صفحه 1 از 8 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: .. خاطرات .. >> اثر استاد قرائتی <<

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    685
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 25 دقیقه
    دریافت
    87
    آپلود
    11
    گالری
    44

    مطلب .. خاطرات .. >> اثر استاد قرائتی <<




    بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
    با لطف و اراده خداوند متعال ، در سال 1357 انقلاب اسلامى مردم ايران به رهبرى امام خمينى قدّس سرّه پيروز شد. در همان روزها آية اللّه شهيد مطهرى با تلاش و پيگيرى ، مرا به راديو تلويزيون فرستادند و بحمداللّه تا اين تاريخ ، حدود بيست و دو سال است كه بدون وقفه و در هر هفته با مردم عزيز گفتگو داشته ام و حدود دو هزار برنامه از من ضبط شده است .
    در اين دوران ، قديمى ترين دوستى كه مرا يارى كرد، دانشمند عزيز جناب حجة الاسلام والمسلمين حاج سيد جواد بهشتى بود كه در اكثر برنامه ها مشاور وهمكارم بود.
    ايشان در تابستان 77 چند صد نوار مرا در اختيار آقاى حسين رعيت پور وآقازاده خودشان آقاى مصطفى بهشتى و
    دو نفر از صبيّه هاى بنده (زهرا و زينب قرائتى ) قرار داد تا خاطرات ، طنزها و تمثيلاتى را كه در لابلاى برنامه ها، از خودم يا ديگران بوده ، استخراج نمايند.
    اين عزيزان كار خود را انجام دادند و جناب آقاى بهشتى نوشته ها را بازنويسى و پس از تلفيق با برخى خاطراتى كه حجة الاسلام والمسلمين محمّد موحدى نژاد جمع آورى نموده بودند، جهت چاپ در اختيار ((مركز فرهنگى درسهايى از قرآن )) قرار دادند.
    اين خاطرات ، كوتاه ، شيرين و آموزنده است ، ولى اميدوارم جرقه هايى كه در اين خاطرات است ، كليد يك جريان فكرى و تربيتى قرار گيرد.
    والسلام
    محسن قرائتى



  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    685
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 25 دقیقه
    دریافت
    87
    آپلود
    11
    گالری
    44

    مطلب دعاى پدر




    دعاى پدر
    خداوند به پدرم فرزندى عطا نكرده بود و سنّ او از چهل سال مى گذشت كه همسر دوّمى انتخاب كرد، بازهم بچه دار نشد. او به فرزندار شدن خود اميدوار بود و ماءيوس نبود تا اينكه خداوند سفر حجى را قسمت او كرد. ايشان در طواف و نماز به سايرين كمك مى كرد و از آنان مى خواست در كنار كعبه براى فرزنددار شدنش دعا كنند و آنان در كنار كعبه دعا مى كردند. مرحوم پدرم مى گفت : من همانجا از خداوند خواستم نسل من مبلّغ دين باشد. به هر حال از سفر حج كه برگشت ، خداوند دوازده فرزند به او داد؛ يك فرزند از همسر اوّل و يازده فرزند از مادرم كه همسر دوّم او بود.
    با لطف الهى در سن چهارده سالگى به حوزه علميه رفتم ، يك سال در كاشان ، هفده سال در قم ، يك سال در نجف و يك سال نيز در حوزه مشهد بودم و پس ‍ از پيروزى انقلاب در سال 57 مقيم تهران شدم .
    توفيقاتم را از خداوند مى دانم كه پس از اشك پدرم در كنار كعبه و دعاى مردم نصيب من فرموده است ، همان گونه كه نشر سخنانم از صدا وسيما را مرهون رهبرى امام خمينى قدّس سرّه و خون شهدا و تلاش و پيگيرى علامه بزرگوار شهيد مطهرى مى دانم و تمام نواقص و ضعف ها را از خود دانسته و از خداوند طلب مغفرت نموده و از مردم عزيز معذرت مى خواهم .



  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    685
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 25 دقیقه
    دریافت
    87
    آپلود
    11
    گالری
    44



    اثر متلك
    پدرم شالى دور سرش مى پيچيد. مى گفت : روزى در بازار كاشان زنى مسئله اى شرعى از من پرسيد من گفتم : بلد نيستم . زن گفت : اگر بلد نيستى پس اين شال را بردار و كنار بينداز. خيلى به من برخورد و تصميم گرفتم يك دوره رساله عمليه را خوب بخوانم و چنين كردم بطورى كه پس از چند سال مسئله گو شدم .



  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    685
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 25 دقیقه
    دریافت
    87
    آپلود
    11
    گالری
    44



    خاطره تلخ
    هفت ساله بودم كه به يكى از مساجد كاشان رفتم ، در صف اوّل نمازجماعت ايستاده بودم كه پيرمردى مرا گرفت و مثل گربه به عقب پرتاب كرد و گفت : بچه صف اوّل نمى ايستد! و اين در حالى بود كه با بى احترامى هم جايى را غصب كرد و هم ذهن كودكى را نسبت به نماز و مسجد منكدر كرد.
    پس از گذشت سالها هنوز آن خاطره تلخ در ذهنم مانده است .



  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    685
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 25 دقیقه
    دریافت
    87
    آپلود
    11
    گالری
    44



    معلّم بد اخلاق
    يادم نمى رود در كودكى وقتى معلّم سركلاس مى آمد، مشق ها را چنان خط مى زد كه گاهى كاغذ پاره مى شد و ما همين طور مات و مبهوت نگاه مى كرديم كه آقا! ما تا نصف شب مشق نوشتيه ام و شما اصلاً نگاه نكردى كه من چه نوشته ام ؟ آن قدر معلّم ما بداخلاق بود كه اگر يك روز لبخند مى زد تعجّب مى كرديم .



  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۸
    نوشته
    4,583
    مورد تشکر
    19 پست
    حضور
    8 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    861
    آپلود
    199
    گالری
    331



    سپاسگذارم از شما کاربر محترم ..

    اگه کتاب خاطرات استاد قرائتی رو خواستین ( مخصوص موبایل )
    میتونید از لینک زیر دریافت نماييد

    http://www.askquran.ir/downloads.php?do=file&id=2017


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    685
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 25 دقیقه
    دریافت
    87
    آپلود
    11
    گالری
    44



    كتك مبارك
    مرحوم پدرم اصرار زيادى داشت كه من محصل حوزه عليمه و روحانى شوم و من مخالف بودم و به دبيرستان رفتم .
    روزى گزارش چند نفر از همكلاسى هايم را به مدير دادم كه اينها در مسير راه اذيت مى كنند، مدير هم آنها را تنبيه كرد. آنها هم در تلافى با هم همفكر شدند و كتك مفصّلى را در مسير برگشت به من زدند كه سر و صورتم سياه شد و بى حال روى زمين افتادم و به سختى خود را به منزل رساندم . پدرم گفت : محسن چى شده ؟ گفتم : هيچى ، مى خواهم بروم حوزه عليمه وطلبه شوم .
    راستى چه خوب شد آن كتك را خوردم !



  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    685
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 25 دقیقه
    دریافت
    87
    آپلود
    11
    گالری
    44



    جريمه خود
    بعضى از روزها به حضور در نماز جماعت در اوّل وقت موفّق نمى شدم ، تصميم گرفتم هرروز كه از نماز اوّل وقت غافل شدم مبلغى را به عنوان جريمه بپردازم . پس از مدّتى حضورم مرتّب شده بود به خود گفتم : تو براى جريمه ناراحتى يا براى از دست رفتن پاداش نماز جماعت ؟!



  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    685
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 25 دقیقه
    دریافت
    87
    آپلود
    11
    گالری
    44



    ضمانت
    بچه بودم با دوستانم مى رفتيم به روستاهاى اطراف كاشان ميوه هاى درختان را مى خورديم و وقتى صاحبش مى آمد فرار مى كرديم ، فكر مى كردم چون به سن تكليف نرسيده ام مسئوليّتى ندارم . سالها گذشت تا اينكه در حوزه آموختم كه تعرّض به مال مردم ضمانت دارد، گرچه در زمان كودكى باشد.
    با لباس روحانيّت به همان روستا رفتم و صاحب باغ را پيدا كردم و داستان را برايش تعريف كرده و حلاليت طلبيدم . صاحب باغ از اين حركت خيلى خوشحال شد و علاوه بر حلال كردن ، ما را به خانه اش مهمان كرد.


  11. تشکرها 2


  12. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    685
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 25 دقیقه
    دریافت
    87
    آپلود
    11
    گالری
    44



    رياست بر آفتابه ها
    نوجوان بودم و عازم سفر مشهد، به قهوه خانه اى رسيديم . مردم وارد دستشويى شدند. يك نفر چندتا آفتابه را كنار هم چيده و چوب بلندى در دست گرفته بود و هركس مى آمد آفتابه اى را بردارد به دست او مى زد و مى گفت : اين را برندار، آن را بردار. من گفتم : اين آقا چرا اينطورى مى كند؟ گفتند: اين بنده خدا دنبال پست و مقام مى گردد و جايى گيرش نيامده ، بر آفتابه ها رياست مى كند!



صفحه 1 از 8 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود