صفحه 1 از 3 123 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: جبران خلیل جبران

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    7
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    خاک(جبران خلیل جبران)




    خاک عاشقی می داند , گربه مبکند ، رنج میکشد


    جبران خلیل جبران

    و صبر می کند ، سر به آستان مرگ می گذارد , بر شانه هایش گریه می کند

    جبران خلیل جبران

    اما نمی میرد ، خاک عاشقی صبور است ، بر برگهای پاییز بوسه میزند


    تقدیر جهان را عوض می کند ، جوانه ها را بیدار ودرخت ها را خواب می کند


    اما خود هرگز نمیخوابد ، خاک عاشقی صبور است که سال ها و سال ها


    برای آسمان صبر می کند ، و من، همانم ،که از خاک برآمده ام


    جبران خلیل جبران


    چون خاک عاشقم و چون خاک ، روزی ، صبوری را خواهم آموختت


    سالها دل طلب جام جم از ما می کرد


    و آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد






  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    359
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 3 دقیقه
    دریافت
    38
    آپلود
    4
    گالری
    0

    جبران خلیل جبران




    زندگی جبران خلیل جبران

    سال ها پیش و کتابفروشی ای که تازه باز شده است و من که جزو مشتریان اندک آنجا هستم و کتابفروش که فرصت دارد تا کتابی را به من معرفی کند، معرفی که نه، در واقع داستانی از آن کتاب را مانند یک هنرپیشه تئاتر اجرا کند و به قدری زیبا که من بی درنگ کتاب را بخرم. کتابفروش، با هیجان، بخشی از آن کتاب را اینطور خواند:
    «چگونه دیوانه شدم. از من می پرسید که چگونه دیوانه شدم. چنین روی داد: یک روز بسیار پیش از آن که خدایان بسیار به دنیا بیایند، از خواب عمیقی بیدار شدم و دیدم همه نقاب هایم را دزدیده اند. همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم و در هفت زندگی ام بر چهره می گذاشتم. پس بی نقاب در کوچه های پر از مردم دویدم و فریاد زدم «دزد، دزدان نابکار» مردان و زنان به من خندیدند و پاره ای از آنها از ترس من به خانه هایشان پناه بردند. هنگامی که به بازار رسیدم، جوانی که بر سر بامی ایستاده بود فریاد برآورد «این مرد دیوانه است.» من سر برداشتم که او را ببینم، خورشید نخستین بار چهره برهنه ام را بوسید.»
    قدری جنون به کار است در کار عمر ورنه
    دیوانه می کند پاک رنج زمانه ما را
    خانواده، مدرسه و اجتماع، به عنوان سه نهاد بنیادین در شکل گیری شخصیت ما نقشی انکارناپذیر دارند. عنصر مشترک در این هر سه، آموزگارانی در لباس های رسمی یا غیررسمی است که چگونه عاقل بودن را می آموزند. اما هرگز از آنها پرسیده ایم رسم دیوانگی را؟ آیا آنها هرگز به ما آموخته اند قدر و منزلت دیوانگی را. در اینجا دیوانگی را به مثابه متفاوت بودن یا متفاوت دیدن آورده ایم. همان تفاوتی که به جوامع بشری و در نهایت به دنیای ما زیبایی می بخشد و رنگارنگش می کند.
    ● جبران خلیل جبران، آموزگار دیوانگی
    جبران خلیل جبران در سال۱۸۸۳ در یک دهکده سرسبز کوهستانی به نام بشری در شمال لبنان به دنیا آمد. در سنین نوجوانی خانواده جبران به همراه بسیاری دیگر از خانواده های لبنانی به علت نبود کار و تنگنای اقتصادی لبنان آن دوره، به آمریکا مهاجرت کرد. او پس از چندسال به وطن بازمی گردد تا تحصیلاتش را به طور جدی تر ادامه دهد. در بهار سال۱۹۰۲ برای پیوستن به خانواده اش به آمریکا بازمی گردد. اولین نمایشگاه هنری اش در سال۱۹۰۴ برگزار می شود اما اتفاق مهم تر هنوز در راه است. او با زنی به نام «مری الیزابت هسکل» که ۱۰ سال از خودش بزرگتر است، آشنا می شود. زنی که بی تردید تأثیر ژرفی بر جبران می گذارد. رابطه ای که تا پایان عمر جبران یعنی سال۱۹۳۱ ادامه می یابد. هر چند مری هسکل به علت تفاوت سنی پیشنهاد ازدواج جبران را رد می کند و با مردی دیگر ازدواج می کند. نامه نگاری ها و روزنوشت های مری هسکل از دیدارهایش با جبران اینک مهم ترین منبع برای زندگی نامه نویسان وعلاقه مندان به زندگی جبران محسوب می شود. جبران با نگارش کتاب شعرگونه اش «پیامبر» به شهرت جهانی می رسد. کتاب دیگرش «دیوانه» نام دارد که این دو کتاب در ایران در یک مجلد به چاپ رسیده است. کتاب دیوانه به تبع نامش ترتیب و توالی خاصی برای خواندن ندارد. داستان های نغز و کوتاه این کتاب همواره تمی رازآلود و عرفان گونه دارد.
    ● رنج با خویش نبودن
    جبران خلیل جبران در جای جای کتاب اهمیت تنهایی را به ما یادآور می شود. تنهایی عزیزی را که نه تنها قدرش را نمی دانیم بلکه از آن می گریزیم و همیشه سعی می کنیم در سر یکی از چهار راه های شلوغ زندگی مان قالش بگذاریم. به اجتماعاتی می رویم وخود را در بین آدم هایی که کوچکترین سنخیتی با ما ندارند گم می کنیم تا بلکه آن تنهایی کوچک در آن همهمه و هیاهوی بزرگ گم شود. انگار فراموش کرده ایم همین تنهایی تجلی خالصانه ترین حالات انسانی است. در تنهایی است که راز و نیاز می کنیم و رؤیا می بافیم، کتاب می خوانیم و تفکر خلاقه مان شکوفا می شود.
    ● هایکوهای لبنانی!
    گرچه شخصیت جبران در غرب شکل می گیرد، اما آثارش به طرز غریبی با فرهنگ و ادبیات شرق نزدیکی دارد. نکته ای که باعث می شود خواندن آثارش برای خواننده شرقی ملموس تر و شیرین تر شود.این هایکوی ژاپنی را با قطعه «دوست من» جبران مقایسه کنید. انگار در ادامه هم سروده شده اند. شاعر ژاپنی می گوید: «هر چند بایکدیگر به یک نرده تکیه داده ایم، رنگ کوه ها، اما، یکسان نیست.» و جبران می گوید: «هنگامی که تو می گویی باد به مشرق می وزد، من می گویم آری به مشرق می وزد زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه من در بند باد نیست، بلکه در بند دریاست. تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی و من هم نمی خواهم که تو دریابی. می خواهم در دریا تنها باشم. دوست من، تو دوست من نیستی، ولی من چگونه این را به تو بفهمانم؟ راه من راه تو نیست گرچه با هم راه می رویم، دست در دست.»





  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    359
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 3 دقیقه
    دریافت
    38
    آپلود
    4
    گالری
    0



    نگاهی به زندگی جبران خلیل جبران،نویسنده و اندیشمند لبنانی

    جبران خلیل جبران، نابغه مشهور لبنانی، موفق ترین نویسنده و هنرمند معاصر عرب، نه تنها از پیشگامان ادبیات نوین عربی است، بلکه در جهان امروز و در ایران نیز بسیار پرآوازه و اثرگذار بوده است.
    او نقاش و نویسنده ای نوآور، عارف و شاعری مبارز و اندیشمندی ممتاز و معنویت گرا است که توانست با آثار کم حجم، اما نغز و پرمغز خود، ستاره شرق و پیام آور سرزمین پیامبران و سخنگوی وجدان فرهنگی ملت خود باشد.
    مقاله حاضر دربرگیرنده بخشی از نوشتاری است که پائولو کوئیلو، نویسنده برزیلی درباره این ادیب عرب به رشته تحریر درآورده که چندی پیش در ماهنامه کتاب ماه به چاپ رسید.در زمان تولد جبران لبنان بخشی از سوریه بزرگ (شام)، شامل سوریه کنونی، لبنان و فلسطین تحت سلطه عثمانی ها بود، سالها بعد جبران یکی از استقلال طلبان پرشور عرب، علیه دولت ترک عثمانی شد.
    مادر جبران «کامله رحمه» دختر کشیشی مارونی بود، مارون قدسی از قرن پنجم میلادی بود که بسیاری از مسیحیان لبنان پیرو او هستند کامله بیوه ای بود که همسر خلیل (پدر جبران) شد و در ژانویه سال ۱۸۸۳در روستای زیبا و کوهستانی بشری در شمال لبنان، جبران را به دنیا آورد.خانواده جبران در آغاز وضع مالی متوسطی داشتند،اما پدرش مردی قمارباز، می خواره و بی مسوولیت و تندخو بود که سرانجام خانواده را به فقر کشاند و خود به جرم اختلاس در اداره مالیات، اموالش مصادره شد و مدتی به زندان افتاد، اما مادرش برخلاف پدر، دیندار، فعال و کاردان بود و در تربیت جبران، اهتمام و تاثیر به سزایی داشت.
    جبران در پنج سالگی به مکتب رفت و خواندن و نوشتن آموخت، او که کودکی درونگرا، رویایی و تیزبین بود گرچه در دامن فقر بزرگ می شد، مشاهده پدیده های خیره کننده طبیعت جذاب در آن منطقه سرسبز او را سرشار می کرد و اثری ژرف بر ذهن کنجکاوش می نهاد.از کشیش روستا و پدربزرگ روحانیش زبان عربی، اندیشه های دینی و انجیلی، تاریخی و سنت مسیحی را فرا گرفت، اما نشانه های هوشمندی و تامل، روح سرکش شاعرانه و میل به تصویرگری از پدیده هاو مفاهیم در او مشهود بود.جبران سپس به همراه خانواده اش در سال ۱۸۹۵میلادی بیروت را به مقصد آمریکا ترک کرد و در آنجا در محله چینی های بندر بوستن که عربهای مهاجر بسیاری در آن می زیستند جایی اجاره کردند تا زندگی خود را با کار و تلاش اداره کنند.
    جبران تنها عضو خانواده بود که به سبب علاقه و استعداد خود و تلاش و تشویق مادرش موفق شد به مدرسه برود و به تحصیل دانش بپردازد، جبران در مدرسه به آموختن انگلیسی و ادبیات پرداخت، اما توانست با نقاشی ها و طرحهایش عادت و سرگرمی ای که از لبنان با خود آورده بود توجه آموزگارانش را جلب کند.
    پس از آن هنرمندی آمریکایی، به نام «فرد هلند دای» که او را متفاوت یافته بود به تشویق و تقویتش همت گماشت و گرایش هنری و تصویرگری وی را شکوفاتر ساخت.جبران در سال ۱۸۹۸باردیگر به بیروت بازگشت تا در مدرسه ای مسیحی و ملی گرا به نام مدرسه الحکمه، آموزشها و ادبیات عربیش را تکمیل کند.جبران در این ایام زبان فرانسه را نیز فراگرفت، از کتاب مقدس بسیار اثر پذیرفت همراه پدر مناطق مختلف لبنان را گشت و استعداد نقاشی و نویسندگیش تقویت شد.
    جبران در سال ۱۹۰۲قبل از تکمیل دروس عربی با شتاب به آمریکا بازگشت اما دیر شده بود زیرا خواهر، برادر و مادرش به علت بیماریهای مختلف یکی پس از دیگری دار فانی را وداع گفته بودند.این مصیبتهای پیاپی چیزی از پشتکار و اراده اعتلاجوی او نکاست و این بار با بلندپروازی و همت بیشتری به نقاشی و نویسندگی ادامه داد.
    سال ۱۹۰۴در نخستین نمایشگاه نقاشی جبران، خانم ماری هسکل که فردی ثروتمند و مدیر مدرسه ای بود او را کشف و با تشویق ها و حمایت مالی خود، موانع پیشرفت او را برطرف کرد.در همین سال انتشار مقالات وی در روزنامه مهاجران عرب المهاجر، آغاز شد و نثر ویژه و اسلوب نگارش جبران مورد توجه قرار گرفت و در پی آن کتابهای «موسیقی» در ،۱۹۰۵«عروسان مرغزار» در سال بعد و «ارواح سرکش» را در ۱۹۰۸ به چاپ رساند.
    بخشهایی از دوکتاب اخیر حاوی انتقادات تندی نسبت به کشیشان و کلیسا بود که با عکس العمل شدید آنان رو به رو شد، در نتیجه جبران تکفیر و کتابش توقیف و در بازار بیروت به آتش کشیده شد.بعداز بازگشت از سفر طولانی اروپا، جبران در سال ۱۹۱۲به نیویورک عزیمت کرد و در همان سال داستان بلند «بال های شکسته» را تکمیل و چاپ کرد که در حقیقت بخشی از زندگی شخصی و تجربه عاشقانه و شکست خورده او بود، بعدها این داستان در لبنان و سوریه به فیلم سینمایی تبدیل شد.نخستین کتاب انگلیسی جبران، با عنوان «دیوانه» در ۱۹۱۸منتشر شد و مطبوعات محلی از آن استقبال کردند.
    جبران در سالهای باقی مانده عمرش به نقاشی و صورتگری آثارش و نشر آثاری همچون «تندبادها» و «پیشتاز» و تکمیل و انتشار مهمترین و مشهورترین کتابش «پیامبر» به زبان انگلیسی پرداخت. «پیامبر» که حاصل سالها تلاش فکری وادبی جبران و عصاره آثار و اندیشه های اوست، به بیشتر زبانهای زنده دنیا ترجمه شده و تاکنون میلیونها نسخه از آن چاپ شده است.او همچنین به نگارش مفصل ترین کتاب انگلیسی اش پرداخت که روایتی تازه از مسیح بود و عنوان آن را «عیسی فرزند انسان» نهاد.
    «مارتا»، «یوحنای مجنون»، «گل هانی»، «فریاد قبرها»، «حجله عروس»، «خلیل کافر»، «اشک و لبخند»، «مواکب»، «تازه هاو طرفه ها»، «ماسک و کف»، «خدایان زمین»، «سرگشته» و «بوستان پیامبر» از دیگر آثار و نوشته های جبران به شمار می رود.آثار جبران به سرعت مرزها را در نوردید و با جذب میلیونها مخاطب از ملل دیگر، او را تبدیل به پدیده ای چشمگیر کرد.رنجوری مزمن، ناراحتی قلبی و به ویژه بیماری کبد که به سرطان منجر شد و به مرض سل نیز تشدید شد سرانجام جبران را از پای انداخت تا اینکه چراغ زندگی اش در دهم آوریل ۱۹۳۱در سن ۴۸سالگی در بیمارستان سنت وینسنت نیویورک به خاموشی گرایید.در آمریکا و سوریه هزاران شرقی و غربی و مسلمان و مسیحی برای او به سوگ نشستند، جسدش را به زادگاهش بازگرداندند تا روح بلند و بی قرارش در کلیسای مارسرکیس آرام گیرد، جایی که اینک موزه آثار و اشیای به جای مانده از او نیز هست و هر ساله هزاران نفر از آن بازدید می کنند.





  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    359
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 3 دقیقه
    دریافت
    38
    آپلود
    4
    گالری
    0



    نقش مادر در زندگی جبران خلیل جبران



    آنها که آثار ادبی جبران را بررسی کردهاند، به ارزش او برای زن و ستایش او از مادر و مادری، به خوبی پی بردهاند. این ارزش و ستایش ناشی از دینی بود که وی نسبت به زن عموما، و نسبت به مادرش بهخصوص احساس میکرد. مادرش سجایای اخلاقی فراوانی داشت و برخلاف پدرش، زنی شجاع و با سخاوت بود. مادرش بود که رنج سفر به آمریکا را تاب آورد تا چهار فرزندش را به عرصه برساند.
    جبران در عصری زیست که موازین و اصول در آن بر هم خورده بود. فساد سیاسی در آن بیداد میکرد و ستم در آن یکه تاز بود. توانگرش خون درویشش را میمکید و ثروتمندش به فقیرش رحم نمیکرد. امیر و فئودال و روحانی حاکم بر مقدرات رعیت بودند. سنت اجتماعی نیز زن را از اراده وانسانیت خود تهی کرده بود و رفتاری چون ناقصالعقلها با او داشت و شخصیتی برایش قائل نبود.
    خلیل، پدر جبران، شغل نامناسبی داشت و الکلی بود. با زن و فرزندانش به بدی رفتار میکرد و رابطه خوبی با آنها نداشت. فرزندانش از او میترسیدند و با مادر خود دمخور بودند.
    مادرش کامله رحمه، زنی رقیق طبع و نازکدل یود، و برخلاف شوهر دومش، خلیل، از مسئولیتهای خود به طور کامل آگاهی داشت; فداکاری میکرد و با فرزندان خود مهربان بود و برای بهبود آیندهشان میکوشید.
    بدین ترتیب، جبران زندگی نخستین خود را در شرایطی گذراند که فقر استخوانسوز و اختلافات جانکاه میان مادری مظلوم و پدری الکلی بر آن فرمان میراند. آری، جبران میان مهر مادری باعاطفه و سرکوب پدری مستبد زندگی کردـ پدری که وقتی او را در حال نقاشی روی کاغذ یا دیوار
    مادر جبران، کامله رحمه، علی رغم فرهنگ محدودش، زنی باهوش بود و ارادهای قوی
    و همتی خستگیناپذیر داشت
    میدید بشدت خشمناک میشد. مادرش در زندگی، پناهگاهش بود. جبرانهمیشه به سوی او میآمد تا پذیرایش گردد و روان دردکشیدهاش را درمان کند.
    مادر جبران، کامله رحمه، علی رغم فرهنگ محدودش، زنی باهوش بود و در زمانهای بار آمد که در آن تربیت دختران را امری بی فایده و مضر به حال آنان تلقی میکردند. ارادهای قوی و همتی خستگیناپذیر داشت و ایندو خصلت او را در اداره امور فرزندانش بسیار یاری دادند و از او زنی ساختند که همه چیز را به پای فرزندانش میریخت. چنین شرایطی موجب شدند که جبران در طول حیاتش هموار تشنه محبت مادر و سر سپرده خانه و خانواده بماند.
    در این اوضاع و احوال، و همراه با پرورش کودک، عقده اودیپ هیمنه خود را بر او میگسترد و از او فردی گوشهگیر و خجول میساخت، به ویژه در برابر دختران.
    تعلق کودک طاغی به شخص یا چیزی یا عقیدهای همانا عقدهای روحی است، یعنی حالتی انفعالی است که بر او مسلط میشود.
    کریستو نجم در کتابش «زن در زندگی جبران» مینویسد: «پرورش جبران در آن وضع فقیرانه موجب شد که همیشه از ناکامی و شوربختی رنج ببرد. آنچه از پدر خود میدید، مانع از آن میشد که به او به مثابه «پدرـقهرمان» نگاه کند. از این رو به مادر خود رو آورد و او را سرمشق قرار داد، تا آنجا که شخصیت رقیقی، به ضرر جنبههای رجولیت در او پرورش یافت ــ جنبههایی که معمولا بر اثر سرمشق قرار دادن پدر در کودکان رشد میکند. جبران که در درون خود دچار حب و بغض شدیدی نسبت به پدر خود بود، با عقده اودیپ آشنا شد و همین عقده او را به مادر خود نزدیک کرد.
    عشق به مادر، یا عقده اودیپ در اساطیر یونان، «رذیلتی است کهسلامت جنسی و عقلی ما را به طور کامل تهدید میکند.» و چنانکه د. ه.لارنس میگوید: «باید عنان آگاهی عالی را رها کرد و رشته عشق قدیم را گسست و بند ناف را پاره کرد.» و این از آن روست که دوستی مادر «جهانی از اعتماد گرداگرد طفل منتشر میکند و چونان قلمرو روشنی او را از منطقه تاریک و مبهم ذهن نجات میدهد.»
    د. ه. لارنس در کتاب «پسران و عشاق» از موردی شبیه جبران یاد میکند و آن قهرمانش پل مورل است. میگوید: «مادری که از دست داد، ستون زندگیاش بود. پل او را دوست میداشت، زیرا آنها با هم با زندگیروبرو شده بودند. او اکنون مرده، ولی شکافی پشت سرش گذاشته که تا ابد در زندگی پسرش خواهد ماند و باعث خواهد شد که زندگیاش از آن پس بدون انگیزه پیش برود، انگار نیروی غلبهناپذیری او را به جانب مرگمیکشاند و چیزی جلودار آن نیست. او نیاز به انسان دیگری دارد که به میلخود کمکش کند و در هنگام احتیاج به دادش برسد. از ترسی که از آن امر بزرگ، خزش به سوی مرگ پس از مرگ محبوب، داشت، همه چیزهای کماهمیت را وانهاد.»
    از اینجا میتوان دریافت که کودک گرفتار عقده اودیپی، عشق به مادر را پنهان میسازد، خود را جای او میگذارد و از طریق او عرضه میکند. و بهواسطه مشابهتی که در گزینش عشق خود بدان راه میبرد، از مادر خود الگویی میسازد. و به این شکل عملا از زنانی که ممکن بود او را به خیانت به مادر وادارند فاصله میگیرد.» و جبران چنین بود. عشق او به مادرش با مرگ او نمرد، بلکه همیشه به زنانی بر میخورد که شباهتهایی با مادرشداشتند. این زنان از دو خواهرش‏، سلطانه و مریانا گرفته، تا باربارا یونگ، همگی یار و یاورش بودند. خواهرانش و مادرش از نظر مالی فداکاریمیکردند و کوشش داشتند جبران با لباس مناسبی، از آن گونه که برای ماری هاسکل شرح داده است، در انظار ظاهر شود.
    جبران با اینکه از نظر جسمانی مرد شده بود و همه صفات مردی را بهخود گرفته بود، ولی نتوانسته بود از عقده اودیپی رها شود، و زن دیگری، غیر از مادرش را دوست داشته باشد. همین عقده بود که او را بر آن داشت معشوقههایش را از میان زنان مسنتر از خود انتخاب کند:
    ــ حلا الضاهر، دو سال از او بزرگتر بود.
    ــ سلطانه ثابت، ۱۵ سال.
    ــ میشلین چند ماه.
    ــ ماری هاسکل، ده سال.
    ــ ماری خوری، ۹ سال.
    ــ ماری قهوجی، چهار سال.
    ــ می زیاده، سه سال.
    جبران به طور ناخودآگاه عشق به محبوب را با عشق به مادر در آمیخت و با آنان به گونه مادر خود
    جبران به طور ناخودآگاه عشق به محبوب را با عشق به مادر در آمیخت و با آنان به گونه مادر خود سخن میگفت، زیرا در این گونه موارد، عشق فروخورده کار خود را میکرد.
    سخن میگفت، زیرا در این گونه موارد، عشق فروخورده کار خود را میکرد. در بخش بزرگی از نامههایش به ماری هاسکل، او را چنین خطاب میکرد: «مادر عزیز قلب من، با مژههایم بر دستانت بوسه میزنم.» و: «دستان الهی تو زندگی بهتری ارزانیام داشتند.»
    ماری هاسکل برای او تجسم زنده مادرش بود، و این وادارش کرد بهطور غیر ارادی به کودکی خود نقب بزند. عشقش به سلما کرامی را چنین توصیف میکند: «بهار سپری شد و تابستان آمد، و محبت من به سلما تدریجا از اشتیاق جوانی در صبح زندگی به زنی زیباروی، به پرستشی خاموش تبدیل میشود که کودکی یتیم نسبت به مادر خود، اینساکن ابدیت، احساس میکند.»
    و برای ماری خوری مینویسد: «من چون کودکی که به مادرش آویزانشود، به دامن تو آویختم.»
    به این ترتیب، به هر زنی که عشق میورزید، عقده اودیپ نیز جلوه خودش را نشان میداد. در نوشتهها و گفتههایش اشتیاق شدیدی نسبت به مهر مادر وجود داشت.
    در ۲۴ مارس ۱۹۱۱ به ماری هاسکل مینویسد: «پدرم میخواست وکیل شوم، ولی مادرم برعکس مهربان بود و به دل من نزدیک بود و عیبهایم را میگفت و همیشه تشویقم میکرد.» در ۲۱ اوت ۱۹۱۸ نیز مینویسد: «مادرم در بدترین لحظات وجود خود برای من کمتر از خواهر و در بهترین لحظات کمتر از آقا نبود. حتی در سه سالگی به من فهمانده بود که رابطه ما مثل رابطه دو آدم است: رابطه عشق متقابل، اینکه ما دو موجود هستیم که دست زندگی و شرف آنها را به یکدیگر پیوند داده است.»
    «مادرم عجیبترین موجودی بود که من در زندگیام شناختم. اکنون میتوانم سیمایش را مجسم کنم، زنی در نهایت رقت طبع، که زیباتر همشده است.»
    جبران از مادر خود تنها مادریاش را به یاد میآورد، مادریای کهنسبت به زندگی باطنی او داشت. در ۳ آوریل ۱۹۲۰ مینویسد: «مادرم چیزهای کوچکی به من گفت که عشق به دیگران را به من آموخت… او مرا از قید خود آزاد کرد. در ۱۲ سالگی چیزهایی به من گفت که امروز به آنها رسیدهام.» و میافزاید: «او مادرم بود، و هنوز هم از نظر روحی مادرم هست. امروز هم، بیش از هر زمان دیگری، قرابت او را نسبت به خودم احساس میکنم. امروز هم، تاثیری را که بر من گذاشت، و کمکی را که به منکرد، بیش از وقتی که زنده بود، و به صورت قیاسناپذیری احساس میکنم. علیرغم جدایی و دوری پیکرهامان، کامله رحمه، زنی که جسدا مرده است، هنوز روحا در ناخودآگاه پسرش جبران زنده است; نزدیک به روحاو; گامهای فرزندش را استوار میدارد و دستی پنهانی بر سرش میکشد و او را از محنت ایام حفظ میکند.»
    درباره ویژگیهایی که از مادرش به ارث برده، برای می زیاده مینویسد: « بیشترین خلقیات و تمایلاتم را از مادرم گرفتهام. مقصودم این نیست که از حیث حلاوت و فطرت و سعه صدر مثل او هستم… با اینکه اندک کینهای نسبت به راهبان دارم، ولی راهبهها را دوست دارم و در دل تحسینشان میکنم. عشق من به آنها از تمایلاتی مایه میگیرد که مادرم در زمان جوانی نسبت به آنها داشت.»
    کامله رحمه که در اعماق وجود پسرش جبران و در ناخودآگاه او همچنان زنده بود، همو بود که مسیر و ابعاد زندگیاش را تعیین کرد. جبران در وجود هر زنی که دوست داشت، وجود مادر خود را میدید. در ۷ اکتبر۱۹۲۲ به ماری هاسکل مینویسد: «تو و من، مادری برای یکدیگر هستیم. من در وجود خودم نسبت به تو نوعی احساس مادرانه دارم. احساسمیکنم انگار پدری برای تو هستم. شک ندارم که تو هم احساس مادرانهای نسبت به من داری.» در این گفته دوگانگی شخصیت بخوبی هویداست: همذات پنداری او با مادر خود و فرورفتن در قالب او، با همذات پنداری ضعیفش با «پدر – مرد»، در تقابل قرار میگیرد. احساسش نسبت به هاسکل، همانا احساس پسر عزیز کردهای است که نسبت به مادر خود دارد; او نیازمند انفاس با احساس زنی است، و دو چشم پر شرر که دلش را بلرزانند، و نگذارند به خواب رود.
    ماری هاسکل، برای جبران، جانشین مادر بود. چنانکه جورج ساند نیز برای آلفرد دوموسه مادر بود. جورج ساند برای محبوبش مینوشت: «آری عشق من، وقتی مرا این گونه عذاب میدهی، به نظر من چون کودکی بیماری جلوه میکنی، و در من این میل را دامن میزنی که ترا درمان کنم
    مادر برای جبران تجسمی از مظهر خداست. در «بالهای شکسته» میگوید: «زیباترین لفظی
    که از زبان بشریت میتراود، کلمه مادر است
    و در وجود تو مردی را پیدا کنم که دوستش دارم. از الهه مادران و عشاق میخواهم که مرا در انجام این وظیفه دشوار یاری دهد.»
    مادر برای جبران تجسمی از مظهر خداست. در «بالهای شکسته» میگوید: «زیباترین لفظی که از زبان بشریت میتراود، کلمه مادر است; قشنگترین ندا مادر است. کلمه کوچکی سرشار از امید و عشق و عاطفه، و هر آنچه از رقت و حلاوت در آن است. مادر همه چیز این زندگی است. تسلایی است در اندوه، امیدی است در نومیدی، نیرویی است در ناتوانی. سرچشمه مهربانی و رافت و شفقت و غفران است. کسی که مادرش را از دست بدهد، سینهای را از دست داده که سر بر آن میگذاشته، و دستی که تبرکش میکرده، و چشمی که نگهبانش بوده.»
    مادر در هنر جبران موضوع بخش بزرگی از نقاشیهایش را تشکیل میدهد. تابلوی «چهره ازلی» چهره بزرگی را نشان میدهد در حالی که در وسط آن مردی کوتوله و زنی با مشعل ایستادهاند. تابلو اشارتی است به او، که در پرتو مشعلی که ماری هاسکل به دست گرفته، راهش را به سوی بزرگی میگشاید.» در مجله «الفنون» (هنرها) چهره مادر خود را در حال خلسه روحی چاپ کرده بود. و تابلوی «به سوی بی نهایت» در صفحه نخست کتاب «۲۰ تابلو» تصویری از مادر اوست.
    همچنین دهها تابلو دارد که مادر و مادری را به صورت سمبلی از زمین و دریا نشان میدهند. علاوه بر این بسیاری از کتابهایش درباره مادرند.
    عقده اودیپ، یا عشق به مادر، آثار خویش را بر روابط او با زنان گذاشته است. عقده اودیپ سایه سنگین خود را روی خواهشهای جسمانی او افکنده و با بستن راه تشفی آنها، سرکوبشان کرده است





  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    719
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    4 ساعت 21 دقیقه
    دریافت
    41
    آپلود
    0
    گالری
    4



    جان‌های خاکی ما که اشتیاقی پنهان به حقیقت دارند
    گاه به گاه برای مصالح زمینی از آن دور می‌شوند،‌
    و برای هدفی زمینی از آن جدا می‌افتند.
    با وجود این، ‌همه‌ی روح‌ها در دستان امن عشق اقامت دارند
    تا زمانی که مرگ از راه برسد و آن‌ها را نزد خدا به عالم بالا ببرد.


    جبران خلیل جبران

    هر كس به شأن خود به كاري مي پردازد


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    2,350
    مورد تشکر
    19 پست
    حضور
    28 روز 16 ساعت نامشخص
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    14



    «آن‌گاه که عشق تورا می‌خواند، به‌راهش گام نه! هرچند راهی پرنشیب. آنگاه که تورا زیر گستره بال‌هایش پناه می‌دهد، تمکین کن! هرچند تیغ پنهانش جانکاه. آن‌گاه که باتو سخن آغاز کند، بدو ایمان آور! حتی اگر آوای او رؤیای شیرینت را درهم‌کوبد، مانند باد شرطه که بوستانی را.جبران

  8. تشکر


  9. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۷
    نوشته
    695
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    7 روز 2 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    2041
    آپلود
    0
    گالری
    1



    چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در قلب من است،
    شایسته تر آن که گفته آید : من در قلب خداوندم.

    دنیا محل ویرانیه،
    اگه می خوای از نابودی زندگیت توسط قانون و هم عشق جلوگیری کنی،
    باید یاد بگیری احساساتت رو کنترل کنی.



  10. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    138
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    عشق ان شراب مقدسي ست كه خدايان از قلب خود ميگيرند به قلب انسانها ميريزند.جبران
    تا شقايق هست زندگي بايد....

  11. تشکرها 2


  12. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    138
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    در قلب هر زمستان بهار لرزاني ست و در پس حجاب هر شب طلوع خنداني در انتظار.
    تا شقايق هست زندگي بايد....

  13. تشکر


  14. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    1,639
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 19 ساعت 39 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    2



    هنگامی که سیبی را با دندانهای خود له می کنی در قلب خویش به آن بگو :
    دانه ها و ذرات تو در کالبد من به زندگی ادامه خواهند داد.
    شکوفه هایی که باید از دانه هایی تو سر زند ، فردا در قلب من شکوفا می شود .
    عطر دل انگیز تو ، توام با نفسهای گرم من به عالم بالا صعود خواهد کرد ، و من و تو در تمام فصلها شاد و خرم خواهیم بود.

    من در اين تاريکي پي چيزي هستم
    پي نوري شايد ,...لبخندي
    و براي همه ي شما ارزو مندم
    خوب بودن خوب ديدن خوب ماندن را
    دم ز راه و رسم سلمان مي زنيم
    لاف اسلام و مسلمان مي زنيم
    کاشکي از نسل سلمان مي شديم
    لحظه اي- يک دم- مسلمان مي شديم

  15. تشکر


صفحه 1 از 3 123 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود