صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: راه های تهذیب نفس (مسالک اخلاقی)

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۷
    نوشته
    641
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    14 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    84
    آپلود
    9
    گالری
    66

    شاد راه های تهذیب نفس (مسالک اخلاقی)




    با او

    سلام بر دوستان عزیز کانون

    به جهت اینکه اخلاق (نظری-عملی) مقدم بر هر علمی است،و آنقدر این مساله مهم است که حضرت امام خمینی(ره) می فرمودند : ((اگر اخلاق نباشد،علم توحید که برترین علوم است هم به درد نمی خورد.)) و از طرفی در سالروز بزرگداشت علامه طباطبایی(ره) هستیم؛مطلبی بسیار عمیق و دقیق و نورانی از تفسیرالمیزان علامه در مورد مسالک و روش های اخلاقی عالم را مطرح و نقل می کنیم.

    در جلد اول تفسیر المیزان ، علامه طی مطلبی بنام (بحثی در اخلاق)می فرمایند،تنها راه تهذیب نفس،تکرار عمل نیک است.و راه های تهذیب نفس و گرایش به آن، مسالک اخلاقی و روش های کسب فضائل ، به طور کلی سه دسته است.


    راه های تهذیب نفس (مسالک اخلاقی)

    در توضیح می فرمایند ؛


    هر سه روش در اسلام و آیات قرآن یافت می شود.

    برای مثال در مورد مسلک و روش اول آیاتی را مثال می زنند از جمله :

    (و لا تنازعوا، فتفشلوا، و تذهب ريحكم ، و اصبروا)، (با يكديگر نزاع مكنيد، و گرنه ضعيف ميشويد و نيرويتان هدر مى رود، و خويشتن دارى كنيد) که رعایت نکته ای اخلاقی را به خاطر یک منفعت دنیوی توصیه می کند.


    و مثال هایی هم در مورد دسته ی دوم و روش دوم نقل می کنند از جمله؛

    (انما يوفى الصابرون اجرهم ، بغير حساب )، (صابران اجر خود را به تمام و كمال و بدون حساب خواهند گرفت )،.
    و آيه : (ان الظالمين لهم عذاب اليم )، (بدرستى ستمكاران عذابى دردناك دارند).

    *و در ادامه می فرمایند که روش اصلی و راهکار فوق العاده ی اسلام شیعی و قرآن کریم ،روشی دیگر است که جز در قرآن و اسلام جایی نبوده و مطرح نشده است.
    روش سوم به این ترتیب است که :علامه می فرمایند:

    دلیل گرایش به رذائل و دوری از منشا همه ی فضائل یعنی خداوند، دو چیز ست :

    1.انجام و گرایش به رذیلتی برای کسب یک عزت
    2.انجام و گرایش به رذیلتی به خاطر ترس از نیرویی

    و بعد می فرمایند که قرآن کریم، دیدگاهی را مطرح می کند که :

    اولا: ان العزة لله جميعا، عزت همه اش از خداست
    ثانیا: ان القوة لله جميعا، نيرو همه اش از خداست

    و فرد در این مکتب به یک دید الهی و توحیدی می رسد که عزت و قدرت را جز در خداوند نمی بیند و اصلا جز خدا را نمی بیند و در نتیجه از خداوند که منشا همه ی فضائل است غافل نشده و می شود ، مجمع الفضائل و جامع صفات کمالی و فضائل اخلاقی.

    یعنی زمینه های گرایش به رذائل که همانا کسب عزت یا ترس از نیرویی است را از بین می برد و همه ی این صفات را به خداوند نسبت می دهد.و فرد مومن متکی به خدا و دارای دید توحیدی ، دیگر اصلا زمینه ای برای دوری از فضائل و گرایش به رذائل در او باقی نمی ماند که بخواهیم عواقب خوب یا بد کارش را بهانه ای کنیم.

    و در کل می فرمایند دو روش اول دفع است و روش سوم رفع.

    ***برای درک کامل تر مطلب ، عین توضیحات ایشان را در ذیل نقل می کنیم.***



    ************************************************** ****

    بحثى در اخلاق

    تكرار اعمال نيك كه تنها راه تهذيب اخلاقى است از دو طريق عملى مى باشد
    بايد دانست كه اصلاح اخلاق و خويهاى نفس و تحصيل ملكات فاضله ، در دو طرف علم و عمل و پاك كردن دل از خويهاى زشت ، تنها و تنها يك راه دارد، آنهم عبارت است از تكرار عمل صالح و مداومت بر آن ، البته عملى كه مناسب با آن خوى پسنديده است ، بايد آن عمل را آنقدر تكرار كند و در موارد جزئى كه پيش مى آيد آن را انجام دهد تا رفته رفته اثرش در نفس روى هم قرار گيرد و در صفحه دل نقش ببندد و نقشى كه به اين زوديها زائل نشود و يا اصلا زوال نپذيرد. مثلا اگرانسان بخواهد خوى ناپسند ترس را از دل بيرون كند و بجايش فضيلت شجاعت را در دل جاى دهد، بايد كارهاى خطرناكى را كه طبعا دلها را تكان ميدهد مكرر انجام دهد تا ترس از دلش بيرون شود، آنچنان كه وقتى به چنين كارى اقدام مى كند، حس كند كه نه تنها باكى ندارد، بلكه از اقدام خود لذت هم مى برد، و از فرار كردن و پرهيز از آن ننگ دارد، در اين هنگام است كه در هر اقدامى شجاعت در دلش نقشى ايجاد مى كند و نقش ‍ هاى پشت سر هم در آخر بصورت ملكه شجاعت در مى آيد، پس هر چند بدست آوردن ملكه علمى ، در اختيار آدمى نيست ، ولى مقدمات تحصيل آن در اختيار آدمى است و ميتواند با انجام آن مقدمات ، ملكه را تحصيل كند.
    حال كه اين معنا روشن شد، متوجه شدى كه براى تهذيب اخلاق و كسب فضائل اخلاقى ، راه منحصر به تكرار عمل است ، اين تكرار عمل از دو طريق دست ميدهد.

    طريقه اول توجه به فوائد دنيوى فضائل و تحسين افكار عمومى است
    در نظر داشتن فوائد دنيائى فضائل و فوائد علوم و آرائى كه مردم آن را مى ستايند،
    مثلا مى گويند: عفت نفس يعنى كنترل خواسته هاى شهوانى و قناعت يعنى اكتفاء به آنچه خود دارد، و قطع طمع از آنچه مردم دارند دو صفت پسنديده است ، چون فوائد خوبى دارد، آدمى را در دنيا عزت مى دهد، در چشم همگان عظيم مينمايد و نزد عموم مردم محترم و موجه مى سازد، و شره ، يعنى حرص در شهوت باعث پستى و فقر ميشود، و طمع ، ذلت نفس مى آورد، هر چند كه آدمى مقام منيعى داشته باشد و علم باعث رو آوردن مردم و عزت و جاه و انس در مجالس خواص مى گردد، چشمى است براى انسان كه هر مكروهى را به آدمى نشان ميدهد و با آن هر محبوبى را مى بيند، برخلاف جهل كه يك نوع كورى است .
    علم حافظ آدمى است ، در حالى كه مال را بايد آدمى حفظ كند و نيز شجاعت باعث مى شود آدمى از تلون و هر دم خيالى دور گردد و مردم آدمى را در هر حال چه شكست بخورد و چه پيروز شود مى ستايند، بر خلاف ترس وتهور، كه اگر مرد متهور و مرد ترسو از دشمن شكست بخورد، ملامت ميشود و اگر هم اتفاقا دشمن را از بين ببرد، مى گويند: بختش يارى كرد، و نيز عدالت را تمرين كند و خود را به اين خلق پسنديده بيارايد، از اين طريق كه فكر كند عدالت مايه راحتى نفس از اندوه هاى درونى است و يا زندگى بعد از مرگ است ، چون وقتى انسان از دنيا برود نام نيكش همچنان در دنيا ميماند و محبتش در دلها جاى دارد.
    اين طريقه ، همان طريقه معهودى است كه علم اخلاق قديم ، اخلاق يونان و غير آن بر آن اساس بنا شده و قرآن كريم اخلاق را از اين طريق استعمال نكرده و زير بناى آن را مدح و ذم مردم قرار نداده كه ببينيم چه چيزهائى در نظر عامه مردم ممدوح و چه چيزهائى مذموم است ؟ چه چيزهائى را جامعه مى پسندد و چه چيزهائى را نمى پسندد و قبيح مى داند؟ و اگر در آيه : (و حيثما كنتم فولوا وجوهكم شطره ، لئلا يكون للناس عليكم حجة )، (و هر جا كه بوديد رو بسوى كعبه كنيد تا شماتت مردم بر شما مسلط نباشد)، مردم را به ثبات و عزم دعوت كرده و علت آنرا افكار عمومى قرار داده است .
    و نيز اگر در آيه : (و لا تنازعوا، فتفشلوا، و تذهب ريحكم ، و اصبروا)، (با يكديگر نزاع مكنيد، و گرنه ضعيف ميشويد و نيرويتان هدر مى رود، و خويشتن دارى كنيد)، مردم را دعوت به صبر كرده ، براى اينكه ترك صبر و ايجاد اختلاف ، باعث سستى و هدر رفتن نيرو و جرى شدن دشمن مى شود كه همه فوائد دنيائى است .
    و اگر در آيه ،: (و لمن صبر و غفر، ان ذلك لمن عزم الامور)، (و هر كس صبر كند و ببخشايد، اين خود مايه عزم و عظمت است )،.
    كه مردم را دعوت به صبر و بخشايش كرده ، چون باعث عزم و عظمت است .
    و بالاخره اگر در امثال آيات بالا مردم را به اخلاق فاضله دعوت كرده و علت آن را فوائد دنيائى قرار داده ، برگشت آن فوائد نيز در حقيقت به ثواب اخروى و در نتيجه خويهاى مخالف آنها، مايه عقاب آخرتى است .


    طريقه دوم طريقه انبياء است و آن توجه به فوائد اخروىفضائل است
    طريقه دوم از تهذيب اخلاق اين است كه آدمى فوائد آخرتى آن را در نظر بگيرد و اين طريقه ، طريقه قرآن است كه ذكرش در قرآن مكرر آمده ، مانند آيه : (ان اللّه اشترى من المؤ منين انفسهم ، و اموالهم ، بان لهم الجنة )، (خدا از مؤ منين جان ها و مالهاشان را خريد، در مقابل اينكه بهشت داشته باشند)،.
    و آيه : (انما يوفى الصابرون اجرهم ، بغير حساب )، (صابران اجر خود را به تمام و كمال و بدون حساب خواهند گرفت )،.
    و آيه : (ان الظالمين لهم عذاب اليم )، (بدرستى ستمكاران عذابى دردناك دارند)، و آيه : (اللّه ولى الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور، و الذين كفروا اولياؤ هم الطاغوت ، يخرجونهم من النور الى الظلمات )، (خداست سرپرست كسانى كه ايمان دارند و همواره از ظلمت ها به سوى نورشان بيرون مى آورد و كسانى كه كافر شدند، سرپرست آنها طاغوتهايند كه همواره از نور بسوى ظلمتشان بيرون مى آورند) و امثال اين آيات با فنون مختلف ، بسيار است .
    آيات ديگرى هست كه ملحق به اين قسم آياتند، مانند آيه : (ما اصاب من مصيبة فى الارض و لا فى انفسكم ، الا فى كتاب من قبل اءن نبراءها، ان ذلك على اللّه يسير)، (هيچ مصيبتى در زمين و نه در جانهاى شما نمى رسد، مگر آنكه قبل از آنكه آن را برسانيم ، در كتابى نوشته بوديم و اين براى خدا آسان است )، چون اين آيه مردم را دعوت مى كند باينكه از تاءسف و خوشحالى دورى كنند، براى اينكه آنچه به ايشان مى رسد، از پيش قضاءش رانده شده و ممكن نبوده كه نرسد و آنچه هم كه بايشان نمى رسد، بنا بوده نرسد، و تمامى حوادث مستند به قضاء و قدرى رانده شده است و با اين حال نه تاءسف از نرسيدن چيزى معنا دارد و نه خوشحالى از رسيدنش و اين كار بيهوده از كسى كه به خدا ايمان دارد و زمام همه امور را بدست خدا مى داند شايسته نيست ،
    همچنان كه آيه : (ما اصاب من مصيبة الا باذن اللّه ، و من يؤ من باللّه يهد قلبه )، (آنچه مصيبت ميرسد به اذن خدا مى رسد، و هر كس ‍ بخدا ايمان داشته باشد، خدا قلبش را هدايت ميكند) هم به اين معنا اشاره دارد.
    پس اين قسم از آيات نيز نظير قسم سابق است ، چيزى كه هست آن آيات ، اخلاق را از راه غايات اخروى اصلاح و تهذيب مى كرد، كه يك يك آنها كمالات حقيقى قطعى هستند نه كمالات ظنى و حياتى ، و اين آيات از راه مبادى اين كمالات كه آن مبادى نيز امورى حقيقى و واقعى هستند، مانند اعتقاد به قضاء و قدر، و تخلق به اخلاق خدا و تذكر به اسماء حسنايش ، و صفات عليايش (چون آدمى خليفه او است و بايد با اخلاق خود صفات او را نمايش دهد).



    تاءثير اعتقاد به قضا و قدر در اخلاق
    حال اگر بگوئى : اعتقاد به قضاء و قدر، علاوه بر اينكه مبداء پيدايش اخلاق فاضله نيست ، دشمن و منافى آن نيز هست ، براى اينكه اينگونه اعتقادات احكام اين نشئه را كه نشئه اختيار است باطل مى كند و نظام طبيعى آن را مختل ميسازد، چون اگر صحيح باشد كه اصلاح صفت صبر و ثبات و ترك تاءسف و خوشحالى را همانطور كه شما از آيه استفاده كرديد، مستند به قضاء و قدر، و خلاصه مستند به اين بدانيم ، كه همه امور در لوح محفوظ نوشته شده ، و هر چه بنا باشد بشود مى شود، بايد صحيح باشد كه كسى بدنبال روزى نرود و در پى كسب هيچ كمالى بر نيايد و از هيچ رذيله اخلاقى دورى نكند و وقتى از او مى پرسند چرا دست روى دست گذاشته ، و در پى تحصيل مال يا كمال يا تهذيب نفس از رذائل و دفاع از حق و مخالفت با باطل بر نمى آئى ؟ بگويد: هر چه بنا است بشود مى شود، چون شدنى ها در لوح محفوظ نوشته شده و معلوم است كه در اينصورت چه وضعى پيش مى آيد، و ديگر بايد فاتحه تمامى كمالات را خواند.
    در پاسخ مى گوئيم : ما در بحث پيرامون قضاء جواب روشن اين اشكال را داديم و در آنجا گفتيم : افعال آدمى يكى از اجزاء علل حوادث است و معلوم است كه هر معلولى همانطور كه در پيدايش محتاج به علت خويش است ، محتاج به اجزاء علتش نيز هست .
    پس اگر كسى بگويد (مثلا سيرى من با قضاء الهى بر وجودش رانده شده يا بر عدمش ، ساده تر بگويم خدا، يا مقدر كرده امروز شكم من سير بشود يا مقدر كرده نشود، پس ديگر چه تاءثيرى در خوردن و جويدن و فرو بردن غذا هست )، سخت اشتباه كرده ، چون فرض وجود سيرى ، فرض وجود علت آنست ، و علت آن اگر هزار جزء داشته باشد، يك جزء آن هم خوردن اختيارى خود من است ،
    پس تا من غذا را برندارم و نخورم ، و فرو نبرم ، علت سيرى تحقق پيدا نمى كند هر چند كه نهصد و نود و نه جزء ديگر علت آن محقق باشد، پس اين خطاست كه آدمى معلولى از معلول ها را تصور بكند، و در عين حال علت آن و يا جزئى از اجزاء علت آن را لغو بداند.

    نه اختيار كامل و نه لغو كامل اختيار
    پس اين صحيح نيست كه انسان حكم اختيار را لغو بداند، با اينكه مدار زندگى دنيوى و سعادت و شقاوتش براختيار است و اختيار يكى از اجزاء علل حوادثى است كه بدنبال افعال آدمى و يا بدنبال احوال و ملكات حاصله از افعال آدمى ، پديد مى آيد.
    چيزى كه هست اين هم صحيح نيست ، كه اختيار خود را يگانه سبب و علت تامه حوادث بداند و هر حادثه مربوط به خود را تنها بخود و باختيار خود نسبت دهد و هيچ يك از اجزاء عالم و علل موجود در عالم كه در راءس همه آنها، اراده الهى قرار دارد، در آن حادثه دخيل نداند، چون چنين طرز تفكرى منشاء صفات مذمومه بسيارى ، چون عجب و كبر و بخل و فرح و تاءسف و اندوه و امثال آن مى شود.
    مى گويد: اين منم كه فلان كار را كردم و اين من بودم كه كار را ترك كردم ، و در اثر گفتن اين منم اين منم ، دچار عجب مى شود و يا بر ديگران كبر مى ورزد و يا (چون قارون ) از دادن مالش بخل مى ورزد، چون نمى داند كه بدست آمدن مال ، هزاران شرائط دارد كه هيچيك آنها در اختيار خود او نيست اگر خداى تعالى آن اسباب و شرائط را فراهم نمى كرد، اختيار او به تنهائى كارى از پيش نمى برد و دردى از او دوا نمى كرد.
    و نيز مى گويد: اگر من فلان كار را مى كردم ، اين ضرر متوجهم نيمشد و يا فلان سود از من فوت نمى گشت ، در حالى كه اين جاهل نمى داند كه عدم فوت و يا موت كه همان سود و عافيت و زندگى باشد، مستند به هزاران هزار علت است كه در پيدا نشدن آن يعنى پيدا شدن فوت و مرگ و ضرر، نبود يكى از آن هزاران هزار علت كافى است هر چند كه اختيار خود او موجود باشد، علاوه بر اينكه اختيار خود او هم مستند به علتهاى بسيارى است كه هيچيك از آنها در اختيار خود او نيست ، چون همه مى دانيم كه اختيار آدمى اختيارى خود او نيست ، پس من مى توانم به اختيار خودم فلان كار را بكنم و يا نكنم ، ولى ديگر نمى توانم به اختيار خود اختيار بكنم يا نكنم .
    بعد از اينكه اين معنا را فهميدى و اين حقيقت قرآنى كه به بيان گذشته تعليم الهى آن را به ما آموخته ، برايت روشن گرديد، اگر در آيات شريفه اى كه در اين مورد هست ، دقت بخرج دهى ، خواهى ديد كه قرآن عزيز در بعضى از خلقها و قضاء حتمى و كتاب محفوظ استناد ميكند نه در همه .


    هم قضاء خدا دخيل است و هم اختيار انسان
    آن افعال و احوال و ملكات را مستند به قضاء و قدر ميداند كه حكم اختيار را باطل نمى كند و اما آنچه كه با حكم اختيار منافات دارد
    قرآن كريم شديدا دفع نموده و مستند به اختيار خود انسانها دانسته است ، از آن جمله فرموده : (و اذا فعلوا فاحشة قالوا: وجدنا عليها آباءنا، و اللّه امرنابها، قل ان اللّه لا ياءمر بالفحشاء، اءتقولون على اللّه ما لا تعلمون )، (و چون عمل زشتى مرتكب ميشوند، ميگويند: ما پدران خود را ديديم كه چنين مى كردند و خدا فرمان داده كه چنين كنيم ، بگو: خدا به كار زشت فرمان نميدهد آيا بدون علم بر خدا افترائى مى بنديد؟)، بطوريكه ملاحظه مى كنيد كفار عمل زشت خود را بخدا نسبت دادند و خدا اين نسبت را نفى مى كند.
    و آن افعال و احوال و ملكاتى را كه اگر مستند به قضاء و قدر نكند، باعث ميشود بندگانش باشتباه بيفتد و خود را مستقل از خدا و اختيار خود را سبب تام در تاءثير بپندارند، مستند به قضاء خود كرد تا انسانها را بسوى صراط مستقيم هدايت كند، صراطى كه رهروش را به خطا نمى كشاند و آن راه مستقيم اين است كه نه انسان همه كاره و مستقل از خدا و قضاى او است ، و نه همه كاره قضاء الهى است ، و اختيار انسان هيچ كاره است ، بلكه همانطور كه گفتيم ، هم قضاء خدا دخيل است و هم اختيار انسان .
    با اين هدايت ، رذائل صفاتيكه از استناد حوادث به قضاء ناشى ميشود از انسانها دور كرد، تا ديگر نه به آنچه عايدشان ميشود، خوشحال شوند و قضاء خدا را هيچ كاره بدانند و نه از آنچه از دستشان مى رود تاءسف بخورند و خود را هيچ كاره حساب كنند، همچنانكه فرمود: (و اتوهم من مال اللّه الذى اتيكم )، (و به ايشان بدهيد از مال خدا كه خدا بشما داده ) كه مردم را دعوت به جود و كرم مى كند، چون مال را داده خدا معرفى كرده ، همچنانكه در جمله : (و مما رزقناهم ينفقون )، (و از آنچه روزيشان كرده ايم انفاق مى كنند) با استناد مال به اينكه رزق خداست ، مردم را بانفاق دعوت مى كند، و نيز مانند آيه : (فلعلك باخع نف سك على اثارهم ، ان لم يؤ منوا بهذا الحديث اسفا، انا جعلنا ما على الارض زينة لها، لنبلوهم ايهم احسن عملا)، (نكند ميخواهى خود را بخاطر آنان و براى اينكه به اين دعوت ايمان نياورده اند، از غصه هلاك كنى ! ما آنچه كه بر روى زمين هست ، درنظر آنان زينت داديم تا به امتها نشان بدهيم ، كدامشان بهتر عمل مى كنند) كه رسول گرامى خود صلوات اللّه عليه را نهى مى كند از اينكه به استناد كفر مردم غصه نخورد، و مى فرمايد: كه اين كفرشان خدا را به ستوه نمى آورد بلكه آنچه كه در روى زمين هست به منظور امتحان آنان در روى زمين قرار گرفته و آياتى ديگر از اين قبيل .
    و اين روش يعنى طريقه دوم در اصلاح اخلاق طريقه انبياء است كه نمونه هاى بسيارى از آن در قرآن آمده و نيز به طورى كه پيشوايان ما نقل كرده اند، در كتب آسمانى گذشته نيز بوده است .

    طريقه سوم مخصوص قرآن است و آن محو زمينه هاىرذائل اخلاقى است
    در اين ميان طريقه سومى هست كه مخصوص به قرآن كريم است و در هيچ يك از كتب آسمانى كه تاكنون به ما رسيده يافت نميشود و نيز از هيچ يك از تعاليم انبياء گذشته سلام اللّه عليهم اجمعين نقل نشده و نيز در هيچ يك از مكاتب فلاسفه و حكماى الهى ديده نشده و آن عبارت از اين است كه انسانها را از نظر اوصاف و طرز تفكر، طورى تربيت كرده كه ديگر محل و موضوعى براى رذائل اخلاقى باقى نگذاشته و به عبارت ديگر اوصاف رذيله و خوى هاى ناستوده را، از طريق رفع از بين برده نه دفع ، يعنى اجازه نداده كه رذائل در دلها راه يابد تا در صدد بر طرف كردنش برآيند، بلكه دلها را آنچنان با علوم و معارف خود پر كرده كه ديگر جائى براى رذائل باقى نگذاشته است .
    توضيح اينكه هر عملى كه انسان براى غير خدا انجام دهد، الا و لابد منظورى از آن عمل در نظر دارد، يا براى اين مى كند كه در كردن آن عزتى سراغ دارد و ميخواهد آنرا بدست آورد و يا بخاطر ترس از نيروئى آنرا انجام ميدهد، تا از شر آن نيرو محفوظ بماند، قرآن كريم هم عزت را منحصر در خداى سبحان كرده ، و فرموده : (ان العزة لله جميعا، عزت همه اش از خداست )، و هم نيرو را منحصر در او كرده و فرموده : (ان القوة لله جميعا)، (نيرو همه اش از خداست ).
    و معلوم است كسى كه به اين دين و به اين معارف ايمان دارد، ديگر در دلش جائى براى ريا و سمعه و ترس از غير خدا و اميد به غير خدا و تمايل و اعتماد به غير خدا، باقى نمى ماند، و اگر براستى اين دو قضيه براى كسى معلوم شود، يعنى علم يقينى بدان داشته باشد، تمامى پستى ها و بديها از دلش شسته ميشود و اين دو قضيه دل او را به زيور صفاتى از فضائل ، در مقابل آن رذائل مى آرايد، صفاتى الهى چون تقواى باللّه و تعزز باللّه و غير آن از قبيل مناعت طبع و كبرياء و غناى نفس و هيبتى الهى و ربانى .
    و نيز در كلام خداى سبحان مكرر آمده كه ملك عالم از خداست و ملك آسمانها و زمين از اوست و آنچه در آسمانها و زمين است از آن وى است كه مكرر بيانش گذشت ، و حقيقت اين ملك همچنانكه براى همه روشن است ،
    براى هيچ موجودى از موجودات استقلال باقى نمى گذارد و استقلال را منحصر در ذات خدا مى كند.
    وقتى ملك عالم و ملك آسمانها و زمين و ملك آنچه در آنها است ، از خدا باشد ديگر چه كسى از خود استقلال خواهد داشت ؟ و ديگر چه كسى و به چه وجهى از خدا بى نياز تواند بود؟ هيچ كس و به هيچ وجه ، براى اينكه هر كسى را كه تصور كنى ، خدا مالك ذات او و صفات او و افعال او است و اگر براستى ما ايمان به اين حقيقت داشته باشيم ، ديگر بوئى از استقلال در خود و متعلقات خود سراغ مى كنيم ؟! نه با پيدا شدن چنين ايمانى تمامى اشياء، هم ذاتشان و هم صفاتشان و هم افعالشان ، در نظر ما از درجه استقلال ساقط ميشوند، ديگر چنين انسانى نه تنها غير خدا را اراده نميكند و نمى تواند غير او را اراده كند و نميتواند در برابر غير او خضوع كند، يا از غير او بترسد يا از غير او اميد داشته باشد يا به غير او به چيز ديگرى سرگرم شده و از چيز ديگرى لذت و بهجت بگيرد يا به غير او توكل و اعتماد نمايد و يا تسليم چيزى غير او شود و يا امور خود را به چيزى غير او وا بگذارد.
    و سخن كوتاه اينكه : چنين كسى اراده نمى كند و طلب نمى نمايد، مگر وجه حق باقى را، حقى كه بعد از فناى هر چيز باقى است ، چنين كسى اعراض نمى كند مگر از باطل ، و فرار نمى كند جز از باطل ، باطلى كه عبارت است از غير خدا، چون آنچه غير خداست فانى و باطل است ، و دارنده چنين ايمانى براى هستى آن در قبال وجود حق كه آفريدگار اوست وقعى و اعتنائى نمى گذارد.
    و نيز در كلام مجيدش آمده : (اللّه لا اله الا هو، له الاسماء الحسنى )، (اللّه كه جز او معبودى نيست ، اسمائى نيكو دارد)، و نيز آمده : (ذلكم الله ربكم ، لا اله الا هو، خالق كل شى ء)، (اينك اللّه است كه پروردگار شماست معبودى جز او كه خالق هر چيز است نيست )، و نيز آمده : (الذى احسن كل شى ء خلقه )، (خدائى را كه هر چه را آفريد نيكويش كرد) و آمده كه : (و عنت الوجوه للحى القيوم ))، (همه وجوه در برابر حى قيوم خاضع است )، و فرموده : (كل له قانتون )، (همه در طاعت وى اند)، و فرموده : (و قضى ربك الا تعبدوا الا اياه )، (پروردگارت قضا رانده كه جز او را نپرستيد) و نيز فرموده : (اولم يكف بربك ، انه على كل شى ء شهيد؟) (آيا اين براى پروردگارت بس نيست ، كه بر هر چيز ناظر است ؟) و نيز فرموده : (الا انه بكل شى ء محيط)، (آگاه باش كه او بر هر چيز احاطه دارد) 541
    و نيز فرموده : (و ان الى ربك المنتهى ) (و بدرستى كه آخرين منزل هستى ، درگاه پروردگار تو است ).
    و از همين باب است آيات مورد بحث كه مى فرمايد: (و بشر الصابرين ، الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا: انا لله و انا اليه راجعون ) الخ ، براى اينكه اين آيات و نظائرش مشتمل بر معارف خاصه الهيه اى است كه نتايج خاصه اى حقيقى دارد، و تربيتش نه هيچگونه شباهتى به تربيت مكتبهاى فلسفى و اخلاقى دارد و نه حتى به تربيتى كه انبياء (عليهم السلام ) در شرايع خود سنت كرده اند. چون طريقه حكما و فلاسفه در فن اخلاق همانطور كه گفتيم ، براساس عقايد عمومى و اجتماعى است ، عقايدى كه ملت ها و اجتماعات درباره خوبيها و بديها دارند و طريقه انبياء (عليهم السلام ) هم بر اساس عقائد عمومى دينى است ، عقائدى كه در تكاليف عبادتى و در مجازات تخلف از آن تكاليف دارند، ولى طريقه سوم كه طريقه قرآن است براساس توحيد خالص و كامل بنا شده ، توحيدى كه تنها و تنها در اسلام ديده مى شود و خاص اسلام است كه بر آورنده اش بهترين صلوات و درودها باد (دقت فرمائيد).

    سخنان بى اساس يكى از مستشرقين و نقد آن
    و عجب اينجاست كه بعضى از شرق شناسان غربى ، در تاريخ خود كه درباره تمدن اسلام نوشته ، حرف هائى زده كه خلاصه اش از نظر خواننده ميگذرد: آنچه از اسلام و معارفش براى يك جامعه شناس اهميت دارد، بحث از شئون تمدنى است كه دعوت دينى اسلام آورده ، و در ميان پيروان خود گسترش داده ، آرى يك دانشمند بايد رمز آن خصائص روحى كه در ميان آنان بجاى گذارد، خصائصى كه زير بناى ترقى و تمدن و تكامل مسلمين شد، جستجو كند و گرنه معارف دينش يك دسته مواد اخلاقى است كه همه اديان و همه انبياء، آنها را داشته و بدانها اشاره كرده اند (دقت كنيد).
    در حاليكه اگر به آنچه ما گفتيم دقت بيشترى بفرمائيد، خواهيد ديد اين سخن تا چه پايه ساقط و بى مايه است ، و اين مستشرق چقدر به خطا رفته ، براى اينكه او فكر نكرده كه نتيجه ، هميشه فرع مقدمه است و آثار خارجى كه مترتب بر هر نوع تربيت مى شود، اين آثار زائيده و نتايج نوع علوم و معارفى است كه مكتب دارد و مربى آنرا القاء مى كند، و شاگرد و آنكه در تحت تربيت مكتب است ، آن را فراميگيرد.
    و اگر دو مكتب دار را در نظر بگيريم كه يكى مردم را بسوى حق و كمال دعوت مى كند، اما درجه نازل از حق و درجه متوسط از كمال و ديگرى نيز بسوى حق و كمال دعوت مى كند، ولكن حق محض و خالص و كمالى كه بالاتر از آن تصور ندارد،
    آيا اين دو مكتب دار و اين دو نوع مكتب ، يكسانند؟! ابدا،

    فرق ميان اين سه طريقه و مسلك
    دين مبين اسلام همين مكتبى است كه بسوى حق محض و كمال اقصى دعوت مى كند و اما مكتب اول ، يعنى مكتب حكما و فلاسفه تنها بسوى حق اجتماعى و مكتب دوم تنها بسوى حق واقعى و كمال حقيقى ، يعنى آنچه مايه سعادت آدمى در آخرت است ميخواند، ولى مكتب اسلام بسوى حقى دعوت مى كند كه نه ظرف اجتماع گنجايش آنرا دارد و نه آخرت و آن خداى تعالى است ، اسلام اساس تربيت خود را بر اين پايه نهاده ، كه خدا يكى است ، و شريكى ندارد، و اين زيربناى دعوت اسلام است كه بنده خالص بار مى آورد و عبوديت محض را نتيجه ميدهد، و چقدر ميان اين سه طريقه فاصله است ! اين مسلك بود كه جمع بسيار و افرادى بيشمار از بندگانى صالح و علمائى ربانى و اوليائى مقرب از مرد و زن تحويل جامعه بشرى داد و همين شرافت در فرق ميانه سه مسلك نامبرده كافى است .
    علاوه بر اينكه مسلك اسلام از نظر نتيجه هم با آن دو مسلك ديگر فرق دارد، چون بناى اسلام بر محبت عبودى و ترجيح دادن جانب خدا بر جانب خلق و بنده است (يعنى هر جا كه بنده در سر دو راهى قرار گرفت كه يكى به رضاى خدا و ديگرى به رضاى خودش مى انجامد، رضاى خود را فداى رضاى خدا كند، از خشم خود بخاطر خشم خدا چشم بپوشد، از حق خود بخاطر حق خدا صرفنظر كند. و همچنين ).
    و معلوم است كه محبت و عشق و شور آن بسا ميشود كه انسان محب و عاشق را به كا رهائى وا ميدارد كه عقل اجتماعى ، آنرا نمى پسندد، چون ملاك اخلاق اجتماعى هم ، همين عقل اجتماعى است و يا به كارهائى واميدارد كه فهم عادى كه اساس تكاليف عمومى و دينى است ، آن را نمى فهمد، پس عقل براى خود احكامى دارد و حب هم احكامى جداگانه كه انشاءاللّه بزودى توضيح اين معنا در پاره اى مباحث آينده از نظر خواننده مى گذرد.




    ******************************************

    الحمد لله الذی جعلنا من المتمسّکین بولایه امیرالمومنین
    زیاده عرضی نیست.
    التماس دعا

    طارق

    ویرایش توسط طارق : ۱۳۸۸/۰۸/۲۵ در ساعت ۰۱:۳۴
    اي حيوان ناطق بدان:
    برباد فنا تا ندهي گرد خودي را
    هرگز نتوان ديد جمال احدي را
    و بدان فرودگاه شيطان خودبيني و تكبر است براي همين است كه شيطان به عزّت خدا قسم خورد همه را اغوا كند جز مخلَصين را و ويژگي انسان با اخلاص آن است كه آنقدر محو جمال و جلال خداست كه نه در فكر و نه در عمل هيچ توجهي به خويش ندارد.
    رابطه ي عكس ميان توجّه به خدا و تكبر بسيار مهم است در مسير سعادت انسان.

    [SIGPIC][/SIGPIC]


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    273
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    تنها راه اینکه صفتی در ما تثبیت بشه فقط تکرار کردن ان است؟


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۷
    نوشته
    641
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    14 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    84
    آپلود
    9
    گالری
    66



    با او

    سلام

    در مسائل اخلاق و عرفان ، به تثبیت شدن یک صفت خوب یا بد در انسان ((مَلَکه شدن)) آن صفت گفته می شود.
    و یک صفت چه خوب و چه بد زمانی در انسان ملکه می شود که فرد بر اون صفت و تحقق اون صفت در خودش اصرار داشته باشه و آنقدر اون کار و اون صفت رو تکرار کنه تا ملکه بشه.

    برای درک ملکه شدن یک مثال معروفی هست که گفته میشه شما وقتی اول می روی رانندگی یاد بگیری حواست به همه چیز هست میگی دنده رو چه جور کنم حالا گاز بدم حالا کلاج رو بردارم الی آخر... .
    ولی بعد از مدتی رانندگی، شما آنقدر مهارت پیدا کرده و در اثر تکرار رانندگی و رانندگی زیاد ، آنقدر بر رانندگی مسلط شدی که دیگر بدون اینکه به دنده و گاز و کلاج توجه خاص بکنی رانندگی می کنی و حین رانندگی حرف هم میزنی و ... . به اصطلاح رانندگی در شما به واسطه ی تکرار و تمرین زیاد ، ملکه شده است.

    در صفات هم همین هست. وقتی شما کاری یا صفتی رو بار ها و بار ها تکرار کنی ، چنان در شما ملکه میشه که دیگر بدون اینکه خودتان توجه خاص بکنید اون صفت در شما و در افعال و گفتار شما جاری است.

    زیاده عرضی نیست.
    التماس دعا

    طارق

    اي حيوان ناطق بدان:
    برباد فنا تا ندهي گرد خودي را
    هرگز نتوان ديد جمال احدي را
    و بدان فرودگاه شيطان خودبيني و تكبر است براي همين است كه شيطان به عزّت خدا قسم خورد همه را اغوا كند جز مخلَصين را و ويژگي انسان با اخلاص آن است كه آنقدر محو جمال و جلال خداست كه نه در فكر و نه در عمل هيچ توجهي به خويش ندارد.
    رابطه ي عكس ميان توجّه به خدا و تكبر بسيار مهم است در مسير سعادت انسان.

    [SIGPIC][/SIGPIC]


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    1
    مورد تشکر
    1 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    آنوقت به اين عمل نميشه گفت عادت؟ (عادت=ملكه)؟

  6. تشکرها 2


  7. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۷
    نوشته
    641
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    14 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    84
    آپلود
    9
    گالری
    66



    با او

    ضمن عرض سلام خدمت شما دوست عزیز ؛

    می دونید دقیقا مهم ترین وجه تمایز عادت و تکرار صحیح عمل که منجر به ملکه شدن میشه چیست؟

    مهم ترین هاش سه مورد هست :

    1. عمل در عادت بدون توجه به باطن و چرایی عمل انجام میشه ولی تکرار صحیح با توجه به باطن و چرایی عمل.

    2. در عادت، در تکرار عمل هیچ فرقی ایجاد نشده و همه ی موارد تکرار عین هم هست ولی در تکرار صحیح، در هر بار انجام عمل ، فرد رشد می کند و عملش عمیق تر است.

    3. در عادت ، خود عمل هدف است و خود عمل مهم است و نوعی اعتیاد نسبت بهعمل پیدا می شود ، ولی در تکرار صحیح ، عمل وسیله است و هدف رضای خداست لذا اعتیاد هم نداشته و اگر رضای خدا در ترک عمل بود ، عمل را ترک می کند .

    اینک به توضیح هر کدام می پردازیم :

    1. عامل مهم تمایز این دو این یکیش این هست که اولا عادت بدون توجه به باطن عمل و محتوای عمل و صرفا به صورت یک کار طوطی وار و بی دغدغه انجام میشه. ولی تکرار صحیح عمل ، دقیقا توجه به چرایی انجام کار و توجه به محتوای کار داره.
    مثلا عده ای هر روز از روی عادت نماز می خونند و هیچ توجه هم ندارند که نماز چی هست برای چی می خونن و معنی نماز و اذکار آن چی هست.

    2. وجه تمایز دوم اینکه در عادت ، تکرار هر بار عمل هیچ فرقی با هم نداره و یعنی مثلا یک عمر نماز خوانده و نماز امروز و دیروزش هیچ فرقی نداره ، اما در تکرار صحیح عمل که با آگاهی و توجه انجام میشه ، در هر بار انجام عمل ، اون عمل رشد کرده و قوی تر و نورانی تر و عمیق تر از دفعه ی قبل هست. و اینطور هست که بزرگان با هر نمازشان کلی درجات معنویشان بالا می ره.چون نماز هاشون یک کار تکراری شکل هم نیست که انجام بدهند.

    3. وجه تمایز سوم هم اینکه در عادت نوعی اعتیاد پیش میاد و طرف به خود عمل دلبسته و وابسته میشه.یعنی در عادت خود عمل هدف می شه چون فرد توجه نداره که برای چی و برای کی داره عمل رو انجام میده.ولی در تکرار صحیح عمل ، فرد دقیقا می داند که عمل هدف نیست بلکه وسیله ی کسب رضای خدا و تقرب به اوست.در واقع در تکرار صحیح ، عمل طریقیت دارد ، نه موضوعیت.رضای خداست که برای او موضوعیت دارد. لذا به عملش اعتیاد هم ندارد و اگر روزی رضای خدا در ترک آن کار باشد به راحتی اون کار را ترک می کند.یعنی دلبسته خود عمل نیست و خود کار براش هدف نیست.
    مثلا کسی نماز براش هدفه و نماز می خواند که نماز خوانده باشد و اتفاقا قضا هم بشه ناراحت میشه.
    ولی فرد دوم نماز می خواند که وظیفه اش را انجام داده باشد و به تقرب الهی رسیده و مراتب کمال انسانی را طی بکند.

    در واقع در یک کلام در عادت انجام و تکرار مناسک ظاهری عمل بوده ولی در تکرار صحیح عمل توجه به باطن عمل و عمق یافتن باطن عمل وجود دارد.و مواردی که ذکر شد.


    الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیرالمومنین
    زیاده عرضی نیست.
    التماس دعا
    طارق

    ویرایش توسط طارق : ۱۳۸۹/۰۵/۰۳ در ساعت ۲۰:۰۷
    اي حيوان ناطق بدان:
    برباد فنا تا ندهي گرد خودي را
    هرگز نتوان ديد جمال احدي را
    و بدان فرودگاه شيطان خودبيني و تكبر است براي همين است كه شيطان به عزّت خدا قسم خورد همه را اغوا كند جز مخلَصين را و ويژگي انسان با اخلاص آن است كه آنقدر محو جمال و جلال خداست كه نه در فكر و نه در عمل هيچ توجهي به خويش ندارد.
    رابطه ي عكس ميان توجّه به خدا و تكبر بسيار مهم است در مسير سعادت انسان.

    [SIGPIC][/SIGPIC]


  8. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    814
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    7 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    13
    آپلود
    5
    گالری
    0

    دستوری از علامه طباطبایی برای سیر وسلوک و تزکیه نفس




    دستوری از علامه طباطبایی برای سیر وسلوک و تزکیه نفس

    علامه در جواب نامه ای به جوانی که در پی تسلط بر نفس و سیر الی الله بود اینچنین فرمودند:

    برای موفق شدن و رسیدن به منظوری که در (نامه) مرقوم داشته اید لازم است همتی براورده و توبه نموده ، به مراقبه و محاسبه بپردازید به این نحو که هر روز طرف صبح که از خواب بیدار می شوید قصد جدی کنید که در هر عملی که پیش آید رضای خدا عزّ اسمه را مراعات خواهم کرد .آن وقت در هر کاری که میخواهید انجام دهید نفع آخرت را منظور خواهید داشت ،به
    طوری که اگر نفع اخروی نداشته باشد انجام نخواهید داد ،هرچه باشد .همین حال را تا شب، وقت خواب ادامه دهید. وقت خواب چهار، پنج دقیقه ای در کارهایی که روز انجام داده اید فکر کرده یکی یکی از نظر خواهید گذرانید ، هر کدام مطابق رضای خدا انجام یافته شکر کنید و هر کدام تخلف شده استغفار کنید و این رویه را هر روز ادامه دهید این روش اگرچه در بادی حال (اول کار) سخت و در ذائقه نفس تلخ می باشد ولی کلید نجات و رستگاری است.هر شب ، پیش از خواب (اگر) توانستید سُوَر مسبحات یعنی سوره های حدید و حشر و صف و جمعه و تغابن را بخوانید و اگر نتوانستید تنها سوره حشر را بخوانید و پس از بیست روز از حال اشتغال (انجام دادن نامه) ، حالات خود را برای بنده در نامه بنویسید. انشاءالله موفق خواهید بود.
    محمد حسین طباطبایی

    منبع : کتاب برنامه ی سلوک در نامه های سالکان / جمع آوری:علی شیروانی/نشر دارالفکر/ص334 و 335
    ویرایش توسط طارق : ۱۳۸۹/۰۵/۰۶ در ساعت ۱۹:۱۹
    "اللهم ارزقنا توفیق شهادة فی سبیلک تحت رایة ولیک"

    پروردگارا!هر کس ماوایی جوید و تو ماوای منی و هر کس پناهگاهی جوید و تو پناهگاه منی،بشنو صدایم را و قبول کن دعایم را و قرار ده در پیشت بازگشتگاه و پاسم دار در آزمایش از تماس اهریمن به حق عظمتت


  9. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۹
    نوشته
    30
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0



    به نام خدا
    سلام.
    یه سوال داشتم:من با میزان حب و بغض مشکل دارم در واقع بغض
    میشه در این باره توضیح بدید آخه خیلی مهمه.
    وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ

    هر كس بر خدا توكل كند، او برايش كافى است

  10. تشکرها 3


  11. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۷
    نوشته
    641
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    14 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    84
    آپلود
    9
    گالری
    66



    با او

    عرض سلام و ادب ؛

    آیدی محترم بی نام لطفا کمی دقیق تر و مبسوط تر سوالتون رو بپرسید تا بتونیم انشا الله پاسخ بدیم.
    دقیقا متوجه نشدم که منظورتون از میزان حب و بغض چیه ، منظور ملاک حب و بغض است یا چی؟

    انشا الله در خدمتتون خواهیم بود.
    التماس دعا

    طارق

    اي حيوان ناطق بدان:
    برباد فنا تا ندهي گرد خودي را
    هرگز نتوان ديد جمال احدي را
    و بدان فرودگاه شيطان خودبيني و تكبر است براي همين است كه شيطان به عزّت خدا قسم خورد همه را اغوا كند جز مخلَصين را و ويژگي انسان با اخلاص آن است كه آنقدر محو جمال و جلال خداست كه نه در فكر و نه در عمل هيچ توجهي به خويش ندارد.
    رابطه ي عكس ميان توجّه به خدا و تكبر بسيار مهم است در مسير سعادت انسان.

    [SIGPIC][/SIGPIC]

  12. تشکرها 3


  13. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۹
    نوشته
    30
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0



    به نام خدا.
    سلام.
    منظورم ملاک هم هست.
    به طور مثال من نویسنده ای رو بشناسم که گفتارش با بعضی از معیارهای اسلام جور نباشه ولی کتابهاش رو بدون توجه به گفتارش بخونم(کتاب هاش بر خلاف گفتارش اشکال ندارند) .
    آیا این اشکال داره؟
    آخه من بدون توجه به افکار نویسنده یا شخص به نوشته یا گفتار توجه میکنم ولی یه دوست بهم گفت که این کارت اشکال داره و باید میزان بغض و حب رو دونست ونسبت به افراد کم توجه نبود چرا که اگه میزان بغض کم باشه حتی حب زیاد هم نمیتونه اون رو به جلو پیش ببره.
    خواهش میکنم در این مورد منو راهنمایی کنبد.
    ممنونم.
    وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ

    هر كس بر خدا توكل كند، او برايش كافى است

  14. تشکرها 3


  15. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۷
    نوشته
    641
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    14 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    84
    آپلود
    9
    گالری
    66

    شاد




    با او

    عرض سلام و ادب ؛


    اولا دقت داشته باشید که ملاک حب و بغض ، حق است. هر چیزی که حق باشه باید نسبت به اون حب داشت و هر چه که مخالف حق باشه ، باطل باشه باید نسبت به آن بغض داشت و البته مهم هست که دقت کنیم و بتونیم مصادیق حق و باطل رو درست تشخیص بدیم و اینجور نشه که چیزی که حق هست رو باطل بدونیم یا چیز باطل را حق بدونیم.
    پس مثلا معصومین که تمام گفتار و کردارشون درسته ، حق هستند و باید نسبت به اونها حب داشت و هر کسی که خلاف حرف و عمل اونها حرف بزنه و عمل کنه ، باطل خواهد بود و باید نسبت به آنها بغض داشت.


    ثانیا در مورد غیر افراد معصوم ، هیچ کس بی خطا نیست ، لذا غیر از معصومین از هر کسی احتمال خطا می رود ، لذا سابقه ی خوب یا بد فرد لزوما معیار درستی یک حرف یا عمل اون فرد نیست ، چون ممکنه در گذشته اشتباه کرده ولی اینجا درست حرف زده یا در گذشته درست حرف زده ولی اینجا غلط حرف زده باشه. پس به قول امام خمینی ، ملاک حال افراد است.


    اما برای اینکه خود شخص در فهم ما از کلام او دخالت نکند ، امام علی (ع) می فرمایند : اُنظُر إلی ما قال و لاتنظر إلی من قال ؛ نگاه کن ، دقت کن در آنچه گفته شده و توجه نکن به اینکه گوینده ی حرف کیست.
    چرا حضرت این مطلب را گفتند؟ برای اینکه نباید لزوما سابقه ی فرد در فهم ما از کلام او اثر بگذارد.این همان چیزی است که امروزه در فلسفه به بحث های هرمنوتیک و ... معروف شده که عوامل معرفتی و غیر معرفتی موثر در فهم ما از متن.


    تا حد ممکن باید عوامل موثر در فهم ما از متن که موجب پیش فرض و قضاوت زود هنگام می شه رو کم کرد و با ذهن خالی و بدون پیش فرض سُراغ یک متن رفت و اون رو خوند و آن را همانطور که هست ، فهمید.
    بعد در مرحله ی بعد که مرحله ی ارزیابی و نقد است ، با ملاک های درست و ثابت شده به بررسی و نقد متن می پردازیم.
    لذا سه مرحله متفاوت است :


    فهم متن » بررسی درستی یا غلطی متن » نقد متن


    پس خود شخص و سابقه ی فرد در مرحله ی اول نباید دخیل باشد.
    اما در مرحله ی دوم و سوم اتفاقا یکی از ملاک های ما سابقه ی فرد است. چرا که مبانی فکری آن فرد از متون و گفته های قبلیش به دست می آد.

    *********************

    اینی که تا اینجا گفتم برای فرد اهل مطالعه و تحقیق هست که دائما در مطالعه و .... است.


    اما در مورد عموم افراد و مردم عامی که حالا بعد از عُمری تصمیم گرفته یه کتابی بگیره دستش و بخونه ، این فرد نباید هر کتابی دستش اومد بخونه. همونطور که ما به غذای جسممون توجه می کنیم که غذای خوب و سالم تر بخوریم ، باید در غذای روحمون هم که کتاب ها و ... از این دست هست توجه کنیم و هر چیزی رو نخونیم.


    لذا اینجا تا حدی سابقه ی فرد مطرح می شه ، اگر فرد عُمری در نقد دین و خلاف گفته ی عموم علما مطلب نوشته و عمدتا اکثر بزرگان علمای دین کتاب های ان فرد را دارای اشکال می دونستن ، این فردی که نمی خواد تحقیق و ... بکنه و فقط می خواد حالا یه کتابی بخونه ، بهتره نخونه و بره کتب متقن تر و مطمئن تر رو بخونه.


    اما کلا در عالَم اندیشه نباید به افراد به خاطر اندیشه و نوشته شون حب و بغض داشت مگر اینکه صریحا و تعمدا خلاف حق بنویسه. کلا ما در اخلاق شیعی ، هیچ وقت با شخص مشکل نداریم ،دعوای ما و بغض ما نسبت به شخص نیست ، نسبت به تفکر غلط اشخاص هست ، امامان ما هم همینطور بودند ، ما با تفکر غلط مخالفیم نه کسی که غلط می اندیشد.
    پس نباید بگیم که فلانی تحقیق کرده و به این نتیجه رسیده ، عجب ادم آشغال پَستی هست ، غلط کرده به این نتیجه رسیده ، نخیر ما باید به اندیشه و حاصل تلاش و تحقیق دیگران احترام بزاریم ولو اینکه خلاف نظر ما باشه.


    مگر اینکه کسی تعمدا بدونه حرفی غلطه و اون رو منتشر کنه و یا اینکه حرف منطقی نزنه ، بلکه با عِناد و ابزار هنری و تاثیر گزار به تخریب و توهین اندیشه های حق و اعتقادات بپردازه و به مقدسات ما فُحش یده و تمسخر کنه که اینجور آدم می شه مثل سلمان رُشدی و حکمش هم همون ارتداد هست.

    *********************

    پس اینجوری شد :

    1. برای فرد عامی که بعد از عمری می خواهد مطالعه ای بکند : پیشینه ی فرد نویسنده مهم است.

    2.برای فردی که اهل مطالعه و تحقیق است : در مرحله ی خواندن و فهم مطلب پیشینه ی شخص مهم نیست ، ولی در مرحله ی نقد و بررسی پیشینه اش مهم است.

    3.کلا ما نسبت به فکر غلط بغض داریم نه اشخاص ، به تخریب و نقد فکر غلط می پردازیم نه تخریب اشخاصی که غلط می اندیشند.به تفکرات افراد ولو اینکه مخالف اندیشه ی ما بوده و بنظر ما غلط باشد احترام می گزاریم ، به شرط اینکه توهین و تمسخر و .... نباشد و بحث منطقی و جدی باشد.

    *********************

    اما اینکه گفتید کسی گفتارش غلط باشه ولی کتاب هاش نه ، بله این هم ممکنه و خوندن کتابش اگر مطمئن باشیم کتاب خوبیه اشکالی نداره. حتی ممکنه نویسنده ای یک سری کتاب هاش بد باشه و غلط باشه ، ولی بعضی کتاب هاش هم خوب باشه و خیلی هم عالی باشه ، خب اون کتاب های خوبش رو می خونیم.ولی باز باید مطمئن بود و از متخصص متعادل و منصف پرسیدکه این کتاب چه جور کتابیه.
    مثلا ممکنه من بدونیم کتاب بسط تجربه ی نبوی دکتر سروش که نظر خاصی در مورد وحی ارائه کرده غلطه و کتاب خوبی نیست. ولی کتاب مثلا نهاد ناآرام جهان دکتر سروش خیلی کتاب خوبی هم هست وگویا حتی از نهاد ناآرام جهان شهید مطهری هم تعریف کرده ، خب اشکال نداره اون کتابش که اشکال داره فعلا تا اهل تحقیق و بررسی نشدم نمی خونم ، ولی اون کتاب های خوبش رو می خونم.


    باز اگر سوالی بود در خدمتم.
    التماس دعا
    طارق

    ویرایش توسط طارق : ۱۳۸۹/۱۰/۰۶ در ساعت ۰۳:۲۲
    اي حيوان ناطق بدان:
    برباد فنا تا ندهي گرد خودي را
    هرگز نتوان ديد جمال احدي را
    و بدان فرودگاه شيطان خودبيني و تكبر است براي همين است كه شيطان به عزّت خدا قسم خورد همه را اغوا كند جز مخلَصين را و ويژگي انسان با اخلاص آن است كه آنقدر محو جمال و جلال خداست كه نه در فكر و نه در عمل هيچ توجهي به خويش ندارد.
    رابطه ي عكس ميان توجّه به خدا و تكبر بسيار مهم است در مسير سعادت انسان.

    [SIGPIC][/SIGPIC]


صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود