جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ماجرای مرگ و دفن حضرت یوسف (ع)

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۸
    نوشته
    4,583
    مورد تشکر
    19 پست
    حضور
    8 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    861
    آپلود
    199
    گالری
    331

    ماجرای مرگ و دفن حضرت یوسف (ع)




    ماجرای خواندنی مرگ و دفن حضرت یوسف (ع)

    حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ به قدری محبوبیت اجتماعی پیدا كرده و عزّت فوق العاده‎ای نزد مردم مصر داشت كه پس از فوتش بر سر محل به خاك سپاریش نزاع شد. هر طایفه‎ای می‎خواست جنازه یوسف در محل آنها دفن شود، تا قبر او مایه بركت در زندگی‎شان باشد.

    بالاخره رأی بر این شد كه جنازه یوسف را در رود نیل دفن كنند، زیرا آب رود كه از روی قبر رد می‎شد مورد استفاده همه قرار می‎گرفت و با این ترتیب همه مردم به فیض و بركت وجود پاك حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ می‎رسیدند.

    حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ را در میان رود نیل دفن كردند تا زمانی كه حضرت موسی ـ علیه السلام ـ می‎خواست با بنی اسرائیل از مصر خارج شود.

    در این هنگام جنازه را از قبر درآورده و به سوی فلسطین آورده و دفن كردند، تا به وصیت حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ عمل شده باشد.



    آرامگاه منتسب به حضرت یوسف


    جالب توجه این كه: مدتی ماه (بر اثر ابرهای متراكم) بر بنی اسرائیل طلوع نكرد (هرگاه می‎خواستند از مصر به طرف شام بروند احتیاج به نور ماه داشتند و گرنه راه را گم می‎كردند)

    به حضرت موسی ـ علیه السلام ـ وحی شد كه استخوانهای یوسف را از قبر بیرون آورد (تا وصیت او انجام گیرد) در این صورت، ماه را بر شما طالع خواهم كرد.


    موسی ـ علیه السلام ـ پرسید كه چه كسی از جایگاه قبر یوسف آگاه است؟ گفتند: پیرزنی آگاهی دارد. موسی ـ علیه السلام ـ دستور داد كه آن پیرزن را كه از پیری، فرتوت و نابینا شده بود، نزدش آوردند.

    حضرت موسی ـ علیه السلام ـ به او فرمود: «آیا قبر یوسف را می‎شناسی؟» پیرزن عرض كرد: آری. حضرت موسی ـ علیه السلام ـ فرمود: ما را به آن اطّلاع بده.

    او گفت: اطلاع نمی‎دهم مگر آن كه چهار حاجتم را بر آوری: اول: این كه پاهایم را درست كنی. دوم: اینكه از پیری برگردم و جوان شوم. سوم: آن كه چشمم را بینا كنی . چهارم: آن كه مرا با خود به بهشت ببری.

    این مطلب بر موسی ـ علیه السلام ـ بزرگ و سنگین آمد. از طرف خدا به موسی ـ علیه السلام ـ وحی شد، حوائج او را برآور. حوائج پیر زن برآورده شد.

    آن گاه او مكان قبر یوسف ـ علیه السلام ـ را نشان داد. موسی ـ علیه السلام ـ در میان رود نیل جنازه یوسف ـ علیه السلام ـ را كه در میان تابوتی از مرمر بود بیرون آورد و به سوی شام برد. آن گاه ماه طلوع كرد.

    از این رو، اهل كتاب، ‌مرده‎های خود را به شام حمل كرده و در آن جا دفن می‎كنند.

    جنازه یوسف ـ علیه السلام ـ را (بنابر مشهور) كنار قبر پدران خود دفن كردند.

    اینك در شش فرسخی بیت المقدس، مكانی به نام قدس خلیل معروف است كه قبر یوسف ـ علیه السلام ـ در آن جا است.

    حُسن عمل و نیكوكاری این نتایج را دارد كه خداوند پس از حدود چهار صد سال با این ترتیبی كه خاطر نشان شد، طوری حوادث را ردیف كرد، تا وصیت حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ به دست پیامبر بزرگ و اولوا العزمی چون حضرت موسی ـ علیه السلام ـ انجام شود، و به بركت معرّفی قبر یوسف ـ علیه السلام ـ به پیر زنی آن قدر لطف و عنایت گردد

    آری، یوسف ـ علیه السلام ـ بر اثر پرهیزكاری و خدا ترسی، آن چنان مقام ارجمندی در پیشگاه خدا پیدا كرد كه در روایت آمده: هنگامی كه پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ در شب معراج، به آسمان سوم رسید، یوسف ـ علیه السلام ـ را در آن جا به گونه‎ای دید كه: «كانَ فَضْلُ حُسْنِهِ عَلی سایرِ الْخَلْقِ كَفَضْلِ الْقَمَرِ لَیلَهِ الْبَدْرِ عَلی سایرِ النُّجُومِ؛ زیبائیش نسبت به سایر مخلوقات، همانند زیبایی ماه در شب چهارده نسبت به ستارگان بود.»

    در بعضی از روایات نقل شده كه پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ در سفری در بیابان به چادر نشینی برخورد، چادر نشین حضرت را شناخت، بسیار پذیرایی كرد. هنگام خداحافظی، رسول اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ به او فرمود: هرگاه از ما چیزی بخواهی از خدا می‎خواهیم كه به تو عنایت كند؛

    او در جواب گفت: از خدا بخواه شتری به من بدهد كه موقع حركت، اثاثیه خود را بر آن بگذارم و چند گوسفند به من عطا كند كه در این صحرا آنها را بچرانم، و از شیرشان استفاده كنم.

    حضرت آنها را از خدا تقاضا نمود. خداوند هم تقاضای حضرت را برآورد. در این هنگام رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ به اصحاب خود رو كرد و فرمود: ای كاش این مرد نظر و همتش بلند بود و مثل عجوزه بنی اسرائیل، خیر دنیا و آخرت را از ما می‎خواست تا آن را از خدا می‎خواستم، و خدا به او می‎داد،

    اصحاب تقاضای بیان قصه عجوزه بنی اسرائیل را نمودند. حضرت داستان عجوزه را به طور مشروح برای اصحاب شرح دادند. در این روایت است كه آن عجوزه سه حاجت خواست و برآورده شد: 1. جوان شود 2. همسر موسی گردد 3. در بهشت هم همسر موسی باشد




    حضرت يوسف عليه السلام فرزند يعقوب فرزند اسحاق فرزند ابراهيم عليهم السلام از پيامبران بزرگ الهي و اولين پيامبر بني اسرائيل بود.
    .
    نام يوسف 25 بار در قرآن آمده و سوره اي نيز به نام او موجود است. اين سوره داستان زندگي يوسف را به عنوان احسن القصص (بهترين قصه‌ها) از آغاز تا پايان بيان كرده است. حضرت يعقوب عليه السلام 12 پسر داشت. يوسف و بنيامين از زني به نام راحيل بودند كه بسيار محبوب يعقوب بود و در جواني درگذشت. از اين رو يعقوب اين يادگاران او را بيشتر از فرزندان ديگرش دوست مي‌داشت.



    ویرایش توسط منتظر منجی(عج) : ۱۳۹۵/۰۲/۰۵ در ساعت ۰۶:۱۰


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۴
    نوشته
    1,916
    صلوات
    87
    تعداد دلنوشته
    9
    مورد تشکر
    16 پست
    حضور
    28 روز 12 ساعت 30 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    9



    داستان واقعي و جالب وفات حضرت يوسف (ع) و دفن وي بعد از 400 سال به دست حضرت موسي (ع)



    در سریال یوسف پیامبر همه دیدیم كه یعقوب نبی بالاخره به وصال خود رسید و پسرش یوسف را ملاقات كرد.
    ماجرا در همین جا پایان یافت و ما دیگر متوجه نشدیم كه آخر و عاقبت كار به كجا كشید.داستان جالب و خواندنی و واقعی مرگ و دفن حضر ت یوسف (آخر و عاقبت یوزارسیف) را از منابع معتبر برای شما استخراج نموده ایم و به صورت خلاصه و مفید در اینجا بیان كرد ه ایم :

    حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ به قدری محبوبیت اجتماعی پیدا كرده و عزت فوق العاده‎ای نزد مردم مصر داشت كه پس از فوتش بر سر محل به خاك سپاریش نزاع شد. هر طایفه‎ای می‎خواست جنازه یوسف در محل آنها دفن شود، تا قبر او مایه بركت در زندگی‎شان باشد.

    بالاخره رأی بر این شد كه جنازه یوسف را در رود نیل دفن كنند، زیرا آب رود كه از روی قبر رد می‎شد مورد استفاده همه قرار می‎گرفت و با این ترتیب همه مردم به فیض و بركت وجود پاك حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ می‎رسیدند.

    حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ را در میان رود نیل دفن كردند تا زمانی كه حضرت موسی ـ علیه السلام ـ می‎خواست با بنی اسرائیل از مصر خارج شود.

    در این هنگام جنازه را از قبر درآورده و به سوی فلسطین آورده و دفن كردند، تا به وصیت حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ عمل شده باشد.

    جالب توجه این كه: مدتی ماه (بر اثر ابرهای متراكم) بر بنی اسرائیل طلوع نكرد (هرگاه می‎خواستند از مصر به طرف شام بروند احتیاج به نور ماه داشتند و گرنه راه را گم می‎كردند)

    به حضرت موسی ـ علیه السلام ـ وحی شد كه استخوانهای یوسف را از قبر بیرون آورد (تا وصیت او انجام گیرد) در این صورت، ماه را بر شما طالع خواهم كرد.


    موسی ـ علیه السلام ـ پرسید كه چه كسی از جایگاه قبر یوسف آگاه است؟ گفتند: پیرزنی آگاهی دارد. موسی ـ علیه السلام ـ دستور داد كه آن پیرزن را كه از پیری، فرتوت و نابینا شده بود، نزدش آوردند.

    حضرت موسی ـ علیه السلام ـ به او فرمود: «آیا قبر یوسف را می‎شناسی؟» پیرزن عرض كرد: آری. حضرت موسی ـ علیه السلام ـ فرمود: ما را به آن اطلاع بده.

    او گفت: اطلاع نمی‎دهم مگر آن كه چهار حاجتم را بر آوری: اول: این كه پاهایم را درست كنی. دوم: اینكه از پیری برگردم و جوان شوم. سوم: آن كه چشمم را بینا كنی . چهارم: آن كه مرا با خود به بهشت ببری.

    این مطلب بر موسی ـ علیه السلام ـ بزرگ و سنگین آمد. از طرف خدا به موسی ـ علیه السلام ـ وحی شد، حوائج او را برآور. حوائج پیر زن برآورده شد.

    آن گاه او مكان قبر یوسف ـ علیه السلام ـ را نشان داد. موسی ـ علیه السلام ـ در میان رود نیل جنازه یوسف ـ علیه السلام ـ را كه در میان تابوتی از مرمر بود بیرون آورد و به سوی شام برد. آن گاه ماه طلوع كرد.

    از این رو، اهل كتاب، ‌مرده‎های خود را به شام حمل كرده و در آن جا دفن می‎كنند.

    جنازه یوسف ـ علیه السلام ـ را (بنابر مشهور) كنار قبر پدران خود دفن كردند.

    اینك در شش فرسخی بیت المقدس، مكانی به نام قدس خلیل معروف است كه قبر یوسف ـ علیه السلام ـ در آن جا است.

    حُسن عمل و نیكوكاری این نتایج را دارد كه خداوند پس از حدود چهار صد سال با این ترتیبی كه خاطر نشان شد، طوری حوادث را ردیف كرد، تا وصیت حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ به دست پیامبر بزرگ و اولوا العزمی چون حضرت موسی ـ علیه السلام ـ انجام شود، و به بركت معرفی قبر یوسف ـ علیه السلام ـ به پیر زنی آن قدر لطف و عنایت گردد

    آری، یوسف ـ علیه السلام ـ بر اثر پرهیزكاری و خدا ترسی، آن چنان مقام ارجمندی در پیشگاه خدا پیدا كرد كه در روایت آمده: هنگامی كه پیامبر اسلام ـ صلی الله علیه و آله ـ در شب معراج، به آسمان سوم رسید، یوسف ـ علیه السلام ـ را در آن جا به گونه‎ای دید كه: «كانَ فَضلُ حُسنِهِ عَلی سایرِ الخَلقِ كَفَضلِ القَمَرِ لَیلَهِ ال'بَدرِ عَلی سایرِ النجُومِ؛ زیبائیش نسبت به سایر مخلوقات، همانند زیبایی ماه در شب چهارده نسبت به ستارگان بود.»

    در بعضی از روایات نقل شده كه پیامبر اسلام ـ صلی الله علیه و آله ـ در سفری در بیابان به چادر نشینی برخورد، چادر نشین حضرت را شناخت، بسیار پذیرایی كرد. هنگام خداحافظی، رسول اكرم ـ صلی الله علیه و آله ـ به او فرمود: هرگاه از ما چیزی بخواهی از خدا می‎خواهیم كه به تو عنایت كند؛

    او در جواب گفت: از خدا بخواه شتری به من بدهد كه موقع حركت، اثاثیه خود را بر آن بگذارم و چند گوسفند به من عطا كند كه در این صحرا آنها را بچرانم، و از شیرشان استفاده كنم.

    حضرت آنها را از خدا تقاضا نمود. خداوند هم تقاضای حضرت را برآورد. در این هنگام رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ به اصحاب خود رو كرد و فرمود: ای كاش این مرد نظر و همتش بلند بود و مثل عجوزه بنی اسرائیل، خیر دنیا و آخرت را از ما می‎خواست تا آن را از خدا می‎خواستم، و خدا به او می‎داد،

    اصحاب تقاضای بیان قصه عجوزه بنی اسرائیل را نمودند. حضرت داستان عجوزه را به طور مشروح برای اصحاب شرح دادند. در این روایت است كه آن عجوزه سه حاجت خواست و برآورده شد: 1. جوان شود 2. همسر موسی گردد 3. در بهشت هم همسر موسی باشد .




  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۴
    نوشته
    1,916
    صلوات
    87
    تعداد دلنوشته
    9
    مورد تشکر
    16 پست
    حضور
    28 روز 12 ساعت 30 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    9



    داستان جالب و خواندنی ازدواج حضرت یوسف با زلیخا

    هنگامى كه حضرت یوسف علیه السلام به سلطنت مصر رسید، چون در سالهاى قحطى عزیز مصر فوت كرده بود زلیخا كم كم فقیر گردید، چشمانش ‍ كور شد، به علت فقر و كورى بر سر راه مى نشست و از مردم براى گذران خود گدایى مى كرد

    به او پیشنهاد كردند، خوب است از ملك بخواهى به تو عنایتى كند سالها خدمت او مى كردى . شاید به پاس خدمات و محبتهاى گذشته به رحم نماید.ولى باز هم عده اى او را از این كار منع مى كردند كه ممكن است به واسطه عشق ورزى و هوى پرستى اى كه نسبت به او داشتى تا به زندان افتاد و آن همه رنج كشید خاطرات گذشته برایش تجدید شود و تو را كیفر نماید.
    زلیخا گفت : یوسفى را كه من مى شناسم آن قدر كریم و بردبار است كه هرگز با من آن معامله را نخواهد كرد. روزى بر سر راه او بر یك بلندى نشست .هر وقت حضرت یوسف علیه السلام خارج مى شد جمعیت كثیرى از رجال و بزرگان مصر با او همراه بودند زلیخا همین كه احساس كرد یوسف نزدیك او رسید گفت :
    سبحان من جعل الملوك عبیدا بمعصیتهم و العبید ملوكا بطاعتهم ، پاك و منزه است خداوندى كه پادشاهان را به واسطه نافرمانى بنده مى كند و بندگان را بر اثر اطاعت و فرمان بردارى پادشاه مى نماید
    یوسف علیه السلام پرسید: تو كیستى گفت : همان كسى كه از جان تو را خدمت مى كرد و آنى از یاد تو غافل نمى شد هوا پرست بود، به كیفر اعمال بد خود به این روز افتاده كه از مردم براى گذران زندگى گدایى مى كند كه برخى به او ترحم مى كنند و برخى نمى كنند. بعد از عزیز اولین شخص مصر بود و اینك ذلیلترین افراد، این است جزاى گنهكاران .یوسف گریه كرد و بعد پرسید:
    آیا هنوز چیزى از عشق و علاقه نسبت به من در قلبت باقى مانده ؟ گفت : آرى ، به خداى ابراهیم قسم ، یك نگاه به صورت تو، بیش از تمام دنیا براى من ارزش دارد كه سطح آن را طلا و نقره گرفته باشند.
    یوسف پرسید: زلیخا چه تو را به این عشق واداشت ؟ گفت : زیبایى تو. یوسف گفت : پس چه خواهى كرد اگر پیامبر آخرالزمان را ببینى كه از من زیباتر و خوش خوتر و با سخاوت تر است كه نامش محمد صلى الله علیه و آله است ؟ زلیخا گفت : راست مى گویى .یوسف علیه السلام پرسید تو كه او را ندیده اى ، از كجا تصدیق مى كنى ؟ گفت همین كه نامش را بردى محبتش در قلبم واقع شد. خداوند به یوسف وحى كرد زلیخا راست مى گوید ما نیز او را به واسطه علاقه و محبتى كه به پیامبر ما محمد صلى الله علیه و آله دارد، دوست داریم و به این خاطر تو با زلیخا ازدواج كن . آن روز یوسف به زلیخا چیزى نگفت و رفت .روز بعد به وسیله شخصى به او پیغام داد كه آیا میل دارى تو را به ازدواج خود درآورم . زلیخا گفت : مى دانم كه ملك مرا مسخره مى نماید، آن وقت كه جوان و زیبا بودم مرا از خود دور كرد، اكنون كه پیرو بینوا و كور شده ام مرا مى گیرد؟!حضرت یوسف علیه السلام دستور داد آماده ازدواج شود و به گفته خود وفا كرد شبى كه خواست عروسى كند به نماز ایستاد، دو ركعت نماز خواند خدا را به اسم اعظمش قسم داد. خداوند جوانى و شادابى زلیخا را به او باز گرداند،
    چشمانش شفا یافت ، مانند همان زمانى كه به او عشق مى ورزید، در آن شب یوسف او را دخترى بكر یافت ، خداوند دو پسر از زلیخا به یوسف داد، با هم به خوشى زندگى كردند تا مرگ بین آنها جدایى انداخت .

    هنگامى كه یوسف علیه السلام مالك خزاین زمین شد با گرسنگى بسر مى برد و نان جو مى خورد، به او مى گفتند با این كه خزینه هاى زمین در دست توست به گرسنگى مى گذرانى ؟ مى گفت مى ترسم سیر شوم و گرسنگان را فراموش نمایم.



  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۴
    نوشته
    1,916
    صلوات
    87
    تعداد دلنوشته
    9
    مورد تشکر
    16 پست
    حضور
    28 روز 12 ساعت 30 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    9




    چرا از نسل حضرت یوسف پیامبری مبعوث نشد ؟


    نبوت و امامت مقامي الهي است كه خداوند آن را براساس لياقت به شخصي مي‌دهد تا هدايت مردم را به عهده گيرد. خداوند درباره حضرت ابراهيم‌(ع)بعد از اينكه از امتحانات الهي سربلند بيرون آمد، مي‌فرمايد: وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِنْ ذُرِّيتِي قَالَ لَا ينَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ(1)
    (به خاطر آوريد) هنگامي که خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگوني آزمود. و او به خوبي از عهده اين آزمايشها برآمد. خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پيشواي مردم قرار دادم!» ابراهيم عرض کرد: «از دودمان من (نيز اماماني قرار بده!)» خداوند فرمود: «پيمان من، به ستمکاران نمي‌رسد! (و تنها آن دسته از فرزندان تو که پاک و معصوم باشند، شايسته اين مقامند)».يعني اگر فرزندانت لايق اين مقام باشند، به آنها هم داده مي‌شود و گرنه داده نخواهد شد.

    در اين مورد هم اگر فرزندان يوسف پيامبر نشده باشند، به خاطر اين بوده است كه لايق آن مقام بزرگ نبوده و شايستگي آن را نداشته‌اند.

    البته در حديثي از امام صادق‌(ع)نقل شده كه علت به پيامبري نرسيدن فرزندان يوسف‌(ع) به خاطر آن بوده است كه وقتي پدرش به مصر نزد او رفت ديرتر از پدر از اسب پايين آمد; و خداوند به خاطر اين ترك اولي از نسل او پيامبري قرار نداد.(2) لكن در نقل اين حديث از امام صادق‌جاي ترديد است‌.(3) حضرت يوسف‌(ع) جزء انبيا بزرگوار الهي مي‌باشد.

    عصمت پيامبران خدا از مسائلي است كه با دلايل عقلي و آيات و روايات فراوان به طور قطع ثابت است‌.(4)
    سراسر آيه‌هاي سورة يوسف‌(ع) بر علم و دانش‌، بردباري و شكيبايي و پاكي و عصمت شگفت آور حضرت يوسف صدّيق شهادت و گواهي مي‌دهد و قرآن‌، سرگذشت او را به عنوان "اسوه تقوا" و نمونه پاكي و مظهر عفت و عصمت بيان مي‌كند و او را از بندگان "مخلَص‌" (5) مي‌شمارد كه به فرمودة قرآن كريم "مخلَصين‌" از گزند شيطان در امانند: "اِلاّ عبادك منهم المخلصين‌" (6) بنابراين‌، چگونه مي‌توان به او نسبت داد كه "عزّ سلطنت او را گرفته باشد و به احترام پدر از اسب پياده نشده باشد و...".

    به همين جهت‌، برخي از مفسران اين احاديث را مخالف با آيات قرآن و ضروريات دين و از خرافات و اسرائيلياتي دانسته‌اند كه در احاديث ما وارد شده و قابل قبول و اعتماد نمي‌باشد.(7)

    آيات و روايات معتبر نشانگر آن است كه حضرت يوسف‌(ع) طبق فرمان الهي عمل مي‌كرد و كمال احترام را نسبت به پدر انجام مي‌داد; چنان كه قرآن كريم مي‌فرمايد:

    فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَى يوسُفَ آوَى إِلَيهِ أَبَوَيهِ وَقَالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ آمِنِينَ(8)و هنگامي که بر يوسف وارد شدند، او پدر و مادر خود را در آغوش گرفت، و گفت: «همگي داخل مصر شويد، که انشاء الله در امن و امان خواهيد بود!»

    از جملة "فَلَمَّا دَخَلُواْ عَلَي‌ يُوسُف‌" و "قَال‌ ادْخُلُواْ مِصْرَ" (واژه ورود و دخول‌) استفاده مي‌شود كه حضرت يوسف‌(ع) در خارج شهر به استقبال پدر و همراهانش رفته بود و در ساختمان و يا چادرهايي منزل گرفته‌، در انتظار قدوم آنان به سر مي‌برد و هنگامي كه پدر و همراهانش وارد شدند، حضرت يوسف نسبت به آنان اظهار محبت ويژه‌اي كرد: "آوَى إِلَيهِ أَبَوَيهِ" و پس از انجام دادن مراسم استقبال‌، از پدر و همراهانش خواست تا به مصر وارد شوند و در آن ديار سكني گزينند; در غير اين صورت واژة ورود و دخول جايگاهي نداشت‌، بلكه كلمه ملاقات و مانند آن مناسب بود.(9)

    بنابراين پاسخ سوال فوق در واقع همان است كه در ابتدا عرض كردم: نبوت و امامت مقامي الهي است كه خداوند آن را براساس لياقت به شخصي مي‌دهد تا هدايت مردم را به عهده گيرد.

    پي نوشتها:
       

    (1). بقره‌،124.

    (2). كافي‌، كليني‌;، ج 2، ص 311، دارالكتب الاسلامية‌.

    (3). جهت آگاهي بيشتر ر.ك‌: الفرقان في تفسير القرآن‌، محمد الصادقي‌، ج 12 و 13، ص 205 ـ 208، آية 100 سورة يوسف‌، انتشارات فرهنگ اسلامي؛ گناهان كبيره‌، آيت‌الله دستغيب‌، ج 1، ص 132، چ افست بوذرجمهري‌.

    (4). ر.ك‌: پيام قرآن‌، ج 7، ص 75 ـ 200 / منشور جاويد، جعفر سبحاني‌، ج 5، ص 30 ـ 152، دفتر انتشارات اسلامي / ر.ك‌: رسائل توحيدي‌، علامه طباطبايي‌، ترجمه و تحقيق علي شيرواني هرندي‌، ص 191 ـ 202، انتشارات الزهرا / فرشتگان‌، علي رضا رجالي تهراني‌، ص 65 ـ 68، دفتر تبليغات اسلامي‌.

    (5). يوسف‌، 24.

    (6). حجر، 40.

    (7). ر.ك‌: الفرقان في تفسير القرآن‌، محمد الصادقي‌، ج 12 ـ 13، ص 206 ـ 208، انتشارات فرهنگ اسلامي‌.

    (8). يوسف،99.

    (9). ر.ك‌: تفسير راهنما، هاشمي رفسنجاني‌، ج 8، ص 576 ـ 577، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي / الميزان‌، علامه طباطبايي‌;، ج 11، ص 248، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات‌.




اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 30 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 30 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود