صفحه 1 از 26 1231121 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: تجربه کاروان راهیان نور!

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    79
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    277
    آپلود
    0
    گالری
    0

    تجربه کاروان راهیان نور!




    سلام دوستان،

    میخواستم بگم تا حالا به مناطق جنگی سفر کردین؟ اولش که میخوای بری میگی بچه مثبت بازیه چه حسی ممکنه به اونجا داشته باشی! یه سفر تاریخیه مثل دیدن قلعه فلک الافلاک و...شبیه اون! کافیه پاتو بذاری اونجا بی غرض میگم ادعای وطن دوستی و بسیج و...ندارم خیلی جای مقدسیه! کمتر جایی یه همچین قداستی داره! من که یکی از بهترین سفرای زندگیمو تجربه کردم! آدم اونجا واقعا عشق به خدا رو از صمیم قلب حس میکنه.من که دوست نداشتم برگردم! خیلی انسان سازه! یه جای خاص خاص خاصه!
    نظر شما چیه؟پیشنهاد میکنم یکبار امتحان کنید!

    (محمدطه)

    دلداری خدا رو ببین:
    "فلا یحزنک قولهم انانعلم ما یسرون و ما یعلنون"
    (یس)
    آیا باز هم غمگینی!؟


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    2,758
    مورد تشکر
    4 پست
    حضور
    10 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    64
    آپلود
    0
    گالری
    255



    من تا حالا تجربه این سفر رو نداشتم هر چند خیلی دلم میخواسته برم اما نشده ولی هر موقع به این مسئله فکر کردم پیش خودم گفتم ما کجا و ...... خدا ما رو هم عاقبت به خیر کنه.چون شهدا زنده اند و ما...
    مدتي است كه ديگر قلمم را به كار نگرفته ام.
    مدتي است كه ديگر قلمم مرا ياري نمي كند.
    مدتي است كه ديگر من قلمم را ياري نمي كنم.
    زماني طولانيست كه قصد دارم از شهدا بنويسم ولي نشد. نه اينكه نخواهم، بلكه نشد.
    فكر سياه، دل سياه، دست سياه و قلم سياه ...
    اين ها چيزي بودند كه مانع من بودند.
    پيش خود گفتم تا دلم را روشن نكردم ننويسم ولي فايده اي نكرد.


    التماس دعا
    ویرایش توسط parvaz : ۱۳۸۸/۰۸/۲۳ در ساعت ۰۹:۳۳

    http://www.askquran.ir/image...zbknnl8215.gif

    آسمان ذهن کبوتر آبیست

  4. تشکرها 2


  5. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    2,758
    مورد تشکر
    4 پست
    حضور
    10 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    64
    آپلود
    0
    گالری
    255



    خدايا ببين که اسطوره هاي شهادت چگونه حيات را به بازي گرفته اند مرگ به
    اسارتشان در آورده است سرمست عشقند ،
    عشق خدائي، ببين که با پرتاب آيه آيه وجودشان در بستر جاري زمان چگونه
    حيات را تفسير ميکند.
    خدايا سرودشان را شنيدي« انالله و انااليه راجعون» ، فريادشان را شنيدي
    « نصرمن الله و فتح غريب» آوايشان را شنيدي « لااله الاالله » نجواشان را شنيدي ،
    « فباي آلا ربکما تکذبان» زمزمه شان را شنيدي
    « فقاتلو ائمة الکفر» نامشان موحد، کتابشان قرآن ، پيامشان ايمان ، جرمشان قيام ،
    راهشان اسلام ، رهبرشان امام ، سلاحشان وحدت ، درسشان جهاد،
    سرمايه شان تقوي، مقصدشان شهادت ، معبودشان الله ، فرمانده شان روح الله .
    يارانمان ، يارانمان ، آري يارانمان را ربودند که تنها بوديم تنها تر شديم ،
    مهاجران رفته اند و بي انصار شده ايم ،
    خدايا ، به ابرها بگو بگريند ، به کوهها بگو بشکافند؛
    به درياها بگو بخروشند ، به طوفانها بگو بشتابند ، به رودها بگو بنالند،
    چشمه ها را بگو بجوشند، به آسمان بگو ببارد، بزمين بگو بگريد ، به خورشيد بگو نتابد ،
    به ماه بگو نيايد ، به ستاره گان بگو نمانند ،
    به همه بگو اشک بريزند ، آري اشک بريزند ، اي جنگ ، اي دريا ، اي سرودها اي قله ها،
    اي رودها، اي چشمه ها ، اي دشتها، اي بيشه ها ، از چشم خود جاري کنيد سيرابها جاري کنيد،
    خونابه ها جاري کنيد.
    خدايا ، به درختها بگو که برگهايشان را فرو ريزند
    به عقابها بگو که به سوگ يارانمان نشينند
    به پرنده گان بگو پرهايشان را بخون شهيدان رنگين کنند ،
    به کبوتران بگو پيام خونرا به خطه ستم کشان برسانند .
    خدايا ، باز هم به فرشتگانت بگو که « اني اعلم ما لا تعلمون » فلسفه آفرينش را در
    کربلاي خوزستان نشانشان ده .
    خدايا ، باز هم به فرشتگانت بگو که خليفه گانت را در زمين ببينند،
    آري «تقوي و عشق را و ايمان را » ايثار و جهد و تلاش و خون جوانان را « يکجا نشانشان ده » .
    خدايا ، به محمد (ص) بگو که پيروانش حماسه آفريدند ،
    به علي(ع) بگو که شيعيانش قيامت بپا کرده اند،
    به حسين(ع) بگو که خونش همچنان در رگها ميجوشد.
    بگو که از آن خونها که در دشت کربلا زمين ريخت سروها روئيد، ظالمان سروها را بريدند
    اما باز همه سروها روئيد،
    بگو که آن خونها از « خرداد خون داد » تا « شهريور شهيد » بر ژاله شد ،
    بگو که دستهاي عباس(ع) بر پيکر من آويخته است،
    بگو که آن خونها به جانان ريخته است و بگو که قاتلان همچنان خونمان را مي ريزند اما ...
    باز هم لاله مي رويد .
    خدايا، ميداني که چه مي کشيم ، پنداري که چون شمع ذوب ميشويم ، آب ميشويم .
    ما از مردن نمي هراسيم ، اما مي ترسيم بعد از ما ايمان را سر ببرند ،
    و اگر نسوزيم هم که روشنائي مي رود و جاي خود را دوباره به شب مي سپارد،
    چه بايد کرد از يک سو بايد بمانيم تا شهيد آينده شويم،
    و از ديگر سو بايد شهيد شويم تا آينده بماند ،
    هم بايد امروز شهيد شويم فردا بماند و هم بايد بمانيم تا فردا شهيد نشود.
    عجب دردي ، چه ميشد امروز شهيد ميشديم و فردا زنده مي شديم تا دوباره شهيد شويم.
    آري همه ياران سوي مرگ رفتند ، در حاليکه نگران فردا بودند.
    خدايا نکند وارثان خون اين شهيدان در راهشان گام نزنند.
    خدايا ، نکند شيطانهاي کوچک با خون اينها"(شهيدان)" خان شوند ،
    نکند جانمايه ها براي به مايه هاي دون سرمايه مقام شود ،
    نکند ميوه درخت فداکاري اينها را صاحبان رياکاري بچينند،
    نکند ثمره جنگ يارانمان به چنگ فرصت طلبها افتد، نکند خونين کفنان در غربت بميرند
    تا قدرت طلبها کام گيرند .
    با شما هستم اي ابن الوقتها، انقلابيون بعد از انقلاب؛ سرمايه داران ، زراندوزان ، مستکبرين ،
    فئودالها،خوانين؛ غربزدهها ، منورالفکران ،انحصارطلبها؛اسلام پناهان؛قشريون؛خمره هاي قدرت؛
    ميوه چينها، راحت طلبها، زخم زبان زنها، منافقين ،التقاطيون؛
    اي کسانيکه تا ديروز نمي دانستيد که سياست را با (س) مي نويسند يا با (ص) ،
    اي جرياناتي که جز به خود و هواي نفس ، ديگران را نمي شناسيد، و همواره بر چسب مي زنيد ،
    غيبت ميکنيد و شهيدان را متهم به کفر کرديد.
    خدايا ، آيا ميخواهند از خون شهيدان نردبان قدرت و پست و مقام براي خود بسازند،
    نکند که .....نه،نه.خدايا، هرگز ،
    اينها که گفتم کفر است؛ مگر ميشود خون حسينيان پايمال شود ، مگر ميشود علي اکبر و
    ابوالفضل و علي اصغر بميرند،"مگر شهيدان زنده نيستند"
    ، نه، نه، هرگز، آنها همواره زنده اند، جاويدند، زيرا شهيدند و شهيد يعني حي حاضر ،
    ناظر و حضور در تمامي صحنه هاي حق و باطل.
    تجربه کاروان راهیان نور!


    http://www.askquran.ir/image...zbknnl8215.gif

    آسمان ذهن کبوتر آبیست

  6. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    2,758
    مورد تشکر
    4 پست
    حضور
    10 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    64
    آپلود
    0
    گالری
    255



    وای بر من
    تجربه کاروان راهیان نور!

    چند وقته نرفتیم گلزار شهدا؟!

    خسته شدم از این همه غفلت!
    از این همه فراموشی!


    فايل هاي پيوست شده فايل هاي پيوست شده
    ویرایش توسط parvaz : ۱۳۸۸/۰۸/۲۳ در ساعت ۱۰:۳۶

    http://www.askquran.ir/image...zbknnl8215.gif

    آسمان ذهن کبوتر آبیست


  7. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    79
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    277
    آپلود
    0
    گالری
    0



    خوش به حال پسرا که میتونن تنهایی پاشن برن بهشت زهرا!ما دخترای بیچاره چی!
    (محمدطه)

    دلداری خدا رو ببین:
    "فلا یحزنک قولهم انانعلم ما یسرون و ما یعلنون"
    (یس)
    آیا باز هم غمگینی!؟

  8. تشکر


  9. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    136
    تشکر:
    1
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    یه مدته یه یه آشنای خیلی نزدیک توی قطعات شهدای بهشت زهرا (س) پیدا کردم البته اونجا هیچ کس غریبه نیست
    آدرسشو براتون می نویسم اگر مسیرتون اونطرفها افتاد یه سری بهش بزنید

    قطعه 50 شهداء ردیف 113 شماره 14

  10. تشکر


  11. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    2,758
    مورد تشکر
    4 پست
    حضور
    10 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    64
    آپلود
    0
    گالری
    255



    در آیه 153 سوره بقره خداوند میفرمایند:

    می گویید که کسانی که کشته میشوند در راه خدا که مردگانند بلکه زنده هست ولی شما نمیدانید

    ویرایش توسط parvaz : ۱۳۸۸/۰۸/۲۴ در ساعت ۱۱:۴۷

    http://www.askquran.ir/image...zbknnl8215.gif

    آسمان ذهن کبوتر آبیست

  12. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    79
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    277
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط mah noush نمایش پست
    جناب محمد طاها میگم حداقل تقدس تاپیکتون رو حفظ کنید دخترای بیچاره یعنی چی!!!!!! اتفاقاً برای اینکه بدونین تو شهر ما دخترا خیلی راحت میتونن برن قسمت گلستان شهدا حتی تنهایی. این که من نوشتم یه تمثیل بود. اتفاقاً دخترا خیلی هم زرنگن هم باچاره
    من خودم دخترم اما واقعا نمیشه تنهایی رفت!
    (محمدطه)

    دلداری خدا رو ببین:
    "فلا یحزنک قولهم انانعلم ما یسرون و ما یعلنون"
    (یس)
    آیا باز هم غمگینی!؟

  13. تشکر


  14. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۸
    نوشته
    31
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    تو مدت چهار سال دانشگاه حتی یه بار هم اسم سفر راهیان نور به گوشم نخورده بود و این در حالی بود که دانشگاه هر سال دانشجوهای علاقمندو میبرد ... اینو هم میذارم به حساب بیخبری یا بهتر بگو بی توفیقی... تا اینکه شد سال آخر و امتحانای آخر ترم یعنی بهمن 87 که دیگه من داشتم فارغ التحصیل میشدم ...زد و اتفاقی یه کلیپی دستم رسید به اسم "طلائیه" و قسم میخورم با گوش کردن به اون بود که فهمیدم چی به چیه! ...ده روز اول محرم تو دانشگاهمون مراسم بود منم هر روز میرفتم و با خوندن زیارت عاشورا و عزاداری از امام حسین (ع) میخواستم که منو هم به کربلای ایران بفرسته... .تا رسیدیم به اسفندو روز ثبت نام و فقط خدا میدونه که چقدر با خانواده کلنجار رفتم تا اجازه بدن ثبت نام کنم...,ولی مسول ثبت نام دانشگاه بهم گفت از اونجائیکه دیگه دانشجوی دانشگاهمون نبودم احتمال قبول ثبت نام من در حد صفره ...گفت نمیشه تا حالا کجا بودی... و من باید میرفتم از مسول مربوطه اجازه بگیرم و از این حرفا ... رفتم نمازخونه دعای توسل خوندم و رفتم پیش مسوول...میدونین چی گفت؟ گفت باشه اگه جا بود اسمتو مینویسم اما تازه اگه از قرعه کشی دربیای میری وگرنه همینطوری نمیشه ... ته دلم میدونستم اگه امام حسین و شهدا بطلبن حل میشه... تا روز قرعه کشی از مخالفت خانواده و اضطراب در نیومدنو غیره به ما چه گذشت بماند.... خلاصه اسفند ماه بود که بهترین خبر خوب دنیا رو یعنی قبولی از قرعه کشی رو بهم دادن و من چه با ذوق شوق منتظر عید بودم تا سوم فروردین راهی سرزمین نور بشم که چشمتون روز بد نبینه زدو پدربزرگم یعنی پدر مامانم روز بیست و هفتم اسفند به رحمت خدا رفت و من با خانواده راهی مراسم تو شهرستان شدم... غم از دست دادن بابا بزرگ از یه طرف و غم از دست دادن سفر راهیان نور ( لااقل تا شب هفت بابابزرگ اونجا بودیم) از طرف دیگه دنیا رو پیش چشمم تیره و تار کرد... ولی هرگز بزرگواری مادرمو فراموش نمیکنم که بهم گفت میدونم چقدر انتظار این سفرو داشتی پس بهت اجازه میدم برگردی و راهی بشی و باز با شرمندگی از همه ی فامیل عذز خواستم و باز خدا میددونه چی میکشیدم و البته خود خدا میدونه که چقدر خوشحال هم بودم... صبح روز سوم فروردین در حالیکه تنهای تنها وسایلم تو ساکم بود بدون هیچ بدرقه ای از طرف خانواده (تو مراسم بابابزرگم بودن) از خونه خارج شدم و راه افتادم... (بعد ها شنیدم یکی از بچه های این سفر خواب دیده بو که شهید آوینی پشت سر اتوبوسای راهیان نور آب میریخته و بدرقشون میکرده... و چه سفری بود این سفر راهیان نور... عشق و دیگر هیچ...

    تازه از جنوب برگشته بودم که تو سایت کانون شما رو دیدم و اسم کاربریمو شلمچه گذاشتم و از همه ی دوستای کانون التماس دعا دارم واسه دوباره رفتن به سرزمین نور...خیلی التماس دعا

  15. تشکر


  16. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    79
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    277
    آپلود
    0
    گالری
    0



    درکتون میکنم برای منم چنین چیزایی پیش اومده!جالبه که ما هم 3 فروردین رفتیم!تاثیری که تو اعتقاداتم گذاشته بود تا چند ماه مونده بود!
    (محمدطه)

    دلداری خدا رو ببین:
    "فلا یحزنک قولهم انانعلم ما یسرون و ما یعلنون"
    (یس)
    آیا باز هم غمگینی!؟

صفحه 1 از 26 1231121 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود