جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: * طلائيه ؛ قطعه اي از بهشت* خاطراتی از فرمانده شهید ، حسین خرازی

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۶
    نوشته
    2,483
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    22
    آپلود
    0
    گالری
    51

    *** شهید حسین خرازی***




    شنیده بودیم که حاج حسین خرازی ، تا خودش شناسائی نکند اجازه ای عملیات نمی دهد. فکر می کردیم که از دور یک نگاهی می کنه و بر می گرده.. اما از دور نگاه نکرد، توی ریز شناسائی مثل یک نیروی ساده کار کرد. در عین حال از کل منطقه هم اطلاع داشت و از بقیه نیرو های شناسائی هم، اطلاعاتی را که لازم داشت گرفت، بعد اجازه عملیات داد.

    شب عملیات هم راه افتاد با ما آمد، تا محل عملیات مرحله به مرحله آمد، یکی دو کیلومتری محل درگیری که رسیدیم ، دیگر هر لحظه منتظر بودیم بر گردد. آتش هم شروع شد و بر نگشت، زیر آتش تا سیصد متری نیروهای عراقی آمد، بعد گفت: بچه ها بخدا سپردمتون... یکی دو ساعت بعد صداش که از توی بی سیم می آمد، صدائی بود متفاوت از بقیه صداها معنی داشت...

    جانشین پشت بی سیم گفت: دیگه با من تماس بگیر حاجی نمی تونه جواب بده، پرسیدم شهید شد؟ گفت نه، فقط نمی تونه جواب بده با من تماس بگیر... فهمیدیم دستش قطع شده بوده.. بچه ها می گفتند: خودش داشت می رفت توی آمبولانس. گفته بود: چیه؟ چیزی نیست که... دستم قطع شده.! می رم دوباره یک حاج حسین سالم می آرم براتون، برید به کاراتون برسید.. چیزی نشده...


    تصاوير کوچک فايل پيوست تصاوير کوچک فايل پيوست برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  حاج حسین خرازی.jpg
مشاهده: 9129
حجم:  38.5 کیلو بایت  


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    86
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    7 ساعت 9 دقیقه
    دریافت
    20
    آپلود
    0
    گالری
    0

    *** شهید حسین خرازی***




    خاطراتی از شهید حسین خرازی

    * طلائيه ؛ قطعه اي از بهشت* خاطراتی از فرمانده شهید ، حسین خرازی

    جنگ را فراموش نکنی


    حسین خرازی تصمیم به ازدواج گرفته بود و برای عمل به این سنت نبوی از مادر من مدد جست، او با مزاح به مادرم گفته بود كه: «من فقط 50 هزار تومان پول دارم و می‌خواهم با همین پول خانه و ماشین بخرم و زن هم بگیرم!» بالاخره مادرم پس از جستجوی بسیار، دختری مؤمنه را برایش در نظر گرفت و جلسه خواستگاری وی برقرار شد و آن دو به توافق رسیدند. او كه ایام زندگی‌اش را دائماً در جبهه سپری كرده بود اینك بانویی پارسا را به همسری برمی‌گزید. مراسم عقد آنها در حضور رهبر كبیر انقلاب امام خمینی (ره) برگزار شد. لباس دامادی او پیراهن سبز سپاه بود. دوستانش به میمنت آن شب فرخنده یك قبضه تیربار گرنیوف را به همراه 30 فشنگ، كادو كرده و به وی هدیه دادند و بر روی آن چنین نوشتند: «جنگ را فراموش نكنی!» فردا صبح حسین تیربار را به پادگان بازگرداند و به اسلحه‌خانه تحویل داد و با تكیه بر وجود شیرزنی كه شریك زندگی او شده بود به جبهه بازگشت.

    عشق عاقل

    در عملیات خیبر، دشمن منطقه را با انواع و اقسام جنگ افزارها و بمبهای شیمیایی مورد حمله قرار داده بود. حسین در اوج درگیری به محلی رسید كه دشمن آتش بسیار زیادی روی آن نقطه می‌ریخت. او به یاری رزمندگان شتافت كه ناگهان خمپاره‌ای در كنارش به فریاد نشست و او را از جا كند و با ورود جراحتی عمیق بر پیكر خسته‌اش، دست راست او قطع گردید. در آن غوغای وانفسا، همهمه‌ای بر پا شد. «خرازی مجروح شده! امیدی بر زنده ماندنش نیست.» همه چیز مهیا گردید و پیكر زخم خورده او به بیمارستان یزد انتقال یافت. پس از بهبودی، رازی را برای مادرش بازگو كرد كه هرگز به كس دیگری نگفت: «حالم هر لحظه وخیمتر می‌شد تا اینكه یك شب، بین خواب و بیداری، یكی از ملائك مقرب درگاه الهی به سراغم آمد و پرسید: «حسین! آیا آماده رفتن هستی، یا قصد زنده ماندن داری؟» من گفتم: «فعلاً میل ماندن دارم تا با آخرین توان، به مبارزه در راه دین خدا ادامه دهم.» به همین جهت او تا لحظه آخر، عنان اختیار بر گرفت و هرگز از وظیفه‌اش غافل نماند.

    * طلائيه ؛ قطعه اي از بهشت* خاطراتی از فرمانده شهید ، حسین خرازی

    دعوت پرفیض

    حسین دو روز قبل از شهادتش گفت: «خودم را برای شهید شدن كاملاً آماده كرده‌ام.» او كه روحی متلاطم از عشق خدمت به سربازان اسلام داشت وقتی متوجه شد ماشین غذای رزمندگان خط مقدم در بین راه مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفته است به شدت ناراحت شد و با بیسیم از مسئولین تداركات خواست تا هر چه زودتر، ماشین دیگری بفرستند و نتیجه را به او اطلاع دهند. پس از گذشت چند ساعتی ماشین جلوی سنگر ایستاد و حاج حسین در حالی كه دشمن منطقه را گلوله باران می‌كرد برای بررسی وضعیت ماشین از سنگر خارج شد. یكی از تخریب‌چی‌ها در حال مصاحفه با او می‌خواست پیشانی‌اش را ببوسد كه ناگهان قامت چون سرو حسین بر زمین افتاد. اصلاً باورم نمی‌شد حتی متوجه خمپاره‌ای كه آنجا در كنارمان به زمین خورد، نشدم. بلافاصله سر را بلند كردم. تركشهای موثر و درشتی به سر و گردن او اصابت كرده بود. هشتم اسفند سال 1365 بود و حاج حسین از زمین به سوی آسمان پركشید و پیشانی او جایگاه بوسه عرشیان گشت

    آخرین دیدار

    در مدت جنگ من و پسرم 2 همرزم بودیم. حسین فرمانده لشگر بود و من اغلب به امور تداركاتی و امدادگری می‌پرداختم. اول اسفند سال 1365 به بیمارستان شهید بقایی اهواز آمد و در حالی كه با همان یك دست رانندگی می‌كرد در حین گشت داخل شهر، شروع به صحبت كرد: «بابا من از شما خیلی ممنونم چون همه از شما راضی هستند به خصوص رییس بیمارستان، مرحبا بابا، سرافرازم كردی.» من كه سربازی در خدمت اسلام بودم گفتم: «هر چه انجام داده‌ام وظیفه‌ای در راه نظام مقدس جمهوری اسلامی بوده، كار من در مقابل این خدمت و فداكاری كه تو انجام می‌دهی، هیچ است و اصلاً قابل مقایسه نیست.» این آخرین دیدار ما بود و سالهاست كه مشام جان من از عطر خوش صحبتهای حسین در آن روز معطر است

    راننده قایق

    یك روز قرار بود تعدادی از نیروهای لشگر امام حسین (ع) با قایق به آن سوی اروند بروند. حاج حسین به قصد بازدید از وضع نیروهای آن سوی آب، تنهایی و به طور ناشناس در میان یكی از قایقها نشست و منتظر دیگران بود. چند نفر بسیجی جوان كه او را نمی‌شناختند سوار شده، به او گفتند: «برادر خدا خیرت بدهد ممكن است خواهش كنیم ما را زودتر به آن طرف آب برسانی كه خیلی كار داریم.» حاج حسین بدون اینكه چیزی بگوید پشت سكان نشست، موتور را حركت داد. كمی‌ جلوتر بدون اینكه صورتش را برگرداند سر صحبت را باز كرد و گفت: «الان كه من و شما توی این قایق نشسته‌ایم و عرق می‌ریزیم، فكر نمی‌كنید فرمانده لشگر كجاست و چه كار می‌كند؟» با آنكه جوابی نشنید، ادامه داد: «من مطمئنم او با یك زیرپوش، راحت داخل دفترش جلوی كولر نشسته و مشغول نوشیدن یك نوشابه تگری است! فكر می‌كنید غیر از این است؟» قیافه بسیجی بغل دستی او تغییر كرد و با نگاه اعتراض‌آمیزی گفت: «اخوی حرف خودت را بزن». حاج حسین به این زودی‌ها حاضر به عقب‌نشینی نبود و ادامه داد. بسیجی هم حرفش را تكرار كرد تا اینكه عصبانی شد و گفت: «اخوی به تو گفتم كه حرف خودت را بزن، حواست جمع باشه كه بیش از این پشت سر فرمانده لشگر ما صحبت نكنی اگر یك كلمه دیگر غیبت كنی، دست و پایت را می‌گیرم و از همین جا وسط آب پرتت می‌كنم.» و حاج حسین چیزی نگفت. او می‌خواست در میان بسیجی باشد و از درد دلشان با خبر شود و این چنین خود را به دست قضاوت سپرد


    * طلائيه ؛ قطعه اي از بهشت* خاطراتی از فرمانده شهید ، حسین خرازی

    ویرایش توسط سفیر : ۱۳۸۷/۰۶/۲۲ در ساعت ۱۴:۲۳
    قال المهدي (ع)
    قَد آذانا جُهَلاءُ الشّيعَهِ وَ حُمَقاؤهُم ، وَ مَن دينُهُ جَناحُ البَعُوضَهِ اَرجَحُ مِنهُ

    نادانان و کم خردان شيعه و کساني که پرو بال پشه از دينداري آنان برتر و محکم تر است ، ما را آزار مي دهند


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    1,268
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    10 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    0



    شهید حسین خرازی
    سفره وسط سنگر پهن ،قابلمه وبشقابها پر .
    - مهمان نمي خواهيد ؟(چشمانش براق،لبانش خندان)
    - اين همه غذا منتظر کس ديگري هستيد؟
    - نه حاجي ،تعدادمون 12 نفره اما گفتيم 21 نفر و غذا گرفتيم .(پيشانيش پر خط ،صورتش بر افروخته )
    - بر پا همه، بيرون.
    فرياد زد.
    زمين پر سنگ ريزه ،آفتاب داغ،12 نفر سينه خيز ،بعد کلاغ پر .
    از پا که افتادند گفت آزاد ،خيلي سبک شديد ها آن همه گوشت و دنبه اي حرام عرق شد و ريخت پايين .
    با لقمه حرام نمي شود جنگيد.

    ویرایش توسط سفیر : ۱۳۸۷/۰۶/۱۴ در ساعت ۱۴:۲۸
    شهید محمد رضا موحد دانش
    ای خواهران حجاب و عصمت و پاکدامنی را سرلوحه زندگی خودتان قرار دهید ،
    و همیشه فاطمه وار و زینب گونه زندگی و مبارزه کنید .






  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۷
    نوشته
    1,268
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    10 دقیقه
    دریافت
    4
    آپلود
    0
    گالری
    0



    پس كى نماز مى خوانى؟
    با قايق گشت مى زديم. چند روزى بود عراقى ها راه به راه كمين مى زدند بهمون.

    سر يك آب راه، قايق حسين پيچيد روبرويمان. ايستاديم و حال و احوال. پرسيد «چه خبر؟»

    - آره حسين آقا. چند روز بود قايق خراب شده بود. خيلى وضعيت ناجورى بود. حالا كه درست شده، مجبوريم صبح تا عصر گشت بزنيم، مراقب بچه ها باشيم. عصر كه مى شه، مى پريم پايين، صبحونه و ناهار و شام رو يك جا مى خوريم.»

    پرسيد «پس كى نماز مى خوانى؟»

    گفتم «همون عصرى.»

    گفت «بى خود.» بعد هم وادارمان كرد پياده شويم. همان جا لب آب ايستاديم، نماز خوانديم.

    شهید محمد رضا موحد دانش
    ای خواهران حجاب و عصمت و پاکدامنی را سرلوحه زندگی خودتان قرار دهید ،
    و همیشه فاطمه وار و زینب گونه زندگی و مبارزه کنید .






  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89

    * طلائيه ؛ قطعه اي از بهشت* خاطراتی از فرمانده شهید ، حسین خرازی





    * طلائيه ؛ قطعه اي از بهشت* خاطراتی از فرمانده شهید ، حسین خرازی


    خاطراتی از فرمانده شهید ، حسین خرازی

    نمی دانم طلائیه رفته اید یا نه. اگر نه! حتماً بروید. در آنجا یک سه راهی است روی انبوهی از خاکهای مانده از خاکریزهای دوران دفاع مقدس، معروف به سه راهی مرگ، آنجا، ذره ای از سختی کار و حماسه ی بزرگ یاران حسین را می شود فهمید. فقط ذره ای.

    حسین در آنجا علمدار شد:

    «خواستند ملائکة الله مرا به عالم بالا ببرند، هنوز دل از دنیا نکنده بودم، ولی فقط همین اندازه لیاقت داشتم...»
    • حاجی چطور شده؟!
    - چیزی نیست!

    نیروهای گردان هاج ومواج مانده بودند. باور نمی کردیم دست حاجی قطع شده باشد. همه ناراحت بوند. حسین زیر آتش سنگین طلائیه چکار داشت؟

    دشمن همچنان آتش می ریخت و آمبولانس از میان دود و آتش به طرف اورژانس حرکت کرد.


    این سو به روی اسب مردی بدون دست
    آن سو به روی خاک صدکوفه مرد پست


    • یک موقعی کشورهایی که با ما دوست بودند از ما خواستند تعدادی از افسرهایشان را بیاورند و شیوه جنگ بچه های ما را ببینند، ما گفتیم ما شیوه ی خاصی نداریم، ما اگر خیلی بخواهیم به شما بگوئیم، لشگر عقیدتی هستیم.

    * طلائيه ؛ قطعه اي از بهشت* خاطراتی از فرمانده شهید ، حسین خرازی

    اصرار کردند. رفتیم اهواز و رفتیم یک مقداری توی جبهه، همین طوری که داشتیم می رفتیم، برخوردیم به شهید خرازی، همدیگر را بغل کردیم. وقتی من وارد ماشین شدم، افسرها پرسیدند این کی بود؟ گفتم یکی از بزرگترین سرداران سپاه ماست. اینها ماندند.

    من گفتم که به نظر من این فرد یک دانشگاه نظامی است. همه چیز بلد است، اطلاعات بلد است، عملیات بلد است، شناسایی بلد است، توپخانه بلد است، ادوات بلد است، گفتند کجا یاد گرفته؟ گفتم هین جا یاد گرفته. چند سال بعد که رفته بودم همان کشور، با همان افسر ملاقات داشتم، گفتند:

    وقتی ما برگشتیم به رهبرمان گفتیم که ما توی نیروی نظامیمان اگر ده تا از این نیروهایی که در سپاه اسلام در مقابل عراق هستند داشتیم وضعمان مثل الان نبود که این جور ذلیل باشیم در مقابل دشمن.

    محسن رفیق دوست، وزیر سپاه پاسداران در دوران دفاع مقدس.
    • درباره ی چگونگی توجیه نیروهایش در شرایط سخت نبردهای شرق بصره، آنجا که شکستن خطوط دفاعی دشمن غیرممکن می نمود، می گوید:
    « ما بچه ها را اینجور توجیه کرده ایم که اینجا جز معجزه چیز دیگری خط را باز نمی کند. این عملیات ولایتی است. ما به نیروهایمان گفته ایم این عملیات ولایتی است و بین عقل و دل باید به دل مراجعه نمایند.»
    در جایی دیگر به نیروهای خط شکن می گوید:

    «عملیات اینجا عاقلانه نیست، عاشقانه است.»

    یک انسان عاشورایی بود.
    اما مثل دیگران در جاهایی یک چیز دیگری می شد:

    - هر کس می خواهد بماند و هر کس نخواست آزاد است که برود.

    این کلام حسین که بوی کربلا می دهد نشاندهنده ی سختی کار و حال و هوای شب عملیات خیبر است .


    * طلائيه ؛ قطعه اي از بهشت* خاطراتی از فرمانده شهید ، حسین خرازی

    ***
    آن شب، همه ی یاران ماندند.
    جانم حسین...

    • فکرش را بکنید فرمانده ی لشگری که ارتش عراق از او حساب می برد با دوچرخه کارهای داخل شهر را انجام دهد.
    یک شلوار ساده می پوشید و یک دوچرخه هم داشت که از پدرش بود. زمان اعزام به جبهه بود و می خواستیم با اتوبوس به لشگر برویم.

    درب کوچه ی سپاه، حسین با دوچرخه آمد. یک شلوار کار بسیجی تنش بود. سلام و علیک کرد، دوچرخه اش را گذاشت و وارد سپاه شد.

    در مسجد چهارده معصوم شهرک، کنار پیرمردی نشسته بود. گفت :
    - حاج آقا، می گویند بسیجی ها بی ترمزند. شما هم که بسیجی هستی بی ترمزی؟
    !




    ویرایش توسط همکار مدیر سایت : ۱۳۸۸/۱۲/۱۳ در ساعت ۰۲:۰۶
    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)




  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    719
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    4 ساعت 21 دقیقه
    دریافت
    41
    آپلود
    0
    گالری
    4
    هر كس به شأن خود به كاري مي پردازد


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    870
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    5 روز 1 ساعت 54 دقیقه
    دریافت
    90
    آپلود
    6
    گالری
    0



    آخ گفتی حاج حسین و کردی کبابم
    دلم یه ذره شده برای طلائیه


    ویرایش توسط همکار مدیر سایت : ۱۳۸۸/۱۲/۱۳ در ساعت ۰۲:۰۸
    هستی در آنجاست که مردمان نیستی می انگارند...!
    شهید آوینی
    ما عاقلانه فكر مي كنيم وعاشقانه عمل مي كنيم
    شهيد سيدحسين علم الهدي
    http://www.askquran.ir/picture.php?a...pictureid=6083
    سخنان آقا در مورد ازدواج


    حرف آخر:
    مرنج و مرنجان!
    همین




  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    757
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 روز 20 ساعت 33 دقیقه
    دریافت
    39
    آپلود
    3
    گالری
    5



    یکی شیرینی تولد بچه اش رو به حاج حسین خرازی تعارف کرد. از حاجی پرسیدیم شما کی شیرینی تولد بچتون رو میدید؟
    گفت: نمی بینمش که شیرینی بیارم.

    نثار روح پاکش صلوات

    ای شهید ، ای آنکه بر کرانه‌ی ازلی و ابدی وجود برنشسته‌ای،
    دستی بر آر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش

    *****************

    إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ
    http://kalem-tayeb.ir


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۸
    نوشته
    201
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 روز 5 ساعت 26 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0



    عاشق طلائیه هستم توروخدا برام دعا کنین عید برم جنوب قول میدم براتون دعا کنم یاعلی
    وَ إِنْ يَمْسَسْکَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلا کاشِفَ لَهُ إِلاَّ هُوَ وَ إِنْ يَمْسَسْکَ بِخَيْرٍ فَهُوَ عَلى‏ کُلِّ شَيْ‏ءٍ قَديرٌ(17) «انعام»

    « اللّهم عجّل لولیّک الفرج »



اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود