جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: **خاطرات شهيد مفتح**

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    375
    تشکر:
    1
    حضور
    6 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    218
    آپلود
    7
    گالری
    259

    **خاطرات شهيد مفتح**




    شهيد مفتح و تعامل با زمانه" در گفت و شنود شاهد ياران با حجت الاسلام و المسلمين هادي غفاري
    بي ترديد هادي غفاري از لحاظ حضور ديرين و پرشور در مبارزات نهضت اسلامي از معدود شخصيتهائي است ميتواند جلوه هائي مغفول و دلنشين از سلوك رهبران نهضت را نمايان سازد.او شاهد جريانات و صحنه هائي بوده است كه كمتر كسي را بخت و فرصت مشاهده آنها فراهم آمده است و لذا خاطراتش پيوسته مشحون از نكات بديع و روشنگر است آنچنان كه در نقل گوشه هائي از سلوك فكري و عملي شهيد مطهري نيز چنين بود و اقبال شايسته اي را به دنبال داشت. در گفت وگوي حاضر نيز او به جلوه هاي بديعي از سلوك فرهنگي و مبارزاتي شهيد آيت الله مفتح اشاره دارد كه از تازگي و جذابيتهاي فراواني برخوردارند.
    **خاطرات شهيد مفتح**
    شهید مفتح را از چه زمانی می شناختید و به چه خصوصیاتی؟

    اولین برخوردهایم با شهید مفتح برمی گردد به سالهای 46،47 آن موقع من، هم در دانشگاه تهران درس می خواندم هم در قم، منتهی دروس دانشگاه تهران، دانشکده الهیات، چون دروسی بودند که قبلاً خوانده بودم، حضور در کلاسها برایم مطرح نبود. در قم در مدرسه حقانی، مرحوم مفتح، مرحوم آقای امام موسی صدر و مرحوم بهشتی با هم مجموعه ای را راه انداخته بودند و من از این طریق با آنها آشنا شدم. در قم جایی بود به نام انجمن دین و دانش که شهید مفتح بیشتر با آنجا همکاری می کردند. ایشان هفته ای یک روز به قم می آمدند و گاهی هم منزل مرحوم علامه طباطبایی می رفتند که روزهای پنجشنبه در آنجا جلسه ای بود و من هم معمولاً سعی می کردم به طور منظم بروم و در آن شرکت کنم و اگر گاهی هم نمی توانستم بروم، از دیگران می پرسیدم که این هفته بحث چه بود. از اینجا من با شهید مفتح آشنا شدم. ایشان سلسله مقالاتی را در نشریه مکتب تشیع می نوشتند. من آن موقع نوجوان بودم و ایشان به من پیشنهاد دادند که این مقالات را مطالعه کنم و اگر حرفهایی به نظرم می رسد به ایشان بگویم. من یادداشتهای فراوانی را به ایشان دادم که اگر یادداشتهای ایشان را نگه داشته باشند حتماً یادداشتهای من هم آنجا هستند. به هر حال جوان بودم و حرفهای جوان ترها را بهتر می فهمیدم و برایشان می نوشتم که اگر این طور باشد و این طور نباشد بهتر است.



    همکاریهای شما و شهید مفتح در زمینه فعالیتهای سیاسی از چه زمانی آغاز شدند؟



    بعد از سال 47 و مشخصاً در فاصله سالهای 50 تا 52 در مسجد جاوید و مسجد الجواد و بعد هم مسجد قبا، همکاریهای نزدیکی داشتیم.



    شهید مفتح در حوزه قم در بین فضلا تا چه حد به فضل و دانش و خلاقیت و تولید افکار جدید در حوزه معارف دینی
    شهرت داشتند؟



    جوانگرایی و پرداختن به افکار جوانان بیار به نظر ایشان امر مهم و تأثیرگذاری بود، اما این گونه مباحث در آن سالها در حوزه مطرح نبودند و معمولاً این نوع افکار و مسائل مربوط به جوانها و تحصیلات روز آن موقع، عملاً متروک بودند، به ادله ای، از جمله این که شایع بود عامل مهم انحراف جوانهای ما، آموزشهای روز هستند که سردمدار آن حکومت پهلوی است و حاوی افکار و آموزه های گمراه کننده و ابزاری برای بی دین کردن جوانان است که البته این حرفها پر بی دلیل هم نبودند و به هر حال دانشگاهها و دبیرستانها به گونه ای بودند که وقتی بچه ها به آنجا وارد می شدند به دلیل بافت سیاسی آن قرار بود نسلی سکولار تربیت شود و غربزدگی، عنصر اصلی حکومت پهلوی را تشکیل می داد و لذااین حرفها خیلی هم بیراه نبودند، منتهی کسانی که این حرفها را می زدند راه حل را نشان نمی دادند. در این شرایط موجی در قم به وجود آمد و جلساتی مثل همین مکتب اسلام و مکتب تشیع تحت عنوان جوانگرایی و مسائل جوانان و پاسخدهی به آنها شکل گرفتند و مجموعاً تیپهایی مثل امام موسی صدر که به این کار بسیار مشتاق بود، مرحوم آقای مفتح، مرحوم آقای مطهری تا حد زیادی و شهید مفتح و آقای بهشتی بیش از دیگران به این کار اهتمام ورزیدند و این حرکت را سمت و جهت دادند. این دو بیش از بقیه در این زمینه تلاش می کردند و بنابراین نشریات متعدد و مقالات فراوان و جلسات منسجم و منظمی را تدارک می دیدند. در این جلسات معمولاً دانش آموزان دبیرستانی و دانشجویان و احیاناً گاهی اوقات طلبه های تازه کار که هنوز جریان رسوبی در آنها ایجاد نشده بود، شرکت می کردند و البته آن روزها در قم، این تفکر بسیار غریب بود و اصلاً تشویق نمی شد. بعضیها این جریان را قبول داشتند و بعضیها قبول نداشتند. سوای جریانات سیاسی که من کاری به آنها ندارم، مرحوم آقای شریعتمداری در این زمینه خاص صاحبنظر بود و بدش نمی آمد که این جریان راه بیفتد و دین به زبان نو و با جریان نو مطرح شود.



    در جلسات درس علامه طباطبایی، شهید مفتح چقدر در میان افراد شرکت کننده بروز داشتند؟



    در آن جلسات بحث حضور و بروز نبود. جلسات پنجشنبه بیشتر جلساتی بودند که مرحوم علامه طباطبایی در آنها رئوس کلی بسیاری از مباحث فلسفی و تفسیر قرآن و مسائل علوم روز را که این آقایان برایشان کاربرد داشت، مطرح می کردند و بیشتر مایل بودند که طلبه ها را به سمت تطبیق دنیای روز و دین سوق دهند.یک جریان وجود داشت که دلسوز هم بود ،اما راه را اشتباه می رفت .اینها می خواستند دین را با دستاوردهای علمی تطبیق بدهند و گاهی از اوقات حرفهای عجیب و غریب وبا مزه ای هم می زدند. آقایانی که عرض کردم می خواستند نشان دهند که دین با علم هیچ منافاتی ندارد،اما از آن سو بودند کسانی چون مرحوم علامه طباطبایی، مرحوم آقای مطهری، مرحوم آقای مفتح، مرحوم آقای بهشتی، مرحوم آقای موسی صدر، مرحوم آقای حقانی و پدر پیرش که اهل علم نبود و کت و شلواری بود، ولی ذوق و استعداد فراوان خودش را برای این کار دستمایه قرار داد تا جریان راستین اسلام پژوهی را جان بدهند و با فعالیتهای ایشان مدرسه حقانی جان گرفت.



    شهید مفتح چرا به تهران آمدند؟



    آن روزها بحثی بود تحت عنوان هجرت. بزرگان قم در این اندیشه بودند که بیایند و در دانشگاهها رخنه کنند و دانشگاه و مساجدی را در تهران سکوی پرتاب کنند و آموزشهای دینی را به تدریج در جامعه نضج دهند، رواج دهند و حتی قبل از آنکه از قم تبعید شوند، خودشان هم تمایل داشتند که حوزه فعالیتشان را فراخ تر کنند و این اندیشه بسیار خوب بود، چون قم حالتی شده بود که یک عده درسخوان در آنجا می ماندند و فسیل هم می شدند، دنبال اسم و رسم بودند و می گفتند در قم یا به سمت مرجعیت و یا به سمت استادی می رسند و یا دنبال مباحث مربوط به درس خارج و این حرفها بودند و می خواستند به اصطلاح جا افتاده حوزه شوند و قصد بدی هم نداشتند، ولی به هر حال می خواستند شخصیتی بشوند، کما اینکه اگر آقای مطهری در قم می ماندند، علی التحقیق مرجع تقلید می شدند، یا اگر آقای بهشتی در قم مانده بودند، یقیناً از بسیاری از مراجع قوی تر بودند. آقای بهشتی در فقه بسیار تیزهوش بودند و به قول امروزیها تطبیق فقه با مبانی علمی را در حد بسیار بالایی می دانستند. اینها به خاطر اینکه اندیشه اسلامی را در تهران نضج دهند به تهران آمدند. البته اوایل شاید ساواک خیلی هم بدش نمی آمد که این طور بشود، از این نظر که حوزه خالی می شد، ولی به این فکر نمی کرد که اگر اینها به تهران بیایند، خودشان می توانند محور و مرکز ثقل یک اندیشه شوند. بعدها ساواک فهمید که رو دست خورده است. هنگامی که آقای مطهری در دانشگاه جا باز کرد و در مقابل نمایندگان اندیشه های مارکسیستی مثل آریانپور و یا اندیشه های مرتجعانه ای چون آقای مصلح یا اندیشه های افراد خودفروخته ای که تهران محل رفت و آمدشان بود و درسهای آخوندی هم خوانده بودند، ولی مزدور رژیم بودند مثلاً علامه وحیدی و امثالهم، ایستاد، ساواک باور نمی کرد که اینها بیایند و چنین جریانی را راه بیندازند و تبدیل به نقطه ثقل فکری و فرهنگی بشوند، این بود که در سالهای آخر حضور این آقایان در دانشگاه، تازه شست ساواک خبردار شد که چه اشتباه بزرگی مرتکب شده و لابد می دانید که در دانشکده الهیات برای آقای مطهری چه محدودیتهای سختی ایجاد کردند، برای شهید مفتح هم مسئله ایجاد کردند. البته شهید مفتح فرا ملیتی عمل کرد، به این معنی که دیدگاه و فعالیتش را از حد ایران بیرون برد و ارتباطات مفصلی را با دانشگاه الازهر برقرار کرد.



    خاطرات خود را از این جنبه از فعالیتهای شهید مفتح بیان کنید.



    از سال 52 به بعد، ایشان ناگهان تحول فکری عجیبی پیدا کردند و به سراغ برقرار کردن ارتباطات علمی و اسلامی گسترده، هم علمی و هم اجتماعی رفتند و دوره مفصلی را با آقای عبدالفتاح عبدالمقصود به مذاکره نشستند و از ایشان دعوت کردند به ایران بیاید. من شخصاً در جلسات عبدالفتاح شرکت داشتم. او یکی از درخشان ترین آثار عرب را درباره امیرالمؤمنین و خود اسلام به عنوان تاریخ تحلیلی اسلام نوشته است در هشت جلد و بسیار کار زیبایی است. این مرد با اینکه اهل سنت بود، بسیار منصفانه و واقع بینانه وارد معرکه علی (ع) شد، نه احساسی، بلکه دقیقاً تاریخی و کار بسیار با ارزشی ارائه داد. آقای مفتح این ارتباط را به شکل بسیار گسترد ه ای برقرار کرد. ایشان را به ایران آوردند و مدتها مهمان شهید مفتح بودند. من خودم در این ماجرا حضور جدی و فعال داشتم.



    از برخوردها و گفتگوهایشان در این جلسات خاطره ای دارید؟



    آقای مفتح به قدری متواضع بودند که کفشهای عبدالفتاح را جلوی پای او جفت می کرد، در حالی که از لحاظ وجهه اجتماعی، آقای مفتح خیلی بالاتر از عبدالفتاح عبدالمقصود بود که روحانی نبود بلکه کت وشلواری بود، ولی من مکرر می دیدم که شهید مفتح این کار را می کرد و از او جلوتر در مسجد نمی رفت.چند بار آخری که آقای عبدالفتاح عبدالمقصود به ایران آمد تا در برنامه های مسجد قبا شرکت کند، پیوسته این تواضع و خشوع را در رفتار شهید مفتح نسبت به او می دیدم. بسیار به او احترام می کرد.



    از دیگر ارتباطات ایشان چه اطلاعی دارید؟



    آقای کفتارو در سوریه به عنوان آخوند بزرگ اهل سنت که مجتهد بزرگی بود و آقای طنطاوی در الازهر که بسیار مرد ملا و خوشفکر و روشنفکری هم بود و ارتباطات مرتب و منظمی هم با مجموعه ای که سید قطب و محمد قطب به عنوان اخوان المسلمین داشتند، منتهی نه شاخه سیاسیش، چون اگر شاخه سیاسی را بروز می دادند، معلوم بود که در مسجد قبا را می بستند و البته شاه هم بدش نمی آمد که به نوعی اخوان المسلمین را در ایران علیه جمال عبدالناصر تقویت کند و البته دعوای دیگری داشت و شهید مفتح و شهید مطهری این هوشیاری را داشتند که به هر حال تماسهایشان با اندیشمندانی مثل محمد قطب و امثالهم یک وقت به عنوان مخالفت با جریان دیگری به نفع شاه تمام نشود، چون شاه به شدت ضد جمال عبدالناصر بود. شاه به نوعی آزادیهایی را هم برای کسانی که آثار محمد قطب و امثالهم را چاپ می کرد، قرار داده بود. کتابهای محمد قطب در ایران پشت سرهم آزادانه چاپ می شدند و شاه و ساواک قصدشان این بود که یک جو ضد ناصر در ایران راه بیندازند و البته دست پرورده های آن موقع ناصر هم بعضیهایشان آدمهای بدی نبودند. همین آقای انورالسادات که بعدها مزدور و همپالکی اسرائیل شد، از بهترین دست پروده های آقای ناصر بود، انقلابی هم بود، در جنگ اعراب با اسرائیل واقعاً زحمت کشید، ولی بعدها تبدیل به یک مزدور شد.

    با عنایت به اینکه شما در دانشکده الهیات بودید، فرآیند آمدن شهید مفتح به دانشگاه چگونه بود؟



    آمدن ایشان به تهران چیزی بود که رضایت ساواک را داشت به این معنا که ساواک از قم خیالش راحت می شد، چون اینها منشاء یک جریان روشنفکری دینی در مقابل تحجر قم بودند. یک جریان روشنفکری دینی که می توانست به سرعت تفکر دینی را در حوزه در میان طلاب جوان رواج بدهد و رژیم بسیار برایش مطلوب بود که اینها به تهران بیایند. مدرسه و مسجد و دانشگاه ابزاری بودند که ساواک و شاه به وسیله آنها می توانستند این آقایان را در تهران بند کنند، در حالی که رو دست خوردند. شهید مطهری اول به عنوان یک فرد عادی و یک معلم وارد دانشکده الهیات شدند. در ابتدایی که وارد شدند خیلی کسی ایشان را نمی شناخت. ایشان در آنجا یک بحث تفسیر و یک بحث فلسفه را شروع کردند، در حالی که ظاهراً انتظار می رفت که فقه درس بدهند. فلسفه را در دو بخش درس می دادند. یکی گزینه ای از منظومه بود، یکی هم فلسفه عام بود به نام تاریخ فلسفه اسلامی که در آنجا دایره اش وسیع تر بوده و بیشتر هم می شد حرف زد. آقای مطهری هم در فلسفه گل کردند، با این که در آنجا آدمهای گردن کلفتی مثل آقای مصلح، مثل همین آقای وحیدی که به هر حال آدمهای استخوانداری بودند،تدریس می کردند.آقای وحیدی خیلی باسواد بود. از جنبه مزدوریش که بگذریم، بسیار مرد باسوادی بود، هم خوب فقه خوانده بود و هم خوب فلسفه خوانده بود. تاریخ اسلام را هم خیلی خوب بلد بود.برای شهید مفتح تاریخ اسلام گذاشته بودند که خیلی برایش موضوعیت نداشت، چون در تاریخ نمی شد حرکت خیلی خوبی کرد، ولی در فقه و فلسفه می شد خوب حرکت کرد.آن روزها دو جریان به شدت با اسلام درافتاده بود: یکی مارکسیسم بود که شاه آن را تقویت می کرد.او به ظاهر با مارکسیستها با سلطه روسها به خاطر آمریکایی بودنش بد بود، ولی این که مردم از لحاظ دینی، تفکر پوچ پیدا کنند، به شدت موافق بود. یعنی همین که امروز معروف است به منهای دین بودن و سکولار بودن، او به شدت از سکولاریته دفاع می کرد. سکولاریته در آن موقع قالبش دو چیز بود: یکی غربزدگی بود و یکی هم مارکسیسم. همان حرفی که مرحوم آقای مطهری در آن موقع خیلی زیبا فهمیدند که فرمودند اینها دو لبه تیز یک شمشیر هستند. اینها ماهیتاً با هم فرقی نداشتند،هر چند به ظاهر حرفهایشان کاملاً ضد هم بودند و جامعه ای که ارائه می دادند جامعه سوسیالیستی و کاپیتالیستی بود.در اینجا تعبیری را به کار می برم که مرحوم جلال آل احمد به کار می برد و آن هم این که هر دو فلسفه در اخته کردن فرهنگی مردم از اسلام و هویت ایرانی نقش خیلی خوبی بازی کردند. مارکسیستها در آن سالها گل کردند و دائماً کتاب چاپ می کردند و مقاله می نوشتند.



    مشکلات شهید مفتح در دانشکده الهیات تا چه حد به مشکلات شهید مطهری شبیه بود؟



    آقای مفتح برخوردش بیشتر با آخوندها بود. در آنجا نشوونمای آقای مفتح سبب کمرنگ شدن آدمهایی چون آقای مصلح می شد. به عنوان مثال آقای مصلح در مراسمی که در دانشگاه برای تجلیل از شاه می گرفتند، حضور پیدا می کرد وآقای مفتح حتی یک بار هم نرفتند. یک روز به عنوان روز شکرگزاری همه کلاسها را تعطیل کرده بودند، اما دانشگاه باز بود، ایشان کلاس را تعطیل هم نکرد.دانشجویانی که ساواکی بودند، از جمله بعضی از دانشجویان دانشکده افسری برای اینکه به قول خودشان یک سری آموزشهای اسلامیک ببینند،به آنجا آمده بودند و ارتباطشان با ساواک بسیار قوی بود و عملاً هم مثل یک جاسوس برای ساواک عمل می کردند که خود من در پرونده ام داشتم که بسیاری از اخباری که از دانشگاه می آمد بیرون، خود ساواک در زندان به من گفت که فلان کس را فلان حرف را به او نزدی؟ و من فهمیدم که منظور، همان دانشجوی دانشکده افسری بوده است. آقای مفتح حتی یک روز هم کلاسهایش را تعطیل نکرد. این کار، خیلی سخت بود و در دانشکده چند بار گفته شد که آقای مصلح و دیگران کلاسهایشان را تعطیل کرده اند، شما چرا تعطیل نمی کنی؟ ایشان با یک ریشخند می گفتند، "چرا باید کلاسم را تعطیل کنم؟ چه اتفاقی افتاده است؟" آن روزها می گفتند روز رفع خطر از ذات مبارک ملوکانه. ایشان می فرمود، "کی این اتفاق افتاده؟ چه خبر شده؟" حتی یک بار یادم هست که ایشان در بحث فلسفه، در بحث شعر مربوط به تعطیلی خداوند از ادامه حضور قطعی در همه روند هستی، این شعر ملاهادی را معنا می کرد.خصمنا قد قال بالتعطیلی، این تعطیلی به معنی آن است که خداوند خلقت را پدید آورد و کنار کشید و فقط ناظر است و دیگر ناظر فعال در هر لحظه ای نیست. مرحوم ملاهادی سبزواری می گوید که ما این حرف را نمی زنیم و دشمن فلسفی ما می گوید که خداوند کنار کشیده است، مثل بخشی از اشاعره. در همان جلسه عده ای گفتند استاد! چرا تعطیل نمی کنید؟ ایشان گفتند وخصمنا قد قال بالتعطیلی و ساواک را خیلی ظریف به عنوان خصمنا به دانشجویان شناساندند و دانشجویان کف زدند و ایشان به شوخی گفتند،" می توانید سر ما را به باد بدهید؟ ما داریم بحث فلسفی می کنیم. چرا حرفهای دیگری می زنید؟" که دانشجویان دوباره کف زدند. دانشجویان خیلی مواظب بودند که آقای مفتح چه می گوید. امام (ره) تعبیری داشتند. مقام معظم رهبری هم اخیراً در بحث خبرگان همین تعبیر را داشتند. کسی که می خواهد خبره شود، باید از وزانت خاصی برخوردار باشد. من این وزانت را کاملاً درک می کنم که چه جور چیزی باید باشد. در دانشکده الهیات استادان مختلفی بودند، اما مرحوم آقای مفتح راه رفتنش وزانت یک روحانی ملای مجتهد حرف داری را داشت و حتی رژیم هم نمی توانست این وزانت را تحمل کند. راه که می رفت خود به خود نشان می داد. یک خاطره شخصی بگویم. درقم که بودم یک آقای روحانی با پدر من سلام و علیک کرد. پدرم خیلی او را تحویل نگرفت. بعد از آن آخوند دیگری آمد، پدرم خیلی با او گرم گرفت. من آن موقع نوجوان بودم. از پدرم پرسیدم، "این دو نفر چه فرقی با هم داشتند که شما با یکی رفتار سردی داشتید، اما دیگری را تحویل گرفتید؟" پدرم گفتند، "اولی بی سواد بود، اما دومی باسواد بود."پرسیدم "از کجا فهمیدید؟" گفتند، "بزرگ که شدی می فهمی." گفتم، "یعنی چه؟" گفتند، "سواد حتی در چهره آدم تغییر ایجاد می کند." علم حتی در نگاه آدم، منظور همین نگاه فیزیکی است، تغییر ایجاد می کند. نگاه یک ملای مجتهد با نگاه کردن یک قیافه بی سواد ولکن دارای هیکل و به قول ما طلبه ها من هیکل قسط من الثمر فرق دارد.اواین همه را دارد، ولی ثمر واقعی را ندارد و پدرم گفتند بزرگ که شدی می فهمی. بالاخره حالا که پیرمرد شده ام می فهمم که آن موقع ایشان چه می گفت. شهید مفتح در حیاط از ماشین که پیاده می شدند و در حیاط دانشکده که راه می رفتند و به راهرو که می آمدند و به طرف گروه فلسفه می رفتند، نوع راه رفتنشان، نوع عبا دوش انداختنشان با بقیه استادانی که در دانشکده بودند و خیلیهایشان خیلی هم ملا بودند و یکیشان بودکه واقعاً مجتهد مسلم بود، ولی وزنه آقای مفتح یک وزنه آخوندی بود که هم بعد سیاسیش را، هم بعد وزانت اخلاقیش را و هم بعد علمیش را نشان می داد.



    به تبع آقای مطهری، دکتر آریانپور با شهید مفتح هم درگیریهایی داشت. از آن درگیریها چیزی یادتان هست؟



    شهید مفتح سعی می کرد که در این بحثها، جلوداری آقای مطهری حفظ شود و هیچ وقت در هیچ زمینه ای جلوتر از ایشان گام برنمی داشت. رهبری امام (ره) یک رهبری طبیعی بود نه رهبری انتخابی و انتصابی. درست به همین معنا آقای مطهری هم هر جا قرار می گرفتند، به طور طبیعی رهبر جریانات می شدند و حتی وقتی که امام (ره) از هواپیما پیاده شدند، در آغوش آقای مطهری افتادند و آقای مطهری ایشان را بغل کردند و بقیه آقایان کنار بودند. آقایان همه سعی می کردند از نظر اجرایی و مدیریتی تابع آقای مطهری باشند و آقای مفتح و من و دیگران هم از این قاعده، مستثنی نبودیم.



    آیا آن لحظه ای که امام (ره) از هلیکوپتر پیاده شدند، در بهشت زهرا بودید؟



    بله، آقای مطهری گاهی بلند می شدند و جمعیت را ساکت می کردند، ولی آقای مفتح نشسته بودند و آرام بودند. غیر از رهبری امام (ره) که شأن و جایگاه خودش را دارد، رهبری حرکت آن روز با مرحوم آقای مطهری بود، نه اینکه در جلسه نشسته و گفته باشیم که ایشان مسئول این کار باشند، بلکه به طور طبیعی آقای مطهری ریش سفید این جریان بودند و بعد از امام (ره)، رهبری ایشان مورد پذیرش همه بود.



    آیا از حضور آقای مفتح در چند روزی که در مدرسه رفاه بودند تا پیروزی انقلاب خاطره ای دارید؟



    بله، در مدرسه رفاه هم همین طور بود. مدیریت و گردانندگی امور مدرسه رفاه هم به طور طبیعی به عهده آقای مطهری بود و آقای مفتح چند باری به طور خصوصی با امام صحبت کردند و من هم حضور داشتم و سه چهار بار آقای مفتح گفتند کاری کنیم که این جمعیت حرام نشود و این حرکت حرام نشود. امام (ره) کمی شوخی می کردند و می گفتند من این مردم را می شناسم. امام (ره) چیز دیگری بودند. همه نگران بودند، امام (ره) طمأنینه ویژه خودشان را داشتند که هیچ کس جز امام (ره)، این را نداشت. امام (ره) حقاً تافته جدا بافته ای بودند. آن جلسه ای که قرار بود خانمها برای دیدن امام (ره) بیایند، من و آقای مفتح خیلی می ترسیدیم. من به امام (ره) گفتم، "ما تدارکات لازم برای گذراندن این حادثه را نداریم. ممکن است خیلیها زیر دست و پا بمیرند. ممکن است خدای ناکرده به شما سوء قصدی بشود. اتفاقی بیفتد." امام (ره) اصلاً انگار نه انگار که من و آقای مفتح آن قدر نگران بودیم و می گفتند، "طوری نمی شود! طوری نمی شود!" خیلی ساده و آرام برگزار شد و بعد هم فهمیدم که امام (ره) چقدر درست می گفتند. آقای مفتح بیشتر روزها این بحث را داشتند که ما این جمعیت را به سوی سیستم و نظام هدایت کنیم و البته آن روزها حوادث مثل برق می گذشتند. صبح یک جور بود، ظهر یک جور و شب یک جور دیگر. روزهای اول انقلاب اصلاً حوادث قابل پیش بینی نبودند و همه ما دلهره داشتیم و تنها کسی که هیچ دلهره نداشت ، فقط حضرت امام (ره) بودند. آقای مطهری مجموعه را اداره می کردند، حتی در نشستن و برخاستن، آقای مطهری نظارت می کردند. مکرر گفته ام که حتی آقای مطهری کفشهای کسانی را که به دیدار امام (ره) می آمدند، جفت می کردند و باز هم این خاطره را تکرار می کنم که در تاریخ ایران بماند که آقای مطهری با آن شأن و منزلت، کفشهای مهمانان امام (ره) را جفت می کردند و خیلی عاشقانه هم به کفشها نگاه می کردند که مرتب و منظم باشند،چون حتی کسانی هم که به دیدار امام (ره) می آمدند، این قدر برای این بزرگوار، مهم و با منزلت بودند.



    شهید مفتح پس از پیروزی انقلاب مدیریت دانشکده الهیات را به عهده گرفتند.از فلسفه این انتخاب و مدیریت ایشان در این
    دوره خاطره ای دارید؟



    چون در آن زمان با دانشکده الهیات همکاری داشتم، این جریان انقلاب فرهنگی، نه به شکل این شورای انقلاب فرهنگی، دنبال این بودند که برای دانشکده الهیات رئیسی پیدا کنند. آقای مطهری به تعبیر آن روز، شأنشان بالاتر از ریاست بر یک دانشکده بود، رئیس شورای انقلاب بودند، ولی نفر بعدی که برای این کار کاندیدا بود، در آن جلسه ای که قرار بود تصمیم گیری شود، من بودم و این آقای شمس آل احمد هم بود و پرسیدند کسی که بیشترین تعلق را به دانشکده الهیات دارد، کیست و بین الموجودین آقای مفتح بود که با دانشکده ارتباط داشت، تماس داشت و دانشکده را خوب می شناخت. دانشکده الهیات ویژگی خاصی داشت که من الان نمی خواهم به آن بحث بپردازم. همه جای کشور انقلاب بود، آتش و خون بود، دانشکده الهیات متأسفانه آرام ترین دانشکده بود و در آینده هم این خطر وجود داشت که تحجری که بقیه شهرها را تهدید می کرد، سراغ دانشکده الهیات هم بیاید، یعنی به عنوان یک محور دینی با یدک کشیدن عنوان الهیات و دینی به تدریج به یک جریان بدون رنگ انقلابی تبدیل شود و بهترین نیرو برای این که بتواند مانع از این جریان شود، مرحوم آقای مفتح بود. البته در این کار نظر حضرت امام (ره)، نقش اول را داشت. برای بعضی از دانشکده ها که با رئیس دانشگاه تهران صحبت شده بود که چه اشخاصی برای چه کارهایی مناسب هستند، حضرت امام (ره)، آقای مفتح را برای دانشکده الهیات توصیه کرده بودند.



    از ویژگیهای اخلاقی و شخصیتی ایشان نکاتی را بیان کنید.



    اولین ویژگی او این بود که بدگویی از هیچ کس را تحمل نمی کرد و هر وقت صحبتی پیش می آمد می گفت نقاط ضعف را نگویید، نقاط قوت را بگویید. همیشه روحیه خوبی داشت که سعی می کرد دیگران را تشویق کند که به نقاط ضعف هم نپردازند. ایشان یک تعبیری داشت که یک بار در حضور امام (ره) هم گفت که اگر قرار باشد نقاط ضعف را دامن بزنیم، همه مان ضعف داریم و چون همه این گونه هستیم، بیایید به نقاط قوت بپردازیم و شما می دانید تا روزگاری که این تیپ آدمها بودند، مهربانی و محبت بسیار بیشتر از بعدها بود. دومین ویژگی ایشان این بود که روحانیون دیگر را حتی اگر در خط انقلاب نبودند تحقیر نمی کرد، بلکه با برخورد صمیمیش جذب می کرد. آن روزها تیپهایی بودند که خیلی دوست نداشتند کسانی که در انقلاب شرکت نداشتند یا حتی مخالف بودند، به میدان بیایند و البته منطق خاص خودشان را هم داشتند. البته آقای مطهری و آقای مفتح هر دو معتقدند بودند که آنها حالا مال خودمان هستند و اگر هم قبلاً در خط انقلاب نبوده اند، حالا اجازه بدهید ساخته شوند و داخل صفوف انقلاب بیایند. فرارشان ندهید، وحشتزده شان نکنید و با این کار، به خصوص آقای مفتح، بسیاری از روحانیون مساجد را جذب کرد. در جلساتی که ایشان روزهای چهارشنبه داشت، تقریباً همه روحانیون منطقه می آمدند و حریم و حرمت ایشان را پذیرفته بودند. به عنوان عاملی که می توانست به راحتی همه اینها را جذب کند. خصلت شخصی را اگر بخواهم بپردازم، اینها را همه می دانند. به شدت کم غذا بود. فرصت غذا خوردن اندک داشت . هول هولکی چیزی می خورد یا نمی خورد. خدا خانواده شان و بچه های بزرگوارشان را حفظ کند، از لحاظ برخورد با خانواده، آنها باید بگویند، ولی من چون می دانم موظفم که از باب حق شناسی بگویم که بسیار اهل مدارا بود. ایشان هرگز با همسر و فرزندانش بلند صحبت نکرد. ما ندیدیم که یک موقع با کسی درشت صحبت کند. آهنگ صدایش بلند بود، ولی درشتی نداشت. به هیچ وجه با کسی تندی نمی کرد، حتی چند بار هم خودم شاهد بودم که به کسانی که درشتی می کردند می گفت که الان جو باید جو جذب باشد، جو تعادل باشد. یک بعد هم بعد اعتقادی بود. آقای مفتح واقعاً دین باور و خدا باور بود. این تعبیر خوبی است که مقام معظم رهبری درباره امام (ره) داشتند که امام (ره) دین باور خداباور بودند. آقای مفتح واقعاً خداباور بود و در تمام وجود او ذره ای ریا و ظاهر سازی وجود نداشت. ذره ای نفاق دراو وجود نداشت. بسیار مرد سلیم و پاکی بود.



    از ساده زیستی ایشان خاطره ای دارید؟



    خانه شان حتماً رفته اید و می دانید که غالب آن موکت است. آن روزها یک جوی بود که دامن زده می شد به این که آخوندها این طورند و آن طورند. جو هم جوی بود که برخی دامن می زدند، ولی اگر کسی وارد خانه آقای مطهری یا آقای مفتح می شد، می دید آنجا یک صندلی ای هست که بیست سال کار کرده، ولی تمیز بود. آقازاده هایشان شهادت خواهند داد که میز تحریرشان یک میز بسیار بسیار قدیمی در اتاق کوچک خانه بود با یک چراغ مطالعه خیلی کهنه، اما همیشه تمیز. آقای مفتح انسانی بسیار تمیز و زیباپوش بود و به نظافت خانه و کتابخانه و ابزارش توجه داشت و البته امکانات ام روزی را که خیلیها داشتند، ایشان به هیچ وجه نداشت. ماشین قدیمی، زندگی قدیمی، ماشین قراضه قدیمیش که گاهی با ایشان می رفتیم، با سروصدا و تالاق وتولوق ما را به قم می رساند. ماشنیشان به هر حال ماشین مستعملی بود. تا آخر هم ایشان ساده زیستی را حفظ کردند.



    ظاهراً شما لحظاتی پس از شهادت ایشان در دانشکده الهیات حضور داشتید و بنا به گفته خودتان، شب قبل از
    شهادت با ایشان جلسه داشته اید و قرار بوده آن روز هم جلسه ای داشته باشید.
    خاطرات خود را از شهادت شهید مفتح و آخرین دیدارتان با ایشان نقل کنید.



    شب قبلش با ایشان بحث گروه فرقان بود که بچه های گروه فرقان بچه های بی دینی نیستند، ولی کج فهم هستند، آن هم به شدت و آنها به هر حال گمان می کنند که ما طرفدار سرمایه دارها و نظام سرمایه داری هستیم، در حالی که اعتقادات ما این طور نیست و ما به شدت با تفکر سرمایه داری غربی به آن معنی که آن روزها مطرح بود و باز گذاشتن دست زالو صفتان در جامعه مخالف بودیم. آنها خیال می کنند ما این جور هستیم، در حالی که ته دلمان این جور نیست. ایشان حرفشان این بود که اگر می توانستیم اینها را پیدا کنیم و با آنها حرف بزنیم،خیلی خوب بود،ولی متأسفانه آنها اهل گفت وگو کردن نبودند. شب که این جلسه را داشتیم تعداد زیادی روحانی هم حضور داشتند. بحث این بود که ما برای مجلس که آذر ماه بود، بحث کنیم که شبی بود که ایشان متأسفانه فردایش در دانشکده الهیات ترور شد. بحث این بود که ما طرح و لایحه مشترکی داشتیم که می خواستیم کاری کنیم که گروههای سیاسی به هم نزدیک شوند. قرار بود آقای مفتح جلودار شود و جلوی تشتت را بگیرد و یادم هست که آقای مهدوی کنی هم خیلی از این تفکر و تز دفاع می کردند. من از جمله کسانی بودم که می گفتم اینها با ما جز به زبان شمشیر سخن نخواهند گفت، چون اساساً به ما اعتقاد ندارند. متأسفانه آینده حرف مرا به کرسی نشاند.



    از خبر شهادت ایشان چطور مطلع شدید و از خاطرات آن روز دانشکده الهیات چه خاطره ای دارید؟



    صبح قرار بود من به دانشکده بروم و یک مقدار کاری برایم پیش آمد. ساعت ده شد و به خودم گفتم دیر شده، ساعت یازده می روم. توی این حیص و بیص بودم که به خودم گفتم بهتر است همین الان راه بیفتم و بروم. تا من راه بیفتم و بروم، بی سیمی که همراه من بود گفت که جلوی دانشکده الهیات مشکلی پیش آمده. تا گفت الهیات،حدس زدم چه شده و متاسفانه حدسم درست بود. وقتی که من رسیدم آنجا شاید ده دقیقه هم نشده بود و دیدم که جنازه را بلند کردند و خون به شکل لخته جلوی در ورودی ریخته بود. در آن لحظه مثل کسی بودم که پدر یا برادر بزرگ یا دوست سالیان سال، همفکر، هم اندیشه و همراه از سالهای دور خود را که با هم رفاقت درسی داشتیم، از دست داده بودم، ولی انقلاب بود و کاریش نمی شد کرد.
    منبع: ماهنامه شاهد یاران


    مـــــا از قدیــــم طــــایفه ای سینــه خستــه ایــم
    مـــــا بچـــه هــــای مــادر پهلــــو شکســــته ایــم
    امــــــروز اگـــــر سیـــنـــه و زنـــجـــیــــر می زنیم
    فردا به عــشــــق فــاطـــمه شمــشیر می زنیم
    مـــا را پیــــامـبــر ، قبیـله سـلـمــان خطـاب کرد
    روی غــرور و غـــیـرت مــا هـــــم حــســــاب کرد
    ازمـــا بــتـــــرس! طــایــفـــه ای پــــر اراده ایـــــم
    ما مثل کوه پشت سر سید علـــی ایستاده ایم

  2. تشکر


  3.  

  4. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    375
    تشکر:
    1
    حضور
    6 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    218
    آپلود
    7
    گالری
    259



    زندگي و مبارزات آيت الله شهيد مفتح" نقد مي شود
    نشست تخصصي و نقد و بررسي كتاب "زندگي و مبارزات آيت الله شهيد دكتر مفتح" نوشته "رحيم نيكبخت ميركوهي" با حضور خانوده اين شهيد در فرهنگسراي انقلاب مي شود.
    **خاطرات شهيد مفتح** به گزارش خبرنگارنويد شاهد نقل از روابط عمومي فرهنگسراي انقلاب و مديريت فرهنگي هنري منطقه 11، در اين نشست مهم ترين و كاربردي ترين مباحث زندگي و مبارزات آيت الله شهيد مفتح مورد نقد و بررسي قرار گرفته و سپس با طرح موضوعات تخصصي در حوزه تاريخ معاصر ادامه مي يابد.

    كتاب "زندگي و مبارزات آيت الله شهيد دكتر مفتح" توسط مركز اسناد انقلاب اسلامي منتشر شده كه با حضور شماري از استادان، پژوهشگران و نيز صاحبنظران تاريخ فرهنگ معاصر، با حضور خانواده آن شهيد، سه شنبه يكم دي ماه از ساعت 12-10 در فرهنگسراي انقلاب بررسي مي شود.

    "رحيم نيكبخت" در سراب متولد شده و داراي مدرك كارشناس ارشد تاريخ است. وي در حال حاضر دبير بخش تدوين اسناد و خاطرات است.

    از پژوهش هاي وي مي توان به زندگاني و مبارزات شهيد آيت الله قاضي طباطبايي، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1380 جنبش دانشجويي تبريز به روايت اسناد و خاطرات، تهران، سوره مهر، 1381 پيك محبت، مروري بر زندگينامه آيت الله مروج، اردبيل، نيك آموز، 1383 زندگي و مبارزات شهيد مفتح 1384 اشاره كرد.

    نشست تخصصي نقد و بررسي كتاب "زندگي و مبارزات آيت الله شهيد دكتر مفتح" روز سه شنبه (1 دي ماه) از ساعت 10 صبح در فرهنگسراي انقلاب به نشاني تهران، بزرگراه شهيد نواب صفوي، تقاطع خيابان كميل شرقي، فرهنگسراي انقلاب برگزار مي شود.
    /انتهاي پيام
    مـــــا از قدیــــم طــــایفه ای سینــه خستــه ایــم
    مـــــا بچـــه هــــای مــادر پهلــــو شکســــته ایــم
    امــــــروز اگـــــر سیـــنـــه و زنـــجـــیــــر می زنیم
    فردا به عــشــــق فــاطـــمه شمــشیر می زنیم
    مـــا را پیــــامـبــر ، قبیـله سـلـمــان خطـاب کرد
    روی غــرور و غـــیـرت مــا هـــــم حــســــاب کرد
    ازمـــا بــتـــــرس! طــایــفـــه ای پــــر اراده ایـــــم
    ما مثل کوه پشت سر سید علـــی ایستاده ایم

  5. تشکر


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود