جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: من . . .

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    16
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    من . . .




    من هيچي نبودم!
    بعدش هم كه چيزي شدم . . . چيز قابل ذكري نشدم!

    همه اطرافم سياه بود
    بجز اون . . .
    اون دوستم داشت
    نميدونم اينو از كجا فهميدم
    شايد از نگاه مهربونش . . .
    شايد از لبخند شيرينش . . .
    شايد . . .
    خوب . . من هم ازش خوشم اومد
    دلم ميخواست برم پيشش
    تصميمم رو گرفتم
    خواستم حركت كنم
    ديدم نميتونم
    با افسوس نگاهش كردم
    افسوس از اينكه ناتوانم
    از اينكه وقتي تصميمي ميگيرم نميتونم اجرا كنم
    از اينكه محتاجم
    با چشمهاي قشنگش بهم نگاه كرد
    از چشمهاش محبت ميباريد
    بزرگوارانه دستهاي قدرتمندش رو آورد جلو
    دستم رو گرفت و منو از اون سياهي نجات داد
    ولي هنوز بجز اون چيزهاي ديگه‌اي رو هم ميديدم
    اما اون از همه زيباتر بود
    حتي از محبت
    حتي از بخشش
    حتي از آگاهي
    حتي از قدرت
    حتي از ثروت
    حتي از عقل
    حتي از منطق
    حتي از لذت
    حتي از نياز
    حتي از ناز
    حتي از سكوت
    حتي از سخن
    ختي ازحضور
    حتي از غيبت
    حتي از انتظار
    حتي از رسيدن
    حتي از پيروزي
    از همه چي . . .
    براي همين دلم ميخواست فقط اونو ببينم
    اينو بهش گفتم
    گفت: «پس خيلي بايد مراقب باشي عزيزم!»
    گفتم: «مراقب چي؟»
    گفت: «مراقب اونا»
    بعد نيزه خطرناكي رو بهم نشون داد
    گفت: «اسمش غروره خيلي تيزه
    مواظب باش گول نخوري و چيزي رو فراموش نكني!»
    با تعجب پرسيدم «گول چيو نخورم؟»
    بعد اون درست مثل يه معلم باحوصله بهم نگاه كرد
    نه نه خيلي مهربونتر!
    و گفت: «مواظب باش گول خودتو نخوري و حقيقت خودتو فراموش نكني!»
    گفت: «هر وقت حواست به خودت پرت شه اون نيزه داغونت ميكنه»
    گفتم: «باشه حواسم هست» (ولي فقط گفتم)
    و با خوش خيالي فكر كردم تموم شد
    اون سازنده من بود (هر چند من نميفهميدم) ميدونست تو چه اوهاماتي هستم
    بهم گفت: «عزيز دلم بازم هست»
    بعد يه آتيشي رو بهم نشون داد كه خيلي زشت بود
    گفت: «اون حسادته»
    و بدون اينكه چيزي بپرسم با مهربوني شروع كرد به توضيح دادن:
    «اين برعكس قبليه‌اس
    يعني هر وقت كه حواست از خودت پرت شه كنترل همه وجودتو بدست ميگيره و هيچي ازت باقي نميذاره»
    گفتم: «خوب؟»
    گفت: «تو اين مورد بايد حواست فقط به خودت باشه»
    گفتم: «پس تو چي؟»
    گفت: «تو خود مني!»
    واي كه چقدر اين جمله‌اش خوشم اومد
    اينكه حتي تو يه مورد شبيه به اون باشم تمام وجودمو پر از شادي و نشاط ميكرد
    ولي اون بهم گفت كه من خودشم!!!
    خيلي كيف كردم
    تو اين حال و هوا بودم كه ازم پرسيد:
    «تو منو دوست داري؟»
    (!!!!!)
    گفتم: «البته كه دوستت دارم»
    با حالتي كه مركب از حيا و زيركي بود گفت: «ميتوني ثابت كني؟»
    گفتم: «مگه بهم شك داري؟ اصلا مگه خودت نميدوني؟»
    گفت: «نه بهت شك دارم نه از افكارت بي خبرم ولي . . .»
    گفتم: «ولي چي؟»
    گفت: «ولي . . . دوست دارم ببينم»
    با اينكه ميدونستم پرسيدم: «منظورت چيه؟»
    گفت: «از اينكه ببينم داري بخاطر من حركتي ميكني لذت ميبرم»
    (خيلي باحال بود)
    ديگه فقط ازش خوشم نمي اومد دوستش داشتم آخه مطمئن شده بودم كه دوستم داره
    زرنگي كردم و گفتم: «من چطوري ازت لذت ببرم؟»
    گفت: «تو از اولش بلا بودي!»
    زير لب خنديدم
    بعد از مكثي گفت: «هر وقت كه ذهنت از غير من خالي شد . . . با لذتي پرش ميكنم كه مثال نداشته باشه . . خوبه؟»
    گفتم: «نميدونم»
    گفت: «اگه ميدونستي ميگفتي عاليه»
    حرفي براي گفتن نداشتم چون من هم نادان بودم هم ناتوان
    گفت: «خوب جوابت چيه؟ هستي؟»
    گفتم: «آخه مهربونم تنها چيزي كه تا حالا خيلي توجهمو به خودش جلب كرده برتري تو در خوبيها نسبت به بقيه چيزهاييه كه ديدم»
    گفت: «خوب؟»
    گفتم: «من تا حالا همينقدر فهميدم كه غير از تو ارزش ديدن نداره»
    گفت: «پس تا حالا كارم درست بوده»
    گفتم: «ميخوام غير از تو رو نبينم»
    خنده شيريني كرد
    گفت: «اون هديه‌اي كه من ميخوام بهت بدم از اين هم بهتره»
    گفتم: «داناي مطلق! تو ميدوني . . نه من»
    ميدونستم خيلي رو ميخواد كه اينو بگم ولي روي باز و پذيراش اميدوارم ميكرد به پرسيدن من هم گفتم:
    «ميشه يه كاري كني كه بهتر بودنشو بفهمم»
    اون هم با مهرباني قبول كرد و كمي از خصوصياتشو بهم گفت
    من از روي ناداني گفتم: «تو كه فقط داري از خودت تعريف ميكني»
    و اون با شكيبايي گفت: «هميني بود كه گفتم البته ادامه داره اگه حوصلشو داشته باشي»
    با جهالت گفتم: «صبر كن اول همينهايي رو كه گفتي ببينم درسته يا نه»
    گفت: «حكيم كوچولوي من از كجا ميخواي بفهمي؟»
    با بي‌فكري تمام گفتم: «خوب ميپرسم»
    در حالي كه ميدونست: «گفت از كي؟»
    من هم به قول خودم فكر كردم و به موجودات ديگه‌اي كه اطرافم بودن اشاره كردم و گفتم: «خوب از اينها»
    او هم مثل معلم مهربوني كه براي رشد شاگردش انرژي ميذاره گفت: «برو بپرس عزيزم من صبر ميكنم»
    نگاهي به اطرافم كردم
    احساس كردم هيچ كس ارزششو نداره كه مخاطب من باشه
    نه فقط يه احساس نبود
    كاملا واضح بود كه اونها . . .
    انگار اصلا دوستش نداشتن
    يا شايد هم اصلا نميشناختنش
    انگار اصلا دركش نميكردن
    با اين حال رو كردم به يكيشون و پرسيدم . . . دهنش باز مونده بود
    از يكي ديگه پرسيدم غش كرد
    به يكي ديگه رسيدم سؤالم و مطرح كردم فريادي كشيد و نابود شد
    . . .
    با ناچاري رو كردم بهش و گفتم: «اينها كه هيچي نميفهمن»
    گفت: «آره همدمم! اينجا فقط منو توييم كه همديگه رو ميفهميم»
    گفتم: «يعني ما تنهاييم؟»
    گفت: «نه ما همديگه رو داريم!»
    گفتم: «خوب از اول ميگفتي»
    با محبت گفت: «بايد خودت ميديدي تا باور كني»
    . . .
    يه خورده بهش فكر كردم
    به حرفهايي كه گفت
    به چيزهايي كه تا اين لحظه ديده بودم
    تمام وجودم پر از احساسي شد كه بيان كردني نيست
    نميدونم چه اسمي ميشه براش گذاشت
    فكر كنم فهميده بودم كه ارزش هديه‌اي كه اون ميخواد بهم بده خيلي زياده خيلي خيلي
    اون هم فهميد كه يه چيزايي فهميدم
    گفت: «خوب؟ قبوله؟»
    گفتم: «باشه! به روي چشم» (ولي نفميدم) «حتما بهت ثابت ميكنم» (ولي نميدونستم دارم كاري رو قبول ميكنم كه . . .)
    لبخندي زد آميخته‌اي بود از . . . نميدونم
    شايد اميد . . .
    شايد نگراني از آينده . . .
    شايد ترحم . . .
    شايد لذت رسيدن به هدف . . .
    شايد نشانه حمايت . . .
    شايد رضايت . . .
    شايد . . .
    . . . نميدونم
    من هم بهش لبخند زدم
    ولي ميدونم مال من نشونه چي بود: «عشق»
    نميدونيد بعد از اينكه من قبول كردم چي شد!
    انگار همه جا بهم ريخت
    انگار همه منتظر بودن من قبول كنم و . . .
    انگار ميدونستن! و آماده تغيير داده شدن بودن!
    ولي اونها ديگه اصلاً برام مهم نبودن
    بهشون توجهي نكردم
    رو كردم به اون و پرسيدم: «خوب فرمانرواي قلبم! حالا بايد چيكار كنم؟»
    كتابي رو بهم نشون داد و گفت: «بيا يگانه من! تو اين همه چيو "براي تو" نوشتم»
    (اين يعني اون ميدونست كه من قبول ميكنم و منتظر بود)
    خيلي قشنگه كه يكي هم آدمو دوست داشته باشه هم بشناسدش!
    از نگاهش فهميدم كه اون كتاب مال منه و اون ميخواد كه بهم برسوندش
    ولي همينكه خواست كتابو بهم بده يهو يه آتيشي اومد و بينمون قرار گرفت
    ترسيدم
    ولي نه از آتيشه!
    از فاصله‌اي كه بينمون افتاده بود
    گفت: «نترس عزيزم الان درستش ميكنم»
    و فقط يك آن بود
    ديدم آتش حسادتي كه بقيه موجودات درست كرده بودن نابود شد
    گفتم: «قهرمان پاكيها چقدر راحت اينكار رو كردي!
    خوب بقيه زشتي‌ها رو هم همينطوري نابود كن»
    گفت: «نميشه عزيزم»
    گفتم: «پس چرا اين دفعه شد؟»
    گفت: «آخه تو فقط منو خواستي
    تو اون يك آن قلبت فقط براي من تپيد
    فقط نگران دوري از من شدي
    نگران خودت نبودي
    من هم براي قلب تو اين كار رو كردم»
    . . .
    با تمام وجودم گفتم دوستت دارم!
    خيلي قشنگ خنديد
    كتابو بهم داد
    من هم با احترام تمام ازش گرفتم
    روش نوشته شده بود:
    "قرآن"
    گفتم: «. . . ؟»
    گفت: «يعني چيزي كه ارزش خونده شدن رو داشته باشه البته براي تو
    توي اون نوشتم كه بايد چيكار كني
    هر سؤالي داشته باشي توش جواب دادم
    البته خودت بايد سعي كني جواباتو پيدا كني»
    گفتم: «اگه سعي كردم و نتونستم؟»
    گفت . . نه انگار بهم تلقين كرد . . نه نه به يقين رسوندم كه: «كار براي تو نشد نداره!»
    شيطوني كردم و گفتم: «حالا بايد حرف تو رو گوش كنم يا از روي اين كتاب عمل كنم؟»
    با حالتي كه مركب بود از حوصله و شكيبايي و مهربوني و دلسوزي يه صفحه‌اي از كتاب رو بازكرد
    جمله‌اي از تو اون صفحه رو خوند:
    «سرپرست شما خدا و رسول او و صاحبان امر شما هستند همان كساني كه در حال ركوع ذكات ميدهند»
    بعد با متانت گفت: «حرف اينا رو بايد گوش كني»
    يه خورده فكر كردم ديدم . . .
    خدا رو كه ميشناسم
    ولي رسول و صاحبان امر ديگه كيَن؟
    اون داناي آشكار و نهان از چشام فهميد كه تو چه فكريم
    گفت: «منو كه ميشناسي؟»
    گفتم: «بله سرورم!‌ تو رو نشناسم كيو بشناسم؟»
    خنديد و گفت: «بقيه‌شم به موقع بهت ميشناسونم»
    گفتم: «چشم صبر ميكنم تا موقعش»
    . . .
    گفتم: «خوب حالا بايد از كجا شروع كنم؟»
    گفت: «تو دوست داري از كجا شروع كني؟»
    فكر كردم و گفتم: «. . . يه جايي باشه كه . . تنها باشيم . . . اينا كه هيچي نميفهمن نباشن . . . فقط منو تو باشيم»
    (از نگاش معلوم بود كه داشت قند تو دلش آب ميشه)
    گفت: «دوست داري من بهت امكاناتشو بدم كه خودت همچين جايي رو درست كني؟»
    گفتم «تو كه بهتر بلدي»
    با تاكيد گفت: «من دوست دارم تو اين كار رو بكني»
    فهميدم چي ميخواد گفتم: «چشم»
    با ذوق و شوق گفت: «خوب شروع كن عزيزم»
    نگاهي به اطرافم كردم و سعي كردم راحتترين جا رو براي شروع انتخاب كنم
    يه جايي كه راحت بشه تغييرش داد
    مكان خيلي وسيعي هم نباشه كه نتونم كنترلش كنم
    گشتم و گشتم تا يه سياره كوچولويي رو پيدا كردم
    جاي آروم و قشنگي به نظر ميرسيد
    به محبوبم گفتم: «اونجا رو انتخاب كردم»
    با نگراني پرسيد: «زمين!!!؟؟؟»
    گفتم: «مگه چشه؟ . . اگه دوست نداري يه جاي ديگه رو انتخاب ميكنم؟»
    گفت: «آخه اونجا پر از تغيره خيلي برات سخته كه اونجا رو تحمل كني»
    (واي چقدر شيرينه كه معشوقت برات نگران شه و تو ببيني!)
    من هم خواستم كم نيارم و بهش ثابت كنم كه خيلي خيلي دوستش دارم
    گفتم: «اصلا مهم نيست . . برام كاري نداره . . من براي تو خيلي راحت ميتونم هر كاري انجام بدم!»
    دوباره لبخند زد
    از اون لبخندهاي . . . معني دار
    و گفت: «باشه
    بيا عزيزم اين هم اون چيزهايي كه لازمت ميشه :
    (يه عالمه قطب‌نما داد بهم و با حوصله شروع كرد به توضيح دادن:‍‍‌‌)
    123999 پيامبر براي پيدا كردن مسيرت خيلي ميتونن كمكت كنن»
    بعد با دقت تمام يه قطب‌نماي ديگه‌اي رو كه خيلي با بقيه فرق ميكرد و انگار از همهشون مجهزتر بود و داد بهم و گفت:
    «خيلي بايد مواظب اين يكي باشي»
    گفتم: «چرا؟»
    گفت: «اين با اونها فرق ميكنه امكانات همه شونو داره تازه از قدرت اينه كه اونا كار ميكنن»
    گفتم: «مهربانم! پس اگه فقط اينو بهم بدي كافيه ديگه؟»
    گفت: «آخه نازنينم! تو هنوز كار با اينو بلد نيستي بايد مدتي با اونا كار كني تا ياد بگيري»
    بازم شرمنده شدم
    از عجول بودنم
    و اون محبت بي انتها براي اينكه از ناراحتي درم بياره با زيباترين لبخند آفرينش دستشو گذاشت رو شونم و گفت:
    «بقيه شو بگم؟»
    با شرم و حيا گفتم: «بفرماييد»
    بعد يه حلقه دستبند بهم داد كه 11 تا نگين داشت
    اولش فكر كردم هر كدومشون يه رنگن و با هم فرق ميكنن
    ولي بعد كه با دقت بيشتري بهشون نگاه كردم
    ديدم همشون يه رنگن و هيچ فرقي با هم نميكنن
    حلقه قشنگي بود
    گفت: «اينو بذار تو دست راستت»
    دوست داشتم توضيح بده ولي ميترسيدم باز هم يه چيزي بگم كه . . .
    و اون كه از من به من نزديكتره گفت:
    «بهونه قشنگ من براي خلقت! بگو . . دوست دارم باهام حرف بزني»
    ولي بازم روم نشد چيزي بگم
    ولي اون گفت: «سكوتتو هم دوست دارم»
    (همون لحظه يه مقايسه‌اي كردم كه ببينم من هم سكوتشو دوست دارم يا نه؟ و ديدم:
    من تحمل سكوتشو ندارم!
    اگه اون باهام حرف نزنه نابود ميشم!
    آخه من به اون محتاجم!
    ولي اون . . . به من مشتاق!)
    داناي نهانم خودش شروع كرد به توضيح دادن در مورد اون حلقه :
    «ببين عزيزم اين حلقه براي زمانيه كه ديگه وقت استفاده از قطب‌نماها تموم شده باشه
    اين حلقه خودش راهو بهت نشون ميده
    نور نگينهاش تو رو به هدفت ميرسونن
    بايد با دل پاكت خوب نگاه كني تا ببيني چي ميگن»
    يه حس عجيبي در مورد اون حلقه پيدا كردم
    انگار مادرم بود
    انگار ميتونست سنگ صبورم باشه
    انگار . . نميدونم
    ولي مثل يه مادر مهربون . . نه بيشتر
    دوستش داشتم
    بوسيدمش و تو دست راستم گذاشتمش
    دوباره به روي زيباترين اول نگاه كردم
    منتظر بودم بازم اگه چيزي لازمه بهم بگه
    آخه نميدونيد چقدر لذت‌بخشه شنيدن حرفهاي محبوب!
    اون هم چند لحظه خيره بهم نگاه كرد
    انگار ميخواست چيزي خاصي رو ببينه
    انگار منتظر چيزي بود
    انگار ميخواست كه من بخوام
    بخوام كه بگه
    و من خواستم
    گفتم كه بگه
    و اون گفت:
    «مقصود من!
    يه چيزي رو براي روز مبادا نگه داشتم»
    (كم كم داشت غمگين ميشد)
    خيلي با تاكيد ادامه داد :
    «يه ظرف بلوريه كه توش ماده‌ايه كه يه جور عصاره‌اس
    (مستقيم به چشام نگاه كرد و با مهربوني گفت)
    عصاره همه اين چيزهاييه كه تا حالا بهت نشون دادم
    عصاره قدرت من
    قدرت منو داره»
    (با دلسوزي بغلم كرد و گفت
    «عزيز دلم! هر وقت احساس كردي غصه‌ها بهت حمله كردن و دارن قلب پاكتو فشار ميدن
    از اون عصاره بنوش و نيرو بگير و باهاشون مبارزه كن
    اون شكست ناپذيره»
    نميدونستم چرا لرزيدم
    ولي اون ميدونست چرا
    من با نگاهم ازش پرسيدم ولي جواب نداد
    اينو هم نميدونستم چرا
    ولي خوب اون ميدونست
    فكر كردم حتما همينجوري خوبه ديگه
    (ولي الان ميدونم . .
    كاش به اون لرزش توجه كرده بودم . .
    كاش به جواب ندادنش توجه كرده بودم . .
    كاش . . . )
    صداي نافذش حرفهاشو تا عمق ذهنم حك كرده بود
    منتظر بودم
    منتظر بودم كه اون باقيمانده رو بهم بده
    ولي اون هم منتظر بود
    از نگاش فهميدم كه منتظره كه من بخوام
    من هم واقعاً خواستم
    اون هم دادش بهم
    من هم با همه وجودم تحويلش گرفتم
    گفت: «يادته يه كسايي رو بايد بهت ميشناسوندم؟»
    يه خورده فكر كردم يادم اومد گفتم: «آره يادمه»
    گفت: «همينا بودن!»
    گفتم: «. . . ؟»
    گفت: «اون قطب‌نما آخريه رسول من بود و اون نگين‌هاي روي دستبند هم امامان تو هستن به اضافه عصاره قدرتم كه با اون ميتوني زمينو تبديل كني به اون چيزي كه ميخواي»
    من هم انداختمش دور گردنم تا هميشه ببينمش
    تا بتونم بيشتر از بقيه مراقبش باشم
    همه لوازمو با خودم برداشتم
    آماده شدم
    بعد يه بار ديگه مشام دلم رو از عطر در كنار اون بودن پر كردم
    ولي دلم بيشتر ميخواست
    اصلا اون يه جوريه كه هرچي بيشتر بهش نزديك باشي بيشتر دلت ميخواد كه بهش نزديك باشي!
    محبوب قلبم اينو از نگاه خواهانم خوند
    دستاشو باز كرد تا براي آخرين بار همديگه رو بغل كنيم
    من هم مثل . . . مثل . . . مثل خودم
    خودمو تو آغوش گرمش رها كردم
    (با خودم عهد بستم كه هيچ وقت اون لحظه رو فراموش نكنم ولي الان . . . نميتونم درست بيادش بيارم)
    رومو برگردوندم و خواستم به بقيه پز بدم كه تو بغل اونم
    كه يهو محكم سرمو چسبوند به خودشو گفت: «مواظب باش!»
    پرسيدم: «چي شده؟»
    با اشاره نيزه‌هاي زهراگين غرور رو بهم نشون داد
    نگاهي بهم كرد كه تركيبي بود از دلسوزي و سرزنش و مهربوني
    من هم خجالت كشيدم كه دوباره دسته گل به آب دادم
    . . .
    دست رو سرم كشيد و براي دلداريم گفت:
    «عيبي نداره عزيزم! الان كه پيش هميم . . . اون هم كه نتونست اذيتت كنه»
    بعد پيشانيمو بوسيد و گفت: «پس ديگه غصه نخور»
    سرخ شدم
    نميدونستم چي بايد بگم
    سرمو انداختم پايين
    دستشو آورد زير چونه‌ام و سرمو بالا آورد و گفت: «من باهاتم»
    و لبخند زد
    من هم با خجالت لبخند زدم
    ولي مال اون قشنگتر بود
    دوست داشتم دوباره بغلش كنم و بعد از هم جدا شيم
    باز هم از نگام خوند چي ميخوام و دستهاي مهربونشو باز كرد
    اين بار اشتباه قبلي رو نكردم (و اين يعني تا اون موقع عاقلانه عاشق بودم)
    همينكه خواستم ازش جدا شم از همون لحظه اول احساس كردم دلم براش تنگ شده
    و اون كه فرمانرواي دلم بود اينو فهميد
    گفت: «من هميشه به يادتم . . . حتي اگه تو منو فراموش كني»
    با تاكيد گفتم: «من هيچ وقت فراموشت نميكنم!» (ولي كردم)
    لبخند زد . . يه لبخند عالمانه
    حالا بايد از هم جدا ميشديم
    ولي وقتي ديد كه من دوست ندارم خودم ازش جدا شم
    به زمينيها اشاره كرد كه بيان و منو ببرن
    اونا هم مثل ابزارهاي بي‌احساسي كه دست كسي باشن اومدن و منو بردن به زمين
    نميدونيد چقدر گريه كردم
    تا چند ماه فقط با گريه حرف ميزدم
    ولي بعد فهميدم كه اين راهش نيست و شروع به حرف زدن كردم
    چون مدت زيادي حرف نزده بودم نميتونستم خوب حرف بزنم
    ولي هنوز هم دلم پيش اون بود
    زمينيها كه ديدن اصلا تحويلشون نميگيرم شروع كردن دور و برمو گرفتن :
    · نسيم ميومد و ميبوسيدم و ميرفت تا شايد بتونه جاي بوسه اونو از رو صورتم پاك كنه
    · زمين كه ميدونست من چقدر دونستن و دوست دارم هر روز يه چهره جديد از خودشو بهم نشون ميداد
    · اقيانوس سعي ميكرد خودشو مثل اون بي‌اتنها نشون بده
    · رودها تظاهر ميكردن كه مثل اون هميشه زنده‌اند
    · مرداب هيچ وقت حرف نزد تا فكر كنم سكوتش به سنگيني سكوت معشوقمه
    · كوه‌ها با غرور قدرتشونو به رخم ميكشيدن
    · و . . . و . . . و . . .
    ولي وقتي ديدن كه اين كاراشون هيچ فايده‌اي نداره طوفان بلاي خشمگيني درست كردن كه مثل نااميدي بود
    و فرستادنش سراغم
    طوفان اومد و با عصبانيت بهم گفت: «ببينم خدات ميتونه مثل من بترسوندت؟»
    واقعاً ترسيده بودم
    نميدونستم چي بايد بگم آخه هيچ وقت محبوبمو اين شكلي نديده بودم
    . . .
    پس گول خوردم
    هر چي قطب‌نماها سر و صدا كردن گوش نكردم
    تا اينكه خراب شدن
    نه كه نخوام گوش كنم از طوفانه خيلي ترسيده بودم (ميدونم اين يه بهونه‌اس)
    طوفان خنديد خيلي زشت و وحشتناك
    زمينيها كه ديدن تونستن منو از منبع انرژيم جدا كنن دوباره كارشونو شروع كردن
    نسيم و زمين و اقيانوس و رود و مرداب و كوه و گل و درخت و خورشيد و ماه و ابر و . . .
    همه‌شون دست به دست هم دادن تا منو ازش جدا كنن
    و من . . .
    به آسمون نگاه ميكردم ولي . .
    ولي بجاي اينكه آبي آسمونو ببينم
    يا از بلنداش بلند نظري رو ياد بگيرم
    فقط خودمو ميديدم
    كاملا حواسم به خودم پرت شده بود
    غرور داغونم كرده بود
    يا وقتي سرمو پايين ميگرفتم و به خودم نگاه ميكردم بجاي اينكه . . .
    بجاي اينكه به فكر حقيقت خودم باشم . . .
    بجاي اينكه . . . حواسم به خودم باشه
    همه حواسم به اين بود كه بقيه دارن چيكار ميكنن
    با چشمهام همه ريز و درشت كارهاشونو بررسي ميكردم
    داشتم از حسادت ميسوختم
    هرچي قطب‌نماها سعي كردن بهم بفهمونن كه دارم اشتباه ميكنم . . .
    ولي نمي‌فهميدم
    بالاخره هم خسته شدن و رفتن
    تلاشهاي آخرينشونو فراموش نميكنم
    بهم التماس ميكرد كه حرفشو گوش كنم
    دست آخر هم كه ديد حرفهاش فايده‌اي نداره و من همچنان گرفتارم از تمام انرژيش استفاده كرد تا بهم بگه:
    «از حلقه ولايت كمك بگير و بقيه الله رو فراموش نكن»
    . . .
    آدم وقتي ميتونه مشكلشو حل كنه كه اول قبول داشته باشه كه مشكلي داره
    ولي من تو همين اوليش مونده بودم
    نميدونستم تو چه باطلاقي گير افتادم
    دل خدا به حالم سوخت
    واي كه چه قلب مهربوني داشت
    با اينكه كاري رو كرده بودم كه اون دوست نداشت بازم به فكرم بود
    و اون بود كه منو دوباره از تاريكي نجات داد
    «سپاس خدايي را كه ما را به اين راه (راست) هدايت كرد و اگر او ما را هدايت نميكرد ما خود هدايت نميافتيم»
    به خودم اومدم :
    چرا بايد زخمي نيزه‌هاي غرور باشم؟
    مگه وقتي خدا اين روح پاك و ملكوتي رو بهم داد سالم نبود؟
    مگه يادم رفته همه به من حسودي ميكنن؟ (پس من نبايد به اونا حسوديم بشه)
    چرا بايد وجود نازنينمو بسوزونم؟
    . . .
    اينجا بود كه احساس كردم به يه قطب‌نما احتياج دارم
    ولي با بي‌فكري همه شونو از دست داده بودم
    ياد حرف آخرينشون افتادم
    از حلقه‌اي كه تو دست راستم بود كمك گرفتم
    اونا هم راه رسيدن به معبودو بهم نشون دادن
    الان كه فكر ميكنم ميبينم حرفهاشون درست بود
    ولي چون مدتي بود كه از معبودم دور مونده بودم حال و هواي در راه اون بودنو فراموش كرده بودم
    اونا رو هم از دست خودم خسته كردم
    بس كه غرغر كردم سرشون!
    آخه انتظار داشتم كه مثل قطب‌نماها عمل كنن
    ولي اونا كه قطب‌نما نبودن . . .
    اونا هم وقتي ديدن كه حاضر نيستم درست به حرفاشون گوش كنم و فقط اون قسمتي از حرفاشونو كه خودم (من) دوست دارم عمل ميكنم
    خوب . . . خسته شدن ديگه!
    (و الان هم خودم از دست خودم خسته شدم)
    نميدونيد چقدر سعي كردن دوباره به يادم بيارن كه چي بودم
    واي از دست اين «من»!
    كاش ارزش زمان رو ميدونستم
    كاش زودتر به خودم مي‌اومدم
    كاش . . . كاش . . . كاش . . .
    واي چقدر از حسرت خوردن بدم مياد
    . . .
    اما حالا كه فهميدم . . نه حالا كه يادم اومده (آخه قبلا ميدونستم ولي فراموش كرده بودم) بايد . . .
    بايد بي چون و چرا قدم تو راهش بذارم!
    حالا كه يادم اومده اون چقدر لطيف و دل نازكه!
    حالا كه يادم اومده چه خودخواهي شيريني داره!
    حالا كه يادم اومده چقدر خودخواهي‌شو دوست داشتم!
    و حالا كه خودخواهي‌شو دوست دارم!
    . . .
    حالا . . . گمش كردم!
    اولش فكر كردم خدامو گم كردم
    واسه همين صداش كردم
    با آهي از ته دلم . . با گريه‌هايي كه با خودم به اين دنيا آورده بودم . . داد زدم:
    «خــــــــــــــــــــــــ دا كـــــــــــــــــــــجــ ـــــــــــــــــايــــــ ــــــــــــــــي؟
    دلم برات تنگ شده!
    خيلي چيزا رو فراموش كردم ولي . .
    در آغوش تو بودنو نه!
    تازه فهميدم كه : "دلم تو رو ميخواد"
    من غرق گناهم . . من ناپاكم . . من تو رو فراموش كردم . درسته!
    ولي دلم كه نه!
    داره منو ميكشه
    خيلي كوچيك شده همه‌اش هم به خاطر اينه كه من بينتون فاصله انداختم
    پس بيا و منو از بين ببر!
    تا دلم به تو برسه و تو به دلم!
    ميدونم كه هردوتون همديگه رو دوست دارين و من اينجا يه مزاحمم
    منو نابود كن تا به تو برسم
    كجايي آرام جانم؟
    خـــــــــــــــــدا كــــــــــــــجـــــــــ ـــــــــايــــــــــــــ ــــــي؟»
    . . .
    و اون مهربون جوابمو داد
    اصلا انتظارشو نداشتم
    اولش صداشو نشنيده گرفتم
    آخه ميدونستم كه اگه فكر كنه كه نميشنوم اونوقت خودشو هم بهم نشون ميده
    . . .
    و اون خودشو بهم نشون داد نميدونم چرا اونقدر زود جوابمو داد
    با اون كارايي كه من كرده بودم . . .
    وقتي زود جواب دادنش متعجبم كرد بهم گفت:
    «اگه ميدونستي كه چقدر دوستت دارم و دلم برات تنگ شده . . .
    از مادرت هم ميگذشتي و به سمت من پرواز ميكردي!»
    (زمين مادرم بود)
    . . .
    وقتي اين حرفو زد ديگه تحمل تو اين شرايط بودنو نداشتم!
    ميخواستم همون موقع پرواز كنم!
    بهش گفتم:
    «محبوب من! با توام!
    ميشنوي؟
    ميخوام به سمت تو پرواز كنم!»
    واي چقدر قشنگ حرف ميزد!
    درست مثل معلمي كه وقتي شاگردش چيزي رو فراموش ميكنه لبخند ميزنه و دوباره به يادش مياره با شكيبايي جواب داد:
    «تنهاي من!
    من هم خيلي دوست دارم كه تو پيشم باشي!
    ولي . . قبلا كه بهت گفته بودم نازنينم!
    تا تو نخواي نميشه!»
    گفتم: «من كه ميخوام!»
    عزيز دلم گفت:
    «نه عشق من! هنوز اونطوري نخواستي!»
    گفتم: «چه طوري؟»
    گفت: «يادت نيست؟ . . كار براي تو نشد نداره!
    نازنينم!
    اگه همونطوري كه كتاب راهنماتو خواسته بودي . . اينو هم ميخواستي حتما برات جور ميشد!»
    حسابي شرمنده شدم
    آخه حق با اون بود
    من در واقع اونو نميخواستم
    ميخواستم از اين شرايط نجات پيداكنم
    وقتي سرمو انداختم پايين
    مثل اون دفعه‌اي دستهاي لطيفشو آورد جلو و سرمو بالا آورد و گفت:
    «ولي من همينطوري هم قبولت دارم»
    بيهوش شدم
    آخه اون چرا اينقدر منو دوست داشت؟
    هنوز هم نميدونم
    من اينهمه بدي كردم و اون . . .
    . . .
    وقتي بي‌هوش شده بودم با بارون رحمتش دست رو صورتم كشيد و به هوشم آورد
    ولي من يادم رفت ازش تشكر كنم
    (چون به زير سايه محبتش بودن عادت كرده بودم)
    واي . . . نميدونم چطور منو در ملك هستيش تحمل ميكنه؟
    اگه من جاي اون بودم . .
    . . .
    ولي چه خوب شد كه من جاي اون نيستم
    آخه دوست دارم اوني كه دوستش دارم اون باشه!
    پس اون بايد خودش باشه تا دوستش داشته باشم!
    . . .
    من ساكت بودم
    مهربونم دوباره گفت: «هر وقت كه به سمت من بياي آماده‌ام . . .»
    خواست ادامه بده كه من نذاشتم
    آخه ميدونستم اگه ادامه بده از خجالت آب ميشم
    با شرمندگي بهش گفتم: «ميخوام اعتراف كنم . . .
    نميتونم اونطوري كه بايد ازت تشكر كنم كه دوباره منو قبول كردي»
    انگار به آرزوش رسيده باشه گفت: «ولي به نظر من الان به بهترين شكل ازم تشكر كردي
    من اعتراف قلبي‌تو از همه چي بيشتر دوست دارم»
    با تمام وجودم گفتم: «من فقط مال تو بودنو دوست دارم!»
    بهم لبخند زد
    خيلي وقت بود كه از اون لبخندها نديده بودم
    شايد اگه دوباره بهم لبخند نميزد خاطره لبخندهاشو فراموش ميكردم
    لبخندهاي . . . معني دار شو
    پر از شادي شدم و بهش گفتم:
    «ازت متشكرم كه هستي!
    ازت متشكرم كه ميدونم كه هستي!
    ازت متشكرم كه هنوز هم دوستم داري!
    ازت متشكرم كه دوستت دارم!
    ازت متشكرم كه ميتونم بگم ازت متشكرم!
    ازت متشكرم . . بخاطر همه چيز!»
    اينارو گفتم ولي احساس كردم كه هنوز يه چيزيو نگفتم
    نگاش كردم
    اون هم منتظر بود
    . . . يادم اومد :
    «ازت متشكرم كه ميدونم كه نميتونم ازت تشكر كنم!»
    دوباره لبخند زد
    از اون لبخندهاي معني دارش كه هرچي بيشتر حسش كني بيشتر دوستش داري
    . . .
    بعد از اون همه جدايي احساس كردم كه اون با همه بزرگيش دوباره مال من شده
    دلم ميخواست يه كاري كنم كه اون هم خوشحال شده باشه
    داشتم به اين فكر ميكردم كه صدام كرد:
    «عاشق!»
    (انگار بعد از مدتها بالاخره كسي منو به اسم واقعيم صدا كرده باشه) جواب دادم: «جانم!»
    با صداي قشنگش گفت: «يادته براي چي رفتي زمين؟»
    يادم رفته بود
    يه خورده فكر كردم يادم نيومد
    بهش گفتم: «يادم نمياد . . اونو ولش كن . . من الان دنبال يه چيز ديگه‌ام
    . . . ميخوام يه كاري كنم كه . . . بهت ثابت كنم. . نه تو كه خودت ميدوني
    . . . ميخوام يه كاري كنم كه به خودم و بقيه ثابت كنم كه فقط تو رو دوست دارم
    نه نه . . يه چيز ديگه ميخوام
    . . . ميخوام يه كاري كنم كه تو رو خوشحال كرده باشم . . .
    آره همينو ميخوام»
    داشت قند تو دلش آب ميشد
    داشت بال در مياورد
    سرخ شده بود
    با متانت گفت:
    «خوب فدات شم تو هم واسه همين رفته بودي زمين»
    باورم نميشد
    يعني يه زماني اينقدر عاقلانه عاشق بودم؟
    . . .
    بهش گفتم: «خوب دوباره هم اين كار رو ميكنم»
    گفت: «عزيزم ميتوني اين كا رو بكني ولي نه دوباره»
    گفتم: «چرا؟»
    گفت: «آخه اصلا دوباره‌اي دركار نيست اين اولين بارته اگه بتوني»
    نميدونستم بايد خوشحال باشم يا ناراحت
    خوشحال از اينكه من اولين هستم
    يا ناراحت از اينكه تا حالا نتونستم اين كار رو بكنم
    سرمو انداخته بودم پايين ميخواستم بهم بگه كه چيكار بايد بكنم
    دوباره سرمو بالا آورد و گفت: «دلم ميخواد هميشه نگاهت رو به من باشه»
    سرخ شدم و هيچي نگفتم
    دوباره خودش گفت: «بپرس»
    با بيچارگي پرسيدم: «بايد چيكار كنم؟»
    با خيال راحت و باحوصله تمام گفت: «چشم! دوباره بهت ميگم :
    الان كه هيچ نيرويي نداري وقتشه كه از «بقيه الله» كمك بگيري!
    همونيكه گذاشته بودمش براي روز مبادا!»
    . . . يادم اومد
    گفتم: «همونيكه گذاشته بودمش تو گردنم؟»
    گفت: «آره عزيزم تو الان به اون احتياج داري»
    نميدونستم چرا به اون احتياج دارم
    آخه فكر ميكردم كه خودم ميتونم
    بهش گفتم: «ولي خودم ميتونم هنوز احتياجي به اون ندارم
    ميخواي واست شعر (نماز) بخونم؟»
    حالتي به خودش گرفت كه فهميدم ميخواد يه جوري پيشنهادمو رد كنه كه بهش گفتم:
    «ميخواي ازت يه نشونه (كعبه) روي زمين درست كنم؟»
    بازم همون حالتو به خودش گرفت و خواست چيزي بگه كه من دوباره گفتم:
    «ميخواي واست بخونم و برقصم؟(طواف)»
    بازم خواست حرفي بزنه كه من دوباره نذاشتم و گفتم:
    «اصلا ميخواي . . . »
    ولي اينبار اون حرفمو قطع كرد و گفت: «ولي من كه اينارو نميخوام»
    گفتم: «پس چي ميخواي؟»
    با ناز گفت: «من يه چيز ديگه ميخوام»
    من هم با همه نيازم گفتم: «خوب اون چيه؟ . .»
    با طنازي گفت: «من دلتو ميخوام . . همه چيز مال تو ولي اونو بده به من»
    همينكه اينو گفت احساس كردم ديگه نميتونم دلمو كنترل كنم
    مثل آهني كه به سمت آهنربا كشيده ميشه . . نه
    مثل دلي كه به سمت دلدار كشيده ميشه داشت از من جدا ميشد و پرواز ميكرد
    به سختي جلوشو گرفتم
    آخه فكر كردم . . خوب . . بالاخره مثلا من صاحبشم . . .
    پس اختيارش بايد دست من باشه ديگه . . .
    (ولي الان پشيمونم كه جلوشو گرفتم)
    دل بيچاره من كه از قبل بخاطر حماقتهام نازك شده بود . . .
    و وقتي كه من هم جلوشو گرفتم ديگه . . نتونست طاقت بياره و شكست و هزار تيكه شد
    نميدونستم بايد چيكار كنم
    فكر ميكردم كه ديگه قبولش نميكنه
    ولي مهربونم اصلا ناراحت نشد
    تازه خوشحال هم شد
    بهم گفت: «عيبي نداره خودتو ناراحت نكن شكسته شو بيشتر دوست دارم»
    گفتم: «. . . ؟»
    گفت: «آخه بخاطر من شكست . . . ميتوني ازش ياد بگيري»
    من هم ازش ياد گرفتم و خواستم همون موقع پيشكشش كنم
    ولي جمع كردنش خيلي سخت بود
    به زحمت جمعش كردم تو دستام و گرفتمش جلو صورتم و گفتم:
    «بفرماييد هموني كه ميخواستي»
    با لطافت گفت: «بله همونيه كه من ميخواستم ولي من همه شو ميخواستم هنوز يه تيكه‌هايي ازش رو زمين افتاده»
    واي چقدر ظريف و دقيق بود
    از زياده خواهي و جاه طلبيش خيلي خوشم اومد
    دوباره شروع كردم به جمع كردن اون تيكه هايي كه هنوز رو زمين بودن
    ولي نميشد
    هنوز هم نشده
    بهش گفتم: «نميتونم»
    با مهربوني گفت: «ديدي عزيزم من كه بهت گفته بودم . . تو الان ضعيف شدي بايد نيرو بگيري»
    گفتم: «خوب تو بهم نيرو بده»
    لبخند زد و گفت: «عزيز دلم تو الان ضعيف‌تر از اوني كه بتوني از من نيرو بگيري»
    با بيچارگي پرسيدم: «پس بايد چيكار كنم؟»
    گفت: «خوب الان وقتشه كه از بقيه الله كمك بگيري»
    من هم دست بردم به گردنم تا از آخرين اميدم استفاده كنم
    . . . ولي نبود . . .
    باورم نميشد كه اونو هم از دست داده باشم
    دلم ريخت!
    بهش گفتم: «پس چرا نيست؟»
    گفت: «حتما جايي جاش گذاشتي»
    گفتم: «كجا؟»
    گفت: «دوست دارم خودت پيداش كني»
    گفتم: «تو كمكم نميكني؟»
    گفت: «تو بايد بخواي»
    گفتم: «من كه ميخوام»
    با ناز گفت: «اينطوري نه . . از اون خواستنها!»
    . . .
    موندم چي بگم آخه اونقدر از گم كردن بقيه الله ترسيده بودم كه اصلا نميتونستم خوب فكر كنم
    يهو يادم اومد كه قبلا بهم گفته بود كه بقيه الله عصاره قدرتشه
    با خودم فكر كردم شايد چيزي از مهربونيش هم تو خودش داشته باشه
    اينو از محبوبم پرسيدم
    گفت: «آره خليفه من روي زمين!
    اون عصاره‌اي از وجود منه»
    گفتم: «پس اون هم منو دوست داره؟»
    گفت: «البته . . خيلي بيشتر از تو»
    گفتم: «پس اون هم حتما الان ميخواد كه من پيداش كنم»
    گفت: «آره ولي مهم تويي . . تو بايد بخواي»
    گفتم: «خوب من كه دارم ميخوام»
    گفت: «نه عزيزم همون طوري كه دلت خواست بايد بخواي»
    گفتم: «يعني چه طوري؟»
    با تاكيد گفت: «يعني خودتو بشكن!
    بايد زود اينكارو بكني چون داري ضعيف و ضعيف‌تر ميشي
    هرچي بيشتر بگذره برات سخت‌تر ميشه
    و وقتي كه ضعيف بشي ديگه صداي منو هم نميتوني بشنوي
    تازه اگه خيلي ضعيف شي ديگه خودتو هم نميتوني بشكني
    خودتو بشكن زود»
    چند ثانيه‌اي سكوت كرد تا اين حرفهايي كه گفته بود رو به عمق وجودم ببرم بعد دوباره ادامه داد:
    «وقتي حاضر شدي خودتو براي اون بشكني
    اون وقت اون بهت كمك ميكنه كه دلتو جمع كني و بديش به من»
    حرفاشو تو ذهنم حك كردم
    صداش داشت ضعيف ميشد
    كه با عجله بهم گفت: «مهم تويي . . .»
    و ديگه هيچي نشنيدم
    و هنوز هم نميشنوم
    و تو زمينيها تنهام
    . . .
    اونها هيچوقت نميفهميدنش براي همين براشون مهم نيست
    ولي من ميدونم با اون بودن چه حالي داره
    براي همين الان كه ندارمش . . .
    تنهام
    . . .
    دلم خدا ميخواست هنوزم ميخواد
    دلم ميخواست داد بزنم
    آخ كه چقدر ضعيف شده بودم
    نميدونستم ميتونم خودمو بشكنم يا نه
    نميدونستم . . آخه من بقيه‌الله رو كجا گم كرده بودم
    هنوز هم نميدونم . . .
    دلم ميخواست يكي به من كمك كنه
    داد زدم:
    «خـــــــــــــــــــــــ ــدا
    ميدونم خيلي بد كردم ولي تو كه خوبي!
    ميدونم تا همينجاشم همه‌اش كار تو بوده!
    ميدونم هيچ وقت تنهام نذاشتي ولي من چرا!
    ميدونم تو هميشه دوستم داشتي ولي من هميشه نه!
    ميدونم قبل از اينكه من چيزي ازت بخوام تو ميدوني اون چيه!
    ميدونم خيلي بيشتر از اون چيزايي كه ازت خواستم رو بهم دادي!
    ميدونم هر وقت هم ازت چيزي خواستم از سر زياده خواهيم بوده!
    ميدونم زياده خواهيم رو هم دوست داري!
    ميدونم هر وقت كه چيزي رو ازم گرفتي بعد بهترشو بهم دادي!
    ميدونم قبل از اينكه من حرف دلم رو بزنم تو ميدوني كه اون چي ميخواد!
    همه اينا رو ميدونم ولي . . .
    بايد بهت بگم (با اينكه ميدونم كه ميدوني):
    دلم برات تنگ شده!
    با اينكه ميدونم هيچ وقت ازم رو نميگردوني ولي دلم ميخواد كه ازت بخوام :
    تو رو به خودت قسمت ميدم كه ازم رو نگردون»
    ازش خواستم چون وقتي ازش چيزي ميخوام . .
    همين قدر كه ميخوام و باهاش حرف ميزنم انگار سبك ميشم
    ميدونيد چرا؟
    آخه همونطوري كه اون دوست داره ببينه كه من اظهار نياز ميكنم
    من هم دوست دارم ببينم كه به اون نيازمندم
    حتي اگه نيازم رو برطرف نكنه!
    به اون اظهار نياز كردن لذت بخشه . . انرژي‌زاست . . آدمو بي نياز ميكنه
    براي همين همه چيز رو از اون ميخوام
    الان مدتهاست كه ميخوام ولي . . . هنوز نتونستم . . خودمو بشكونم
    نميدونم . . . شايد هنوز كمه
    پس كي تموم ميشه
    كــــــــــــــــــــــــ ي؟
    . . .
    دلم ميخواد زمان به عقب برگرده و وقتي اون ازم ميپرسه: «ميتوني عاشقيتو ثابت كني» بگم: «نه»
    دلم ميخواد زمان به عقب برگرده و وقتي اون ميگه: «ميخوام يه هديه خوب بهت بدم» بگم: «نميخوام»
    (حتي اگه اون هديه كنار اون بودن باشه . . چون من با اون بودنو ميخواتم)
    دلم ميخواد زمان به عقب برگرده و وقتي اون بهم ميگه: «تحمل كردن زمين برات سخته» بگم: «باشه هرگز به زمين نميرم»
    . . .
    دلم ميخواد تا ابداون مال من باشه
    ميدونم تو كتاب راهنما نوشته بايد چيكار كنم
    ولي نميتونم بفهممش
    چون ضعيف شدم خيلي
    . . .
    ميدونم كه تنها چيزي كه ميتونه بهم كمك كنه بقيه اللهه
    ولي من گمش كردم
    . . .
    بيچاره من!
    . . .
    بقيه الله اگه صدامو ميشنوي :
    بيا!
    بهت احتياج دارم
    نه نه خيلي بهت احتياج دارم
    بيـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــا !
    . . .
    كــــــــــــــــــــــــ ـــــــجـــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــايـ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــي؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    ویرایش توسط روشنك : ۱۳۸۸/۰۸/۰۸ در ساعت ۲۳:۰۱
    از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش * زده ام فالی و فریاد رسی می آید...می آید...او می آید


  2.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود