جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: داستان دفاع مقدس

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب داستان دفاع مقدس




    كوه نور
    علي موشك آر پي جي هفت را روي شانه‌اش ميزان مي‌كند. از پشت خاكريز بلند مي‌شود و قبل از اينكه ماشه آن را بكشد، رو به من مي‌گويد: « احمد، امشب كوه‌ها نوربارونه، نظركرده‌ها مهمونن ! » و شليك مي‌كند.
    آتشي كه از دهانه آن زبانه مي‌كشد، دلم را فرو مي‌ريزد. مي‌نشيند و با سرعت، موشك ديگري را سوار مي‌كند. جست مي‌زند بالاي سنگر و دوباره ماشه را مي‌كشد. محكم مي‌زند روي شانه‌ام:
    «اين هم از تانك‌هاي تي 72 . درست زدم توي پيشوني‌اش. »
    صداي انفجاري زير پايمان را مي‌لرزاند. گرد و خاك فراواني مي‌آيد توي سنگر. علي پرت مي‌شود روي خاك‌ها. پاي چپم مي‌سوزد. اعتنايي نمي‌كنم. برش مي‌گردانم. روي سرش دهان باز كرده و خون، پهناي صورتش را مي‌پوشاند. شليك بي‌امان منوّرها، نيمه شب دهلاويه را مثل روز روشن كرده‌اند.
    چند قدمي مانده به غار حرا؛ روي سنگي مي‌نشينيم. دوربين فيلمبرداري‌ام را از توي ساك درمي‌آورم. باد خنكي مي‌وزد. نزديك غروب است. اذان مي‌گويند: علي وضو مي‌گيرد. كليد دوربين را مي‌زنم و روي علي مكث مي‌كنم. متوجه مي‌شود.
    مي‌گويم: علي، يه چيزي بگو كه بمونه براي يادگاري. خنده‌اي مي‌كند و سرش را مسح مي‌كشد و مستقيم مي‌آيد جلوي دوربين. روي سرش به اندازه سكه‌اي، فرورفتگي دارد. جاي بخيه‌ها هنوز پيداست. دستش را به طرف كوه‌ها مي‌گيرد و به آرامي مي‌گويد:
    «احمد نگاه كن امشب كوه‌ها نوربارونه. نظر كرده‌ها مهمونن ! »
    بعد مي‌ايستد رو به قبله و قامت مي‌بندد.
    نزديك‌تر مي‌روم، مژه نمي‌زند. نگاهش به كعبه است. به سجده مي‌رود. او را دور مي‌زنم و مي‌روم كنارش. به ركعت دوم مي‌رسد، تصوير درشتي از چهره‌اش مي‌گيرم.
    باريكه‌اي خون از كنار شقيقه‌اش سرازير شده است و آرام مي‌لغزد روي گردنش. دوربين روي شانه‌ام مي‌لرزد، علي مي‌رود به سجده.
    آسمان خدا به سرخي مي‌زند، آفتاب پشت كوه‌ها گم شده است. صدايش مي‌زنم، امّا ...

    نويسنده: محمودخداوردي
    منبع: كتاب پاتوق داستان - صفحه: 55



  2. تشکر


  3.  

  4. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    92
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    54 دقیقه
    دریافت
    15
    آپلود
    0
    گالری
    12



    راوي سرهنگ پاسدار و همرزم شهيد:
    عمليات شروع شده بود. خيلي از بچه ها به چيزي كه مي خواستن رسيدن.
    يكي از بچه زخمي روي زمين افتاده بود. چند تا عراقي كه داشتند اون منطقه رو پياده گشت مي زدند به طرف اون حركت مي كردنند. وقتي اين وضعيت رو ديد منتظر شد تا عراقي ها به اون نزديك بشن. تا خاكريز بچه هاي خودمون فقط يك كيلومتر راه مونده بود البته تقريبا. وقتي اون پنج نفر به كنارش رسيده بودند برادر ما خودشو از زمين كند و بلند شد با اسلحه بطرفشون نشونه رفت و گفت ايست!!!! اونا تا به خودشون اومدن يه اسلحه بطرفشون بود مجبور شدند خلع سلاح بشن. با اشلاره دوستمون دستها بالاي سر به سمت خاكريز راه افتادند. وقتي كه به پشت خاكريز رسيدند ازشون پرسيديم كه كي شما رو تا آورده؟ به پشت سرشون اشاره كردند و گفتند اين!!!! ولي ما كسي رو نديديم!!! وقتي كسي همراهشون نبود به عقب نگاه كرديم كه ديديم برادر بسيجي ما با فاصلي اي در حدود 400 يا 500 متر دورتر روي زمين افتاده و از فرط خونريزي شهيد شده. جالب تر اينكه اسلحش هم يه دونه فشنگ نداشته. وقتي خود اسراي عراقي اينو فهميدن يا گريه مي كردن يا خنده. خودتو قضاوت كنيد.
    نقل شده در دوره تكميلي بسيج- مسجد الرضاي نيشابور- يا علي
    امسال سال فرج است اگر بخواهيم

  5. تشکر


  6. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    34
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    1

    پدر سبک بود ...




    پدر کودک را بلند کرد و در آغوش گرفت. کودک هم می‏خواست پدر را بلند کند.
    وقتی روی زمین آمد، دستهای کوچکش را دور پاهای پدر حلقه کرد تا پدر را بلند کند ولی نتوانست.
    با خود گفت حتما چند سال بعد می‏توانم.
    20 سال بعد پسر توانست پدر را بلند کند
    پدر سبک بود.
    به سبکی یک پلاک و چند تکه استخوان.

    آنچه هستی هدیه خداوند است به تو
    آنچه می شوی هدیه توست به خدا
    پس بی نظیر باش!!!

    قایقی خواهم ساخت
    دور خواهم شد از این خاک غریب
    پشت دریاها شهریست ...


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود