جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: بانوی قیام و عزت

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۵
    نوشته
    1,032
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0

    بانوی قیام و عزت




    چون خواست از آن سرزمین برود کنار بدن مطهر برادر آمده و دست های خود را زیر آن جسد قطعه قطعه و بی سر انداخت و آن را روی دست بلند کرده گفت
    اللهم تقبل منا هذاالقلیل من القربان
    خدایا این قربانی کوچک را از خاندان ما قبول فرما 1
    ... نزدیک غروب شده بود که کاروان آزادگان بسوی کوفه حرکت کردند . روز عاشورا ، شام عاشورا و شب گذشته را تلخ و سنگین گذرانده بودند .2
    و به خصوص آنکه نوشته اند : شمر بن ذی الجوشن مامورانی را گماشته بود تا مراقب زنان و کودکان باشند که آنها گریه و زاری نکنند و اگر صدایشان به گریه بلند شد آنها را بزنند و با کمال خشونت رفتار کنند .3
    علی بن حسین (ع) که همواره به رغم التهاب و تبی که داشت ، نگران زینب بود ، می گوید : شب یازدهم (س) نماز شب را نشسته می خواند .
    از دعایی که از زینب (س) به یادگار مانده است ، می توان دریافت که دریای دل او چه امواج مصیبتی را تحمل کرده است ...: (( یا عماد من لا عماد له و یا سند من لا سند له یا من سجد لک سواد اللیل و بیاض النهار و شعاع الشمس و خفیف الشجر و دوی الماء یا الله یا الله یا الله ))
    عمر بن سعد ، حر کت اسیران را به گونه ای ترتیب داده بود که سپیده دم دوازدهم محرم به کوفه برسند. عصر یازدهم حرکت کردند.
    پیش از اینکه کاروان اسرا به کوفه برسد ، سر های شهیدان را به کوفه فرستاده بودند . می خواستند صبح روز دوازدهم یک نمایش قدرت و پیروزی بر پا کنند . عبور سر های شهیدان و کاروان اسیران در برابر چشمان مردم کوفه ، تا بدانند دیگر هیچ شعله ای از فریاد و مقاومت در برابر حکومت یزید باقی نمانده است .
    فاصله کربلا تا کوفه را که شبانه طی کردند ، برای خانواده ، برای زنان و کودکان – که از شب عاشورا چشم بر هم ننهاده اند و قلب های آنان سرشار از غم و مصیبت است - ساعات تلخ و فرساینده ای بوده است ، بویژه برای علی بن حسین (ع) که غیر از رنج های عمیق روح ، دچار بیماری نیز بود و بقولی نمی توانست براحتی بر شتر یا اسب بنشیند و او را بر شتر یا اسب بسته بودند ...4

    1-ر. ک : نگاهی کوتاه به زندگی زینب کبری (س) ،رسولی محلاتی ، ص 53
    2-ر. ک : پیام آور عاشورا ، سید عطاءالله مهاجرانی ، ص288
    3-نگاهی کوتاه به زندگی زینب کبری (س) ، ص 55
    4-پیام آور عاشورا ،ص 289


  2. تشکر


  3.  

  4. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۵
    نوشته
    1,032
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    کوفه را آب و جارو کرده بودند. می خواستند هر قدر که ممکن است فضای پر از شور و شادی تدارک کنند ؛ یعنی سپاه یزید پیروز شده است ، پیروزی سپاه عبیدالله بن زیاد بر حسین (ع) که با خانواده خود بر حکومت شوریده و خروج کرده است .
    مردم در کوفه جمع شده بودند و به آنان نگاه می کردند ؛ زنی از میان جمع پرسید : شما اسیران از کدام گروه هستید ؟ گفتند ما اسیران آل محمد (ص) هستیم . برخی از مردم کوفه ، خرما و نان و... برای اسیران آورده بودند . زینب (س) گفت : صدقه بر خانواده ما حرام است و آنها را به کناری انداخت .
    صدای گریه از میان جمعیت بلند شده بود . بغض ها می شکست و مردم می گریستند .
    علی بن حسین (ع) که دست و پایش را با زنجیر بسته بودندو هنوز تب زده و بیمار بود فرمود : این مردم دارند برای ما گریه و زاری می کنند . پس چه کسانی ما را کشته اند ؟
    صدای گریه مردم بلند بود و عبور کاروان اسیران و سرهای شهدا .
    کوفه زمینه ای آماده برای ابلاغ پیام بود .
    زینب (س) پس از ستایش خداوند گفت :
    مردم کوفه ! مردم مکار فریبکار !مردم خوار و بی مقدار ! بگریید که همیشه دیده هاتان گریان ... زنی رشته باف را مانید که آنچه را استوار بافته است ، از هم جدا سازد . پیمان های شما دروغ است و چراغ ایمانتان بی فروغ .مردمی هستید لاف زن و بلند پرواز ! خود نما و حیلت ساز ! دوست کش و دشمن نواز ! ... چه زشت کاری کردید! خشم خدا را خریدیدو در آتش دوزخ جاوید خزیدید ، می گریید؟!
    بگریید که سزاوار گریستنید ، نه در خور شادمان زیستن .داغ ننگی بر خود نهادید که روزگاران برآیدو آن ننگ نزداید . این ننگ را چگونه می شویید ؟ و پاسخ کشتن فرزند پیغمبر را چه می گویید ؟ سید جوانان بهشت و چراغ راه شما مردم زشت ، که در سختی یارتان بود و در بلاها غمخوار . نیست و نابود شوید ای مردم غدار .
    هر آینه باد در دست دارید و در معامله ای که کردید زیانکار! و به خشم خدا گرفتار ، و خواری و مذلت بر شما باد .کاری سخت زشت کردید ، که بیم می رود آسمانها شکافته شود و زمین کافته و کوهها از هم گداخته .
    می دانید چگونه جگر رسول خدا را خستید ؟ و حرمت او را شکستید و چه خونی ریختید ؟ و چه خاکی بر سر بیختید ؟ زشت و نابخردانه کاری کردید ؛ که زمین و آسمان از شر آن لبریز است و شگفت مدارید که چشم فلک خونریز است . همانا عذاب آخرت سخت تر است و زیانکاران را نه یار و نه یاور است . این مهلت شما را فریفته نگرداند ! که خدا گناهکاران را زودازود به کیفر نمی رساند و سرانجام خون مظلوم را میستاند . اما مراقب ما و شماست و گناهکار را به دوزخ می کشاند .
    ____________________________________________
    1- ر. ک : پیام آور عاشورا ، صص291-295


  5. تشکر


  6. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۵
    نوشته
    1,032
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    در قصر ابن زیاد بار عام داده بودند تا همه مردم حاضر شوند و در جشن پیروزی ابن زیاد شرکت کنند . سرهای شهیدان را در کنار مجلس قرار داده بودند . ابن زیاد در حالی که چوبدستی ای بدست داشت سر حسین (ع) در پیش روی او بود و او با چوبدستی اش به لبها و دندانهای امام حسین (ع) می زد و می گفت : چه دندانهای زیبایی داری حسین ! بالاخره جنگ بدر را تلافی کردیم .
    اسیران وارد مجلس ابن زیاد شدند . زینب کهنه ترین جامه های خود را پوشیده بود . ارام و ناشناس در کناری نشسته بود .ابن زیاد پرسید :این زن کیست ؟ زینب (س) به او پاسخی نداد . دوباره و سه باره پرسید زینب (س) همچنان خاموش بود . یکی از زنان گفت : این زینب دختر فاطمه (س) است .
    ابن زیاد گفت : سپاس خداوندی را که شما را رسوا کرد و کشت و قصه فتنه شما را دروغ گردانید .
    زینب (س) گفت : سپاس خداوندی را سزاست که ما را به وجود محمد (ص) گرامی داشت و ما را پاک و پیراسته گردانید . نه چنان است که تو می گویی . بلکه تبهکار ، رسوا و بدکار تکذیب می شود و چنین کسی ما نیستیم و دیگران هستند .
    ابن زیاد گفت : کار خدا را با خاندانت چگونه دیدی ؟
    فرمود : جز زیبایی ندیده ام ، شهادت برای آنان مقدر شده بود ، بسوی کشتنگاه خویش رفتند . بزودی خداوند آنان و تو را فراهم می آورد تا در پیشگاه خداوند حجت گویید و داوری خواهید . نگاه کن در آن روز ، پیروزی و رستگاری از آن کیست ؟مادرت به عزایت بنشیند پسر مرجانه !
    ابن زیاد خشمگین به طرف زینب (س) یورش برد که عمرو بن حریث او را آرام کرد .
    ابن زیاد گفت : سرانجام خداوند دل مرا از سرکش _ حسین _ و دیگر سرکشان خاندان تو خنک کرد .
    زینب (س) افرمود : به جانم سوگند سالار مرا کشتی ، شاخه های درخت زندگی ام را بریدی و ریشه ام را برکندی ، اگر اینها دل تو را خنک می کند ، خوشدل باش ! عبیدالله گفت : این زن سجاعه است ، سجع می گوید .
    زینب (س) فرمود : مرا با سجع چه کار ؟ کلمات همانگونه که از سینه ام می جوشد بر زبانم جاری می شود.



  7. تشکر


  8. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۵
    نوشته
    1,032
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0



    عبیدالله به علی بن حسین (ع) نگاه کرد و پرسید : اسمت چیست ؟
    فرمود : من علی بن حسین هستم .ابن زیاد گفت : مگر خداوند علی بن حسین را نکشته است ؟
    امام (ع) فرمود : برادری داشتم ، نام او هم علی بود . شما او را کشتید . ابن زیاد گفت : خداوند او را کشت .
    امام (ع) در پاسخش این آیه را تلاوت فرمود : (الله یتوفی الانفس حین موتها ) خدا جانها را در وقت فرا رسیدن مرگشان میگیرد
    ( یعنی هنگام مرگ خداوند جانها را میگیرد هنگامی که سر ی بریده میشود قابض روح خداوند است اما چه کسی سر را بریده ؟؟؟؟)
    بدنبال این پاسخ امام (ع)،ابن زیاد فرمان قتل آن حضرت(ع) را داد . زینب (س) امام (ع) را در آغوش گرفت و گفت : کافی نیست ؟ از خون ما سیراب نشده ای ؟ کسی را از خانواده ما باقی نهاده ای ؟ تو را به خداوند سوگند می دهم اگر خواستی او را بکشی مرا هم با او بکش . ابن زیاد گفت : این جوان را رها کنید .
    امام (ع) فرمود : آیا مرا به کشتن تهدید می کنی ؟ هنوز نمی دانی که کشته شدن شیوه ما و شهادت کرامت ما می باشد ؟
    ابن زیاد ساکت شده بود .
    رباب نیز در این مجلس در رثای ابا عبدالله و بیان حقایق کربلا اشعاری خواند .
    هر سخنی از جانب خانواده پیامبر (ص) بر رسوایی بیشتر ابن زیاد می انجامید . در مجلس همهمه افتاده بود که این چه کاری بوده که ابن زیاد کرده است . وی دستور داد به مسجد اعظم بروند . همه در مسجد جمع شده بودند . ابن زیاد بر بالای منبر رفت و گفت :
    سپاس خداوندی را سزاست که حق و اهل آن را پیروز گردانید . امیر المومنین یزید و حزب او را یاری کرد و دروغگو پسر دروغگو حسین بن علی و یاران او را کشت .
    از میان جمعیت عبدالله بن حفیف ازدی – دوست و یار علی (ع) که در جنگ جمل و صفین چشم هایش آسیب دیده بود _ گفت :پسر مرجانه دروغگو پسر دروغگو تویی و پدرت و آنکه تو را حاکم گردانیده و نیز پدرش ! فرزندان پیامبر را می کشید و مانند درست کرداران سخن میگویید ؟
    ابن زیاد دستور داد او را بگیرند اما با دخالت جوانان طایفه اش از چنگ ماموران نجات یافت .
    پس از این جریان ابن زیاد دستور داد سر امام حسین (ع) را که بر نیزه زده بودند در کوفه بگردانندو سپس سرهای شهدا و نیز اسرا رابه سمت شام حرکت دادند.
    _________________________________________
    به نقل از کتاب پیام آور عاشورا و نیز کتاب نگاهی کوتاه به زندگی زینب کبری (س)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود