جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: جمعه نامه

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    13
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    56
    آپلود
    0
    گالری
    0

    مطلب جمعه نامه




    با سلام
    آره میدونم امروز جمعه نیست ولی تاپیک را ایجاد کردم شاید دوستان تاچند روز بعد به دنبال متن زیبا برای این تاپیک باشن و تا روز جمعه همگی استفاده کنیم ولی حالا برای شروع یک متن را قرار می دهم ان شاالله دوستان ادامه دهند .

    نم نم بارون روی شیشه ماشین می چکید و زیر برف پاک کن پخش می شد، مرد شیشه رو پایین کشید و از همون جا خیره شد به گل فروشی.
    - نه نه! این شاخه پژمرده ست اون یکی رو بیار. دستت درد نکنه! یه چند تا هم از اون مریم هات بگذار برای عطرش...! خوبه خیلی قشنگ شد... .
    جوان با سبد گل بزرگی که در دست داشت از گل فروشی خارج شد و به طرف ماشین رفت، سبد را روی صندلی عقب قرارداد و خودش در جلو ماشین را باز کرد و نشست، سپس سری تکان داد و گفت بفرمایید بریم. ماشین به حرکت در آمد صدای رعد و برق در فضا پیچید و رگبار تندی از آسمان جاری شد جوان چهره در هم کشید و با دلخوری نگاهی به ساعت خود انداخت مرد زیر چشمی وی را برانداز کرد، کمی نا آرام به نظر می رسید انگار دلواپس چیزی بود یعنی با این سبد بزرگ گل کجا می رفت؟ شاید مجلس عروسی اما با این لباس اسپرت و ظاهرساده؟!
    به چهار راه رسیدند و پشت چراغ قرمز توقف کردند، جوان دوباره با کلافگی به ساعتش نگاه کرد و دستی به صورت خود کشید و زیر لب کلام نامفهومی را ادا کرد...
    مرد نگاهی به جوان نگاه کرد و با لحن آرامش بخشی گفت: نگران نباشید دیر نمیشه چراغ قرمزش خیلی کوتاهه!!

    • نه نیستم، اما این بارون کسلم می کنه.
    • گویا مجلس مهمی تشریف می برید که عجله دارید؟


    • نه! مجلس نه، اما دیدن شخص عزیزی می رم.


    • خوب دیدار اول معمولا یک کمی اضطراب داره.


    • جوان با لبخند گفت: اما من هر هفته می بینمش.


    • با این حال این همه هیجان و استرس!؟ ایشون خیلی باید خاص باشن!
    • خوب راستش جریانش مفصله، من حدود ده،پونزده سال پیش یک تصادف شدید داشتم، توی اتوبان یک تریلی بهم زد، خیلی ناجور مجروح شدم، دست و پام، فکّم، خلاصه تمام بدنم ریخت بهم، خلاصه جنازه ی درحال موتم رو با آمبولانس رسوندن بیمارستان و بعد هم خانوادم رو خبر کردند؛ وقتی رسیدند بالای سرم جز یک ضربان ضعیف قلب علامتی از حیات در وجودم به چشم نمی خورد. بردنم اتاق عمل؛ چند تا جراحی اضطراری روم انجام دادند بعد هم همه چیز رو سپردند به خدا؛ مادرم مدام بالای سرم گریه می کرد و پدرم هم وضعش بهتر نبود، امیدی به زنده بودنم نداشتن، استخوان دنده هام رفته بود توی ریه ام؛کلیه ام هم آسیب دیده بود، چه امیدی می تونست به زنده بودنم باشه؟!
    • لابد معجزه ای چیزی شد.
    • نه! یک روز یک دکتر آوردند بالای سرم، اون با دقت معاینه ام کرد و گفت من می تونم یک کارهایی براش انجام بدم البته خرج داره مخارجش سنگینه هزینه بیمارستان هست چون باید مدت زیادی بستری باشه دست مزد خودم هم جدا، چون به هر حال یک جراحیه ویژه است، پدرم قبول کرد هزینه اش رو کم کم جور کنه زمین ارثیش رو با یک چیزهای دیگه ای که داشت فروخت.اون آقای دکتر هم طی شش سال؛ ده دوازده تا جراحی اساسی روی من انجام داد و تا حال که خیلی رو به راه شدم و سر پا ایستادم، خلاصه سرتون رو درد نیارم داستان اینه، از اون وقت من خودم رو جداً مدیون اون دکتر می دونم و هر هفته به دیدنش می رم و ازش قدردانی می کنم! درسته که دستمزد مفصلی هم گرفته اما اگر علم و مهارت او نبود من الان زنده نبودم قطعا با اون وضعی که داشتم مرده بودم، در واقع هرچی دارم از اون دارم... .

    اتومبیل مقابل یک ویلای شیک توقف کرد و جوان سبد گل به دست زنگ آن را به صدا در آورد... .
    سیلاب روی سنگ فرش زمین جاری بود.
    مرد راننده از اتومبیل خارج شده و همانجا ایستاد بود، شانه هایش از گریه می لرزید و قطرات تند باران با اشک چشمانش می آمیخت. فشار اندوه به شدت قلبش رو می فشرد و در درونش طوفانی به پاشده بود و در فضای مغزش از تلاقی افکار مختلف رعد می غرید:
    ...یک پزشک ده سال پیش، چند تا جراحی روش انجام داده و زندگیش رو بهش برگردونده اون هم فقط به جسمش یک حیات مادی و دنیوی بخشیده، صرفا وسیله ای شده از جانب خدا، تازه هزینه ش رو هم گرفته بعد از این همه سال هنوز اون رو اسیر چنان احساس دینی کرده که هر هفته یک سبد گل می گیره؛ از این سر شهر تا اون سر شهر به دیدن پزشکش بره و مراتب قدرشناسی و سپاسگزاریش رو اعلان کنه اونم با این همه احساس و هیجان ...
    اما تو چی تو که نه این جسم مادی که همه چیزم همه حقیقت وجودم از توست!
    به افتخار تو سر سفر زندگی نشوندنم؛ به یمن بودنت بهم روزی عطا کردند؛
    کسی که نور هدایت خدا رو تا امروز به وجودم تابوندی؛ هزار بارمواظبم شدی تا از خط بندگی خارج نشم؛
    آشکار و پنهان دستم رو گرفتی و از مهلکه های گمراهی وهلاکت نجاتم دادی؛
    کسی در تمام لحظه هایی که از او در غفلت بوده و یادی هم ازش نمی کردم او اما یاد و ذکر من رو از خاطر نبرده و در مراعات من کوتاهی نکرده؛
    پیمانه حیات حقیقی رو از دستان آسمانی او نوشیدم ...تو افسوس اندازه این پزشک که تازه دستمزدش رو هم کامل گرفته، حواس من رو متوجه خودت نکردی حس قدردانی و اداء دین هرگز در وجودم بیدار نشده؛
    هیچ وقت یادم نیفتاده که یک پدر دارم یک دنیا مهربونی! نه جسمم،که همه بودم همه وجودم انسانیتم موجودیتم شخصیتم همه چیزم اونه! یک بارم با یک سبد گل سراغت رو نگرفتم ...
    به کدام عذر؟ این که، تا به حال ندیدمت و نمی شناسمت...؟!
    آقا جون منم امروز می خوام یک سبد گل بگیرم، توی این شهر دنبالت بگردم، می خوام ازت قدر دانی کنم به خاطر همه چیز! می خوام یادت بکنم، مهم نیست صورتت رو ندیدم و نمی شناسمت اما تو که من رو خوب به جا میاری! این فرزند غافل قدر نشناست رو می شناسی؛ یک سرگشته ی پریشون با چشمای گریون زیر این رگبا رتند، اسمت رو تکرار می کنه وکوچه های تو در تو و خیابونای خیس رو زیر پا میگذاره تو رو صدا می زنه در حالی که که یک سبد گل توی دستشه، گل حسرت!

    اگرمطلب باتوجه به این موضوع قرارنمیدید حداقل نظرفراموش نشه . ممنون


  2.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود