صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: *خلبانان شهید *

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۸۸
    نوشته
    67
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    *خلبانان شهید *




    امير خلبان لشكري باسابقه‌ترين آزاده ايراني كه مدت 18 سال در زندانهاي عراق بود، شب گذشته به ديار باقي شتافت.
    به گزارش فارس، امير خلبان آزاده حسين لشكري سيدالاسراء نيروي هوايي ارتش به جمع همرزمان شهيدش پيوست.
    اميرحسين لشكري متولد 1331 در يكي از شهرهاي استان قزوين به دنيا آمد و در تير ماه 1356 با درجه ستوان دومي خلباني فارغ‌التحصيل شد و در يگان‌هاي نيروي هوايي دزفول، مشهد و تبريز دوره شكاري را تكميل كرد.
    با آغاز جنگ تحميلي به خيل مدافعان كشور پيوست و پس از انجام 12 ماموريت، هواپيماي وي مورد اصابت موشك دشمن قرار گرفت و در خاك دشمن به اسارت نيروهاي بعثي عراق درآمد.
    در سه ماهه اول دوران اسارت در سلول انفرادي بود و پس از آن در مدت 8 سال در كنار 60 نفر از ديگر هم‌رزمان در يك سالن عمومي و دور از چشم صليب سرخ جهاني نگهداري مي‌شد اما پس از پذيرش قطعنامه وي را از ساير دوستان جدا كردند كه دوران اسارت انفرادي وي 10 سال طول كشيد.
    امير لشكري سرانجام پس از 16 سال اسارت به نيروهاي صليب سرخ معرفي شد و دو سال بعد در 17 فروردين 1377 به خاك مقدس وطن بازگشت.
    وي شب گذشته به دليل عوارض ناشي از جانبازي به ديار باقي شتافت.


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۸۸
    نوشته
    67
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    بمناسبت شهادت سيد الاسراي ايرانخلباني كه 10 سال از اسارت 18 ساله را در




    آزاده خلبان لشگری که 18سال از عمر خود را زندان های رزیم بعث عراق گذرانده بود شب گذشته یک شنبه 18 مردادماه به خیل شهیدان پیوست.
    *خلبانان شهید *به گزارش رجانيوز، امیرحسین لشکری متولد 1331 در یکی از شهرهای استان قزوین به دنیا آمد و در تیر ماه 1356 با درجه ستوان دومی خلبانی فارغ‌التحصیل شد و در یگان‌های نیروی هوایی دزفول، مشهد و تبریز دوره شکاری را تکمیل کرد، با آغاز جنگ تحمیلی به خیل مدافعان کشور پیوست و پس از انجام 12 ماموریت، هواپیمای وی مورد اصابت موشک دشمن قرار گرفت و در خاک دشمن به اسارت نیروهای بعثی عراق درآمد.
    در سه ماهه اول دوران اسارت در سلول انفرادی بود و پس از آن در مدت 8 سال در کنار 60 نفر از دیگر هم‌رزمان در یک سالن عمومی و دور از چشم صلیب سرخ جهانی نگهداری می‌شد اما پس از پذیرش قطعنامه وی را از سایر دوستان جدا کردند که دوران اسارت انفرادی وی 10 سال طول کشید، امیر لشکری سرانجام پس از 16 سال اسارت به نیروهای صلیب سرخ معرفی شد و دو سال پس در 17 فروردین 1377 به خاک مقدس وطن بازگشت، و در بدو ورود به وطن لقب "سيد الاسراي ايران" را از مقام معظم رهبري دريافت كرد، وي پس از سالها تحمل رنج و آلام ايام اسارت بامداد روز دوشنبه 19/5/88 در بيمارستان لاله تهران به درجه رفيع شهادت نائل آمد.

    *متن سخنان شهيد لشكري از وقايع اسارت و آزادي خود به شرح ذيل است:
    يك هفته قبل از آن پرواز من در مرخصي به سر مي بردم و به تهران آمده بودم كه به پايگاه هوايي دزفول احضار شدم.
    از اواسط مرداد عملا تهاجم هوايي عراقي ها آغاز شده بود و ما هم بايد آمادگي مان در دفاع را به دشمن ثابت مي كرديم . از روز شنبه كه وارد پايگاه شدم تا روز پنج شنبه كه آن اتفاق افتاد جمعا دوازده پرواز در قالب ماموريت هاي شناسايي آلرت و اسكرامبل و عمليات هاي آفندي به مواضع نيروهاي در مرز ارتش بعث عراق انجام داده بودم و در آن روز قرار بود سيزدهمين پرواز را انجام دهم.
    به فاصله چند دقيقه بعد از گروه دو فروندي ما يك گروه و بلافاصله بعد از آن هم گروه ديگري ماموريت پروازي به نزديكي‌هاي همان منطقه داشتند. با اين حال جلسه بريفينگ ـ توجيه عملياتي ـ ما به دليل عدم آشنايي ليدر پروازي به منطقه چند دقيقه بيشتر به طول انجاميد و ما هم كه گروه يكم بوديم بعد از دو گروه ديگر پرواز را آغاز كرديم و اين يعني هوشياري دشمن و كسب آمادگي لازم براي دفاع به محض رسيدن به منطقه هدف واقع در مندلي و زرباتيه عراق ديوار آتش عراقي ها در آن لحظات صبحگاهي كه هنوز آفتاب كاملا طلوع نكرده بود به استقبالمان آمد و من كه در حال شيرجه به سمت هدف بودم مورد اصابت قرار گرفتم.
    با وجود عدم كنترل هدايت هواپيما و در حالي كه آماده ذكر شهادتين شده بودم از فرصت محدودي كه داشتم استفاده كردم و در همان شرايط هم راكت ها رها و هم هواپيما را براي اصابت به هدف هدايت كردم . بعد از آن هم اهرم اجكت را كشيدم . چشم كه باز كردم عراقي ها را بالاي سرم ديدم . يك افسر عراقي با برخوردي مودبانه به من نزديك شد و با زبان عربي گفت كه قصد دارد دست هايم را ببندد. البته برخوردهاي ناشايست هم كم نبود. آرام آرام هوشياري ام را به دست آوردم و شرايطم را بررسي كردم؛ لبم پاره شده بود، دست چپم هم هنگام پرتاب شدن از هواپيما زخمي شده بود اما تلفات سنگيني به دشمن وارد كرده بودم .
    عراقي اولين اسيرشان را گرفته بودند و با تيراندازي هوايي و هلهله ابراز شادي مي كردند. باز بيهوش شدم و بعد از مدتي در چادر بهداري چشم باز كردم در حالي كه يك پزشك عراقي با درجه ژنرالي مشغول مداوا و بخيه لب زخمي من است. سپس مرا به بيمارستان منتقل كردند و بعد هم مراحل بازجويي و بندهاي زندان .
    در روز سيزدهم فروردين سال 53 لباس نظامي بر تن كردم و پس از موفقيت در مراحل آموزشي براي افزايش تخصص هاي پرواز با هواپيماي " اف ـ 5 " به كشور ايالات متحده اعزام شدم. بعد از آن هم به كشور بازگشتم و رخدادهاي انقلاب شكوهمند اسلامي را شاهد بودم .
    اسارت در روز 27 شهريور سال 1359 هم در سن بيست و هشت سالگي ام رخ داد و به عنوان اولين خلبان ايراني گرفتار زندان رژيم بعث عراق شدم .
    در مدت اسارتم در زندان هاي مخابرات ابوغريب و الرشيد زنداني بودم و در نهايت ده سال پاياني را كه بعد از زمان پذيرش قطعنامه بود مجددا به زندان مخابرات بازگشتم تا مدت طولاني زندان انفرادي بدون همدم و هموطن را در سلول شماره 65 طبقه دوم اين زندان طي كنم . در اين مدت به جز يك سال و نيم آخر ـ صليب سرخ جهاني هم اطلاعي از من نداشت. يك گروه از اسرا كه براي مدتي در مخابرات و ابوغريب با من هم سلولي بودند بعدها خبر زنده بودنم را به خانواده ام رساندند.
    مهم بود بدانيم كساني كه عملا در بسته ترين محيط ممكن حضور دارند چگونه از اخبار بيرون مطلع مي شوند.
    در ابوغريب موفق شديم از عراقي ها يك عدد راديو به دست آورديم و يك بار هم با نفوذ به يكي از عناصر دشمن موفق شدم راديو به دست بياورم.
    بعد از آزادي ساير دوستان براي تهيه اخبار با مشكل مواجه شدم و دسترسي ام به اطلاعات محدود بود اما چون هدف دشمن زنده ماندن من بود در صورتي كه كوچك ترين تغيير در حالاتم مي ديدند سعي مي كردند دليل آن را كشف كنند و مشكلاتم را حل كنند. مثلا برايم قرآن و نهج البلاغه و مفاتيح الجنان مي آوردند آن هم در حالي كه در اردوگاه ها به تعداد زيادي از اسرا فقط يك جلد قرآن مي رسيد.
    آنها قصد بهره برداري تبليغاتي از من داشتند و سعي مي كردند در موقعيت مناسب با معرفي من اعلام كنند كه ايران آغازگر جنگ بوده است. به همين دليل هم زنده نگه داشتنم از اهميت ويژه اي برخوردار بود و كوچك ترين اتفاقات زندان من بايد به اطلاع صدام مي رسيد و از او كسب تكليف مي شد. در نهايت با تسليم نشدنم به اجراي خواسته هاي آنها و سپس معرفي عراق به عنوان تجاوزگر مقدمات آزادي من فراهم شد.
    اين روند در زمان برگزاري اجلاس سران كشورهاي اسلامي در سال 76 و هنگامي كه يك هيئت نمايندگي از عراق به سرپرستي طه ياسين رمضان وارد ايران شده بود و مذاكره مفصلي كه در خصوص من انجام گرفت به نتيجه رسيد.
    در همان روزهاي پذيرش قطعنامه آخرين اسير ايراني را ديدم و بعد از آن به تنهايي به مدت ده سال در زندان مخابرات بودم تا اينكه يك روز از نگهباني اطلاع دادند كه ملاقاتي دارم . تعجب كردم . وقتي كه وارد اتاق ملاقات شدم شخصي با زبان فارسي با من صحبت كردـ براي اولين بار بعد از ده سال. از لهجه اش مشخص بود كه عرب زبان است و فارسي را ياد گرفته او معاون وزير امور خارجه عراق بود و به من اطلاع داد كه با توافق به دست آمده با كميسيون اسرا تا چند روز ديگر آزاد خواهم شد.
    فرداي آن روز براي زيارت به كربلا و نجف و سامرا رفتيم و مجددا به زندان بازگشتيم . اين بار ديگر داخل زندان نشدم و وسائلم را كه از قبل آماده گذاشته بودم برايم آوردند و به سمت ايران و مرز خسروي به راه افتاديم . آن روز با حضور نماينده صليب سرخ و مسئولان ايراني از مرز گذشتم و وارد خاك مقدسمان شدم . صحنه پرشوري بود و استقبال با شكوهي از من به عمل آوردند. بعد از آن هم زمينه ايجاد ارتباط تلفني براي من و خانواده ام فراهم كردند و موفق شدم بعد از هجده سال با همسر و پسرم صحبت كنم .
    علي در آن روزها چهار ماه و نيم بود و روزي كه بازگشتم هجده ساله و دانشجوي سال اول دندانپزشكي بود.

    *داستان پرواز و اسارت
    در 20 اسفند 1331 در روستای ضیاآباد قزوین، خداوند پسری به خانواده لشگری اهدا کرد که نام او را حسین گذاشتند. او دوره تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش به پایان رساند و برای ادامه تحصیل به قزوین رفت. در سال 1350 پس از اخذ دیپلم برای انجام خدمت سربازی به لشکر 77 خراسان اعزام شد. همان موقع با درجه گروهبان سومی در رزمایش مشترکی که بین نیروی زمینی و هوایی انجام می گرفت، حضور داشت و با خلبانان شرکت کننده در رزمایش آشنا گردید. پس از آن شور و شوق فراوانی به حرفه خلبانی در وی ایجاد شد؛ به طوری که پس از پایان دوره سربازی در آزمون دانشکده خلبانی شرکت کرد و پس از موفقیت به استخدام نیروی هوایی درآمد. در سال 1354 پس از گذراندن مقدمات آموزش پرواز در ایران، برای تکمیل دوره خلبانی به آمریکا اعزام شد و با درجه ستوان دومی به ایران بازگشت و به عنوان خلبان هواپیمای شکاری اف – 5 مشغول به خدمت شد. ابتدا در پایگاه تبریز مشغول به کار بود ولی با شدت گرفتن تجاوزات رژیم بعث عراق به پاسگاه های مرزی جنوب و غرب کشور، برای دفاع از حریم هوایی میهن اسلامی به دزفول منتقل گردید.
    در اخبار روز 26 شهریور 1359 صدام طی نطقی در جلسه مجمع ملی عراق به صورت یک جانبه قرارداد 1975 الجزایر را ملغی اعلام کرد و نامه را جلوی تلویزیون پاره کرد و هشدار داد ایران حق کشتیرانی در اروند را ندارد و عراق حاکمیت نظامی خودش را بر این آبراه اعمال خواهد کرد. آن روز عراق در مناطق مهران و قصرشیرین و همچنین پاسگاه های برزگان، سوبله، صفریه، رشیدیه، طاووسیه، دویرج و فکه عملیات نظامی انجام داده بود و در مقابل خلبانان پایگاه هم بر روی آنها آتش ریختند و تا اندازه ای مانع از کار آنان شدند. لشگری همان روز به فرمانده پیشنهاد انجام ماموریت داد و قرار شد فردا برای جوابگویی به تجاوزات عراق تانک ها و توپخانه دشمن را که درمنطقه زرباتیه شناسایی شده بود، منهدم کنند.
    آن روز آنها دومین دسته پروازی بودند که در خاک عراق عملیات می کردند. دسته اول با حمله خود پدافند عراق را هوشیار کرده بود. لذا به محض عبور از مرز گلوله ها به سمت آنها شلیک شد. اندکی بعد هواپیماها روی نقطه هدف رسیدند. گرد و خاک ناشی از شلیک توپخانه عراق وجود هدف را مسجل کرده بود. هر دو برای شیرجه آماده شدند. کمی جلوتر در پناه تپه ای چندین دستگاه تانک و نفربر استتار شده بودند. لشگری از لیدر اجازه زدن هدف را می گیرد. قرار بود هر دو به صورت ضربدری از چپ و راست یکدیگر را رد کرده هدف ها را منهدم کنند. لشگری زاویه مخصوص راکت را به هواپیما داد و نشان دهنده مخصوص را روی هدف تنظیم کرد اما ناگهان هواپیما تکان شدیدی خورد و فرمان کنترل خود را از دست داد. حسین لشگری مضطرب شده بود. او نمی دانست که چه بر سر هواپیما آمده است. ولی فورا بر خود مسلط شده و سعی کرد هواپیما را که در حال پایین رفتن بود کنترل کند.
    به هر نحو توسط پدال ها سکان افقی هواپیما را به سمت هدف توسط لشكري هدایت شد. در این لحظه ارتفاع هواپیما به 6000 پا رسیده بود و چراغ هشدار دهنده موتور مرتب خاموش و روشن می شد. لشكري شاسی پرتاب راکت ها را رها مي كند و در یک آن 76 راکت روی هدف ریخته شد و جهنمی از آتش زیر پای سيدالاسراي ايران ایجاد شد.
    خلبان از این که هدف را با موفقیت زده بود بسیار خوشحال بود. ولی می دانست با وضعی که هواپیما دارد قادر به بازگشت نیست. درحالی که دست چپش بر روی دسته گاز موتور بود دست راستش را به سمت دکمه ایجکت برد. دماغ هواپیما در حالت شیرجه بود و هر لحظه زمین جلوی چشمانش بزرگ و بزرگ تر می شد. تصمیم نهایی را گرفته بود و با گفتن شهادتین دسته ایجکت را کشید و از این لحظه به بعد دیگر چیزی یادش نیست.
    وقتی چشمانش را باز کرد همه چیز تیره و تار بود. به زحمت می دید که در مقابلش سربازان مسلح عراقی به صورت نیم دایره او را محاصره کرده اند. دست ها را بالا برد تا دشمن بفهمد که اسلحه ندارد و تسلیم است. ستوانی به او نزدیک شد و دستش را گرفت و بلند کرد و کمک کرد تا چتر و جی سوت را از خودش جدا کند. (جی سوت لباس مخصوصی است که نوسانات فشار جی را برای خلبان کنترل می کند.) دود غلیظی همراه شعله از پشت تپه به هوا بلند بود و لاشه هواپیما دقیقا روی هدف افتاده بود و با بنزین زیادی که داشت منطقه وسیعی را به آتش کشیده بود. این تجهیزات عراقی ها بود که در آتش خاکستر می شد و لشگری با این فکر لبخند رضایتی به لب آورد و به آسمان خیره شد. گویی از خدای خود برای این پیروزی تشکر می کرد.
    چشمانش را بستند و او را سوار خودرو کردند. کم کم بدنش سرد می شد و درد ناشی از پریدن از هواپیما بر او مستولی می گشت. بند چتر در حالت بیهوشی به گردنش مالیده شده بود و مقداری از پوست گردنش را کنده بود. بند فلزی ساعتش به جایی اصابت کرده و همراه با مقداری از پوست دستش کنده شده و لب پایینش هم پاره شده بود و به شدت خونریزی داشت. وقتی به مقر رسیدند سربازان و درجه داران عراقی شروع به هلهله و خوشحالی کردند. از این که یک خلبان ایرانی را گرفته بودند بسیار خوشحال بودند. یکی از آنها روی لبان زخمی اش آب دهان انداخته بود! چه قدر دلش می خواست جواب او را بدهد ولی افسوس!
    با احساس درد ناشی از دوختن لب هایش، به هوش آمد دکتر به زبان انگلیسی به او گفت که مشکل خاصی ندارد فقط دچار گرفتگی عضلات شده که به مرور زمان رفع خواهد شد. دست و پایش را به تخت بسته بودند. چند سرهنگ و ژنرال اطرافش را احاطه کرده و مرتب از او سئوال می کردند:
    - کجا را بمباران کردی؟ چرا بمباران کردی؟ و...
    از درد به خودش می پیچید و توانایی این که سر و گردنش را برگرداند نداشت. بازجوها این موضوع را فهمیدند و اتاق را ترک کردند. او ذهنش را به عقب برگرداند و به همسر و پسرش فکر کرد. چه قدر دلش برای آنها تنگ شده بود.
    او اولین خلبان ایرانی بود که به اسارت درآمده بود و عراقی ها می خواستند قدرت تحمل شکنجه خلبانان ایرانی را محک بزنند. لذا می خواستند به هر نحو ممکن لشگری را به حرف بیاورند. پس از این که وصل کردن برق جواب نداد، مچ پاهای او را محکم بستند و شروع کردند به فلک کردن با کابل. اما لشگری با توکل به خدا ساکت ماند. او به هیچ وجه قصد حرف زدن نداشت. آن قدر او را فلک کردند تا از هوش رفت. وقتی به هوش آمد دید در سلولی بسیار کثیف که دیوارهای جگری رنگ دارد افتاده. کمی بعد یک نقشه مقیاس بزرگ از ایران به همراه یک خودکار از دریچه توی سلول افتاد و صدای نگهبان آمد که می گفت:
    - سرگرد دستور داده هر چه فرودگاه و پایگاه و باند پروازی دارید روی نقشه مشخص کن! تا یک ساعت دیگر می آیم آن را می برم.
    خودکار و نقشه را به کناری انداخت و به فکر فرو رفت...
    کمی بعد نگهبان وارد سلول شد و او را به اتاق مدیر زندان برد. او سرگردی مودب بود که انگلیسی را به خوبی صحبت می کرد. نقشه را که نگهبان به دستش داده بود نگاهی کرد و گفت:
    - هیچ کدام از پایگاه های خودتان را مشخص نکرده ای؟
    لشگری جواب داد:
    - برابر قرارداد ژنو شما فقط می توانید 4 الی 5 سوال از من بپرسید شامل اسم، درجه، هواپیما، پایگاه و فرمانده.
    سرگرد با آرامش سیگاری به او تعارف کرد و از کشوی میزش یک نقشه درآورد که لشگری با نگاه کردن به آن مبهوت ماند. تمام پایگاه های ایران با رنگ های مختلف نشانه گذاری شده بودند. ارتفاع و سمتی را که یک خلبان برای رسیدن به پایگاه نیاز داشت، بنزین مصرفی، سمت باد و سرعت مورد نیاز به صورت دقیق و مرتب مشخص شده بود. از نظر پروازی و ناوبری نقشه کاملی بود و این برای خلبانان عراقی یک امتیاز بزرگ به حساب می آمد.
    سرگرد که با غرور و تکبر لبخند می زد، به لشگری نزدیک شد و گفت:
    - ما حتی اطلاعاتی بیشتر از این را هم در مورد نیروهای مسلح شما داریم و هر وقت بخواهیم از آن استفاده می کنیم.
    ناگهان خاطره کودتای نافرجام نوژه و سروان نعمتی خائن که از ایران گریخت و به عراق پناهنده شد، در ذهن لشگری جرقه زد.
    روز 31 شهریور 1359 مصادف با 22 سپتامبر 1980 ساعت 13 نیروی هوایی عراق بخش عمده ای از قلمرو جمهوری اسلامی ایران را مورد تجاوز قرار داد و مناطقی را در ده شهر بزرگ ایران بمباران کرد. ساعت 16 همان روز نیروی هوایی و زمینی عراق در غرب دزفول با دو لشکر آماده و مجهز وارد عمل شدند. یکان تیپ 17 زرهی عراق تا پایان روز 31 شهریور خود را به دامنه های غربی ارتفاعات حمرین رساند و با استفاده از تاریکی شب از آن عبور کرده و در ساعت 30/5 روز اول مهر موفق می شوند پاسگاه مربوطه را به تصرف درآورده و کلیه افراد آن را اسیر یا شهید نمایند. واحد دیگری از تیپ 17 زرهی به پاسگاه چم سری و نهرعنبر که در غرب رودخانه دویرج قرار دارد حمله کرده و آن را به تصرف خود درمی آورند.
    نیروی هوایی ایران تنها پشتیبان موجود برای نیروی زمینی در تمامی منطقه نبرد بود و به همین دلیل درخواست از نیروی هوایی هر لحظه بیشتر می شد. خلبانان شجاع نیروی هوایی 2 ساعت پس از اولین حمله هوایی دشمن در بعد از ظهر 31 شهریور دو پایگاه مهم هوایی عراق به نام های الرشید و شعیبیه در حومه بصره را به شدت بمباران کردند و صدمات جبران ناپذیری به این دو پایگاه وارد آوردند. در اولین ساعات بامداد روز یکم مهر ماه با به پرواز درآوردن 140 فروند هواپیمای جنگنده و حمله به پایگاه ها و مراکز نیروی هوایی عراق، درسی فراموش نشدنی به دشمن متجاوز دادند.
    در این عملیات جای سرتیپ حسین لشگری خالی بود! او در سلول خود فقط گاه گاهی صدای انفجار و عبور هواپیماها و آژیرها را می شنید و آرزو می کرد کاش او هم سوار بر هواپیمایش در دل آسمان بود


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۸۸
    نوشته
    67
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    وقت رفتنم علي دندان نداشت و موقع بازگشت دندانپزشكي مي‌خواند




    فرزندم علي در موقع رفتنم چهار ماه و نيم سن داشت و روزي كه بازگشتم 18 ساله و دانشجوي سال اول دندانپزشكي بود. "

    شهيد امير خلبان لشكري پرسابقه ترین آزاده ایرانی در مهرماه سال 86 در گفتگويي به بيان نكاتي از زندگي خود مي‌پردازد.


    متن سخنان با سابقه‌ترين آزاده ايراني بدين شرح است:


    يك هفته قبل از آن پرواز من در مرخصي به سر مي بردم و به تهران آمده بودم كه به پايگاه هوايي دزفول احضار شدم.


    از اواسط مرداد عملا تهاجم هوايي عراقي ها آغاز شده بود و ما هم بايد آمادگي مان در دفاع را به دشمن ثابت مي كرديم . از روز شنبه كه وارد پايگاه شدم تا روز پنج شنبه كه آن اتفاق افتاد جمعا دوازده پرواز در قالب ماموريت هاي شناسايي آلرت و اسكرامبل و عمليات هاي آفندي به مواضع نيروهاي در مرز ارتش بعث عراق انجام داده بودم و در آن روز قرار بود سيزدهمين پرواز را انجام دهم.


    به فاصله چند دقيقه بعد از گروه دو فروندي ما يك گروه و بلافاصله بعد از آن هم گروه ديگري ماموريت پروازي به نزديكي‌هاي همان منطقه داشتند. با اين حال جلسه بريفينگ ـ توجيه عملياتي ـ ما به دليل عدم آشنايي ليدر پروازي به منطقه چند دقيقه بيشتر به طول انجاميد و ما هم كه گروه يكم بوديم بعد از دو گروه ديگر پرواز را آغاز كرديم و اين يعني هوشياري دشمن و كسب آمادگي لازم براي دفاع به محض رسيدن به منطقه هدف واقع در مندلي و زرباتيه عراق ديوار آتش عراقي ها در آن لحظات صبحگاهي كه هنوز آفتاب كاملا طلوع نكرده بود به استقبالمان آمد و من كه در حال شيرجه به سمت هدف بودم مورد اصابت قرار گرفتم.


    با وجود عدم كنترل هدايت هواپيما و در حالي كه آماده ذكر شهادتين شده بودم از فرصت محدودي كه داشتم استفاده كردم و در همان شرايط هم راكت ها رها و هم هواپيما را براي اصابت به هدف هدايت كردم . بعد از آن هم اهرم اجكت را كشيدم . چشم كه باز كردم عراقي ها را بالاي سرم ديدم . يك افسر عراقي با برخوردي مودبانه به من نزديك شد و با زبان عربي گفت كه قصد دارد دست هايم را ببندد. البته برخوردهاي ناشايست هم كم نبود. آرام آرام هوشياري ام را به دست آوردم و شرايطم را بررسي كردم؛ لبم پاره شده بود، دست چپم هم هنگام پرتاب شدن از هواپيما زخمي شده بود اما تلفات سنگيني به دشمن وارد كرده بودم .


    عراقي اولين اسيرشان را گرفته بودند و با تيراندازي هوايي و هلهله ابراز شادي مي كردند. باز بيهوش شدم و بعد از مدتي در چادر بهداري چشم باز كردم در حالي كه يك پزشك عراقي با درجه ژنرالي مشغول مداوا و بخيه لب زخمي من است. سپس مرا به بيمارستان منتقل كردند و بعد هم مراحل بازجويي و بندهاي زندان .


    در روز سيزدهم فروردين سال 53 لباس نظامي بر تن كردم و پس از موفقيت در مراحل آموزشي براي افزايش تخصص هاي پرواز با هواپيماي " اف ـ 5 " به كشور ايالات متحده اعزام شدم. بعد از آن هم به كشور بازگشتم و رخدادهاي انقلاب شكوهمند اسلامي را شاهد بودم .


    اسارت در روز 27 شهريور سال 1359 هم در سن بيست و هشت سالگي ام رخ داد و به عنوان اولين خلبان ايراني گرفتار زندان رژيم بعث عراق شدم .


    در مدت اسارتم در زندان هاي مخابرات ابوغريب و الرشيد زنداني بودم و در نهايت ده سال پاياني را كه بعد از زمان پذيرش قطعنامه بود مجددا به زندان مخابرات بازگشتم تا مدت طولاني زندان انفرادي بدون همدم و هموطن را در سلول شماره 65 طبقه دوم اين زندان طي كنم . در اين مدت به جز يك سال و نيم آخر ـ صليب سرخ جهاني هم اطلاعي از من نداشت. يك گروه از اسرا كه براي مدتي در مخابرات و ابوغريب با من هم سلولي بودند بعدها خبر زنده بودنم را به خانواده ام رساندند.


    مهم بود بدانيم كساني كه عملا در بسته ترين محيط ممكن حضور دارند چگونه از اخبار بيرون مطلع مي شوند. امير لشكري از روند عمليات ها و پيروزي هاي رزمندگان اسلام چگونه اطلاع حاصل مي كرد
    در ابوغريب موفق شديم از عراقي ها يك عدد راديو به دست آورديم و يك بار هم با نفوذ به يكي از عناصر دشمن موفق شدم راديو به دست بياورم.


    بعد از آزادي ساير دوستان براي تهيه اخبار با مشكل مواجه شدم و دسترسي ام به اطلاعات محدود بود اما چون هدف دشمن زنده ماندن من بود در صورتي كه كوچك ترين تغيير در حالاتم مي ديدند سعي مي كردند دليل آن را كشف كنند و مشكلاتم را حل كنند. مثلا برايم قرآن و نهج البلاغه و مفاتيح الجنان مي آوردند آن هم در حالي كه در اردوگاه ها به تعداد زيادي از اسرا فقط يك جلد قرآن مي رسيد.


    آنها قصد بهره برداري تبليغاتي از من داشتند و سعي مي كردند در موقعيت مناسب با معرفي من اعلام كنند كه ايران آغازگر جنگ بوده است. به همين دليل هم زنده نگه داشتنم از اهميت ويژه اي برخوردار بود و كوچك ترين اتفاقات زندان من بايد به اطلاع صدام مي رسيد و از او كسب تكليف مي شد. در نهايت با تسليم نشدنم به اجراي خواسته هاي آنها و سپس معرفي عراق به عنوان تجاوزگر مقدمات آزادي من فراهم شد.


    اين روند در زمان برگزاري اجلاس سران كشورهاي اسلامي در سال 76 و هنگامي كه يك هيئت نمايندگي از عراق به سرپرستي طه ياسين رمضان وارد ايران شده بود و مذاكره مفصلي كه در خصوص من انجام گرفت به نتيجه رسيد.


    در همان روزهاي پذيرش قطعنامه آخرين اسير ايراني را ديدم و بعد از آن به تنهايي به مدت ده سال در زندان مخابرات بودم تا اينكه يك روز از نگهباني اطلاع دادند كه ملاقاتي دارم . تعجب كردم . وقتي كه وارد اتاق ملاقات شدم شخصي با زبان فارسي با من صحبت كردـ براي اولين بار بعد از ده سال. از لهجه اش مشخص بود كه عرب زبان است و فارسي را ياد گرفته او معاون وزير امور خارجه عراق بود و به من اطلاع داد كه با توافق به دست آمده با كميسيون اسرا تا چند روز ديگر آزاد خواهم شد.


    فرداي آن روز براي زيارت به كربلا و نجف و سامرا رفتيم و مجددا به زندان بازگشتيم . اين بار ديگر داخل زندان نشدم و وسائلم را كه از قبل آماده گذاشته بودم برايم آوردند و به سمت ايران و مرز خسروي به راه افتاديم . آن روز با حضور نماينده صليب سرخ و مسئولان ايراني از مرز گذشتم و وارد خاك مقدسمان شدم . صحنه پرشوري بود و استقبال با شكوهي از من به عمل آوردند. بعد از آن هم زمينه ايجاد ارتباط تلفني براي من و خانواده ام فراهم كردند و موفق شدم بعد از هجده سال با همسر و پسرم صحبت كنم .


    علي در آن روزها چهار ماه و نيم بود و روزي كه بازگشتم هجده ساله و دانشجوي سال اول دندانپزشكي بود.


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۶
    نوشته
    793
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    2 ساعت 12 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    13



    بسم الله النور

    *خلبانان شهید *

    آنان می روند ومامی مانیم...
    آنان برای رفتن می کوشند ومابرای ماندن....
    تفاوت ما وآنها از زمین است تا آسمان....
    خداوندا گرچه از قافله شهدا دوریم اما مارابه آنها برسان.....

    *خلبانان شهید *


    شهادت پیروجوان بادرجه وبی درجه ندارد.....رسیدن به قافله شهدا یک راه دارد:اخلاص وراستی
    یاعلی

    ویرایش توسط مرصاد : ۱۳۸۸/۰۵/۱۹ در ساعت ۱۹:۰۵
    [SIGPIC][/SIGPIC]
    اللهم انی اسئلک بحق روح ولیک
    علی بن ابی طالب
    الذی مااشرک بالله طرفه عین ابدا
    ان تعجل فرج ولیک القائم المهدی
    --------------------------------------
    همه نام بسیج در گمنامی است و عزت او در مظلومیت او و افتخار او حضور در صحنه های حساس در روز های حادثه.... بسیجی دلگیر نباش ،تو خار چشم دشمنی....



  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۷
    نوشته
    813
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 روز 37 دقیقه
    دریافت
    165
    آپلود
    14
    گالری
    6



    بسم رب الشهداء و الصدیقین

    یاران چه غریبانه، رفتند از این خانه
    هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه


    ای وای که یارانم، گل‌های بهارانم
    رفتند از این خانه، رفتند غریبانه





  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۷
    نوشته
    637
    تشکر:
    1
    حضور
    11 ساعت 30 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    41



    سلام و درود خدا بر روح پاک شهداء خصوصا بر سید اسرای ایران شهید لشکری







    ویرایش توسط مدافع : ۱۳۸۸/۰۵/۲۰ در ساعت ۰۰:۳۷
    لا یستیقن القلب أن الحق باطل ابدا
    و لا یستیقن أن الباطل حق أبدا

    قلب هیچ وقت یقین به حق بودن باطل و یا باطل بودن
    حق نمی نماید امام صادق علیه السلام

    *************
    و السلام علي من اتبع الهدى
    و درود بر هر آنكه ( بدون تعصب) به دنبال حق است و پذيراى آن سوره طه / آیه 47




  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    117
    تشکر:
    1
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    پیشنهاد بی نتیجه صدام به شهید لشکری




    امیر خلبان طیبی با اشاره به اینکه شهید لشکری آخرین اسیر ایرانی بود که به میهن بازگشت گفت: صدام برای نگه داشتن امیر لشکری در عراق پیشنهادات زیادی داده بود اما این شهید بزرگوار با تحمل انواع شکنجه های روحی و جسمی مقاومت کردند و پس از 18 سال سربلند به میهن بازگشتند.
    امیر خلبان محمد طیبی در گفتگو با مهر در مورد ویژگیهای شخصیتی شهید امیرسرتیپ خلبان حسین لشکری در دوران دفاع مقدس گفت: ایشان یکی از امیران سرافراز جنگ و جبهه بودند که 18 سال اسارت را در کارنامه درخشان دفاع از میهن دارند و این در دنیا بی سابقه است.
    وی با بیان اینکه شهید لشکری از نظر عقیدتی و سلوک اخلاقی بسیار انسان فاضلی بودند تصریح کرد: انس ایشان به قرآن و علاقه خاصی که به ائمه معصومین داشتند زبانزد خاص و عام بود.
    امیر طیبی با اشاره به مبارزات شهید لشکری در دوران انقلاب بر نقش این خلبان تیزپرواز نیروی هوایی پس از پیروزی انقلاب تأکید کرد و گفت: شهید لشکری سهم به سزایی در پیشبرد انقلاب و تثبیت نظام جمهوری اسلامی در درگیری با منافقین قبل از آغاز جنگ تحمیلی داشتند که با شروع جنگ نیز مأموریتهای مختلفی را انجام دادند و پس از اسارت نیز رشادتهای بسیاری از ایشان به ثبت رسیده است.
    این خلبان پیشکسوت نیروی هوایی به پیشنهادات مختلف صدام برای نگه داشتن شهید لشکری در عراق اشاره کرد و گفت: صدام ایشان را رها نمی کرد و پیشنهادات مختلفی را به او دادند تا در عراق بماند اما ایشان 18 سال اسارت در سلولهای انفرادی و شکنجه های روحی و جسمی را تحمل کردند و سربلند به میهن عزیزمان ایران برگشتند.
    امیر طیبی با بیان اینکه شهید لشکری دارای 75% جانبازی بودند افزود: شهید لشکری با خوردن روزی 20 نوع دارو به خاطر جراحات دوران اسارت و جنگ زندگی سختی را از نظر جسمی سپری می کردند اما با این وجود به دلیل ایمان قوی که به خداوند داشتند همواره برای حل مشکلات مردم تلاش می کردند.
    پیکر شهید امیر خلبان آزاده سرتیپ حسن لشکری 9 صبح روز چهارشنبه 21 مردادماه پس از تشییع از ستاد نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، در قطعه شهدای نیروی هوایی ارتش در بهشت زهرا(س) دفن خواهد شد و مراسم یادبود ایشان در روز شنبه ساعت 18 تا 30/19 در مسجد جامع قدس در میدان صنعت برگزار می شود.


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    117
    تشکر:
    1
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    عدد 13 را مبارك مي‌دانم




    در خاطرات شهيد سرتيپ خلبان «حسين لشكري» آمده است: من برخلاف همه، عدد 13را مبارك مي‏دانم و براي اين عدد احترام خاصي قائل هستم؛ مي‏دانيد چرا؟ براي اينكه در سيزدهمين پرواز جنگي‌ام به تأسيسات نظامي دشمن در خاك عراق، توانستم تانك‌ها و نفر‌برهاي دشمن را بمباران كنم.
    در خاطرات «شهيد حسين لشكري» در دوران طولاني اسارت كه در آخرين شماره ماهنامه جانباز،‌ شماره 27 به چاپ رسيده است آمده است: حدود 6 ماهي از اسارت من در اسارتگاه «ابوغريب» مي‏گذشت كه بوي بهار به مشامم خورد. با اسرا تصميم گرفتيم، لحظه‏ تحويل سال سفره‏ هفت سين بيندازيم. مايي كه در اين چند ماه بوي سيب و طعم سنجد را از ياد برده بوديم، قرار گذاشتيم در يكي از روزها سفره هفت سيني بچينيم كه سفره‏ هفت سين‌مان 7 سرباز اسير ايراني بود.
    *در سيزدهمين پروازم به اسارت در آمدم
    در متن اين خاطرات چنين مي‌خوانيم: در بعضي از فرهنگ‌ها، بعضي از اعداد، نحس هستند و در فرهنگ ما، معمولاً عدد 13را نحس مي‏دانند؛ شايد به همين دليل است كه سيزدهمين روز از آغاز سال نو را، به بيرون از خانه مي‏رويم و به كوه و دشت و بيابان پا مي‌گذاريم كه مبادا نحسي 13، در طول سال جديد گريبان‌مان را بگيرد و كار دستمان بدهد و اين كه اگر پلاك سر در خانه‌مان عدد 13است، از شهرداري منطقه‏اي كه در آن زندگي مي‏كنيم، مي‏خواهيم كه به جاي عدد 13، پلاك 1+12 را نصب كند! جالب اين است كه برخي از مسئولان شهرداري‌ها، خودشان اين خرافه را باور كرده‌اند و پلاك‌هاي 1+12 را آماده‏ نصب، در كارگاه‏هايشان دارند تا به متقاضيان ارائه دهند.
    اما من برخلاف آنها، عدد 13را مبارك مي‏دانم و براي اين عدد احترام خاصي قائل هستم؛ مي‏دانيد چرا؟ براي اينكه در سيزدهمين پرواز جنگي‌ام به تأسيسات نظامي دشمن در خاك عراق، هواپيمايم مورد اصابت راكت‌هاي آنان قرار گرفته و آسيب ديد؛ من كه مأموريت داشتم در ارتفاع 8 هزار پايي، تانك‌ها و نفر‌برهاي دشمن را بمباران كنم چون سقوط هواپيمايي را كه خلبانش بودم در خاك عراق قطعي مي‏ديدم و اطمينان داشتم كه اسير نيروهاي دشمن خواهم شد.
    برخلاف دستورات نظامي كه در ايران به من ابلاغ كرده بودند به ميزان 2 هزار پا، از نقطه‏ پرواز پيش بيني‌شده، فرود آمدم و در ارتفاع 6 هزار پايي از سطح نيروهاي دشمن بعثي با هواپيماي در حال سقوطم، هدف‌هاي مشخص شده‏ آنها را با دقت بيشتري نشانه‌گيري و بمباران كردم كه بر اثر اين تدبير، حدود 22 دستگاه از تانك‌هاي متجاوزان عراقي منهدم شد و تعدادي از نيروهاي آنها زخمي شدند يا به هلاكت رسيدند.
    بعد از اين بمباران كه با چتر نجاتم، از هواپيما بيرون پريدم؛ پريدن همان و فرود آمدن من در جمع نيروهاي دشمن متجاوز همان؛ در اين سانحه، به دليل ناقص عمل كردن چتر نجاتم، با شدت و با تمام وزنم به قرارگاه دشمن برخورد كردم و به افتخار جانبازي نايل آمدم و چون نيروي گريز از مهلكه‏اي را كه در آن گرفتار آمده بودم، نداشتم، اسيرم كردند و هم زمان، مرا به جمع همرزمان «آزاده»ام اعزام كردند.
    آيا شما، كسب 2 افتخار همزمان را، در سيزدهمين پرواز جنگي‌ام، به حساب نحسي عدد 13 مي‏گذاريد؟ اگر آري، كه من برخلاف شما فكر مي‏كنم و اگر نه شما هم به جمع كساني كه عدد 13 را «مبارك» مي‏دانند، اضافه شده‌ايد؛ پس مقدمتان گرامي باد.
    * سفره‏ هفت سين‌مان 7 سرباز اسير ايراني بود
    عيد يعني «يا مقلب القلوب و الابصار»؛ عيد يعني رقص ماهي در تنگ بلور آب؛ عيد يعني چرخيدن سيب سرخ بر سطح صيقلي آينه‏ سفره‏ هفت سين؛ عيد يعني سيب و سنجد و سماق؛ عيد يعني سير و سركه و سمنو؛ عيد يعني سبزه، اما زندان «ابوغريب» كه سبزه نداشت؛ اسارت گامي بود در برهوت و زندانبان‌ها اسرايشان را كه تماماً رزمندگان ايراني بودند، با تمام قوا زير نظر داشتند تا مبادا بگريزند! به كجا؟ به هرجا كه ابوغريب، نباشد.
    حدود 6 ماهي از اسارت من در اسارتگاه «ابوغريب» مي‏گذشت كه بوي بهار به مشامم خورد؛ به مشام من و ساير اسرايي كه ايراني بودند؛ تعدادمان 70 - 80 نفري مي‏شد؛ تصميم گرفتيم لحظه‏ تحويل سال را سفره‏ هفت سين بياندازيم و هفت سين بچينيم و فرا رسيدن سال نو را به هم ديگر تبريك بگوييم.
    اين خبر دهان به دهان به گوش تمام اسراي هم‌بندمان رسيد؛ همگي از آن استقبال كردند و برنامه‌ريزي‌ها، به دور از چشم زندانبان‌ها انجام شد اما ما كه نمي‌دانستيم چه لحظه‏اي از چه روزي سال نو آغاز مي‏شود؛ از طرفي ما كه هفت سين نداشتيم؛ مايي كه غذاهامان جيره‌بندي و ناسالم با بدترين كيفيت ممكنه بود؛ مايي كه لباس‌هاي تنمان بدون حتي يك دكمه بود؛ مايي كه در اين چند ماه انگار سال‌ها بود بوي سيب را و طعم سنجد را از ياد برده بوديم؛ چگونه مي‏توانستيم سفره‏ي هفت سين آغاز سال جديد را در اسارتگاه‌مان بچينيم؟ فكري به ذهن‌مان رسيد؛ قرار گذاشتيم در يكي از روزها كه فرقي نمي‌كرد چه روزي باشد و در يكي از ساعت‌ها كه فرقي نمي‌كرد چه ساعتي باشد، هنگامي كه از سلول‌هاي‌مان بيرون‌مان مي‏آوردند تا به «بند» برويم و قدمي بزنيم كه پاي‌مان از كرختي در بيايد، فرا رسيدن سال نو را با لبخندهاي اميدبخشي كه بر چهره‏هامان مي‏رويانديم، به يك‌ديگر تبريك بگوييم؛ مبادا كه زندانبان‌ها از نشاط ما بهانه‌جويي كنند و بيش از پيش آزارمان بدهند؛ ديگر اينكه سين‌هاي سفره‏ هفت سين‌مان را 7 اسير جنگي تشكيل بدهند كه از افسران و درجه‌داران و سربازان دربند ارتش خودمان بودند؛ سرباز، ستوان سه، ستوان دو، ستوان يك، سروان، سرگرد، سرهنگ دو.
    روزي كه آغاز سال نو را با حضور اين چنين سفره هفت سيني در اسارتگاه ابوغريب، جشن مي‏گرفتيم، احساس كرديم دشمن بعثي حقيرتر از آن است كه بتواند به اعتقادات ما، به مليت ما و به انديشه‏ ما، كوچك‌ترين خدشه‏اي وارد كند و با اين چنين سفره‏اي كه هفت سين‌اش، 7 رزمنده‏ ايراني بودند، پي برديم كه همدلي آدم‌هاي يك رنگ است كه به سفره‏ هفت سين‌مان بركت مي‏دهد نه همراهي سيب، سنجد و سماق و نه حضور سير، سركه و سمنو يا سبزي روييده از جوانه‏هاي گندم مانده در آب كاسه‌اي؛ با اين انديشه توانستيم دانه‏ رويش و سرسبزي را در برهوت ابوغريب، برويانيم.
    *پس از درخواست‌هاي مكرر فقط يك جلد قرآن كريم به ما دادند
    مي‌گويند «فرانسوا تروفو» فيلمساز صاحب نام فرانسوي، فيلمي ساخته است با نام «فارنهايت 451» كه من نه آن فيلم را ديده‌ام و نه كارگردانش را مي‏شناسم اما حكايت فيلم بر اساس كتاب سوزان هيئت حاكمه‏اي شكل گرفته است كه «كتاب» را و «كتابخواني» را مانع تسلط خود بر مردمي مي‏دانند كه اهل كتاب و مطالعه‌اند؛ پس كتاب‌ها را جمع‌آوري مي‏كنند و آنها را به آتش مي‏كشند؛ در اين ميان، جمعي از «كتابخوانان» گرد مي‏آيند و تصميم مي‏گيرند براي مقابله با اين تهاجم فرهنگي، هر يك كتابي را برگزيند و متن آن را تمام و كمال به حافظه بسپارد؛ ديري نمي‌گذرد كه هر يك از مردم تحت سلطه‏ آن حكومت، خود كتابي مي‏شود كه تمام نسخه‏هاي آن به زودي سوزانده خواهد شد؛ در انتهاي فيلم نام هر انسان به نام كتابي تبديل مي‏شود كه آن را به ياد سپرده است؛ اين يكي «بينوايان» ويكتورهوگو است، آن يكي «هملت» ويليام شكسپير و ديگري «پيرمرد و دريا» ارنست همينگوي.
    در دوران اسارت براي شروع كار از آيات الهي مدد گرفتيم؛ آياتي از كلام الله مجيد را كه در حافظه داشتم، به هم‌بندم مي‏آموختم و دانش رياضي را كه او مي‏دانست به من منتقل مي‏كرد؛ آن كه جملاتي از زبان انگليسي مي‏دانست به ما ياد مي‏داد و ديگري كه بر ادبيات فارسي مسلط بود، ساعاتي از وقتش را صرف آموزش آن به ديگري مي‏كرد.
    امروز كه روزهاي اسارت را به ياد مي‏آورم، احساس مي‏كنم كه ما، هم استاد بوديم و هم دانشجو؛ هم شاگرد بوديم و هم آموزگار؛ هم آموزش دهنده بوديم و هم آموزش گيرنده و با عزمي كه جزم كرده بوديم، محيط اسارتگاه‏ها به دانشگاهي بدل شد كه دانشجويانش به فارغ التحصيل شدن، نمي‌انديشيدند؛ مي‏خواستند بيشتر بياموزند تا در جمع دانايان، به نيكي از آنان ياد كنند.
    مدت‌ها بر اين منوال گذشت و سرانجام پس از درخواست‌هاي مكرر يك جلد، فقط يك جلد، قرآن كريم به ما دادند تا چشم‌هامان را با آياتش شست وشو دهيم؛ ساعات اسارت‌مان چه زود مي‏گذشت؛ وقتي در فضاي كوچك نمازخانه به ترجمه و تفسير آن آيات شريفه مي‏پرداختيم و خداوند را با تمام عظمتش احساس مي‏كرديم كه به ملاقاتمان آمده است و براي ما از «رويش» سخن مي‏گويد و از «تعالي»حرف مي‏زند و از «آزادگي»؛ آن گونه كه هرگز در مقابل هيچ چيز و هيچ كس تن به «اسارت» ندهيم؛ اينگونه «آزاده» شديم.
    *واژه مي‌ساختيم تا فضاي روحي‌مان عوض شود
    اسارت آداب و رسوم خاص و زبان و فرهنگ مخصوص به خود دارد؛ واژه‏هاي ابداعي اسرا در دوران اسارت، در پاره‏اي موارد هشدار دهنده‌اند و در برخي موارد نيرو دهنده؛ ما آموخته بوديم در دوران اسارت فكرمان را، ذهن‌مان را و انديشه‌مان را پويا نگاه داريم اگر ناملايمتي براي هر يك از ما پيش مي‏آمد، آن را نه تنها به ديگري منتقل نمي‌كرديم، بلكه تلاش‌مان بر اين بود تا خودمان هم به دست فراموشي بسپاريمش؛ مبادا روحيه‌مان شكننده شود و اگر لطيفه‌اي، خاطره‏ شيريني يا طنزي به يادمان مي‏آمد براي ديگري تعريفش مي‏كرديم تا او هم در شادي لحظه‏هاي ما سهيم باشد.
    ساختن اصطلاحات و تعابير كنايي، يكي از دل مشغولي‌هاي من بود و به كاربردن اين اصطلاحات، فضاي روحي ما را شاد و سرزنده نگاه مي‏داشت؛ روشن يا خاموش شدن تلويزيون، يكي از اين موارد بود.
    شرح آن از اين قرار است كه سلول‌هاي انفرادي ما فاقد هرگونه روزنه‏اي به بيرون بودند؛ مگر پنجره‏اي بسيار كوچك نصب شده بر ارتفاع ديوار سلول كه با ميله و مقوا و تخته 3‌ لايه از بيرون پوشانده بودندش و سوراخي به عنوان هواكش بر سقف كه نور ناچيزي از روشنايي روز را به داخل سلول منتقل مي‏كرد و دري ساخته شده از ورقه‏ آهن كه بر آن دريچه‏اي نصب شده بود با ابعادي كه دستي بتواند غذايي را به اسير بدهد تا سد جوع كند و فقط زنده بماند.
    هنگامي كه نگهبان مي‏آمد و دريچه را باز مي‏كرد تا غذاي اسير را به او بدهد، چهره‏ او را در روشنايي بيرون از سلول به وضوح مي‏شد ديد و هنگامي كه دريچه را مي‏بست، دوباره تاريكي به سلول هجوم مي‏آورد.
    ما باز و بسته شدن دريچه‏ سلول را به روشن و خاموش شدن تلويزيون تعبير مي‏كرديم؛ وقتي نگهبان دريچه را باز مي‏كرد و چهره‏ او را مي‏ديديم، مي‏گفتيم تلويزيون روشن شد و هنگامي كه غذاي اسير را به او مي‏داد و دريچه را مي‏بست و مي‏رفت، مي‏گفتيم تلويزيون خاموش شد كه در اين تعبير، طنز تلخي نهفته بود.
    حالا خودتان حساب كنيد در طول شبانه روز، چه مدت اجازه داشتيم تا اوقات اسارتمان را به ديدن تلويزيون بنشينيم؛ آن هم با تصاويري از نگهبانان كج خلق كريه‌المنظر كه وقتي دير مي‏آمدند، دلمان برايشان تنگ مي‏شد!
    چرا مي‏خندي؟ باور كن اگر مدتي در آن سلول‌ها نگهت مي‏داشتند، ديدن آن چهره‏ها، از پس آن چنان تلويزيوني، برايت از هر غنيمتي با ارزش‌تر مي‏شد! باور نمي‌كني؟ خب؛ خدا را شكر.
    *يك دندان مي‌داديم تا جرعه‌اي شير بنوشيم
    يك بار يكي از هم‌بندهامان در اسارتگاه «ابوغريب» دچار دندان درد شديد شد؛ بي چاره از درد به خودش مي‏پيچيد و محوطه‏ اسارتگاه را گذاشته بود روي سرش؛ ما هم از آن جا كه دنبال بهانه‏اي براي ضربه زدن به روان دشمن بوديم سر و صدا راه انداختيم؛ نگهبان‌ها، اول توجهي نكردند؛ سرانجام كم آوردند و آن دوست من را به درمانگاه برده تا دندان دردش را آرام كنند، مدتي چشم به راهش مانديم، نيامد؛ مدتي ديگر، باز هم نيامد و مدتي بيشتر؛ دل نگرانش شديم و سرانجام از درمانگاه، تحت الحفظ آوردندش؛ خوشحال و خندان بود؛ دندانش را كشيده بودند و دردش ساكت شده بود.
    شب، هنگامي كه تعدادي از ما دور هم نشسته بوديم تا خوراك لوبيايي را كه از جيره‏ ظهرمان پس انداز كرده بوديم به عنوان شام بخوريم، ديديم او هم به جمع ما پيوست و يك بطري شيري را كه به جاي شام به او داده بودند وسط سفره گذاشت و گفت: «بسم الله»
    ما هم كه مدت‌ها بود رنگ لبنيات را در آن اسارتگاه به چشم نديده بوديم، خوراك لوبيايي را كه دوست ‏داشتيم و خوش مزه‌ترين غذايي بود كه در آن دوران مي‏خورديم، فراموش كرديم و هر كدام، نيم جرعه‏اي از شير سهميه‌ دوستمان را سر كشيديم.
    فردا و پس فردا هم به همين منوال گذشت و از آن روز بعد به او همان غذايي را دادند كه به ما مي‏دادند و ديگر از شير خبري نشد.
    مدتي بر همين منوال گذشت؛ دوباره همان غذاهاي آبكي بي‌رمق؛ دوباره همان آش‌هايي كه از توش كرم در مي‏آورديم يا شمع اتومبيل كه ماجراي آن هم شنيدني است.
    يك روز يكي از اسرا، كار عجيبي كرد؛ او كه يكي از دندان‌هايش پوسيدگي مختصري داشت، خودش را به دندان درد زد؛ آن قدر سر و صدا كرد كه بردندش به درمانگاه؛ سر ضرب، دندانش را كشيده بودند؛ موقعي كه برگشت، يك شيشه شير دستش بود؛ به جمع كه رسيد، تعارف كرد؛ هر كدام نيم جرعه خورديم؛ فردا و پس فردا هم به همين منوال گذشت و از روز بعدش، به او همان غذايي را دادند كه به ما مي‏دادند و ديگر از شير خبري نشد؛ ديگر راهش را ياد گرفته بوديم؛ هر وقت هوس شير مي‏كرديم، يكي كه دندان پوسيده‏اي داشت، خودش را به دندان درد مي‏زد.
    از اين راه، من 3 تا از دندان‌هايم را جمعاً براي 9 شيشه شير سرمايه‌گذاري كردم؛ سرمايه‏اي كه سودش علاوه بر خودم، به 60 - 70 نفر ديگر هم در اسارتگاه «ابوغريب» رسيد و از اين راه دست كم بخشي از كلسيم بدن ما تأمين شد تا هوش و حواسمان از دست نرود.
    *بر كنج ديوار گچي سلول جمعي‌مان، با ناخن نوشتم: «اين نيز بگذرد»
    كاغذ در «ابوغريب» حكم كيميا را داشت؛ از كتاب، دوات و دفتر هم كه اصلاً اثري نبود؛ يادم مي‏آيد در نخستين روز ورودم به اسارتگاه بر كنج ديوار گچي سلول جمعي‌مان، با ناخن نوشتم: «اين نيز بگذرد» و هرگاه، هر يك از ما چشم‌ها‌مان به آن نوشته مي‏افتاد، اميدمان به رها شدن از بند اسارت، افزايش پيدا مي‏كرد.
    روزنامه‏هايي كه به زبان عربي چاپ شده بودند و «صدام» را در لباس نظامي و با ژست‌هاي آن چناني نمايش مي‏دادند تا قدرت او را و قدرت ارتش او را، اگر چه كاذب بود به مردم خود نمايش بدهند؛ اين روزنامه‏هاي عربي بين اسراي ايراني دست به دست مي‏گشت و آنهايي كه كم و بيش عربي مي‏دانستند، متن آنها را براي ديگران ترجمه مي‏كردند و با مضحكه كردن صدام، لبخند مي‏زديم و دروغ‌هاي نظامي‌شان را تفسير مي‏كرديم.
    يك روز، يكي از اسرا پيشنهاد كرد، روزنامه‏اي ايراني در اسارتگاه ابوغريب منتشر كنيم؛ روزنامه‏اي كه فقط يك نسخه داشته باشد و مطالب جديدي را به خواننده‏ ايراني ارائه كند؛ دست به كار شديم؛ هر كدام از ما، هر قطعه‏ سياهي را كه قابليت حل شدن در آب داشت، جمع آوري كرديم؛ از خاكه‏ سيگار گرفته تا ذرات پراكنده‏ ذغال؛ پس مواد اوليه‏ مركبمان تأمين شد؛ چوب كبريتي، پوشال بادآورده‌اي، ميخ نازك زنگ زده‏اي اگر مي‏يافتيم، ذوق زده مي‏شديم؛ انگار كه خودنويس نوك طلايي فلان كارخانه‏ خودنويس‌سازي را يافته‌ايم؛ پس، قلم‌هاي‌مان را هم پيدا كرديم؛ حالا مانده بود كاغذ كه اگر تأمين مي‏شد، نخستين شماره‏ روزنامه‌مان در مي‏آمد.
    كاغذ در ابوغريب حكم كيميا را داشت؛ از كتاب، قلم، دوات و دفتر هم كه اصلاً اثري نبود اما روزنامه به دست‌مان مي‏رسيد؛ يك باره فكري به ذهن‌مان رسيد؛ استفاده كردن از مقواهاي قوطي‌هاي پودر لباسشويي كه به ما مي‏دادند تا هر چند وقت يك بار لباس‌هايمان را بشوييم؛ فكر خوبي بود، فقط يك اشكال داشت و آن اين كه قوطي‌هاي خالي را از ما پس مي‏گرفتند؛ چاره را در اين ديديم كه چند تايي از قوطي‌ها را تكه پاره شده به آنها تحويل بدهيم، در حالي كه تكه پاره‏هايي از آنها را براي خودمان كش رفته بوديم؛ خدا از سر تقصيراتمان بگذرد؛ بعد از آن با خيساندن اين تكه پاره‏ها در آب و لايه‌لايه كردن آنها و خشك كردن‌شان در جايي كه نگهباني نبيند، كاغذمان تأمين شد؛ مشكل روزنامه نويسي همين است: مركب، قلم و كاغذ؛ ما چون آنها را داشتيم ديگر غمي نداشتيم.
    توي اين روزنامه‏ها كه هر 20 روز يكبار منتشر مي‏شد و هركدام به اندازه كف دست بود، لطيفه مي‏نوشتيم، جدول طراحي مي‏كرديم، كاريكاتور صدام را مي‏كشيديم؛ تا اين كه ششمين شماره‏ اين نشريه لو رفت و به دست نگهبانان اسارتگاه ابوغريب افتاد؛ در آن شماره در كاريكاتوري، فرهنگ مردم عراق را به مضحكه گرفته بوديم؛ فرهنگ آش‌خوري هر روزه‏ آنها را هنگام صبحانه؛ اين كاريكاتور، آتش‌شان زد و بيش از پيش مراقبت كردند تا مبادا قطعه‏اي كاغذ به دست ما بيافتد و ما در اسارتگاه ابوغريب توقيف شدن نشريه‏ تك نسخه‏اي‌مان را پس از نشر ششمين شماره، به تلخي تجربه كرديم و معناي «سانسور» را فهميديم.
    يادم مي‏آيد، شب بعد از لو رفتن نشريه‌مان، دوستي كه مطالب صفحه‏ طنز و شعر نشريه را مي‏نوشت و اهل شعر و شاعري بود؛ به قصد تقويت كردن روحيه‏ ما، يك بيت شعر خواند كه اميدوارمان كرد:
    «آن كس كه اسب تاخت، غبارش فرونشست‌ گرد سم خران شما نيز بگذرد»
    شايد اين شعر، با ناخن اسيري بر كنج ديواري از ديوارهاي اسارت گاه ابوغريب نوشته شده باشد.
    *با پوست انار باطري ساختيم
    مدت‌ها بود كه از جبهه‏هاي جنگ بي‌خبر بوديم، نه اسير جديدي مي‏آوردند كه با احتياط اوضاع خارج از اسارتگاه ابوغريب را براي‌مان تشريح كند و نه روزنامه‏اي عربي به دست‌مان مي‏رسيد كه با تجزيه و تحليل مطالب آن، به وضعيت جبهه‏هاي جنگ پي‌ببريم؛ بي‌خبري از اوضاع مناطق جنگي، كلافه‌مان كرده بود. براي كسب خبر صحيح، مترصد فرصت مناسبي بوديم اما انگار، هيچ خبري نبود؛ تا اين كه روزي، يكي از اسراي ايراني، راديويي ترانزيستوري آورد؛ يكي از اسرا كه راديوساز بود، با ابزاري كاملاً ابتدايي، آن راديو را قطعه قطعه كرد و هر قطعه‏اش را هر يك از ما در جايي پنهان كرديم تا آب‌ها از آسياب بيافتد؛ مأموران عراقي، اسارتگاه ابوغريب را زير و رو كردند و تمام سوراخ سنبه‏ها را گشتند اما از راديو اثري پيدا نشد كه نشد. انگار زمين دهان باز كرده بود و راديوي آنها را بلعيده بود؛ غائله كه ختم به خير شد، همان دوست راديوسازمان، قطعه‏هاي جدا شده‏ راديو را كه هر يك از ما در كنجي پنهان كرده بوديم، سر هم كرد و راديو راه افتاد؛ حالا راديو داشتيم و ديگر مي‏توانستيم ساعات پخش اخبار از راديو ايران، خبرهاي درست را بشنويم و از اين طريق نيرو بگيريم و روحيه‌مان را بازسازي كنيم.
    مدتي اين گونه گذرانديم تا اين كه باطري راديومان تمام شد و دوباره در بي‌خبري مطلق مانديم؛ يك روز، يكي از اسرا گفت: «اينها چرا به ما ساعت نمي‌دهند تا اوقات شرعي را از روي آن تشخيص بدهيم و فرايض ديني‌مان را به موقع به جا بياوريم» حرف او را به نگهبان‌هاي اسارتگاه گفتيم؛ چند ماهي پافشاري كرديم تا سرانجام، يك ساعت ديواري براي‌مان آوردند؛ ساعت كه به دستمان رسيد، موقع پخش اخبار راديو ايران، باطري‏اش را در مي‏آورديم و به راديو ترانزيستوري‌مان مي‏انداختيم و خبرهاي جبهه‏ها را مي‏شنيديم و دوباره، باطري را به ساعت مي‏انداختيم تا كار كند و منتظر مي‏مانديم تا نوبت بعدي پخش خبر.
    در اين ميان، آنهايي كه مأمور شنيدن اخبار مي‏شدند، خبرها را براي ديگران تعريف مي‏كردند، چرا كه امكاني نبود تا همه‏ ما هم‌زمان، برنامه‏ خبر راديو را بشنويم؛ اگر نيروهاي دشمن پي مي‏بردند كه ما راديوشان را پهلوي خودمان نگه داشته‌ايم، دمار از روزگارمان در مي‏آوردند.
    2 ماهي نگذشته بود كه باطري ساعت‌مان تمام شد؛ به نگهبان‌‌ها گفتيم؛ باطري نو به ما دادند؛ 2 ماه بعد، باطري ديگري گرفتيم و اين عمل، چند بار تكرار شد؛ تا اينكه يكي از مأموران به زود تمام شدن باطري ساعت ديواري‌مان شك كرد؛ او گفت «نمي‌شود باطري ساعت ديواري اين قدر زود مستهلك شود»؛ وقتي ديديم كه او شك كرده است، دوست راديوسازمان، در كوتاه‌ترين زمان ممكنه، راديو را قطعه قطعه كرد و دوباره هر يك از ما قطعه‏اي را در جايي پنهان كرديم؛ مأمورهاي امنيتي در پي يافتن راديو اسارتگاه ابوغريب را زير و رو كردند و سرانجام، دست از پا درازتر به دفتر كار خودشان برگشتند. چند روزي بدون راديو مانديم تا آب‌ها از آسياب بيافتد و بعد از آن، دوست راديوسازمان، قطعه‏هاي جدا شده‏ راديو را سر هم كرد و دوباره راديو ترانزيستوري‌مان راه افتاد اما در پي چاره‏اي مي‏گشتيم تا خودمان يك باطري اختراع كنيم تا كمتر از باطري ساعت براي راديو استفاده كنيم و سرانجام بعد از كلي مشورت و تبادل نظر و بهره‌گيري از دانش‌هاي فني ساير اسرا، پي‌برديم كه از پوست انار مي‏شود، باطري تهيه كرد و براي مدت نه چندان طولاني، از نيروي آن راديوي ترانزيستوري را، راه انداخت.
    ما كه عادت كرده بوديم هر چيز دور انداختني را براي روز مبادا در گوشه‏اي از اسارتگاه پنهان كنيم، پوست انارهايي را كه از مدت‌‌ها قبل پس انداز كرده بوديم، روي هم ريختيم و در آب جوشانديم و با مشقت بسيار، خميري از آن به دست آورديم كه تا اندازه‌اي، خاصيت الكتريسيته داشته و مي‏توانست راديوي ما را روشن نگه دارد؛ با اين ترفندي كه به كمك آن دوست راديوسازمان و ساير بچه‏ها به كار گرفتيم، استهلاك باطري ساعت‌مان كاهش پيدا كرد و ديرتر از دفعات اوليه، براي ساعت ديواري‌مان تقاضاي باطري مي‌كرديم.
    امروز كه آن خاطرات را به ياد مي‏آورم و به همدلي‌ها و يك رنگي‌هايي كه در اسارتگاه ابوغريب داشتيم، فكر مي‏كنم و به هوش سرشار و باورهاي آنان كه با من هم‌بند بودند، مي‏انديشم، خودم را فارغ التحصيل از دانشگاهي مي‏دانم كه دوره‌اش، نه 4 سال و نه 7 سال كه 18سال بود و افتخار مي‏كنم كه اين دوره‏ي 18ساله‏ دانشگاهي را، در اسارتگاه ابوغريب و زندان امنيتي عراق، با موفقيت به پايان رسانده‌ام. اميدوارم تلاش‌هاي من و همرزمانم كه در راه دفاع از آب و خاك و دينمان، آزموده شده‌ايم، مورد قبول درگاه حضرت باري تعالي و مردم قدرشناس ايران، قرار گرفته باشد؛ ان شاءالله.
    *بعد از 14 سال اسارت از خداوند اجازه گلايه كردن خواستم
    شبي از شب‌هاي دوران اسارت، دلم گرفت؛ 8 سالي را در «ابوغريب» گذرانده بودم و 6 سالي مي‏شد كه مرا از جمع ايرانيان هم‌بندم جدا كرده و در جايي ديگر، زندان امنيتي عراق، در يك سلول انفرادي نگه داري مي‏كردند؛ در آن شب به ياد كشورم افتادم؛ به ياد همسرم و به ياد تنها فرزندم كه پسر بود؛ در ابتداي اسارتم 4 ماهه بود و در آن شب حدوداً 14 ساله! از ذهنم گذشت كه «اگر مرا ببيند، مي‏شناسد؟» و به فكر افتادم «اگر من او را ببينم، چه طور؟» قلبم فشرد و رو به خدا كردم و آن گونه كه فقط او مي‏شنيد، گفتم «آيا به من اجازه مي‏دهي كه گلايه كنم؟» سكوت حاكم را به رضايت تعبير كردم و گلايه‏هايم شروع شد؛ تا دير وقت، من مي‏گفتم و او مي‏شنيد و بعد از آن، به خواب رفتم.
    فردا و پس فردا و پس آن فردا، ديگر كلامي به زبان نياوردم و حتي به هيچ چيز فكر نكردم؛ در سومين روز كه نگهبان، غذاي ظهر مرا از دريچه‏ مخصوص تحويل مي‏داد به ناگهان، در تاريك، روشني سلول انفرادي، چشم‌هايم به مارمولكي افتاد كه از روزنه‏ سقف، به من خيره شده بود؛ اتفاقي كه به نظرم كاملاً غريب آمد؛ نگهبان كه رفت، من و مارمولك، مدت‌ها به يكديگر خيره نگاه كرديم و سرانجام او هم رفت؛ ديدن مارمولك مرا به فكر كردن واداشت و مانند معبري كه خوابي را تعبير كند به كنكاش در مورد اين قضيه پرداختم تا ظهر روز بعد كه باز هم همان اتفاق افتاد؛ هر 2 به يكديگر خيره شديم و در چشم‌هاي هم نگريستيم اما اين بار او نزديك‌تر آمد؛ تأثيري عميق‌تر بر ذهن من گذاشت و باز هم رفت؛ روز ديگر هم بر همين منوال گذشت و روزهاي ديگر هم؛ چيزي حدود 2 ماه از همان روزنه و در همان ساعت مي‏آمد و ساعتي مرا به خود مشغول مي‏كرد و مي‏رفت و عجيب اين كه هر بار به من، نزديك و نزديك‌تر مي‏شد تا جايي كه در روزهاي بعدتر، كل سقف سلول انفرادي مرا، با آزادي تمام طي مي‏كرد و بعد از آن به من چشم مي‏دوخت.
    اگر چه پيام را، در 2 ـ 3 روز نخست‏ حضور مارمولك، دريافت كرده بودم، چشمم به راه بود كه آخر اين بازي به كجا مي‏انجامد؟ من پيام واضحي را طلب مي‏كردم؛ ظهر روز بعد، مارمولك نيامد؛ به ديدن هر روزه‏اش عادت كرده بودم، ظهر روز بعد هم از او خبري نشد و فرداي آن روز هم، بر همين منوال اما نااميد نشدم؛ حس غريبي به من مي‏گفت كه خواهد آمد و سرانجام آمد اما اين بار، نه به تنهايي، بلكه با 2 مارمولك كوچك‌تر از خود؛ گويا كه فرزندانش بودند و اين بار، پيام كامل شد «در مقابل تهديدها و تطميع‌هاي دشمن، مقاومت كن. تو، با كارنامه‏اي پربار، به آغوش ميهنت و به آغوش خانواده‌ات، باز خواهي گشت» پيام كه دريافت شد و بر جانم نشست، ديگر مارمولك‌ها را نديدم. انگار كه هر 3، دود شده بودند و رفته بودند هوا.
    اين پيام، مرا كه شكننده شده بودم، در مقابل ناملايمات دوران اسارت بيش از پيش مقاوم كرد.
    *در تنهايي اسارت به قدرت لايزال خداوند بيشتر ايمان آوردم
    بايد اعتراف كنم گاهي اوقات اسارتم را كه در زندان امنيتي عراقي‌ها مي‏گذراندم، بيشتر از زماني كه در اسارتگاه ابوغريب بودم، دوست دارم؛ در دوره‏ اول اسارتم كه حدود 8 سال به طول انجاميد در جمع هم‌بندانم، فرصت تأمل و تعمق نداشتم؛ سلول‌هاي‌مان كوچك بود و تعداد اسرا بسيار؛ در آن سلول‌ها به راحتي نمي‌شد خوابيد. به راحتي نمي‌شد نشست و حتي به راحتي نمي‌شد ايستاد؛ در اين چنين مكاني، هر كس در پي روحيه دادن به ديگري بود؛ در اين مكان اگر كسي مي‏نشست تا به مسأله‏اي فكر كند و انديشه‏اش را به پرواز درآورد آن يكي شروع مي‏كرد به تعريف كردن خاطره‏اي خوش يا لطيفه‌اي، مبادا كه روحيه دشمن ستيزي دوستش آسيب ببيند؛ اسير در ابوغريب حق نداشت خموده شود، چون اين خمودگي ممكن بود روحيه‏ سايرين را بشكند و آنها را در مقابل خواسته‏ دشمن متزلزل كند.
    اما در «زندان امنيتي عراق» كه پس از تصويب قطعنامه‏ 598 مرا به آنجا منتقل كردند، وضع فرق مي‏كرد. آنجا، همه ايراني بودند و اينجا من تنها ايراني بودم؛ آنجا تعدادي هم سلولي داشتم و اينجا من تنها بودم؛ آنجا همه باهم بوديم و اينجا، كسي غير از من نبود.
    در تنهايي سلول زندان امنيتي عراق كه ابعادش حدود 180 در 260 سانتي‌متر بود، احساس مي‏كردم پادشاهي هستم كه در قصري زندگي مي‏كند اما تنها؛ هرگز نمي‌دانستم كه 10 سال از عمرم را در انزوا خواهم گذراند.
    اما چه خوب؛ در تنهايي است كه آدم مي‏تواند فكر كند؛ در تنهايي است كه آدم مي‏تواند انديشه‏اش را به پرواز درآورد و در تنهايي است كه آدم مي‏تواند با خداي خويش راز و نياز كند و از او نيرو بگيرد.
    شايد در اين 10 سال بود كه من خدا را بهتر شناختم و به قدرت لايزالش بيشتر ايمان آوردم؛ شايد در اين 10 سال بود كه تابش هر نور اميدي را در قلبم تفسير مي‏كردم و حركت هر جنبنده‏اي را به فال نيك مي‏گرفتم؛ شايد در اين 10 سال بود كه ايمان آوردم خدا خالق زيبايي است و هرگز زشتي را او نيافريده است؛ شايد در اين 10 سال بود كه من به مفهوم اين كلام پي‌بردم «چشم‌ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد» و چه شب‌ها كه در سلول تنهايي‌ام، كه به قصر پادشاهي تنها مي‏مانست، چشم‌هايم را شست و شو دادم تا زيبايي‌هاي بيش‌تري را ببينم؛ آري، چشم‌ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۸۸
    نوشته
    67
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    نقطه اشتراک جالب




    رييس جمهور،شهادت ‌اميرلشگري را تسليت گفت

    احمدي نژاد در پيامي شهادت امير خلبان آزاده حسين لشگري را تسليت گفت.
    به گزارش فارس، احمدي نژاد در پيام خود به مناسبت شهادت امير خلبان آزاده حسين لشگري كه توسط مجتبي رحماندوست مشاور ايثارگران رييس جمهور قرائت شد آورده است:
    عروج عارفانه آزاده عزيز سر لشكر حسين لشكري كه سال‌هاي طولاني و گرانقدر از عمر خود را به جرم دفاع از سرزمين ايمان و عشق و علم و فضيلت در اسارت دژخيمان بعثي گذراند موجي از عواطف پاك ملت شريف ايران را برانگيخت.
    پيشگامي اين آزاده سرافراز در تحمل رنج سنگين اسارت درس آزادگي و بزرگ مردي فرزند رشيد اين خاك پاك است كه بذر تاريخي معرفت و محبت را نسبت به ذات اقدس الهي و انسان‌هاي كامل يعني پيامبران و ائمه هدا از آن گلستان جاويدي ساخته است.
    ارزش‌گذاري نسبت به سمبل‌هاي مقاومت و فداكاري نشانه بارز خودآگاهي ملي و ديني مردمان اين ديار و آمادگي آنان در تداوم راه درخشان بسوي قله‌هاي بلند افتخار است.
    اينجانب با ابراز غم عميق خود در فقدان چنين نماد ارزشمند ايثار و فداكاري و عرض تسليت به خانواده محترم آن فقيد سعيد، جامعه ايثارگران و قاطبه ملت سلحشور و مجاهد براي آن عزيز علو مقام و براي همگان عزت و بقا و سعادت دنيوي و اخروي آرزومندم.
    محمود احمدي‌نژاد



    پيام تسليت محسن رضايي به مناسبت شهادت شهید لشگري
    دكتر محسن رضايي به مناسبت شهادت امير سرلشگر حسين لشگري از فرماندهان سرافراز ارتش، پيامي صادر كرد.
    به گزارش پايگاه اينترنتي دكتر محسن رضايي ، متن اين پيام بدين شرح است:

    بسم رب الشهدا و الصدیقین

    مجاهد سرافراز و آزاده پر افتخار و حماسه آفرین، امیر سرلشکر حسین لشگری به زیارت خدا بار یافت تا پاداش مجاهدات و جانفشاني‌هاي خود را دریافت کند.

    نام او و یاد او در تاریخ پرافتخار ارتش جمهوری اسلامی ایران ماندگار خواهد بود.

    این مصیبت را به محضر فرماندهی معظم کل قوا و آحاد نیروهای مسلح و نیز به خانواده داغدار او تبریک و تسلیت عرض نموده و از درگاه حضرت حق، علو درجاتش را طلب می‌نمایم.

    محسن رضایی
    دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام


    تسلیت موسوی به مناسبت شهادت شهید لشکری
    مهندس موسوی ضمن تسلیت شهادت آزاده سرافراز حسین لشکری، تاکید کرد: وجود نورانی او که علاوه بر اسارت طولانی جانباز دفاع مقدس نیز بود به ما می‌آموخت که خداوند آدمی را تا چه میزان نیرومند آفریده و توانی که او در اراده بندگان مجاهدش به ودیعه دارد تا چه حد بی‌پایان است.

    به گزارش مهر، میرحسین موسوی، نخست وزیر کشور در دوران دفاع مقدس در پیامی ضمن تسلیت شهادت امیرخلبان حسین لشکری، این آزاده سربلند را از افتخارات نیروی هوایی جمهوری اسلامی توصیف کرد.

    دراین پیام آمده است: «من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا» خبر درگذشت امیر خلبان مرحوم حسین لشکری موجب تأثر شد. قریب 18 سال اسارت از آن رادمرد اسطوره‌ای از مقاومت و مدال افتخاری برای نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ساخته بود و وجود نورانی او که علاوه بر این اسارت طولانی جانباز دفاع مقدس نیز بود به ما می‌آموخت که خداوند آدمی را تا چه میزان نیرومند آفریده است و توانی که او در اراده بندگان مجاهدش به ودیعه دارد تا چه حد بی‌پایان است.

    از خداوند متعال برای آن روح به حق واصل شده علو درجات و برای خانواده‌اش و نیز همه ما بازماندگان از او صبر و اجر مسئلت می‌کنیم.


    ویرایش توسط زلزال : ۱۳۸۸/۰۵/۲۲ در ساعت ۰۱:۵۰


  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۸
    نوشته
    1,016
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    6 دقیقه
    دریافت
    19
    آپلود
    28
    گالری
    42



    یک دست جام باده و یک دست زلف یار
    رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

    آن روزها دروازه شهادت داشتیم و حالا معبری تنگ ، برای شهید شدن هنوز هم فرصت هست ، دل را باید صاف کرد.
    حضرت امام خامنه ای

    اینجا "فضای مجازی" نیست، فضای بازی گلوله هاست و باز هم وبلاگ حاجی بخشی دارد در سه راهی شهادت آتش می گیرد. دیروز عده ای اجازه دادند "علــی(ع)" در "فضای کوفه" تنها بماند اما ما نمی گذاریم "سید عــــلی" حتی در "فضای سایبر" تنها بماند...

    هر عمامه به سری که از رهبر مکرم فاصله بگیرد لعنت خدا برش باد.
    آیت الله شهید سید عبدالحسین دستغیب

صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود