ، گفتم : با من چه كارى دارى ؟ با اين لباس از حضور در مجلس امير پوزش مى خواهم ، كاردار رفت و بعد از ساعتى برگشت ، جامه هاى قيمتى با هزار مثقال طلا، برايم آورد، و گفت : اين جامه را بپوش و زودتر به مدرسه امير بيا، من به موجب دستور عمل كردم همينكه چشم امير به من افتاد، گفت : خليفه امر كرده براى تعليم فرزندانش امين و ماءمون تو را به بغداد بفرستم .
    در همان روز وسائل حركت را آماده كرده و مرا رهسپار بغداد كردند، وقتى وارد خدمت خليفه شدم امين و ماءمون را براى آموزش آوردند، هنگام شروع به تعليم طبقهاى زر افشاندند، در آن روز چندان طلا جمع كردم كه هرگز تصور چنين مقدارى را نمى كردم ، هر ماهى ده هزار دينار نيز حقوق مقررى را تعيين كردند، مدتى گذشت يك روز هارون گفت : ميل دارم امين و ماءمون به منبر روند و خطبه بخوانند، گفتم : در اين فن آنها را يگانه روزگار كرده ام .
    روز جمعه امين به منبر رفت ، خطبه نيكويى انشاء نموده ، در آن روز امراء و اعيان دولت طبق هاى زر افشاندند، براى من اموال نامحدودى گرد آمد هارون نيز جايزه بزرگى داد، و گفت : اينك هر آرزويى دارى بخواه ، گفتم : از دولت خليفه من را آرزوئى نمانده ، اما مى خواهم اجازه فرماييد به بصره روم و بستگان خود را ببينم تا الطاف خليفه را درباره ام مشاهده نمايند و دو مرتبه باز گردم .
    هارون بعد ار اجازه به والى بصره دستورى نوشت كه با جميع اعيان از من استقبال كنند، هفته اى دوبار فرماندار با اعيان شهر به ديدن من بيايند، همينكه به بصره رسيدم جمعيت زيادى به استقبال آمدند، با همان جمعيت كه پياده بودند به طرف خانه خود رفتم ، هودجى زرنگار برايم ترتيب دادند، چون به كوشك آن همسايه رسيدم هودج رد نشد امر كردم كوشك را خراب كنند.
    بعد از اينكه براى ديدار آشنايان نشستم همان مرد بقال با جمعى به ديدنم آمد و هديه اى هم آورده بود، تا چشمم به او افتاد گفتم : ديدى آن كاغذ پاره ها چه درخت سبزى شد و چه ثمره اى يه بار آورد، بقال پوزش ‍ خواست و به نادانى خود اعتراف كرد(65)

    گنجینه ی جواهر یا کشکول ممتاز
    گنجینه ی جواهر یا کشکول ممتاز
    گنجینه ی جواهر یا کشکول ممتاز



    خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز،چگونه مردن را خود خواهم آموخت!!!!!
    *******
    یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
    طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

    *****
    www.golenarges.epage.ir
    شمیم گل نرگس

  8. تشکر


  9. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۸
    نوشته
    62
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    32
    آپلود
    0
    گالری
    36

    قسمت چهارم




    بر آورده شدن حاجات يا مسخره كردن دل كسى
    در كتاب خطى منسوب به شهيد از امير المؤ منين على عليه السلام نقل شده كه (براى تسخير قلب شخص مورد نظر خود) بخواند:
    (( اللهم انى اسا لك يا الله يا واحد يا احد يا فرد يا وتر يا صمد (يا) من ملات اركانه السموات ئ الارض اسالك ان تسخر قلب فلان ابن فلانة كما سخرت الحية لموسى عليه السلام و اسالك ان تسخر قلب ابن فلان كما سخرت لسليمان جنوده من الجن و الانس و الطير و الوحش و هم يوزعون (و) اءسئلك ان تلين قلب فلان كما لينات الحديد لداود عليه السلام ، اءسئلك اءن تذلل قلبه كما ذللت نور القمر لنور الشمس يا الله هو عبدك ابن اءمتك . اءنا عبدك ابن اءمتك خذلى بقدميه و من ناصيته فسخره لى حتى تقضى حاجتى بهذا و ما اريد انك على كل شى ء قدير ((ان الذين امنوا و عملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا))
    ترجمه : بار خدايا همانا از تو در خواست مى كنم اى خدااى يگانه ، اى يكتا اى تنها تك اى بى نياز اى كسى كه اركانش آسمان و زمين را پر نموده ، از تو مى خواهم كه دل و قلب فلانى فرزند فلان زن را به تسخير من در آورى همچنانكه مار و اژدها را براى حضرت موسى تسخير نمودى ، و از تو در خواست مى كنم كه قلب فرزند فلان مرد را براى من مسخره كنى ، همانطور كه براى حضرت سليمان جن و انس و پرنده و چرنده و وحوش را مسخره نموى و ارتش او را از آنها قرار دادى .
    و از تو خواستارم كه قلب فلانى را براى من نرم كنى همانطورى كه آهن را براى حضرت داود عليه السلام نرم نمودى ، و از تو مى خواهم كه قلبش را برايم رام گردانى چنانكه نور ماه را براى نور خورشيد رام نمودى (و چنانكه نور خورشيد را براى ماه رام گردانيدى )، اى خدا او بنده تو است فرزند كنيز تو است و من بنده تو فرزند كنيز تو هستم ، پاها و پيشانى او و از سر تا پاى او را بگير و براى من مسخرش كن ، تا حاجتم و آنچه بوسيله او بر آورده شود.
    گه تو بر هر چيز توانائى ، همانا كسانى كه ايمان آوردند و عمل شايسته انجام دادند خداى رحمان محبت را براى آنها قرار خواهد داد و ديگران به او علاقه مند خواهند شد.
    براى تسخير دلها و حيوانات و اسم اعظم
    در كتاب خطى منسوب به شهيد كه بنده روايتش را ترجمه كرده ام مى فرمايد: مقاتل به مردى گفت : دعائى به تو ياد مى دهم كه بخوانى و مستجاب شود و اگر مستجاب نشد مقاتل را لعن كن چه زنده باشم چه مرده ، وقتى نماز ظهر را خواندى صد مرتبه بگو: (( بسم الله الرحمن الرحيم و لاحول و لاقوة الا بالله العلى العظيم ، يا قديم يا دائم يا فرد يا وتر يا احد يا صمد.))
    ترجمه : به نام خداوند بخشنده مهربان ، هيچ جنبش و توانى نيست جز به خداى والا و بزرگ اى قديم اى ابدى و هميشگى اى تنها اى يكتا اى يگانه ، اى بى نياز.
    و شخصى از كاروان حجاج فرار كرده بود تا به كوى رسيد كه روى آن كوه راهبى بود راهب به او گفت : چطور اينجا آمدى و اينجا حيوانات درنده اى دارد كه مى آيند در نزد اين آب ، پس اين شخص ساكت شد و جوابى نداد.
    هنگامى كه شب فرا رسيد، حيوانات درنده به كنار آن آب وارد شدم ، پس ‍ اين شخص دست خود را بالا آورد و گفت : (( يا بسم الله الرحمن الرحيم يا مسخر ما فى الارض لخلقه با مجرى الفلك فى البحر بامره يا ممسك السماء ان تقع على الارض الا باذنه ، ارحمنى انك بالناس ‍ لروف رحيم سخرها لى .))
    ترجمه : اى كه نامت خداى رحمان رحيم است ، اى تسخير كننده آنچه كه در زمين است براى مخلوقينش ، اى كه كشتى در دريا به امر تو در جريان است ، اى كه نگه دارنه آسمانى كه جز به اذن تو به زمين نيفتد، به من رحم كن چون تو به مردم رؤ ف و مهربانى ، اين حيوانات را براى من مسخره كن و در تسلط من قرار ده .
    پس آن حيوانات ثابت سر جاى خوذد ماندند، و او هم در كنار آنها بود.
    راهب گفت : اين دعا را به من ياد بده من اسم اعظمى كه خداى متعال بر پيغمبرش نازل كرد به تو ياد مى دهم ، آن وقت طى الارض براى تو حاصل مى شود (به آسانى مى روى حج ) و به پيش من بر مى گردى ، پس ‍ به تو احسان مى شود و ازدواج هم مى كنى .
    پس آن شخص دعا را به آن راهب ياد داد، پس راهب هم دعاى اسم اعظم را به او تعليم داد كه اين است :
    (( اللهم انى اسالك باسمك الرحمن الرحيم الواحد الذى ليس غيره قديم ، لاند له دائم له حى لايموت ، خالق ما يرى و ما لايرى عالم كل شى ء بغير تعلم اكفنى مؤ ونة الحجاج .))
    و او به حج رفت و پيش راهب برگشت ئ راهب به او جاى داد و او ازدواج هم نمود.
    و در كتاب خطى منسوب به شهيد است :
    (( قال الله تعالى من طلبنى و من وجدنى احبنى و من احبنى عشقنى و من عشقنى و من عشقنى عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلى ديته و من على ديته فاناديته . ))
    خداى متعال فرموده : هر كس مرا طلب كند پيدايم كند و آنكس كه پيدايم كند مرا دوست دارد، و آنكس كه مرا دوست دارد به من عشق مى ورزد، و آنكس كه به من عشق مى ورزم ، و آنكس را كه من به او عشق ورزم او را مى كشم و آنكس را كه به من بكشم ديه اش بر من است و كسى كه ديه اش بر من است من خودم ديه او هستم .
    سفارش پيغمبر اكرم ص
    باز در كتاب خطى منسوب به شهيد است ، جميع مؤ منين و مؤ منات بدانند كه اين نوشته را جمعى كه از مدينه منوره آمده اند نقل كرده اند و در اول آن است (( بسم الله الرحمن الرحيم ، )) اين نوشته اى است از پيامبر خدا(ص ) كه ناقل آن شيخ بهائى محمد خادم حرم مطهر پيامبر(ص ) است .
    شيخ محمد گويد: كه پيامبر (ص ) را در خواب ديدم كه مى فرمود: به امت خوب من سلام برسان و به آنها بگو كه پيامبر (ص ) وصيت و سفارش كرده به اطاعت خدا، و اطاعت رسولش و نماز و زكوة ، و نيز سفارش كرده كه نخوابيد جز با طهارت ، و بپرهيزيد از غيبت و بدگويى ، و بپرهيزيد از سخن چينى و از شهادت دروغ و بپرهيزيد از خوردن مال حرام و مطلق حرامها و خوردن مال اطفال (يتيم ) و بپرهيزيد از كشتن انسانهايى كه خدا قتلشان را حرام كرده و شما را سفارش مى كنم به تقواى خداى سبحان .
    پس كسيكه به اينها عمل نكند او امت من نيست و من از او بيزارم و من ده (ها) سال است كه شما را شفاعت مى كنم و اگر شفاعت من نباشد زمين شما را فرو خواهد برد وقت نزديك است .
    و اين عهد بين شما باشد، و شما را سفارش مى كنم كه اين نوشته را از شهرى به شهرى بفرستيد از مشرق زمين به مغرب زمين بفرستيد.
    و هر كسى كه اين نوشته را (براى ديگران ) نقل كند، ضمانت مى كنم براى او در نزد خدا، بهشت را و نمى ميرد تا قصر و كاخ خود را در بهشت ببيند و من در روز قيامت شفيع او خواهم بود و آن حضرت فرمود: كسى كه آن را از ورقه اى به ورقه ديگر نقل كند و شش روز، روزه بگيرد و هفتمين روز عيد باشد به ثواب نائل مى شود مانند ثولب عيد فطر.
    پيامبر اكرم (ص ) فرمود: بگيريد اين نوشته و اين نامه را و نگهداريش ‍ كنيد و كسى كه در اين نوشته شك كند، پس او بيزار از من و من از او بيزارم ، شيخ محمد خادم روضه منوره پيامبر گويد: از خواب خود بيدار شدم و دست مبارك آن حضرت بر سرم بود و من خدا را شاهد مى گيرم ميان خود و شما، سلام خدا بر سيد و سرور ما حضرت محمد صلى الله عليه و آل طاهرينش باد.
    نگاه به چهار چيز عبادت است
    عن ابى ذر قال : قال النبى صلى الله عليه و آله : النظر الى على بن ابى طالب عبادة ، و النظر الى الوالدين براءفة و رحمة عبادة ، و النظر فى المصحف عبادة ، و النظر الى الكعبة عبادة .(66)
    از ابوذر نقل شده كه گفت : پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: نگاه كردن به على بن ابى طالب عليه السلام عبادت است ، و نگاه كردن به پدر و مادر با راءفت و رحمت عبادت است ،، و نگاه كردن به قرآن عبادت است و نگاه كردن به خانه كعبه عبادت است .
    مراحل نفس خوديت
    انسان مجموعه اى است كه از غرائز و شهوات مختلف ، شهوت رياست ، تمايلات نفسانى برخوردار مى باشد، از طرف ديگر داراى قوه عقل مى باشد، كه بوسيله اين قوه خير و صلاح خويش را تشخيص ‍ مى دهد و نفس را كنترل مى كند، و نفس آدمى داراى مراتبى است كه عبارتند از:
    1- نفس اماره
    2- نفس لوامه
    3- نفس ملهمه
    4- نفس مطوئنه
    نفس اماره آن حالتى است در انسان كه انسان را دنبال تمايلات حيوانى مى برد، خداوند متعال ضمن بر شمردن آياتى ، چهار صفت براى نفس ‍ ذكر مى كند در سوره يوسف مى فرمايد:
    (( ان النفس لامارة بالسوء الا ما رحم ربى .))
    نفس آدمى ، انسان را به سوى زشتيها مى برد، اگر كنترل دست و جوارح بدست نفس اماره باشد، دست و ساير جوارح رها مى شود و به هر طرفى كه ميل پيدا كرد مى رود، چشم به ناموس مردم و جايى كه نبايد نگاه كرد مى كند، دهان او گشوده مى شود و حرفهاى لغو، غيبت و تهمت و...مرتكب مى شود، و بالاخره انسان را از انسانيتش خارج مى كند و به شرور مى كشاند و اگر انسان نفس اماره را رها كند و جلوى تمايلاتش را نگيرد مصداق اين آيه شريفه مى شود: (( اءولئك كالانعام بل هم اضل )) مى شود يعنى آنها مانند چهار پايان هستند بلكه گمراه ترند.
    2- نفس لوامه : اين مرحله از نفس اگر در كسى پيدا شود بسيار خوب است ، كه قرآن از آن به نفس لوامه تعبير كرده است .
    (( لا اقسم بيوم القيامة و لااقسم بالنفس اللوامة ))
    لوامه هم مانند اماره صيغه مبالغه است يعنى بسيار ملامت كننده گاهى اوقات افرادى پيدا مى شوند، كه پس از اينكه در گناهى واقع شدند، از خود منزجر مى شوند، كه چرا من مرتكب گناه شدم ، و با يك حالت پشيمانى و ناراحتى كه در وجودش پيدا خود را سرزنش مى كند قهرا وقتى شخص خود را ملامت مى كند زمينه اى براى ترك گناه در او پيدا مى شود و همين مرحله اگر براى انسان حاصل شود، مى توانيم بگوئيم عدالت است ، بر عكس عده اى ديگر در اثر كثرت گناه ، پس از ارتكاب گناه يا گناهانى اصلا فكر اين را نمى كنند كه آيا اين عمل گناه است يا نه و اينگونه افراد در واقع وجدانشان مرده است بلكه داراى وجدان نيستند.
    بنابراين كسى كه نفس لوامه دارد، گناه و خطائى كرده ولى بواسطه وجدان بيدارش خوذد متوجه گناهى كه كرده مى شود در جائى كه خداوند به ((نفس لوامه )) قسم مى خورد معلوم مى شود كه نفس ‍ لوامه يك مرتبه كمالى است و امر محترمى است كه خدا به آن قسم خورده است .
    3- نفس ملهمه : مرحله سوم كه براى نفس در قرآن ذكر شده ، نفس ‍ ملهمه است كه خدا در سوره والشمس به نفس و خداى نفس قسم خورده .
    (( و نفس و ما سويها، فالهمها فجورها و تقويها(67) ))
    نفس ملهمه نفسى است كه به قدرى بيدار شده كه مورد توجه خداوند مى باشد و نفسى است كه يك نوع اتصالى به عالم غيب پيدا كرده ، مى تواند خوب و بد را تشخيص دهد و اميدواريم خداوند چنين حالتى از نفس را نصيب ما بگرداند.
    4- نفس مطمئنه : بالاترين مرحله نفس مرحله اى است كه نفس انسانى بواسطه ارتباطش با خداوند، داراى اطمينان و آرامش كامل مى شود، و هيچگونه تزلزلى در آن راه ندارد كه از آن به نفس مطمئنه تعبير شده كه خداوند در سوره فجر مى فرمايد:
    (( يا ايتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية . (68) ))
    خداوند در آيه ديگرى مى فرمايد: (( الابذكر الله تطوئن القلوب .(69) ))
    با ياد خدا دلها و قلبها مطمئن و آرام مى شود، مسلما اگر كسى داراى چنين نفسى باشد، در مقابل كوه مشكلات ايستادگى مى كند و مصداق بارز آن حضرت امام حسين عليه السلام در روز عاشورا است كه با آن همه مصيبتهائى كه بر وى وارد شده بود، شهادت اصحابش شهادت آن طفل شير خوارش امام را از پاى در نياورد.
    چنانچه در لحظات آخر عمرش مى فرمايد: (( الهى رضا برضاك و تسليما لبلائك لا معبود سواك . ))
    خداوندا راضيم به رضاى تو و تسليم بر بلاها و مصيبتهاى تو هستم و غير از تو معبودى ندارم .
    1- هواى نفس در مقابل ترس از خدا
    آياتى در مورد هوس و هواى نفس ذكر شده است (( ((و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى فان الجنة هى الماءوى .(70) ))
    كسى كه از خدا ترسيد و جلوى هواهاى نفسانى خود را گرفت جايگاه او بهشت است در اينجا صحبت از هوس است كه انسان جلوى آن را بگيرد كه در برابر آن بهشت قرار دارد يعنى اگر هواى نفس آزاد باشد خبرى از بهشت نيست .
    در نتيجه جاذبه هاى شهواتى و حيوانى و پست انسانى كه از آنها به هواى نفس تعبير شده است در راءس مور انسان قرار دارد كسى كه از خدا ترسيد هواى نفس را سركوب مى كند و كسى كه هواى نفس را سركوب كند به بهشت مى رود، پس معلوم مى شود كه مسئله بهشت و ترس از خدا با مسئله هواى نفس منافات دارد.
    2 - حرص نفس ضد رستگارى است :
    (( و من يوق شح نفسه فاولئك هم المفلحون .))(71)
    اگر كسى از حرص نفس و از شدت شوق نسبت به مال دنيا خودش را حفظ كرد رستگار است در اينجا در برابر فلاح و رستگارى شح نفس و حرص و بخل نفس قرار گرفته ، يعنى اگر انسان دچار هواى نفس و بخل شد، ديگر رستگارى در كارش نيست .
    حال ممكن است سئوال فلاح چيست ؟ فلاح نوعى آزادگى و رها شدن از قيد و بندهاى گناه و رهائى از اسارت در بند هوا و هوس است ، پس ‍ شح نفس يعنى بخل نسبت به مال و حرص نسبت به مال دنيا باعث ذلت و بردگى و اسارت مى شود.
    3 - نفس اماره يكى از ابعاد نفسانى انسان
    (( و ما ابرى ء نفسى ان النفس لامارة بالسوء الا ما رحم ربى .))(72)
    و نفسى خودم را از گناه و عيب مبرا نمى دانم زيرا نفس اماره ، انسان را به كارهاى زشت و ناروا وامى دارد جز اينكه خدايم مرا رحم كند.
    اين اشعار به داستان حضرت يوسف دارد كه آزمايشهاى گوناگونى برايش پيش آمد كه با اتكاء و ايمان به خداوند توانست بر شهوت نفس ‍ پيروز شود.
    در قرآن آيات فراوانى راجع به نفس ذكر شده و در اين آيات چهره هاى گوناگونى از نفس مورد توجه قرار مى گيرد، گاهى آن چهره مادى جاذبه رفتن به سوى ماديات را براى انسان تصوير مى كند و گاهى چهره تكامل و تعالى انسانى را ارائه مى دهد.
    گاهى نيز چهره تصميم گيرنده و جهت دهنده انسانى را تصوير مى كند يعنى اين ((خوديت )) و نفس در قرآن با رويه هاى گوناگونى آمده است ، لذا انسان نمى تواند هيچ يك از اين چهره ها را فراموش كند اما اين ما هستيم كه بايد اين چهره ها را بشناسيم و درصدد كنترل و جهت دادن به آنها برآييم . (73)
    كوثريه سيد رضا هندى
    (( امفلح ثغرك ام جوهرو رحيق رضا بك ام سكرقد قال لثغرك صانعهانا اعطيناك الكوثرو الخال بخدك ام مسكنقطت به الورد الاحمرام ذاك الخال بذاك الخدفتيت الند على مجمرعجبا من جمرته تذكوو بها لايحترق العنبريا من تبدولى و فرتهفى صبح محياه الازهرفاءجن به فى الليل اذايغشى و الصبح اذا اسفرارحم ارقا لو لم يمرضبنعاس جفونك لم يسهرتبيض لهجرك عيناهحزنا و مدامعه تحمريا للعشاق لمفتونبهوى رشا احوى احوران يبد لذى طرب غنىاو لاح لذى نسك كبرامنت هوى بنبوتهو بعينيه سحر يؤ ثراصفيت الود لذى مللعيش بقطيعته كدريا من قد اءثر هجرانىو على بلقياه استاءثراقسمت عليك بما اولتكالنظرة من حسن المنظرو بوجهك اذ يحمر حياو بوجه محبك اذ يصفرو بلولوء مبسمك المنظومو لوءلوء دمعى اذ ينثران تترك هذا الهجر فليسيليق بمثلى ان يهجربكر للهو و نيل الصفوفوجه العيش لمن بكرو انظر للزهر شطر النهرفوجه الدهر به ازهرو لقد اسرفت و مااسلفتلنفسى ما فيه اعذرسودت صحيفه اعمالىو وكلت الامر الى حيدرهو كهفى من نوب الدنياو شفيعى فى يوم المحشرقد تمت لى بولايتهنعم جمت عن ان تشكرلاصيب بها الحظ الاوفىو اخصص بالسهم الاوفربالحفظ من النار الكبرىو الامن من الفزع الاكبرهل يمنعنى و هو الساقىان اشرب من حوض الكوثرام يطردنى عن مائدهوضعت للقانع و المعتريا من قد انكر من اياتابى حسن ما لا ينكران كنت لجهلك بالاياتجحدت مقام ابى شبرفاسال بدرا و اسال احداوسل الاحزاب وسل خيبرمن دبر فيها الامر و مناردى الابطال و من دهرمن هد حصون الشرك ومنشاد الاسلام ومن عمرمن قدمة طه وعلىاهل الايمان له امر؟قاسوك اباحسن بسواكو هل بالطوديقاس الذرانى ساووك بمن ناووكو هل ساووا بعلى قنبر؟من غيرك من يدعى للحربو للمحراب و للمنبر؟افعال الخير اذا انتشرتفى الناس فانت لها مصدرو اذا ذكر المعروف فمالسواك به شى ء يذكراحييت الدين بابيض قداودعت به الموت الاحمرقطبا للحرب يدير الضربو يجلو الكرب بيوم الكرفاصدع بالامر فناصركالبتار و شاننك الابترلو لم تومر بالصبر وكظم الغيظ وليتك لم تومرلكن اعراض العاجل ماعلقت بردائك يا جوهرانت المهتم بحفظ الدين وغيرك بالدنيا يغترافعالك ما كانت فيهاالا ذكرى لمن اذكرحججا الزمت بها الخصماءو تبصره لمن استبصرايات جلالك لا تحصىو صفات كمالك لاتحصرمن طول فيك مدائحهعن ادنى واجبها قصرفاقبل يا كعبة امالىمن هدى مديحى ما استبصر(74) جملات نامانوس ، هر كه بدون لكنت بخواند فصيح است
    قورى گل قرمزى
    ليره رو لوله ، لوله رو ليره
    گربه گنده ، گرده گنبد خوابيده
    شب يكشنبه كشتم شپش شش شپش شپش كش شش پا را سربازى سر بازى سر بازى سربازى را كشت .
    افسوس
    افسوس كه از حالت خود بى خبرانيميك دهر همه كور و يك آفاق و كرانيمره پرچه و ماكور و زنا بردن فرمانهم از نظر افتاده صاحب نظرانيمشه جاده كز آن قافله سالار گذشتهگم كرده بهر كوره رهى ره سپرانيمهر تخم كنى كشت همان بدروى آخرزينهار در اين مزرعه ما برزگرانيمگو سنگ تنبه دگر اى چرخ ميفكنخود رنجه مفرماى كه ما خيره سرانيمناگشته خريدار به بازار سعادتسرمايه زكف رفته و ما بى خبرانيمهر روز بود محشر و برپاست قيامتعلت همه آنست كه ما بى بصرانيمامروز كه خاك قدم ما دگرانندفرداست كه ما خاك قدوم دگرانيمافسوس كه ما نامه عصيان ندريديمبر تن بجز از جامه حسرت نبريديمبا گوش عمل حكم خدا را نشنيديمبر لوح معاصى خط عذرى نكشيديمپهلوى كبائر حسناتى ننوشتيم
    هر روز و شب و شام و صباح دگر آمدما را همه دم نقش دگر در نظر آمدافسوس كه در خواب گران عمر سر آمدپيرى و جوانى چو شب و روز در آمدما شب شد و روز آمد بيدار نگشتيم
    عبرت نگرفتيم ز همسايه كه بگذشتوز خواجه فلان با همه پيرايه بگذشتوز سايه آن كاخ فلك پايه كه بگذشتافسوس بر اين عمر گرانمايه كه بگذشتما از سر تقصير و خطا در نگذشتيم (75)
    آن گروهى كه بتحقيق زاهل نظرندبود و نابود جهان را به جوى هم نخرندپاك مردان خدا را كه تو بينى بجهانز سراى دگر و شهر و ديار دگرندقوم باقى طلبان بين كه در اين دار فنادر تعجب شده بر خلق جهان مى نگرندجان فداى ره جانان كه بخلوتگه دوستهمگى يك جهت و يكدل و بى پا و سرندابولحسن ورزى
    زندگى قصه تلخى است كه از آغازشبسكه آزرده شدم گوش به پايان دارم
    شاعر افغانى
    من جلوه شباب نديدم بعمر خويشاز ديگران حديث جوانى شنيده اماز بيژن ترقى
    بازآ كه هنوز نيمه جانى باقيستزان كشته بى نشان نشانى باقيستجز دل همه ترك آشنائى كردنداى اشك بيا كه همزمانى باقيستزان پرپر سوز من آهى برخاستگردى ز گذشت كاروانى باقيستآن كشتى اميد من آخر بشكستتنها زسينه باغبانى باقيستدل رفت و ز پيكرم همين بماندزان طائر رفته آشيانى باقيستجناس لفظى از پدر نير صاحب كتاب معادن
    (( ان قى بستاننا نارنجامن جنى نارنجا نارا جنى ))دققت الباب حتى كل متنىفلما كل متنى كلمتنىجناس لفظى فارسى از نير صاحب كتاب معادن
    مشو غافل ز زن بل غفلت از او را بيكسوزنكه آرد سر برون چون رشته سبحه ز صد سوزنبزن مردانه دامن بر كمر از تربيت ور نهرود در رشته باريك شر چون رشته در سوزنجناس خطى
    رجب ز حب رخت رخت بر گرفت و برفتبساط سبزه لگد كوب شو بپاى نشاطتير و تبر ببر ببر پير تيزگرگو تيره كن چنان تبر از تير تيزترمگو كه اهل تعشق بعشق در ماننددو چشمان تو با دامست يا دامست مرغان رابز نر بر بز نر گر بجهد من چه كنم .
    معما يا چيستان به نام محمد
    خم چو نگون گشت يكى قطره ريختهوش زمدهوش محبت گريختتوضيح : نگون شدن لفظ خم يعنى آن را بر عكس كنيم كه مى شود (مخ ) و قطره اش بريزد يعنى نقطه آن را بر داريم مى شود (مح ) و لفظ (هوش ) كه از كلمه (مدهوش ) برداريم مى شود (مد) وقتى (مح ) را به (مد) اضافه كنيم محمد مى شود.
    معما به اسم على
    خواهى ار نام مقتداى منچشم مفتوح كن براى من .توضيح : چشم به عربى عين مى شود و مفتوح آن (ع ) مى شود و براى من به عربى (لى ) مى شود وقتى (ع ) را به (لى ) اضافه كنيم على مى شود.
    معما به نام يوسف
    ايوب يتيم را بگير و بنشاندر نزد مسافرى كه بيمار بود.توضيح : ايوب بدون اب مى شود ((يو)) و مسافر بى مار ((سف )) مى شود كه كنار بگذاريم يوسف مى شود.
    معماى ديگر به نام يوسف
    ز يعقوب اگر بشكنى پاشنهبجايش نهى به ولى پاش نه .توضيح : پاشنه از كلمه يعقوب يعنى (عقب ) كه وقتى عقب را از يعقوب جدا كنيم مى ماند (يو) و به جاى عقب كه برداشتيم (به ) كه عربى آن (سفر جل ) است بگذاريم البته پايش را نه ، كه پا به عربى رجل مى شود پس رجل را كه از سفر جل برداريم مى ماند (سف ) كه با (يو) مى شوند يوسف .
    معما به اسم قاسم
    يك بانك كلاغ و نيم كنجدنام بت من در او بگنجد.توضيح : بانگ و آواز كلاغ ((قا)) است و كنجد يعنى ((سمسم )) كه نيم آن ((سم )) مى باشد پهلوى هم كه بگذاريم مى شود ((قاسم )).
    معما به نام مريم
    يك نيمه سنگ و نام دريانام بت من در او مهيا.توضيح : نيم سنگ مرمر ((مر)) مى شود و اسم دريا به عربى ((يم )) مى باشد هنگامى كه كنار هم گذاشته شوند مريم مى شود.(76)
    معما به اسم كمال
    نام بت من اگر بخواهىآبى است ميان گل چكيده .توضيح : آب به عربى يعنى ماء كه اگر (ما) را ميان حرف (ك ) و حرف (ل ) بچكانيم و بگذاريم مى شود كمال .
    معما به نام خسرو
    نام بت من چنانچه خواهىسى بيست نهاده بر سر سرو.توضيح : اگر سى را در بيست ضرب كنيم (600) مى شود كه ششصد به حروف ابجد (خ ) است وقتى (خ ) را بر سر (سرو) گذاريم خسرو مى شود.
    ايهام
    ايهام عبارتى است كه انسان را به وهم مى اندازد كه اين جمله در ابتداء معناى ظاهرى خود را مى دهد و در حاليكه مقصود از آن معناى ديگر است نه آن معنايى كه ابتداء به ذهن خواننده مى رسد.
    مثل اين آيه (( ((انه تعالى جد ربنا))(77) ))
    اگر به ظاهر لفظ نگاه كنى گمان مى كنى نعوذ بالله خداوند تعالى جد پروردگار ما است و حال آنكه معناى آن چيز ديگر است يعنى همانا شاءن چنين است كه عظمت و منزلت پروردگار ما بلند است .
    ايهام در لطيفه
    (( و قال المحقق الاول فى الشرايع : و ان كان ما تحته و اسعا يستحب له تحريكه . ))
    كه در مورد وضو گرفتن است مى گويد: هنگامى كه انگشتر در دست دارى اگر انگشتر به دست تنگ باشد و آب به ان نرسد لازم است كه انگشتر را در آورى اما اگر انگشتر گشاد باشد فقط مستحب است كه وضوء گيرنده انگشتر را حركت دهد.
    كه در اينصورت انسان خيال مى كند معنى عبارت اين است : كه اگر ما تحتش گشاد باشد حركت دادن و تكان دادن مستحب است .
    باز ايهام ديگرى در شعر عربى
    (( قالت لترب معها جالسةاخيتى هذا الذى نراه منقالت فتى يشكو الهوى مخخيلاقالت لمن قالت لمن قالت لمن ))يعنى گفت : به دختر همقطار خود، اين جوان دلباخته كيست ، گفت : دلداده كسى است كه از من مى پرسد و لمن مى گويد كه تو خودت باشى .
    ايهام از حافظ
    سحر گاه رهروى در سر زمينىبگفتا اين معما با قرينىكه اى صوفى شراب آنگاه شود صافكه در شيشه بماند اربعينىاشاره است به بعثت حضرت رسول صلى الله عليه و آله كه در سن چهل سالگى به پيامبرى رسيد(78)
    اشعار
    هر جوانى كه بى ادب باشدگر به پيرى رسد عجب باشد.باشد به دل شكايت اگر از غمى تو رابا هيچكس مباد كه اظهار آن كنىگر دوست است رنجه نمائيش دل زغمور دشمن است خاطر او شادمان كنىوين هم غم دگر كه ز بيهوده گفتنىدلشاد دشمنان و غمين دوستان كنىترسم اگر حكايت شبهاى غم كنمغمگين شوى از اين غم او اين هم غم دگر(79) بوسه از صائب
    دزدى بوسه عجب دزدى خوش عاقبتى استكه اگر باز ستانند دو چندان گردد.اشعار براى نامه نگارى
    جانا دل من در هوس روى تو باشدهر جا كه روم ميل دلم سوى تو باشددر مسجد اگر بهر عبادت بروم منمحراب نمازم خم ابروى تو باشدباشد هوسم كه خاك پاى تو شوممجذوب دو چشم دلرباى تو شومآندم كه زند آتش شوقت شعلهخواهم كه بجان و دل فداى تو شدمياد وصال مى كنم ديده پر آب مى شودشرح فراق مى دهم سينه كباب مى شودگر بقلم بياورم وصف جدائى ترااز قطرات ديده ام نامه خراب مى شودفراق آنچه به من مى كند سزاى من استچرا كه قدر وصال تو را ندانستمگفتم كه فراق را نبينم ديدمآمد به سرم از آنچه مى ترسيدمغم زمانه خورم يا فراق يار كشمبطاقتى كه ندارم كدام بار كشم ...؟از دهقان
    چگونه نامه توانم نوشت بر محبوبكه اشك ديده من شستشو كند مكتوب (80) اشعارى ديگر براى نامه نگارى
    مكتوب جانفزاى تو آمد بسوى منبوسيدم و بر اين دل بريان نهادمشاز خوف آنكه آتش شوقم بسوزدشفى الحال بر دو ديده گريان نهادمشوز بيم آنكه اشك سر شكم بشويدشاز ديده بر گرفتم و بر جان نهادمشاز حافظ
    حسب حالى ننوشتيم و شد ايامى چندقاصدى كو كه فرستم بتو پيغامى چندما بدان مقصد عالى نتوانيم رسيدهم مگر لطف شما پيش نهد گامى چنداشعارى از محتشم
    صحيفه اى كه در آن شرح هجر يار نويسمزگريه شسته شود گر هزار بار نويسمگهى بنامه زما ياد مى توان كردنبدين نمط دل ما شاد مى توان كردنصد نامه نوشتيم و جوابى نرسيدهاين هم كه جوابى ننويسند جوابى استترك جان اى يار جانى مشكل استبى تو يكدم زندگانى مشكل استبيش از اين نبود روا شرح كلامسوختم از اشتياقت و السلام (81) (( حبيب ليس يعدله حبيبو ما لسواه عن قلبى نصيبحبيب غاب عن عينى و جسمىو عن قلبى حبيبى لا يغيباز مقصود
    گر با غم عشق سازگار آيد دلبر مركب آرزو سوار آيد دلگر دل نبود كجا وطن سازد عشقور عشق نباشد به چكار آيد دلاز شوكتى
    دردا كه فراق ناتوان ساخت مرادر بستر ناتوانى انداخت مرااز ضعف چنان شدم كه بر بالينمصد بار اجل آمد و نشناخت مرااز خواجه زاده هندى
    بر رخ نشسته گرد غريبى بسى مرامشكل بود دگر بشناسد كسى مرااز عزيزى
    غريب مردم و از من نكرد ياد كسىبى كسى و غريبى من مباد ياد كسىخوشم بدرد غريبى و بى كسى مردنكه نه غمين شود از مردنم نه شاد كسىنه دين و نه دنيا و نه اميد بهشتچون كافر مفلسيم و چون قحبه زشتاز ذوقى
    نه هواى باغ سازد نه كنار كشت ما راتو بهر كجا كه باشى بود آن بهشت ما رانه طراوتى نه برگى نه ثمر نه سايه دارمهمه حيرم كه دهقان بچه كار كشت ما را(82) از مفلح
    بهشت آنجاست كازارى نباشدكسى را با كسى كارى نباشداگر دستم رسد بر چرخ گردونهمى پرسم كه اين چند است و آن چونيكى دارد هزاران گونه نعمتيكى را نان جو آلوده در خوناز حسان
    چرا مى گريزى ؟
    بظلمت زنور خدا مى گريزىتو لب تشنه زآب بقا مى گريزىزمادر بود مهربانتر خدايتتو جاهل بقهر از خدا مى گريزىخدا خواندت تا عطايت نمايدتو اى بينوا از عطا مى گريزىففروا الى الله فرموده يزدانچرا سوى نفس و هوا مى گريزىبهر جا روى سايه لطف او همز دنبالت آيد كجا مى گريزىاگر مى گريزى ز بيگانه بگريزچرا ديگر از آشنا مى گريزىسراپا دردى و محتاج درمانچرا از طبيب و دوا مى گريزىبيا اى گنهكار آلوده دامنزدرياى رحمت چرا مى گريزىشفاى تو در بارگاه حسين استكجا آخر از اين سرا مى گريزىدهد مژده ات كعبه خار مغيلانحسانا چرا از بلا مى گريزىمن از اعمال خود بسيار مى ترسم
    خداوندا من از اعمال خود بسيار مى ترسمنمى ترسم زكس از زشتى كردار مى ترسمهزاران بار كردم توبه و از جهل بشكستمپشيمانم پشيمانم از اين گفتار مى ترسمتو فرمودى كه شيطان دشمن نوع بشر باشدخداوندا من از اين دشمن مكار مى ترسممن اندر خواب و ديو نفس بيدار و خطر نزديكبقلبى مرتعش زين فتنهبيداد مى ترسم
    خداوندا تو فرمودى كه باشد مجرمين را جاى در آتش ‍نما عفوم نما عفوم كه من از نار مى ترسمريا كردم عبادت را غلط خواندم عبارت راكنون از اين عبادتها و اين اذكار مى ترسمبود بازار گرم دين فروشى بر سر راهمخداوندا من از اين گرمى بازار مى ترسمريا كارم ريا كردم خطا كارم خطا كردمز سوائى بنزد مردم اى ستار مى ترسموفا كردى جفا كردم عطا كردى خطا كردمنمى گويم چه ها كردم ولى بسيار مى ترسمباز اشعار نامه نگارى
    نظر كردن بدرويشان بزرگى كم نمى گرددسليمان با همه حشمت نظرها داشت با مورانرسيد نامه گمانم حيات جان آمدحيات جان چه بود عمر جاودان آمدز شوق بر سر چشمم نهادم و گفتمعجب عجب كه ترا ياد مخلصان آمدبوسيدم و بوئيدم و بر ديده نهادمپيچيدم و تحويل دل سوخته دادمبحمدالله رسيد از كوى آن يارنوازش نامه اى با لطف بسيارسراسر خواندمش و زبهر تعويذفرو پيچيدمش در هم چو طومارهست در ديده من خوبتر از روى سفيدروى حرفى كه بنوك قلمت گشته سياهعزم من بنده چنانست كه تا آخر عمردارم از بهر شرف خط شريف تو نگاهقاصد رسيد و نامه رسيد و خبر رسيددر حيرتم كه جان بكدامين كنم نثارتا قيامت شادمان باشى كه شادم كرده اىكى رود اين نعمت از يادم كه يادم كرده اىما را بهانه كرم خود نموده اىورنه سزاى اينهمه احسان نبوده ايماين تازه قلم از قلم كيست كه باداصد جان گرامى بفداى قلم اوخيانت زن و وفاى سگ
    نقل كرده اند حرث بن صعصعه چند نفر رفيق داشت كه غالبا به صحرا و باغ مى رفتند روزى رفقا را به باغ دعوت نموده بود، يكى از رفقا به باغ نرفت و رفت خانه حرث بن صعصعه و با زن او شراب خورده و چون مست شدند با هم خوابيدند (( فوثب الكلب عليهما فقتله )) سگ حرث بن صعصعه وقتى ديد اجنبى با زن صاحبش همبستر شده حمله كرد و هر دو را دريد و كشت و دهان سگ خون آلود بود هنگامى كه حرث به خانه برگشت و آنها را برهنه و كشته ديد و متوجه شد كه دهان و پنجه سگ خون آلود است فهميد چه حكايتى شده ، فورا اين اشعار را خواند:
    (( فيا عجبا للخل يهتك حرمتىو يا عجبا للكلب كيف يصونو مازال يرعى ذمتى و يحوطنىو يحفظ عرسى و الخليل يخون ))تعجب مى كنم از دوست كه چگونه هتك حرمت مرا مى كند؟
    تعجب كى كنم از سگ چگونه حفظ و نگهبانى مى كند؟
    و هميشه اين سگ با وفا مرا و خانه و
    و ناموسم را حفظ كرده و دوست و من خيانت مى كند
    از كلاغ سه خصلت بياموز
    (( عن الرضا عليه السلام : عن آبائه عن على عليهم السلام قال : قال رسول الله : تعلموا من الغراب خصالا ثلاثة استتاره بالسفاد، و بكوره فى طلب الرزق ، و حذره . ))
    از حضرت رضا از پدرانش از على عليه السلام نقل شده كه فرمود: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: از كلاغ سه خصلت را ياد بگيريد:
    1- در هنگام نزديكى با جفتش پنهان مى شود.
    2- در طلب روزى سحر خيز است .
    3- از دشمن بر حذر است .(83)
    نظامى گنجوى گويد
    حديث كودكى و خود پرستىرها كن چون خيالى بود و مستىچو عمر از سى گذشت و يا كه از بيستنمى شايد دگر چون غافلان زيستنشاط عمر باشد تا چهل سالچهل رفته فرو ريزد پر و بالپس از پنجه نباشد تن درستىبصر كندى پذيرد پاى سستىچو شصت آمد نشست آمد پديدارچو هفتاد آمد آلت افتد از كاربهشتاد و نود چون در رسيدىبسا سختى كه از گيتى كشيدىوز آنجا گر بصد منزل رسانىبود مرگى بصورت زندگانىاگر صد سال مانى ور يكى روزبباريد رفت از اين كاخ دل افروزسگ صياد كاهو گير گرددبگيرد آهويش چون پير گرددچو در موى سياه آمد سفيدىپديد آمد نشان نااميدىزپنبه شد بنا گوشت كفن پوشهنوز اين پنبه بيرون نارى از گوشپس آن بهتر كه خود را شاد دارىدر آن شادى خدا را ياد دارى (84) هفت سين قرآنى
    صاحب كتاب بازار دانش گويد: در يكى از نسخ ديدم كه اين هفت سين را به حضرت على عليه السلام نسبت داده (العهدة عليه ) كه هر كس در روز اول فروردين هفت سينى را كه ذكر مى شود در كاسه چينى با مشك و زعفران بنويسد و با گلاب آن را شسته ميل نمايد تا سال بعد از هر بلا محفوظ خواهد ماند.
    و آن هفت سين به اين قرار هستند:
    1- (( سلام على نوح فى العالمين (85) )) (سلام بر نوح كه بر عالميان فرستاده شد)
    2- (( سلام على ابراهيم (86) )) سلام بر ابراهيم
    3- (( سلام على موسى و هرون (87) )) سلام بر موسى و هارون
    4- (( سلام على آل يس (88) )) سلام بر آل يس (كه همان ائمه اطهار هستند)
    5- (( سلام عليكم طبتم فادخلوها خالدين (89) )) سلام بر شما خوش آمديد در اين بهشت داخل شويد و هميشه در آن جاودان مانيد.
    6- (( سلام قولا من رب رحيم (90) )) سلامى است از قول پروردگار مهربان
    7- (( سلام هى حتى مطلع الفجر (91) )) اين شب رحمت است و سلامى است تا طلوع فجر و سپيده صبح .
    لطيفه
    دو نفر با هم در امرى امور نزاع كردند كه يكى از آنان سيد بود و گفت : وامحمداه ديگرى گفت : واآدماه ، به او گفته شد اين يعنى چه ؟ او در جواب گفت : او استغاثه به جد خود نمود و حال آنكه نمى تواند اثبات كند كه آن حضرت جد او است ولى من نياز ندارم كه اثبات كنم حضرت آدم جد من است .(92)


    خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز،چگونه مردن را خود خواهم آموخت!!!!!
    *******
    یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
    طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

    *****
    www.golenarges.epage.ir
    شمیم گل نرگس

  10. تشکر


  11. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۰
    نوشته
    1
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    5 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    از عشق بشری تا ...




    سمنون محبّ ( عشق ) حکایت کرده است :
    در همسایگی ما مردی بود که کنیزی را بسار دوست می داشت . از قضا ، کنیز مریض شد و مرد برای ایّام بیماری ، برایش غذا می پخت . یکبار که دیگ را با ملاغه تکان می داد ، دختر آهی کشید و به همین جهت ملاغه از دست مرد افتاد ، و او غذا را با انگشتش به هم می زد ، تا گوشت های انگشتانش هم ریخت و او متوجه موضوع هم نشده بود .
    کشکول شیخ بهای ص 471

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود