صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: خاطره ای تامل برانگیز ..(از جبهه ها)

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    1,145
    تشکر:
    1
    حضور
    4 روز 15 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    32
    آپلود
    0
    گالری
    18

    خاطره ای تامل برانگیز ..(از جبهه ها)




    خاطره ای تامل برانگیز ..(از جبهه ها)
    ... 5 دقيقه قبل از اينكه برم يكي ديگه اومد نشست بغل دستم ، گفت : آقا يه خاطره برات تعريف كنم ؟ گفتم : بفرمائيد !
    يه عكسي به من نشون داد ، يه پسر مثلاً 19 ، 20 ساله اي بود ، گفت : اين اسمش عبدالمطلب اكبري هست ، اين بنده خدا زمان جنگ مكانيك بود ، در ضمن كر و لال هم بود ، يه پسر عموش هم به نام غلام رضا اكبري شهيد شده ،‌ غلامرضا كه شهيد شد ، عبدالمطلب اومد بغل دست قبر غلام رضا نشست ، بعد هي با اون زبون كر و لالي خودش ، با ما حرف مي زد ، ما هم گفتيم : چي مي گي بابا !؟ محلش نذاشتيم ، مي گفت : هرچي سروصدا كرد هيچ كس محلش نذاشت .
    ( بعضي وقتها اين كرولالهايي كه ما مي بينيم نه اينكه خوب نمي تونه صحبت كنه و ارتباط برقرار كنه ، ما فكر مي كنيم عقلش هم خوب كار نمي كنه ، دل هم نداره ، اتفاقاً هم عقلش خوب كار مي كنه ، هم دلش خيلي از من و تو لطيف تره )
    گفت : ديد ما نمي فهميم ، بغل دست قبر اين شهيد با انگشتش يه دونه چارچوب قبر كشيد ، روش نوشت : شهيد عبدالمطلب اكبري ، بعد به ما نگاه كرد گفت : ‌نگاه كنيد ! خنديد ، ما هم خنديديم ، گفتيم شوخيش گرفته ، مي گفت : ديد همة ما داريم مي خنديم ، طفلك هيچي نگفت ، سرش رو انداخت پائين ، يه نگاهي به سنگ قبر كرد با دست پاك كرد ، سرش رو پائين انداخت و آروم رفت . فرداش هم رفت جبهه . 10 روز بعد جنازه اش رو آوردند دقيقاً تو همين جايي كه با انگشت كشيده بود خاكش كردند . وصيت نامه اش خيلي كوتاه بود ، اينجوري نوشته بود :

    بسم الله الرحمن الرحيم ، يك عمر هرچي گفتم به من مي خنديدند ، يك عمر هرچي مي خواستم به مردم محبت كنم ، فكر كردند من آدم نيستم ، مسخره ام كردند ، يك عمر هرچي جدي گفتم ، شوخي گرفتند ، يك عمر كسي رو نداشتم باهاش حرف بزنم ، خيلي تنها بودم ، يك عمر براي خودم مي چرخيدم ، يك عمر . . .

    اما مردم ! حالا كه ما رفتيم بدونيد هر روز با آقام حرف مي زدم ، و آقا بهم گفت : تو شهيد مي شي . جاي قبرم رو هم بهم نشون داد ، اين رو هم گفتم اما باور نكرديد !
    ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــ
    انجوی نژاد
    منبع: پلاك،شهادت
    اللهم ارزقنا حلاوت ذکرک و لقائک و الحضور عندک
    بمعرفة حججک سیما معرفة حجتک حجة ابن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه
    و معرفة اولیائک سیما معرفة ولیک نجم الدّین

    حسن حسن زاده آملی


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۸
    نوشته
    559
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    55 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    0

    به یاد شهید حاج جواد حاجی خداکرم




    زماني ما قدرتمنديم كه

    مردم دركنار ما باشند و وقتي پيروزيم كه مطيع

    ولايت فقيه باشيم


    زماني ما قدرتمنديم كه مردم در كنار ما باشند و وقتي
    پيروزيم كه مطيع ولايت فقيه باشيم
    « شهيد سردار سرتيپ جواد حاجي خداكرم »
    اسلام به مرزباني و مرزداري و سربازاني كه شبانه روز در حفظ مرزهاي
    جمهوري اسلامي ايران به نگهباني و جانفشاني مي پردازند اهميت فوق العاده اي
    قائل شده امام سجاد(ع) در صحيفه سجاديه براي اين حافظان امنيت دعا مي كند
    و از خداوند براي آنان طلب خير و غفران مي نمايند.
    در اين راه مقدس نيروي انتظامي جمهوري اسلامي شهداي مظلوم و
    گرانقدري را تقديم نظام اسلامي نموده و هنوز هم اين دلاورمردان در
    روياروئي با باندهاي مواد مخدر متجاوزين مرزي و.. . با شهادت خود امنيت را
    برقرار مي نمايند.
    قافله سالار مرزبانان شهيد مظلومي كه عموما گمنامي و اخلاص صفت آنان
    است سردار شهيد جواد حاجي خداكرم فرمانده اسبق ناحيه انتظامي سيستان و
    بلوچستان است.
    حاجي جواد بلافاصله بعد از غائله كردستان و حضور ضد انقلاب در
    اروميه و سنندج و.. . در برقراري امنيت در اين منطقه تلاش فراواني نمود. پس
    از شروع جنگ تحميلي در اولين روزها او و برادر بزرگش ابراهيم گروهي از
    جوانان محل را جمع آوري و با نام گردان ميثم آماده عزيمت به جبهه شدند اما
    ناگهان حاجي جواد بر اثر ناراحتي قلبي در بيمارستان قلب بستري شد. همرزمان
    از او خداحافظي و قصد عزيمت به خط مقدم را داشتند كه شب هنگام ناباورانه
    او را در منزل مشاهده نمودند جواد ابراهيم. داود و بچه هاي گردان ميثم به
    جبهه رفتند هنوز چند روزي از شروع جنگ نگذشته بود.
    ابراهيم مجروح شد حاج جواد بر بالين او حاضر شد ابراهيم بر اثر تركش
    مين سردش شده بود چند تا پتو روي او انداختند اما او شهادتين را جاري و در
    بغل برادر شهادت جواد خودش پيكر برادر را با آمبولانس به تهران آورد او
    اولين شهيد محله بود « شهيد ابراهيم حاجي خداكرم حاجي جواد به مادر گفت
    ابراهيم برد كه شهيد شد ما باختيم كه سعادت نداشتيم بعد از مراسم شهيد
    ابراهيم بلافاصله به شلمچه شتافت.
    رزمندگان لشكر روح الله او را مي شناسند فرمانده اي مصمم با اراده و
    نظامي شجاع همزمان با حضور در جبهه جواد از امنيت داخلي غافل نبود و هر
    دو وظيفه را تواما انجام ميداد پس از ادغام زماني كه همه نيروها منسجم و در
    كنار يكديگر قرار گرفتند او به سمت معاونت هماهنگ كننده ناحيه استان تهران
    انتخاب شد او بود كه پرونده سارقين مسلح كرج را رسيدگي و مجرميني كه
    امنيت مردم و شهروندان را برهم مي زدند دستگير و آرامش كامل را برقرار
    نمود.
    او 15 شب متوالي به منزل نرفت و در كمين مجرمين بود تا سرانجام همه
    اين باند را دستگير نمود.. . سپس شهيد خداكرم مسئوليت ناحيه انتظامي شهر
    خون و قيام قم را عهده دار گرديد تا امنيت را براي طلاب علوم ديني و زائرين
    حرم حضرت معصومه (ع) برقرار نمايد.
    مردم انقلابي قم او را بخوبي مي شناسند هنوز چشمان اشكبار او كه در
    جلو هيئات عزادار با لباس نيروي انتظامي حركت مي كرد از ياد آنها نميرود.
    اما او هر كجا كه خدمت ميكرد و هر پرونده جرمي را كه رسيدگي مي نمود
    ردپائي از اعتياد و موادمخدر مي يافت اين ماده افيوني كه خانواده ها را متلاشي
    و جوانان اين مرز و بوم را به بيهوده گرائي و پوچي مي كشاند او عزم را جزم
    نمود كه با سران وارد كننده اين مواد رو در رو شود و انتقام خانواده ها و كساني
    كه اسير آن شده اند را بگيرند.
    شهيد خداكرم در زاهدان فعاليتهاي شبانه روزي را توام با كار فرهنگي در
    اين استان آغاز كرد.
    او مردم خونگرم اين خطه را دوست مي داشت و آنان هم او رااز خود
    مي دانستند.
    هنگامي كه خورشيد اولين طلعلع خود را بر سيستان و بلوچستان مي افكند
    او حركت مي كرد به هر كجا كه مي خواست برود مسير خود را طوري تعيين
    مي كرد كه از مزار شهدا عبور كند توقفي كوتاه ميكرد و با آنان صحبت مي كرد
    انگار كه شهيدان با او صحبت مي كردند و او را صدا مي زدند.
    در زاهدان او شب و روز نمي شناخت بچه هاي دفترش مي گفتند او از اينكه
    شبانه روز 24 ساعت است گلايه داشت .
    هر جا كه كارخانه ايي شروع به كار مي كرد و سنگي از معدني برداشت
    مي شد يا فعاليت اقتصادي شروع مي شد او بسيار خوشحال مي شد چون زمينه
    جهت فعاليت اقتصادي صنعتي و.. . برقراري امنيت بود. سال تحويل را در
    آسايشگاه سربازان و در كنار آنها بود در زمان تصدي او بود كه كانالها سيم
    خاردار و برجكهاي متحرك و جاده هاي مرزي احداث گرديدند و چندين تن
    مواد مخدر كشف شد و كندال مسئول مبارزه با مواد مخدر سازمان ملل بخاطر
    همين جانفشانيها بزرگترين نشان مبارزه با مواد مخدر را به جمهوري اسلامي
    ايران اهدا نمود بي شك كه اين مبارزه با شهادت بالغ بر 2500 شهيد گرانقدري
    كه تنها در راه مبارزه با مواد مخدر بشهادت رسيدند با موفقيت توام بود.
    او خصوصيات اخلاقي عجيبي داشت آقاي بشارتي وزير سابق كشور
    براي من چنين نقل مي كرد يك بار آمد براي سه تا از فرماندهانش تقاضاي
    كمك كرد و مي گفت آنها مشكل مادي دارند به آنها كمكي بشود. از او سوال
    كردم خودت خانه داري يادم مي آيد بعدازظهري بود سرش را پايين انداخت
    دوباره پرسيدم گفتم خودت خانه داري خيلي نجيب بود گفت چرا اين سوال را
    مي كني باشد بعدا مي گويم. گفتم پس درخواست شما هم باشد بعدا. اين موضوع
    را وقتي داشت از اطاق من خارج مي شد مطرح كرد گفت. گفتم برگرد بنشين
    پرسيدم خانه داري. چند تا بچه داري. وضع تحصيلي فرزندانت چگونه است
    معلوم شد اين بنده خدا و سردار رشيد فرمانده يك ناحيه انتظامي آنهم سيستان
    و بلوچستان زير هفت آسمان خدا يك ستاره ندارد و اين مهم است كه انسان
    قبل از اينكه به خودش بپردازد به زير مجموعه اش توجه كند كه اين يكي از
    ويژگيهاي اين شهيد بود.
    او فرمانده اي بود كه عزت و اقتدار نيروي انتظامي برايش خيلي اهميت
    داشت همان انتظاري كه مقام معظم فرمانده كل قوا انتظار دارند.
    يكي از همرزمان او تعريف مي كرد زماني كه براي شركت در سمينار
    مبارزه با مواد مخدر به اتفاق سردار خداكرم به پاكستان رفته بوديم هنگامي كه
    وقت صلوا0 ظهر شد عليرغم اينكه مسئولين عاليرتبه پاكستان و نمايندگان
    سازمان ملل متحد كه ظاهرا انگليسي بودند در جلسه حاضر بودند شهيد خداكرم
    اظهار نمود وقت نماز است و بنابه تقاضاي ايشان جلسه تعطيل شد و نماز
    برگزار شد.
    و در ادامه جلسه سردار خداكرم رو به نماينده انگليسي سازمان ملل نمود
    و اظهار داشت هر مسئله اي كه ما از آن متاثر هستيم به خصوص جهان سوم و
    جنوب شرق آسيا و كشورهاي مسلمان اين است كه دولتهاي استعمارگر در
    بسط و ترويج مواد مخدر دخالت دارد و اين سابقه تاريخي است كه در كشور ما
    استعمار در رابطه با مواد مخدر و كشت ترياك و كشورهاي هم جوار ما
    افغانستان و پاكستان اين امر را ترويج داد و خدا را شكر كه حالا اين دسيسه به
    خود كشورهاي غربي و اروپائي هم كشيده شده و يكي از مشكلات خاص
    فرهنگي و اجتماعي شما شده است و اين آفت كه به مزرعه ديگران پاشيده ايد
    حال به خانه خودتان رسوخ كرد.
    لاكن ما حتي راضي نيستيم كه اين مواد حتي به اروپا راه پيدا كند چون ما
    هدفمان اعتلاي جامعه انساني و راضي نيستيم حتي جواني در اروپا هم معتاد
    شده و خانواده اي آزرده شود شهداي ما گواه اين اعتقاد ما هستند.
    هم چنين در اين سفر سردار خداكرم بدنبال مساجد شيعيان در كويته
    پاكستان بود تا اينكه مساجد را پيدا و در جمع نمازگزاران حاضر مي شود و در
    روز جمعه در نماز شركت كرده و با شيعيان آنجا ملاقات مي كند و آنان از او
    بعنوان سفير دين جمهوري اسلامي نام برده از او استقبال زيادي مي كنند.
    در آخرين ديدار با مادر انگار كه به او بشارت شهادت داده بودند شب را
    به منزل مادر مي رود مادري كه يك شهيد ديگر نيز تقديم انقلاب اسلامي
    نموده بود و از مادر طلب دعا براي شهادت مي نمايد صبح كه از خانه قصد
    بيرون آمدن داشت عكسي را قاب گرفته كه هنوز هم در پيشخوان اطاق است به
    مادر ميدهد و مي گويد اين عكس را براي شهادتم چاپ كنيد مادر گريه مي كند
    و به حاج جواد مي گويد من يك شهيد داده ام غم فراق ترا نمي توانم تحمل كنم
    او مادر را دلداري داد و مي گويد دعا كنيد و دست و دامن مادر را بوسيده با او
    براي هميشه وداع مي كند.
    به برادرش سفارش مي كند در جلو تشييع جنازه من با صلابت حركت كن و
    اصلا گريه نكن در منزل به همسر فداكار و فرزندانش كم كم زمزمه عشق به
    شهادت را بيان مي كند و حتي به دخترش مي گويد كه من شهيد خواهم شد و
    آنها خواب شهادت و فلاح و رستگاري را براي اين مرزدار جمهوري اسلامي
    ديده بودند سرانجام پس از تلاشهاي فراوان براي برقراري امنيت از اروميه و
    كردستان گرفته تا شلمچه و قم و كرج و زاهدان و ايرانشهر و زابل او رابرات و
    نشاني والاتر از شهادت نبود كه خداوند شهيدان به او داد سرانجام در يكي از
    همين بازديدهاي مرزي با شليك گلوله خصم دون در شب پرستاره كوير
    خداوند ديدگانش را به رويت اختر شهادت منور گردانيد.
    حالا او در جمع ما نيست. مردم سيستان و بلوچستان هيچگاه خاطره
    فداكاريهاي اين سردار عشق و اخلاص و همت را از ياد نمي برند و پرچم
    مبارزه با مواد مخدر در دستان رزمندگان و سلحشوران و سرداراني ديگري
    است و خداكرمهاي ديگري راه او را ادامه خواهند داد.
    والعاقب0 للمتقين



  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    1,145
    تشکر:
    1
    حضور
    4 روز 15 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    32
    آپلود
    0
    گالری
    18



    خاطره ای تامل برانگیز ..(از جبهه ها)

    در گرماگرم عملیات ، دیدم «فرهاد نصیری قره چه داغی» از کمر تاشده و روی زمین زانو زده.
    گلوله دوشکا پهلویش را پاره کرده بود.
    به پشت روی زمین خواباندمش و گفتم:«فرهاد جان لبخندی بزن که من با دوربین خودت یک عکس یادگاری قبل از شهید شدنت بگیرم» ..
    اللهم ارزقنا حلاوت ذکرک و لقائک و الحضور عندک
    بمعرفة حججک سیما معرفة حجتک حجة ابن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه
    و معرفة اولیائک سیما معرفة ولیک نجم الدّین

    حسن حسن زاده آملی


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    1,095
    تشکر:
    1
    حضور
    10 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    197
    آپلود
    13
    گالری
    0



    بسم رب الشهداء والصدیقین


    شهادت هنر مردان خداست

    سلام علیکم جمیعا
    خاطره ای تامل برانگیز ..(از جبهه ها)

    سلام و درود بر اونهائیکه حضور و سعودشان سبک بارانه بود.
    بزرگ بودند به اندازه ای که تصویر نشون می ده ولی حتی تصور ما هم نمی تونه برامون چیزی تا اون حد رو نشون بده
    اینهم یک کلیپ از یک جوان سبک بار .
    تک تیر انداز این سنگر ساز بی سنگر را هدف گلوله خود قرار می دهد لحظه ای دستش را به سمت سر می برد و بعد عروج

    یاحق

    تصاوير کوچک فايل پيوست تصاوير کوچک فايل پيوست برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  77723xymbitajlh.jpg
مشاهده: 963
حجم:  14.2 کیلو بایت  
    فايل هاي پيوست شده فايل هاي پيوست شده
    اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى الْاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنائکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ وَ لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ
    اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَعلی اولاد الحسین عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ.


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    6,000
    مورد تشکر
    77 پست
    حضور
    117 روز 12 ساعت 32 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    19
    گالری
    71



    نقل قول نوشته اصلی توسط توحيد صمدي نمایش پست
    خاطره ای تامل برانگیز ..(از جبهه ها)
    ... 5 دقيقه قبل از اينكه برم يكي ديگه اومد نشست بغل دستم ، گفت : آقا يه خاطره برات تعريف كنم ؟ گفتم : بفرمائيد !
    يه عكسي به من نشون داد ، يه پسر مثلاً 19 ، 20 ساله اي بود ، گفت : اين اسمش عبدالمطلب اكبري هست ، اين بنده خدا زمان جنگ مكانيك بود ، در ضمن كر و لال هم بود ، يه پسر عموش هم به نام غلام رضا اكبري شهيد شده ،‌ غلامرضا كه شهيد شد ، عبدالمطلب اومد بغل دست قبر غلام رضا نشست ، بعد هي با اون زبون كر و لالي خودش ، با ما حرف مي زد ، ما هم گفتيم : چي مي گي بابا !؟ محلش نذاشتيم ، مي گفت : هرچي سروصدا كرد هيچ كس محلش نذاشت .
    ( بعضي وقتها اين كرولالهايي كه ما مي بينيم نه اينكه خوب نمي تونه صحبت كنه و ارتباط برقرار كنه ، ما فكر مي كنيم عقلش هم خوب كار نمي كنه ، دل هم نداره ، اتفاقاً هم عقلش خوب كار مي كنه ، هم دلش خيلي از من و تو لطيف تره )
    گفت : ديد ما نمي فهميم ، بغل دست قبر اين شهيد با انگشتش يه دونه چارچوب قبر كشيد ، روش نوشت : شهيد عبدالمطلب اكبري ، بعد به ما نگاه كرد گفت : ‌نگاه كنيد ! خنديد ، ما هم خنديديم ، گفتيم شوخيش گرفته ، مي گفت : ديد همة ما داريم مي خنديم ، طفلك هيچي نگفت ، سرش رو انداخت پائين ، يه نگاهي به سنگ قبر كرد با دست پاك كرد ، سرش رو پائين انداخت و آروم رفت . فرداش هم رفت جبهه . 10 روز بعد جنازه اش رو آوردند دقيقاً تو همين جايي كه با انگشت كشيده بود خاكش كردند . وصيت نامه اش خيلي كوتاه بود ، اينجوري نوشته بود :

    بسم الله الرحمن الرحيم ، يك عمر هرچي گفتم به من مي خنديدند ، يك عمر هرچي مي خواستم به مردم محبت كنم ، فكر كردند من آدم نيستم ، مسخره ام كردند ، يك عمر هرچي جدي گفتم ، شوخي گرفتند ، يك عمر كسي رو نداشتم باهاش حرف بزنم ، خيلي تنها بودم ، يك عمر براي خودم مي چرخيدم ، يك عمر . . .

    اما مردم ! حالا كه ما رفتيم بدونيد هر روز با آقام حرف مي زدم ، و آقا بهم گفت : تو شهيد مي شي . جاي قبرم رو هم بهم نشون داد ، اين رو هم گفتم اما باور نكرديد !
    ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــ
    انجوی نژاد
    منبع: پلاك،شهادت
    سلام
    باور كنيد هر كاري كردم كه به گزينه تشكر اكتفا كنم نشد اين داستان خيلي تاثير گذار بود اجرتون با خداي بزرگ
    ياحق



  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    1,145
    تشکر:
    1
    حضور
    4 روز 15 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    32
    آپلود
    0
    گالری
    18



    حكایتی از یك بسیجی و آیت الله جوادی آملی

    در سال های جنگ تحمیلی، هر چند وقت ، حضرت آیت الله جوادی آملی به منطقه می آمدند و به بچه ها سری میزدند و به قول معروف به رزمنده ها روحیه می دادند و از آنان روحیه می گرفتند.

    به گزارش مشرق، در یكی از این سفرها با یك نوجوان 15ـ14 سالی تهرانی آشنا شدند كه خیلی باصفا بود. در موقعیت منطقه ای آنجا ارتفاعی بود كه پایین آن یك چشمه و جاده وجود داشت كه دشمن حجم آتش سنگینی را روی آن می ریخت. فرماندهان به بچه ها گفته بودند كه حتی برای وضو گرفتن هم به آنجا نروید و همان بالا روی تپه بنشینید و تیمم كنید.
    ناگهان دیدیم این نوجوان از تپه پایین رفت و آستینهایش را بالا زد و آماده شد برای وضوگرفتن. سر و صدای بچه ها درآمد كه نرو خطرناك است اما او گوشش بدهكار نبود. آخر، دست به دامان حاج آقا جوادی آملی شدند كه ایشان جلوگیری كنند، آقا گفتند: عزیزم كجا میروی؟ گفت: حاج آقا، دارم می‌رم پایین كه وضو بگیرم. گفتند: پسر عزیزم! پایین خطرناك است. فرماندهان هم گفتند بالا تیمم كنید. شما تكلیفی ندارید. همان نماز با تیمم كافی است.

    یك نگاه خیلی قشنگ به چشمان این بزرگوار كرد و لبخندی زد و گفت: حاج آقا، اجازه بدید نماز آخرمون رو باحال بخونیم. دیگه به خاك نمی چسبیم.
    بعدش هم رفت و جلوِ آب نشست، وضو گرفت و همانجا، نماز زیبایی خواند و برگشت بالا.
    دقایقی بعد قرار شد عده ای از بچه ها بروند جلوِ ارتفاع و با عراقی ها درگیر شوند. یكی از آنان همین نوجوان بود. او رفت و یكی دو ساعت بعد آقای جوادی آملی را صدا زدند و گفتند حاج آقا، بیایید پایین ارتفاع. یك جنازه كه رویش پتو انداخته بودند و آن را روی برانكارد گذاشته بودند به چشم میخورد. گفتند: حاج آقا، پتویش را بردارید ببینید كیه. جلوِ چشم همه، آقای جوادی آملی نشست و پتو را كنار زد. دیدیم همان نوجوان با همان لبخند پركشیده و رفته است.


    اللهم ارزقنا حلاوت ذکرک و لقائک و الحضور عندک
    بمعرفة حججک سیما معرفة حجتک حجة ابن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه
    و معرفة اولیائک سیما معرفة ولیک نجم الدّین

    حسن حسن زاده آملی


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    1,145
    تشکر:
    1
    حضور
    4 روز 15 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    32
    آپلود
    0
    گالری
    18



    شهيدي كه مزارش را به همه نشان داد


    خبرگزاري فارس: غلامرضا كه شهيد شد، عبدالمطلب سر قبرش نشست و بعد با زبون كر و لالي خودش با ما حرف مي‌زد، ما هم گفتيم: چي مي‌گي بابا؟! هرچي سروصدا كرد هيچ كس محلش نگذاشت. وقتي ديد ما نمي‌فهميم، بغل دست قبر اين شهيد با انگشتش يه دونه چارچوب قبر كشيد و رويش نوشت: شهيد عبدالمطلب اكبري.



    خاطره ای تامل برانگیز ..(از جبهه ها)




    به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاري فارس، خاطره‌اي كه خواهيد خواند به شهيدي مربوط مي‌شود كه از توانايي گفتن و شنيدن بي‌بهره بود. شهيد عبدالمطلب اكبري كسي بود كه قبل از شهادتش قبرش را نشان هم رزمانش مي‌دهد. اين شهيد بزرگوار چندين وصيت نامه نوشته است كه يكي از آنها را ما در ذيل اين مطلب قرار داده‌ايم. شهيد عبدالمطلب اكبري سرانجام در تاريخ 65/12/4 به شهادت رسيد:



    « پنچ دقيقه قبل از اينكه برم يك نفر اومد كنارم نشست و گفت: آقا يه خاطره برات تعريف كنم؟

    گفتم: بفرمائيد!

    عكسي به من نشون داد، يه پسر نوزده - بيست ساله‌اي بود، گفت: اسمش «عبدالمطلب اكبري» ست، اين بنده خدا زمان جنگ مكانيك بود و در ضمن ناشنوا هم بود.

    عبدالمطلب يك پسر عمويش هم به نام «غلامرضا اكبري» داشت كه شهيد شده.‌ غلامرضا كه شهيد شد، عبدالمطلب سر قبرش نشست و بعد با زبون كر و لالي خودش با ما حرف مي‌زد، ما هم گفتيم: چي مي‌گي بابا؟! محلش نذاشتيم، هرچي سر و صدا كرد هيچ كس محلش نذاشت.

    وقتي ديد ما نمي‌فهميم، بغل دست قبر اين شهيد با انگشتش يه دونه چارچوب قبر كشيد و رويش نوشت: شهيد عبدالمطلب اكبري. بعد به ما نگاه كرد و گفت: ‌نگاه كنيد! خنديد، ما هم خنديديم. گفتيم حتما شوخيش گرفته، ديد همه ما داريم مي‌خنديم، طفلك هيچي نگفت؛ يه نگاهي به سنگ قبر كرد و با دست، نوشته‌اش را پاك كرد. سپس سرش را پائين انداخت و آروم رفت...

    فردايش هم رفت جبهه. 10 روز بعد جنازه‌ عبدالمطلب رو آوردند و دقيقاً توي همين جايي كه با انگشت كشيده بود خاكش كردند.»

    *آنچه در ادامه اين مطلب خواهيد خواند وصيت نامه كوتاه شهيد عبدالمطلب اكبري است كه نوشته:

    "
    بسم الله الرحمن الرحيم
    يك عمر هرچي گفتم به من مي‌خنديدند، يك عمر هرچي مي‌خواستم به مردم محبت كنم فكر كردند من آدم نيستم و مسخره‌ام كردند، يك عمر هرچي جدي گفتم شوخي گرفتند، يك عمر كسي رو نداشتم باهاش حرف بزنم ، خيلي تنها بودم.
    اما مردم! حالا كه ما رفتيم بدونيد، هر روز با آقام حرف مي‌زدم و آقا بهم گفت: "تو شهيد مي‌شي. جاي قبرم رو هم بهم نشون داد. اين را هم گفتم اما باور نكرديد! "

    راوي: حجت الاسلام انجوي نژاد

    اللهم ارزقنا حلاوت ذکرک و لقائک و الحضور عندک
    بمعرفة حججک سیما معرفة حجتک حجة ابن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه
    و معرفة اولیائک سیما معرفة ولیک نجم الدّین

    حسن حسن زاده آملی


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۰
    نوشته
    84
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    15 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    9



    با سلام به همه عزیزان دوست دار صلوات

    خاطره ای نقل میکنم از شهید نیست اما از جبهه است. از پیر مردی نورانی که تیپ شهرستانی و شاید هم روستایی داشت. بی ریا بود و خالص . عاشق صلوات. بیسواد بود اما نور خدا از وجودش و از سیمایش می تابید. اسمش مشهدی علی بود. در مقر لشکر بود. محل تردد و استقرار افراد مسئولین لشکر و واحدهای مربوطه بود. مشهدی علی هم مسئول سفره بود. در سوله ای که به منزله غذاخوری آنجا بود.

    موقع ناهار سفره را باز میکرد. حدود شاید 30 تا 40 نفر یا کمتر و بیشتر را پذیرایی میکرد. در مدتی که افراد آنجا بودند مرتب صلوات میگرفت. به هر بهانه و به هر عنوان. میگفت اینها همان لشکریان امام حسین هستند. آن موقع 72 نفر بودند اما اکنون مثل درختی شاخ و برگ آن درخت بسیار زیاده شده است. اینها همان لشکرند. ...

    یک روز سر سفره موقع ناهار بعد از اینکه مکرر از بچه ها صلوات گرفت حرفی گفت که هیچوقت یادم نمیرود و حکایت از اشتیاق او به صلوات داشت. گفت: عزیزانِ من شما اگر غذایتان یک بشقاب است؛ اگر من نصف بشقاب به شما غذا بکشم و بدهم شما شاکی میشید و میگید آخه عمو مشهدی علی من که سیر نشدم. حالا من هم که از صلوات سیر نشده ام. بدنبال این حرف همه یک صلوات بلند فرستادند.

    الان که این خاطره را میگویم اشک چشمهایم را پر کرده است. یادش به خیر . به روال عادی از نظر سنی الان باید به رحمت خدا رفته باشد. یادش بخیر. یاد آن ایام بخیر. یاد آن افراد بخیر.
    خدایا ما را نیز با آن مردان با صفا و با اخلاص و بی ریا و سبکبالان عاشق محشور کن. توفیقمان ده تا امانتشان را به شایستگی حفظ کنیم. انشا الله.
    بر روحِ رسولِ مهربانی صلوات
    اللهم صل علی محمد و آل محمد
    بهار سوره ها 1- بوستان نیایش اینجا
    رباعیات صلوات 14 معصوم و کاربردهای آن اینجا
    انس با قرآن از پیش دبستان تادانشگاه اینجا
    رباعیات صلوات (فعلا بخشی از 250 رباعی صلوات) اینجا


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    1,145
    تشکر:
    1
    حضور
    4 روز 15 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    32
    آپلود
    0
    گالری
    18



    عکسی که می بینید ، در اردیبهشت ماه سال 1373 ، توسط «احسان رجبی» به ثبت رسیده است. محل عکس برداری ، ارتفاع 112 ، واقع در شمال منطقه ی عملیاتی «فکه» است. برادر حسین احمدی ، پیکر شهیدی که به تازگی تفحص شده است ، نظاره می کند. پیکر این شهید که پس از 12 سال ، چهره نمایانده است ، ویژگی بسیار بارز و تکان دهنده ای دارد. دست ها و پاهای جسد با سیم تلفن بسته شده و در غربت و مظلومیت بی مانندی ، به احتمال قوی ، زنده به گور گردیده است. سیم تلفن های دور پاها به خوبی مشخص است. این معامله ای است که بعثی ها با بسیاری از بسیجیان و پاسداران مظلوم گرفتار شده در حلقه ی محاصره ی فکه کردند.
    آیا به راستی کسی جز این رزمندگان بی نام و نشان ، شایستگی اطلاق عنوان «فرزند خمینی» را دارد؟ کسانی تنها به عشقِ آن نایب امام عصر(عج) وحشینه ترین شکنجه ها را به جان خریدند و با گوشت و پوست و خون خود ، با امامِ عشق بیعت نمودند.
    آی شما میراث داران روح الله ! وای بر روزگارتان ! پاهای بسته ی این بسیجی ، هشداری است هولناک برای شما ! هیچ یادتان هست کدام میراث حضرت روح الله است که خودش فرمود اگر از آن غفلت کنید ، گرفتار دوزخ الهی شده و خواهید سوخت؟؟


    خاطره ای تامل برانگیز ..(از جبهه ها)

    اللهم ارزقنا حلاوت ذکرک و لقائک و الحضور عندک
    بمعرفة حججک سیما معرفة حجتک حجة ابن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه
    و معرفة اولیائک سیما معرفة ولیک نجم الدّین

    حسن حسن زاده آملی


  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    1,145
    تشکر:
    1
    حضور
    4 روز 15 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    32
    آپلود
    0
    گالری
    18



    تصویری که مشاهده می کنید ، در هجدهمین روز از دی ماه سال 1365 ، یک روز پیش از آغاز عملیات کربلای 5 در جاده ی شهید سید محسن صفوی برداشته شده است. در این عکس استثنایی ، اکثر اعضای دسته ی الحدید از گروهان حضرت ابوالفضل (علیه السلام) ، از گردان فجر (متشکل از بیسجیان باصفای بهبهانی)دیده می شوند.
    حدود 24 ساعت پس از ثبت این یادگاری ، 23 نفر از کسانی که در عکس دیده می شوند ، در آغازین روز نبرد کربلای 5 ، خلعت شهادت پوشیدند .
    در عکس تنها نام کسانی که توفیق شهادت نیافتند درج شده است.
    اسامی شهدای حاضر در این عکس عبارت است از:
    رضا شجاعی
    ماشاءالله پیروزه
    سیروس محسنی
    کمال خبازی
    سید سیف الله موسوی سوق
    عبدالصاحب صحاحی
    شاپور معتقد
    علی رضا مواساتی قنواتی
    علی حسنی پور
    حیدر زحمتیان
    نورالله گوهری
    محمد پاپی
    عبدالحمید تقی زاده
    حجت الله نعمت الهی
    رستم آذریون
    جواد همنشین
    کریم آرمیون
    بهمن آتش پنجه
    اردشیر گله دار زاده
    غلامحسین بهبهان آبادی
    شمس الله پاپیان
    نظرعلی کشتکاران

    روحمان با یادشان شاد

    خاطره ای تامل برانگیز ..(از جبهه ها)

    اللهم ارزقنا حلاوت ذکرک و لقائک و الحضور عندک
    بمعرفة حججک سیما معرفة حجتک حجة ابن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه
    و معرفة اولیائک سیما معرفة ولیک نجم الدّین

    حسن حسن زاده آملی

  12. تشکرها 2


صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود