جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: قران هرگز تحریف نشده (( علامه عارف حسن زاده آملی)) ( بسیار عالی)

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    500
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    4 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0

    قران هرگز تحریف نشده (( علامه عارف حسن زاده آملی)) ( بسیار عالی)




    قرآن هرگز تحريف نشده

    استاد علامه حسن حسن زاده آملى

    - ۱ -


    --------------------------------------------------------------------------------


    پيشگفتارى از مترجم

    بسم الله الرحمن الرحيم
    قرآن كتاب مقدس و پر ارزشى است كه محصول مغز بشر نيست ، مجموعه اى از سخن الهى است كه در مدت 23 سال بوسيله امين وحى خدا بر قلب نازنين پيشواى گرامى اسلام نازل گرديد.كلمات نغز آن سايه روشنهائى حيرت انگيز است كه بلنداى معانى و فصاحت آن از اوج تصور هر خردمند بالاتر است ، به حدى كه با آن كه پانزده قرن است فرياد تحدى و مبارزه طلبى آن در جهان طنين انداز است ، جهانيان در برابر اين دعوت آن سر در گريبان حيرت فرو برده اند و در مقابل جلال و عظمت بيكران آن مات و مبهوت مانده اند. معانى ظريف آن چون پرتو آينه لرزان و از دسترس ‍ انديشه گريزان است ولى وقتى در دلى افتاد تا ناپديدترين زواياى روان او نفوذ كرده و آن را دربست مجذوب خود مى سازد.تعاليم و رهنمودهاى آن شعله هاى فروزانى از نور الهى است كه در طى سالهاى زياد بر جهان دانش ‍ گرمى و نور پاشيده و بشر هر اندازه در جاده علم به پيش مى رود و از اسرار پيچيده جهان خلقت پرده بر مى دارد چهره پر فروغش درخشان تر و حقيقتش نمودارتر مى شود. با اين همه از همان روز نخست كه اين كلمات از حنجره پاك محمد (ص ) در زير سقف نيلگون آسمان جزيرة العرب طنين انداخت و گوش دلها را به خود متوجه ساخت ، اهريمنانى انسان نما كه نشر و گسترش آن را مخالف منافع شيطانى خود مى پنداشتند بيكار ننشستند و به تلاشهاى مذبوحانه اى دست زدند، نغمه هاى ناموزونى ساز كردند (سحر آشكارش )(1) خواندند، (اساطير الاولينش )(2) گفتند، (خيالات پريشانش )(3) پنداشتند، (افتراء به خدا)(4) دانستند و چون از اين راه به مقصود خود نرسيدند به معارضه با آن برخاستند ترهات و خزعبلاتيى به هم بافتند ولى جز رسوائى محصولى به بار نياوردند. پيغمبر اكرم (ص ) تا زنده بود كمال مراقبت در حفظ و پاسدارى از دستاوردهاى آن را داشت و به مسلمين توصيه مى فرمود: به اين ريسمان محكم الهى چنگ بزنيد و خود را از چاه ضلالت برهانيد و در حديثى كه مسلم بين الفريقين است پيغمبر اكرم (ص ) فرمود:




    انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله وعترتى اهل بيتى ان تمسكتم بهما فقد نجوتم




    و در نسخه اى (لن تضلوا بعدها ابدا)(5) من دو چيز بزرگ و گرانبها در در ميان شما مى گذارم اگر به اين دو چنگ زده و متمسك شويد هرگز گمراه نخواهيد شد و قطعا نجات مى يابيد، و اين دو يكى قرآن و ديگرى اهل بيت من است . اما متاسفانه عده اى با چنگ زدن به همين رشته محكم خود را به قعر چاه ضلالت رساندند و با فرياد: حسبنا (كتاب الله ) كتاب خدا ما را بس است .(6) كه از حلقوم عمر برخاست و بدنبال آن يكى از دو ميراث ارزشمند رسول خدا (ص ) (عترت ) كنار زده شد و همين يك جمله در طول تاريخ چه آثار غم انگيزى به بار آورد كه عبد الله بن عباس پيوسته اشك مى ريخت و مى گفت : (يوم الخميس ما يوم الخميس )(7) و آنقدر گريه مى كرد كه زمين از اشك چشم او تر مى شد. پرسيدند در روز پنج شنبه چه حادثه واقع شده كه ياد آن روز تو را چنين منقلب مى سازد؟ مى گفت روزى است كه بيمارى پيامبر خدا (ص ) شدت نمود و فرمود دوات و كتفى بياوريد تا براى شما كتاب بنويسم كه گمراه نشويد؛ بعضى از حضار مجلس مانع شدند بعلاوه گفتند: محمد (ص ) هذيان مى گويد، آن روز يوم الخميس ‍ بود(8)

    نخستين زمزمه تحريف قرآن از حنجره چه كسى برخاست ؟

    براى سست كردن بنيان محكم قرآن هم طرح كم و زياد شدن قرآن را ريختند و عمر در آخرين روزهاى زندگانيش در پايان خطبه اى كه در مدينه خواند در حالى كه دستهايش را بر هم زد گفت :


    اياكم ان تهلكوا عن اية الرجم ان يقول قائل لانجد حدين فى كتاب الله فقد رجم رسول الله (ص ) و رجنا، والذى نفسى بيده ، لولا ان يقول الناس : زاد عمر!الخطاب فى كتاب الله تعالى لكتبتها فانا قد قرن اها.(9)




    و از عايشه روايت شده :


    آنهاقالت : كان فيما انزل من القرآن عشر رضعات معلومات يحر من ثم نسخ خمس معلومات فتوفى رسول الله و هو فيما يقرا من القرآن




    و صدها نمونه ديگر كه آوردن آنها از حوصله اين مقال بيرون است و باعث شد كه عده اى كوركورانه با همين ريسمان محكم الهى خود را به چاه تطبيق افكندند.با اين همه طرفداران آنها چون فخررازى (10) و ديگران قول تحريف قرآن را به شيعيان نسبت مى دهند و حال آن كه چنانچه در همين رساله خواهيد خواند تمام دانشمندان بنام شيعه منكر چنين عقيده اى مى باشند و لغزش فكرى چند تن معدود را نمى شود به حساب يك مذهب آورد.چه خوب است كه در اين زمينه بيشتر سخن نگويم چون اين بحث به طور مستوفى در همين رساله اى كه در پيش رو داريد بيان گرديده است .اين نوشتار كه به نام (فصل الخطاب فى عدم تحريف كتاب رب الارباب ) به قلم محققانه استاد گرامى حضرت آية الله آقاى حسن زاده آملى به زبان تازى بود و پارسى زبانان از فيوضات آن محروم بودند به فرموده جناب آقاى اصلانى اينجانب آن را به زبان پارسى برگداندم تا انشاءالله مشعلى باشد در مسير پرابهام اين موضوع و من درباره شيوائى و زيبائى مطالب و استنتاجات صحيح و مفيد از آنها و مزاياى فراوان ديگر آن سخن نمى گويم چون پرتو معنويت از آن مى تابد، و گواه عاشق صادق در آستين باشد. فقط چند نكته را يادآور مى شوم :
    1- هر جا به آيه اى استشهاد گرديده بود خود آيه را در متن آوردم و ترجمه آن را در پاورقى تا اصالت آن محفوظ بماند.
    2- شماره سوره و آيات نوشته شده بدينگونه مى باشد كه رقم اول شماره سوره و رقم دوم كه بعد از نوشته شده شماره آيه است .
    3- كليه آن چه در پاورقى آورده شد ياداشتهائى است كه اينجانب آنها را به عنوان توضيح آورده ام . اميد است خوانندگان در صورتى كه به اشتباهى از ناحيه مترجم برخورد نمودند بوسيله انتشارات قيام مرا آگاه سازند تا انشاء الله در چابهاى بعدى اصلاح گردد.
    قم 3/9/1371 شمسى عبدالعلى محمدى شاهرودى

    پيشگفتار مولف

    ستايش پروردگارى را سزد كه با فروغ جاودانه قرآن مجيد كه جدا كننده حق از باطل ، و محق از مبطل ، و نيك از بد مى باشد ما را در مواضع گمراهى به شاهراه مستقيم حقيقت رهنمون گشت .درود و سلام بر پيامبر او حضرت محمد و خاندانش كه راهنمايان بسوى اصول ايمانند.پس از حمد خدا، بنده اميدوار به لطف الهى حسن فرزند عبدالله طبرى آملى مشهور به حسن زاده آملى چنين گويد: اين يادداشتها را فراهم آورديم تا ثابت كنيم كه قرآن از تحريف و پس و پيش شدن محفوظ مانده و چيزى از آن كم و زياد نشده و آن را فصل اخطاب فى عدم تحريف كتاب رب الار باب (11) ناميديم . و سپاس مر خداوند را كه به فضل خود ما را به حقيقت رهنمون گرديد و اگر راهنمائى ذات مقدس او نبود با توان خود هرگز به آن دست نمى يافتيم .(12) بسيارى از اوقات اين پرسش مطرح مى شود: آيا در آيات و سوره قرآن جابجائى صورت گرفت ؟ و يا مطلبى از آن كم و زياد شده است يا نه ؟!!
    مى بينيم كه اين انديشه خطرناك ذهن بعضى ساده لوحان زود باور را آشفته كرده و آنان را به شك و ترديد انداخته و مى گويند: آيات و سوره هائى از قرآن كه ميان دو برگ جلد قرار دارد و اكنون در دسترس مسلمين است تمامى آن چه بر آخرين پيامبر خدا فرو فرستاده شده نمى باشد.

    چرا مى گوئيم قرآن تحريف نشده

    تو اى خواننده گرامى بايد توجه كنى كه قطعا سخن درست محكم و استوارى كه به دلائل قطعى از عقلى و نقلى مسلم و روشن شده اين عقيده است كه هر آن چه از قرآن كريم در دسترس مردم هست تمامش چيزهائى است كه خداوند بلند مرتبه بر پيامبرش آخرين برانگيختگان ، حضرت محمد بن عبدالله (ص ) فرو فرستاده ، و هيچگونه كم و زيادى در آن نشده و دليل اين عقيده اين است كه :
    1- اندازه سوره هاى قرآن كه يكصد و چهارده تاست بدون ترديد از دوران خود رسول خدا (ص ) تا كنون تغيير نيافته است .
    2- ترتيب و در جاى خود قرار دادن آيات و سوره ها، به دستور شارع مقدس بوده كه كسى حق چون و چرا در آن را ندارد، و يقينا به دستور پيامبر (ص ) بوده و همانگونه كه جبرئيل امين وحى خدا به فرمان پروردگارش به او خبر داده ، تنظيم گرديده است .
    3- در زمان زندگى پيامبر خدا پيش از آن كه جهان فانى را بدرود گويد مردم سوره ها را با نامهاى ويژه شان مى شناختند.
    4- سرح ريزى حروف و علائم ، و صورت سازى خطوط در قرآن مجيد طبق همان طرحى است كه از نوشته هاى نويسندگان وحى در دوره پيامبر نمونه بردارى شده است .
    5- علت آن كه در آغاز نهمين سوره قرآن برائت آية بسم الله الرحمن الرحيم نوشته نشده ، آن است كه : چنانكه با يكصد و سيزده سوره ديگر غير آن يكباره نازل شده با اين سوره نازل نگرديده است .
    6- بسم الله الرحمن الرحيم جزء هر سوره است همانگونه كه جزء آيه اى از سوره 27 نمل مى باشد(13)
    7- اخبار و آثارى كه گوياى آن است كه عده زيادى از ياران پيغمبر در دوران آن حضرت يا بعد از درگذشت آن بزرگوار قرآن را گرد آورده اند مانند آن كه گويند: در دوره خلافت ابوبكر آيات پراكنده قرآن جمع آورى شده مقصود آن نيست كه آنان آيات را در سوره ها مرتب نمودند.در مورد ترتيب سوره ها نيز بزودى به تحقيق خواهيم پرداخت . همه اين مطالب را كه ياد آور شديم عقيده اهل تحقيق از دانشمندان پيرو ائمه اطهار است كه بهشت خداجايگاهشان باد و جز آنان برخى از علماء اهل تسنن نيز به آن معتقد مى باشند و هر كه عقيده اى بر خلاف آن را برگزيده بدون بصيرت بوده و سخن بيهوده اى گفته و به كوره راهى گام نهاده است . لازم به تذكر است اگر مى خواستم در هر يك از عناوين فوق همه دلائل آن را مفصلا يادآورى نمائيم و بطلان گفته مخالف را بياوريم نوشته ما به درازا مى كشيد، و سخن روياروى ما پراكنده مى گشت و گرفتارى ما افزون مى گشت ، بدين جهت مختصرى از دلايل هر يك از آن عناوين را مى آوريم و به خواست خدا براى آن كه در قفسه سينه دلى سالم دارد بسنده خواهد بود.

    ترتيب آيات و سوره ها توقيفى است

    1- هر آن چه از پيامبر گرامى (ص ) رسيده از اخبار متواتره در فضائل سوره ها بنامهايشان بلكه در فضيلت پاره اى از آيات قرآن ، در نهادن هر آيه اى را در جايگاه ويژه اى به فرمان امين وحى جبرئيل بوده است .
    2- اين كه بعضى سوره ها به برخى از حروف مقطعه آغاز گرديده و بعضى نه ، مثلا: سوره 2 بقره به الم . سوره 10 يونس به الر. سوره 13 الرعد بع المر. سوره 7 اعراف به المص . سوره 19 مريم به كهيعص . سوره 26 الشعرا به طسم . سوره 27 النمل به طس . سوره 40 المومن به حم . سوره 42 شورى به حمعسق . همچنين در چند سوره ديگر.(14)
    3- اين كه برخى سوره هاى ديگر با حروف مقطعه آغاز نگشته .
    4- اين كه سوره (9) برائت به بسم الله الرحمن الرحيم آغاز نگرديده .
    5- اين كه خداوند متعال فرموده (سورة انزلنا و فرضناها)(15)
    6- در سوره بقره 2 آيه 22 فرموده است :


    و ان كنتم فى ريب مما انزلنا على عبدنا فتوا بسورة من مثله وادعوا شهداءكم من دون الله ان كنتم صادقين (16)




    7- در سوره 10 يونس آيه 38 فرموده :


    ام يقولون افريه قل فاتوا بسورة مثله وادعوا من استعطعتم من دون الله ان كنتم صادقين(17)




    8- در سوره توبه آيه 88 فرموده است :


    و اذا انزلت سورة ان امنوا بالله




    هر گاه سوره اى از قرآن نازل گردد به آن كه ايمان آريد به خدا در سوره هود (11) آيه 16 فرموده است :


    ام يقولون افترايه قل فاتوا بعشر سور مفتريات وادعوا من استطعتم من دون الله ان كنتم صادقين (18)




    هر كدام از اين چند آيه دلالت قطعى دارد بر اينكه اسكله بندى و تركيب سوره ها از چند آيه مشخص به فرمان لازم الاطاعه پيامبر اكرم (ص ) بوده ، و نشانگر آن است كه در دوران زندگانى پربار آن جناب ، پيش از آن كه وجود مقدسش به سراى جاودان بشتابد، سوره هاى قرآن نظم و ترتيبى داشته ، و اسامى آنها بر سر زبانها بود و مردم آنها را به آن نامها مى شناخته اند.امين الاسلام طبرسى در تفسير خود مجمع البيان و جارالله زمخشرى در كشاف و جلال الدين سيوطى در الاتقان فى علوم القرآن و دانشمندان بزگوار ديگرى غير آنان ، از ابن عباس و سدى نقل كرده اند: كه ، فرموده خداى تعالى :


    و اتقوا يوما ترجعون فيه الى الله ثم توفى كل نفس ما كسبت و هم لا يظلمون .(19)




    آخرين آيه از كتاب آسمانى بود كه بر پيغمبر اكرم نازل شد، و جبرئيل به آن حضرت گفت آن را آيه 280 از سوره بقره قرار بده .(20) و اين قول مثل اين كه اجماعى است ، و خلاف تنها در اين است كه بعد از نزول اين آيه رسول خدا (ص ) چه مدت زنده ماند. از ابن عباس نقل شده : بعد از نزول اين آيه آن جناب بيست و يك روز زنده بود، و ابن جريح گويد: نه شب ، و سعيد ابن جبير مقاتل گفته اند: هفت شب ، و زمخشرى گويد: گفته شده سه ساعت .من مى گويم : قرار دادن تمامى آيات قرآن در جايگاه خود به دستور خداوند متعال بوده اگر چه براى يكايك آنها در كتبى كه احاديث را گرد آورى نموده اند روايت جداگانه اى ذكر نشده باشد همچنين زيانى ندارد كه دو آيه در يك سوره باشند كه آيه اول بعد از آيه دوم نازل گرديده باشد.زمخشرى در تفسير كشاف در ابتداى سوره توبه گويد: اگر بپرسى چرا همانند سوره هاى ديگر اين سوره به آيه بسم الله الرحمن الرحيم آغاز نگشته ؟! گويم : سبب آن را ابن عباى از عثمان پرسيد، او پاسخ داد: شيوه پيامبر خدا چنان بود كه هر گاه سوره يا آيه اى بر او فرود مى آمد، به نويسندگان وحى مى فرمود: آن را در محلى كه فلان چيز و آن چيز ديگر ذكر مى شود جاى دهيد و تا آن جناب جان در بدن داشت براى ما بيان نفرمود آن را در كجا قرارش بدهيم .(21) در مجمع البيان ، و اتقان نيز اين روايت آورده شده است .اين روايت بالا آشكارا دلالت دارد كه :
    1- تركيب بندى سوره ها از آيات به فرمان پيغمبر صورت پذيرفته .
    2- با سوره برائت آيه بسم الله نازل نگشته بود و گرنه آن را در آغاز آن سوره قرار مى داد.
    3- يكصد و سيزده بار، در آغاز هر سوره اى كه بر پيغمبر فرود آمده بسم الله ..هم نازل گرديده است .مرحوم طبرسى در مجمع البيان ، و ديگران در تفاسير و كتابهاى حديث و سيره روايت كرده اند از بريده ، كه گفت : پيغمبر خدا (ص ) فرمود: سوره بقره ، و آل عمران را بياموزيد، زيرا روز رستاخيز آنها دو نور تابانند، و همانند دو قطعه ابر سپيد يا دو پرده يا دو صف پرندگان بال و پرگشاده نگهداشته ، بر بالاى سر آن كه آنها را ياد گرفته است سايه مى اندازند.(22) پس حديث به روشنى دلالت دارد بر اين كه اين دو سوره در دوران زندگى پيامبر خدا (ص ) ترتيب داده شده و دست بدست مى گشته ، و مردم آنها را به نام مى شناخته اند.سيوطى در كتاب اتقان و مفسرين از جمله طبرسى در سر آغاز سوره 11 هود روايت كرده اند كه ثعلبى به سند خود از اسحاق از ابوجحيفه نقل نموده : به پيامبر خدا (ص ) عرض شد: پيرى زود اثرش را در شما نمايان كرده است . فرمود: سوره هود و هم مانند آن پيرم كردند. و در حديث ديگر از انس گويد؟ در پاسخ ابوبكر پس از اين جمله فرمود: سوره 69 الحاقه و سوره 56 واقعه و سورة 78 النباء و سوره 88 غاشيه .(23) مرحوم طبرسى در ديباچه مجمع البان (24) در فن چهارم گويد: در خبرى كه از پيامبر خدا (ص ) شايع است آمده كه ، آن حضرت فرمود: به جاى تورات هفت سوره طولانى ، و بجاى انجيل سوره هاى مثانى و به جاى زبور سوره مئين به من داده شد، و سوره هاى مفصل را هم علاوه !(كه با آنها بر پيامبران ديگر برترى يافتم .(25)

    يك بحث لغوى

    در نسخه هاى چاپى و خطى لفظ طول بيشتر با الف طوال نوشته شده ولكن در هنگام نسخه بردارى اشتباها كلمه از وضعش تغيير داده شده و گرنه وضع اصلى آن طول بر وزن صرد است ، و جمع طولى مونث اطول مى باشد.ابن اثير در نهايه گويد: چند بار در حديث آمده است اوتيت السبع الطول و طول به صداى جمع طولى است مانند كبر و اين بناء ادبى همواره لازم است كه يا با الف و لام باشد بابه چيزى اصافه شود.(26) در حديثى ام اسلمه گويد:


    كان يقرافى المغرب بطولى الطوليين ثنية الطولى .




    و معنى حديث اين است كه : آن حضرت در نماز، دو سوره طولانى قرآن كه انعام و اعراف باش مى خواند.

    توقيفى بودن آيات و سوره ها

    اين چند حديث و ده ها مانند آنها كه شيعه و سنى از پيغمبر اكرم (ص ) در اين مورد روايت كرده اند و آنقدر زياد است كه نمى توان آنها را شماره نمود، همه گوياى آنند كه قبل از در گذشت رسول خدا از اين دنيا، سوره هاى قرآن منظم و مرتب شده بوده ، كه مردم آنها را به نامهايشان مى شناختند و نيازى به آن نيست كه تمام اخبارى را كه در فضيلت سوره ها وارد شده نقل كنيم .

    چگونگى نظم و ترتيب سوره ها

    سوره هاى قرآن به روال ترتيب نزول نبوده بلكه آياتى هم كه در يك سوره جا داده شده نيز به ترتيب نزول نيست (27) چه آن سوره هائى كه به يك باره نازل گشته ، مثل سوره 7 انعام چنان كه در مجمع البيان و بسيارى از كتابها، مفصل نوشته شده ، و چه سوره هائى كه تمامش در يك نوبت نازل نشده بلكه در چند نوبت و به مناسبت هاى گوناگون فرود آمده و بعدا مجموعه آنها بصورت يك سوره درآمده . علاوه بر اينها از دلائلى كه خداوند به دلم افكنده بر اثبات اين كه ترتيب آيات در سوره هاى قرآن به دستور پيغمبر (ص ) بوده اين است كه : با آن كه بعضى سوره ها مانند سوره 7 انعام همه اش در يك نوبت نازل گرديده و با اين كه بيشتر آياتى كه در يك سوره آورده شده بطور پراكنده فرو فرستاده شده ، و اختلافى نيست كه برخى آيات از جهت نزول بر بعضى ديگر پيشى دارند(28) و ظاهرا ترتيب سوره ها از آيات به ترتيب نزولشان صورت نگرفته با اين حال به گونه اى تركيب يافته كه ميان آيات پشت سرهم نهاده شده در هر يك از سوره ها كمال بلاغت و فصاحت رعايت گرديده تا به آن حد كه خداوند متعال بندگان خود را به مبارزه با آن طلبيده و فرمود: ده سوره يا يك سوره از قرآن را بياوريد و با صراحت هشدار داده است :


    لئن اجتعت الانس و الجن على ان ياتوا بمثل هذاالقران لاياتون بمثله و لو كان بعضه لبعض ظهيرا (29)




    بشر؛ كى و كجا قادر است جملات پراكنده اى را كه در مدت بيست و اندى سال در مورد احاك گوناكون نازل گردديده به آن سر حد اعجاز برساند كه انس و جن از هم آوردى آن ناتوان باشند؟!و انگشت عجز و حيرت به دندان بگزند، با اين حال آيا كسى مى تواند بگويد ترتيب و آراستگى معجزآساى آنها در سوره ها به فرمان خدا و پيامبرش نبوده . پس اى خردمندان بيدار باشيد و توجه داشته باشيد:


    افلا يتدبرون القران ولوكان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا.(30)





    قرآن را صحابه جمع نكرده اند

    گذشته از همه اينها اگر كار جمع آورى و ترتيب سوره هاى قرآن در زمان پيغمبر صورت نگرفته باشد و چنانچه عده بسيار اندكى بدون دقت و رسيدن به كنه مطلب پنداشته اند بعد از در گذشت آن جناب صحابه آن را بر اساس نظر خود مرتب كرده باشند، ديگر فرموده خداوند: (فاتوابسور) (بعشرسور)(31) و مانند اين دو آيه مفهومى ندارد.سيوطى در اتقان ، فصل نخست از نوع هيجدهم گويد: اجماع و روايات مترادف بر اين دلالت دارند كه ترتيب نزول است و ترديدى در آن نيست و بسيارى از علماء آن را در آثار خود آورده اند از جمله زركشى در البرهان ادعاى اجماع كرده و ابوجعفر ابن الزبير در كتاب مناسبات خود چنين گفته است : ترتيب آيات و سوره هاى قرآن به توقيف و آگاهى خود پيغمبر و فرمان او انجام شد و در اين مورد بين مسلمين خلافى نيست .(32)

    پيوند آيات به يكديگر

    اگر بسيارى اوقات در كتب تفسير و شرحها آوائى پرده گوشت را مى كوبد كه اين آيه به فلان آيه پيوسته است و آن آيه به اين آيه مثلا طبرسى در مجمع البيان (33) فرموده خداوند در سوره نساء (و ان خفتم الا تقسطوا فى اليتامى ) كه آيه سوم مى باشد متصل به آيه 127 همين سوره (و يستفتونك فى النساء قل الله يفتيكم فيه ن )(34) مقصودشان اين است كه آيات قرآن از حيث مفهوم بعضى به بعض ‍ ديگر پيوسته اند، و آن بخاطر آن است كه بعضى آيات قرآن روشنگر مراد بعضى آيات ديگر است مانند مبين براى مجمل (35) و مانند مقيد براى مطلق (36) و مثل خاص براى عام (37)
    اميرالمومنين على (ع ) فرموده است : كتاب خدا است كه شما را به حق بينا و گويا و شنوا مى كند، و بعضى از آيات آن بوسيله بعض ديگر گويا، و برخى هم بر برخى ديگر گواه براى تفسير بعضى از آيات قرآن بايد از معانى و مضامين ديگر استفاده كرد و شاهد آورد و با احكام الهى اختلاف نداشته و پيرو خود را نيز از راه خدا جدانگرداند و او را به گمراهى نكشاند(38)
    مقصود از فرموده آن حضرت بعضى از آيات آن شاهد بعضى ديگرند اين است كه پاره اى از آن براستى و درستى بعضى ديگر گواهى مى دهد: بر خلاف آن نمى باشد چنان كه خداوند فرموده :


    افلا يتدبرون القران و لو كان من عند غير الله لو جدوا فيه اختلافا كثيرا(39)




    همچنين خداوند فرموده :


    ذلك بان الله نزل الكتاب بالحق و ا الذين اختلفوا فى الكتاب لفى شقاق بعيد.(40)




    منصور مفسرين از اتصال آيات اين نيست كه آنها لفظا به يكديگر متصل اند، چون از مطالب گذشته دانستى كه آيات در دوران پيامبر به دستور آن حضرت تنظيم شده و همه دانشمندان اهل تحقيق اين نظريه را تاييد كرده اند.

    ثمره فقهى

    از جهت همين ارتباط مفهومى است كه دو سوره صحى 93 و انشراح 94 را يكى شمرده اند و خواندن آن دو در يك ركعت فريضه به جاى يك سوره بعد از حمد تجويز گرديده ، بلكه خواندن يكى از آن دو بدون ديگرى در نماز واجب جايز نمى باشد چون آن دو يك سوره اند(41)
    با اين كه در يك ركعت نماز واجب از خواندن دو سوره بعد از حمد نهى شده است . و واجب است ميان آن دو سوره بسم الله الرحمن الرحيم خوانده شود، چون بسم الله ...جزء سوره است . فرمايش شيخ طوسى به جواز ترك بسمله بين آن دو سوره نارسا است (42)
    و دليل موافق آن نيست و همين گونه است سوره 105 فيل و سوره 106 قريش . مرحوم بحرالعلوم در منظومه الدرة گويد:


    و والضحى و الانشراح و احدة بالاتفاق و المعانى شاهدة كذلك الفيل مع الايلاف و فصل بسم الله لا ينافى




    به اتفاق علماء سوره ضحى و انشراح يكى مى باشد و معانى آنها بر اين مطلب گواهى مى دهد. همچنين سوره فيل با سوره ايلاف . و فاصله شدن بسم الله در ميان آنها با يكى بودنشان منافات ندارد. و اين كه اين حكم را به يك ركعت فريضه مقيد كرديم بدين جهت است كه در نمازهاى مستحبى جايز است سوره هاى زيادى خوانده شود و هر گاه چند سوره را با هم جمع كرد لازم است با هر سوره اى بسم الله بخواند.سيوطى در اتقان ، نوع 19 گويد: و در كامل هذلى از بعضى نقل شده كه الضحى و الم نشرح يك سوره مى باشند و امام فخر رازى در تفسيرش اين سخن را از طاوس و ديگرى (عمر بن عبدالعزيز)نقل كرده است .

    بسم الله الرحمن الرحيم جزو همه سور قرآن است

    قطعا بسم الله ...يك جزء و آيه اى از سوره 27 نمل هست بلكه در آن سوره دو آيه آن را تشكيل داده است ، و در هر سوره اى بسم الله يك آيه بشمار مى رود و لذا اگر شخصى در نماز، چه فريضه باشد يا نافله ، آن را نخواند نمازش باطل است . و واجب است در نمازهائى كه لازم است مرد حمد و سوره را بلند بخواند بسم الله نيز بلند خوانده شود و در نمازهائى كه بايد حمد آهسته خوانده شود مستحب است بسم الله بلند خوانده شود، و عقيده اصحاب ما اماميه بر اين است ، ولى ميان فقهاء مسلمين اختلاف است اگر چه بيشتر از آنان با اين نظريه موافقند بلكه آن عقيده بيشتر علماء گذشته است اگر نگوئيم همه .

    اجماع

    نويسنده تفسير المنار گويد: همه مسلمين بر اين عقيده اند كه بسم الله الرحمن الرحيم از قرآن است و يك جزء آيه از سوره نمل مى باشد و نسبت به جايگاه آن در بقيه سوره ها اختلاف دارند، گروهى معتقدند كه يك آيه از هر سوره مى باشد و اين نظريه دانشمندان پيشين از اهل مكه است چه فقهاء و چه قرائشان و ابن كثير و اهل كوفه و از ايشان است عاصم و كسائى از قراء، و بعضى صحابه و تابعين از اهل مدينه و شافعى در الجديد و پيروان او، و ثورى ، واحمد در يكى از دو قولش و اماميه . و از محدثين ايشان از علماء تابعين كه اين قول از آنان روايت گرديده عبارتند از: سعيد بن جبير و عطا و زهرى و ابن المبارك . و قوى ترين دليلشان بر آن اجماع صحابه و اشخاص بعد از آنان است كه همگى در قرآنهائى كه نوشته اند بسم الله را در آغاز همه سوره ها آورده اند جز سوره برائت ، با اين كه دستور داريم كه هر چه از قرآن نيست از مصاحف زدوده شود. و به همين علت آمين را در اخر سوره حمد ننوشته اند. و احاديثى هم وارد شده كه اين عقيده را اثبات مى كند، از آن جمله حديثى است كه مسلم آن را در صحيح خود از حديث انس در آورده است كه گويد: يك وقت پيامبر خدا (ص ) فرمود: هم اكنون سوره اى بر من نازل گرديد و هنگامى كه شروع بخواندن كرد ابتدا فرمود: بسم الله الرحمن الرحيم . ابوداود به اسناد صحيح از ابن عباس روايت كرده : كه پيامبر خدا، جدا شدن سوره اى از سوره ديگر را نمى شناخت و در روايتى پايان يافتن سوره اى را نمى دانست تا اين كه بسم الله الرحمن الرحيم براو نازل مى گشت . و اين حديث را حاكم هم در مستدرك آورده و گفته است صحيح است بر شرط شيخين . دارقطنى از حديث ابوهريره روايت كرده كه گويد: پيامبر خدا (ص ) فرمود: هر گاه خواستيد را بخوانيد بسم الله الرحمن الرحيم را هم بخوانيد، زيرا سوره حمد ام القرآن و سبع المثانى (43) و بسم الله الرحمن الرحيم يكى از آيات آن مى باشد. از علماء مدينه مالك و غير او، و از علماء شام اوزاعى و ديگران ، و از قراء بصره ابوعمر و يعقوب معتقدند به اين كه بسم الله يك آيه جداگانه ايست كه براى بيان سرآغاز سوره ها و جدائى انداختن بين آنها نازل گشته ، و حنفيه هم به همين قول معتقدند. از قراء كوفه حمزه و طبق روايتى كه از احمد نقل شده گفته اند بسم الله آيه اى از سوره فاتحة الكتاب است نه سوره هاى ديگر در اين جا اقوال ديگرى هست كه مخالف با قواعد است و پيروى ندارد.مى گويم : براى آن گروه اندك كه قائلند بر آن كه بسم الله يك آيه است و فقط يك نوبت نازل شده دليل قاطعى وجود ندارد كه در حساب آيد و اگر حجتى هم بياورند بدون شك و ترديد باطل است و لغزاننده .

    تكرار آيات

    چگونه به دليل اين كه تكرار لازم مى آيد بگوئيم بسم الله يكبار بيشتر نازل نشده و حال آن كه بسيارى از آيات بارها در قرآن آمده مانند آيه (فباى الاء ربكما تكذبان ) كه در سوره الرحمن 55 سى و يك مرتبه تكرار شده . و آيه (ويل يومئذ للمكذبين ) در سوره 77 المرسلات ده بار. و آيه (انا كذلك نجزى المحسنين ) در سوره 37 صافات چهار مرتبه . و آيه الم شش ‍ بار در سرآغاز سورههاى بقره 2 آل عمران 3 عنكبوت 29 روم 30 لقمان 31 السجده 32. و آيه الر در ابتداى سوره يونس 10، هود 11، يوسف 12، ابراهيم 14، الحجر 15 پنج مرتبه ، و آيه حم شش مرتبه در اول سوره هاى مومن 40، فصلت 41، زخرف 43، دخان 44، جاثيه 45، احقاف 46، !سوره شورى 42 حم عشق هفت بار مى شود.و آيه طسم در آغاز سوره هاى شعراء 26، قصص 28 دو بار. و فرموده خداوند متعال


    و ما انت بهايد العمى عن ضلالتهم ان تسمع الا من يومن باياتنا فهم مسلمون (44)




    دو بار نازل شده كه در سوره نمل 27 و ديگرى در سوره روم 30 آمده است جز اين كه كلمه هادى در سوره روم بدون ياء نوشته شده بهادالعمى و اين كار چنان كه بزودى تحقيقش خواهد آمد به پيروى از مصاحفى بوده كه در دوران زندگى پيغمبر اكرم (ص ) به رشته تحرير در آمده بود. علاوه بر اينها، عقيده آنان ، با صريح بسيارى از اخبارى كه آشكارا فرموده اند: بسم الله به همان اندازه كه در قرآن هست نازل شده ، سازشى ندارد.با وجودى كه عادت و شيوه و همت پيغمبر خدا (ص ) و مسلمين بر اين بود كه قرآن را از هر آن چه از او نيست برهنه سازند؛ و در نوع 18 كتاب اتقان از ابوسعيد روايت كرده كه گويد: پيامبر خدا (ص ) فرمود: از من جز قرآن چيزى ننويسيد.

    چرا سوره برائت بسم الله ندارد

    نويسنده تفسير المنار در اول سوره توبه گويد نه صحابه و نه افراد بعد از آنان هيچكدام در ابتداى اين سوره بسم الله را ننوشته اند زيرا چنان كه با سوره هاى ديگر نازل گشته بود با سوره برائت نازل نشده بود. و گويد: اين قول مورد اعتماد واقع گرديده و اختيار شده است ، و در علت نبودن بسم الله در اول آن سوره گفته شده : ننوشتن بسم الله در اول آن سوره بخاطر رعايت قول شخصى بوده كه گفته است آن سوره با انفال يكى مى باشد. و حال آن كه مشهور اين است كه نبودن بسم الله در آغاز آن بدين جهت است كه ، چون نزول اين سوره بخاطر شمشير كشيدن بر روى كفار، و به هم زدن قراردادهاى با آنان است . جز اين ها علل ديگرى هم گفته شده ، كه آنها را سبب و علت قرار دادن مشكل است . و چه بسا گفته مى شود: گفته مشهور حكمت است نه علت .(45) يكى از دانشمندان در مورد اين حكمت فرموده است : نبودن بسم الله دراول اين سوره دلالت دارد بر اين كه بسم الله يك آيه از هر سوره مى باشد بخاطر اين كه استثناء به فعل همچون استثناء به گفتار آلت سنجش عموم است . در اتقان ، قشيرى به سند صحيح روايت كرده است نبودن بسم الله در ابتداى سوره برائت بدين علت است كه جبرئيل در آن بسم الله را نازل نكرد. و در شاطبيه گويد:


    و بسمل بين السورتين سنة جال موها ربة و تجملا(46)




    ابن قاصح در شرح آن گويد: شاعر در اين بيت آگاهى داده است كه مردانى كه ميان دو سوره بسم الله را آورده اند به سنت رسول الله عمل كرده اند. نموها يعنى سند آن را گر چه ذكر نكرده اند بالا برده اند و آن را نقل كرده اند و آنان عبارتند از عيسى بن مينا قالون (47) كسائى (48) و عاصم (49) و ابن كثير(50) كه به باء و راء و دال از گفته اش بسند رجال نموها دربة به آنان اشاره شده است . و به كلمه بسنة نموها اراده نموده نوشتن صحابه بسم الله را در مصحف ، و گفته عايشه : بخوانيد آن چه را در مصحف هست . و آثارى را كه مى گويند: پيغمبر اكرم (ص ) پايان پذيرفتن سوره اى را نمى دانست مگر هنگامى كه بسم الله الرحمن الرحيم براو نازل مى شد. كه اين اخبار بر آن دلالت دارد كه بسم الله بارها با هر سوره اى نازل گرديده است . من گويم : از پيشوايان معصوم ما (ع ) هم مانند آن چه از آنها نقل شده روايت گرديده چنان چه در تفسير عياشى از صفوان جمال نقل شده كه گويد: امام صادق (ع ) به من فرمود: خداوند هيچ كتابى را از آسمان نازل نفرموده جز آن كه در سر آغازش بسم الله الرحمن الرحيم بوده ، و با نزول بسم الله الرحمن الرحيم شناخته مى شد كه سوره به آخر رسيده است .(51) همچنين در كافى از يحيى بى ابى عمير هذلى نقل شده كه گويد در نامه اى به امام باقر عليه السلام نوشتم : فدايت گردم چه مى فرمائى در مورد شخصى كه در نمازش فقط به قصد سوره حمد بسم الله الرحمن الرحيم را در ابتدا خوانده و وقتى حمد تمام شده و سوره ديگر را شروع كرده بسم الله را نخوانده است و عياشى گفته اشكالى ندارد. حضرت به خط مبارك خود مرقوم فرمود: براى به خاك ماليدن بينى او ناپسند داشتن او يعنى عياشى آن نماز را دوباره اعاده كند.(52) در خبر صحيح محمد بن مسلم گويد: از امام صادق (ع ) پرسيدم از آيه : (سبعا من المثانى و القرآن العظيم ) آيا مراد سوره فاتحة الكتاب است . فرمود: بلى . عرض كردم : بسم الله الرحمن الرحيم از همان هفت آيه است ؟ فرمود: آرى آن بهترين آنهاست .(53) غير اين ها از روايات ديگر و حديث اخير بسم الله را از آيات ويژه سوره حمد مى داند.


    و مهما تصلها او بدات براءة لتنز يلها بالسيف لست مبسملا(54)




    شارح (شاطبيه ) گفته است : ضمير(ها) در (تصلها) به برائت بر مى گردد كه از نظر ادبى اضمار قبل الذكر مى نامند و معنى شعر اين است در اول سوره برائت بسم الله گفته نمى شود خواه خواننده آن را به سوره قبلش انفال وصل كند يا نكند و فقط ابتدا به خواندن برائت نمايد. آنگاه حكمت در ترك بسم الله در اول آن را چنين بيان نموده : (لتنز يلها بالسيف ) يعنى براى اين كه سوره برائت جهت خشم گرفتن و بيم دادن ، و ترسانيدن است و در آن سوره فرمان به شمشير كشيدن بر روى مشركين داده شده است . ابن عباس گويد: از على كه خدا از او خوشنود گردد پرسيدم چرا در سر آغاز سوره برائت بسم الله الرحمن الرحيم نوشته نشده است . در پاسخم فرمود: چون بسم الله پناه و زنهار است و در برائت زنهارى نيست با فرمان دست بر قبضه شمشير زدن و بر فرق مشركين كوبيدن نازل شده است . مى گويم جاى هيچ سخنى نمى باشد كه در تعليل بترك بسم الله در اول سوره برائت قولى كه مى توان اختيار كرد و با آن اعتماد نمود همان است كه بسم الله با آن سوره نازل نشده بود و شيخ محمد عبده در تفسيرش همان را برگزيده واگر در اقوال ديگرى كه براى علت ترك آن در اول سوره برائت بيان شده دقت شود معلوم خواهد شد كه دليل سالمى در دست ندارند.و آن كه گويد ترك بسم الله در اول سوره برائت براى آن است كه در اين سوره به شمشير كشيدن و گسستن پيمانها فرمان داده و بسم الله آيه رحمت است مى خواهد بگويد حكمتش اين بوده نه آن كه علتش و در اين صورت عقيده و گفته بسيار خوبى است . زيرا در آغاز بسيارى از سوره هائى كه به عذاب نازل شده مانند سوره (هل اتيك حديث الغاشيه ) (88) و سوره معارج (70)كه با سال سائل بعذاب واقع آغاز شده بسم الله الرحمن الرحيم هست . و فرمايش اميرالمومنين على (ع ) كه در مجمع البيان اول سوره برائت نقل شده و گفته ناظم شاطبيه كه حضرت فرمود: بدين جهت بسم الله الرحمن الرحيم بر سر آغاز سوره برائت نازل نشده كه بسم الله براى زنهار و مهر و رحمت است ولى سورة برائت نازل شده تا با شمشير كشيدن و تاختن بر مشركين ايمنى را از آنها بردارد.(55) فشرده سخن اين است كه عمده ترين دليل در اآن شنيدن از معصوم و تعب د(56) است و اخبار وارده در آن مانند همين فرمايش ‍ اميرالمومنين مخالف آن نمى باشند. زيرا آن حضرت مى خواهد روشن كند كه نازل نشدن بسم الله در سوره برائت به آن حكمت است پس مى خواهد بفرمايد كه با آن نازل نگرديده چنان كه قشيرى و ديگران صريحا گفته اند كه جبرئيل آن را در آن سوره فرود نياورده .

    چند ثمره فقهى

    چون دانستى كه بسم الله يك جزء از هر سوره مى باشد، و حجابى است كه ميان دو سوره واقع شده و آنها را از يكديگر جدا ساخته بايد بدانى كه بسيارى از مسائل فقهى بر او مرتب مى شود مانند آن كه :
    1- اگر كسى سوره حمد را شروع نمايد و نيت كند بسم الله آن جزء سوره اخلاص مثلا باشد نمازش باطل است .
    2- همچنين اگر در وقت خواندن قل هو الله قصد كند بسم الله آن از حمد يا سوره ديگر باشد نمازش باطل است .
    3- اگر شخصى جنب است و گفتيم خواندن همه چهار سوره اى كه آيه سجده واجب دارند بر او حرام است نه فقط خواندن آيات سجده بنابراين اگر بسم الله را خواند و نيت كرد كه آن جزئى از يكى از سوره هاى سجده واجب دار است ، كار حرامى انجام داده است .
    4- مردى كه نماز ظهر و عصر را مى خواند اگر ادله استحباب بر جهر آن نمى بود، لازم بود بسم الله ...را آهسته بخواند و بر مردى كه نماز مغرب و عشاء را مى خواند واجب است بسم الله را بلند بخواند. و مانند اين مسائل و كسى كه بخواهد سوره فيل و قريش يا سوره ضحى و انشراح را با هم جمع كند واجب است بسم الله را ميان دو سروه بخواند.

    ترتيب سوره هاى قرآن

    ترديدى در اين نيست كه تركيب سوره (57) از آيات توقيفى است يعنى قرار دادن هر آيه اى را در جاى معين از سوره هائى به يك نوبت نازل نگشته اند به دستور پيغمبر خدا (ص ) است كه جبرئيل به فرمان خداوند به او خبر داده بود و چنانچه ما در جلوتر آن را ثابت كرديم همه مسلمين بر اين عقيده اجماع دارند.اما اين كه گفتيم در سوره هائى كه به يكبارگى نازل نشده چون مطلب در سوره ائى كه به يك نوبت نازل شده واضح تر است ، زيرا آنها؛ مانند سوره حمد و انعام و بسيارى از سور مفصل در حالى كه آياتشان همين ترتيب خاص را داشته اند نازل شده است . مقصود از مفصثل سوره هاى كوتاهى هستند كه بعد از حواميم ؛ شروع مى شوند و تا آخر قرآن ادامه دارند چنان كه در فن چهارم از مقدمات مجمع البيان طبرسى ، و در اتقان سيوطى در خاتمه نوع 19 بيان شده است .(58) سخن تنها در اين است كه آيا ترتيب سوره هاى قرآن در ميان دو جلد بر اين هيئت كه حالا در معرض ديد ما هست و به سوره حمد آغاز گشته و به (قل اعوذ برب الناس ) پيان يافته ، آيا اين ترتيب در دوران پيامبر خدا (ص ) و به دستور او بوده است يا نه . آيا ترتيب سوره ها نيز مانند ترتيب آيات توقيفى بوده است يا نه . حق اين است كه توقيفى بوده و قرآن به نحو كنونى در زمان پيامبر خدا (ص ) و به فرمان او مرتب گشته ست . دليل آن اين است كه قرآن در دوران پيغبر جمع شده و تدوين گرديده بوده ، و گروهى از صحابه آن را جمع آورى كرده بودند و بر پيامبر (ص ) خواندند، و ترتيب سوره ها به همين گونه كه الان در مصحف هست همانند ترتيب آياتى است كه به دستور پيغمبر مرتب گرديده است .و اين قول عقديه محققين از دانشمندن قديم و جديد مسلمين است ، و كسى كه از اين قول روى برگردانده به برخى اخبار خلاف قواعد كه با خبر واحد است ، يا دروغ گويان آن را ساخته اند تمسك كرده ، يا مقصود اصلى خبر را درنيافته است . ما به نقل گفتار آنان و رد و باطل نمودن آن نيازى نداريم چون مطلب آن قدر روشن است كه اين كار جز سخن را بدون فائده به درازا كشيدن ، سود ديگرى ندارد و چيزى بر مطلب نمى افزايد.

    اشخاصى كه در زمان پيغمبر قرآن را جمع آورى كرده بودند

    ابن النديم در الفهرست ص 41 چاپ مصر، در فن سوم از مقاله نخست گويد: در دورن زندگى پيغمبر خدا (ص ) اين افراد قرآن را جمع آورى كرده بودند:
    1- على ابن ابى طالب (ع )
    2- سعد فرزند عبيد بن نعمان بن عمر و بن زيد
    3- ابوالدارداء، عويمر فرزند زيد است .
    4- ابوزيد؛ ثابت بن زيد بن نعان .
    5- ابى ابن كعب بنقيس بن مالك بن امرى القيس .
    6- عبيد بن معاويه .
    7- زيد بن ثابت بن صحاك .
    سيوطى در اتقان باب بيستم و جاهاى ديگر آن نام عده اى را كه در دوران پيامبر خدا (ص ) قرآن را جمع نموده اند، به اسناد و طرق گوناگون از مولفين بزرگ نقل كرده است و گفته است . بخارى از عبدالله بن عمر و بن العاص ‍ روايت كرده كه گفت : شنيدم پيامبر خدا (ص ) فرمود: قرآن را از چهار تن فرا بگيريد: از عبدالله بن مسعود، و سالم ، و معاذ، و ابى بن كعب . نسائى به سند صحيحى از عبدالله بن عمر روايت كرده كه گفت : قرآن را جمع آورى كردم ، و هر شب آن را از اول تا به آخر مى خواندم ، به رسول خدا (ص ) خبر رسيد، به من فرمود: آن را در يك ماه بخوان ...
    ابن ابى داود بسندى حسن از محمد بن كعب قرظى روايت كرده كه گفت پنج تن از انصار در دوران زندگى پيامبر خدا (ص ) قرآن را گردآورى نموده بودند: معاذ بن جبل ، عبادة بن الصامت ، ابى بن كعب ، ابوالدداء، و ابوايوب انصارى . جز اينها اخبار ديگرى در اين مورد كه قرآن در عهد پيغمبر جمع شده وارد گرديده ، و چه زياد است رواياتى كه نمايانگر اين هستند كه گروهى از صحابه قرآن را چندين مرتبه بر آن حضرت خوانده بودند كه از ايشان است على بن ابى طالب (ع ) و عبدالله بن مسعود، و زيد بن ثابت و ابى بن كعب و ديگران . اينان از جمله اشخاصى هستند كه در زمان زندگى پيغمبر قرآن را جمع كردند و بر آن حضرت خواندند و چند بار از اول تا به آخر در خدمت آن بزرگوار قرائت كردند با اين حال چگونه ممكن است قرآن در دوران زندگى آن بزرگوار جمع و مرتب نگرديده باشد. و اين احتمال كه آنان بطور پراكنده قطعه هائى از قرآن را بر آن حضرت خوانده باشند، بى مورد است و اصلى ندارد.اندك دقتى در نظم سوره ها بنمائيد، و شدت اهتمام پيامبر خدا در محافظت قرآن و دور نگهداشتن آن از اجتهاد هر فردى و بكار بردن ذوق و سليقه در آن ، و عنايت آن حضرت به پاسدارى از آن ، و در گفته آن حضرت كه فرمود: من دو چيز گرانبها در ميان شما مى گذارم قرآن كتاب خدا و اهل بيتم ....آن چه مسلمين روايت كرده اند كه جبرئيل در هر سال يكبار قرآن را بر او عرضه مى كرد و در آخرين سال زندگيش دوبار.غير اين دو حديث ، از اخبارى كه در اين معنا وارد شده با كمترين تامل ، خواهد فهميد كه آيات و سوره هاى قرآن همانگونه كه در زمان ما در مصحف هست بدون دگرگونى و زياده و كم جمع گرديده و مرتب شده بوده است .

    بيان

    ابن اثير در نهايه در ماده -ع ر ض گويد: جبرئيل در هر سال يك بار قرآن را بر او عرضه مى كرد و سال دوبار؛ يعنى همه آن چه از قرآن نازل كرده بود را به او مى آموخت و ياد مى داد و اين از معارضه به معنى مقابله است مقايسه و سنجش دو چيز با يكديگر و از همين نسخ است جمله عارضت الكتاب بالكتاب يعنى سنجيدم اين كتاب را به آن كتاب و روبرو كردم .
    در فصل هشتم نوع 18 از اتفاق گويد: ابوبكر بن الانبازى گفته : پروردگار تمام قرآن را يكجا به آسمان دنيا فرو فرستاد و سپس در مدت بيست و چند سال بطور پراكنده آن را وحى كرد، هر سوره بر اثر امر تازه اى پديد مى آمد و هر آيه در پاسخ پرسنده اى نازل مى گشت و جبرئيل پيامبر اكرم را به جايگاه هر آيه و سوره آگاهى مى داد، بنابر اين اسلوب سوره ها مانند اسلوب و سياق آيات و حروف قرآن است كه همه آنها از پيغمبر گرامى (صلى الله عليه وآله ) مى باشند و هر كس سوره اى را پس و پيش كند نظم قرآن را بر هم زده است .
    كرمانى در كتاب البرهان فى علوم القران گويد: ترتيب سوره ها بدينسان نزد خداوند در لوح محفوظ هم به همين ترتيب است ، و بر همين نحو رسول خدا، (صلى الله عليه وآله ) هر سال قسمتى از قرآن را كه در آن سال بر او نازل شده بود با جبرئيل مقابله و رويارو مى نمود و در سالى كه جهان را بدرود حيات گفت دوباره مقابله كرد، آخرين آيه اى كه نازل شده (و اتقوا يوما ترجعون فيه الله )(59) بود كه جبرئيل از جانب خدا به آن بزرگوار دستور داد كه بين دو آيه ربا و دين قرارش دهد.
    طيبى گويد: قرآن نخستين بار يكجا از لوح محفوظ به آسمان دنيا فرود آمد آنگاه چندين بار بطور پراكنده به مقدار مصالح نازل گشت ، و بعد به همان صورت كه در لوح محفوظ نگارش و تنظيم شده بود در مصحفها يادداشت گرديد.
    و بيهقى در المدخل گويد: قرآن در دوره زندگى پيامبر خدا بر همين ترتيب بوده چه آيات و چه سورههايش .
    و ابن الحصار گفته : ترتيب سوره ها و جا دادن آيه ها در جايگاههاى موجود، قطعا از وحى سرچشمه گرفته است .
    آنگاه سيوطى پس از نقل اقوال ديگرى از بزرگان در اين مورد كه ترتيب سوره ها مانند ترتيب آيات توقيفى است گفته است .
    مى گويم : و از امورى كه بر توقيفى بودن ترتيب سوره ها دلالت دارد اينكه حاميم ها بلكه بين سوره هاى آنها جدائى افكنده شده و همچنين بين طسم شعرا و طسم قصص با طس فاصله شده ، با اينكه اين سوره كوتاهتر از آن دو مى باشد، پس اگر در جاى خود قرار دادن سوره ها از روى اجتهاد بود مسبحات را پشت سر هم قرار مى دادند و طس را بعد از سوره قصص ، مى آوردند.
    سيوطى در نوع 62 از اتقان نيز درباره مناسبت آيات و سوره ها و اينكه ترتيب هر يك از آيه ها، و سوره ها، به دستور خداى تعالى بوده چند قول ديگر آورده است .
    مى گويم : مطلب از طلوع صبح آشكارتر، و از خورشيد فروزان در نيمروز نمايان تر است در اينكه آميخته كردن سوره هاى اين كتاب ارزنده الهى و ترتيب آن بر اين طرز شگفت انگيز نمى باشند جز به فرمان خداى تعالى ، و كسى كه در قرآن غير آنچه را ما ثابت كرديم بگويد بر خدا دروغ بسته و سخن ناصواب گفته و بر كتاب او و پيامبرش دروغى ساخته است . و گروه كوچكى قائل شده اند كه ترتيب سوره ها در دوران زندگى پيامبر خدا نبوده و در عهد ابوبكر مرتب شده است .
    مى گويم : بعد از چشم پوشى از دليلى كه به آن تمسك نموده اند و بر طبق آن استدلال كرده اند و به ظاهر آن گول خورده اند.

    على عليه السلام نخستين جمع آورى كننده قرآن است

    اگر پذيرفتيم كه سوره هاى قرآن بعد از پيامبر خدا تنظيم شده ، قطعا نخستين كسى كه بعد از رسول خدا قرآن را جمع آورى كرده شخص اميرالمؤ منين (عليه السلام ) بود و آن حضرت كه دورد خدا بر او باد كه كاملا آگاهى داشته كه آيات درباره چه چيز و كجا و چه وقت و براى چه كسى نازل شده ، و بزرگان صحابه قرآن را از او مى آموختند، و قرآن را از او ياد مى گرفته اند، و شكى نيست كه شناخت آن حضرت به قرآن بيشتر از ديگران بوده ، و همه مسلمانان اتفاق دارند بر اينكه او در عهد پيامبر خدا حافظ قرآن بوده و چندين بار آن را بر پيغمبر خوانده است .
    بنابراين ترديدى نيست كه جمع و ترتيب آن حضرت حجت است زيرا آن جناب معصوم است چنانكه ما در شرح خطبه 237 نهج البلاغه بيان داشته ايم و هر چه را معصوم بياورد از وهن و فساد محفوظ است و بر همه افراد بشر حجت است ، و اين ترتيب كه هم اكنون در مصحفها و قرائت قرآن ديده مى شود همان است كه على (عليه السلام ) ترتيب داده و قرائت كرده است .
    ابن ابى الحديد معتزلى در ديباچه شرحش بر نهبج البلاغه درباره فضائل على (عليه السلام ) گفته است : اما قرائت قرآن و اشتغال به آن و اهتمام على (عليه السلام ) در اين باب مورد توجه همگان قرار گرفته است چنانكه همه بر اين عقيده اند كه آن حضرت قرآن را بر پيامبر خدا حفظ مى كرد و جز او ديگرى آن را حفظ نمى كرد پس او نخستين كسى است كه قرآن را جمع كرده و همه محدثين نقل كرده اند كه او چندى از بيعت ابوبكر سر باز زد شيعيان مى گويند تاءخيرش بدان جهت بود كه به بعيت به ابوبكر مايل نبود، ولى اهل حديث اين را نمى گويند بلكه مى گويند مشغول به جمع آورى قرآن شده بود، پس اين دلالت دارد بر اينكه او نخستين فردى است كه قرآن را جمع كرده و چون اگر در زندگانى پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله ) جمع شده بود ديگرى نيازى نبود كه بعد از وفات پيغمبر، او به جمع آورى شده بود ديگر نيازى نبود كه بعد از وفات پيغمبر، او به جمع آورى آن مشغول گردد. هر گاه به كتبى كه در مورد قرآن نوشته شده مراجعه كنى خواهى يافت كه پيشوايان قراء همگى قرائتشان به او بر مى گردد، مانند ابوعمروبن علاء، و عاصم بن ابى النجود و غير آنان چون قرائت آن دو باز مى گردد به ابى عبدالرحمان بى سلمى قارى ، و ابوعبد الرحمان كه شاگرد او بود، و قرآن را از او فرا گرفته . پس اين فن از فنونى است كه سرانجامش به آن حضرت باز مى گردد مانند بسيارى از فضائل و فنون كه جلوتر گفتيم . پايان گفته شارح نهج البلاغه .

    تنظيم سوره ها به اجتهاد صحابه نبوده

    مى گويم اخبارى وارد شده است . چنان كه سيوطى در اتقان و ديگران در جوامع خود آنها را آورده اند كه اميرالمومنين (ع ) و غير او قرآن را جمع كردند و بر طبق آن اخبار قومى قائل شده اند كه سوره ها در ميان دو جلد بعد از پيامبر خدا به اجتهاد صحابه تنظيم شده ، چون به ظاهر آن اخبار چسبيده اند و حال آن كه غفلت كرده اند از اين كه ظاهر آن اخبار چسبيده اند
    و حال آن كه غفلت كرده اند از اين كه ظاهر آن اخبار منافاتى ندارد با آن كه ترتيب سوره ها و قرار دادن هر يك از آنها را در جايگاه ويژه اى چنان كه حالا در مصحف هست به فرمان پيغمبر بوده چنان كه حق هم همين است . پس ‍ مبادا از گفته فاضل مذكور و غير او، تو نيز گمان برى كه قرآن بعد از پيامبر جمع شده و ترتيب سوره ها نيز بعد از آن حضرت انجام گرفته ، ما به خواست خدا بزودى بيشتر از اين مطلب را توضيح خواهيم داد.ابن النديم در الفهرست 41 چاپ مصر از فن سوم از مقاله اولى گفته : ابن المنادى گويد: حسن العباسى به من حديث كرد، گفت خبر داده شدم از عبدالرحمان بن ابى حماد، از حكحم بن ظهير سدوسى ، از عبدخير، از على (ع ) كه هنگام در گذشت پيغمبر آن حضرت مشاهده كرد مردم سست و مضطرب شده اند و فال بد مى زدند پس سوگند خورد كه تا قرآن را جمع كرد، و آن نخستين مصحفى است كه در آن قرآن از صفحه دل على (ع ) به صفحات كاغذ منتقل شده و در آن جمع گرديده است . آن گاه گويد: آن مصحف نزد خاندان جعفر بود، و من در زمان خودمان آن را نزد ابى يعلى حمزة الحسنى كه خدا او را مشمول رحمت خود سازد ديدم ، مصحفى بود كه چند برگ از آن افتاده بود به خط على بن ابى طالب و بنو حسن فرزندان امام حسن آن را با گذشت زمان از هم به ارث مى برند و دست بدست نگهدارى مى كنند.سيوطى در نوع 18، از اتقان بسندى حسن از عبدخى (60) روايت كرده است كه على (ع ) فرمود: چون پيامبر خدا (ص ) چشم از جهان فانى فرو بست عهد كردم كه ردايم را جز براى نماز جمعه بدوش نگيرم تا اين كه قرآن را جمع كنم ، و با چنين تصميمى آن را گرد آورى كردم . باز به طريق ديگرى روايت كرده كه محمد بن سيرين از عكرمه نقل كرده است كه چون مراسم بيعت با ابوبكر پايان يافت على بابن ابى طالب خانه نشين شد، به ابوبكر گفته شد كه او بيعت با تو را دوست نداشت ، ابوبكر او را احضار كرد تا اين كه گويد ابوبكر به آن حضرت گفت : چه باعث شده كه از امن كناره گرفته اى ؟ فرمود: ديدم ممكن است چيزهائى در كتاب خدا افزوده شود با خود گفتم كه ردايم را نپوشم جز براى نماز تا اين كه قرآن را جمع كنم . ابوبكر به او گفت : خوب نظرى دارى . محمد گويد: به عكرمه گفتم : همچنان كه در آغاز نازل شده بود آن را گرد آورد. پاسخ داد: اگر بشر و پرى دست بدست هم مى دادند تا آن را آن گونه كه نازل شده جمع آورى كنند نمى توانستند.ابن حجر در كتاب الصواعق المحرقه (61) به اسناد خودش از سعيد بن مسيب نقل كرده كه گويد: هيچيك از صحابه نمى گفتند هر چه مى خواهيد از من بپرسيد جز على (ع ) و گويد: على (ع ) يكى از كسانى است كه قرآن را جمع كرد و بر پيامبر خدا (ص ) عرضه داشت . همچنين گويد: ابن سعد از على (ع ) نقل كرده است كه فرمود: به خدا سوگند هيچ آيه اى نازل نشده مگر آن كه مى دانستم در چه موردى نازل شده ، و بر زيان چه كسى ، چون پروردگارم ، دلى تيزانديش و زبانى گويا به من عطا فرموده است . و گويد: ابن سعد نقل كرده است كه على (ع ) فرمود: بپرسيد از من از كتاب خدا زيرا محققا آيه اى از آن نيست مگر آن كه من آگاهى دارم كه در شب نازل شده يا در روز، در هامون نازل شده يا در كوهسار. گويد: طبراين در كتاب الاوسط از ام سلمه نقل كرده است كه گفت شنيدم پيامبر خدا (ص ) مى فرمود:

    على عليه السلام قرآن را به ترتيب نزول جمع آورى كرده

    على با قرآن ، و قرآن با على است ، از هم جدا نمى شوند تا بر لب حوض بر من وارد شوند.و در اتقان (62) آورده است كه ابن حجر گويد: از على (ع ) روايتى رسيده كه او پس از درگذشت پيامبر خدا (ص ) قرآن را به ترتيب نزول جمع آورى كرده است .(63) مى گويم : اين ابن حجر، احم بن على حجر عسقلانى ملقب به شيخ الاسلام صاحب كتاب الاصابة فى معرفة الصحابة و كتاب تقريب التهذيب ، و كتابهاى ديگر است كه وفاتش در سال 852 هجرى بوده ، و نويسنده الصواعق المحرقة (64) كه همنام اوست ، احمد بن محمد بن على هيثمى است كه سال 973 هجرى چشم از جهان فرو بسته است و جلال اليدن سيوطى سال 910 از جهان درگذشته است . از عبارت ابن حجر استفاده مى شود كه قرآنى را كه على (ع ) گرد آورده است غير قرآنى است كه سوره هايش بر طبق آن چه اكنون در مصحف است مرتب شده بوده ، پس على (ع ) خواسته است در اسن جمع آورى ترتيب نزول سوره ها و آيات را روشن كند همچنان كه دانشمندى دست به قلم مى برد و قرآن را تفسير مى كند و تعداد قرائتها را بيان مى كند. دانشمند ديگرى قلم بدست مى گيرد و فقط علل وجوه قرائتها را مى نگارد، و ديگرى در نوشته خود به لغات قرآن مى پردازد، و ديگرى الفاظ نادر و دور از ذهن قرآن را و ديگرى اخبار وارده مناسب با هر آيه اى را در تفسير خود مى آورد و غير آنها كه هر كدام يكى از اغراض گوناگون قرآن را دنبال مى كنند، زيرا هر كسى را بهر كارى ساختند مويد اين عقيده ما است حديثى كه ثقة الاسلام كلينى آن را در باب اختلاف الحديث از اصول كافى به سند خودش از سليم بن قيس هلالى در حديثى طولانى از امير المومنين (ع ) نقل كرده كه آن حضرت در پاسخ او مفصلا مطالبى بيان نموده تا اين كه فرمود: و بر پيغمبر خدا (ع ) هيچ آيه قرآنى نازل نمى شد جز آن كه برايم مى خواند و بر من ديكته مى نمود، و من به خط خود مى نوشتم و تاويل و تفسير ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه و خاص و عام آن را به من مى آموخت و از خدا خواست كه به من نيروى بخاطر سپردن آن را عطا كند، از آن زمان كه آن دعا را درباره من كرد هر آيه اى از كتاب خدا را كه به من آموخت ، و هر علمى را كه به من ديكته نمود و من نوشتم فراموش ‍ نكردم ، و آن چه را خدا به او آموخت از حلال و حرام و امر و نهى كه بوده با خواهد بود، و هيچ كتابى كه بر پيغمبرى قبل از او نازل شده بود درباره طاعت و معصيت نماند الا آن كه به من ياد داد. و من حفظش كردم و يك حرف آن از خاطرم محو نشد، آن گاه دست خود را بر سينه من نهاد و از پرودگار خواست كه قلبم را از علم و فهم و حكمت و نور پر كند. من گفتم : اى رسول خدا پدر و مادرم فدايت ، از آن هنگام كه آن درخواست را از خدا درباره من نمودى چيزى را از ياد نبردم ، و آن چه را هم ننوشتم از دستم نرفته است ، آيا پس از اين ترس فراموشى برايم دارى . فرمود: نه ، من از فراموشى و نادانى نسبت به تو بيمناك نيستم (65)
    فرمايش اميرالممومنين (ع ) چنان كه در بحار الانوار(66) آمده : و هر آينه كتابى براى شما آورده ام كه كامل است و مشتمل بر تاويل و تنزيل و محكم و متشابه و ناسخ و منسوخ است . بنابراين هيچ كس به طور قطعى نمى تواند بگويد كه حضرت على سوره ها را جمع مرتب نموده و سوره ها در زندگانى پيغمبر مرتب نبوده ، و اخبار ديگرى هم كه دلالت دارند بر اين كه ابوبكر و ديگران قرآن را جمع كردند نيز از همين قبيل است و بر اين دلالت ندارد. ترتيب سوره هاى قرآن به فرمان پيغمبر نبوده . پس هر كه آنها را براى آن غرض دست آويز خود قرار دهد قطعا به اشتباه افتاده است .

    هم اكنون قرآن بر طبق قرائت على عليه السلام قرائت مى شود

    طبرسى در مجمع البيان در تفسير فرموده خداوند:




    و اظهره الله عليه عرف بعضه و افرض عن بعض (67)‍




    گويد: كسائى تنها عرف بدون تشديد خوانده و ديگران عرف به تشديد خوانده اند، و ابوبكر به عايش هم قول به تخفيف را برگزيده است . گفته است : آن از ده حرف و قرائتى است كه من آن را وارد در قرائت عاصم از قرائت على بن ابيطالب (ع ) نمودم تا اين كه قرائت على را خالص گردانم و آن قرائت حسن و ابى عبدالرحمن سلمى است . ابو عبد الرحمن و وقت شخصى را مى ديد كه عرف را به تشديد مى خواند او را با سنگريزه مى زد. مى گويم : ابوبكر بن عياش (68) و حفص بن سليمان بزاز هر دو از عاصم بن ابى النجود بهدله روايت مى كنند، و عاصم يكى از هفت تن قاريانى است كه قرائتشان به حد تاتر رسيده ولكن صداهاى اعراب قرآن كه هم اكنون رائج است ، تنها بر طبق قرائت حفص از عاصم اعراب گذارى شده و از آن چه طبرسى از ابن عايش نقل كرده بر مى آيد كه قرائت عاصم همان قرائت امير المومنين على بن ابى طالب است مگر در ده كلمه كه ابوبكر بن عياش در قرائت عاصم وارد كرده تا قرائت على (ع ) خالص گردد، بنابراين قرائتى كه حالا متداول است همان قرائت على (ع ) مى باشد. و همچنين طبرسى در فن دوم از مقدمه تفسيرش در ذكر نامهاى قراء گويد: پس اما عاصم بر ابى عبدالرحمن سلمى قرائت كرده است و او بر على بن ابى طالب (ع )(69)

    مزيت قرائت عاصم

    اين كه در مصحف گرانمايه تنها قرائت عاصم بكار گرفته شده ، براى سادگى و مزيت و شايستگى آن است و چون از قرائتهاى ديگر بهتر ضبط كرده ، و راز اضبط بودنش در اين است كه از قرائت اميرالمومنين (ع ) گرفته شده . گر چه جايز است قرآن به قرائت متواتر هر يك از قراء سبعه خوانده شود. علامه حلى قدس سره در كتاب منتهى مطلبى فرموده كه متنش اينست دقيق ترين اين قرائتهاى هفتگانه نزد آن كه داراى بينش هستند همان قرائت عاصم است كه بر روايت ابى بكر بن عياش ذكر شده است . در كتاب تذكره فرموده است : قطعا اين مصحفى كه اكنون در دست ما هست از روى مصحف على (ع ) استنساخ شده . محقق طوسى قدس سره در تجريد گويد: على (ع ) از همه مردم برتر بود به جهت كثرت جهاد او و... و چون آن جناب از همه صحابه كتاب خداى والاى توانا بهتر حفظ كرد. فاضل قوشجى در شرحش بر آن گويد پس بيشتر ائمه قراء فراگرفته اند، زيرا آنان شاگردان ابوعبدالرحمن سلمى بودند كه شاگرد على (ع ) بوده است . مختصر آن كه ما قائليم كه اولا قطعا ترتيب سوره ها مانند آيات توقيفى و مستند به دستور پيغمبر است . و همه محققين از علماء شيعه و سنى بر اين عقيده اند و شواهد و براهين بر اثبات ا: فراوان است و معتقديم كه قرآن بعد از وفات پيغمبر جمع نشده تا سوره هايش بر طبق نظر و اجتهاد صحابه مرتب گرديده باشد، بخاطر آن كه فهميدى ، اخبارى كه به آنها تمسك نموده اند بر مدعايشان دلالت ندارد. از آن هم كه چشم پوشى كنيم گوئيم كه شيعه و سنى اتفاق دارند در اين كه اميرالمومنين (ع ) در دوران زندگى پيامبر خدا (ص ) قرآن را حفظ نموده بوده و چندين بار بر آن حضرت قرائت كرده و در مورد قرآن از همه صحابه شناخت بيشترى داشته است . على (ع ) در خطبه 208 از نهج البلاغه و همچنين وافى (ص ) 62 ج 1 به نقل از كافى در پاسخ شخصى كه از احاديث مجهول و خبرهاى گوناگونى كه در دسترس مردم آن زمان قرار داشت پرسيد، فرمود: آن چه در دست مردم است حق است و باطل تا آن كه فرمود: همه اصحاب پيامبر خدا نميتوانستند چيزى از او بپرسند يا از او بخواهند كه چيزى را به آنها بفهماند تا جائى كه دوست داشتند باديه نشينى يا غريبى از راه برسد و از آن حضرت بپرسد تا آنها هم بشنوند و از آن مطالب چيزى بر من نگذشت مگر اين كه از آن حضرت مى پرسيدم و آن را در حافظه ام جاى مى دادم .(70) گروهى از دانشمندان بزرگ گفته اند: قرائتى كه الان معمول مى باشد قرائت على (ع ) است و او نخستين فردى بوده كه بعد از پيغمبر قرآن را جمع آورى كرده و او در همه علوم مورد اعتماد صحابه بوده و در قرآن و احكام به او مراجعه مى كردند، بويژه نزد اصحاب ما اماميه كه به عصمت او قائلند و به اتفاق همه مسلمين ، پيغمبر (ص ) در حق او فرموده :
    در داورى و حكومت على از همه شما برتر است . فرموده است : على با قرآن ، و قرآن با على است . فرموده است : على با حق است ، و حق با على است به هر طرف كه بگردد. و...بنابراين ترتيب سوره هاى قرآن بر شيوه اى كه خدا و رسولش اراده كرده اند واقع شده . سپس مى گوئيم : فرض كنيم بر اين كه ترتيب سوره هائى كه ميان دو جلد قرار گرفته بعد از زندگى پيغمبر بوده و فقط در عهد ابوبكر و به دستور او بوده چنان كه از ظاهر پاره اى از اقوال بدست مى آيد. سخنى نيست در اين كه اميرالمومنين على (ع ) آن را پذيرفته و آن را پسنديده است ، و گرنه در دوران خلافت خودش آن را تبديل مى كرد اگر گفته شود كه اين كار در عهد ابى بكر برايش امكان نداشت و چون آن بزرگوار معصوم است و پذيرش و امضايش براى ما حجت است .
    علاوه بر اين كه تركيب سوره ها از آيات اجماعى است و چنان كه فهميدى خلافى در آن نيست ، پس اگر بالفرض ترتيب سوره ها بدستور معوصم هم نباشد بنابر آن چه گفتيم تمام آيات و سوره هائى كه بر پيغمبر نازل شده همان است كه الان ما بين دو جلد قرار دارد و به هر صورت و حالت چيزى در آن زايد نگرديده و چيزى هم از او كم نشده پس با اين استدلال روشن شد كه قول فقيه بحرانى در كتاب و ديگران كه مانند او گفته اند؛ گرد آورى قرآن در مصحفى كه الان موجود است از جمع معصوم نيست ، بى مدرك و بى نهايت دور از ثواب است .

    دليل روشن بر اين كه عثمان از قرآن چيزى كم و زياد نكرده ، بلكه مردم را بر يكقرائت جمع كرده

    بايد توجه داشته باشى كه صحابه و مسلمانان ديگر در حفظ و نگهبانى قرآن بى نهايت سخت كوش بودند و انگيزه ها بر نقل و حمايت قرآن فراوان بود كه هزاران انسان به او روى آوردند و دانستى كه گروهى از ياران پيامبر (ص ) تمامى قرآن را از بر كرده و بر لوح دل نگاشته بودند و اما آنان كه پاره اى از قرآن را حفظ كره بودند عددشان را نمى توان به حساب و شمارش در آورد، بنابراين هر شخصى كه در شيوه برخورد صحابه با قرآن و سخت كوشى آنان در نگهدارى و گرفتن علوم و احكامشان را از آن اندك دقتى بنمايد، خواهد دانست كه احتمال نفوذ زياده و كمى در آن جدا پوچ است .
    هيچكس ادعا نكرده كه عثمان چيزى در قرآن افزوده يا چيزى از آن كم نموده باشد. براى اين كه عقل مى گويد چنين چيزى امكان پذير نيست كه با آن همه كوششى كه از طرف مسلمين جهت حفظ قرآن بعمل مى آمده و با آن كه مردم در همه روى زمين قرآن و شماره سوره ها و آياتش را مى دانستند ديگر كجا براى عثمان چنان فرصتى بود كه دست به كم و زياد كردن آن بزند بلكه او مردم را به يك قرائت جمع كرد و بقيه قرائتها را بدور افكند، بدين گمان كه با آن كار قرآن از زياده و كم شدن محفوظ خواهد ماند و مى پنداشت كه زيادى قرائتها سبب مى شود تا آن چه از قرآن نمى باشد در آن وارد گردد.عثمان خواست و او (و الذين يكنزون الذهب ...) از آيه 35 توبه را بردارد، ابى بن كعب گفت يا بايد و او را بجايش بنهيد و يا بايد شمشيرم را بر شانه ام بنهم . به تفسير در منثور سيوطى رجوع شود (فافهم ).اينك اقوال و آراء گروه بيشمارى از مشايخ را در آن باره پيش رويت قرار مى دهيم تا خود چه بينديشى . ابن التين و غير او گفته اند(71) چون ناسازگارى در وجوه قرائتها زايد شد تا به اندازه اى كه با وجود لهجه هاى فراوان قرآن را هر دسته اى با لهجه خود مى خواندند و اين كار آنان را به جائى كشانده بود كه به يكديگر نسبت خطا مى دادند، عثمان از خطرناك شدن كار ترسيد، لذا همه آن مصحفها را در يك مصحف استنساخ كرد، سوره ها را به هان ترتيب كه بود قرار داد، و از بقيه لهجه ها به لهجه قريش بسنده نمود و استدلال مى كرد كه : قرآن به لغت ايشان فرو فرستاده شده هر چند- اجازه داده شده بود كه توسعه يابد و به لغت ديگران نيز خوانده شود. تا در آغاز كار دردسرى ايجاد نشود، عثمان ديد نياز به اين كار پايان پذيرفته پس به يك لغت اكتفا كرد.
    قاضى ابوبكر در كتاب الانتصار گفته : مقصود عثمان جمع كردن مسلمين بر قرائتهاى ثابت و معروفى كه از پيغمبر رسيده لغو قرائتهاى ديگر بود. او مردم را وادار كرد كه مصحفى برگيرند كه تقديم و تاخيرى در آن نباشد، و تاويل آيات را در كنار آنها ننوشته باشند، و آن چه تلاوتش نسخ شده بود با آن چه تلاوتش بجا مانده درج نگردد، تا مبادا در نسلهاى بعدى فساد و شبهه پديد آيد. حارث محاسبى گفته : در ميان مردم شهرت يافته است كه عثمان جمع كننده قرآن بوده ولى اين طور نيست ، بلكه عثمان مردم را بر يك وجه خواندن قرآن واداشت بر مبناى قرائتى كه او و هر يك مهاجرين و انصار كه وى آن را ديده بود برگزيده بودند زيرا وقتى كه اختلاف مردم عراق و شام در حروف قرائتها پيش آمد از آشوب و بلواترسيد، اما قبل از آن مصحفها به وجوهى از قرائتهاى بى قيدى بودند كه بر اساس حروف هفتگانه اى كه قرآن بر آنها نازل شده نوشته شده بودند.در اتقان از محاسبى مذكور نقل كرد، كه على (ع ) فرموده : اگر حكومت بدست من بيفتد هر آينه با مصحفها همان كار را مى كردم كه عثمان كرد. گويد: و ابن ابى داود به سندى صحيح از سويد بن غفله روايت كرده كه گفت : على (ع ) فرمود: جز نيكى چيزى درباره عثمان نگوئيد به خدا سوگند آن چه در مصاحف انجام داد جز با مشورت ما نبود و در حضور ما انجام گرفت ، به ما گفت : درباره اين قرائتها چه مى گوئيد؟ به من گزارش رسيده كه برخى به يكديگر مى گويند قرائت من بهتر از قرائت تو است و اين كار بقدرى بالا گرفته كه نزديك است به كيفر بيانجامد. گفتم : نظر خودت چيست . پاسخ داد: راى من آن است كه مردم بر يك مصحف جمع شوند، و ديگر تفرقه و دسته بندى در كار نباشد. گفتم : خوب نظرى دارى . گويد : و قاضى ابوبكر در كتاب الانتصار گفته : به عقيده ما همه قرآنى كه پروردگار آن را نازل فرموده ، و نوشتن آن را دستور داد، و آن را نسخ نكرد و پس از نزول تلاوتش را بر نداشت همين است كه مصحف عثمان فرا گيرنده آن است و از آن چيزى كم نشده و به آن افزدوه نگرديده و نظم و ترتيبش بر آن چه خداوند مظم فرموده و پيامبر خدا ترتيب داده برقرار مانده ، آن چه مقدم بوده موخر نشده ، و آن چه در آخر بوده به پيش نيفتاده ، و ترتيب آيات هر سوره و جاها و شناخت مواضع آنها را مسلمين از پيامبر گرامى (ص ) ضبط كرده اند، همچنانكه خود قرائتها و تلاوتش را ضبط كرده اند، و امكان دارد خود پيغمبر سوره هايش را در جاى خود قرار داده باشد واحتمال دارد آن را به امت واگذارده باشد كه پس از خودش اين كار را بنمايد و خود آن بزرگوار چنين كارى را ننموده باشد سپس گفته احتمال دوم به واقع نزديكتر است . من مى گويم بلكه قول اول متعين و حتمى است و ترديدى نداريم در اين كه شخصيت والاى پيغمبر (ص ) خود عهده دار ترتيب سوره ها نيز بوده است چنانكه گذشت . در اتقان نيز گويد: لغوى در كتاب شرح السنة گفته است : صحبابه قرآن را كه پروردگار بر پيغمبرش فرو فرستاده بود ميان دو جلد جمع كردند بدون اين كه چيزى از آن را زياد و كم نمايند، از ترس آن كه مبادا با از بين رفتن آن كه به سينه سپرده بودند چيزى از آن كم شود، پس آن را به همان نحو كه از پيغمبر (ص ) شنيده بودند نوشتند بدون آن كه چيزى از آن را پس و پيش كنند.يا از براى آن ترتيب جديدى اتخاذ نمايند كه از پيامبر گرامى نگرفته باشند، و رسول خدا (ص ) آن چه از قرآن بر او نازل مى شد به ترتيبى كه هم اكنون در مصحفها هست به اصحاب خود مى فهماند و به آنها ياد مى داد، با املاء و دستور جبرئيل كه به هنگام فرود آوردن هر آيه به آن حضرت مى گفت : اين آيه بعد از فلان آيه در فلان سوره نوشته شود. پس ثابت شد كه تلاش صحبه بر اين مدار بود كه قرآن را يك جا جمع كنند نه اين كه آن را مرتب كنند.چون كه قرآن در لوح محفوظ به همين گونه نوشته شده است . قادر متعال آن را يك جا به آسمان دنيا نازل فرمود، آن گاه آن را بطور پراكنده در مواقع نياز فرو فرستاد، و ترتيب نزول غير از ترتيب خواندن آن است . گويد: و ابن داود از طريق محمد بن سيرين از كثير بن افلح روايت نموده كه گفت : وقتى عثمان مى خواست مصحفها را بنويسد دوازده تن از قريش و انصار را جمع كرد، پس آنها فرستادند و جعبه جزوه هاى قرآن را كه در خانه عمر بود آوردند، و عثمان بر كارشان نظارت مى كرد و چون درباره چيزى با هم اختلاف مى كردند جايش را خالى مى گذاشتند و نوشتن آن را به تاخير مى انداختند. گويد: و از ابن وهب نقل شده است ؟ گفت : از مالك شنيدم كه مى گفت فقط بنا بر آن چه از پيامبر مى شنيدند قرآن تاليف شده . در مناهل العرفان گويد: بخرى از ابن زبير روايت نموده كه گفت : به عثمان بن عفان گفتم : آيه (الذين يتوفون منكم و يذرون ازواجا)(72) را آيه ديگرى كه ؛ رهمان سوره است نسخش كرده پس چرا بنويسى ، آن را واگذارم و معنايش اين است كه چرا آن را بنويسى ، يا گفته باشد چرا آن را بنويسى و به حكم آن عمل نكنى ، چون كه حكم آن با آيه قبل از او برداشته شده ! گفت : اى فرزند برادرم چيزى را از جاى خودش تغيير نميدهم .(73) و گفتار ديگرى هم در اين زمينه هست و اين كه اين مقدار راما نقل كرديم بخاطر تاييد بود چون مطلب در آن روشن اتر از آن است و در آن نيازى به نقل همه اقوال نيست . عثمان را در كارش به دو جهت سرزنش مى كنند:
    1- سوزاندن او مصحفها را سبك شمردن دين بود.
    2- اين كار راه محافظت قرآن بود و اگر اين كار برج و باروكشيدن به دور قرآن براى رخنه نكردن دشمن در آن بود. پيامبر خدا قرائتهاى گوناگون را جايز نمى فرمود. و بطور كامل در اين مورد سخن گفته شد.و با آن كه عثمان با اين كار مى خواست همه مردم را بر يك قرائت جمع كند، معذلك آنقدر قرائتها زياد شد كه متواتر آن به هفت تا رسيد.

    شيوه نگارش قرآن

    از شدت توجه و دقت مسلمين و كوشش آنان در صحت و درستى قرآن مبين ، نوشتن قرآن ، و نحوه نگارش آن به حروف 28 گانه الفبايى است كه نويسندگان وحى براى نخستين بار در عهد پيغمبر (ص ) نوشته بودند، اگر چه در برخى مواضع ، آن شيوه مخالف آئين نگارش است ، ولى به هيچكس ‍ اجازه داده نمى شود كه قرآن را بنويسد مگر بر طبق همان شوره اى كه از گذشته به تواتر ضبط گرديده و اين سخت گيرى دو جهت دارد.
    1- تا قرآن همان گونه كه بوده دست نخورده باقى بماند.
    2- پيشگيرى و مواظبت از آن كه مبادا خطر تحريف در آن رخنه كند و لو از جهت شيوه نگارش .
    بلكه مى گوئيم : دگرگون ساختن شيوه نگارش قرآن حرمتش آشكار است ، زيرا نگارش قرآن از شعائر دين است ، و حفظ شعائر واجب است تا اين كه تا روز بازپسين از شبهه ها، و تحريف دشمنان محفوظ بماند، و حجت باشد بر تمامى افراد بشر، كه تا انقراض عالم با كمال اطمينان به آن احتجاج كنند. همچنان كه حفظ شعائر ديگر واجب است مانند آن كه در سرزمين مكه بايد حدود مرزهاى منى و مشعر و خانه كعبه ، و آرامگاه پيغمبر و غير آنها حفظ گردد.جهت تاييد اين مطلب چند موضع از قرآن را به عنوان شاهد مثال مى آوريم تا كاملا برايت روشن گردد كه قرآن از همه وجوه تغيير و تبديل و تحريف و تصحيف و زياده و كمى مصون گرديده و دست نخورده باقى مانده است .

    نمونه هايى از شيوه نگارش اوليه قرآن

    مثال : كلمه مرضات در همه مصاحف به تاء كشيده نوشته شده :
    1-

    و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله(74)




    2- و در آيه ديگر: مثل


    الذين ينفقون اموالهم ابتغاء مرضات الله .(75)




    3-

    و من يفعل ذلك ابتغاء مرضات الله فسوف نوتيه اجراعظيما (76)




    4-

    يا ايها النبى لم تحرم ما احل الله لك تبتغى مرضات ازواجك (77)




    كلمه نعمت نيز در مصاحف به تاء كشيده نوشته شده :
    --------------------------------------------------------------------------------



    يا ايها الذين امنوا اذكروا نعمت الله عليكم (78)




    و همچنين در 33 جاى ديگر و ما در مقام حصر آن نيستيم . كلمه رحمت در همه مصاحف به تاء كشيده نوشته شده : (اذ قالت امرات عمران )(79) و 10 مورد ديگر. كلمه بينت در 19جا به تاء كشيده نوشه شده : (فهم على بينت منه )(80) كلمه يدع در آيه (ويدع الانسان بالشر دعاءه بالخير)(81) با اين كه عامل جزمى ندارد بدون نوشته شده . كلمه يوت در آيه (وسوف يوتع الله المومنين اجرات عظيما.)(82) بدون ياء نوشته شده با اين كه عامل جزم دهنده اى ندارد. كلمه (يعفوا) در آيه


    بااهل الكتاب فقد جائكم رسولنا يبين لكم كثيرا مما كنتم تخفون من الكتاب ويعفوا عن كثير (83)




    به الف نوشته شده با آن كه صيغه مفرد است و معمولا الف بعد از جمع آورده مى شود.و در تمامى مصحفها هر جا بسم الله الرحمن الرحيم نوشته شده الف اسم انداخته شده . و حال آن كه در فرموده خداوند: (اقراباسم ربك الذى خلق )(84) الف اسم نوشته شده . و در فرموده خداى تعالى : و ما


    انت بهادى العمى عن ضلالتهم ان تسمع الا من يومن باياتنا فهم مسلمون (85)




    كلمه بهادى با ياء نوشته شده با اين كه همين آيه در سوره روم بدون ياء است . و چه بسيار از كلمات قرآن است كه طرز نگارش آن با قواعد دستورى علم نحو سازگار نمى باشد، مثلا چه بسا فعل ماضى است كه بر صيغه جمع است و در آخرش الف نوشته شده است . و چه زياد است از فعل مفردى كه آخرش به الف نوشته شده . و چه زياد است كلمه اى كه در وسطش الف افزوده شده با اين كه نيازى به آن نبوده . و جز اينها كه ذكر نموديم شاهد مثال زياد است كه در قصيده شاطبيه و كتاب الاتحاف و كتابهاى دگر نوشته شده و بسيارى از بزرگان كه در مورد رسم الخط رساله هاى جداگانه اى نوشته اند آنها را آورده اند تا پس خواننده بزرگوار بايد توجه داشته باشد كه اين قرآنى كه بين دو جلد نوشته شده همان كتابى است كه بر آخرين پيامبر الهى (ص ) فرود آمده تا بدانجا كه صحابه به خاطر پيروى از مصحفهائى كه در عهد پيغمبر نگاشته شده بود در شيوه نگارش آن به قواعد علم نحو و رسوم خط عرب توجهى نكرده اند تا اين كه خط قرآن و حروفش دستخوش ‍ دگرگونى نشود و هيچ كس گمان نبرد كه در آن تصحيف شده ، و يا در وقت نسخه بردارى كلمه يا نقطه اى از آن تغيير داده شده ، يا كم و زياد گرديده است . سيوطى در اتقان (86) گويد: گروه زيادى از متقدمين و متاخرين درباره طرح خط و شيوه نگارش آن كتابهاى مخصوصى تصنيف كرده اند. تا آن كه گويد: قانون زبان عربى بر آن است كه هر لفظى به حروف 28 گانه الف باء با مراعات ابتدا به آن ، و وقف بر آن نوشته مى شود، و دانشمندان علم نحو براى آن اصول و قواعد دستورى خاصى تنظيم كرده اند كه در پاره اى از حروف خط مصحف امام با ين قواعد سازش ندارد. اشهب گفته : از مالك پرسيده شد آيا مى شود مصحف را مطابق قواعدى كه مردم پديد آورده اند نوشت ؟ پاسخ داد: نه قرآن را جز مطابق با نوشته نخستين نمى شود نوشت .الدانى اين را در المقنع روايت كرده ، و سپس گفته است از علماى مسلمين مخالفى ندارد. در جاى ديگر گفته از مالك سئوال شد از حروفى كه در قرآن است مانند (واو) و (الف ) آيا فتوا مى دهى كه آنها در مصحف تغيير يابد.
    گفت : نه . ابو عمرو گفته منظور واو و الفى است ، كه در نوشتن زايد شده و در قرائت خوانده نمى شود، مانند واو در اولوا. گويد: و امام احمد گفته : مخالفت خط مصحف عثمان در واو يا ياء يا الف و غير آنها حرام است .مى گويم سخنى را كه احمد در حرمت مخالفت با خط مصحف گفته حق است همانطور كه در قدرى جلوتر بيان نموديم و در حرمت آن اگر حديث خاصى نباشد، نيازى به آن نداريم . در اتقان گويد: بيهقى در شعب الايمان گفته هر كسى مصحفى مى نويسد شايسته است حروفى را كه با آن اين مصحفها را نوشته اند رعايت نمايد و با آنها مخالفت نورزد، و آن گونه كه نوشته اند بنويسد و چيزى را جابجا و دگرگون نسازد، زيرا آنان دانشمندتر
    و دل و زبانشان راست تر و مانتدارتر از ما بوده اند، بنابراين زيبنده نيست كه در تدارك كردن آن چه نگاشته اند ما براى خود حقى پنداريم .

    چرا رسم الخط حروف قرآن مخالف با قواعد رسم الخط ديگران مى باشد؟

    ابن خلدون (87) مى گويد: خط عربى در آغاز طلوع اسلام از لحاظ استوارى و زيبائى و خوبى نه تنها به مرحله نهائى كمال بلكه به حد متوسط هم نرسيده بود، چون عرب ها در وضع باديه نشينى و وحشيگرى به سر مى بردند و از پيشه و هنر دور بودند. بايد ديد چه نظريه هائى به خاطر رسم الخط قرآن كه صحابه آن را با خطوط متعارف خود نوشته اند پديد آمده است . آنها با خطوطى كه از زيبائى بهره چندانى نداشت ، اصول خط قرآن را نوشته اند، و در نتجه در ننظر كارشناسان ، بسيارى از شيوه نگارش ‍ آنان با قواعد و رسوم صنعت خط سازش ندارد، و سپس تابعين نيز همان رسم الخط را از لحاظ تيمن و تبرك رسم الخط اصحاب پيامبر پيروى كرده اند، همان صحابه اى كه پس از پيغمبر بهترين افراد بشر بشمار مى رفتند و گفتارهاى وحى را از قرآن و سخن پيامبر فرا گرفته بودند.چنانكه هم اكنون نيز برخى از افراد خط يكى از اولياء خدا ياد دانشمندى را از لحاظ تبرك سر مشق خود قرار مى دهند و شيوه رسم الخط او را خواه درست يا نادرست تقليد مى كنند و هيچ نسبتى ميان اين دو وجود ندارد، چه شيوه صحابه پيروى شده ، و رسم الخط آنان پايدار گرديده و دانشمندان هم متوجه آن خط در مواضع معلوم شده اند. در اين باره به پندار بعضى از بى خبران نبايد اعتنا كرد كه مى گويند صحابه به هنر خط كاملا آشنا بوده ، و خط را بسيار خوب مى نوشته اند، و اين كه برخى تصور مى كند خط آنان مخالف اصول و قواعد رسم الخط است درست نيست ، بلكه كليه مواردى را كه مخالف قياس شمرده اند مى توان توجيه كرد. مى گويند در مواضعى نظير اضافه شدن الف در لا اذبحنه (88) اين زياده جهت آگاه ساختن بر اين است كه ذبح روى نداده ، و در زياد شدن ياء در (باييد)(89) يا زائد هشدارى است بر كمال قدرت خداوند، و مانند اينها از توجيهاتى كه بر روى هيچ شالوده اى جز ادعاى بى ديل استوار نيست ، و تنها سببى كه آنان را به اين گونه توجيهات واداشته اين است كه آنان معتقدند با اين گونه بيانانت صحبابه را از تو هم نقص ، و نداشتن مهارت در خط، خلاص ‍ مى كنند، و مى پندارند كه خط كمال بشر است و بنابراين توجيه صحابه را از نقصان اين كمال دور مى سازند، و آنان را به كمال در مهارت خط نسبت مى دهند، لذا براى آن چه از خط ايشان كه بر خلاف مهارت ها و اصول رسم الخط است اين گونه دليلهائى دست و پا مى كنند در صورتى كه اين شيوه درستى نيست . بايد دانست كه خط درباره آنان از كمالات نمى باشد زيرا نقص آن بخودى خود به دين يا خصال باز نمى گردد، بلكه نقصان صنعت بستگى دارد به وسائل گذراندن زندگى افراد بشر و بر حسب عمرا و همكارى در راه آن پيشرفت مى كند چون از كوزه همان برون آيد كه در اوست . پيغمبر اكرم (ص ) امى بود و پيش كسى درس نخوانده بود، و اين صفت درباره او و نسبت بمقام وى از كمالات بشمار مى رود، زيرا و از فراگرفتن صنايع علمى كه كليه آنها از اسباب خوشگذراندن زندگى است بدور بود، اما امى بودن يا بيسوادى درباره ما كمال نمى باد چه پيامبر فقط به پروردگار خويش توجه داشت و لى ما در راه زندگانى دنيا يا يكديگر همكارى مى كنيم مانند همه صنايع و حتى علوم اصطلاحى و بنابراين كمال درباره پيغمبر بدور بودن اوست از تمامى اينها ولى بر عكس درباره ما چنين نمى باشد. مى گويم : و از دلائلى كه ما آوردى روشن شد كه آن چه بعضى بيخردان گفته اند كه امثال اين امور مخالف با رسم الخط است و از ناخبرگى نويسنده بوده ، پس متابعت او واجب نيست ، حقيقتا اشتباه است .

    قرائت قرآن بر طبق هفت قرائت متواتر است

    از دلائلى كه با آواى بلندش كوشش مسلمين در حفظ و حراست قرآن كريم از هر چه گمان ميرود موجب تحريف گردد را به گوش جان مى رساند، اين است كه آنان قرآن را به قرائتهاى هفتگانه متواتر مى خوانند، نه به قرائتهاى افراد تك روى كه خود را از اجتماع جدا ساخته اند گر چه آن روايت شد از پيغمبر (ص ) روايت گرديده باشد زيرا اعتماد آنان در قرائتها و شيوه نگارش ، و ترتيب سوره ها و آيات همه اش مبنى است بر سماع (90) نه اجتهاد(91) بلكه مى گوئيم : از قرائتهاى هفتگانه هم هر چه به هفت قارى مشهور نسبت داد شود ولى تواترش ثابت نگرديده باشد پيروى كردنش جايز نيست هر چند در سنجش ، با قواعد زبان عرب موافق باشد زيرا ملاك در پيروى كردن قرائت ، همان تواتر است ، پس قرائتهائى هم كه از همان هفت قارى مشهور بدون تواتر رسيده حكمش ‍ مانند حكم بقيه قرائتهاى شاذ و بر خلاف قاعده ، خواندش جايز نيست . مثلا امين الاسلام طبرسى در مجمع البيان گويد: همه قراء معايش را در فرموده خداى تعالى :


    و لقد مكناكم فى الارض وجعلنا لكم فيها معايش قليلا ما تشكرون (92)




    بدون همزه خوانده اند، و بعضى ها از نافع نقل كرده اند كه و معائش با مد و همزه خوانده ،(93) پس چون اى روايت از نافع متواتر نيست اگر چه او از قراء سبعه است ، به آن قرائت شاذ جايز نيست خوانده شود.اگر بگوئى آيا عكس اين هم يافت مى شود بدينگونه كه قارى مانند يعقوب بن اسحاق حضرمى ، و ابوحاتم سهل بن محمد سجستانى ، و اعمش ، و ابان بن تغلب و مانند ايشان از قراء سبعه نباشد ولى بعضى قرائتهايشان متواتر باشد؟ مى گويم : مانند اين موارد چه بسيار است ولكن اعتبار آنها از جهت آن است كه قرائت موافق با قرائتهاى هفتگاه است ، پس هر چه موافق آنها بود قرائتش جايز است و گرنه نمى توان بر آنها اعتماد كرد و قرآن را به آنها خواند. و مردم به دو علت در قرائت ايشان همراه شده اند و پيرو آنان گرديده اند: علت اول آن است كه آنان با داشتن مقام شامخ علمى كار خود را منحصر كرده بودند در قرائت قرآن و به اين رشته زياد اهميت مى داند، ولى دانشمندان ديگرى كه قل از اينان يا همزمانشان بودند گر چه قرائتهائى به آنان نسبت داده شده ولى جزء شواذ محسوب گرديده چون آنان تنها به علم قرائت قرآن نمى پرداختند و بيشتر به فقه و حديث و مانند آنها از علوم ديگر مشغول بودند. و علت دوم اين است كه آنان با مقام عليم و اطلاعاتى كه از وجوه مختلف قرآن داشتند قرائتشان را حرف به حرف از اول تا به آخر قرآن از كسانى مى گرفتند كه مدرك و سندش به امام يا يكى از قارئان بزرگ مى رسيد(94) مى گويم : علاوه بر اين ها ائمه ما سلام الله عليهم هم با ين قرائتها موافقت نموده اند چون در عصر ايشان رائج بوده و مردم آنها را از قراء مى گرفتند و ائمه آنها را رد نمى كردند و مردم را از گرفتن قرائتهاى آنان منع نمى كردند بلكه مى گوئيم همه جا قرائت خاندان عصمت موافق قرائت يكى از هفت قرائت است و كم اتفاق افتاده قرائتى از ايشان روايت شود كه غير از قرائتهاى متواتر باشد چنان كه بر آگاه متبحر در علوم قرآن با مطالعه دقيق مطلب روشن مى شود. اگر بگوئى قرآن به يك قرائت نازل شده پس چگونه خواندن آن به بيشتر از يك قرائت جايز است . و قرائتهاى متعدد متعدد غير از تحريف چه مى باشد. گويم : اولا اختلاف قرائتها موجب تحريف و تغيير قرآن نمى گردد، و با اختلاف قرائتها در قرآن ، نه كلمه اى افزدوه مى شود و نه چيزى كاسته مى گردد، زيرا اختلاف آنها در اعراب و صداها و برگرداندن ضمير و كيفيت تلفظ ، و خطاب ، و غيبت ، و مفرد، و جمع ، و مانند اينها در كلماتى است كه شايستگى براى آن دارد و با هر يك از قرائتها كه خوانده شود همه قرائتها آيات و كلمات قرآن بحالت اصلى خودش دست نخورده باقى مى ماند.

    چند نمونه

    1- مثلا در آيه


    و ما ارسلنا من قبلك الا رجالا نوحى اليهم من اهل الرى (95)



    ابوبكر از عاصم نقل كرده كه او نوحى را با ياء مضموم و حاء مفتوح يوحى خوانده بنابر آن كه صيغه مجهول باشد. و حفص از عاصم همين كلمه را با نون مضمومه و حاء مكسور خوانده بنابر آن كه صيغه متكلم مع الغير باشد. و معناى هر دو وجه هم درست است وذات لفظ هم محفوظ و دست نخورد باقى مانده .
    2- و در آيه : ((اذا انعمنا على الانسان اعرض ونئا بجانبه )(96) ابوبكر از عاصم نقل كرده كه را به اماله خوانده ، و حفص از عاصم روايت نموده كه آن را به فتحه خوانده ، و روشن است كه اين موجب تحريف و تغيير كلمه نمى شود.
    3- و در آيه (فاعبدوه افلا تذكرون ))(97) تذكرون را ابوبكر از قول عاصم به تشديد ذال خوانده و حفص بدون تشديد و آن موجب تبديل ذات كلمه نمى شود.
    4- و در فرموده خداى تعالى : (من ازواجنا و ذريتنا)(ذربتنا) را ابوبكر به صيغه مفرد و حفص به صيغه جمع خوانده . و امثال اينها كه در كتب فن قرائت و تفاسير آورده شده و براى هر كدام دليلى محكم و حجتى پيروى شده هست ، مسلمين اجماع دارند كه آنها را، در صورتى كه به پيغبر خدا منتهى گردد بايد پذيرفت . و بر شخص آگاه پى جو و متبحر در قرائتها پوشيده نيست كه آنها موجب تحريف نمى شود، بلكه آن وجوه درستى تلفظ را بيان مى كند، به عنوان مثال اين حديث كه از پيغمبر (ص ) رسيده كه فرمود: (الدنيا راس كل خطيئة ) صحيح است دو جور خوانده شود:
    1- همانگونه كه مشهور است حضرت فرموده : دنيا سر سلسله هر تبه كارى است .
    2- خوانده شود: (الدينار، اس كل خطيئة ) همزه (اس ) به صداى خوانده شود يعنى پول سر سلسله هر بزهكارى است . هر گونه خوانده شود ذات جمله محفوظ مانده است . يا شعرى را كه قطب الدين شيرازى در مجلسى كه عده اى شيعه و سنى جمع بودند در پاسخ شخصى كه عقيده وى را درباره خليفه بلافصل پيغمبر پرسيد گفت :


    خير الورى بعد النبى من بنته فى بيته من فى دجى ليل العمى ، ضوءالهدى فى زيته (98)




    ممكن است مقصود از من پيامبر خدا باشد و ضمير اول (بنته ) برگردد و ضمير دوم (فى بيته ) به اميرالمومنين على (ع ) و احتمال دارد مراد از من ابوبكر باشد و ضمير اول به او برگردد و ضمير دوم به پيامبر خدا (ص ) و همچنين است در مصرع دوم و اين كار موجب هيچ تغييرى در شعر نمى شود. و ثانيا مى گوئيم پيامبر خدا (ص ) و ائمه هدى (ع ) آن را اجازه داده اند واين مثل آن مى ماند كه فردى از ما اجازه مى دهد كه كلامش بر دو گونه خوانده شود مثلا حكيم سبزوارى در منظومه (اللئالى المنتظمه ) گفته است :


    فاالمنطقى الكلى بحمل اولى و غيره لشائع الحمل كلى




    سپس در شرح منظومه كه خود بر لئالى نوشته اجازه داده است كلمه كلى دو گون خوانده شود و گويد: كلى يا بضم كاف مخفف كلى ، و يا اين كه به كسر كاف صيغه مفرد مذكر امر حاضر است كه ماضى آن وكل و مضارعش يكل است و ياء آخرش براى اطلاق است و لام در لشائع بنابر وجه اول براى تعليل است و بنابر وجه دوم براى اختصاص . و در قرآن هم همين گونه است . شگفتا كه صاحب جواهر الكلام در كتاب صلات مسل پيدا كرده به اين كه قرائتهاى هفتگانه متواتر نيستند و در پايان بحث طولانى كه در آن مورد فرموده است . گويد كسى كه به پى گيرى سخنان آنان بپردازد مى فهمد كه قرائت ايشان جز استنباط خودشان و آن چه به فكر خود پسنديده اند ريشه ديگرى ندارد، چنان كه در كتابهائى كه درباره علم قرائت نوشته اند به اين مطلب اشاره شده از جهت اين كه قرائت پيغمبر (ص ) و قرائت على (ع ) و قرائت اهل بيت (ع ) را در برابر قرائت آنان بحساب آورده اند.
    بدين سبب آنان را اشخاصى دانسته اند كه در علم قرائت اطلاعات فراوان دارند، و اين نبوده است مگر براى اين كه وقتى يكى از آنان استاد و كاردان مى شد براى مردم طريقه كه ديگران رفته بودند گام نمى نهاد و عقيده متواتر محدود را نمى پذيرفتند و گرنه آن قرائت مختص به او نمى شد بلكه به مقتضاى عادت لازم بود كسى كه در دوران او زندگى مى كند به آن چه را به تواتر به او رسيده بداند، چون فن آنها يكى بود، و از سر چشمه اصلى آن خيلى دور نبود، و از چيزهائى كه جدا خيلى بعيد بنظر مى آيد اى است كه ما كه در چندين قرن بعد از آنها زندگى مى نمائيم بر تواتر آگاهى يافته باشيم ولى بعض آن قراء بر قرائتى كه نزد ديگرى متواتر بوده اطلاع نيافته باشد.
    همچنانكه حركتها و ساكن هائى نيز كه از باب مثل در سوره حمد و غير آن از سوره هاى ديگر قرآن هست تواترشان بنظر خيلى بعيد مى آيد.(99) مى گويم : ما روشن ساختيم كه قرائتهاى هفتگانه از عصر ائمه (ع ) تا كنون متواتر بوده ، بلكه پيغمبر خدا (ص ) نيز اختلاف قرائت را نيز جايز دانسته جز اين كه آن قرائتى كه با هفت قرائت متواتر موافق نباشد فقط گمان آور است به خلاف قرائتهاى هفتگانه اى كه از صدر اسلام تا كنون همه مسلمانها بطور اجماع آنها را پذيرفته اند. و اجماع خبرگان در هر فنى حجت است ، و چنانچه فردى كه در فن آنان تخصصى ندارد با اجماع آنها مخالفت كند، زيانى به آن نمى رساند. و شخصى كه كتابهاى تفسير و قرائتها را به دقت بررسى كند خواهد دانست ؟ اجماع مسلمين در قرائتهاى نسل هر عصرى بعد از نسل عصر ديگر، در هر دوره اى ، حتى در زمانهاى ائمه معصومين ، به سماع بوده . و حق در آن نظرى است كه از علامه قدس سره در نهايه نقل شده كه گفته است : و مخالفت آنان كه علم قرائت را نمى دانند در اجماع مسلمين ، آن را بى اعتبار نمى سازد، زيرا در اجماع و خلاف ، قول اهل خبره معتبر است ، پس اگر شخصى كه علم نحو را بلد نيست بگويد فاعل مرفوع نيست و يا فردى كه علم كلام ياد ندارد بگويد عالم حادث نمى باشد، يا بر خداوند لطف واجب نيست به اجماع مسلمين يا شيعه يا نحويين ضربه اى وارد نمى سازد. علاوه بر اين كه قرائتهاى متواتر سرانجام به پيغمبر (ص ) باز مى گردد، چنان كه پيش از اين گفتيم كه همه قارئان به ابى عبدالرحمان بين سلمى قارى باز مى گردند، او قرائت خود را از اميرالمومنين (ع ) گرفته بود، و على (ع ) از پيغمبر اكرم (ص ) ابن النديم در الفهرست (100) گويد: عاصم قرائت خود را بر ابوعبدالرحمان خوانده ، و سلمى بر حضرت على ، و على (ع ) بر پيغمبر (ص ) همچنين گفته است على ابن حمزه كسائى قرائت خود را بر عبدالرحمان بى ابى ليلى خوانده ، و قرائت ابن ابى ليلى به قرائت على (ع ) مى باشد و همچنين بقيه قارئان . پس تو اى خواننده عزيز به كتابهاى اتقان و مجمع البيان طبرسى فن دوم از مقدمه اش ، و بقيه كتابهائى كه در شرح حال قارئان ، و در مورد علم قرائتهاى قرآن نوشته شده را مطالعه كن تا دليلش بر تو روشن گردد، و برهانش را بطور كامل بدست آورى ، و در نتيجه مجالى براى انديشه بد باقى نخواهد ماند. علامه حلى قدس سره در كتاب تذكرة الفقهاء فرموده است : مسئلد، واجب است از قرائتها قرائت متواتر را بخواند و آن هفت تا است و جايز نيست قرائتها قرائت متواتر را بخواند و آن هفت تا است و جايز نيست قرائتهاى شاذ و غير معمول را بخواند، و واجب است از آيات آن چه را متواتر است بخواند و آن آياتى است كه مصحف على (ع ) آن را در بر گرفته ، چون بيشتر صحابه نسبت به آن نظر موافق داشتند و عثمان جز آن ، مصحفهاى ديگر را به آتش كشيد.

    شماره آيات و حروف قرآن

    از چيزهائى كه به شدت اهتمام مسلمين به ضبط قرآن ، و نگهداريش از تحريف را آشكار مى سازد اين است كه آنان در صدد بر آمدند تا كلمات ، و آيات و حروف حتى صداهاى آن زبرها، يرها، پيش ها و تشديدها و مدهاى قرآن را به شمارش در آوردند و سيوطى در كتاب اتقان براى آن فصلى جداگانه آورده . مرحوم فيض كاشانى قدس سره گويد(101) سيد حيدر فرزند على بن حيدر؛ علوى حسينى در تفسير خود به نام المحيط الاعظم گفته است : بيشتر قارئان معتقدند همه سوره هاى قرآن يكصد و چهارده تا ست ، و تمامى آياتش شش هزار و ششصد و شصت و شش تا، و كلماتش هفتاد و هفت هزار و چهارصد و سى و هفت تا، و حروفش سيصد و بيس و دو هزار و ششصد و هفتاد حرف است ، و زبرها آن نود و سه هزار و دويست و چهل و سنه فتحه است . طبسى در تفسير سوره 76 هل اتى از مجمع البيان روايتى نقل كرده كه سندش به اميرالمومنين على بن ابى طالب (ع ) مى رسد و آن حضرت فرموده است : از پيغمبر اكرم (ص ) از ثواب قرآن پرسيدم ، به ثواب هر سوره بر گونه اى كه از آسمان نازل شده بود مرا خبر داد، تا آن جا كه گفت : آنگاه پيامبر فرمود تمام قرآن 114 سوره دارد وهمه آيات آن 6236 آيه و كليه حروف قرآن 321250 حرف مى باشد، جز نيك بختان دگرى در فراگرفتن قرآن رغبت نمى كنند و قرائت آن را جز اولياء خداى مهربان ديگرى عهده دار نمى شود.ابن النديم در كتاب الفهرست (102) اختلاف مردم در آيه هاى قرآن را ذكر نموده است . گويم : افراد زيادى به شمارش حروف قرآن اقدام كردند و ديگران از آنان نقل كرده و در تاليفات خود آورده اند. از جمله : مولى احمد نراقى در كتاب خزائن (103) شمارشگران ، اندازه عدد آن را مختلف بيان كرده اند، و ترديدى نيست كه انازهگيرى امثال اين كارها بدون اختلاف نمى باشد، ولى اختلاف فقط از ناحيه شمارشگران است نه از مصحف زيرا قرآن يكى است و از نزد، يكى نازل شده و چنان كه دانستى چيزى از آن تبديل نگردديه ، و حرف در آن افزوده نگشته و چيزى از آن كاسته نشده است . هدف ما از تذكر بحث شمارش سوره ها و آيات و حروف فقط آن است كه از سخت كوشى همه مسلمين در حفظ كردن كلام خدا را از كوچكترين تحريف آگاه شويم ، هر چند اشتغال به پى جوئى آن فائده اى نادر و چه نيكو است كلام سخاوى كه گفته است : براى شمارش كلمات و حروف فائده اى سراغ ندارم براى آين كه آن كار اگر بهره اى داشته باشد فقط در كتابى بدرد مى خورد كه زياده و كاستى در آن ممكن مى بود و چنين كارى در قرآن امكان ندارد(104)

    علت اختلاف شماره آيات در قرآنها

    اما اختلاف آيه ها و سبب آن سببش همان است كه سيوطى در اتقان گفته است : مسلمين اجماع دارند قرآن داراى شش هزار آيه است آن گاه در رقمى كه افزون بر اين عدد است اختلاف كرده اند. تا اين كه گويد: و سبب اختلاف در عدد آيات اين است كه پيغبر (ص ) بر سر هر آيه اى كه مى رسيد از خواندن باز مى ايستاد تا جبرئيل جاى آن را مشخص كند و هنگامى كه محل آن را مى فهيمد آن را براى تمام كردن وصل مى كرد به آيه قبل ، در آن هنگام شنونده گمان مى كرد فاصله اى در بين نيست . طبرسى در فن اول از ديباچه تفسير مجمع البيان در تعداد آيات قرآن و سود شناختن آن گويد: بايد دانست رقمى را كه اهل كوفه در شماره آيات گفته اند صحيح تر از اعدادى است كه ديگران گفته اند و زنجيره سندش برترى دارد چون آنان از اميرالمومنين على ابن ابى طالب گرفته اند. تا اين كه گويد: فائده شناختن آيات قرآن اين است كه خواننده قرآن وقتى با انگشتان خود آنها را بشمرد ثواب بيشترى خواهد داشت ، و دست و دل و زبانش با هم اشتغال ثواب بيشترى خواهد داشت ، و دست و دل و زبانش با هم اشتغال به قرآن پيدا كرده اند، و بى ترديد روز بازپسين گواهى خواهند داد، زيرا همه اعضاة مورد سئوال قرار خواهند گرفت ، و چون با آن كار زودتر مى توان حفظ كرد و چون خواننده از سهو ايمن نيست . عبدالله بن مسعود از پيغمبر اكرم (ص ) روايت كرده است كه فرمود: قرآن را مواظبت كنيد زيرا كه آن فرارى است . آن حضرت به برخى زنان فرمود: با بند انگشتان بشماريد زيرا در قيامت آنها هم مورد سئوال واقع مى شوند و از آنها باز پرسى مى شود و به سخن گفتن واداشته مى شوند. حمزة بن حبيب كه يكى از قراء سبعه است گويد: عدد، ميخهاى قرآن است كه آن را مانند چيزى كه ميخكوب شده ، ثابت و استوار نگه مى دارد . بطور كلى در شمارش امثال اين امور كمتر اتفاق مى افتد كه نتيجه شمارش دو تن با هم يكى باشد، و خواننده گرامى نبايد به سبب آن اختلافات ول بخورد و گمان نبرد كه شايد مصحفها مختلف بوده اند. تعجب است از فيض كاشانى كه در كتاب وافى (105) گفته است امروزه بين مردم شهرت دارد كه قرآن داراى شش هزار و ششصد و شصت و شش آيه است . و آنگاه روايت طبرسى را كه در مجمع البيان از پيامبر (ص ) نقل كرده و در جلوتر ذكر شد آورده و سپس يكى از احتمالات در اختلاف روايت و شهرت را اختلاف مصاحف قرار داده ، زيرا گفته : پس شايد آن چه بجاى مانده است نزد اهل بيت (ع ) باقى باشد، و در قرآنى كه اميرالمومنين (ع ) جمع كرده موجود باشد. ليكن آن مرحوم از اين راى برگشته و آگاهى يافته ، و در مقدمه ششم از تفسيرش بنام الصافى بعد از آن كه چند روايت در مورد تحريف قرآن نقل نمود گفته است : مى گويم و بر تمامى اينها اشكالى وارد مى آيد و آن اين است كه بنابراين تقدير براى ما اعتماد بر چيزى از قرآن باقى نمى ماند. زيرا بنابراين ، در هر آيه اى از قرآن احتمال مى رود دستخوش ‍ تحريف گرديده يا تغيير داده شده باشد و بر خلاف آن چه خدا نازل كرده است باشد، پس براى ما در قرآن اصلا حجتى باقى نمى ماند و در نتيجه فائده امر به به پيروى آن سفارش به چنگ زدن به آن و غير آنها از بين مى رود.با اين كه خداوند فرمود:


    و انه لكتاب عزيز لا ياتيه الباطل بين يديه و لا من خله (106)




    و فرموده : (انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون ).(107) چگونه تحريف و تغيير به آن راه مى يابد.

    طرح ريزى قواعد دستورى علم نحو در قرآن

    از جمله دلائلى كه شدت كوشش مسلمين در نگهدارى و دقت نسبت به قرآن را مى رساند طرح قواعد علم نحو در آن است . ابن النديم در آغاز مقاله دوم از كتاب الفهرست گويد: بيشتر دانشمندان بر آن باورند كه علم نحو از ابوالاسود(108) گرفته شده ، و او اطلاعات خود را در اين زمينه از اميرالمومنين على ابن ابيطالب بدست آورده ...تا اين كه گويد: مردم درباره سببى كه ابوالاسود را واداشت تا علم نحو را طرح ريزى كند به اختلاف سخن گفته اند. ابو عبيده گويد: ابولاسود قواعد علم نحو را از على بن ابى طالب (ع ) آموخته بود و آن چه را از على (ع ) ياد گرفته بود به هيچكس ياد نمى داد، تا زياد بن ابيه به او پيام داد كه جزوه اى تنظيم كند تا براى مردم سر مشق باشد و كتاب خدا با آن فهميده شود. ابوالاسود نپذيرفت و از او خواست وى را از آن كار معذور بدارد مدتى گذشت تا اين كه ابوالاسود روزى صداى شخصى را كه قرآن مى خواند شنيد كه آيه (ان الله برى من المشركين و رسوله ).(109) را مى خواند و لام (و رسوله ) را به صداى (و رسوله ) مكسور خواند.(110) ابوالاسود گفت گمان نداشتم كار مردم به اين جا كشيده شده باشد پس به نزد زياد بن بيه برگشت و گفت آماده ام دستور امير را اجرا كنم ، فقط يك نويسنده زيرك و هوشيارى در اختيار من بگذراريد كه هر چه مى گويم انجام دهد، از طايفه عبد القيس ‍ نويسنده اى آوردند وى آن را نپسنديد، نويسنده ديگرى برايش آوردند ابوالعباس مبرد گفته است نويسنده دوم هم از همان طايفه بود ابوالاسود به او گفت : فقط به دهان من نگاه كن چون هنگام تلفظ يك حرف كه جزئى از اجزاء كلمه است ديدى دهانم را گشودم بر بالاى آن حرف نقطه اى بگذارد و اگر لبانم را به هم كشيدم ، و دو لب را بر يكديگر نهادم نقطه اى در جانب راست پيش از آن حرف بگذار و اگر مشاهده كردى دهان را شكسته دارم و يا لب زيرين بسوى دقن آرم نقطه اى در زير آن حرف قرار بده ، پس اين است نقطه هاى ابوالاسود.
    شرح : مراد از نقطه ها در آن جا اعراب و صداها است و منظور از نقطه فوق به معنى فتحه و نقطه زير كسره ، و نقطه جلوى روى حرف ضمه مى باشد.

    سنگسار و دوراندازى پندارها و ياوه گوئيها

    اگر گفته شود در بعضى كتابها چند تا از سوره ها يافت مى شود كه در قرآن ذكر نشده مانند سورة النورين كه نويسنده كتاب دبستان المذاهب آن را نقل كرده ، و محدث نورى هم در كتاب فصل الخطاب و آشتيانى در كتاب بحر الفوائد فى شرح الفوائد(111) آن را آورده اند. سورة الحفد و سورة الخلع و سورة الحفظ كه محدث نورى آنا را نيز در كتاب فصل الخطاب آورده و دو سوره اول را سيوطى در آغاز نوع 19 كتاب اتقان نقل كرده و سورة الولاية كه در كتاب داورى نوشته كسروى نقل شده . با اين حال چرا گفتى در قرآن 114 سوره است و چيزى از آن كاسته نشده ؟!در پاسخ مى گويم : اولا نبودن آنها در قرآن دليل است بر نبودن آنها از قرآن . ثانيا اگر همانند اين كلمات موهونى كه مادر بچه مرده به آن پوزخند مى زند، و عروس از شنيدن آن به گريه مى افتد، از آيات و سوره هائى باشد كه خدا به آن بندگان خود را تحدى نمود و به مبارزه آن طلبيده است به فرموده اش : فاتوابسورة من مثله (112) فرموده اش : فاتوا بعشر سورة مثله (113) فرموده اش (قل لئن اجتمعت الجن و الانس ) هر آينه عربهاى بيابانگرد و باديه نشين و دانشجويان مبتدى همه شان بايد پيامبرانى باشند كه به ايشان وحى مى رسد، تا چه رسد به دانشمندان . و سنجش اين سوره هاى من در آوردى ساختگى را به كتاب مقامات حريرى مثلا مانند سنجيدن كاه است به خاك زردار تا چه رسد به قرآن كه حريرى و پر مايه تر از او توان آن را نيافته اند كه به آوردن سوره از آن لب بجنبانند، اگر چه مانند سوره كوثر چهار آيه باشد. اين ابوالعلاء معرى شاعر نابيناى ، زبان عرب كه رهبر و استاد در فنون ادب و شئون كلام است و در نيكو سرودن شعر و دلچسبى نثر انگشت نماست و در علوم عربيت به او مثل زده مى شود و كتابهاى او به نامهاى لزوم مالازلزم و سقط الزند، و شرح الحماسة و نوشته هاى ديگرش گواه فضل و دانش او مى باشد. بنابر آن چه ياقوت حموثى در كتاب معجم الادبا در شرح حال او نقل كرده ، اين شخص با اين فضلش در صدد معارضه با قرآن برآمد، و ما گفتار او را در معارضه قرآن مى آوريم و چنانچه تو با ديده علم و معرفت به آن بنگرى برايت روشن خواهد شد كه نسبت آن گفته ها به قرآن مانند پرتو كرم شب تاب است نسبت به فروغ خورشيد درخشان . ياقوت حموى گويد: به خط عبدالله بن محمد بن سعيد بن سنان خفاجى ، در كتابى كه در موضوع الصرفه نوشته بود خواندم كه در آن كتاب او پنداشته است قرآن فصاحت چندانى ندارد كه خرق عادت نموده باشد تا اين كه براى پيغمبر معجزه باشد و گمان كرده كه هر فصيح بليغى قادر است مانند آن را بياورد جز اين كه فصحا و بلغا به علت صرفه از آوردن مانند آن ناتوان اند، نه اين كه قرآن در ذات خودش ‍ معجزه فصاحت باشد و اعجاز به صرفه عقيده گروهى از متكلمين و رافضه است كه از ايشان است : بشر المرسيى و مرتضى ابوالقاسم كه در كتاب تضاعيف خودش چنين گفته است : گفتار اصحاب اين راى كه گفته اند: از آن هنگام كه قرآن تحدى كرده است ديگر هيچكس نتوانست به معارضه قرآن برخيزد. گروهى از ادبا را بر آن واداشت كه بر اسلوب قرآن مطالبى تنظيم كنند چيزى كه هست عده اى كار خود را ظاهر ساختند، و گروهى آن را پنهان داشتند، و از جمله كسانى كه كارش آشكار شده ابوالعلاء است كه در معارضه با قرآن چنين گفته :


    اقسم بخالق الخيل ، و الريح الهابة بليل ، ما بين الاشراط و مطالع سهيل ، ان الكافر لطويل الويل ، و ان العمر لمكفوف الذيل ، اتق مدارج السيل ، و الع التوبه من قبيل ، تنج و ما اخالك بناج




    و گفته او:


    اذلت العائذة اباها و اصاب الوجدة و رباها، و الله بكرمه اجتباه اولاها الشرف بما حباها، ارسل اشمال وصباها، و لايخاف عقاباها.




    شرح الفه فى الصرفة گروهى پنداشته اند كه خداوند نيروهاى انسانى را از معارضه قرآن باز داشته و بدين جهت از آوردن همانند قرآن ناتوانند، و اگر خدا توان افراد بشر را مهار نكرده بود مى توانستند به معارضه آن برخيزند و مانند آن را بياورند.ديگران معتقدند كه خداى تعالى افراد بشر را از معارضه باز نداشته ولكن بلاغت قرآن در چنان اوجى است كه ايشان توان فكرى آوردن مانند و برابر آن را ندارند.نتيجه هر دو قول يكى است براى اين كه هر دو اتفاق دارند بر اين كه تا روز قيامت از آوردن همانندى در برابر قرآن ناتوان اند، و لو يك سوره ، خواه از جهت باز داشته شدن نيروها باشد يا چيز ديگر. مقصود از مرتضى ابى القاسم شريف علم الهدى برادر شريف سيد رضى است . بر افراد شايسته وآگاه پوشيده نيست كه اگر با امثال اين كلمات كه از تر و خشك بهم بافته شده مى شد با قرآن كريم معارضه كرد خداوند بندگانش را به آن تحدى نمى كرد زيرا مردم مى توانستند به آن چه لفظ و معنا بهتر از آن باشد بياورند و همين كه تحدى كرده معلوم است كه خدا؟ عالم به اسرار است مى داند كه چنين توانى در بشر نبوده و نخواهد بود.تازه در آن سوره هائى كه جلوتر گفتم از كتاب دبستان المذاهب و كتاب فصل الخطاب آورده شده ، كلماتى هست كه سر و ته آن با هم تناسبى ندارد كه جملات آن بر طبق قواعد نحو نمى باشد و معنائى را نمى رساند. و ما مقدار كمى از سورة النورين را نقل مى كنيم تا سبكى الفاظ و سستى بافتش بر تو روشن گردد.بعضى از آيات آن سوره فاسد و از شكل افتاده اين است :


    ان الله الذى نور السموات و الارض بماشاء واصطفى الملائكه وجعل من المومنين اولئك فى خلقه يفعل الله مايشاء لا اله الا هو الرحمن الرحيم .




    از جمله :


    مثل الذين يوفون بعهدك انى جزيتهم جنات النعيم .




    از جمله :


    و لقد ارسلنا موسى و هارون بما استخلف فبغوا هرون فصبرجميل فجعلنا منهم القردة و الخنازير و لعنا هم الى يوم يبعثون .




    از جمله :


    و لقد آتينا بك الحكم كالذين من قبلك من المرسلين وجعلنا لك منهم وصيا لعلهم يرجعون .




    ببين دزد ستيزه گر چگونه بعضى جملات قرآنى را به ياوگوئيهاى خود سر دوزى كرده است تاكم خردان را به اشتباه اندازد و حق و باطل را به هم در آميخته تا مسلمين را بدام اندازد و آشوبى بپا كند و سبك مغزها چون كلمات پراكنده اى مانند صبر جميل و نور السموات (و الى يوم يبعثون و لعلهم يرجعون ) را در آن ديده اند كه از قرآن گرفته شده آنها را پذيرفته اند تا بجائى كه قرآن چاپى را ديدم كه اين سوره در حاشيه اش نوشته شده بود و اين كار جز از قارئان گوشه نشين نادان و نوباوگانى كه با ياد گرفتن مخارج حروف حلق يقين كرده اند كه وراء آن چه را آنها مى دانند اصلا علمى وجود ندارد، از ديگرى سر نمى زند، و گويا حافظ از آنها خبر داده كه گويد:


    آه آه از دست صرافان گوهر ناشناس هر زمان خرمهره را با در برابر مى كنند




    مرحوم بلاغى در تفسير خود الاء الرحمن گويد: و از جمله چيزهائى را كه به كرامت قرآن مجيد بسته اند چيزى است كه صاحب كتاب فصل الخطاب از كتاب دبستان المذاهب نقل كرده است و نسبت داده به شيعه كه آنها مى گويند سوزانيدن مصاحف سبب از بين رفتن چند سوره از قرآن شد كه در فضيلت على و خاندانش (ع ) نازل شده بود كه از جمله آنها اين سوره النورين است و كلامى را ذكر نموده كه شباهت دارد به 25 آيه ، كه در لابلاى آن از جملات قرآن كريم ، بر اسلوب پيراسته نمودن آن به دروغ به آن پيوند كرده و اغلاطى در آن ديده مى شود، از جمله خطاى او در سخن اين است كه گفته :


    و اصطفى من الملائكه وجعل من المومنين اولئك فى خلقه .




    معلوم نيست از فرشته چه برگزيده شده و چه چيز از مومنين در خلقتش ‍ قرار داده شده است .


    مثل الذين يوفون بعهدك انى جزيتهم جنات النعيم




    اى كاش مى فهميدم آن مثلشان چيست ؟ چون مثل بايد مثل داشته باشد و در اين عبارت مثلى نيست .


    و لقد ارسلنا موسى و هرون بما استخلف فبغوا هرون فصبرجميل



    معناى اين تعرض و غضب و غرغر كردن چيست ؟ بما استخلف چه مفهومى دارد؟ و از بغوا هرون چه اراده شده ؟ و ضمير مستتر در بغوا به چه كسانى بر مى گردد؟ و به چه كسى دستور داده شده كه صبر جميل داشته باشد.


    و لقد آتينا بك الحكم كالذى من قبلك من المرسلين و جعلنا لك منهم وصيا لعلهم يرجعون




    معنى (اتينابك الحكم ) چيست . و ضمير در منهم و لعلهم به كه بر مى گردد آيا مرجع ضمير در قلب شاعر است و وجه مناسبت در (لعلهم يرجعون ) چه مى باشد كه بعد از نقل چند جمله ديگر و ايراد بر آنها گويد: اين بود پاره اى از لغو گوئى اين شخص در اين داستان خنده آور.نويسنده فصل الخطاب از محدثينى است كه كوشش فراوان دارد كه شاذ و غير معمول و بر خلاف قاعده را پى جوئى و دنبال كند، و در اين جا پنداشته است بوسيله امثال آن چه در كتاب دبستان المذاهب نقل شده است گم شده خود را بدست آورده ، معذالك گفته است براى اين سوره اثرى در كتب شيعه نيافته پس چه شگفت است از مولف كتاب دبستان المذاهب كه نسبت اين ادعا را به شيعه از كجا آورد و به چه مدركى به شيعيان نسبت داده و آن را در كدام كتاب ايشان يافته ، مگر شدنى است كه در كتابها چنين سوره اى باشد؟!
    ولكن تعجبى ندارد (شنشنه اعرفها من اخزم )(114) چه زياد تهمت هاى ناروا كه به شيعه زده اند، و مانند اين نقل دروغ را از ايشان نقل كرده اند، چنان كه در كتاب الملل و النحل شهرستانى ، و مقدمه ابن خلدون و غير آنها از چيزهائى كه بعضى مردم در اين سالها نوشته اند پر است از اين افتراءها(115)

    سرگشتگى وليد بن مغيره در وصف قرآن

    گرد هم آئى وى با چند، از سران قريش جهت تصميم گيرى بر عليه پيغمبر، و هم صدا شدن آنان بر ين كه او ساحر است ، و آيه اى كه درباره آنها نازل شد. خردمندانى كه از روشهاى سخنورى شناختى دارند در مورد نسبت دادن اين سوره هائى كه در قرآن نيست چه قضاوت مى كنند؟ آنها چگونه مى توانند باور كنند كه اين گفتار بيهوده و گمراه كننده جزء مجموعه وحيى است كه خداوند بنام قرآن بر پيغمبرش نازل فرموده ، و به بندگان خدا گفته شده كه اگر مى توانند با او معارضه كنند و مانند آن را بياورند.همان قرآنى كه عرب اصيل در وزن و ترتيب و شيوه عالى آن مبهوت گشته و سخنوران نامى شان در ميدان فصاحت آن زبان بند گرديده و سرگدان مانده اند.و زبان بلغاء آنان در مرحله اى پائين تر از اوج بلاغت آن از سخن گفتن ناتوان گرديده ، و دانشمندان از پيمودن پله هاى نردبان معانى و يا غواصى در ژرفاى درياى بيكران حقايق آن زانوى عجز به زمين زده اند، چنان كه ، اين دشمن شناخته شده قرآن ، وليد بن مغيره را مى بينيم با اين كه در دامن عرب اصيل پرورش يافته چگونه در گفتارش كه قرآن را به آن وصف نموده آشفته و راسيمه شده !
    ابن هشام در كتاب السيره النبويه (116) گويد: ايام حج بود(117) و پيغمبر خدا تصميم گرفته بود ساير قبايل عرب را نيز به اسام دعوت كند، گروهى از قريش كه بى اندازه مضطرب شده بودند براى چاره جوئى و شروع يك مبارزه منفى باز دارنده با وليد بن مغيره كه مرد سالمند و بزرگى در ميان قريش بود گرد هم آمدند، وليد به آنان گفت : شما آگاهيد كه آوازه محمد در اطراف پيچيده و اكنون زمان انجام مراسم حج فرا رسيده و در اين روزها كاروانهائى از عرب راهى ديار شمايند، درباره او همه يك نظر شويد و تمامى به يك جور درباره اش سخن بگوئيد و چنان نباشد كه هر دسته اى سخنى بر خلاف ديگرى بگويد. گفتند: اى ابا عبد شمس هر چه تو بگوئى و هر نظرى بدهى ما همگى همان را خواهيم گفت . وليد گفت : شما سخنى را انتخاب كنيد تا من هم با شما هم آوا شوم . ما مى گوئيم محمد كاهن است !نه ، بخدا او كاهن نيست ما كاهنان را ديده ايم سخنان محمد به زمزمه كاهنان و اوراد آنان همانندى ندارد!پس مى گوئيم : ديوانه است !نه ديوانه هم نيست ، چون ما ديوانگان را ديده ايم از محمد حركات و رفتار ديوانگان تا كنون سر نزده . مى گوئيم شاعر است . شاعر هم نيست به علت اين كه همه انواع شعر را از اشعار حماسه اى و هزج و قريض ‍ و مقبوض و مبسوطش راديده و شنيده ايم ولى سخنان او به شعر نمى ماند.پس مى گوئيم : ساحر است !ساحران و جادوى آنها را نيز ما ديده ايم و محمد ساحر نيست زيرا سخنان او بكار ساحران كه نخى را گره مى زنند و سپس در آن مى دمند شباهت ندارد!اى اباعبدشمس پس چه بگوئيم ؟ وليد گفت : به خدا قسم گفتارش شيرين است ، و سخن او همانند درختى است كه از درون طبيعت سر بر آورده ، و به اطراف و اعماق ريشه دوانيده و ريشه آن محكم و استوار، و شاخه اش پر از ميوه رسيده و لذيذ است ، هر چه بگوئيد مردم مى دانند كه سخن شما بيهوده است . ولى باز هم از همه بهتر آن است ؟ بگوئيد: سحر بيان دارد و با اين سخنان جذاب جادوئى است كه ميان پدر و پسر و دو برادر، و زن و شوهر، و فاميل و عشيره جدايى مى اندازد(118) اين سخن را همه پسنديدند، و قرار بر آن نهادند همين را حربه تبليغ ضد پيغمبر قرار دهند، و سپس از دور وليد پراكنده شدند و از آن پس سر راه كاروانيان مى نشستند، و به هر كه برخورد مى كردند مى گفتند: مبادا به او نزديك شوى كه او چنين است .و درباره اشخاصى كه با او بودند و درباره پيامبر خدا و آياتى كه بر او نازل مى شد، تعمتهائى مى ساختند نازل كرد:




    كما انزلنا على المقتسمين الذين جعلوا القرآن عضين فوريك لنسئلنهم اجمعين عما كانوا يعملون (119)





    اخبارى كه از تحريف قرآن سخن گفته اند

    اگر گفته شود: اخبارى داريم بر اين كه از اين قرآنى كه بين دو جلد قرار دارد، و اكنون در دسترس ما است آيات و كلماتى انداخته شده پس چگونه شما مدعى هستيد كه از آن چه خداوند بر پيامبر نازل كرده حرفى كاسته نشده و تحريف نگرديده ؟
    1- جاى هيچ گفتگوئى نيست كه برخى از آن روايات ساختگى است مانند روايتى كه در كتاب احتجاج نقل شده و فيض هم در تفسير صافى آن را آورده كه اميرالمومنين بر زنديقى فرمود: منافقين در آيه :


    و ان خفتم الا تقسطوا فى اليتامى فانكحوا ماطاب لكم من النساء (120)




    دست برده اند و از بين (التيامى ) و (فانكحوا) خطابها و قصصى را انداخته اند كه بيشتر از يك سوم قرآن بوده .(121)
    2- پاره اى از آن روايات بيانگر مصداقى (شاهد گواه راستى سخن )از مصاديق آيه ايست چنانچه در فرموده خداوند:


    و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمومنين و لا يزيد الظالمين الاخسارا.




    از امام باقر (ع ) نقل شده كه : جبرئيل اين آيه را به اين صورت ، بر محمد (ص ) نازل كرده :


    و لا يزيد الظالمى آل محمد حقهم الا خسارا (122)




    3- بعضى از آن اخبار از بعضى تاويلات و معانى پشت پرده سخن مى گويند چنان كه در فرموده خداوند:


    و اذا قيل لهم ماذا انزل ربك قالوا اساطير الاولين



    كه در روايتى از امام باقر (ع ) وارد شده كه آيه چنين بوده
    4- برخى از آن اخبار آيات معينى را تفسير مى كنند.گروهى اين اخبار را دليل بر تحريف قرآن قرار داده اند، و به ظاهر آنها حكم كرده اند كه مقدارى از قرآن كاسته شده و محدث نورى آنها را در كتاب فصل الخطاب گرد آورده و دليل بر آن گرفته كه كتاب رب الارباب تحريف گرديده و ديگران هم از او پيروى كرده اند و اگر ترس به درازا كشيده شدن مطلب نبود يك يك آن اخبار را كه وى در كتاب فصل الخطاب آورده نقل مى كردم ، روشن مى ساختم كه هيچ يك از آن اخبار بر تحريف قرآن دلالت ندارد، زيرا بعضى از آنها بدون شك ساختگى است و بعضى سندش معيوب است و بعضى بيانگر تاويل مى باشد و برخى از آنها تفسير آيات است ، و قسمتى از آنها ضد يكديگراند، و بعضى از آنها از كتاب دبستان المذاهب نقل شده چنانچه خود محدث نورى نيز به اين تصريح كرده و در كتب حديث اصلا نقل نشده است . و مختصر آن كه اخبار بى موردى كه در كتاب فصل الخطاب آورده شده همگى خبر واحدند كه نمى توانند با قرآن متواتر محفوظ مانده از دوران زندگى پيغمبر (ص ) تا كنون به معارضه برخيزند و از باب قاعده تعارض اگر جهتى براى آن يافته شد كه منافى قرآن نبود پذيرفتين است و گرنه از اخبارى مى شود كه بايد به ديوار زده شوند(123)

    گره خوردن سر نوشت محدث نورى و ابن شنبوذ به هم

    گفته مى شود اين محدث كه نويسنده كتاب مستدرك الوسائل و مولف بسيارى از كتابهاى علوم نقلى است از عقيده بى اساس تحريف برگشته بوده (124) و آن چه بر ابن شنبوذ گذشته بود بر سر وى نيز آمده است . ابن انديم در فن سوم از مقاله نخست از كتاب الفهرست گويد: محمد بن احمد بن ايوب بن شنبوذ از ابوبكر دورى مى كرد ولى فاسدش نمى كرد. مى خواند:


    فلما خر تبينت الناس ان الجن لو كانوا يعلمون الغيب ما لبسو حولا فى العذاب المهين




    و پس از آن كه چند آيه ديگر به قرائت او را نقل كرده سخن خود را چنين ادامه داده است و گفته مى شود: كه ابن شنبوذ(125) به همه آنها اعتراف كرد بعد از او خواستند توبه كند و به خط خود اين توبه نامه را نوشت محمد بن ايوب گويد: من حرفى را مخالف عثمان كه همگى آن را پذيرفته اند و اصحاب رسول خدا (ص ) بر قرائتش اتفاق داشته اند خوانده ام بعد بر من آشكار شد كه اشتباه بوده و من از آن كار توبه مى كنم و خود را از آنها دور مى سازم و به درگاه خداوند جل اسمه خود را از زير بار آن بيرون آوردم زيرا مصحف عثمان حق است و مخالفت با آن روا نمى باشد، و جز آن خوانده نمى شود.

    خدا نگهدار كتاب خويش است

    در مورد عدم تحريف قرآن : در دلائل محكمى كه دلها به آن آرامش مى يابد، و بر يقينش مى افزايد اين است كه خداى تعالى نگهدارى كتاب خودش را صمانت كرده و برترى و اعتلاء آن را بر فراز اعصار خود عهده دار شده ، و امام نورش را نويد داده و چه كسى از خدا راستگوتر است ، اكنون آيات قرآن را در اين مورد بخوانيد: خداى تعالى فرموده :


    ان نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون (126)




    به اضافه آن كه قرآن خود معجزه جاويدانى است از پيامبر خدا (ص ) بلكه در واقع هر سوره از آن به تنهائى معجزه است بنابراين قرآن 114 معجزه محسوب مى شود. و پروردگار آن را جهت راهنمائى همه بندگان تا روز قيامت فرو فرستاده پس چگونه آن را از تحريف دشمنان نگه نمى دارد و حال آن كه فرموده است .
    هر كه به اماميه نسبت دهد كه قائل به تحريف قرآن يا كم و بيش بودن آن از آن چه ميان دو جلد است ، مى باشد دروغگو است . كسى كه كتابهاى محققين از دانشمندان پيرو دوازده امام (ع ) را به دقت مطالعه كند مى فهمد كسى كه قول به دگرگون شدن قرآن را چه از حيث زيادى و يا كمى به ايشان نسبت دهد قطعا تهمت ناروائى بر آنان بسته است . دانشمند آگاه امامى قاضى نور الله شوشترى كه خداوند آرامگاه او را نورانى گرداند در كتاب مصائب النواصب گويد: آن چه به شيعه اماميه نسبت داده شده به اين كه در قرآن تغييرى رخ داده ، از سخنانى نيست كه همه اماميه به آن قائل باشند فقط گروه بسيار اندكى از آنان گفته اند كه در بين ايشان بحساب نايند.
    شيخ بزرگوار اوبجعفر، ابن بابويه صدوق كه در سال 381 از جهان در گذشته در كتاب اعتقادات گويد: باب اعتقاد در اندازه و حد قرآن : اعتقاد ما شيعيان بر اين است كه قرآنى را كه خداوند تعالى بر پيغمبر خود محمد (ص ) فرو فرستاده است همان است كه ميان دو جلد قرار دارد و در دسترس مردم هست و بيشتر از آن نبوده ، و اندازه سوره هايش نزد مردم 114 تا مى باشد و هر كه به ما نسبت داده است كه ما مى گوئيم قرآن بيشتر از آن بوده او دروغ و خلاف واقع گفته است .شيخ الطائفه اماميه ابوجعفر طوسى كه در سال 460 هجرى از دنيا رفته در ابتداى تفسيرش التبيان گفته است بدان كه قرآن معجره بزرگى است بر راستگوئى پيغمبر (ص ) بلكه از بزرگترين معجزات مى باشد و اما سخن در زياد كردن و كاستن از آن ، از چيزهائى است كه در خور آن نيست ، زيرا زياد شدن در آن را همه مسلمين اجماع دارند بر بطلانش ، و كم شدن از آن را هم ظاهر از عقائد مسلمين خلاف آن است و آن به عقيده درست از مذهب ما مناسب تر است مفسر و الامقام امين الاسلام ، ابوعلى ، فضل بن حسن بن فضل طبرسى كه در سال 548 هجرى دار دنيا را وداعه گفته در فن پنجم از ديباچه تفسيرش مجمع البيان گويد: بحث ديگر در اين است كه آيا قرآن دستخوش تحريف شده و آن را زياد يا كم نموده اند؟ يا نه ؟ اگر چه اى بحث در خور كتاب تفسير نمى باشد ولى بطور خلاصه بايد گفت در اين كه چيزى به قرآن اضافه نشده همه اتفاق نظر دارند اما درباره كاسته شدن از آن بعضى از اماميه و قومى از حشويه در ميان سنى ها گفته اند كه در قرآن دگرگونى و كاست پيدا شده ولى عقيده درست از مذهب ما اماميه خلاف آنست ، و معتقدند كه در قرآن هيچگونه تغييرى رخ نداده . علامه حلى حسن بن يوسف بن مطهر كه در سال 724 جهان را بدرود حيات گفته در كتاب النهايه گويد: قطعا پيغمبر (ص ) مكلف بود به انتشار دادن آن چه از قرآن براو نازل مى شد تا اندازه تواتر، تا به نبوتش قطع حاصل شود چون قرآن معجزه او بود و اگر آن را به حد تواتر منتشر نمى كرد توافق بر آن چه از او شنيده بودند ممكن نمى شد. سپس گويد: پس قرآن معجزه اى است كه بر صدق و راستى او دلالت دارد، پس اگر آن را به حد تواتر نمى رساند معجز اش منقطع مى شد و در آن وقت حجتى بر نبوتش ‍ باقى نمى ماند. دانشمند بزرگوار شيخ بهائى كه در سال 1031 هجرى چشم از جهان فرو بسته در كتاب الزبده گويد قرآن متواتر است زيرا انگيزه بر نقلش ‍ فراوان بود. و در تفسير الاالرحمان از او چنين نقل شده كه گفته است : اصحاب در ترتيب سوره ها و آيات قرآن عظيم بر طبق آن چه اكنون هست اختلاف كرده اند جمعى از آنان پنداشته اند كه اين كار صحابه است كه بعد از درگذشت پيغمبر انجام داده اند و در زمان آن حضرت آيات به گونه الان مرتب نبوده و سوره ها نيز در آن منظم نشده بود، و ترتيب سوره ها هم بر شيوه اى كه حالا هست در آن دوران نبوده است . و اين پندارى بى اساس ‍ است و حق اين است كه ترتيب آيات و انجام سوره ها در زمان خود پيغمبر بوده و سپس گويد: و در اين كه آيا زايده و كمى در قرآن شده يا نه اختلاف دارند و درست آن است كه قرآن عظيم از هر گونه دستبردى نگهدارى شده چه از حيث زيادى و چه كاستى ، و دليل بر اين مطلب فرموده خداى تعالى است . (و اناله لحافظون )(127) آن چه ميان مردم شهرت يافته است كه نام اميرالمومنين (ع ) از بعضى جاهاى آن انداخته شده مانند آيه (بلغ ما نزل اليك ) كه در دنباله اش فى على بوده ، و غير آنها نزد دانشمندان اعتبارى ندارد.

    نظر سيد مرتضى

    اكنون به سخن سيد بزرگوار ذوالمجدين احياء كننده آثار ائمه (ع ) على بن الحسين مشهور به علم اله دى قدس سره متوفى 436 هجرى در مورد تغيير نكردن قرآن از جهت زيادى و كمى مى پردازيم كه طبرسى در فن پنجم از مقدمه مجمع البيان از وى نقل نموده است . گروهى از اماميه و جماعتى از حشويه در ميان سنى ها گفته اند گه در قرآن دگرگونى و كاستى پيدا شده ولى عقيده صحيح اماميه بر خلاف آن است همانطور كه سيد مرتضى آن را تقويت كرده و حق سخن را در آن كاملا ادا نموده ، او در كتاب جواب المسائل الطرابلسيات به اثبات آن پرداخته و در چند جاى آن گفته است يقين ما به درست بودن نقل قرآن پرداخته و در چند جاى آن گفته است يقين ما به درست بودن نقل قرآن و دست نخورده ماندن آن همانگونه است كه ما به بودن شهرها و اتفاقات بزرگ جهانى و كتابهاى مشهور و اشعار عرب كه نوشته شده علم و يقين داريم . زيرا در اين مورد توجه و عنايتى بيش از اندازه بوده و انگيزه ها بر نقل و نگهبانى از قرآن فراوان بود و توجه به نگهدارى آن از آسيب ها بحدى بوده كه به هيچ يك از آن چه را گفتيم اين مقدار توجه نشده ، چون قرآن معجزه نبوت و سند دانشهاى شرع و احكام دينى اسلام است و دانشمندان مسلمين در نگهدارى و دفاع از آن نهايت كوشش را نموده اند به اندازه اى كه همه موارد اختلاف مربوط به حركات و سكنات يا قرائت و حروف و آياتش را دقيقا شناسائى نموده اند، و با اين توجه ويژه و علاقه و ظبط شديد چگونه مى شود كه دگرگونى يا كمبودى در آن پيدا شده باشد. گويد: سيد مرتضى همچنين گفته است همانگونه كه به اصل قرآن يقين داريم به درستى اجزاء و آيات و سوره هاى آن نيز يقين داريم و اين مانند آن است كه كتابهائى كه تصنيف شده مانند كتاب سيبويه يا مزنى نزد كساين كه به علم نحو توجه شديد دارند همه يا بخشى از آن تفاوت نمى كند به اين معنا كه همانگونه كه به اصل آن اجمالا علم دارند كه از سيبويه يا مزنى است همين طور هر بخش و باب آن را هم مى دانند كه از آنهاست ، و اگر شخصى يك باب از نحو را در كتاب سيبويه داخل كند كه در اصل آن نوبده شناخته و تميز داده خواهد شد و دانسته مى شود كه آن قسمت بعدا افزوده شده و جزء اصل كتاب نبوده و سخن در كتاب مزنى هم بر همين روال است . پر واضح است كه در تمام ادوار عنايت به نقل قرآن و ضبط آن به مراتب بيشتر از توجه به ضبط كتاب سيبويه و ديوان هاى شعراء بوده است . همچنين گفته است : قرآن در دوران زندگى پيغمبر خدا به همين ترتيب كه حالا در دسترس ما هست جمع آورى شد و بر آن عقيده چنين استدلال شده كه در آن زمان ياران پيغمبر قرآن را فرا مى گرفتند و بخاطر مى سپردند و گاهى چند تن از صحابه معين مى شدند كه آن را حفظ كنند و بر رسول خدا (ص ) مى خواندند، و گروهى از صحابه مانند عبدالله بن مسعود، و ابى بن كعب و ديگران چند نوبت قرآن را از آغاز تا پايان آن بر پيغمبر خواندند همه اين دلائل با كمترين دقت و انديشه اى در آن ثابت مى كند كه قرآن در دوران پيامبر خدا گرد آورى و مرتب شده بوده نه آن كه ناقص و پراكنده مانه باشد. در پايان گفته است كسانى كه در آن چه گفتيم به مخالفت برخاسته اند از اماميه و حشويه قابل اعتنا نمى باشند، خلاف در آن به گروهى از محدثين نسبت داده شده كه اخبار ضعيفى را نقل كرده اند و پنداشته اند صحيح است و روشن اشت كه با چنين احاديث ضعيف نمى شود از آن چه بر صحتش علم و قطع پيدا كرده ايم دست برداريم پايان آن چه از سخن سيد مرتضى كه خدا درجاتش را عالى گرداند خواستيم نقل كنيم . و همچنين بسيارى از دانشمندان بزرگ ما شيعيان مانند محقق كركى و كاشف الغطاء، و شيخ حر عاملى و شيخ بهائى و فاضل تونى صاحب كتاب الوافيه و سيد محمد مجاهد كه بطور صريح گفته اند قرآن تحريف و كم و زياد نشده و ميرزاى قمى گفته است گروه زايد از مجتهدين بر اين عقيده اند كه قرآن تحريف نشده و محققين از علماء معاصر ما هم كه خدا مسلمين را به طول بقاء ايشان بهرمند سازد قائلند بر عدم تحريف و زياد و كم نشدن قرآن .

    خلاصه بحث

    از آن چه در سطور پيش گفتيم اين مطالب بدست آمد: 1- آميخته كردن سوره ها از آيات ، و ترتيب سوره ها نيز به دستور پيغمبر (ص ) انجام گرفته است .
    2- بسم الله الرحمن الرحيم جز سوره توبه با همه سوره هاى ديگر نازل شده است .
    3- بسم الله الرحمن الرحيم جزء هر سوره و يك آيه از آيات آنها مى باشد چنان كه جزئى از سوره نمل است .
    4- قرآنى كه ميان دو جلد نوشته شده همان است كه خداوند بر آخرين پيامبر خود فرو فرستاده و يك حرف در آن افزوده نشده و چيزى هم از آن كاسته نشده .
    5- عثمان قرآن را تحريف نكرده و چيزى از آن برنداشته و در آن چيزى هم نيفزوده بلك هدفش از آن كار جمع كردن مردم بر يك قرائت بود و مبادا گمان ببرى كه مصحف صحيح را سوزانده پناه به خدا و مصحف باطل و تحريف گرديده و تغيير داده شده را به جاى آن گذاشته و اين كه اعتراض ‍ سيد مرتضى و ديگران بر عثمان فقط از اين جهت است كه او قرائت هاى ديگر را منع كرده ، نه از جهت اين است كه او مصحف صحيح را سوزانده و كلام الله مجيد را تبديل كرده .
    6- قرائتهاى هفتگانه متواتر است و خواندن قرآن به غير آنها از قرائتهاى شواذ جايز نيست .
    7- شيوه خط قرآن سماعى است و به قواعد علم نحو و رسم الخط رائج سنجيده نمى شود پس واجب است رسم الخط قرآن بر طبق آن چه مطابق نوشته اوليه نسخه بردارى شده باقى بماند.
    8- و هر كه تحريف قرآن را به اماميه نسبت دهد دورغ پرداز است و گفتارش ‍ حقيقت ندارد.
    و هدف از نگارش اين رساله اين وبد كه ديدم در موضوع آن دقت بيشترى لازم است تا حقيقت آشكار گردد و به بيان دلائلى قاطع كه بدگمانى و ترديد را در هم شكسته و قطع و زائل سازد نياز فراوانى احساس مى شود.شايد براى كسى كه بخواهد متذكر شود و در راه هدايت گام نهد سودمند باشد. و با همه اين ها اگر ترس بدر ازا كشيده شدن مطلب نبود دوست داشتم همه اقوال يا اخبار واردهاى را كه بر تحريف قرآن به آنها تمسك نموده اند در اين رساله بياورم و بعد بوشن سازم كه بعض آنها از اصل ساختگى است و بعضى از آنها در صدد بيان معانى غير ظاهرى آيات است اگر چه آن چه را در اين رساله مورد بحث قرار داديم و به آن اشاره نموديم براى آدم هاى زيرك بس است و خداوند عهده دار رستگارى و توفيق دهنده است .

    آخرين كاوش

    محدث نورى به دسته اى از اخبار ساختگى و گفتار سست و بى پايه و رواياتى كه در صدد تاويل بوده اند چسبده و بعضى آنها را به بعض ديگر تلفيق نموده و بر تحريف شدن كتاب خدا به آنها استدلال كرده با قرآنى كه از زبان نازل كننده اش وصف شده به : (انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون ) وى آن سر هم بنديها را در كتابى جمع كرده و فصل الخطاب فى اثبات تحريف كتاب رب الارباب ناميده .
    خواننده عزيز:
    نظر شما چيست ؟ هر گاه امر دائر باشد ميان آن كه تحريف را به كسى كه قائل به آن است اسناد دهيم يا به قرآن كداميك به آن شايسته ترند؟!
    گذشته از آن كه بقيه تاليفات او قوى ترين گواه بر اين است كه عالم به علم حديث و پى گير دقيق در آن است نه تحقق كننده متبحر و شايسته آن بود كه از مرحله اى كه برايش ميسر بوده فراتر نرود. و شگفت انگيزتر از قولش به تحريف گفته وى در آغاز خطبه كتابش مى باشد كه گويد:


    الحمدلله الذى انزل على عبده كتابا جعله شفاء لما فى الصدور




    خداوندى را سپاس گويم كه بر بنده خود كتابى نازل نمود كه آن را درمان قرار داده براى بيماريهائى كه در سينه هاست . او به گمان خود با اين گفته اش ‍ حمد مى كند خداوندى را كه قرآن نازل فرموده براى درمان دردهائى كه در سينه كسانى بود است كه در دوران پيغمبر (ص ) مى زيسته اند و گرنه قرآنى كه بعد از رحلت آن حضرت تحريف شده چگونه شفاء براى بيماريهائى است كه در سينه هاى مدرم غير آن زمان است .

    تعليقات مرحوم شعرانى بر كتاب فصل الخطاب

    اكنون وقت آن رسيده كه بررسى هاى بسيار دقيق و گرانمايه استاد علامه ما مرحوم شعرانى آن كوه پر صلابت انديشه و تحقيق را كه در چند موضع از كتاب فصل الخطاب نموده اند بدون دست كارى و بدون هيچ كم و زيادى زينت بخش صفحات پايانى اين رساله كنيم . و توجه داشته باشيد كه بعد از هر شماره ، ابتدا متن عبارت كتاب فصل الخطاب و شماره صفحه آن است و سپس عبارت استاد به عنوان حاشيه خواهد آمد.(128)
    1- محدث نورى در صفحه 2 گويد: ابوحمزه ثمالى از امام باقر (ع ) نقل كرده كه فرمود: از اين امت هيچكس نتوانست قرآن را آن چنان كه جبرئيل (ع ) بر محمد فرود آورده جمع كند مگر وصى محمد (ص )
    حاشيه : بنام خداوند رحمن رحيم ، نزد ما حق اين است كه قرآن بر حرف واحدى مقصودم يك قرائت است نازل گرديده لكن پيامبر خدا (ص ) قرائتهاى گوناگون را اجازه داد چون مردم به سختى مى افتادند، يا اين كه عادتا حفظ همه كيفيتها ممكن نبود جز براى معصوم و آن اميرالمومنين و امامان از تبار او (ع ) بودند.
    2- در صفحه 4 گويد: طبرسى در كتاب احتجاج از اسحق بن جعفر از پدرش از نيايش (ع ) روايت نموده : كه اميرالمومنين (ع ) در شهر كوفه خطبه اى خواند و در پايان سخنش فرمود تا آخر
    حاشيه و از چند حديثى كه جلوتر از حديث چهاردهم است چيزى دلالت بر مقصودش ندارد.
    3- صفحه 4 بعد از خبر فوق نوشته : و در كتاب توحيد صدوق در خبرى طولانى كه مطالبى را به زنديقى فرمود: بعد از ياد آورى آن حضرت از آن كه قرآنى را كه جمع آورى نموده بود، در اختيارشان نهاد تا آخر.
    حاشيه : حديث بدون سند و ضعيف است و احتمال توهم راوى در آن مى رود و ممكن است كه در آن تصرف كرده باشد و به تعبيرى نقل كرده است كه با آن از مقصود خارج شده باشد.
    4- و در صفحه 4 نوشته است . خرائج (129) سليم بن قيس هلالى در كتابش در حديث طولانى .
    حاشيه : كتاب سليم بن قيس ساختگى است و حديثى كه فقط در آن باشد و در جاى ديگر نباشد جدا ضعيف است .
    5- صفحه 5 نوشته كب و در آن كتاب گويد: در خانه عبدالله بن عباس نزد او بودم ...تا آخر.
    حاشيه : يك حديث را به چند بار آوردن متعدد نمى گردد، و تمامى آن چه در كتاب سليم بن قيس مى باشد حديث واحد، و ضعيف است و به چند مرتبه نقل كردن قوى نمى شود.
    6- در صفحه 6 نوشته : كج در كتاب احتجاج از ابى ذر غفارى نقل شده ...تاآخر.
    حاشيه : اين حديث نيز مرسل و ضعيف است و گويا همان حديثى است كه از كتاب سليم نقل گرديده چون عبارتهايش به آن مى ماند.
    7- در صفحه 6 نوشته است : كه احتجاج از عبدالله بن عبدالرحمن نقل كرده در خبرى كه على (ع ) را براى بيعت خواستند ا: حضرت به ايشان نوشت ...تا آخر كه ثقة الاسلام كلينين ، از محمد بن يحيى نقل كرده .
    حاشيه : دو حديثى كه از كد. و.ك .نقل شده دلالت بر نقص قرآن ندارد، و همچنين احاديثى را كه در سطر آخر تحت عنوان آورده است .
    8- و در صفحه 6 و صفحه 7 نوشته : كز و در آن كتاب است كه ابن حجر گفت است : از على (ع ) وارد شده كه وى پس از درگذشت پيغمبر قرآن را بر روال ترتيب نزولش جمع آورى كرده است .
    حاشيه : گفته او ترتيب نزول مى گويم اين از مسائل روشن است كه در زمان زندگى پيامبر خدا بگونه متواتر سوره ها جمع آورى شده بوده بطورى كه هر گاه گفته مى شد سوره بقره ، و سوره هود، و سوره احزاب ، و...شنونده مى فهميد كه آن چه سوره ايست و بدين جهت اسم سوره در قرآن كريم آمده است پس بدون ترديد ناگزير پيوستگى سوره ها از آيات بر مى گردد به زمان رسول خدا كه به فرمان خدا بوده بنابراين اگر ما فرض كنيم بر اين كه پاره اى از آيات از يك سوره مانند سوره اقرا پيش از آيات ديگرش نازل گرديده الحاق آياتى كه بعدا نازل شده به آيات جلوتر به دستور پيغمبر (ص ) بوده است . بنابراين همه اين سوره هائى كه در قرآن است جمع آورى شده بوده و مراد از تاليف (130) اميرالمومنين (ع ) بر ترتيب نزول اين نيست كه آن غير بهم پيوستگى سوره هاى معين كار ديگرى بوده و آن حضرت بعضى آياتى را كه در زمان پيامبر خدا در سوره 36 يس بوده مثلا در سوره 18 كهف قرار داده باشد، يا اين كه آيات را از آن گونه كه بوده تغيير داده باشد بلكه اميرالمومنين با آن بافت جمع آورى رسول خدا (ص ) را حفظ كرد و در حواشى و كناره هاى صفحه مثلا بيان كرده كه نزول آيه فلان پيش از نزول آن آيه بوده و...
    9- ص 8 سطر 3 نوشته است : لح خبر شيخ على بن فاضل كه در بحارالانوار و عوالم نقل شده كه در آن ماجراى جزيره خضراء و درياى سفيد بيان شده تا آخر.
    حاشيه : جزيره خضراء از سرزمين اندلس مى باشد و بدون ترديد داستانى ساختگى است ، و اصل در آن اين بوده كه : در دوران حكومت سلاطين عبيد يين پيش از آن كه بر مصر مسلط شوند، مردى از مشرق زمين بسوى مغرب الاقصى مسافرت كرد، زيرا مهدى فاطمى آغاز حكومتش را از مغرب اقصى شروع كرد و آن گاه به توسعه آن پرداخت ، و بعد از وى هم ، فرزندانش بر آن جا حكومت داشتند و جزيره خضراء كه مدتها جزو قلمرو حكومت مهدى فاطمى بوده از سرزمينهاى تحت فرمانروائى آنان بود و اين مسافر ديدار خود از دولت اولاد مهدى فاطمى را بازگو نموده است . سپس ‍ بعضى ساده لوحان شيعه 12 امامى آن را حمل بر صاحب الامر نموده اند و در آن تصرف كرده اند.
    10- در ص 9 نوشته است : مبالبخارى از موسى بن اسماعيل از ابراهيم از ابن شهاب از خارجة بن ثابت نقل كرده كه گويد: هنگام نوشتن مصحف يك آيه از سوره احزاب را كه از پيامبر خدا (ص ) شنيده بودم كه مى خواند، نيافتم به جستجوى آن پرداختم آن را نزد خزيمة بن ثابت انصارى يافتم كه اين بود: (رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه ) پس آن را در سوره خودش ‍ در مصحف ملحق كرديم ...تا آخر.
    حاشيه : اخبار عامه در مورد آيه اى كه نزد ابى خزيمه يافته اند مختلف است در برخى از آنها آمده كه يك آيه از سوره برائت بوده ، و در بعضى اخبارشان آمده كه از سوره احزاب بود، و هر كدام باشد يافته نشدن آن آيه در نزد غيرابى خزيمه دليل آن نيست كه نزد هيچكس ديگر نبوده بلكه آن چه معلوم است اين است كه آن سوره در زمان زندگى پيامبر خدا از آيات فراهم شده بوده ، و بارها بر مردم خوانده شده بود. بگونه اى كه چون دو آيه از آن افتاد، زيد فهميد كه آن سوره ناتمام است لذا به جستجوى آن دو آيه پرداخت تا پيدايشان كرده و اگر شناخته شده نبود به جستجوى آنها نمى پرداخت .
    11- در صفحه 12 نوشته است : ويستفاد من مجموع ...و از ورى همرفته تمامى اين اخبار چه آن چه از شيعه و چه آن چه از سنيها نقل شده بعد از موشكافى در آنها از لفظ و مفهومشان چنين بر مى آيد:
    قرآنى كه حالا ميان دو جلد است و در شرق و غرب جهان در دسترس ‍ مسلمين قرار دارد در زمان زندگانى پيامبر خدا (ص ) با اين جمع و ترتيب در دست يكى از صحابه نبوده ، تا آخر.
    حاشيه : پوشيده نيست كه جمع آورى نشدن مصحف بر اين ترتيب كه فعلا موجود است دلالتى بر مطلوب او ندارد زيرا اين كه سوره بقره در ابتداى مصحف و سوره آل عمران بعد از آن و همچنين تا آخر سوره در يك مصحف بين دو جلد باشد، يا عكس آن به اين كه سوره ناس در اول مصحف و سوره بقره آخرش باشد يا غير آنها از ترتيبهائى كه مى توان تصور كرد، در تحريف آيات اثرى ندارد.ترديدى در اين نيست كه خود آن سوره ها
    در زمان رسول خدا گرد آورى و بنامهاى خودش موسوم گرديده بود بگونه اى كه چون يكى از آنان مى گفت سوره هود، يا سوره يوسف ، يا سوره طه ، شنوندگان متوجه مى شدند چه سوره اى را اراده كرده ، و پس از آن كه سوره نوشته شده ، و معروف بوده نبودن اين ترتيب بين سوره ها در يك مصحف زيانى ندارد.چون بطور كلى مى گوئيم همه اين احاديثى كه روايت شد نه بر كاسته شدن از قرآن دلالت دارد، و نه بر متواتر نبودن قرآن موجود، بلكه آوردن سه حديث ضعيفى كه ضعفش آشكار است و ما در جلوتر به آن داشتيم در برابر معلوم ارزش و اعتبارى ندارند.بعلاوه قولى را كه مصنف كتاب فصل الخطاب در صدد اثباتش بر آمده مخالف يكى از ضروريات مذهب شيعه است .زيراهيچكس مخالفت نكرده در اين قول كه قرآنى كه بالفعل در دست ما مى باشد متواتر است به اين معنا كه نقل آن از پيامبر خدا (ص ) جورى بوده كه دستبرد زدن در آن و دگرگون ساختنش ممكن نبوده براى آن كه ناقلين زياد بوده اند، و آن چه را ايشان مى خواهد اثبات كند اگر درست باشد نكوهش و عيب جوئى در تواتر اين قرآن موجود نيز مى باشد. زيرا از اين احاديثى كه روايت نموده فهميده است كه يك مردى كه زيد بن ثابت باشد آيات قرآن را از گفتار تك تك از مردان بدست آورده و هر جور دلخواهش بوده بر طبق ذوق و سليقه خود آنها را گرد آورى نموده و به سوره فلان نامگذارى كرده ، اين وارد كردن عيب است در تواتر قرآن ، و حال آن كه معلوم است كه قرآن متواتر است به اين معنى كه هر سوره اى از سوره هايش ‍ در سينه هاى مردم زيادى محفوظ بوده يا در هر دوره اى از زمان پيغمبر تا زمان ما بصورت نوشته نزد آنان بوده است ، و اين بگونه اى بوده كه براى احدى تصرف در كلمه اى از آن به هيچ وجه امكان نداشته چون در ديدگاه عده بيشمارى بوده .
    12- در ص 16 نوشته است : پس اگر گفته شود چگونه مى شود به كسانى كه آيات رابر روى تكه و لوح و امثال آن نوشته اند. و يا سينه اشخاص اطمينان پيدا كرد؟ پاسخ داده شده چون آنان مجموعه اى را نمودار مى كردند كه معجزه بود و به نظم و ترتيبش همه آشنائى داشتند چون مدت بيست سال شاهد تلاوت آن از پيامبر خدا (ص ) بودند، بنابراين از خطر دروغ پردازى در آن ايمن مانده است .
    حاشيه : اين سخن حق استوارى است كه عقل او را يارى ميدهد و روايات متواتره بر آن دلالت دارند و ايكاش مى دانستم مطلب به اين روشنى چگونه بر مصنف اين كتاب پوشيده مانده و آن را درنيافته و به چيزهائى چسبيده كه نيازى را بر طرف نمى كنند.
    13- و در ص 12 نوشته است اين كه عبدالله بن مسعود مصحف مخصوص ‍ معتبرى داشته كه با مصحف موجود ناسازگار بوده مستلزم آن است كه مصحف موجود از جهت اعجاز با همه آن چه بر پيغمبر (ص ) نازل شده هم آهنگ نباشد، و اگر چه در مصحف ابن مسعود هم از جهت ترتيب مخالفتى با مصحف اميرالمومنين (ع ) وجود دارد. حاشيه : موجود بودن مصحفى از عبدالله بن مسعود، و ابى بن كعب و ديگران دلالت ندارد بر مخالفت داشتن آنها با مصحف معروف مگر در قرائت بعضى به كلمات و گرنه آن چه با تحقيق بدست آمده و به تواتر معلوم گشته آن است كه عدد سوره ها و آيات در تمامى مصحفها با هم يكى هستند، و فرق ميان آن دو در ترتيب سوره ها است مثلا در بعضى مصحفها سوره بقره بعد از سوره آل عمران است و در بعضى مصحفها سوره آل عمران بعد از سوره بقره مى باشد، يا در قرائت بعض كلمات تو اداء برخى حروف تفاوت دارند، و اگر آن مصحفها براى ما به تواتر نقل شده بود قرائت از آنها بر ايمان جايز بود، نظير اختلاف قراء سبعه جز اين كه عقمان مردم را بر محور يك قرائت جمع كرد، و آن قرائتها به تواتر بما نرسيده ، و عثمان گمان كرد جمع كردن مردم بر محور يك قرائت امكان پذير است لكن بعدش به ثبوت رسيد كه اين كار ممكن نيست و بعد از او قراء در كلمات اختلاف كردند.پيغمبر (ص ) كه بعضى اختلاف در قرائت را برايشان جايز دانست براى اين بود كه امت به مشقت نيفتند و اتفاق در قرائت امكان نداشت و بعضى احاديث كه دلالت دارد بر اين كه مصحف ابن مسعود كلماتى زيادتر از قرآن فعلى دارد جدا ضعيف است .
    14- در صفحه 113 نوشته : حسين بن حمدان حضينى در كتاب الهدايه گفته است : در قرائت عبدالله بن مسعود كه پيغمبر (ص ) درباره حفظ او فرموده است كسى كه بخواهد قرآن را سر بسته تازه چنان كه خداوند تبارك و تعالى نازل فرموده بشنود پس بايد آن را از ابن ام عبده بشنود، و ام عبده ما در عبدالله بن مسعود است و بسبب او به پدرش خوانده مى شود؛ و قرائت او چنين است :


    ان عليا جكعه و قرانه فاذا قراناه فاتبعا قرانه ثم ان علينا بيانه




    حاشيه : پوشيده نيست كه مصفحهاى كهن نقطه و تشديد و حركها را نداشته بلكه فقط شكل حروف در آنها نوشته بود و عليا و علينا بيكديگر نزديكند و سهل انگارى نويسنده بس بود در جابجا شدن اين دو كلمه بلكه رنگ مداد، وزبرى كاغذ و كهنه شدنش بعد از نوشتن و عوامل ديگر چه بسا موجب آن مى شوند كه خواننده و بيننده به ترديد بيفتد و علينا را عليا بخواند.
    گذشته از اين كه حديث اول و دوم درباره نقل قرائت ابن مسعود با يكديگر مختلفند پس چگونه بر آن اعتماد مى كند، و بر فرض درستى آن نظير اين اختلافات در قرائت از قراء سبعه نيز نقل گرديده .
    15- در صفحه نوشته : كلينى نقل كرده است از محمد بن يحيى ، از احم بن على بن حكم ، از عبدالله بن فرقه و معلى بن خنيس كه گفته اند ما در محضر امام صادق (ع ) بوديم و ربيعة الراى نيز با ما بود، پس از قرآن سخن به ميان آورديم . امام صادق (ع ) فرمود: اگر قرائت ابن مسعود بر طبق قرائت ما نباشد او گمراه و خطاكار است . ربيعة پرسيد واقعا خطا كار است !
    فرمود: آرى گمراه و خطاكار است . حاشيه ضال آدم خطا كار و منحرف است در برابر درست كار و هداست شده به راه ، و هر كه غير از معصوم بطور كلى در حكم بدون خطا نيست لكن اين كلمه در ميان غير عرب ها مدمت و دشنام است كه بر شايستگان اطلاق نمى شود ولكن در لغت مانعى از آن نيست بنابراين شخص صالح هم اگر در حكمى اشتباه كند خطا كار است و وجه استدالال آن كتاب برايم معلوم نشد ابن مسعود بى ترديد از صحابه پر فضيلت است ولكن معصوم نمى باشد و درستى قرائت ابن مسعود، غير بودن او از صحابه فاضل به چند امر ديگر توقف دارد:
    1- آن چه از او نقل گرديده ثابت شده باشد كه واقعا از خود او صادر گرديده است ، و اين مطلب به ثبوت نرسيده ، زيرا در قرائتها هر آنچه از وى نقل گرديده بخبر واحد ضعيف نقل شده كه احتمال جعل و اشتباه و گمان و تصحيف از نويسندگان و راويان و غير اين ها در آنها مى رود.
    2- قرائت او به عنوان اينكه آن قرآنى است كه به طريق اعجاز نازل شده مسموع شده باشد، از جهت تفسير و تاويل و دور نمى باشد كه آن چه از وى روايت شده از قبيل تفسير بوده ، و راويان آن را به گمان خود از قرائت شمرده اند، و در رواياتى كه راويشان يكى است مانند اين كار اتفاق مى افتد.
    3- ثابت شده باشد كه اين قرائت او را پيغمبر بيان فرموده و آن نيز معلوم نيست به تواتر، و گرنه تنها شايسته بودن ابن مسعود، نه موجب مى شود كه او معصوم باشد و نه سبب آن مى گردد كه هر چه راويان به او نسبت دهند درست باشد.
    16- در نوشته : و از اين اخبار قضيه حاصل مى شود كه شكل آن چنين است اگر ابن مسعود بر طبق قرائت ايشان نخواند پس او خطاكار است ، لكن او خطاكار نيست ، پس قرات او بر طبق قرائت ايشان است .
    حاشيه : لكن خطا كار نبودن او قطعى نيست چون جز در امام نمى شود كسى هيچ خطائى نكرده باشد، زيرا همه مى گويند او معصوم نبوده ، پس ناگير در بعضى كارهايش مرتكب خطا مى شده و لو سهوا معين ضال چنانكه جلوتر گفتيم جز خطاكار معنى ديگرى ندارد، و مدرك منع حضرت از پيروى قرائتهاى او اشتباره و خطاى او است كه مى گفته : دو سوره قل اعوذ از قرآن نيست . دستور پيغمبر (ص ) به اين كه دانش قرآن رااز او فرا گيريد، دلالت ندارد بر عصمت او پس اين دستور يكى از مصاديق دستور فراگيرى علم از همه دانشمندان است ، و از چيزهائى كه بالضوره معلوم است اين است كه در زمان پيامبر خدا (ص ) در تمام جزيرة العرب آموزگاران قرآن فراوان بودند و منحصر در ابن مسعود نبود و اتفاقى است كه تمامى آنان هم معصوم نبودند، بلكه قرائت او هم مانند قرائت ديگران است اگر به تاتر ثابت شد جايز است از او گرفته شود، وگرنه جايز نيست و ترديدى نيست امروزه قرائت متواتر منحصر است در مصحفى كه نزد همه مردم معروف است .
    17- و در صفحه 120 نوشته : اما دوم براى اين كه قول به تعدد قرائتها درست نيست .حاشيه : اين جمله اصلا معنائى ندارد.
    18- و در صفحه 121 نوشته : روايت شده كه ابى ابن كعب آيه 4 سوره نساء4


    فما استمتعتم به منهن الى فاتو هن اجورهن




    ابن عباس نيز همين گونه خوانده و صحابه هم نگفتند درست نيست پس ‍ اجماعى است . حاشيه : اين قرائت از ابن مسعود نيز نقل شده ، و دور نيست سهو در يكى از دو نسبت يا در هر دو از جانب راويان باشد. اتفاق ايشان بر مصحف زيد بر فرض صحت ثبوتش انكار بر ابى و ابن عباس است .
    19- و در صفحه 122 نوشته : طبرسى گويد: و آيه 12 سوره توبه ) التائبون العابدون الحامدون ...در قرائت ابى التابين العابدين به ياء است تا آخر...حاشيه : هرگز معنائى ندارد.
    20- و در صفحه 122 نوشته : مصحف ابن عباس قرائت ابى موسى


    (بسم الله الرحمن الرحيم اللهم انانستعينك و نستغفرك ...)



    تا آخر. حاشيه : اين جمله ؛ مصحف ابى موسى همانند دعاى ختم قرآن است كه در مصحف ما نوشته مى شود.
    21- و در صفحه 123 نوشته : شيخ ابن ابوالحسن شريف در تفسير خودش ‍ گويد: ابوداود از ابى ادريس خولانى روايت كرده كه ابودرداء با چند تن از مردم در دمشق آورده شده بود به همراه داشتند و با خود مى بردند تا بر ابى بن كعب و زيد، و على (ع ) و اهل مدينه عرضه بدارند.ابوالدرداء روزى آن را بر عمر بن الخطاب خواند چون به آيه 26 سوره فتح 48:


    اذ جعل الذين كفروا فى قلوبهم الحمية حمية الجاهلية و لو حميتم كما حموا لفسد المسجد الحرام




    را خواند عمر گفت چه كسى اين را بر شما چنين خوانده . ابوالدرداة پاسخ داد: ابى بن كعب . عمر گفت به ابى بن كعب بگوئيد نزد من بيايد.
    ابى شتابان و خرامان آمد و عمر به او گفت : اهل شام آيه را اين طور خواندند. ابى گفت من برايشان چنان خوانده ام عمر به زيد گفت : تو بخوان .
    زيد همان قرائت عامه مردم را خواند، پس عمر دست به دعا برداشت و گفت : خدايا من هم جز اين نمى دانم ...حاشيه : اين نقل دلالت مى كند بر اين كه قرائت زيد متواتر بوده زيرا قرائت او موافق با قرائت همه مردم بود و اين ماجرا دو سال پيش از آن بوده كه عثمان مردم را بر يك محور قرائت جمع كند.
    22- در صفحه 148 (س )...نوشته : اخبار زيادى كه مخالفين روايت كرده اند اضافه بر آن روياتى كه در موضوعهاى سابق گذشت صريحا دلالت دارند بر اين كه در مصحف موجود تغيير و نقصانى واقع شده . حاشيه : در امثال اين اخبار اگر ما خودمان را فرض كنيم كه در عصر پيامبر (ص ) يا عصر صحاب به سر مى بريم به جورى كه توان آن را داريم كه به طور يقين صحت اين قرائت ها را بدست آوريم ، و از جهت تواتر نقل كنندگان براى ما علم پيدا شد به اين كه مثلا ابن عباس آيه اى از قرآن را بر خلاف آن چه در مصحف موجود هست قرائت نموده ، و علم هم برايمان پيدا شد كه پيغمبر (ص ) آن را براى وى بان داشته و قرائت معروف را هم انكار نكرده براى ما خوانده هر دو قرائت جايز است . اگر چه در يكى از آن دو قرائت كلمه اى زياد شد باشد زيرا هر دو قرائت متواتر از پيامبر خدا به ثوبت رسيده . و اما اگر درستى اين نسبت به ابن عباس ثابت نشده يا تقرير پيامبر خدا او را به آن قرائت به تواتر ثابت نشد واحتمال سهو و خطاى او را در حفظ داديم براى ما جايز نيست كه از قرائت متواتر روى بگردانيم و بر قرائت او اعتماد كنيم زيرا همچنان كه در زمان ما اتفاق مى افتد كه بعضى مردم در كلمه يا آيه اى از قرآن به غلط و اشتباه مى افتند همچنين مردم در آن دوران هم معصوم نبودند و چه بسا در كلماتى دچار اشتباه مى شدند يا چيزى را كه از قرآن نبود از آن مى پنداشتند.و اما امثال مصنف از اشخاصى كه بين متواتر و غير آن فرقى نمى گذارند و مى پندارند كه مصحف معروف نيز به نقل واحد به ما رسيده ، هر دو قرائت نزد او يكسان مى باشد و امثال اين احاديث را هم از ادله خود مى شمارند.اين بود پايان مطالبى كه استاد علامه شعرانى ما را به آن بهره مند نموده از حاشيه نويسى هاى ايشان ، بر كتابى كه بنام فصل الخطاب فى تحريف كتاب رب الارباب ناميده شده . خداوند ما و شما را از كجروى باز دارد.و ايزد منان را سپاسگزارم كه توفيق اتمام ترجمه اين اثر نفيس را در تاريخ سه شنبه 12 آبان سال 1371 شمسى مطابق 7 جمادى الاولى 1413 قمرى به اينجانب مرحمت فرمود.
    عبدالعلى بن على اصغر محمدى شاهرودى .
    ویرایش توسط (bidel) : ۱۳۸۸/۰۸/۱۳ در ساعت ۱۵:۴۳


  2.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود