جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: تذکرة الأولیاء

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    245
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    1
    آپلود
    1
    گالری
    0

    تذکرة الأولیاء




    ذکر ابن محمد امام صادق(ع)
    آن سلطان ملت مصطفوی، آن برهان حجت نبوی، آن عامل صدیق، آن عالم تحقیق، آن میوه دل اولیاء، آن
    جگرگوشه انبیاء، آن ناقد علی، آن وارث نبی، آن عارف عاشق: جعفرالصادق رضی الله عنه.
    گفته بودیم که اگر ذکر انبیاء و صحابه و اهل بیت کنیم کتابی جداگانه باید ساخت این کتاب شرح اولیاست که
    پس از ایشان بوده اند اما به سبب تبرک به صادق ابتدا کنیم که او نیز بعد از ایشان بوده است. و چون از اهل
    بیت بود و سخن طریقت او بیشتر گفته است و روایت از وی بیشتر آمده است کلمه ای چند از آن او بیاوریم که
    ایشان همه یکی اند.
    چون ذکر او کرده شود از آن همه بود. نه بینی که قومی که مذهب او دارند، مذهب دوازده امام دارند. یعنی یکی
    دوازده است و دوازده یکی.
    اگر تنها صفت او گویم، به زبان و عبارت من راست نیاید که در جمله علوم و اشارات و عبارات بی تکلف به
    کمال بود، و قدوه جمله مشایخ بود، و اعتماد همه بر وی بود، و مقتدای مطلق بود. هم الهیآن را شیخ بود، و هم
    محمدیان را امام، و هم اهل ذوق را پیشرو، و هم اهل عشق را پیشوا. هم عباد را مقدم، هم زهاد را مکرم. هم
    صاحب تصنیف حقایق، هم در لطایف تفسير و اسرار تنزیل بی نظير بود، و از باقر رضی الله عنه بسیار سخن
    نقل کرده است و عجب دارم از آن قوم که ایشان خیال بندند که اهل سنت و جماعت را با اهل بیت چیزی در راه
    است که اهل سنت و جماعت اهل بیت را باید گفت به حقیقت. ومن آن نمی دانم كه كسی در خیال باطل مانده
    است، آن می دانم که هر که به محمد ایمان دارد و به فرزندانش ندارد به محمد ایمان ندارد. تا به حدی که
    شافعی در دوستی اهل بیت تا به حدی بوده است که به رفضش نسبت کرده اند و محبوس کردند و او در آن
    معنی شعری سروده است و یک بیت این است:
    لو کان رفضا حب آل محمد فلیشهد الثقلان انی رافض
    که فرموده است یعنی: اگر دوستی آل محمد رفض است گو جمله جن و انس گواهی دهید به رفض من؛ و اگر
    آل و اصحاب رسول دانستن از اصول ایمان نیست، بسی فضولى که به کار نمی آید، می دانی. اگر این نیز بدانی
    زیان ندارد، بلکه انصاف آن است که چون پادشاه دنیا و آخرت محمد ا م یدانی وزرا او را به جای خود م یباید
    شناخت، و صحابه را به جای خود، و فرزندان او را به جای خود م یباید شناهخت تا سنی پاک باشی و با هیچ
    کس از پیوستگان پادشاهت کار نبود. چنانگه از ابو حنیفه رضی الله عنه پرسیدند: از پیوستگان پیغامبر صلی الله
    علیه که کدام فاضلتر؟
    گفت: از پيران صدیق و فاروق و از جوانان عثمان و علی و اززنان عایشه از دختران فاطمه رضی الله عنهم
    اجمعين.
    نقل است که منصور خلیفه شبی وزیر را گفت: برو صادق را بیار تا بکشم. وزیر گفت: او در گوشه ای نشسته است
    و عزلت گرفته و به عبادت مشغول شده و دست از ملک کوتاه کرده و اميرالمومنين را از وی رنجی نه. از کشتن
    وی چه فایده بود؟
    هرچند گف سودی نداشت. وزیر برفت بطلب صادق.
    منصور غلامان را گفت: چون صادق درآید و من کلاه از سر بردارم شما او را بکشید.
    وزیر صادق را درآورد. منصور در حال برجست و پیش صادق باز دوید و در صدرش بنشانید و خود نیز به دوزانو
    ۶
    پیش اوو بنشست. غلامان را عجب آمد. پس منصور گفت: چه حاجت داری؟
    صادق گفت: آنکه مرا پیش خود نخوانی و به طاعت خدای بگذاری.
    پس دستوری داد و به اعزازی تمام روانه کرد. درحال لرزه بر منصور افتاد و دواج بر سر در کشید و بیهوش شد.
    گویند سه نماز از وی فوت شد. چون باز هوش آمد وزیر پرسید: که آن چه حال بود؟
    گفت: چون صادق از در درآمد اژدهایی دیدم که با او بود که لبی به زبر صفه نهاد ولبی به زیر صفه؛ و مرا گفت
    به زبان حال اگر تو او را بیازاری تو را با این صفه فروبرم. و من از بیم اژدها ندانستم که چه می گویم. از وی
    عذر خواستم و چنين بیهوش شدم.
    نقل است که یکبار داود طایی پیش صادق آمد و گفت: ای پسر رسول خدای!مرا پندی ده که دلم سیاه شده
    است.
    گفت: یا باسلیمان! تو زاهد زمانه ای. تو را به پند من چه حاجت است.
    گفت: ای فرزند پیغمبر! شما را بر همه خلایق فضل است و پند دادن همه بر تو واجب است.
    گفت: یا ابا سلیمان! من از آن م یترسم که به قیامت جد من دست در من زند که حق متابعت من نگزاردی؟ این
    کار به نسبت صحیح و به نسبت قوی نیست. این کار به معاملت شایسته حضرت حق بود.
    داوود بگریست و گفت: بار خدایا! آنکه معجون طینت او از آب نبوت است و ترکیب طبیعت او از اصل برهان و
    حجت، جدش رسول است و مادرش بتول است، او بدین حيرانی است. داوود که باشد که به معامله خود معجب
    شود.
    نقل است که با موالى خود روزی نشسته بود. ایشان را گفت: بیایید تا بیعت کنیم و عهد بندیم که هر که از میان ما
    در قیامت رستگاری یابد همه را شفاعت کند.
    ایشان گفتند: یا ابن رسول الله تو را به شفاعت ما چه حاجت که جدتو شفیع جمله خلایق است؟
    صادق گفت: من بدین افعال خودم شرم دارم که به قیامت در روی جد خود نگرم.
    نقل است که جعفر صادق مدتی خلوت گرفت و بيرون نیامد. سفیان ثوری به درخانه وی آمد و گفت: مردمان از
    فواید انفاس تو محروم اند چرا عزلت گرفته ای؟
    صادق جوابداد:كه اکنون چنين روی دارد: فسد الزمان و تغيرالاخوان.
    و این دو بیت را بخواند:
    ذهب الوفاء ذهاب امس الداهب
    یفشون بینهم المودة والوفا
    والناس بين مخایل و مآرب
    و قلوبهم محشوة بعقارب
    نقل است که صادق را دیدند که خزی گرانمایه پوشیده بود. گفتند: یا ابن رسول الله هذا من زی اهل بیتک.
    دست آن کس بگرفت و در آستين کشید. پلاسی پوشیده بود که دست را خلیده می کرد. گفت: هذا للحق و هذا
    للخلق.
    نقل است که صادق را گفتند: همه هنرها داری. زهد و کرم باطن و قرةالعين خاندانی؛ ولکن پس متکبری.
    گفت: من متکبر نیم، لیکن کبر کبریایی است، که من چون از سر کبر خود برخاستم کبریای او بیامد و به جای کبر
    من بنشست. به کبر خود کبریایی نشاید کرد اما به کبریای او کبر شاید کرد.
    نقل است که صادق از ابو حنینفه پرسید که: عاقل کیست؟
    گفت: آنکه تمییز کند میان خير و شر.
    صادق گفت: بهایم نیز تمییز توانند کرد، میان آنکه او را بزنند و آنکه او را علف دهند.
    ٧
    ابوحنیفه گفت: نزدیک تو عاقل کیست.
    گفت: آنکه تمییز کند میان دو خير و شر تا از دو خير خير الخيرین اختیار کند و از دو شر خير الشرین برگزیند.
    نقل است که همیانی زر از یکی برده بودند. آنکس در صادق آویخت که: تو بردی. و او را نشناخت.
    صادق گفت: چند بود.
    گفت: هزار دینار.
    او را به خانه برد و هزار دینار به وی داد. پس از آن، آن مرد زر خود بازیافت. زر صادق باز برد و گفت: غلط
    کرده بودم.
    صادق گفت: ماهرچه دادیم باز نگيریم.
    بعد از آن مرد از یکی پرسید: كه او کیست؟
    گفتند: جعفر صادق.
    آن مرد خجل شد و برفت. نقل است که صادق روزی تنها در راهی م یرفت الله الله می گفت. سوخته ای بر
    عقب او مير فت و بر موافقت او الله الله می گفت.
    صادق گفت: الله! جبه ندارم. الله جامه ندارم!
    در حال دستی جامه ای زیبا حاضر شد. جعفر درپوشید.
    آن سوخته پیش رفت و گفت: ای خواجه! در الله گفتن با تو شریک بودم، آن کهنه خود به من ده.
    صادق را خوش آمد و آن کهنه به او داد.
    نقل است که یکی پیش صادق آمد و گفت: خدای را به من بنمای.
    لّّت محمّد است که یکی فریاد م یکند  گفت: آخر نشنیده ای که موسی را گفتند لن ترانی. گفت: آری! اما این م ّ
    رای قلبی ربی، دیگری نعره می زند که لم اعبد رباً لم ارة.
    صادق گفت: او را ببندید و در دجله اندازید. او را ببستند و در دجله انداختند. آب او را فروبرد. باز برانداخت.
    گفت: یا ابن رسول الله!الغیاث، الغیاث.
    صادق گفت: ای آب! فرو برش.
    فرو برد، باز آورد. گفت! یابن رسول الله! الغیاث، الغیاث.
    گفت: فرو بر.
    همچنين چند کرت آب را م یگفت که فرو بر، فرو می برد. چون برمی آورد م یگفت: یاابن رسول الله! الغیاث،
    الغیاث. چون از همه نومید شد و وجودش همه غرق شد و امید از خلایق منقطع کرد این نوبت که آب او را
    برآورد گفت: الهی الغیاث، الغیاث.
    صادق گفت: او را برآرید.
    برآوردند و ساعتی بگذشت تا باز قرار آمد. پس گفت: حق را بدیدی.
    گفت: تا دست در غيری می زدم در حجاب می بودم. چون به کلی پناه بدو بردم و مضطر شدم روزنه ای در درون
    دلم گشاده شد؛ آنجا فرونگریستم. آنچه می جستم بدیدم و تا اضطرار نبود آن نبود که امن یجیب المضطر اذا
    دعاه.
    صادق گفت: تا صادق می گفتی کاذب بودی. اکنون آن روزنه را نگاه دارد که جهان خدای بدانجا فروست.
    و گفت: هر که گوید خدای بر چیزست یا در چیزست و یا از چیزست او کافر بود.
    و گفت: هرآن معصیت بنده را به حق نزدیک گرداند که اول آن ترس بود و آخر آن عذر.
    ٨
    و گفت: هر آن طاعت که اول آن امن بود و آخر آن عجب آن طاعت بنده را ا زخدای دور گرداند مطیع با عجب
    عاصی است وعاصی با عذر مطیع زیرا که در این معنی بنده را به حق نزدیک گرداند
    از وی پرسیدند: درویش صابر فاضلتر یا توانگر شاکر. گفت: درویش صابر که توانگر را دل به کیسه بود و
    درویش را با خدای.
    و گفت عبادت جز به توبه راست نیاید که حق تعالى توبه مقدم گردانید برعبادت.
    کما قال الله تعالى التائبون العابدون.
    و گفت: ذکر توبه در وقت ذکر خدای غافل ماندن است از ذکر. و خدای را یاد کردن به حقیقت آن بود که
    فراموش کند در جنب خدای جمله اشیا را به جهت آنکه خدای او را عوض بود از جمله اشیاء.
    و گفت: در معنی این آیت: یختص برحمته من یشاء. خاص گردانم به رحمت خویش هرکه را خواهم واسطه و
    علل واسباب از میان برداشته است تا بدانند که عطاء محض است.
    و گفت: مومن آن است که ایستاده است با نفس خویش و عارف آن است که ایستاده است با خداوند خویش.
    و گفت: هرکه مجاهده کند به نفس برای نفس به کرامات برسد و هرکه مجاهده کند با نفس برای خداوند برسد
    به خداوند.
    و گفت: الهام از اوصاف مقبولان است و استدلال ساختن که بی الهام بود از علامت راندگان است.
    و گفت: مکر خدای در بنده نهانتر است از رفتن مورچه در سنگ سیاه به شب تاریک.
    و گفت: عشق جنون الهی است نه مذموم است نه محمود. وگفت سر معاینه آنگاه مرا مسلم شد كه رقم دیوانگی
    بر من كشیدند
    و گفت: از نیکبختی مرد است که خصم او خردمند است. و گفت از صحبت پنج كس حذر كنید،یكی از
    دروغگوی كه همیشه
    با وی در غرور باشی؛ دوم احمق که آن وقت که سود تو خواهد زیان تو بود و نداند؛ سوم بخیل که بهترین وقتی
    از تو ببرد؛ چهارم بددل که در وقت حاجت تو را ضایع گذارد؛ پنجم فاسق که تو را به یک لقمه بفروشد و به
    کمتر از یک لقمه.
    گفتند: آن چیست کمتر از یک لقمه؟
    گفت: طمع در آن.
    و گفت: حق تعالى را در دنیا بهشت است و دوزخ است. بهشت عافیت است و دوزخ بلاست. عافیت آن است
    که کارخود را خدای گذاری و دوزخ آن است که کار خدای با نفس خویش گذاری.
    و گفت: من لم یکن له سر فهو مضر. اگر صحبت اعدا مضر بودی اولیا را به آسیه ضرری رسیدی از فرعون، و
    اگر صحبت اولیا نافع بودی اعدا را منفعتی رسیدی از زن نوح و زن لوط را، ولکن بیش از قبضی و بسطی نبود.
    و سخن او بسیار است، تاسیس چند کلمه گفتیم و ختم کردیم.

  2.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود