صفحه 1 از 16 12311 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: آرامشی كه با عشق خدا بدست مي آيد ؟!

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۶
    نوشته
    1,045
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    1 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    191
    آپلود
    52
    گالری
    45

    آرامشی كه با عشق خدا بدست مي آيد ؟!




    گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم



    آرامشی كه با عشق خدا بدست مي آيد ؟!

    گفتی: ... فَإِنِّي قَرِيبٌ...

    .:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.



    گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم

    گفتی: وَاذْكُر رَّبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَخِيفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ

    .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.



    گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!

    گفتی: أَلَا تُحِبُّونَ أَن يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ...


    .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.





    گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی

    آرامشی كه با عشق خدا بدست مي آيد ؟!

    گفتی: وَاسْتَغْفِرُواْ رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُواْ إِلَيْهِ...
    .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.

    گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟

    آرامشی كه با عشق خدا بدست مي آيد ؟!

    گفتی: أَلَمْ يَعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ هُوَ يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ ...
    .:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.



    گفتم: دیگه روی توبه ندارم
    [B]
    گفتی: ... اللَّهِ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ (2) غَافِرِ الذَّنبِ وَقَابِلِ التَّوْبِِ ...

    .:: (ولی) خدا عزیزِ و داناست، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.

    گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟

    آرامشی كه با عشق خدا بدست مي آيد ؟!

    گفتی: إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا…
    .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.



    گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟

    آرامشی كه با عشق خدا بدست مي آيد ؟!

    گفتی: وَ مَن يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّهُ...
    .:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.



    گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! ... توبه می‌كنم

    آرامشی كه با عشق خدا بدست مي آيد ؟!

    گفتی: إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَيُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ...
    .:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

    ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك

    آرامشی كه با عشق خدا بدست مي آيد ؟!

    گفتی: أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ ...

    .:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟
    (زمر/۳۶) ::.


    گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟


    آرامشی كه با عشق خدا بدست مي آيد ؟!


    گفتی:

    يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِيرًا (41) وَسَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَأَصِيلًا (42) هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَمَلَائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَكَانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيمًا
    .:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.



    با خودم گفتم: خدا... خالق هستی... با فرشته‌هاش... به ما درود بفرستن تا آدم بشیم؟! ...
    منبع :سایت تبیان
    Online + mp3




    انجمن گفتگوی دینی
    www.askdin.com


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۶
    نوشته
    1,251
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    10

    نقل قول : چت با خدا




    آرامشی كه با عشق خدا بدست مي آيد ؟!


    هر کتاب واسه خودش یه WINDOWS جدیده ! اما جدیدترین و بهترین WINDOWS رو همیشه قرآن داره که من با خوندنش خودمو pgradeمی کنم . وقتی که قرآن می خونم انگار دارم با خدا chat می کنم و وقتی نماز می خونم این گفتگو (چت) دو طرفه می شه ! خدا میشه به من pm می ده ، منم سایت دلمو با حرفای قشنگش توی قرآن upload می کنم ! خیلی وقت ها با network دلم بعضی از pm های خدا رو به hard بقیه هم send می کنم ، بقیه هم ازdownload ش حسابی up to date می شن . وقتی که windows دلم نیاز به repairداره میرم به تعمیرگاه دلها ! اونجا همه با هم repair می شیم . با خدا چت می کنیم . توی chat room کمیل و ندبه که می رم hard دلم Refresh می شه .antivirus دل من قرآن یا ویندوز الهیه . وقتی که این ویندوز load می شه ، تموم virus های دلم خود به خودDelete می شن . خدایا ، ای کاش بعد از هر اشتباهی می شد ctrl+z را زد ! اما نه, دعایم رو پس می گیرم .خدایا windows الهیه دلامون رو به صلاح خودت up to date بگردان . خدایا ، دلهای ما رو به دل امام زمان (عج) هر چه زودتر connect بفرما . ای که username تو باشد ابا صالح (عج)با ظهورت پسورد connectعاشقی را نشان بده<O
    منبع: برگرفته از وبلاگ يكي از دوستان


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۶
    نوشته
    1,251
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    10

    نقل قول : چت با خدا




    آرامشی كه با عشق خدا بدست مي آيد ؟!

    اين هم يك مناجات معروفي است كه تو خيلي از وبلاگها وسايتها ديده ايد وخوانده ايد.من هم ديدم چون با موضوع اين تاپيك مناسبه براتون مي گذارم.


    اي خدا هارد HARD دلم FORMAT مكن * FILD مـا را خالي از بركت مـكن <O></O>

    OPTION غـم را خـدايا ON مـكـن * FILE اشكم را خدايا RUN مكن <O></O>
    <O
    <O
    DELTREE كـن شاخه هـاي غصه را * سـردي و افـسـردگـي را، هـر سـه را<O></O>
    <O
    JUMPER شـادي بيا تا SET كنيم * سيستم انـدوه را RESET كنيم <O></O>
    <O
    نـام تـو PASSWORD درهـاي بهشت * آدرس email ات سايت سرنوشت <O></O>
    <O
    اي خــدا روز ازل CAD داشــتـي* MOUSE بود اما مگر PAD داشت <O></O>
    <O
    كه چـنيـن طـرح 3D مــي زدي * طرح خود بر روي CD مي زدي <O></O>
    <O
    تـا نـيفـتد BUG در انـديشـه مــان* تـا كـه ويـروسـي نگـردد ريشـه مـان <O></O>
    <O
    اي خــدا از بـهــر مــا ايـمـن فـرسـت* بهـر دلـهاي پـر آتـش فـن FAN فرست <O></O>
    <O
    اي خــدا حــرف دلـــم بـا كـي زنــم *HELP مي خـواهم كه F1 مي زنم




  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۶
    نوشته
    247
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    داستان من و خدا!





    " كسي كه هزار سال زيست!"
    دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز،
    تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

    پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.

    داد زد و بد و بيراه گفت.
    خدا سكوت كرد
    . جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت.
    خدا سكوت كرد.
    آسمان و زمين را به هم ريخت.
    خدا سكوت كرد.
    به پر و پاي فرشته‌و انسان پيچيد خدا سكوت كرد.
    كفر گفت و سجاده دور انداخت.
    خدا سكوت كرد.
    دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد.
    خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.
    لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ...
    خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است
    و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد. آنگاه سهم يك
    روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن
    او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد.
    اما مي‌ترسيد حركت كند. مي‌ترسيد راه برود. مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد.
    قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟
    بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.
    آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد.
    زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود،
    مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ....
    او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ....
    اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد،
    كفشدوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد

    و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند
    از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد.
    لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
    او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند:
    امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود
    [/size]

  6. تشکرها 2


  7. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۶
    نوشته
    711
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0

    پاسخ: یه داستان قشنگ بخونید لذتشو ببرید




    زيبا بود دوست عزيز. راستي منبع آن را ذكر نكرديد . شايسته بود مطلب به اين زيبايي را با ذكر منبع كامل مي كرديد. متشكرم . من كه بهره فراوان بردم.

  8. تشکر


  9. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۶
    نوشته
    247
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    پاسخ: یه داستان قشنگ بخونید لذتشو ببرید




    خواب ديدم كه با خدا مصاحبه می كردم ...
    خدا از من پرسيد: « دوست داری با من مصاحبه كنی ؟»
    پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد »
    لبخندی زد و پاسخ داد :
    « زمان من ابديت است... چه سؤالاتی در ذهن داری كه دوست داری از من بپرسی؟»
    من سؤا ل كردم: « چه چيزی درآدمها شما را بيشتر متعجب می كند؟ »
    خدا جواب داد :
    « اينكه از دوران كودكی خود خسته می شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند... و دوباره آرزوی
    اين را دارند كه روزی بچه شوند »

    اينكه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج
    می كنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز يابند »
    « اينكه با نگرانی به آينده فكر می كنند و حال خود را فراموش می كنند به گونه ای كه نه در حال
    و نه در آينده زندگی می كنند »
    « اينكه به گونه ای زندگی می كنند كه گويی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می ميرند كه گويی
    هرگز نزيسته اند »
    دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سكوت گذشت

    سپس من سؤال كردم :
    « به عنوان پرودگار، دوست داری كه بندگانت چه درسهايی در زندگی بياموزند ؟ »
    خدا پاسخ داد :
    اينكه ياد بگيرند نمی توانند كسی را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاری كه می توانند
    انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند »
    « اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند »
    «اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»

    اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممكن است ساليان سال زمان
    لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»
    « ياد بگيرند كه فرد غنی كسی نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسی است كه نيازمند كمترين
    ها است »
    « اينكه ياد بگيرند كسانی هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند كه چگونه
    احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند »

    اينكه ياد بگيرند دو نفر می توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند »
    « اينكه ياد بگيرند كافی نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند »
    باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
    « از وقتی كه به من داديد سپاسگذارم »
    و افزودم: « چيز ديگری هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند ؟ »
    خدا لبخندی زد و گفت :

    « فقط اينكه بدانند من اينجا هستم »
    « هميشه ... »

  10. تشکرها 2


  11. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۶
    نوشته
    1,251
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    10

    پاسخ: یه داستان قشنگ بخونید لذتشو ببرید




    احسنت بازم قشنگ بود .اگه هنوز از این نوع نگارشها دارید بگذارید استفاده می كنیم .ولی ای كاش عنوان تاپیك را طوری می گذاشتید تا هر كس دیگه هم از این نوع مطالب زیبا داشت می گذاشت .مانند(داستان من وخدا ) یا ( گفتگوی دوستانه من وخدا )و...
    موفق باشید

  12. تشکر


  13. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۶
    نوشته
    247
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    تماس تلفنی با خدا

    lالو سلام

    منزل خداست؟

    اين منم مزاحمي که آشناست

    هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است

    ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست

    شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است

    به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟

    الو ....

    دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

    خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟

    چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر

    صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟

    اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم

    شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست

    دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم

    پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست

    الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم

    دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست

    دوباره ...

    ... تا خدا خداست


  14. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۶
    نوشته
    247
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    بسم رب سید الشهداء-
    من ژاكلین ذكریای ثانی هستم دوست دارم اسمم زهرا باشد.هجده سال سن دارمم ودر حال حاضرنیز پس از اینكه دیپلم گرفتم در كنكور شركت كردم .من از خانواده مسیحی هستم واز اسلام اطلاعات كمی دارم.وقتی وارد دبیرستان شدم از لحاظ پوشش وحجاب وضعیت مطلوبی نداشتم كه بر می گشت به فرهنگ زندگیمان .توی كلاس ما دختربود به اسم مریم كه حافظ 18جزءاز قرآن مجید بود،بسیجی بود.واز شاگردان ممتاز مدرسه.می خواستم هر طوری شده با او دوست شوم . ....آن روز سه شنبه بود وتوی نماز خانه ی مدرسه مان دعای توسل برگزار می شد ،من توی حیات مدرسه داشتم قدم می زدم كه ناگهان كسی پشت سر چشمای من را گرفت .دستهایش كه از روی چشمانم برداشت ،از تعجب خشكم زد.بله!مریم بودكه اظهار محبت ودوستی می كرد.خیلی خوشحال شدم .او پیشنهاد كردكه با هم به دعای توسل برویم .اول برایم عجیب بود ولی خودم خیلی مایل بودم.وارد مجلس كه شدیم دیدم دارند دعا می خواندد وهمه گریه می كنند،من هم كه چیزی بلد نبودم نشستم یك گوشه ولی ناخواسته از چشمانم اشك سرازیر شد.از آن روز به بعد من و مریم با هم به مدرسه می رفتیم چون مسیر ما یكی بود ،هر روز چیز بیشتری یاد می گرفتم.اولین چیزی كه یاد گرفتم،حجاب بود.با راهنمایهای او به فكر افتادم كه در مورد دین اسلام مطالعه وتحقیق بیشتری كنم .هر روز كه می گذشت بیش از پیش به اسلام علاقه مند می شدم مریم همراه كتاب های اسلامی ،عكس شهدا و وصیتنامه هایشان را برایم می آرودوبا هم ]می خواندیم ،این طوری راه زندگی كردن را یادم می داد. می توانم بگویم هر هفته با شش شهید آشنا می شدم ...اواخر اسفند 1377بود كه برای سفر به جنوب ثبت نام می كردند.مدتی بود كه یكی از كلیه هایم به شدت عفونت كرده بود وحتما باید عمل می- شد.مریم خیلی اصرار كرد كه همرا آنها به مناطق جنگی بروم،به پدر و مادرم گفتم ولی آنها مخالفت كردند.دو روز اعتصاب غذا كردم و روز 28اسفند ساعت 3نصف شب بود كه یادم آمد دعای توسل بخوانم .شروع كردم به خواندن ،نمی دانم در كدام قسمت دعا بودم كه خوابم برد!در خواب دیدم كه در بیابان برهوت ایستاده ام ،دم غروب بود .مردی به طرفم آمد و گفت((زهرابیا.....بیا.....می خواهم چیزی نشانت دهم)). دنبالش راه افتادم .در نقطه ای از زمین چاله ای بود كه اشاره كردبه آن داخل شوم،آن پائین جای عجیبی بودیك سالن بزرگ با دیوارها ی بلند و سفید كه ا زآنها نور آبی رنگ می تراوید،پراز عكس شهدا وآخر آنها هم یك عكس از آقا سید علی خامنه ای مولا وسرورم بود،به عكس ها كه نگاه می كردم احساس كردم كه دارند با من حرف می زنند ولی چیزی نفهمیدم .آقا هم شروع كرد به حرف زدن،فرمودشهدا یك سوزی داشتند كه همین سوزشان آنها را به مقام شهادت رساند،مثل شهید جهان آرا،شهید باكری ،شهیدهمت وعلمدار....))پرسیدم علمدار كیست؟چون اسمش به گوشم نخورده بود آقا فرمود

    علمدار همانی است كه پیش تو است .همانی كه ضمانت تو كرده كه به جنوب بیای )).از خواب پریدم .صبح به پدرم گفتم فقط به شرطی صبحانه می خورم كه بگذاری به جنوب بروم،او هم اجازه داد.هنگام ثبت نام برای سفر،با اسم مستعار زهرا علمدار خودم را معرفی كردم اول فروردین 78همراه بسیجیان عازم جنوب شدم نوار شهید علمدار را از نوار فروشی كنار حرم امام خمینی (ره)خریدم،وهرچه این نوار را گوش می دادم بیش تر متوجه می شدم كه چی می گفت. در طی ده روزسفری كه داشتم تازه فهمیدم كه اسلام چه دین شریفی است .وقتی بچه ها نماز جماعت می خواندند من یك كنار می نشستم.زانوهایم را بغل می گرفتم و بحال بد خود گریه می كردم .به شلمچه كه رسیدیم خیلی با صفا بود .نگفتم،مریم خواهر سه شهید بود .دوتا از برادرهایش در شلمچه عملیات كربلای 5شهید شدند.بااو رفتم گوشه ای نشستم و او شروع كرد به خواندن زیارت عاشورا.یك لحظه احساس كردم شهدا دور ما جمع شده اندو دارند زیارت عاشورا می خوانند.آنجا بود كه حالم خیلی منقلب شدو از هوش رفتم.فردای آن روز ،عید قربان،قرار بود آقای خامنه ای به شلمچه بیاید ونماز عیدرا بخوانندوما هم رفتیم.ساعت حدود5/11بود كه آقا آمد.چه خبر شد شلمچه!همه بی اختیار گریه می كردند.با دیدن آقا تمام نگرانی ام به آرامش تبدیل شد.هنگامی كه خواست برود دوباره همه غم های عالم برجانم نشست .آقا داشت می رفت و دل های مارا هم با خود می برد.خاك شلمچه باید به خود می بالید از اینكه آقا برآن قدم گذاشته است بعد از رفتن آقا ،بچه ها خاك قدمگاه ایشان را به عنوان تبرك برداشتند ،خلاصه پس ازاینكه از جنوب برگشتم تمام شك هایم تبدیل به یقین شد ،آن موقع بود كه از مریم طریقه ی اسلام آوردن رابه من یاد بدهد.او هم خوشحال شد بعد از اینكه شهادتین را گفتم یك حال دیگری داشتم .احساس می كردم مثل مریم ودوستانش شده ام من هم مسلمان شده ام .فقط این را بگو یم كه همه اعمال مسلمان بودن را مخفیانه بجا می آوردم.لطف خدا هم شامل حالم شد و كلیه هایم به كلی خوب شد.هنگامی كه اسلام آوردنم را به اطلاع خانواده ام رساندم آنها عصبانی شدند وحتیكار به ضرب و شتم كشید ولی صبر كردم وبه پدر و مادرم تا الان بی احترامی نكرده امژاكلین ذكریای ثانی))بر گرفته از كتاب (راه نا تمام دل نوشته های جمعی از راهیان[/font]

    ویرایش توسط khoshnazar : ۱۳۸۶/۱۱/۲۳ در ساعت ۲۰:۵۵ دلیل: خواهر صحیح است

  15. تشکرها 2


  16. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۶
    نوشته
    40
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    گفت و گو با خدا
    در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم. خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني؟


    من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است.


    در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟<O


    خدا پاسخ داد:کودکي شان.اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند،عجله دارند که بزرگ شوند.


    و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي کنند که کودک باشند ...<O


    اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند<O


    تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند.اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش کرده اند <O


    و بنا بر اين نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده.<O


    اينکه که آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گوئي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که <O


    گوئي هرگز زندگي نکرده اند.دستهاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سکوت کرديم <O


    و من دوباره پرسيدمبه عنوان يک پدر مي خواهي کدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟<O


    او گفت: بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد ، <O


    همه کاري که مي توانند انجام دهند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.<O


    بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ،<O


    بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد تا زخم هاي عميقي در دل آنان که دوستشان داريم ايجاد کنيم<O


    اما سالها طول مي کشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم.<O


    بياموزند ثروتمند کسي نيست مه بيشترين ها را دارد ، بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد.<O


    بياموزند که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، <O


    بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند.<O


    بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند،بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.<O


    من با خضوع گفتم:از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم


    آيا چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟<O


    خداوند لبخند زد و گفت : فقط اينکه بدانند من اينجا هستم،هميشه.<O


    <O

    عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم ...

  17. تشکرها 2


صفحه 1 از 16 12311 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود