جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: مادر چگونه فرزندش را شناخت

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89

    مادر چگونه فرزندش را شناخت




    مادر چگونه فرزندش را شناخت . . .

    پیکر یکی ازرزمندها بنام احمدزاده که بر اساس شواهد دوستانش پیدا کرده بودیم و هیچ پلاک و مدرکی نداشت تحویل خانواده اش دادیم.


    مادر با دیدن چند تکه استخوان مات و مبهوت فقط می گفت :این بچه من نیست.

    حق هم داشت او در همان لحظات تکه پاره های لباس شهید را می جست که ناگهان چیزی توجه اش را جلب کرد .

    دستان را میان استخوان ها برد و خودکار رنگ و رو رفته ای را در اورد .با گوشه چادر بدنه خودکار را پاک کرد .سریع مغزی خودکار را در اورد و تکه کاغذی که داخل بدنه ان لوله شده بود خارج ساخت.

    اشک در چشمانش حلقه زد .. همه متعجب شده بودند که چه شده دیدیم بر روی کاغذ لوله شده نام احمدزاده نوشته ،مادر ان را بوسید گفت:

    این دست خط پسر من است .این پسرمه خودشه



    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)




  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    606
    تشکر:
    1
    حضور
    20 ساعت 13 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    0



    تا حالا مادر شهید دیدی؟ تا حالا حس یک مادر که بچش رو تکه تکه برمی گردوندن رو لمس کردی؟

    دیدی یه مادر شهید با عکس پسرش حرف بزنه؟

    دیدی یه مادر شهید ، استخوان های جوان قد بلندش رو بغل کنه و با حسرت بگه: پسرم روزی که برای اولین بار بغلت کردم ، از الان سنگین تر بودی؟

    دیدی یه مادر شهید ، هروقت جوونی رو همراه با مادرش می بینه ، نگاهش رو تا اونجایی که چشم کار می کنه دنبالش بدرقه می کنه و اشک از چشماش می ریزه؟ دیگه کسی نیست دست پدر پیر شهداء رو بگیره و از خیابون رد کنه! راستی ما کاری برای این پدر مادرها و شهداشون نکردیم. اما هر کاری تونستیم انجام دادیم تا فراموش بشن. اکثر شهدای ما جوون بودن. جوون های ما چطوری حق شهداء رو ادا کردند؟ حق مادر شهید رو چطوری ادا کردیم؟


    ویرایش توسط king81 : ۱۳۸۸/۱۰/۲۱ در ساعت ۱۵:۲۸
    ۩۩۩... پس بگذارید سرسپردگی به خداوند لباس درونتان باشد نه نمایش بیرون...در پنهان ترین لایه های روحتان باشد، نه آواز آشکار لبهایتان.... بگذارید سرسپردگی به خداوند در میان استخوان دنده هایتان باشد...۩۩۩


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    606
    تشکر:
    1
    حضور
    20 ساعت 13 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    0



    اینم خونه تکونی مادر شهید!

    ماکجائیم؟
    چه کردیم؟
    چه جوابی داریم؟...!مادر چگونه فرزندش را شناخت
    ویرایش توسط king81 : ۱۳۸۸/۱۰/۲۱ در ساعت ۱۵:۴۲
    ۩۩۩... پس بگذارید سرسپردگی به خداوند لباس درونتان باشد نه نمایش بیرون...در پنهان ترین لایه های روحتان باشد، نه آواز آشکار لبهایتان.... بگذارید سرسپردگی به خداوند در میان استخوان دنده هایتان باشد...۩۩۩


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    1,268
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    4 روز 6 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سلام برشهیدان وسلام برمادرو پدر ایشان

    واما چند نفر ازشماحامل خبر شهادت همرزم و همراهتان برای خانواده هایشان بودید ؟ هستند هنوز کسانی که چند لحظه میان خوش و بش با رفیق هم رزمشان
    نگذشته پیکر غرقه به خون شهید شده اش را در اغوش میگرفتند تا او را به پشت جبهه برسانند . درست مثل اینکه دیروز بود.

    واکنون چند نفر از عزیزان ما در بستر جراحت جبهه چشم به راه محبت خانواده و شماهستند؟ وچند نفر هنوز حوصله و انگیزه ی رسیدگی به این عزیزان را دارند ؟

    چند نفر در اتاقهای در بسته فراموش شدند ؟ من حداقل 5 نفر ازانها را میشناسم
    شما چند نفر را میشناسید؟امروز همه مدعی اند جز این عزیزان وخانواده هایشان.


    ........................................... حق یارتان ............................................




  6. تشکرها 4


  7. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    1,969
    مورد تشکر
    5 پست
    حضور
    1 روز 8 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    173



    آن شعر که در وصف شهیدان گفتی

    از گنج نهان گفته و خوش دُر سُفتی

    درد دل شاهدان و گمنامان بود

    از غربت و داغ آن عزیزان گفتی

    در ساحل زندگی قدم میزدم همه جا دو رد پا دیدم،
    جای پای من و خدا.
    به سختترین لحظه ها که رسیدم فقط یک جای پا دیدم.
    گفتم: خدایا مرا در سخت ترین لحظه ها رها کردی؟
    ندا آمد: تو را در سخت ترین لحظه ها به دوش کشیدم!



اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود