جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: كارشناسان محترم آيا اين شجره نامه صحت دارد؟

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۸
    نوشته
    1,016
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    6 دقیقه
    دریافت
    19
    آپلود
    28
    گالری
    42

    كارشناسان محترم آيا اين شجره نامه صحت دارد؟




    سلام
    اين شجره نامه عمر (خليفه دوم) مي باشد. آيا درست است اين مورد؟


    فايل صوتي زياد جالب نيست ولي يه تيكه از يك شاعر بغدادي كه ميگه:
    مردم آن كسي كه مادر او هم خواهرش است هم عمه اش است! و پدرش جد او و دايي اوست . همچين كسي سزاوار است كه بغض علي(ع) را داشته باشد و بيعت خود با علي(ع) در روز غدير را انكار كند.

    اين مطلب تا چه حدي مستند است؟
    آن روزها دروازه شهادت داشتیم و حالا معبری تنگ ، برای شهید شدن هنوز هم فرصت هست ، دل را باید صاف کرد.
    حضرت امام خامنه ای

    اینجا "فضای مجازی" نیست، فضای بازی گلوله هاست و باز هم وبلاگ حاجی بخشی دارد در سه راهی شهادت آتش می گیرد. دیروز عده ای اجازه دادند "علــی(ع)" در "فضای کوفه" تنها بماند اما ما نمی گذاریم "سید عــــلی" حتی در "فضای سایبر" تنها بماند...

    هر عمامه به سری که از رهبر مکرم فاصله بگیرد لعنت خدا برش باد.
    آیت الله شهید سید عبدالحسین دستغیب

  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۸
    نوشته
    1,016
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    6 دقیقه
    دریافت
    19
    آپلود
    28
    گالری
    42



    در کتاب شاخه طوبي صفحه 1 عالم جليل القدر شيخ يوسف بحراني و محمد بن السايب کلبي (از علماي اهل تسنن) و ابي مخنف لوط بن يحيي ازدي در کتاب صلاة در معرفت صحابه و کتاب التنقيح در نسب صريح روايت کرده اند از عبدالله بن سيابه که او گفت: نکاح شبه از اقسام نکاح حلال است و متولد از شبهه و زنا نجيبتر است از ولد فراش و گاه در بعضي نسبتها کراماتي اتفاق مي افتد که مناسب حال و سزاوار شان اوست از ارتباط نسبت بعضي به بعض و عرب فخر مي کرد اگر اين قسم نسبت در خودشان يا در چهارپايان ايشان بود. شاعري در تعريف شتر خود گفت: ...
    بعد از آن گفته: نفيل از حبشه بنده کلب بن لوي بن غالب قريشي بوده است. بعد از مردن کلب عبدالمطلب او را متصرف شد. و صهاک کنيزي بود که از حبشه براي آن جناب فرستاده اند. روزها نفيل را به چراندن شتران و صهاک را به چراندن گوسفندان به صحرا مي فرستاد و در چراگاه ميان ايشان تفرقه مي انداخت. روزي اتفاق افتاد که اين دو در چراگاهي جمع شدند. نفيل عاشق صهاک شد. و عبدالمطلب زير جامه پوستي بر پاي صهاک کرده بود. و بر آن قفلي زده بود و کليد آن را با خود نگاه مي داشت. چون نفيل اظهار ميل و خواهش جماع کرد، صهاک گفت: راه اين کار مسدود است با اين لباس پوست که پوشيده ام و اين قفل که بر آن است. نفيل گفت: به جهت آن حيله کنم. پس قدري روغن گوسفند گرفت و آن پوست و اطراف آن را نرم کرد و آن را پايين کشيد که تا زانو رسيد پس با او جماع کرد. و به خطاب حمل برداشت. چون صهاک زاييد از ترس جناب عبدالمطلب آن را در مزبله انداخت و زن يهوديه نانوايي او را برداشت و تربيت کرد. چون بزرگ شد شغل هيزم کني پيش گرفت. از اين جهت او را حطاب (با حاء بي نقطه) مي گفتند. و در زبانها به غلط خطاب شد. و صهاک در نهان گاه گاه او را سرکشي مي کرد. روزي در نزد او کج شد بود. کفل او نمايان شد. خطاب برخاست و نداست که او کيست. و با او جماع کردو حامله شد به حنتمه! او را نيز بعد از زاييدن به مزبله انداخت و هشام بن مغيرة بن وليد آنرا برداشت و تربيت کرد و از اين جهت در نسب به او نسبت مي دهند. چون بزرگ شد خطاب در خانه هشام تردد مي کرد، حنتمه را ديد، در نظرش مرغوب افتاد و خواستگار شد. هشام حنتمه را به او تزويج کرد و از او عمر متولد شد. پس خطاب والد عمر است به جهت اينکه از نطفه او حنتمه او را زاييد و جد اوست چرا از زناي او با صهاک حنتمه متولد شد. و چون حنتمه و خطاب از يک مادرند، پس خطاب دايي و جد مادري و پدر اوست. و حنتمه مادر اوست که او را زاييد و خواهر او چون عمر و حنتمه از يک پدرند و عمه او زيرا که حنتمه و حطاب از يک مادرند که صهاک باشد. اين است ملخص کلام کلبي و ابو مخنف را در اين مقام کلام طويلي است که از ذکر آن مي گذريم.
    و نيز از کتاب مثالب محمد بن السايب نقل شده که بعد از زناي نفيل با صهاک عبدالعزيز بن رياح نيز با وي مواقعه کرده و خطاب منتسب به اين دو نفر است. ابن حجاج شاعر گويد:
    من جده خاله و والده ... و امه اخته و عمته
    اجدر ان يبغض الوصي و ان... ينکر يوم الغدير بيعته
    ترجمه: کسي که جد مادري او دايي و پدر او هم هست و مادرش خواهر او و عمه او هم هست. چنين نسبي سزاست که وصي پيامبر ص را دشمن دارد و بيعت خود را با او در روز غدير منکر شود.
    و همچنين در جلد سوم شرح نهج البلاغه صفحه 50 مرحوم خويي آمده است که علامه حلي در کشف الحق گفته است: کلبي از رجال اهل سنت است که در کتاب مثالب گفته است: صهاک کنيزي حبشي متعلق به هاشم بن عبدمناف بوده است که نفيل پسر هاشم با او نزديکي کرده و پس از او عبدالعزي پسر رياح با او نزديکي کرد، سپس صهاک پسري زاييد به نام نفيل که عمر بن خطاب است.
    آن روزها دروازه شهادت داشتیم و حالا معبری تنگ ، برای شهید شدن هنوز هم فرصت هست ، دل را باید صاف کرد.
    حضرت امام خامنه ای

    اینجا "فضای مجازی" نیست، فضای بازی گلوله هاست و باز هم وبلاگ حاجی بخشی دارد در سه راهی شهادت آتش می گیرد. دیروز عده ای اجازه دادند "علــی(ع)" در "فضای کوفه" تنها بماند اما ما نمی گذاریم "سید عــــلی" حتی در "فضای سایبر" تنها بماند...

    هر عمامه به سری که از رهبر مکرم فاصله بگیرد لعنت خدا برش باد.
    آیت الله شهید سید عبدالحسین دستغیب

  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۸
    نوشته
    1,016
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    6 دقیقه
    دریافت
    19
    آپلود
    28
    گالری
    42



    روى محمد بن السائب الكلبي- الصلابة في معرفة الصحابة - الجزء ( 3 ) - رقم الصفحة : ( 212 )
    كان نفيل لكلب بن لؤي بن غالب القرشي فمات عنه ثم وليه عبد المطلب , وكانت صهاك ترعى غنمه وكان يفرق بينهما في المرعى فاتفق يوماً اجتماعهما في مراح واحد فهواها وعشقها نفيل , وكان قد ألبسها عبد المطلب سروالاً من الأديم وجعل عليه قفلاً وجعل مفتاحه معه لمنزلتها منه , فلما راودها قالت : مالي إلى ما تقول سبيل وقد ألبست هذا الأديم ووضع عليه قفل فقال : أنا أحتال عليه , فأخذ سمناً من مخيض الغنم ودهن به الأديم وما حوله من بدنها حتى استله إلى فخذيها وواقعها فحملت منه بالخطاب , فلما ولدته ألقته على بعض المزابل بالليل خيفة من عبد المطلب فالتقطت الخطاب امرأة يهودية جنازة وربته , فلما كبر كان يقطع الحطب فسمي الحطاب لذلك بالحاء فصحف بالمعجمة , وكانت صهاك ترتاده في الخفية فرآها ذات يوم وقد تطأطأت عجيزتها , ولم يدر من هي فوقع عليها فحملت منه بحنتمة , فلما وضعتها ألقتها على مزابل مكة خارجها فالتقطها هشام بن مغيرة بن وليد ورباها فنسبت أليه , فلما كبرت وكان الخطاب يتردد على هشام فرأى حنتمة فأعجبته فخطبها إلى هشام فزوجه إياها فولدت عمر ، وكان الخطاب والد عمر لأنه أولد حنتمة إياه حيث تزوجها وحده . لأنه سافح صهاك قبل فأولدها حنتمة والخطاب من أم واحدة وهي صهاك نظريات الخليفتين - الشيخ نجاح الطائي - ج 1 - ص 41 - 43نظرية عمر في الأنساب: ومن نظريات عمر بن الخطاب منعه الناس من الحديث عن الأنساب ( 4 ) . وهذا يعود لنسبه إذا كان الخطاب جد عمر ووالده وخاله : ‹ صفحة 42 › أما كون الخطاب جد عمر فلأن حنتمة أم عمر كما أثبت ابن قتيبة في المعارف وهي بنت الخطاب فصار جده ، وأما كونه والده فلأنه أولد حنتمة إياه حينما تزوجها وحده لأنه سافح صهاك فأولدها حنتمة ، وأما كونه خاله فلأن حنتمة والخطاب من أم واحدة وهي صهاك وحنتمة أم عمر فيكون الخطاب خال عمر . فيكون نفيل وابنه الخطاب قد ارتكبا المنكر مع صهاك ، وصهاك أم الخطاب ! وتزوج الخطاب مع حنتمة وهي ابنته ! ( 1 ) وقال ابن كثير الدمشقي : وكان الخطاب والد عمر بن الخطاب عمه وأخاه لأمه ، وذلك لأن عمرو بن نفيل كان قد خلف على امرأة أبيه بعد أبيه ، وكان لها من نفيل أخوه الخطاب قاله الزبير بن بكار ومحمد بن إسحاق ( 2 ) . ولخطورة الأمر والخوف على سمعته من أن يذكره الذاكرون في عداد أولاد الزنا فقد محا الناشرون ذلك من كتاب الموفقيات ومن سيرة ابن إسحاق - التي تلاعب بها ابن بكاء وابن هشام فطبعوها على ما يوافق هواهم ( 3 ) . وذكر الأستاذ عباس محمود العقاد رأي المستشرقين في الخليفة عمر بن الخطاب : أنه محدود التفكير وأنه يأخذ الأمور بقياس واحد ( 4 ) . ‹ صفحة 43 › وكان عمر طوالا أصلع ، أقبل ، شديد الأدمة أعسر يسرا ( 1 ) ، أحول العينين ( 2 ) ، أشيب ، وكان قليل الضحك لا يمازح أحدا ، مقبلا على شأنه . وقد جعله ابن كثير ، أبيض أحمر أحور العينين ! ( 3 )



    هامش ص 41 › ( 1 ) طبقات ابن سعد 3 / 982 . ( 2 ) صحيح البخاري 1 / 37 . ( 3 ) السيرة الحلبية 3 ، 121 ، 122 . ( 4 ) شرح نهج البلاغة ، ابن أبي الحديد 11 / 68 - 69 . ‹ هامش ص 42 › ( 1 ) كلام أبي محنف في نسب عمر ، والمثالب ، محمد بن شهرآشوب ( وهو غير مطبوع وموجود بعضه في البحار 31 / 99 ، ومثاب العرب ، الكلبي . ( 2 ) السيرة النبوية ، ابن كثير 1 / 153 طبع مطبعة عيسى البابي الحلبي وشركاؤه ، القاهرة 1384 ه* - 1964 م ، ومطبعة دار الفكر بيروت 1 / 153 سنة 1398 ه* - 1978 م فتكون كتب مثالب العرب لابن الكلبي والموفقيات للزبير بن بكار وسيرة ابن إسحاق والسيرة النبوية لابن كثير قد ذكرت نسب عمر ابن الخطاب ) . ( 3 ) وراجع مثالب العرب ، الكلبي . ( 4 ) عبقرية عمر للعقاد ، 40 . ‹ هامش ص 43 › ( 1 ) تاريخ اليعقوبي . ( 2 ) المنمق 405 والمحبر 202 . ( 3 ) البداية والنهاية 7 / 156 . ( 4 ) الفتوحات الإسلامية 2 /
    آن روزها دروازه شهادت داشتیم و حالا معبری تنگ ، برای شهید شدن هنوز هم فرصت هست ، دل را باید صاف کرد.
    حضرت امام خامنه ای

    اینجا "فضای مجازی" نیست، فضای بازی گلوله هاست و باز هم وبلاگ حاجی بخشی دارد در سه راهی شهادت آتش می گیرد. دیروز عده ای اجازه دادند "علــی(ع)" در "فضای کوفه" تنها بماند اما ما نمی گذاریم "سید عــــلی" حتی در "فضای سایبر" تنها بماند...

    هر عمامه به سری که از رهبر مکرم فاصله بگیرد لعنت خدا برش باد.
    آیت الله شهید سید عبدالحسین دستغیب


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    2,081
    مورد تشکر
    83 پست
    حضور
    14 روز 16 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط imanzamani نمایش پست
    سلام
    اين شجره نامه عمر (خليفه دوم) مي باشد. آيا درست است اين مورد؟


    فايل صوتي زياد جالب نيست ولي يه تيكه از يك شاعر بغدادي كه ميگه:
    مردم آن كسي كه مادر او هم خواهرش است هم عمه اش است! و پدرش جد او و دايي اوست . همچين كسي سزاوار است كه بغض علي(ع) را داشته باشد و بيعت خود با علي(ع) در روز غدير را انكار كند.

    اين مطلب تا چه حدي مستند است؟

    در منابع نسب عمر خلیفه دوم چنین آمده است:
    عمر بن خطاب‏ابن نفيل بن عبد العزى بن رياح بن عبد الله بن قرط بن رزاح بن عدى بن كعب، كنيه‏اش ابو حفص و مادرش حنتمه دختر هاشم بن مغيرة بن عبد الله بن عمر بن محروم است.{ الطبقات‏الكبرى/ترجمه،ج‏3،ص:228}.
    ویرایش توسط مقداد : ۱۳۸۸/۱۲/۰۷ در ساعت ۱۵:۴۶ دلیل: ناقص بودن پاسخ


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    1,002
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    11 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    1
    گالری
    0






    این نسبنامه بگمانم ریشه ای در منابع شیعی صفوی دارد چنانکه دکتر شریعتی نیز در کتاب تشیع علوی تشیع صفوی /90-91 آن را نقل میکند :

    سند شیعی صفوی این نسبنامه
    در کتاب "عقدالدرر" به اسنادش از حسن بن محبوب از ابن زیات از صادق علیه اسلام که گفت :
    «صهاک کنیز عبدالمطلب بود وزنی بود با کفل برزگ و شتر میراند و زنی حبشی بود، تمایل به جفت گیری دراو پدید امد و نفیل جد عمر چشمش به او افتاد و هوس تحریک شد و بر او افتاد و او خطاب را از او ابستن شد خطاب که به سن بلوغ رسید چشمش به مادرش صهاک افتاد و از کفل مادرش خوشش امد و برروی او پرید و او ختمه را از پسرش خطاب حامله شد و چون اورا بزایید از خویشانش ترسید و فرزند را بین چهارپایان مکه انداخت و هشام بن مغیره بن ولید کودک را یافت و به منزلش برد و اسمش را ختمه گذاشت و این نامگذاری عرب است برای طفل بی پدری که بفرزندی میگرند و چون خطاب چشمش به ختمه افتاد به او هوس کرد واورا از هشام خواستگاری نمود و با او ازدواج کرد و عمر از او بدنیا امد و خطاب هم پدر عمربود و هم جدش و هم دایی اش و ختمه هم مادرش بود و هم خواهرش و هم عمه اش و در اینباره به امام صادق شعری! منسوب است که : من جده خاله و والده --- وامه اخته و عمته! »

    دوستان از یک روای سنی نقل قول کرده اند ، در اعلام زرکلی میخوانیم : محمدبن السائب بن بشر کلبی ، مکنی به ابوالنضر ، نسّابه و عالم ب تفسیر و اخبار و ایام عرب بود، در کوفه متولد شد و در حدود سال 146 درگذشت.

    وی در وقعه جماجم با بان الاشعث حضور داشت اورا تفسیری برقرآن است و در حدیث ضعیف است.

    «ابن السَّائب الكَلْبي (- 146 ه ق- 763 م) محمد بن السائب بن بشر بن عمرو ابن الحارث الكلبي، أبو النضر: نسابة، راوية، عالم بالتفسير و الأخبار و أيام العرب.
    من أهل الكوفة. مولده و وفاته فيها.
    و هو من «كلب بن وبرة» من قضاعة.
    قال ابن النديم: حكي أن سليمان بن علي العباسي والي البصرة استقدمه إليها و أجلسه في داره، فجعل يملي على الناس تفسير آيات من القرآن، حتى بلغ إلى آية في «سورة براءة» ففسرها على خلاف المعروف، فقالوا: لا نكتب هذا التفسير، فقال محمد: و الله لا أمليت حرفا حتى يكتب تفسير هذه الآية على ما أنزل الله، فرفع ذلك إلى سليمان بن علي، فقال:
    اكتبوا ما يقول و دعوا ما سوى ذلك. و شهد وقعة دير الجماجم مع ابن الأشعث. و صنف كتابا في «تفسير القرآن» و هو ضعيف الحديث»


    بهرحال نسب عمر در منابع معتبر چنین امده :

    «وى عمر بن خطاب بن عبد العزى بن قرط بن رباح بن عبد الله بن زراح بن عدى بن كعب بود و در كعب نسب او با نسب پيمبر صلى الله عليه و سلم بهم مى‏پيوندد مادرش حنتمه دختر هشام بن مغيرة بن عبد الله بن عمرو بن مخزوم بود كه سياه بود وى را فاروق گفتند از اين جهت كه ميان حق و باطل را امتياز ميداد كنيه او ابو حفص بود و اول كسى بود كه امير المؤمنين ناميده شد و عدى بن حاتم و بقولى ديگرى او را بدين نام خواند و خدا بهتر داند.» ک: مروج الذهب 2/304

    نیز
    «عمر الفاروق‏رضى الله عنه، نسبش ابو حفص عمر بن خطاب بن نفيل بن عبد العزى بن قرط بن رياح بن عبد الله بن رزاح بن عدى و هو اصل قبيلة بنى عدى بن كعب. دهم است از كعب و پيغمبر نهم بود و بيست و يك سال ازو مهتر بود. مادرش حنتمة بنت هشام خواهر ابو جهل بود. در بيست و دو سالگى مسلمان شد و سى و سه سال در اسلام بود. پيغمبر (ص) او را فاروق لقب فرمود. جهت آنكه حق از باطل فرق كرد و دين اسلام پذيرفت و اسلام بدو قوت گرفت.»



  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    2,081
    مورد تشکر
    83 پست
    حضور
    14 روز 16 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط mmj نمایش پست


    بهرحال نسب عمر در منابع معتبر چنین امده :
    «وى عمر بن خطاب بن عبد العزى بن قرط بن رباح بن عبد الله بن زراح بن عدى بن كعب بود و در كعب نسب او با نسب پيمبر صلى الله عليه و سلم بهم مى‏پيوندد مادرش حنتمه دختر هشام بن مغيرة بن عبد الله بن عمرو بن مخزوم بود كه سياه بود وى را فاروق گفتند از اين جهت كه ميان حق و باطل را امتياز ميداد كنيه او ابو حفص بود و اول كسى بود كه امير المؤمنين ناميده شد و عدى بن حاتم و بقولى ديگرى او را بدين نام خواند و خدا بهتر داند.» ک: مروج الذهب 2/304
    نیز
    «عمر الفاروق‏رضى الله عنه، نسبش ابو حفص عمر بن خطاب بن نفيل بن عبد العزى بن قرط بن رياح بن عبد الله بن رزاح بن عدى و هو اصل قبيلة بنى عدى بن كعب. دهم است از كعب و پيغمبر نهم بود و بيست و يك سال ازو مهتر بود. مادرش حنتمة بنت هشام خواهر ابو جهل بود. در بيست و دو سالگى مسلمان شد و سى و سه سال در اسلام بود. پيغمبر (ص) او را فاروق لقب فرمود. جهت آنكه حق از باطل فرق كرد و دين اسلام پذيرفت و اسلام بدو قوت گرفت.»

    پاسخ:
    صديق و فاروق اعظم لقب كيست؟
    با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز ،برادران اهل سنت دو لقب صدیق و فاروق اعظم را برای ابوبکر وعمر می دانند،اما واقعیت این است که طبق روايات صحيح السندي كه در بسياري از كتاب‌هاي اهل سنت وجود دارد ، اين دو لقب مبارك ، از القاب اختصاصي آقا امير المؤمنين امام علی -عليه السلام- بوده است ؛ اما اهل سنت تلاش كرده اند كه اين فضليت را براي خلفاي ديگر نقل كنند . ما به چند روايت اشاره مي‌كنيم .

    1 . بسياري از علماي اهل سنت ؛ از جمله ابن ماجه قزويني در سننش كه يكي از صحاح سته اهل سنت به شمار مي‌‌آيد ، با سند صحيح نقل كرده‌:
    «عَنْ عَبَّادِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ قَالَ عَلِيٌّ أَنَا عَبْدُ اللَّهِ وَأَخُو رَسُولِهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَأَنَا الصِّدِّيقُ الْأَكْبَرُ لَا يَقُولُهَا بَعْدِي إِلَّا كَذَّابٌ صَلَّيْتُ قَبْلَ النَّاسِ بِسَبْعِ سِنِينَ : عباد بن عبد الله گويد : علي عليه السلام فرمود : من بنده خدا ، برادر رسول خدا و صديق اكبر هستم ، پس از من جز دروغگو كسي ديگر خود را «صديق» نخواهد خواند ، من هفت سال قبل از ديگران نماز مي‌خواندم».
    {سنن ابن ماجة ، ج1 ، ص 44 ، و البداية والنهاية ، ج3 ، ص 26 و المستدرك ، حاكم نيشابوري ، ج3 ، ص 112 وتلخيص آن ، تأليف ذهبي در حاشيه همان صفحه ، و تاريخ طبري ، ج2 ، ص 56 ، والكامل ، ابن الاثير ، ج2 ، ص 57 و فرائد السمطين ، حمويني ، ج 1 ص 248 و الخصائص ، نسائي ، ص 46 با سندي كه تمام روات آن ثقه هستند ، و تذكرة الخواص ، ابن جوزي ، ص 108 و ده‌ها سند ديگر }.

    محقق سنن ابن ماجه در ادامه مي‌نويسد :
    في الزوائد : هذا إسناد صحيح . رجاله ثقات . رواه الحاكم في المستدرك عن المنهال . وقال : صحيح على شرط الشيخين : (بوصيري) اين روايت را در زوائد (سنن ابن ماجة) نقل كرده و گفته است : " سند آن صحيح و راويان آن مورد اعتماد هستند " . همچنين حاكم نيشابوري آن را نقل كرده و گفته است : " اين روايت طبق شرائط مسلم و بخاري صحيح است " .

    2 . ابن قتيبه دينوري در كتاب المعارف مي‌نويسد :
    عن معاذة بنت عبد الله العدوية سمعت علي بن أبي طالب على منبر البصرة وهو يقول أنا الصديق الأكبر آمنت قبل ان يؤمن أبو بكر وأسلمت قبل أن يسلم أبو بكر : معاذه دختر عبد الله ‌گويد كه از علي بن أبي طالب عليه السلام شنيدم كه بر بالاي منبر بصره مي‌فرمود : من صديق اكبر هستم ، ايمان آوردم قبل از آن كه ابوبكر ايمان بياورد ، اسلام آوردم قبل از آن كه ابوبكر اسلام بياورد.
    {المعارف - ابن قتيبة - ص 169 و تهذيب الكمال - المزي - ج 12 - ص 18 – 19 و البداية والنهاية - ابن كثير - ج 7 - ص 370 و ...} .

    3 . ابن مردويه اصفهاني در مناقبش ؛ فخررازي ، آلوسي ، أبو حيان و جلال الدين سيوطي در تفسيرشان و نيز متقي هندي در كنز العمال ، مناوي در فيض القدير و ... نقل كرده‌اند كه پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم فرمود :
    «الصديقون ثلاثة : حبيب النجار مؤمن آل ياسين ، وحزبيل مؤمن آل فرعون ، وعلي بن أبي طالب الثالث ، وهو أفضلهم : صديقان سه نفر هستند : حبيب نجار ، مؤمن آل ياسين ، حزقيل مؤمن آل فرعون ، و علي بن أبي طالب عليه اسلام كه او برتر از آن ها است» .
    {مناقب علي بن أبي طالب (ع) وما نزل من القرآن في علي (ع) - أبي بكر أحمد بن موسى ابن مردويه الأصفهاني - ص 331 و الجامع الصغير - جلال الدين السيوطي - ج 2 - ص 115 و كنز العمال - المتقي الهندي - ج 11 - ص 601 و فيض القدير شرح الجامع الصغير - المناوي - ج 4 - ص 313 و تفسير الرازي - الرازي - ج 27 - ص 57 و تفسير البحر المحيط - أبي حيان الأندلسي - ج 7 - ص 442 و تفسير الآلوسي - الآلوسي - ج 16 - ص 145 و تاريخ مدينة دمشق - ابن عساكر - ج 42 - ص 43 و ج 42 - ص 313 و المناقب - الموفق الخوارزمي - ص 310 و ...}.

    اگر لقب ابوبكر نيز صديق بود ، بايد پيامبر اسلام متذكر مي‌شد و به جاي الصديقون ثلاثة ، مي‌فرمود : « الصديقون اربعة » و ابوبكر را نيز داخل آن مي‌كرد ؛ از اين رو نامگذاري ابوبكر به صديق با حصر صديق در آن سه نفر از سوي نبي مكرم اسلام نمي‌سازد .
    جالب اين است كه جلال الدين سيوطي ، مفسر و اديب مشهور اهل سنت در كتاب الدر المنثور و نيز قندوزي حنفي در ينابيع المودة عين همين روايت را با كمي تفاوت از كتاب تاريخ بخاري اين گونه نقل مي‌كنند :
    «وأخرج البخاري في تاريخه عن ابن عباس قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم الصديقون ثلاثة حزقيل مؤمن آل فرعون وحبيب النجار صاحب آل ياسين وعلي بن أبي طالب» .
    {الدر المنثور - جلال الدين السيوطي - ج 5 - ص 262 و ينابيع المودة لذوي القربى - القندوزي - ج 2 - ص 400}.

    ولي وقتي به نسخه‌هاي مختلف تاريخ صغير و تاريخ كبير بخاري مراجعه مي‌كنيم ، اين روايت را در آن نمي‌يابيم . اين نيز يكي ديگر از ظلم‌هایي است كه دشمنان امير المؤمنين در حق آن حضرت مرتكب شده‌اند و قصد داشته‌اند كه با اين كار فضائل بي حد و حصر امير المؤمنين عليه السلام را از چشم مردم دور نگهداراند ؛ غافل از اين كه قبل از آن‌ها برخي از علماي خودشان اين مطلب را ديده و نقل كرده‌اند .
    اعتراف علماي اهل سنت بر جعلي بودن اين دو لقب براي ابوبكر و عمر :
    از طرف ديگر بسياري از علماي اهل سنت اعتراف كرده‌اند كه اين دو لقب ، شايسته ابوبكر و عمر نيست و حديث آن جعلي است . ابن جوزي ، عالم معروف اهل سنت در كتاب الموضوعات مي‌نويسد :
    «عن أبى الدرداء عن النبي صلى الله عليه وسلم قال : «رأيت ليلة أسرى بى في العرش فرندة خضراء فيها مكتوب بنور أبيض : لا إله إلا الله محمد رسول الله أبو بكر الصديق عمر الفاروق:
    أبي درداء از پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم نقل مي‌كند كه آن حضرت فرمود : در شب معراج ديدم كه در عرش خداوند بر لوحي سبز با نور سفيد نوشته شده بود « خدايي جز خداي يكتا نيست ، محمد صلي الله عليه وآله وسلم رسول او است ، ابوبكر صديق و عمر فاروق است» ! .
    بعد در نقد روايت مي‌نويسد :
    هذا حديث لا يصحّ ، والمتّهم به عمر بن إسماعيل قال يحيى : ليس بشئ كذّاب ، دجال ، سوء ، خبيث ، وقال النسائي والدارقطني : متروك الحديث:
    اين حديث صحيح نيست و كسي كه به آن متهم است عمر بن اسماعيل است . يحيي بن معين در باره او گفته است : سخن او ارزش ندارد ، دروغ‌گو است ، آدمي بد و خبيث است . نسائي و دارقطني گفته‌اند : حديث او متروك است .{ الموضوعات ، ابن جوزي ، ج1 ، ص 327 }.

    و در جاي ديگر مي نويسد :
    هذا باطل موضوع وعلى بن جميل كان يضع الحديث ... . اين روايت باطل و ساختگي است و علي بن جميل حديث جعل مي كرده است{الموضوعات ، ابن جوزي ، ج1 ، ص 336} .

    و در جاي سوم مي‌گويد :
    «هذا حديث لا يصح عن رسول الله صلى الله عليه وسلم . وأبو بكر الصوفى ومحمد بن مجيب كذابان ، قاله يحيى بن معين : اين حديث از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم صحيح نيست ؛ زيرا ابوبكر صوفي و محمد بن مجيب هر دو دروغگو هستند ، اين سخن را يحيي بن معين گفته است {الموضوعات ، ج1 ،‌ ص337} .

    هيثمي نيز بعد از نقل روايت مي نويسد :
    «رواه الطبراني وفيه على بن جميل الرقى وهو ضعيف : اين روايت را طبراني نقل كرده و در سند آن علي بن جميل رقي است و او ضعيف است.{مجمع الزوائد ،‌ الهيثمي ،‌ ج9 ، ص58 }.

    و متقي هندي بعد از نقل آن مي‌گويد :
    كر وفيه محمد بن عامر كذّاب: ابن عساكر آن را نقل كرده و در سند آن محمد بن عامر ، دروغگو است
    {كنز العمال ، ج13 ، ص236} .

    ابن حبان بعد از نقل دو روايت در اين باره ،‌ مي‌نويسد :
    وهذان خبران باطلان موضوعان لا شكّ فيه ، وله مثل هذا، أشياء كثيرة يطول الكتاب بذكرها : شكي نيست كه اين دو روايت باطل و ساختگي است . روايات بسياري همانند آن وجود دارد كه با ذكر همه آن‌ها كتاب ما طولاني خواهد شد .{كتاب المجروحين ،‌ج ج2 ،‌ ص116}.

    ابن حجر عسقلاني و شمس الدين ذهبي نيز بعد نقل روايت مي‌گويند :
    هذا باطل ، والمتهم به حسين : اين روايت باطل است و متهم به آن حسين است .
    {ميزان الاعتدال ، ذهبي ، ج1 ،‌ ص540 و لسان الميزان ، ابن حجر ، ج2 ، ص295 }.


    و ابن كثير دمشقي سلفي نيز در اين باره مي‌گويد :
    «فإنّه حديث ضعيف في إسناده من تكلم فيه ولا يخلو من نكارة ، والله أعلم . اين حديث ضعيفي است و در سند آن كسي است كه در باره او سخن‌ها گفته شده و سخن او از منكرات خالي نيست»{البداية والنهاية ، ج7 ،‌ ص230 }.

    نخستين بار اهل كتاب عمر را فاروق ناميدند :
    محمد بن سعد در الطبقات الكبري ، ابن عساكر در تاريخ مدينة دمشق ، ابن اثير در اسد الغابة و محمد بن جرير طبري در تاريخش مي‌نويسند :
    «قال بن شهاب بلغنا أن أهل الكتاب كانوا أول من قال لعمر الفاروق وكان المسلمون يأثرون ذلك من قولهم ولم يبلغنا أن رسول الله صلى الله عليه وسلم ذكر من ذلك شيئا : ابن شهاب گويد : اين گونه به ما رسيده است كه اهل كتاب نخستين كساني بودند كه به عمر لقب فاروق دادند و مسلمانان از سخن آن‌ها متأثر شدند و اين لقب را در باره عمر استعمال كردند و از پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم هيچ مطلبي در اين باره به ما نرسيده است»{الطبقات الكبرى - محمد بن سعد - ج 3 - ص 270 و تاريخ مدينة دمشق - ابن عساكر - ج 44 - ص 51 و تاريخ الطبري - الطبري - ج 3 - ص 267 و أسد الغابة - ابن الأثير - ج 4 - ص 57 }.

    و نيز ابن كثير دمشقي سلفي در ترجمه عمر بن الخطاب در كتاب معتبر البداية والنهاية مي‌نويسد :
    «عمر بن الخطاب بن نفيل بن عبد العزى ... أبو حفص العدوي ، الملقب بالفاروق قيل لقبه بذلك أهل الكتاب: عمر بن الخطاب ... ملقب به فاروق ، ‌گويند كه اهل كتاب اين لقب را به عمر دادند».{البداية والنهاية - ابن كثير - ج 7 - ص 150}
    در نتيجه ، لقب «صديق» مخصوص امير المؤمنين است و هر آن‌چه اهل سنت از زبان پيامبر اسلام در باره ابوبكر نقل كرده‌اند ، ساخته و پرداخته ديگران است ؛ همان طور كه لقب «فاروق» نيز از آنِ امير المؤمنين بوده و اهل كتاب آن را به خليفه دوم هديه كرده‌اند.
    مأخذ: http://www.valiasr-aj.com/fa/page.ph...uestion&id=633

    رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای علی، تو حجت خدایی، تو باب خدایی، تویی راه به سوی خدا، تویی نبأ عظیم (آن خبر بزرگ)، تویی صراط مستقیم (راه راست)، تویی مَثَل اعلی (نمونه برتر). ای علی، تو امام مسلمانان و امیرمؤمنان و بهترین اوصیا و سرور صدّیقانی. ای علی، تویی فاروق اعظم (که میان حق و باطل به خوبی فرق می‏نهی)، تویی صدّیق اکبر. ای علی، تو جانشین من بر امّتم و پرداخت کننده دَینم، و انجام دهنده وعده‏های من هستی. ای علی، تو پس از من مظلوم واقع خواهی شد. ای علی، تو پس از من تنها می‏مانی و همه از تو جدا می‏شوند. ای علی، تو پس از من محجور (و محروم از حق خود) می‏مانی؛ خدای متعال و حاضران از امتم را گواه می‏گیرم که هواداران تو هواداران منند، و هواداران من هواداران خدایند و هواداران دشمنانت هواداران شیطانند.
    ( عیون اخبار الرضا- علیه السلام- ج2ص6).




  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    2,081
    مورد تشکر
    83 پست
    حضور
    14 روز 16 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    0



    [QUOTE=mmj;252456]

    بهرحال نسب عمر در منابع معتبر چنین امده :
    «وى عمر بن خطاب بن عبد العزى بن قرط بن رباح بن عبد الله بن زراح بن عدى بن كعب بود و در كعب نسب او با نسب پيمبر صلى الله عليه و سلم بهم مى‏پيوندد مادرش حنتمه دختر هشام بن مغيرة بن عبد الله بن عمرو بن مخزوم بود كه سياه بود وى را فاروق گفتند از اين جهت كه ميان حق و باطل را امتياز ميداد كنيه او ابو حفص بود و اول كسى بود كه امير المؤمنين ناميده شد و عدى بن حاتم و بقولى ديگرى او را بدين نام خواند و خدا بهتر داند.» ک: مروج الذهب 2/304

    پاسخ:
    ابن ابي الحديد از علماي اهل سنت در كتاب شرح نهج البلاغه مي گويد:
    «شيعه بر اين باور است كه در زمان پيامبر(ص) علي(ع) را اميرالمومنين مي خواندند و بزرگان انصار و مهاجرين او را اميرالمومنين خطاب مي كردند.گرچه عين اين مطلب در اخبار محدثين ثابت نيست،امّا معنايش را نقل كرده وروايت كرده اند كه رسول خدا(ص) به علي(ع) فرمود:
    «أنت يعسوب الدين والمال يعسوب الظلمة: تو امير ديني و مال امير ستمگران».و بنابر روايت ديگري آن حضرت فرمودند:«هذا يعسوب الدّين و قائد الغ‍رّ المحجّلين:اين مرد امير دين و پيشواي كريمان و شريفان است».
    ابن ابي الحديد در ادامه مي گويد:اين دو روايت را ابوعبدالله احمد بن حنبل در مسند و ابونعيم حافظ در حلية الاولياء نقل كرده است.{شرح نهج البلاغة،ابن ابي الحديد؛ج1ص12}.
    همانگونه كه مشاهده كرديد اين عالم اهل سنّت پس از ذكر نظر شيعيان،نه تنها آن را رد نمي كند بلكه با آوردن رواياتي از منابع معتبر اهل سنت اين عقيده شيعيان را در واقع تأييد مي كند.


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    1,002
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    11 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    1
    گالری
    0



    ضمن تشکر از کارشناس محترم تاریخی، در تکمیل گفته ی ایشان چند نکته را نباید از نظر دور داشت :
    1- عزالدین ابوحامد علدالحمید بن هبه الله بن محمدبن محمدبن حسین بن ابی الحدید ، متوفی در سال 656 قمری است .
    2- نباید وی را از یک سنی بتمام معنا دانست ، نظرات ابن ابی الحدید در برخی موارد انقدر تند بوده است که همین ابن کثیر دمشقی سلفی در کتاب البدایه و النهایه (کتابی که شما انرا معتبر دانسته اید) وی را یک شیعه ی غالی میخواند . [بنگرید به البدایه و النهایه 13/199 -----> عبد الحميد بن هبة الله بن محمد بن محمد بن الحسين أبو حامد بن أبى الحديد عز الدين المدائني، الكاتب الشاعر المطبق الشيعي الغالي]
    بعلاوه حتی اگر سخن ابن ابی الحدید که از مسند حنبلی نقل شده است را ملاک قرار دهیم بازهم سخن مسعودی (346ه) در مروج الذهب ناصواب نیست از انرو که بهرحال عمر بعنوان اولین خلیفه ای است که به این عنوان ملقب است و بارها در نقل های تاریخی مورد خطاب قرار گرفته است.

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود