جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: مرگ ار مقدر است ندارم شكايتي؛ به یاد مرحوم شاهرخی شاعر انقلاب

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    267
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    17 ساعت 59 دقیقه
    دریافت
    67
    آپلود
    0
    گالری
    6

    مرگ ار مقدر است ندارم شكايتي؛ به یاد مرحوم شاهرخی شاعر انقلاب




    محمود شاهرخي، شاعر پيشكسوت انقلاب صبح روز گذشته در سن 82 سالگي درگذشت.پیکر پاک ایشان امروز از مقابل تالار وحدت تشییع گردید. انشاء الله با شهدا و امام شهدامحشور گردد...
    شعرهاي محكم و صريح مرحوم محمود شاهرخي در تبيين انقلاب اسلامي از نقشي بسيار مهم و تعيين‌كننده برخوردار است. روحش شاد ویادش گرامی...

    اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم



    * مرداب در كوير

    من آن شبم كه ز بخت سيه سحر نشدم
    به روي مهر جهان تاب ديده ور نشدم

    چو برق، قافله نور از كرانه گذشت
    دريغ و درد من خفته باخبر نشدم

    شگفت بين كه دم گرم كيمياكاري
    گرفت در من و چون قلب تيره زر نشدم

    از آن رحيق كه در جام كرد پير مغان
    دگر شدند حريفان و من دگر نشدم

    چو ز مهرير بود جان من كه آتش عشق
    شرر به خرمنم افكند و شعله‌ور نشدم

    چو بود در سر من باد عجب، همچو حباب
    به هفت بحر گرفتم مقام و تر نشدم

    ز خار و خاره گل از فيض نوبهار دميد
    چو شاخ خشك از اين نفخه بارور نشدم

    پرندگان مهاجر به مرز نور شدند
    به جمعشان من پربسته هم‌سفر نشدم

    دلم ز سنگ بود سخت‌تر كه اين همه داغ
    به دهر ديدم و چون لعل خون‌جگر نشدم

    در اين كوير چو مرداب تيره‌دل ماندم
    از آنكه «جذبه» سوي بحر رهسپر نشدم

    *در پي كاروان

    بگذشت عمر و غير غم از آن نشان نماند
    بر من دمي قرار ز جور زمان نماند

    احساس مي‌كنم كه دگر گاه رفتن است
    زيرا دگر به كالبد خسته، جان نماند

    هرچند بر فراز فلك چشم دوختم
    ديدم كه يك ستاره در اين آسمان نماند

    گاه رحيل آمده جاي درنگ نيست
    بار سفر ببند كه ديگر زمان نماند

    ياران بسان برق گذشتند ز اين كوير
    گردي به جاي ديگر از آن كاروان نماند

    بردار بار عمر ز دوش من اي خدا
    زيرا دگر به پيكر زارم توان نماند

    مرگ ار مقدر است ندارم شكايتي
    دانم كه جاودانه كسي در جهان نماند

    چون بست جذبه راه سخن درد بر كسي
    ديگر براي طرح معاني بيان نماند

    * فتواي جنون

    تا به فتواي جنون خيمه به هامون زده‌ايم
    قلم نسخ بر افسانه مجنون زده‌ايم

    قصه عاشقي و شيوه جانبازي را
    بر سر دار اناالحق رقم از خون زده‌ايم

    سر نهاديم چو پرگار روان بر خط دوست
    پاي تدبير از اين دايره بيرون زده‌ايم

    نور حقيم و ز ما ظلمت باطل شده محو
    تيغ صبحيم كه بر شام شبيخون زده‌ايم

    تا قيامت نرود از سر ما شور شراب
    باده چون روز ازل زان لب مي‌ گون زده‌ايم

    آن‌چنانيم ز خود رفته در آغوش شهود
    كاتش كشف به اشراق فلاطون زده‌ايم

    نشنود از لب ما كس سخن چون و چرا
    «جذبه»! تا جام رضا از خم بي چون زده‌ايم

    * اعجاز درد

    يك جرعه درد بود، نيازي كه داشتم
    شد كارساز سوز و گدازي كه داشتم

    رقصان شدند پردگيان حريم قدس
    از سوز عشق و نغمه سازي كه داشتم

    پايم ز پويه ماند، ولي عشق طرفه كار
    كوتاه كرد راه درازي كه داشتم

    چون در ميان مسجديان محرمي نبود
    گفتم به پير ميكده رازي كه داشتم

    تا شد رواق ابروي جانانه قبله‌ام
    معراج قرب گشت نمازي كه داشتم

    چون شيخ شهر دعوي تقوا نمي‌كنم
    عين حقيقت است مجازي كه داشتم

    در تنگناي لفظ محال است شرح عشق
    بخشاي بر فرود و فرازي كه داشتم

    محمود گرچه نام من آمد ولي دريغ
    غم بود در زمانه ايازي كه داشتم
    ویرایش توسط Hamishak : ۱۳۸۸/۰۸/۲۵ در ساعت ۱۴:۳۷
    امام صادق علیه اسلام می فرمایند : «نحن حجه الله علی خلقه و جدتنا حجته علینا »‌ .... « ما حجت خداوند بر مخلوقات هستیم و جده ما ( حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها ) حجت او بر ما »‌
    « اشهد ان فاطمه الزهراء بنت رسول الله عصمة الله الکبری و حجت الله علی الحجج »

  2. تشکر


  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود