جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: محاکمه حضرت ادم (ع)

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    606
    تشکر:
    1
    حضور
    20 ساعت 13 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    0

    محاکمه حضرت ادم (ع)




    محاکمه آدم!

    - نامت چه بود؟

    - آدم!

    -فرزند چه کسی؟

    - مرا نه پدری ست و نه مادری. بنویس اول یتیم عالم خلقت!

    - محل تولد؟

    - بهشت پاک…

    - اینک محل سکونت؟

    - زمین خاک!


    - آن چیست بر دوش می کشی؟

    - بار امانت!


    - قد؟

    - روزی چنان بلند که همسایه خدا… ! اینک به قدر سایه بختم به روی خاک!


    - اعضای خانواده؟

    - حوای خوب و پاک، قابیل دهشتناک، هابیل زیر خاک

    - روز تولدت؟

    - در جمعه ای! به گمانم که روز عشق!

    - رنگت

    - اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه!

    - وزنت؟

    - نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست…! سنگین نه آنچنان که نشینم به این زمین!

    - جنست؟
    - نیمی مراست ز خاک و نیمی دگر خدا!

    - شغلت؟

    - در کار کشت امید به روی خاک.

    - شاکی تو؟

    - خدا!!!

    - نام وکیل؟

    - آن هم فقط خدا!

    - جرمت؟

    - یک سیب از درخت وسوسه!

    - تنها همین؟

    - همین و بس!!!


    - حکمت؟

    - تبعید در زمین!

    -نام شریک جرم؟

    - حوای آشنا...

    - ترسیده ای؟

    - کمی...

    - ز چه؟

    - از آن که شوم من اسیر خاک!


    - آیا کسی به ملاقاتت آمده؟

    - بلی!

    - چه کس؟

    - گاهی فقط خدا!

    - داری گلایه ای؟؟؟

    - دیگر گله که نه! ولی...

    - ولی که چه؟

    - حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!

    - دلتنگ گشته ای؟

    - زیاد!

    - برای که؟

    - تنها فقط خدا!

    - آورده ای سند؟

    - بلی!

    - چه؟

    - تنها دو قطره اشک!

    - داری تو ضامنی؟

    - بلی!

    - چه کس؟

    - چه کس به جز خدا!

    - و آخرین دفاع؟

    - می خوانمش چنان که اجابت کند دعا!

    ویرایش توسط king81 : ۱۳۸۸/۱۰/۱۳ در ساعت ۱۴:۱۳
    ۩۩۩... پس بگذارید سرسپردگی به خداوند لباس درونتان باشد نه نمایش بیرون...در پنهان ترین لایه های روحتان باشد، نه آواز آشکار لبهایتان.... بگذارید سرسپردگی به خداوند در میان استخوان دنده هایتان باشد...۩۩۩


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    606
    تشکر:
    1
    حضور
    20 ساعت 13 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    0



    میگن یه روزی یه مردی خواب عجيبي ديد. ديد که رفته پيش فرشته ها و به کارهاي آنها نگاه مي کند.
    هنگام ورود، دسته ی بزرگي از فرشته ها رو ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيکها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آنها را داخل جعبه هايي مي گذارند.
    مرد از فرشته اي پرسيد: شما داريد چکار مي کنيد ؟
    فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت : اينجا بخش دريافت است. ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را، تحويل مي گيريم .
    مرد کمي جلوتر رفت. باز دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي کنند و آنها را توسط پيک هايي به زمين مي فرستند.
    مرد پرسيد: شماها چکار مي کنيد؟
    يکي از فرشتگان با عجله گفت: اينجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوند را براي بندگان به زمين مي فرستيم.
    مرد کمي جلوتر رفت و يک فرشته را ديد که بيکار نشسته!!!
    مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما اينجا چه مي کنيد و چرا بيکاريد؟
    فرشته جواب داد: اينجا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند! ولي فقط عده بسيار کمي جواب خدا را مي دهند...
    مرد از فرشته پرسيد: مگر مردم چگونه مي توانند برای خدا جواب بفرستند؟؟؟؟

    فرشته پاسخ داد: خیلی ساده! فقط کافيست بگويند:

    خدايا شکر...

    همین!
    ۩۩۩... پس بگذارید سرسپردگی به خداوند لباس درونتان باشد نه نمایش بیرون...در پنهان ترین لایه های روحتان باشد، نه آواز آشکار لبهایتان.... بگذارید سرسپردگی به خداوند در میان استخوان دنده هایتان باشد...۩۩۩


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    606
    تشکر:
    1
    حضور
    20 ساعت 13 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    0





    حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی. حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی. حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود!
    پشه می گفت: آدم ها فکر می کنند تنها آنها می توانند به بهشت بیایند. اما اشتباه می کنند و نمی دانند که مورچه ها هم می توانند به بهشت بیایند. نهنگ های غول پیکر و کلاغ های سیاه، گوسفندها و گرگ ها هم همینطور!!!
    یک عصای قدیمی، یک چاقوی زنگ زده، یک قالیچه نخ نما هم می تواند به بهشت بیاید!

    به شرط آنکه کاری کند، به شرط آنکه خدا را در چیزی یاری کند!!!
    پشه ها زود به دنیا می آیند و زود از دنیا می روند. مهلت بودنشان خیلی کم است. من ولی دلم می خواست در همین مهلت کوتاه با همین بال های نازک و کوچک تا جاودانگی پر بزنم. این محال بود و من به محال ایمان داشتم.
    سه روز از زندگی ام گذشته بود و من کاری نکرده بودم. دلم می خواست پشه ای باشم؛ مثل همه پشه ها.

    دلم نمی خواست دور آدم ها بچرخم و آواز بخوانم و از کلافگی شان لذت ببرم. دلم نمی خواست شب ها شبیخون بزنم و خواب را از چشم ها بگیرم. هرگز کسی را نیش نزدم و هرگز خونی را نخوردم و هرگز...
    دلم می خواست کاری کنم، به کسی کمکی کنم، جهان را بهتر کنم. اما همه به من می خندیدند، بادهای تند و تیز به من می خندیدند.
    تنها خدا بود که به من نمی خندید!
    و من دعا می کردم و تنها او را صدا می کردم.
    تا آن روز که خدا جوابم را داد و گفت: درود بر تو، پشه پرهیزگارم. می خواهی کاری کنی، باشد، بیا و به پیامبرم کمک کن. نامش ابراهیم است.
    گفتم: خدایا! کاش می توانستم کمکش کنم. ولی ببین چقدر کوچکم، زوری ندارم. اما... اما چقدر دلم می خواست می توانستم روزی روی آستین پیامبرت بنشینم.
    خدا گفت: تو می توانی کمکش کنی. تو سلحشور ظریف ملکوتی. جنگجوی کوچک خداوند!
    و آن وقت خدا از نمرود برایم گفت و نشانی قصرش را به من داد.
    من به آنجا رفتم و کوچکتر از آن بودم که نگهبانان مانع رفتنم شوند. ضعیفتر از آن بودم که سربازان به رویم شمشیر بکشند و ناچیزتر از آنکه هیچ جاسوسی آمدنم را گزارش کند.
    آدم ها هرگز گمان نمی کنند که پیشه ای بتواند مامور خدا باشد و دستیار پیامبر.
    نمرود را دیدم، بی خیال بود و سرگرم. چنان تیز بر او تاختم و چنان تند بر سوراخ بینی اش وارد شدم که فرصت نکرد دستش را حتی بجنباند.
    سه روز و سه شب یک نفس در آن حفره تاریک جنگیدم. با همه تاب و توانم، برای خدا و پیامبری که ندیده بودمش!
    و می شنیدم که نمرود نعره می زد و کمک می خواست. و می شنیدم که بیرون همهمه بود و غوغا بود. و می دانستم که هیچ کس نمی تواند به او کمک کند.

    و آن زمان که آرام گرفتم، نه بالی داشتم و نه تنی و نه نیشی.
    و نمرود ساعت ها بود که از پای درآمده بود!!!
    من مرده بودم و دیدم که فرشته ای برای بردنم آمد...
    فرشته، مرا در دست های لطیفش گذاشت و گفت: "تو را به بهشت می بریم، ای پشه پارسا. تو جنگجوی کوچک خدا بودی، سلحشور ظریف ملکوت!"

    .
    .
    .
    .

    و حالا قرن هاست که من در بهشتم!

    و پاداشم این است که هر وقت بخواهم...
    می توانم بر آستین پیامبر خدا بنشینم...!



    ۩۩۩... پس بگذارید سرسپردگی به خداوند لباس درونتان باشد نه نمایش بیرون...در پنهان ترین لایه های روحتان باشد، نه آواز آشکار لبهایتان.... بگذارید سرسپردگی به خداوند در میان استخوان دنده هایتان باشد...۩۩۩


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود