جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: تاويل قرآن کریم از ديدگاه امام خمينى (ره)

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۷
    نوشته
    1,379
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    8 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    469
    آپلود
    263
    گالری
    97

    تاويل قرآن کریم از ديدگاه امام خمينى (ره)




    اين مقاله پس از بيان معنى تاويل قرآن كريم به ضرورت آن از نظر عقلى ونقلى پرداخته و ديدگاههاى مختلف مسلمانان را در مورد تاويل بيان كرده‏است. آنگاه به تفاوت تاويل و تفسير پرداخته و چون تاويل را قسيم تفسيردانسته است، هيچكدام از تاويلات عرفانى را تفسير به راى نشمرده است;سپس روش امام خمينى در تاويل قرآن را تطابق دادن بين كتاب تدوين وكتاب تكوين دانسته است و نمونه‏هايى را به عنوان شاهد بر اين روش بيان‏كرده است.


    1. مقدمه
    تفسير قرآن كريم از همان ابتداى نزول مورد توجه مسلمانان بوده و هر كس باندازه‏فهم و استعداد خود به شرح و توضيح آيات شريفه اهتمام مى‏ورزيد. ولى مساله‏تاويل قرآن - با آنكه مكرر در آيات شريفه بيان شده است - هميشه با نوعى ترديد وشك همراه بوده و ديدگاههاى غير معتدل در مورد آن اظهار شده است. به همين‏جهت ما ابتدا ضرورت تاويل و تفاوت آن را با تفسير بيان كرده و سپس ديدگاههاى‏امام خمينى را در مساله تاويل قرآن توضيح مى‏دهيم.

    2. ضرورت تاويل
    تاويل در لغت پايان و سرانجام چيزى را گويند و در روايات باطن قرآن را تاويل آن‏دانسته‏اند. مثلا در روايات متعددى آمده است كه قرآن داراى ظاهر و باطنى است[1]و در روايات ديگرى آمده است كه: «ظهره تنزيله و بطنه تاويله[2] »; باطن قرآن همان‏تاويل آن است.

    و اما قرآن كريم در سوره آل عمران تنها به وجود تاويل براى تمام قرآن يا براى آيات‏متشابه و اينكه آن تاويل را غير از خداوند و راسخان در علم كسى نمى‏داند، تصريح‏شده است.[آل عمران، آيه‏7] ولى از آيه شريفه «يوم ياتى تاويله‏»[اعراف، آيه‏7] و «هذاتاويل رؤياى من قبل‏»[يوسف، آيه] استفاده مى‏شود كه تاويل همان واقعيت‏خارجى‏است كه فراتر از الفاظ و عبارتها است. نفس ظهور امام زمان عليه السلام و يا روزقيامت تاويل قرآن است و نيز آمدن حضرت يعقوب با همسر و فرزندان خود نزدحضرت يوسف عليه السلام تاويل آن خواب حضرت يوسف است.

    مرحوم سيد حيدر آملى مى‏گويد: «تاويل قرآن عقلا و نقلا واجب است‏»[3] .


    متاسفانه پس از اين عبارت قسمتى از كتاب او از بين رفته است و دليل او بر اين مدعامعلوم نيست; اما مى‏توان ادعا كرد كه آيات فراوانى در قرآن كريم وجود دارد كه اگراين آيات تاويل نشوند و بر واقعيتى فراتر از الفاظ و عبارتها حمل نشوند، تشبيه وتجسيم لازم آمده و نسبتهاى ناروا به خداى متعال داده خواهد شد. عبارت‏هايى ازقبيل «وجه الله‏»، «يدالله‏»، «جنب الله‏»، «روح الله‏»، «نفس‏»، «سمع‏»، «بصر»، «قول‏»،«كلام‏»، «مجى‏ء»، «استواء»، «غضب‏»، «سخط‏»، «مكر»، «استهزاء»، «خدعه‏»، «نسيان‏»و... در قرآن كريم و روايات بكار رفته و معمولا اين كلمات با لوازم مادى‏به‏كار مى‏روند و نسبت دادن آنها به خداى متعال معنايى غير از معناى معهود ذهنى‏را مى‏طلبد.

    ملا صدرا ديدگاههاى مختلف را در باب تاويل آيات متشابهى كه اثبات يد يااستواء بر عرش نموده است چنين گزارش نموده است: «روش اهل لغت و اهل‏حديث‏حنبليان آن است كه به ظاهر الفاظ تمسك مى‏كنند، هر چند بر خلاف عقل‏باشد. ولى روش اصحاب فكر آن است كه اين آيات را طورى تاويل نمايند كه با فكرآنان هماهنگ باشد. معتزليان در مباحث مربوط به مبدا طرفدار تنزيه بوده و اين آيات‏را تاويل مى‏كنند; ولى در مباحث مربوط به معاد اين الفاظ را بر همان ظاهر خود ابقامى‏نمايند; اما روش صحيح آن است كه اين آيات نه بر تشبيه و نه بر تنزيه حمل‏نشود»[4] .

    وهابيان هرگز به سراغ تاويل نمى‏روند. عبدالعزيز بن باز مى‏گويد: «ما معتقديم كه‏خداوند صورتى داراى جلال و جمال داشته و نيز معتقد هستيم كه خداوند دو چشم‏حقيقى دارد و به اتفاق اهل سنت چشمان خداوند دو عدد است و نيز معتقد هستيم كه‏خداوند دو دست‏بزرگ و با كرامت دارد[5] ».

    چنانكه روشن است اين كلام بر تشبيه خداوند به خلق و جسمانى معرفى كردن‏خداى متعال و در نتيجه محدود شدن خداوند و تركيب و همراه نقص دانستن‏صراحت دارد و انكار تاويل نتيجه‏اى غير از اين نخواهد داشت.



    برخى نيز گفته‏اند «تاويل قرآن كريم اصلا جايز نيست و آن را تنها در سه حديث‏پذيرفته‏اند: 1- الحجر الاسود يمين الله فى الارض; حجراسود دست راست‏خدا درزمين است; 2- قلب المؤمن بين اصبعين من اصابع الرحمان; دل مؤمن ميان دوانگشت از انگشتان خداى مهربان است; 3- انى لاجد نفس الرحمان من جانب‏اليمن‏»[6] ; من دم خداى مهربان را از سمت‏يمن مى‏يابم‏با توجه به آنچه گذشت روشن شد كه چهار نظر مشهور در باب تاويل قرآن‏وجود دارد:

    1 - افراط برخى از معتزله و نيمه فيلسوفانى كه تمام آيات مربوط به توحيد و معادرا تاويل و بر غير ظاهرشان حمل مى‏نمايند.

    2 - تفريط حنبليان كه تمام ظواهر الفاظ را پذيرفته و بر همان معناى ظاهر الفاظحمل كرده‏اند; گويا كه قرآن هرگز تاويل ندارد.

    3 - نيمه اعتدال كه در ميان عالمان شيعى نيز ديده مى‏شود كه آيات مربوط به‏توحيد را تاويل مى‏كنند; اما آنچه را مربوط به معاد و نعمت‏هاى بهشت‏يا عذاب‏جهنم است‏بر ظاهر آن حمل مى‏كنند.

    4 - اعتدال واقعى: محى الدين ابن عربى مى‏گويد: «هر صورت حسى داراى يك‏روح معنوى است و صورت حسى آن ظاهر، و روح معنوى آن باطن است و صورتى‏در زير دارد آنچه در بالاستى; به اين جهت‏بايد هميشه بين ظاهر و باطن جمع نمود ومقصود از عبرت نيز همين عبور از ظاهر به باطن است و آنانكه بر ظاهر جمودمى‏ورزند، از صورت ظاهر هرگز عبور ننموده و عبرت گرفتن را تنها به تعجب‏نمودن منحصر دانسته‏اند[7] ».

    فقهاى بزرگ معمولا در برابر تاويل موضع منفى گرفته و باب تاويل قرآن رابسته‏اند، شايد بتوان گفت‏حق نيز با آنان است; زيرا مدعيان دروغگو در اينجا فراوان‏است و برخى براى آنكه دست‏برداشتن خود از ظواهر شرع را توجيه نمايند به سراغ‏تاويل مى‏روند. در عين حال بايد گفت: گرچه سوء استفاده از آن نيز فراوان بوده‏است، اصل تاويل حق و غير قابل انكار است.

    3. تفاوت تفسير و تاويل
    تفسير آشكار كردن مراد و معناى الفاظ است، بويژه الفاظى كه مدلول آنها روشن‏نباشد. امام خمينى مى‏فرمايد: «به طور كلى معناى تفسير آن است كه شرح مقاصد آن‏كتاب را بنمايد و مهم، بيان منظور صاحب كتاب باشد. اين كتاب شريف كه به شهادت‏خداى تعالى كتاب هدايت و تعليم است و نور طريق انسانيت است‏بايد مفسر در هرقصه از قصص آن بلكه هر آيه از آيات آن جهت اهتداء به عالم غيب و حيث راهنمايى‏به طريق سعادت و سلوك طريق معرفت و انسانيت را به متعلم بفهماند. مفسر وقتى‏مقصد از نزول را به ما بفهماند مفسر است; نه سبب نزول; آن طور كه در تفاسير وارداست[8] ».

    اگر معناى تفاسير همان باشد كه امام خمينى ادعا كرده است‏ بايد گفت: «تاكنون‏تفسيرى براى كتاب خدا نوشته نشده است[9] ». زيرا آنگونه كه امام خمينى فرموده‏است. فراگيرى نكته‏هاى بديع و بيان و وجوه اعجاز و شان نزول آيات و زمان نزول ومكى و مدنى و اختلاف قراءات و اختلافات مفسرين و يادگيرى قصص و حكايات واطلاع از تاريخ گذشتگان همه اينها از مقصود و مراد واقعى قرآن به دور است و حتى‏موجب حجاب و غفلت از قرآن كريم مى‏باشد[10] تفسير حقيقى قرآن وظيفه اصلى‏است و از عهده انسانهاى ضعيف خارج است و آنچه كه ذكر مى‏شود تنها به عنوان‏احتمالى بيش نيست[11] ، و هر كدام در جاى خود خوب است; اما نبايد به آنها بسنده‏نمود و مقصود قرآن را به آن منحصر دانست[12] .

    از اين كلمات كه از حضرت امام خمينى نقل شد، استفاده مى‏شود كه مراد ايشان ازتفسير قرآن معناى اصطلاحى نيست. وقتى مى‏فرمايد: تاكنون براى قرآن تفسيرنوشته نشده است مراد تفسير باطن قرآن و مقصود واقعى آن است; ولى تفسير به‏معناى توضيح الفاظ و مفردات و آيات قرآن كريم بسيار است و فراوان نوشته شده‏است.

    به هر حال از روايات فراوانى استفاده مى‏شود كه تاويل قرآن غير از تفسير آن‏است و نسبت منطقى آنها تباين است; نه عموم مطلق. مثل: «يا حكم ان لهذا تاويلاوتفسيرا; اى حكم اين تاويل و تفسيرى دارد»[13] ، و «... علمنى تاويلها و تفسيرها;تاويل و تفسير آن را به من بياموز»[14] ، «ظهره تنزيله و بطنه تاويله; ظاهرش تنزيل آن‏و باطنش تاويل آن است‏»[15] ، البته گاهى تاويل و تفسير به جاى يكديگر بكارمى‏روند; مثلا از ابن عباس نقل شده است كه: «تفسير بر چهار قسم است: 1 - آنچه راكه هر كس بايد بداند. 2 - ظرافتهاى كلام كه عرب آن را مى‏فهمد. 3 - آنچه را كه فقط‏عالمان مى‏فهمند. 4 - آنچه را كه جز خداوند كسى نمى‏داند»[16] . قسم سوم و چهارتفسير در اين كلام ابن‏عباس همان تاويل است كه به خداى متعال و راسخان در علم‏اختصاص دارد.

    سيد حيدر آملى تفسير را در مقابل تاويل دانسته و مى‏فرمايد: «تفسير يعنى بحث‏از كيفيت، اسباب و شان نزول آيات و امثال آن و اين جايز نيست، مگر آنكه روايت‏درستى در مورد آن آمده باشد ولى تاويل به معناى صرف نمودن آيات به معناى‏مناسب آن است و اين بر عالمان ممنوع نيست‏به شرط آنكه با قرآن و سنت موافق‏باشد»[17] .

    عبد الرزاق كاشانى نيز در ابتداى تاويلات خود تفسير را در مقابل تاويل قرار داده‏است.[18]از آنچه گذشت روشن گرديد كه:

    1 - تفسير به عبارت و الفاظ و توضيح واژه‏ها ارتباط دارد، و تاويل به واقعيت‏مربوط است و در بيان مصداقهاى خارجى و حقيقت عينى آيات است.

    2 - تفسير به مشكلات و الفاظ غريب قرآن و غوامض آيات اختصاص دارد; ولى‏تاويل تمام قرآن فرا مى‏گيرد و هر آيه‏اى يك صورت ظاهرى و يك باطن دارد كه‏صورت باطن همان تاويل و حقيقت‏خارجى آيه است‏.

    3 - احتمال دارد كه تفسير به احكام قرآن اختصاص داشته باشد[19] ، ولى تاويل‏همه آيات را اعم از احكام و غير آنها در بر بگيرد[20] .

    4 - دانش تفسير براى هر كسى كه با علوم ادبى و حديث و علوم قرآن آشنا باشدممكن است; ولى دانستن تاويل قرآن تنها براى راسخان در علم ميسر است.

    5 - تفسير بر دو قسم است: صحيح و باطل.
    تفسير باطل همان تفسير به راى است‏كه محظور و ممنوع است. تاويل نيز بر دو قسم است: به حق و به باطل. تاويل به حق‏آن است كه به هدايت و ارشاد مربوط بوده و گوينده آن راسخان در علم باشد. و تاويل‏به باطل تاويل اهل زيغ و اهواء است كه به منظور فتنه و خراب كردن دين و اعتقادات‏مردم آيات متشابه را به دلخواه خود تاويل مى‏كنند.

    از آنچه گذشت روشن شد كه استفاده‏هاى عرفانى بزرگانى چون محى الدين،قونوى، سيد حيدر آملى و امام‏خمينى از آيات شريفه قرآن هرگز تفسير قرآن نيست‏تا كسى توهم كند كه جزء تفسير به راى باشد.


    تفاوت تفسیر به رای با تفکر در آیات:
    امام خمينى پس از آنكه غور در صورت ظاهرى قرآن را ماندگارى در زمين و ازوسوسه‏هاى شيطانى دانسته مى‏فرمايد: «يكى ديگر از حجب كه مانع از استفاده از اين‏صحيفه نورانيه است اعتقاد به آن است كه جز آنكه مفسرين نوشته يا فهميده‏اند كسى‏را حق استفاده از قرآن شريف نيست، و تفكر و تدبر در آيات شريفه را به تفسير به‏راى كه ممنوع است اشتباه نموده‏اند و بواسطه اين راى فاسد و عقيده باطل قرآن‏شريف را از جميع فنون استفاده عارى نموده و آن را به كلى مهجور نموده‏اند، درصورتى كه استفادات اخلاقى و ايمانى و عرفانى به هيچ وجه مربوط به تفسير نيست‏تا تفسير به راى باشد... مثلا اگر كسى از قول خداى تعالى «الحمد لله رب العالمين‏» كه‏حصر جميع محامد و اختصاص تمامى آن است‏به حق تعالى استفاده توحيد افعالى‏كند و بگويد از آيه شريفه استفاده شود كه هر كمال و جمال و هر عزت و جلالى كه درعالم است و چشم احول و قلب محجوب به موجودات نسبت مى‏دهد از حق تعالى‏است، و هيچ موجودى را از خود چيزى نيست و لذا محمدت و ثنا خاص به حق است‏و كسى را در آن شركت نيست. اين چه مربوط به تفسير است؟! تا اسمش تفسير به‏راى باشد يا نباشد الى غير ذلك از امورى كه از لوازم كلام استفاده شود كه مربوط به‏تفسير به هيچ وجه نيست[21]».


    اكنون كه جدايى تاويل از تفسير به راى روشن شد روش حضرت امام را درتاويل قرآن كريم بيان مى‏كنيم. تاويل قرآن آن‏چنان گريزناپذير است كه به نظر امام‏خمينى آنانكه از تاويل پرهيز مى‏كنند خود به تاويلى ديگر گرفتار شده‏اند. ايشان دربحث از تسبيح موجودات مى‏فرمايد: «محجوبين از اهل فلسفه عاميه و اهل ظاهر كه‏منطق موجودات را نيافته‏اند به تاويل و توجيه پرداخته‏اند، و عجب آن است كه اهل‏ظاهر كه به اهل فلسفه طعن زنند كه تاويل كتاب خدا كنند، به حسب عقل خود در اين‏موارد، خود تاويل اين همه آيات صريحه و احاديث صحيحه كنند، به مجرد آنكه نطق‏موجودات را نيافته‏اند; با آنكه برهانى در دست ندارند پس تاويل قرآن را بى برهان وبه مجرد استبعاد كنند[22] ».

    در طول تاريخ نيز افرادى بوده‏اند كه از تاويل قرآن سوء استفاده كرده و تاويلات‏غلط و نادرستى را به قرآن كريم نسبت داده‏اند،[23] و حضرت امام در اين عبارت به‏منشا اشتباه آنان اشاره كرده كه هر كس به عمق فلسفه پى نبرده باشد يا تنها اهل ظاهر وحس باشد و يا در تاويلات خود از برهان و استدلال دورى كند گرفتار تاويلات غلطو گمراهانه و هوا پرستانه مى‏گردد بنابراين تاويل كننده قرآن بايد اهل «فلسفه عاليه‏» ونه «فلسفه عاميه‏» بوده و با برهان و دل و معرفت و مشاهده به تاويل قرآن برسد.

    روش حضرت امام در تاويل قرآن بر يك اصل استوار قرار دارد و آن تطابق بين‏كتاب تدوين و كتاب تكوين و كتاب انفس است. اگر جان انسان را كتابى از كتابهاى‏الهى و جهان خارج را نيز كتاب تكوينى و قرآن كريم را كتاب تدوينى الهى بدانيم، همانگونه كه از آيات شريفه قرآن و روايات و ادب فارسى به خوبى بدست مى‏آيد،در اين صورت تاويل قرآن به معناى بيان تطابق كتاب تدوين با كتاب تكوين است.همانگونه كه سيد حيدر آملى نيز به آن تصريح كرده است.[24] تمام تاويلات امام‏خمينى نيز بر اين اساس بوده و هميشه قرآن را با كتاب تكوين مطابقت مى‏دهد، كه به‏ نمونه‏هايى از آن اشاره مى‏كنيم:

    الف: شايد سر خطيئه آدم عليه السلام توجه به كثرت اسمائى است كه روح شجره‏منهيه است.[25]

    ب: در تفسير و بلكه تاويل آيه شريفه «قل هو الله احد» مى‏فرمايد: «ممكن است كه‏«هو» اشاره باشد به مقام فيض اقدس كه ذات اسماء ذاتيه است و «الله‏» اشاره به مقام‏احديت جمع اسمائى كه حضرت اسم اعظم است و «احد» اشاره به مقام احديت‏باشدو بنابراين آيه شريفه در صدد اثبات آن است كه اين مقامات ثلاثه در عين حال كه درمقام تكثير اسمائى كثرت دارند، به حسب حقيقت در غايت وحدت هستند و تجلى‏به فيض اقدس به حسب مقام ظهور «الله‏» است و به حسب مقام بطون «احد» است وشايد «هو» اشاره به مقام ذات باشد و چون «هو» اشاره غيبيه است در حقيقت اشاره به‏مجهول است و «الله‏» و «احد» اشاره به مقام واحديت و احديت‏باشد; پس ذات را كه‏مجهول مطلق است معرفى فرمايد به اسماء ذاتيه و اسماء واحديت صفاتيه، و درحقيقت اشاره به آن است كه ذات غيب است و دست آمال از آن كوتاه است و صرف‏عمر در تفكر در ذات موجب ضلالت است و آنچه مورد معرفت اهل الله و علم‏عالمين بالله است واحديت و احديت است. و واحديت‏براى عامه اهل الله و احديت‏براى خلص از اهل الله است‏»[26] .

    ج: در تاويل ضمير غايب در «انا انزلناه فى ليلة القدر» مى‏فرمايد: «قرآن قبل از تنزل‏به اين نشاه در مقام و كينونت علمى در حضرت غيبيه به تكلم ذاتى بوده به احديت‏جمع و ضمير غايب اشاره به آن مقام است‏».[27]د: در تاويل سوره مباركه حمد نيز فرموده: «سوره حمد جميع سلسله وجود است‏عينا و عملا و تحققا و سلوكا»[28] و آنگاه توضيح داده است كه چگونه كلمات سوره‏حمد به همه عالم تكوين از ابتداء تا انتهاء و همه عوالم مجردات و ماديات اشاره‏دارد، و اين هم به طريق اجمال است و هم تفصيل.



    به هر حال تاويل قرآن اگر صحيح و همراه با برهان بوده و با معارف قرآنى‏هماهنگ باشد مى‏تواند به آن هدف اصلى كه هدايت است منتهى شود و ارتباط بين‏آيات شريفه را برقرار كند; به عنوان مثال وقتى مى‏فرمايد: «و من اعرض عن ذكرى فان‏له معيشة ضنكا و نحشره يوم القيامة اعمى; و هر كه از ياد من رو بگرداند، زندگانى تنگى‏دارد و روز رستاخيز او را كور محشور مى‏كنيم‏»[طه، آيه 124] و يا «و من كان فى هذه‏اعمى فهو فى الاخرة اعمى; و هر كه در اينجا كور باشد، در آخرت هم كوراست‏»[اسراء، آيه‏72].

    روشن است كه بين ذكر خدا و چشم سر مناسبتى نيست; پس بايد مراد از چشم دراينجا چشم دل باشد، و مراد از كورى حجابهاى دل باشد كه مانع از رؤيت و مشاهده‏است، و مراد از ذكر معرفتى باشد كه از راه كشف و شهود بدست مى‏آيد; بر اين اساس‏اعراض از ذكر با كورى دل مناسبت كامل دارد.

    نيز آيه شريفه «يا حسرتى على ما فرطت فى جنب الله;[زمر، 56] افسوس بر من كه دراطاعت‏خدا كوتاهى كردم‏». در هنگام تفسير بايد اينگونه معنا شود كه اين اظهارتاسف و حسرت از كوتاهى در اطاعت‏خدا و تحصيل رضايت اوست; ولى تاويل آن‏امام معصوم است و مقصود اظهار تاسف و حسرت از كوتاهى در معرفت امام واطاعت از امام مى‏باشد.

    در پايان ذكر اين نكته نيز لازم است كه چون طبق دليل عقلى و نقلى و نيز كشف وشهود تاويل قرآن مخصوص معصومين عليهم‏السلام است كه راسخان در علم‏هستند، هر كس غير از آنان بخواهد قرآن را تاويل كند، بايد احتياط را از دست نداده وتمام آنچه را ذكر مى‏كند، تنها به عنوان احتمالى در معنى و حقيقت آيات ذكر كند وچيزى را به صورت قطعى به كتاب خداوند نسبت ندهد; آنگونه كه روش حضرت‏امام خمينى نيز بوده است.

    صحيفه مبين، شماره 50، عابدى، احمد؛



    منابع
    1. «تفسير العياشى‏» محمد بن مسعود سمرقندى، تصحيح سيد هاشم رسولى محلاتى، مكتبه علميه اسلاميه،تهران، 1381ق، ج‏1، ص‏2 و «علل الشرايع‏» محمد بن على بن الحسين، شيخ صدوق، كتابفروشى داورى،قم، 1385ق، ص‏606 و «الكافى‏» محمد بن يعقوب كلينى، تصحيح على اكبر غفارى، دارالكتب الاسلاميه،تهران، 1363ش، ج‏4، ص‏549، ح‏4.

    2. «بصائر الدرجات‏» محمد بن حسن صفار، تصحيح ميرزا محسن كوچه باغى، كتابخانه آية الله مرعشى، قم،1404ق، ص‏196، ح‏7.

    3. «تفسير المحيط الاعظم و البحر الفخم فى تاويل كتاب الله العزيز المحكم‏» ج‏1، ص‏203.

    4. «مفاتيح الغيب‏» محمد بن ابراهيم شيرازى، تصحيح محمد خواجوى، موسسه مطالعات و تحقيقات‏فرهنگى، تهران، 1363ش، ص‏74.

    5. «عقيدة اهل السنته و الجماعة‏» اعلاء عبد العزيز بن باز، تاليف محمد بن صالح العثيمين، دارالوطن، رياض،1414ق، ص‏5.

    6. اين قول را ملا صدرا در مفاتيح الغيب ص‏85 از بعض اصحاب احمد بن حنبل نقل كرده است.

    7. «الفتوحات المكية‏» محى الدين بن عربى، تصحيح عثمان يحيى، المجلس الاعلى للثقافة، قاهره، 1405ق،باب 50، ج‏80، ص‏212.

    8. «آداب الصلاة‏» امام خمينى، به اهتمام سيد احمد فهرى، موسسه چاپ و انتشارات استان قدس رضوى،مشهد، چاپ دوم، 1366ش، ص‏212.

    9. همان، ص‏212.

    10. همان.

    11. همان، ص‏92.

    12. همان، ص‏205.

    13. «بحار الانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار عليهم السلام‏» علامه محمد باقر مجلسى، انتشارات‏اسلاميه، دارالكتب الاسلاميه، تهران، چاپ دوم، 1363ش، ج‏14، ص‏192.

    14. همان، ج‏36، ص‏257.

    15. همان، ج‏92، ص‏97.

    16. «تفسير المحيط الاعظم و البحر الضخم فى تاويل كتاب الله العزيز المحكم‏» سيد حيدر آملى، تصحيح سيدمحسن موسوى تبريزى، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، تهران، 1414ق، ج‏1، ص‏239.

    17. «تفسير المحيط الاعظم‏» ج‏1، ص‏232.

    18. «تفسير القرآن الكريم‏» منسوب به محى الدين بن عربى، تصحيح مصطفى غالب، انتشارات ناصر خسرو،تهران، بى تا، ج‏1، ص‏4.

    19. «آداب الصلاة‏»، ص‏221.

    20. در «بحار الانوار» ج‏82، ص‏270 و ج‏84، ص‏254 آمده است كه همه چيز حتى تك تك اجزاى نماز داراى‏تاويل مى‏باشند.

    21. «آداب الصلاة‏» ص‏220.

    22. همان، ص‏281.

    23. «بحار الانوار» ج‏93، ص‏95.

    24. معنى تاويل عرفانى تطبيق كتاب تدوينى با كتاب آفاقى است. «تفسير المحيط الاعظم‏» ج‏1، ص‏240.

    25. «آداب الصلاة‏» ص‏305.

    26. همان، ص‏332.

    27. همان، ص‏349.

    28. «سر الصلاة‏» ص‏86.


    ویرایش توسط [Kavir] : ۱۳۸۸/۰۸/۱۱ در ساعت ۲۱:۱۶

  2.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود