جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: بر فراز اسپیدار

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۷
    نوشته
    56
    تشکر:
    1
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    بر فراز اسپیدار







    بوی باروت همه جا پیچده بود. همه چیز حکایت از درگیری سخت شب گذشته داشت. روی زمین تکه های خمپاره ، کلاه آهنی ، ماسک ، پوکه و خون همه در همسايگی هم با آهنگی متوازن پخش شده بودند .
    گویی صدای تکبیر رزمندگان و صدای تیربار و انفجار خمپاره از ماورای سکوت شنیده میشد. همان طور که روی قله اسپیدار قدم میزدم خاطرات گذشته در ذهنم مرور می شد دو ماهی بود که همراه دوستانم جهت شناسایی و ایجاد مقدمات سلسله عملیاتهای مختلف از جبهه های جنوب به غرب آمده بودیم . تازه از مرخصی بعد از عملیات برگشته بودم. درموقعیت شهید ذاکری در حوالی بانه به عقبه واحد ملحق شدم.

    به محض ورود و پیدا کردن چادر بچه های واحد متوجه پلاکاردی شدم که شهادت دو تن از همرزمان شهید کشوری و شهید بیگدلی را از طرف عقیدتی به بچه های واحد تبریک و تسلیت گفته بودند. من که تا آن لحظه از شهادت این دو عزیز اطلاعی نداشتم یکباره شوکه شدم جلو رفتم وسایر دوستان واحد را دیدم. خیلی دلم برای دوستان تنگ شده بود حدود یک ماهی بود که آنها را ندیده بودم یکی از دوستان همشهری (برادر وحدتی) پیشنهاد کرد برویم حمام صحرایی تا خستگی و غبار راه را از تن در آوریم. من که با اطلاع از شهادت دوستان اصلا حوصله نداشتم گفتم شما بروید من بعدا می آیم. کمی در چادر دراز کشیدم و به فکر خاطرات شهدای اخیر افتادم . یاد روزهای خوشی که با این دوستان شهیدم در خرمشهر و جزیره مجنون داشتم ناگهان صدای مهیبی همراه با لرزش زمین مرا از زمین بلند کرد . چند فروند هواپیمای عراقی موقعیت را بمباران کردند همراه دو تن از دوستان از چادر بیرون آمدم و چادرهای اطراف را نگاه کردم.
    مقداری دود از آشپزخانه و حمام موقعیت دیده می شد. چند لحظه بعد همان برادری که پیشنهاد رفتن به حمام را داد، دیدم که هراسان با حوله ای که به دور خودش پیچیده بود با حالت جالبی به طرف چادر آمد . چادرهای اطراف را نگاه کردم سروصدا و ولوله ای برپا بود . به آسمان نگاه کردم سه هواپیمای سیاه رنگ دائما مانور می دادند . صدای وحشتناکی موقعیت را می لرزاند . فقط همان قسمت آشپزخانه و حمام بمباران شده بود . همراه دوستانم تصمیم گرفتیم برای کمک به آنجا برویم . چند نفر مجروح شده بودند که آنها را پشت وانت تویوتا سوار کردیم و به بیمارستان بانه منتقل کردیم .
    هم اکنون که داشتم روی اسپیدار* قدم می زدم روز بعد از پاتک دشمن بود . شب گذشته دشمن به قصد گرفتن ارتفاع سپیدار پاتک کرده بود و برادر کشوری با تیر سلاح سبک توسط دشمن شهید شده بود و بعد از آنها نیز برادر صدیقی شهید شده بود . چند ساعتی بیش از شهادت برادر صدیقی نمی گذشت، قطعه ای از یک کیف پول خون آلود روی زمین توجهم را جلب کرد آنرا برداشتم .
    کیف پول برادر حسن صدیقی بود که در اثر ترکش خمپاره به دو نیم شده بود آنرا باز کردم نیمی از عکس شهید حسن صدیقی بود و نیم دیگرش سوخته بود .
    تمام خاطرات گذشته مربوط به او از ذهنم گذشت . روزی که برای اولین بار در جبهه شلمچه با هم آشنا شدیم . شغلش کفاشی بود و با لهجه شیرین مشهدی صحبت می کرد . تنها فرزند پسر خانواده بود و چند خواهر داشت . از خانواده ای ساده و با اخلاص و پاک بود . نگاه معصومانه ای داشت یادم می آید در شلمچه زیر آتش بسیار سنگین با هم گیر کرده بودیم و او شدیدا می ترسید شاید به خاطر خانواده اش بود که تنها امیدشان بود . من بارها با او صحبت می کردم و می گفتم شهادت بسیار ساده و زیبا است . لحظه ای می بینی و لحظه ای دیگر نمی بینی . برای او گفتم که تا به حال لحظات شهادت بسیاری از همسنگرانم را دیده ام و می گفتم تنها هر چه خدا خواسته باشد همان می شود . آنروز چند ساعت زیر آتش شدید بودیم و هر قدم گلوله ، توپ و خمپاره به زمین می آمد و ما نمی توانستیم حتی یک قدم برداریم با چه مصیبتی و هزار قل هوالله توانستیم به موقعیت برگردیم . داشتیم به سنگر می رسیدیم که حدود دویست متری سنگر گلوله توپی به زمین خورد که ما حتی خم به ابرو نیاوردیم . آنجا دوست عزیزمان برادر وطنی را در بالای دیدگاه در ارتفاع حدود 60 متر بالای زمین در دکل دیده بانی مشاهده کردم که سرش را بیرون آورد و گفت : من ترکش خورده ام . من که فکر می کردم دارد شوخی می کند برگشتم گفتم ما هم ناهار می خوریم بعد می آییم بالا تو بقیه ترکش ها را بخور ما میل نداریم. ناگهان دیدم برادر الیاسی با التهاب به بالای دکل نگاه کرد آری چفیه روی سر برادر وطنی خونی بود . ترکش به سرش اصابت کرده بود. این ترکش او را برای مدت ها به حالت کما و فراموشی فرستاد و مدت زیادی تحت معالجه بود و حتی قرار شد برای معالجه به خارج اعزام شود تا بالاخره سلامتی خود را بازیافت.
    آنجا به برادر صدیقی گفتم دیدی حسن جان گفته بودم تا خدا چه بخواهد آیا فکرش را می کردی گلوله ای دویست متر آنطرف تر زمین بخورد و برادر وطنی در بالای دکل در ارتفاع 60 متری ترکش بخورد .
    او آن روز بود که می گفت دیگر ترسش ریخته است . دیگر اصلا نمی ترسد .

    *اسپيدار: نام اكثر(نه الزاما تمام) ارتفاعات منطقه از تركيب كلمات كردي يا تركي اقتباس شده است. اسپيدار مركب از دو واژه كردي، اسپي به معني سفيد و دار به معني درخت مي باشد.
    تا ظهور باید تعالیم اسلامی از حالت انفعالی و تدافعی خارج و با منطقی روشن ، محکم و قوی جامه ی قاطعیت بر تن نماید .

  2. تشکر


  3.  

  4. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    12,395
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    12 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    45
    آپلود
    0
    گالری
    593

    مطلب آسمانیان........




    شهدا و جبهه ها

    دلم گرفته است ، یاد جبهه ها بخیر !

    آن وقت ها که بچه ها ، از دیوار خاکریزها بالا می رفتند و در میدان مین پرستو میشدند.

    آنها که رفتند ، ستاره شدند و من در زمین با کلمه ای کلنجار میروم

    دریغا !

    مثل آن ها نبودم که ماندنی شدم. روی فرش کویر قهوه می خورم.

    تلویزیون رنگی در کنارم، بازی کامپیوتری سرگرمی جالبی است

    به خودم می آیم.

    حس میکنم در فضای " حقوق هماهنگ " خواب رفته ام.

    قاب عکس دوستانم

    در اتاقم خاک می خورد

    برایم هیچ نمانده است

    جز لحظه ای نماز و گلزاری بی زایر

    متروک مانده ام

    کسی به دلم سرکشی نخواهد کرد و باورهای فطرت فراموش شده اند.

    خدا روی اقاقیها رنگین کمان پخش میکند و ما گیرنده هایمان ضعیف شده است.

    چه کسی باید به اندوه ستاره ها چشمک بزند؟ چه کسی به ماه نگاه میکند؟

    نماز شب چند رکعت است؟ سحر چه رنگی است؟!

    آنان که آکنده از سحر بودند ، چادرهایشان را از جوار ده ما برچیدند.

    اندوه ها کهنه شدند.بیا برای عکس شهدا قاب نو بخریم و روی گل های شانزده ساله آب بپاشیم.

    میشنوی هر روز صدایمان میزنند؟

    پوتین های گلی را بیاورید دوباره ببوسم و کنار چادرهای خیس دو قطره اشک بکارم.

    امشب نوبت نگهبانی کیست؟ کدام گروهان رزم شب دارد؟ اسم شب چیست؟یکی نیست این پیشانی بند را برایم ببند؟!

    دیروز با هم بودیم

    امروز – اما – کنار خاکش زانو زدم

    چقدر کوچک بود !

    پلاکش را می گویم.

    او حتی با آن ذکر میگفت ، چه قدر روشن بود

    پیشانی اش

    از ملکوت وام گرفته بود. و وقتی می خندید ، سایه اندوه ، چشمانش را قاب میگرفت.

    برق نگاهش دلم را ربود

    وقتی می خندید ، به فکر بانک نبود و اصلا خودش را نمی گرفت و نمیگفت کجای عملیات با نام او مهر می خورد.

    پلاک گم شده و چند استخوان پیدا شده

    میگویند: یادگار اوست

    امروز- اما – دانه های اشکم را میشمارم و با سجاده مخملش صورتم را خشک میکنم.

    زیر باران خیس می خورم و غروب پادگان چقدر دلگیر است . .


    جهان در حسرت آيينه مانده ست
    گرفتار غمي ديرينه مانده ست
    شب سردي ست بي تو بودن ما
    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود