صفحه 1 از 5 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ابراهیم در آتش.........

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۸
    نوشته
    765
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    2 روز 2 ساعت 33 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    2

    شاد ابراهیم در آتش.........




    ابراهیم در آتش.........

    اول بگم که من عاشق رهبرم هستم...یک لحظه هم بهش شک نمی کنم.
    -تمام نظرات تایید می شود...حتی سیاسیابراهیم در آتش.........
    روزگار غریبی است...
    به اسم شهدا خونشان را پایمال می کنیم...جگرسوزه نه؟
    تا زمانی که قرآنها بر سر نیزه ها نرفته علی را می شناسیم ولی الان...نه!مگر نمی بینی؟!ما که با قرآن جنگ نداریم...علی به جنگ قرآن می رود!ما با قرآن نمی جنگیم...
    درد بزرگی است به نام دین به جنگ دین رفتنابراهیم در آتش.........
    یه زمانی هم همه با عایشه همراه شدند و در جبهه ی مقابل علی ایستادند چون همسر پیامبر بود.
    عاشق همتم ولی تا جایی که به نفعم باشه...همت عکس رهبرش رو روی سینه ش زده بود و جونش رو براش می داد ولی من؟...به حرفش هم گوش نمی دم!!! عکسشو کجا بزنم؟
    عنوان ها کورمان کرده اند...محتاج دم مسیحایی هستیم( همه مون )ابراهیم در آتش.........
    خداییش ایمان از تکه آهن گداخته هم داغتره...سخته نگه داشتنش کف دست!خیلی ها زود انداختنش.
    خدا کنه که در آتش بی ایمانی نسوزیمابراهیم در آتش.........
    زندگی وقت سرخاراندن برایم گذاشته فقط دهانم از تعجب باز مانده و متحیرم از این روزها و آدم ها!
    زندگی به من خیلی فرصت داده ولی دستم برای نوشتن می لرزه...
    اسم تاپیکم هم وحشتناک زیباست چون ابراهیم فقط درآتش ابراهیم شد.
    همین!
    ویرایش توسط فرشته نجات : ۱۳۸۸/۱۱/۰۱ در ساعت ۱۳:۵۵
    محبت و عشق واقعی ،خود زاییده شناخت و معرفت است،ناگهانی و تک بعدی نیست،حاصل تدریج است و به موازات رشد و تحول آدمی و اعتلای معرفت و بینش نسبت به محبوبها و مطلوبها صد چندان می شود.



  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۸
    نوشته
    765
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    2 روز 2 ساعت 33 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    2



    هر چه می نوشمت تشنه ترم.
    ای عطش آورترین آب!
    ای تلخ ترین شیرینی!
    ای سبک ترین سنگینی!
    تو غمناک ترین شادی زندگی ام هستی.
    ابراهیم در آتش.........

    تو شادی بخش ترین اندوه هستی ام هستی.ای اتفاق ساده ی پچیده!
    چرا مرا نمی سوزانی؟ای سردترین شعله ی هستی!
    ای پر سنگین رها شده از گم نام ترین پرنده ی مهاجر هستی!
    راستی
    شهر پرنده ها کجاست؟!

    محبت و عشق واقعی ،خود زاییده شناخت و معرفت است،ناگهانی و تک بعدی نیست،حاصل تدریج است و به موازات رشد و تحول آدمی و اعتلای معرفت و بینش نسبت به محبوبها و مطلوبها صد چندان می شود.



  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۸
    نوشته
    495
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    57 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    1

    ابراهیم در آتش......... نوشته* فرشته نجات*...........




    چقدر سوزناک وغمگین بود حرفهات
    نگرا ن کارهایی که در گذشته اشتباه انجام دادی نباش ...تمام شد رفت .... نگران کارهایی باش که باید انجام دهی


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    136
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 51 دقیقه
    دریافت
    40
    آپلود
    0
    گالری
    0



    بسار زیبا نوشتی
    فقط همین!



    هرکس مرا بشناسد او را برای کارهای پسندیده برگزینم
    هرکس مرا دوست بدارد او را (به بلا) مبتلا کنم
    هر آنکه من دوستش بدارم او را میکشم
    هرکس را من بکشم بر من خونبهایی دارد
    وصال خود را خونبهایش قرار میدهم

    مستدرک الوسائل.ج 18،ص 419


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۸
    نوشته
    765
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    2 روز 2 ساعت 33 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    2



    می خواهم از تو بگویم
    بی آن که در جستجوی قافیه باشم
    و بی آن که حتی در جستجوی واژه ها باشم
    در این شب ها که گویند عزیزترین شب های خداست
    می خواهم از تو بگویم
    از تو که عاشقانه دوستت دارم
    با ساده ترین کلمات
    همراه با همین اشکی که دارد می غلتد و فرو می افتد
    می خواهم بگویم دوستت دارم
    امشب نه می خواهم برایت از آسمان خورشید بیاورم
    نه می خواهم ستاره ها را برایت بچینم
    و نه می خواهم به شهر آرزوها و رؤیاها بروم
    فقط ساده و با صداقت
    همراه با شاهدی صادق
    از اعماق جانی سوخته
    با چشمانی بارانی
    می خواهم بگویم دوستت دارم
    و می خواهم بگویم این نه سخنی است که تنها بر زبان آید
    من تقدس عشقت را
    بر کرامت وجودم نشانده ام
    و اگر سراسر وجودم زبان باشد
    یکسره خواهد گفت:
    دوستت دارم

    محبت و عشق واقعی ،خود زاییده شناخت و معرفت است،ناگهانی و تک بعدی نیست،حاصل تدریج است و به موازات رشد و تحول آدمی و اعتلای معرفت و بینش نسبت به محبوبها و مطلوبها صد چندان می شود.



  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۸
    نوشته
    765
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    2 روز 2 ساعت 33 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    2



    واسه پیدا کردنش همه خونه رو زیر و رو کردم. نبود که نبود. سی دی که مدت ها دنبالش بودم و واسه بدست آوردنش کلی زحمت کشیده بودم رو گم کرده بودم! همش داشتم با خودم می گفتم که لیاقت نداری! حقته!
    بعد از چند روز اونم خیلی اتفاقی پیداش کردم. اصلا” باورم نمی شد. سریع اومدم پشت سیستم و سی دی رو گذاشتم تو سی دی رام و با کلی هیجان منتظر شدم لود بشه. موسیقی ملایم برنامه داشت پخش می شد. رفتم تو قسمت دفاع مقدس.. تا لینک حاج همت رو دیدم روش کلیک کردم. اولین جمله ای که دیدم این بود:
    «حقیقت این است که هر چه بگوییم “خسته شده ایم و بریده ایم”، اسلام دست از سر ما بر نمیدارد. ما باید بمانیم و کاری را که می خواهیم انجام بدهیم. همیشه باید مشغول یک مطلب باشیم و آن «عشق» است. اگر عاشقانه با کار پیش بیایی، بطور قطع «بریدن»، «عمل زدگی» و «خستگی» برایت مفهومی پیدا نمی کند.»((شهید حاج ابراهیم همت))
    انگار این حرف و داشت به من می زد… روح حاج همت عزیز شاد.

    ابراهیم در آتش.........


    صدای کویتی پور تو گوشمه: جنگ ما را لایق خود کرده بود/جبهه ما را عاشق خود کرده بود

    محبت و عشق واقعی ،خود زاییده شناخت و معرفت است،ناگهانی و تک بعدی نیست،حاصل تدریج است و به موازات رشد و تحول آدمی و اعتلای معرفت و بینش نسبت به محبوبها و مطلوبها صد چندان می شود.



  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۸۸
    نوشته
    1,487
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    4 روز 12 ساعت 59 دقیقه
    دریافت
    1164
    آپلود
    119
    گالری
    2



    با سلامبسیار نوشته هایت تاثیر گزار بود.اما نمیدونم یه سری حرفهایی هست که باید خصوصی گفته بشه.انشاالله برات میگم که باید چجوری طرفداری کرد
    آفت دين سه چيز است، داناى بد كار و پيشواى ستم كار و مجتهد نادان‏
    حرکت کشتی نجات آدمیان احتیاجی به دریا ندارد.این کشتی روی قطره اشکی مقدس که برای حسین بن علی ریخته می شود می گذرد.علامه جعفری


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۸
    نوشته
    765
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    2 روز 2 ساعت 33 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    2



    نقل قول نوشته اصلی توسط jahangardkocholo نمایش پست
    با سلامبسیار نوشته هایت تاثیر گزار بود.اما نمیدونم یه سری حرفهایی هست که باید خصوصی گفته بشه.انشاالله برات میگم که باید چجوری طرفداری کرد
    ??????????????؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    محبت و عشق واقعی ،خود زاییده شناخت و معرفت است،ناگهانی و تک بعدی نیست،حاصل تدریج است و به موازات رشد و تحول آدمی و اعتلای معرفت و بینش نسبت به محبوبها و مطلوبها صد چندان می شود.



  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۸
    نوشته
    765
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    2 روز 2 ساعت 33 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    2

    ابراهیم همت!خاک پای شما بسیجی هاست...




    ابراهیم در آتش.........

    محو سخنان حاج همت بودم که در صبحگاه لشگر با شور و هیجان و حرکات خاص سر و دستش مشغول سخنرانی بود . مثل همیشه آنقدر صحبت های حاجی گیرا بود که کسی به کار دیگری نپردازد . سکوت همه جا را فرا گرفته بود و صدا فقط صدای حاج همت بود و گاهی صدای صلوات بچه ها . تو همین اوضاع صدای پچ پچی توجه ها را به خود جلب کرد . صدای یکی از بسیجی های کم سن و سال لشکر بود که داشت با یکی از دوستانش صحبت می کرد . فرمانده دسته هر چی به این بسیجی تذکر داد که ساکت شود و به صحبت های فرمانده لشکر گوش کند ، نوجهی نمی کرد . شیطنتش گل کرده بود مثلاً می خواست نشان بدهد که بچه بسیجی از فرمانده لشکرش نمی ترسد . خلاصه فرمانده دسته یک برخوردی با این بسیجی کرد . سر و صدا کار خودش را کرد تا بالاخره حاج همت متوجه شد و صحبت هایش را قطع کرد و پرسید " برادر ! اون جا چه خبره ؟ یک کم تحمل کنید زحمت رو کم می کنیم . " کسی از میان صفوف به طرف حاجی رفت و چیزی در گوشش گفت . حاجی سری تکان داد و رو به جمعیت کرد و خیلی محکم و قاطع گفت : "آن برادری که باهاش برخورد شده بیاد جلو ."بسیجی کم سن و سال شروع کرد سلانه سلانه به سمت جایگاه حرکت کردن . حاجی صدایش را بلند تر کرد : "بدو برادر ! بجنب "بسیجی جلوی جایگاه که رسید ، حاجی محکم گفت : "بشمار سه پوتین هات را در بیار " بعد شروع کرد به شمردن . بسیجی کمی جا خورد و سرش را به علامت تعجب به پهلو چرخاند . حاجی کمی صداش رو بلند تر کرد و گفت : " بجنب برادر ! پوتین هات " بسیجی خیلی آرام شروع بع باز کردن بند پوتین هایش کرد ، همه شاهد صحنه بودند . بسیجی پوتین پای راستش را بیرون کشید ، حاجی خم شد و دستش را دراز کرد و گفت : " بده به من برادر ! " بسیجی یکه ای خورد و بی اختیار پوتین را به دست حاجی سپرد . حاجی لنگ پوتین را روی تریبون گذاشت و دست به کمرش برد و قمقمه اش را در آورد . در آن را باز کرد و آب آن را درون پوتین خالی کرد . همه هاج و واج مانده بودند که این دیگر چه جور تنبیهی است ؟ حاجی انگار که حواسش به هیچ کجا نباشد ، مشغول کار خودش بود و یک دفعه پوتین را بلند کرد و لبه آن را به دهان گذاشت و آب داخلش را نوشید و آن را دراز کرد به طرف بسیجی و خیلی آرام گفت : " برو سر جایت برادر ! " بسیجی که مثل آدم آهنی سر جایش خشکش زده بود پوتین را گرفت و حاجی هم بلند و طوری که همه بشنوند گفت : " ابراهیم همت ! خاک پای همه شما بسیجی هاست . ابراهیم همت توی پوتین شما بسیجی ها آب می خوره ، ابراهیم همت از همه شما التماس دعا داره . جوان بسیجی یک دفعه مثل برق گرفته دستش را بالا برد و فریاد زد : برای سلامتی فرمانده لشکر حق صلوات .و انفجار صلوات ، محوطه صبحگاه را لرزاند .

    التماس دعا
    بعد از دعا برای فرج اربابمون بنده حقیر رو از دعا هاتون محروم نکنین
    محبت و عشق واقعی ،خود زاییده شناخت و معرفت است،ناگهانی و تک بعدی نیست،حاصل تدریج است و به موازات رشد و تحول آدمی و اعتلای معرفت و بینش نسبت به محبوبها و مطلوبها صد چندان می شود.



  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۸
    نوشته
    765
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    2 روز 2 ساعت 33 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    2



    ابراهیم در آتش.........
    گاهی وقتها ذهن آدم پر میشه از هزاران علامت سوال و تعجب و می مانی که باید چه کنی و امروز ذهن پر است از سوالهایی که جوابش رو پیدا نمی کردم.اصلا می دونی رفته بودم که بفهمم بسیج چیه؟بسیجی کیه؟چرا اسمش که می یاد پشت یه عده می لرزه؟اصلا اینا کی بودند که بار سنگین جنگ به دوش اینا بود؟و هزاران علامت سوال دیگه.
    مونده بودم چه کنم که خوردم به پست یکی از اون با حالاش که الحق بسیجی بود.به او گفتم اومدم تا بدونم تو کی هستی ؟همرزمانت کی بودن و کجان؟،اومدم تا جواب سوالهای بی جوابم رو پیدا کنم.خیلی از هم سن و سالام منتظرن که برم و بهشون بگم.و او فقط لبخندی زد و گفت:بسیج یعنی یه کلبه عشق که توش پر از عاشقه.
    بسیج یعنی صفایی ندارد ارسطو شدن،خوشا پرگشودن پرستو شدن.
    بسیج یعنی یه جنگ،هزاران حماسه.
    بسیجی یعنی حاج همت،حاج احمد...یعنی هزاران پاک دیگر.
    بسیجی یعنی ترکش درد و سکوت...یعنی تن،مین،پرواز یعنی ایثار.
    بسیجی یعنی یه گردان لبخند،خنده،زیبایی،یعنی لطافت.
    بسیجی یعنی تو حلالم کن برادر،خداحافظ،یعنی امروز ماندن،فردا پر گشودن...
    او از یک نسل می گفت نه سوخته،بلکه سبز،سرخ.
    او از هیجده ساله هایی می گفت که عبادت کرده بودند ،کوله بارشان پر بود.
    از دخترانی می گفت که هم پای برادران و پدران خود جنگیدند.
    آنان هم بسیجی بودند.
    او از پرستاری می گفت که در اوج شیمیایی،ماسکش را به رزمنده ای داده بود.او هم بسیجی بود.از پیرمردی می گفت که آمده بود فقط سقا باشد،او هم بسیجی بود و آن دختری که نامه نوشته بود،"خوشا به حالتان کاش جای شما بودم".
    و تو نیز بسیجی هستی،اما یادت باشد،بسیجی بودن هنر نیست،بسیجی ماندن هنر است. با خود گفتم اگر عاشق بودی بسیج را می شناختی،عاشق بودم اما نه از نوع بسیجی.
    من ،جنگ،جبهه و...همه را از دستان آن بسیجی که آفتاب را تقسیم می کرد،شناختم.از دل آیینه اش فهمیدم چقدر زنگار گرفتم.از نگاهش فهمیدم چقدر آشناست و از بسیجی فهمیدم چقدر عقبم.عقبم از صفا و محبت،آنقدر در رنگ غرق شدم که یادم رفت بگم آنان یکرنگ بودند و ماندند.حال می فهمم بسیجی کیست،بسیج چیست؟چرا اسم جنگ که می آید نام بسیج بر آن می درخشد؟
    حالا می فهمم که چرا عده ای به یاد آنان چفیه بر دوش می اندازند و پلاک بر گردن؟ حالا می فهمم که چرا اسم بسیج شجره ی طیبه است.مخلص خداست،حیف می شد اگه عمر من تموم می شد و من بسیج را نمی شناختم.
    حیف می شد،اگه نمی فهمیدم چرا بسیجی شدن سخته.آخه راهشون مرامیه،باید رسم و مرامت مثل شقایق ها باشه تا بتونی با اونا باشی،باید تو هم تنگ غروب که می شه دلت هوای شش گوشه کنه تا بسیجی بشی.باید مثل اونا آنقدر پاک باشی که بشه خدا رو ببینی.حیفه تو هم ندونی.وقتی اینا رو خوندی تموم شد ،فکر کن ببین حیف نیست زیر این آسمون تو باشی،بسیجی باشه،اما تو بسیجی نباشی؟!
    حیف نیست اگه بسیجی ها باشن اونوقت جای من و تو خالی باشه. ما چیمون از اونا کمتره؟
    همت کن مثل "همت" بسیجی بشیم.
    یا علی
    محبت و عشق واقعی ،خود زاییده شناخت و معرفت است،ناگهانی و تک بعدی نیست،حاصل تدریج است و به موازات رشد و تحول آدمی و اعتلای معرفت و بینش نسبت به محبوبها و مطلوبها صد چندان می شود.



صفحه 1 از 5 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود