صفحه 1 از 11 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: علم خداوند

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۶
    نوشته
    711
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0

    علم خداوند




    يكي از بحث هايي كه زمينه طرح آن فراهم است و لازم است درباره آن گفتگوي بيشتري انجام گيرد ،‌ آشنايي با مفهوم علم الهي ، اثبات آن ، دايره و گستردگي آن و نيز پاسخ به شبهاتي است كه بر محور آن وجود دارد .
    در همين راستا از دوستاني كه مايلند در اين بحث شركت كنند ، دعوت مي كنم بحث را در اينجا پي بگيرند.





  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۶
    نوشته
    711
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0



    امير المومنين عليه السلام درباره علم خداوند مي فرمايند:



    خداوند از اسرار پنهانى مردم و از نجواى آنان كه آهسته سخن مى‏گويند و از آنچه كه در فكرها بواسطه گمان خطور مى‏كند، و تصميم‏هايى كه به يقين مى‏پيوندد، و از نگاه‏هاى رمزى چشم كه از لابلاى پلك‏ها خارج مى‏گردد، آگاه است. خدا از آنچه در مخفى گاه‏هاى دل‏ها قرار دارد، و از امورى كه پشت پرده غيب پنهان است، و آنچه را كه پرده‏هاى گوش مخفيانه مى‏شنود،
    و از اندرون لانه‏هاى تابستانى مورچگان، و خانه‏هاى زمستانى حشرات، از آهنگ اندوهبار زنان غم ديده و صداى آهسته قدم‏ها، آگاهى دارد. خداى سبحان از جايگاه پرورش ميوه در درون پرده‏هاى شكوفه‏ها، و از مخفى‏گاه غارهاى حيوانات وحشى در دل كوه‏ها، و اعماق درّه‏ها، از نهانگاه پشّه‏ها بين ساقه‏ها و پوست درختان، از محل پيوستگى برگ‏ها به شاخسارها، و از جايگاه نطفه‏ها در پشت پدران، آگاه است. خدا از آنچه پرده ابر را به وجود مى‏آورد و به هم مى‏پيوندند، و از قطرات بارانى كه از ابرهاى متراكم مى‏بارند، و از آنچه كه گرد بادها از روى زمين برمى‏دارند، و باران‏ها با سيلاب آن را فرو مى‏نشانند و نابود مى‏كنند، از ريشه گياهان زمين كه ميان انبوه شن و ماسه پنهان شده است، از لانه پرندگانى كه در قلّه بلند كوه‏ها جاى گرفته، و از نغمه‏هاى مرغان در آشيانه‏هاى تاريك، از لؤلؤهايى كه در دل صدف‏ها پنهان است، و امواج درياهايى كه آنها را در دامن خويش پروراندند آگاهى دارد. خدا از آنچه كه تاريكى شب آن را فرا گرفته، و يا نور خورشيد بر آن تافته، و آنچه تاريكى‏ها و امواج نور، پياپى آن را در بر مى‏گيرد، از اثر هر قدمى، از احساس هر حركتى، و آهنگ هر سخنى، و جنبش هر لبى، و مكان هر موجود زنده‏اى، و وزن هر ذرّه‏اى، و ناله هر صاحب اندوهى اطلاع دارد. خدا هر آنچه از ميوه شاخسار درختان و برگ‏هايى كه روى زمين ريخته و از قرارگاه نطفه و بسته شدن خون و جنين كه به شكل پاره‏اى گوشت است، و پرورش دهنده انسان و نطفه آگاهى دارد، و براى اين همه آگاهى، هيچ گونه زحمت و دشوارى براى او وجود ندارد و براى نگهدارى اين همه از مخلوقات رنگارنگ كه پديد آورده دچار نگرانى نمى‏شود، و در تدبير امور مخلوقات، سستى و ملالى در او راه نمى‏يابد، بلكه علم پروردگار در آنها نفوذ يافته و همه آنها را شماره كرده است، و عدالتش همه را در بر گرفته و با كوتاهى كردن مخلوقات در ستايش او، باز فضل و كرمش تداوم يافته است.


  4. تشکر


  5. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۶
    نوشته
    711
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0



    يكى از اوصاف ثبوتى خداوند, علم است. در بينش اسلامى, خدا به همه امور عالم و از هر چيزى آگاه است. همان گونه كه خواهيم گفت, علم, هم از اوصاف ذاتى خداوند است و هم از اوصاف فعلى او. به عبارت ديگر, علم الهى مراتب گوناگونى دارد كه برخى از آنها, صفت ذاتى و برخى صفت فعلى اند.
    وقتى سخن از علم خدا به ميان مىآيد, مقصود آن است كه همهئ امور و تمام اشيا در نزد خدا حاضرند و اين حضور, ملاك علم خدا به ذات خود و همه موجودات, است .
    اقسام يا مراتب علم الهى

    پس از روشن شدن معناى علم خدا, اينك نوبت آن است كه مرورى بر اقسام يا مراتب اين علم داشته باشيم 1 علم الهى را در آغاز مى توان به دو نوع تقسيم كرد: ((علم به ذات)) و ((علم به غير)).
    از آنجا كه ساير موجودات ,مخلوق خداوندند و حق تعالى آنها را ايجاد مى كند, مى توان اين قسم اخير را به دو نوع تقسيم كرد: علم خدا به ديگر موجودات قبل از ايجاد آنها و علم به ديگر موجودات پس از ايجاد آنها در نتيجه دو تقسيم بالا, علم الهى داراى سه مرتبه است:
    1ـ علم به ذات ;
    2ـ علم به اشياى ديگر قبل از ايجاد آنها;
    3ـ علم به اشياى ديگر پس از ايجاد آنها.
    حال شايسته است, هر يك از اقسام فوق را به صورت جداگانه بررسى كنيم.
    علم خدا به ذات خويش

    براساس تعريفى كه از علم ارائه شد, مقصود از علم خداوند به ذات خويش آن است كه ذات الهى در نزد خودش حضور دارد و اين حضور, ملاك آگاهى خدا از ذات خود است .2
    دليلى بر علم خدا به ذات خود

    علاوه بر دلايل عمومى ثبوت صفات كمالى براى بارى تعالى, ادله خاصى بر اين مدعا كه خداوند ذات خويش را ادراك مى كند و به آن آگاهى دارد, اقامه شده است كه ذيلاً به يك دليل اشاره مى كنيم.
    اين دليل از دو مقدمه اصلى فراهم مىآيد:
    الف: هر موجود مجردى در نزد خود حاضر و از اين رو, به ذات خود, عالم است. اين مقدمه, در مباحث فلسفه به اثبات مى رسد. براساس اين اصل, موجود مادى (غير مجرد) از آن جهت كه داراى اجزا و ابعاد است و همواره در معرض تغيير و تحول قرار دارد, فاقد حضور است و از اين رو, نمى تواند حتى براى خود حاضر باشد. در نتيجه, اشياى مادى به ذات خود جاهل اند. اما مجردات, به دليل بساطت و تجرد, مى توانند هم براى خود و هم براى مجردات ديگر حاضر باشد و از آنجا كه ملاك علم و آگاهى همين حضور است, هر مجردى به ذات خود آگاهى دارد.
    ب: مقدمه دوم آن است كه خداوند موجودى مجرد و از تمام شوائب و قيود ماده منزه است. اين مقدمه, در بحث صفات سلبى خداوند به اثبات مى رسد, آنجا كه ((جسمانى نبودن)) و ((مادى نبودن)) ذات الهى ثابت مى گردد. براساس دو مقدمه ياد شده, ثابت مى شود كه حق تعالى به ذات خويش عالم است, زيرا او موجودى مجرد است و هر مجردى از ذات خود آگاهى دارد.
    علم خداوند به اشيا قبل از ايجاد آنها

    ظاهراً مقصود از اين قسم به قدر كافى روشن است. با اين حال, اين پرسش براى فيلسوفان و متكلمان مطرح شده است كه آيا اين قسم از اقسام علم الهى, علمى ((اجمالى)) است يا ((تفصيلى))؟
    مقصود از علم اجمالى, در اين بحث, آن است كه خداوند قبل از ايجاد اشيا به تك تك آنها, بصورت جداگانه, علم ندارد; بلكه علم او علمى است واحد و بسيط كه قابل تحليل به علم تفصيلى است. معمولاً براى تفهيم بهتر علم اجمالى به علم دانشمندان, مثلاً يك رياضيدان, مثال مى زنند. علم رياضيدان به يك قانون رياضى, علمى بسيط و اجمالى است و در عين حال, مى توان گفت كه او به تمام مسائلى كه از طريق اين قانون قابل حل است, علم دارد. ليكم مادامى كه مساله خاصى را حل نكرده باشد, علم او در مرتبه اجمال باقى مى ماند, اما تفصيلى بودن علم خداوند به اشيا قبل از ايجاد, بدين معناست كه خداوند به يكايك امور و اشيائ قبل از ايجاد و آفرينش آنها, بصورت جداگانه و مستقل علم دارد.
    با صرف نظر از اين مساله, به ارائه دو دليل بر ثبوت اين مرتبه از علم مى پردازيم.
    دليل اول:

    اين دليل بر يكى از قواعد فلسفى تكه دارد كه مى گويد: علم به علت تامهئ شى, به عنوان آنكه علت است, مستلزم علم به آن شى, به عنوان معلول, است.3 بنابراين, هر كجا كه علت تامه اى معلوم باشد, معلول (با معلولهاى) آن نيز معلوم خواهد بود.
    مقدمه ديگر اين دليل آن است كه ذات الهى, علت تامه تمام موجودات است و مقدمه سوم, كه در بحث قبلى به اثبات رسيد, علم الهى به ذات خود است .
    براساس مقدمات سه گانه ياد شده, خدا به ذات خويش علم دارد و ذات او علت تامه همه موجودات است و علم به علت تامه, مستلزم علم به معلول است. و از آنجا كه علم خداوند به ذات خود و نيز عليت اين ذات براى هستى, در ازل محقق است, ثابت مى شود كه خداوند سبحان از ازل, و قبل از ايجاد اشيا از طريق علم به ذات به تمام اشيا عالم است .
    دليل دوم:

    اين دليل, در مقايسه با دليل نخست, صبغه كلامى قوىترى دارد و تا حدى به ((دليل نظم)) كه در بحث ادله اثبات خدا مطرح شد ـ نزديك است: 4
    با تامل در جهان پيرامون خود در مى يابيم كه اجزاى عالم هستى همگى براساس درست است شگفتآورى پديد آمده و به سوى هدف واحدى در حركت اند. از سوى ديگر, تمام پديده هاى هستى, مخلوقات خداوندند و همان گونه كه اصل وجود معلول و مخلوق نشانه وجود علت و خالق است, خصوصيات آن نيز حاكى از ويژگيهاى علت خواهد بود.
    بدين ترتيب, انتظام و هدفمندى عالم هستى گواهى مى دهد كه خالق آن, پيش از آفريدن جهان, به تمام پديده هاى آن و ويژگيها و روابط ما بين آنها آگاه بوده است, زيرا عقل حكم مى كند كه ممكن نيست موجودى كه خالق پديده هاى منظم و هدفمند است, از روى جهل و ناآگاهى به چنين آفرينشى دست زده باشد.
    بسيارى از متكلمان اسلامى براى اثبات علم الهى قبل از ايجاد, به همين دليل تمسك كرده اند. براى مثال, محقق طوسى در تجريد الاعتقاد مى گويد: ((الاحكام دليل العلم)) يعنى: استوارى و حكمت موجود در جهان, دليلى است بر علم الهى (به اشيا).
    علم خداوند به اشيا پس از ايجاد آنها

    مرتبه سوم علم الهى, علم تفصيلى خداوند به موجودات, پس از آفريدن آنهاست. براى اثبات عقلى اين مرتبه از علم, مى توان به دليل زير توسل جست, مقدمات اين دليل بدين شرح اند:
    الف: خدا, عله العلل است و همه موجودات هستى معلول اويند.
    ب: همان گونه كه در مباحث فلسفى بيان شده, وجود معلول عين وابستگى و تعلق به علت است و معلول, هيچ گونه استقلال وجودى ندارد.
    ج: لازمه وابستگى وجودى معلول به علت آن است كه معلول در نزد علت خويش حاضر باشد, زيرا عدم حضور معلول براى علت خود بدين معناست كه معلول در وجود خود مستقل باشد, حال آنكه بر طبق مقدمه دوم, اين امر ممكن نيست و از آنحا كه حقيقت علم, چيزى جز حضور معلوم در نزد عالم است, هر علتى به معلول خود علم دارد.
    نتيجه مقدمات بالا آن است كه تمام موجودات و پديده هاى هستى معلول خدا باشند, زيرا همگى معلول اويند هر معلولى, براى علت خويش معلول است.
    علم ذاتى و علم فعلى

    در آغاز اين بحث, اشاره كرديم كه برخى انحاى علم الهى, صفت ذاتى و برخى ديگر, صفت فعلى اند. حال كه از مراتب سه گانه علم خداوند سخن گفتيم, شايسته است مشخص كنيم كدام يك از اين مراتب, صفت ذاتى و كدام يك صفت فعلى اند.
    با تامل در مراتب سه گانه علم الهى, روشن مى شود كه مى بايد مرتبه اول و دوم را از اوصاف ذاتى و مرتبه سوم را از اوصاف فعلى به شمار آوريم.
    علم خداوند به جزئيات

    يكى از مسائل بحث انگيزه درباره علم الهى آن است كه آيا خدا به اشيا و حوادث جزئى نيز علم دارد يا علم او منحصر در كليات است؟ به عبارت ديگر, آيا شى يا شخص خاصى كه در زمان و مكان خاصى وجود دارد يا حادثه اى جزئى كه در زمان و مكان معينى اتفاق مى افتد, به عنوان يك امر جزئى و شخصى مى تواند معلوم خدا واقع شود؟ با توجه به آنچه كه در علم پس از ايجاد گفتيم, بايد به اين پرسش پاسخى مثبت داد. ليكن برخى از متكلمان منكر علم خدا به جزئيات اند و معتقدند خداوند به جزئيات از طريق ماهيات كلى و معقول آنها آگاهى دارد. اين گروه, براى اثبات مدعاى خود به دلايل مختلفى تمسك جسته اند كه در زير برخى از آنها را بررسى مى كنيم.

    1ـ تحول دائمى جزئيات: يكى از ادله مخالفان علم الهى به جزئيات, آن است كه امور جزئى همواره در تغيير و تحول اند, بنابراين, اگر خدا به جزئيات عالم باشد, از آن رو كه مى بايد مطابقت علم او با واقع همواره محفوظ بماند, به تبع تغيير معلوم (يعنى جزئيات) علم خدا نيز تغيير خواهد كرد و لازمه اين مطلب آن است كه ذات الهى, كه حامل علم است, تحول پذيرد; حال آنكه ذات الهى از هرگونه تغيير و تحولى منزه است. بنابراين, ممكن نيست علم خداوند به جزئيات تعلق پذيرد.
    ظاهراً مبناى اين دليل آن است كه اگر خدا علم به جزئيات داشته باشد, علم او ((حصولى)) و از طريق حلول صورت جزئيات در ذات الهى خواهد بود و از اين رو, تغيير معلوم (جزئيات) مستلزم تغيير صورت آن و در نهايت, موجب تحول ذات الهى, به عنوان محل آن صورت, مى گردد.
    اما همان گونه كه گفتيم, علم الهى علمى حضورى است و لذا علم او به جزئيات چيزى جز وجود و حضور جزئيات در نزد او نيست. البته در اين صورت نيز تغيير جزئيات مستلزم تغيير علم است .ليكن تغيير اين علم, از آنجا كه مربوط به مقام فعل الهى و اوصاف فعلى است, به هيچ وجه سبب بروز تغيير در ذات نمى شود. اصولاً يكى از ويژگيهاى صفات فعلى آن است كه به تبع تحول مخلوقات الهى, كه به يك معنا همان فعل خداوند, متحول مى شوند, ولى اين تحول به ساحت ذات راه نمى يابد.
    حاصل آنكه, علم خدا به جزئيات چيزى جز حضور آنها براى خدا نيست و تغيير امور جزئى, حداكثر در حوزه فعل الهى و صفات منتزع از آن رخ مى دهد و اين مساله اى است بى اشكال كه با ثبات و تحول ناپذيرى ((ذات)) الهى منافاتى ندارد.

    2ـ ابزارى بودن علم به جزئيات: دليل ديگر منكران تعلق علم الهى به جزئيات, آن است كه حصول چنين علمى نيازمند به كارگيرى ابزار و آلات مادى است, در حالى كه مقام الوهى از چنين معنايى منزه و مبراست.
    در پاسخ به اين دليل نيز مى توان گفت كه به كارگيرى ابزار مادى براى تحصيل علم به جزئيات, از لوازم ذاتى چنين علمى نيست تا هيچ گاه از آن انفكاك نپذيرد, بلكه صرفاً حصول چنين علمى براى موجودى كه در عالم طبيعت به سر مى برد, مانند انسان, متوقف بر احساس و استفاده از اعضا و جوارح جسمانى و آلات مادى است. اما در مورد خداوند كه مافوق طبيعت و جهان مادى قرار دارد و علمش علم حضور است و بر تمام هستى احاصه دارد, چنين توقف و نيازى در ميان نيست.

    منبع :سعيدى مهر, كلام اسلامى, ج 1

  6. تشکرها 2


  7. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    3,425
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    علم خدا و اختيار انسان

    علم خداوند علم احاطي است كه بهمه موجودات سماوي و ارضي و بحري و برّي احاطه قيومي دارد. در اين علم- كه عين ذات الهي بوده و بنحو حضوري مي‏باشد- زمان گذشته و حال و آينده يكسان است. خداوند به همه افعال و اعمال بندگان و حتي به نيّات آنها قبل از وجود و خلقت انسان علم دارد. همين امر يعني علم به حوادث آينده و افعال عباد، موهم اين توهم براي برخي غل شده است تا بگويند علم الهي به وقايع آينده و اعمال انسان، موجب جبر و سلب اختيار از انسان مي‏شود. زيرا اگر علم خداوند به اينكه هر كسي چه خواهد كرد واقع شود، انسان مجبور بوده و به غير از آن چيزي كه علم خداوند به آن تعلق گرفته كار ديگري نمي‏تواند بكند و اگر علم باري تعالي غير از آن چيزي باشد كه واقع مي‏شود، اين مستلزم آن است كه علم مطابق با واقع نبوده و اصلاً علم نباشد بلكه نقطه مقابل آن يعني جهل باشد.
    خواجه نصيرالدين طوسي در تقرير و طرح اين شبهه مي فرمايد: بزرگترين حجت طايفه جبريه اين است كه باتفاق (ملل) خداي تعالي پيش از وجود بندگان دانست كه هر كس چه كند. اگر ممكن باشد كه خلاف آن كند، ممكن باشد كه علم خداي تعالي به آن باشد و چون ممكن نباشد كه خلاف آن كند ايشانرا هيچ اختيار نباشد.1
    آن رباعي مشهور منسوب به خيام نيز در اين معني و مضمون باشد كه:
    مي خوردن من نزد خدا سهل بود من مي خورم و هر كه چو من اهل بود
    گر مي نخورم علم خدا جهل بود2 مي خوردن من حق ز ازل مي‏دانست
    جواب نقضي به شبهه مذكور اينست كه اگر علم به افعال موجب جبر شود در اينصورت، از آنجا كه خداوند به افعال خودش علم دارد پس افعال الهي نيز جبري است. خواجه نصير در جواب نقضي شبهه فوق الذكر مي‏فرمايد: "همچنانكه خداوند افعال مردم را پيش از خلق ايشان مي دانست (به اعتراف تو)، خود، افعال خود را هم پيش از آفرينش مي‏دانست. پس اوتعالي را هم جبر لازم آيد و هر چه جواب توست در افعال او تعالي، جواب ماست درافعال مردم ".3
    جواب حلّي مسئله نيز اين است كه علم خداوند بوقوع امري، سبب وقوع آن نيست، زيرا تنافي ميان اينكه چيزي ممكن باشد و بسبب اراده فاعل واجب شود وجود ندارد. خواجه در "تجريد" مي‏فرمايد: "ويمكن اجتماع الوجوب والامكان باعتبارين".4 علم خدا تعلق گرفته است كه زيد بااراده خود كاري انجام دهد نه باجبار. پس، از آنجهت كه علم خدا تعلق گرفته واجب است واقع شود اما، واجب نيست علم خدا سبب وقوع آن باشد. بلكه ذاتا ممكن است و هرگزتنافي ميان اين دو نيست كه چيزي ممكن باشد و بسبب اراده فاعل واجب شود.
    ملاصدرا اين پاسخ را غير صحيح مي داند؛ زيرا قول به تابعيت علم از معلوم فقط در علوم انفعاليه، حادث و جريان داردودرقضاي‏رباني جاري‏نمي‏باشد زيراكه‏علم‏الهي سبب وجود اشياءاست و سبب تابع مسبَّب نمي‏باشد.5

    امام خميني(ره) نيز مي‏گويد: علم خداي تعالي به نظام اتّم مبدأ و منشأ آن نظام است و تعلّق علم خداوند به معلومات، مبدأ آنهاست و معلوم تابع علم است برخلاف علوم انفعاليه كه علم تابع معلوم است بلكه علم و اراده و قدرت در خداوند بحقيقت واحده بسيطه موجود است و وجود صرف، صرف الكمال است و قدرت در خدا نظير قدرت در انسان نيست كه نسبت به فعل و ترك مساوي باشد زيرا كه واجب الوجود بالذات ، واجب الوجود از * اگر علم به افعال موجب جبر شود در اينصورت، از آنجا كه خداوند به افعال خودش علم دارد پس افعال الهي نيز جبري است.
    جميع جهات است و استواء نسبت، جهت امكاني است كه در ذات بسيط واجب، محال است بلكه قدرت او نيز نظير اراده احدي التحقق است و آندو عين علم به نظام اتمّ است. بنابراين، نظام كياني تابع علم عنائي است. تابعيت علم از معلوم، شأن علوم انفعالي است نه علم خداوند تعالي كه علم فعلي است و فعل محض است.
    بنابراين، جوابي كه در اين مورد گفته شده مبني بر اينكه "علم الهي، علت فعل بنده نيست"، درست نمي‏باشد. زيرا اين شأن علوم انفعالي است و پاسخ شبهه آنست كه در مسئله "امر بين الأمرين" بيان شده است. توضيح آنكه؛ علم و اراده خداوند كه بر نظام هستي تعلق گرفته بگونه علّي و معلولي است و به "علّت" در عرض "معلول"، و يا به معلول مستقيما و بدون واسطه تعلق نگرفته است تاگفته شود انسان در افعالش مضطّر است. اول چيزي را كه خدا خلق كرد حقيقت بسيطه روحانيه‏اي بود كه با وحدت خود واجد تمام كمال و جمال بود و با اين حقيقت آنچه را كه قلم الهي از كائنات مي‏بايست بنويسد نوشت و قضاي الهي تمام شد، اما چون نظام وجود ذاتا و صفتا و فعلاً در ذات حق مستهلك است او هر روز در آفرينش است.6
    بنابراين، حقيقت عقل مجرد و روحانيت بسيطه- كه در روايات ما به نور پيامبر اكرم(ص) تعبير شده است- بلاواسطه از خداوند صادر شده و آن عين تعلق محض به باري تعالي است و شأن تعلق او نظير تعلّقات متصوره ما نيست و بين آنچه از او صادر مي‏شود و آنچه از خداوند صادر مي‏شود نسبت واحده‏اي برقرار است. زيرا مناط بينونت، ماهيت است و بين او و خداي تعالي هيچ عزلت و جدايي نيست زيرا خداي تعالي صرف وجود است و ماهيت ندارد. اما ديگر موجودات و معاليلشان چنين رابطه‏اي ندارند. پس انسان با آنكه فاعل مختار است سايه فاعل مختار است و فاعليتش سايه فاعليت خداست.
    "و تا خدا نخواهد شما نخواهيد خواست". بنابراين، علم عنايي خداوند كه منشأ نظام كياني است منافاتي با اختيار انسان ندارد بلكه آنرا تأكيد نيز مي‏كند.
    امام خميني(ره) پس از آنكه طريقه جبر و تفويض را ابطال مي‏نمايد مذهب حق را در "امر بين الامرين" مي‏داند. ايشان موجودات امكاني را مؤثر مي‏داند ولي نه بطور استقلال؛ موجودات همانگونه كه در اصل وجود مستقل نيستند بلكه ربط محضند، صفات و آثارشان نيز مستقل نيست. بنابراين، فعل ممكن نيز با آنكه فعل اوست در عين حال فعل خدا نيز هست. پس، جهان از آنجهت كه ربطِ صرف و تعلق محض است ظهور قدرت و اراده و علم و فعل اوست و اين همان مسئله "امر بين الامرين" است. يعني مشيت ممكن، ظهور مشيت خدا و عين ربط و تعلق به مشيت خداست.7
    يك عمل اختياري كه از انسان صادر مي‏شود و طبق اراده و خواست او انجام مي‏يابد از جهتي واجب و از جهت ديگر ممكن است. اگر آنرا از طرفي در نظر بگيريم كه تمامي شرايط وجود يافتنش از علم و اراده و آلات و ادوات صحيح و ماده‏اي كه فعل بر روي آن واقع مي‏شود و نيز شرايط زماني و مكاني‏اش هم موجود باشد چنين فعلي ضروري الوجود و واجب الوجود است و اين فعلي است كه گفته مي‏شود اراده ازليه خدا بر آن تعلق گرفته و مورد قضا و قدر است و اگر از طرفي ملاحظه شود كه همه شرايط ياد شده مورد نظر نباشد و تنها فعل با يكي از آن شرايط مانند فاعل سنجيده شود البته در اينصورت فعل نامبرده ضروري نيست بلكه ممكن است و از حدّ امكان تجاوز نمي‏كند. پس، يك فعل اگر از لحاظ اول ضروري باشد لازمه‏اش اين نيست كه از لحاظ دوم نيز ضروري الوجود باشد.
    اراده الهيه به فعل انسانها تعلق مي‏گيرد. اما با همه شئون و خصوصيات وجوديش كه يكي از آنها ارتباطش * بنظر امام خميني(ره) نظام كياني تابع علم عنايي است و تابعيت علم از معلوم، شأن علوم انفعالي است نه علم خداوند تعالي كه علم فعلي و فعل محض است.
    با علل و شرايط وجودش مي‏باشد. مثلاً اراده الهيه به فعلي كه از "زيد" صادر مي شود، به اين نحو تعلق گرفته كه فعل نامبرده با اختيار خود از او صادر مي شود نه بطور مطلق و نيز درفلان زمان و مكان صادر شود نه هر وقت و هر جا كه شد. وقتي اراده اينطور تعلق گرفته باشد پس اگر "زيد" همان عمل را بي اختيار انجام دهد، مراد از اراده تخلف كرده و اين تخلف محال است. بنابراين تأثير اراده ازليه در اينكه فعل مذكور ضروري الوجود شود، مستلزم آن است كه فعل به اختيار از فاعل سر بزند، زيرا گفته شد كه چنين فعلي، متعلق اراده ازليه است. در نتيجه، همين فعل "زيد" نسبت به اراده ازلي الهي، ضروري و واجب است و در عين حال نسبت به اراده خود فاعل، ممكن الوجود و اختياري مي‏باشد. براين‏اساس،اراده فاعل (زيد) در طول‏اراده خداست‏نه در عرض آن،تا با هم جمع نشوند.
    بنابراين، با وجود آنكه هر موجودي از موجودات و هر حالي از احوال كه موجودات بخود مي‏گيرند همه از ناحيه خداي سبحان تقدير و اندازه گيري شده و تمامي جزئيات آن موجود و خصوصيات وجود و اطوار و احوالش همه براي خدا معلوم و معين است و از نقشه‏اي كه نزد خدا دارد، تخلف نمي‏كند و در يك جمله، نظام كياني تابع نظام رباني است:
    والكل من نظامه الكياني منشأ من نظامه الرباني8
    درعين حال كارهاي انسانها اختياري بوده و اراده آنان در تحقق آنها مؤثر است و سبب ايجاد آنها مي‏باشد و البته اين‏اراده درطول اراده‏الهي‏مي‏باشدومانع الجمع نيستند.9
    بر اين مبنا خواجه در پاسخ شبهه فوق‏الذكر مي‏گويد:
    نزد عقلا ز غايت جهل بود.10 علم ازلي علت عصيان كردن
    ديگري نيز در اين زمينه چه خوش سروده است:
    نيز داند اختيارش در عمل (از ازل) آنكه داند شرب عمر اين دغل
    جمله بد معلوم علم كردگار11 هم مباديّ توان و اختيار
    خلاصه، علم ازلي متعلق به همه چيز و از جمله افعال اختياريه انسانهاست و اين علم نيز قابلِ تبديل است:
    "لأن العلم الأزلي متعلق بكل شي‏ء علي ماهي عليه و منها الافعال الاختيارية فينا، فلا يمكن أن تنقلب غيراختيارية‏خلاف مافي علم‏الباري‏جلّ‏وعلا وهذامعني جف‏القلم بما هو كائن‏الي يوم القيامة."12
    علم الهي اگرچه سببي است كه مقتضي وجود فعل از مبدأست اما مقتضي وجود و صدور فعلِ مسبوق به قدرت عبد و اختيارش مي‏باشد، زيرا اختيار از جمله اسباب فعل و علل آن است و وجوب به اختيار، منافي اختيار نيست بلكه آنرا محقق مي‏سازد؛ همانطوريكه خداوند علت فاعلي موجودات و وجوب آنهاست و وساطت علل و شرايط و ربط اسباب به مسببّات، به آن آسيبي نمي‏رساند. پس با اينكه اختيار، اختياري نيست فعل، مسبوق به اختيار است و قدرت، صدر فعل از علم و مشيت است. بنابراين فعل بنده در الواح قضائيه و قدريه با اسبابش مسطور است يعني اولاً قدرت و اراده و اختيار بنده رقم خورده است و بدنبالش فعل او رقم خورده است پس اختيار بنده محتوم است. "كما ان الوجود وجودك فالاختيار اختيارك" و اگر از خود، اختيار را نفي كني وجود و انيّتت را نفي كرده‏اي.
    سخت‏ترين اشكالي كه در اين مسئله ايراد شده آن است كه اراده‏اي كه در انسان است اگر چنانچه اسباب و علتهاي خارجي دارد آن اسباب و علل بالاخره با اراده قديم حضرت حق بوجود آمده است و بنده را در تحقق آن اسباب دخالتي نبوده است. پس، بنده نسبت به اراده‏اي كه مي‏كند مجبور و ناچار است، زيرا اگر علت تامه چيزي از روي اضطرار بود معلول هم اضطراري خواهد بود و اگر اراده انسان از اسباب خارجي نباشد در اينصورت نقل كلام مي‏كنيم به آن اراده قبلي كه باعث تصميم‏گيري است و سئوال مي‏كنيم كه آن اراده چگونه پيدا شد؟ آيا از اسباب و
    * علم ازلي متعلّق به همه چيز و از جمله افعال اختياريه انسانهاست و اين علم نيز قابل تبديل است.
    ***
    * علم خداوند بوقوع امري سبب وقوع آن نيست.
    ***
    *نفس علم خداوند به عالم، نفس رضاي او و اختيار اوست.
    ***
    علل خارجي بوجود آمد كه در اينصورت اضطرار است و يا با اراده خودش بود كه باز سؤال بجاي خودش باقي است و در نتيجه بايد قائل به تسلسل اراده بشويم و يا قأئل به جبر و اضطرار در اراده.
    امام خميني(ره) پس از نقل پاسخهاي محقق داماد و مرحوم محقق خراساني و حاج شيخ عبدالكريم يزدي و ذكر نارسايي ادلّه آنان، پاسخ شبهه را چنين مي‏دهند كه اراده از آنجهت كه از صفات حقيقي ذات الاضافه است مانند ساير صفات است و همانگونه كه معلوم، آنست كه علم به آن تعلق مي‏گيرد نه آنكه به علم آن، علم تعلق گيرد و محبوب آنست كه متعلق حبّ واقع شود نه آنكه به حبّ آن، حب تعلق گيرد، مراد آنست كه اراده به آن تعلق گيرد نه آنكه مراد عبارتست از آنچه كه اراده به اراده آن تعلق گيرد و مختار كسي است كه فعلش با اراده و اختيار صادر شود نه اينكه اراده‏اش از اراده و اختيار سرزند و همچنين قادر كسي است كه هر وقت اراده كند فعل از او سرزند و اگر اراده نكند فعل از او صادر نشود نه آنكه قادر كسي است كه هر وقت اراده كند اراده فعل از او صادر شود و اگر صدور فعل ارادي متوقف بر اين باشد كه اراده آن فعل نيز متعلق اراده‏ديگرباشد لازم مي‏آيدكه‏اصلاً فعل‏ارادي‏درعالم وجود نداشته‏باشدحتي‏آن‏فعل كه‏ازواجب‏تعالي‏صادر مي‏شود.13
    صرفِ وجود، صرفِ هر كمال و جمال است و هيچ حيثيت كمالي نمي‏تواند خود را از صرفِ وجود به كنار نگه دارد بلكه هر چه كمال و جمال است بر حسب خارج، به حقيقت وجود بر مي‏گردد و بنابراين هرچه وجود، خالصتر گردد قهرا علم و حيات و بقيه كمالات آن بيشتر خواهد بود.
    صفات خداوند زائد بر ذات نيست و با ذات اتحاد و يگانگي دارد. اگر اراده در خدا محتاج اراده ديگر باشد مستلزم اينست كه ذات در مرحله‏اي فاقد اراده بوده و با آن مريد گردد.
    "تعالي الله عمايقولون" يعني ذات الهي در فعل تحت تأثير اراده و منفعل خواهد بود و اين مقتضي جهت امكاني در ذات احدي خواهد بود. همين قدر كه خداي تعالي عالم به نظام اتم و اكمل جهان آفرينش است، همين علم به نظام، علت خلق جهان آفرينش است كه از آن علم تعبير به اراده مي‏شود. بعبارت ديگر، علم و اراده در ما ممكنات است كه دو معني دارد و دو حقيقت است و از هم قابل انفكاك است اما در ذات واجب تعالي علم و اراده يك چيز بيش نيست و اراده خلق جهان يعني علم به نظام خلقت و آفرينش.
    هنگامي كه مبدأ تأثير در شيئي، علم فاعل و اراده اوست - اعم از اينكه علم و اراده اموري واحد باشند يا متعدد و عين ذات فاعل باشند يا زائد بر آن - فاعل، مختار است يعني صدور فعل از او بسبب اراده و علم و رضاي اوست و به چنين فاعلي، در عرف عام و خاص، فاعل غير مختار گفته نمي‏شود.
    اله عالم، نظام اتم و خير افضل را بر طبق علمي كه عين ذات عليم و حكيم اوست خلق مي‏كند. بنابراين، وجوب به اراده منافي اراده نيست بلكه آنرا تأكيد مي‏كند زيرا سبب تمام آن است كه مسبب به آن واجب شود و تمامترين اراده آن است كه مراد بسبب آن واجب شود و چون ذات خداوند بذات خويش فياض الخير و فعال النظام اتم علي الاطلاق است و ذات بسيط او عالم به كيفيت نظام اتم است و ذات، داعي و غايت در اين اختيار است. بنابراين او مريد است نه آنكه امر ديگري از عالم امكاني محبوب بالذات باشد.
    تعلق اراده حق تعالي به اشياء بخاطر آن است كه ذاتش محبوب است و ظهور ذات موجب ظهور اشياء است نه آنكه امر ديگري از عالم امكاني محبوب بالذات باشد. بنابر اين نفس علم او به عالم، نفس رضاي او و اختيار اوست.
    ****
    پاورقيها:
    1- خواجه نصير الدين طوسي، جبر و اختيار، نشر علوم اسلامي، چاپ اول 1363، ص 16.
    2- خواجه نصيرالدين طوسي، جبر و اختيار، ص 48.
    3- خواجه نصيرالدين طوسي، تجريد الاعتقاد، ص 399.
    4- صدرالمتألهين شيرازي، الاسفارالاربعة، ج 6، ص 384.
    5- امام خميني(ره) ، طلب و اراده، صفحات 126-125.
    6- امام خميني(ره) ،طلب واراده ،ص 74.
    7- ملا هادي سبزواري، شرح منظومه، ص171.
    8- علامه طباطبائي،الميزان،ج 1،ص 99.
    9- خواجه طوسي، جبر و اختيار، پاورقي ص 16. 10- موسوي شاهنگيان، منظومه توحيديه، دارالكتب الاسلاميه، تهران 1371، ص 107.
    10) پيشين.
    11- خواجه طوسي، جبر و اختيار، پاورقي ص 16.
    12- امام خميني(ره)، طلب و اراده، ص 106.


  8. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    3,425
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    می دانیم علوم امام علیه السلام وهبی الهی است و دائر مدار سن وموضوع واقع نمی شود واز طرفی اطاعت امام هم یک تکلیف است. از آن جا که توضیح کامل احکام توسط پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در مدت ۲۳ سال صورت نگرفت و نیز خلفای پیامبر اکرم هیچ گونه اطلاعی از احکام و دستورات دین نداشتند، پس از رحلت ایشان مردم با مشکلات زیادی روبرو شدند و تنها رهگشای آنان امام علی علیه السلام بودند. تنها ایشان بودند که می توانستند با علم خود از پس پرسشهای بیشمار برآیند و احکام و معارف الهی را حفظ نمایند. هم اکنون نیز زمین از حجت خداوند خالی نیست.
    در این خصوص اکنون به یک روایت از امام جواد علیه السلام اشاره می کنیم؛ جایی که امام جواد علیه السلام تنها ۱۰ سال داشتند و مأمون می پنداشت امامت و علم امام با سن و سال ایشان مرتبط است. پس مجلسی را با حضور برترین دانشمندان برپا کرد...
    وقتی مجلس تشکیل شد، مأمون دستور داد تختی زیبا به همراه دو بالش بر آن در کنار تخت خود – برای امام جواد علیه السلام – قرار دهند. «یحیی بن اکثم» که قاضی القضات آن روز بود، در مقابل ایشان نشست... . او اجازه پرسیدن خواست و پرسید: نظر شما در مورد شخص مُحْرِمی(۱) که حیوانی شکار کند و بکشد چیست؟
    حضرت امام جواد علیه السلام فرمودند: این سؤال دارای وجوه و اشکال مختلفی است. سؤال شما مربوط به کدام شکل و صورت است؟ آیا آن حیوان در حرم کشته شده یا غیر حرم؟ آیا به حکم مسأله آگاه بوده یا نه؟ آیا حیوان را عمداً کشته یا به اشتباه؟ بار اولش بوده یا نه؟ آیا بر کار خود اصرار دارد یا پشیمان شده؟ حیوان را درشب کشته با روز؟ در حج واجب بوده یا عمره؟ حیوان پرنده بوده یا غیر پرنده؟ کوچک بوده یا بزرگ؟ همانا هریک از این صورت ها، حکم و دستور مخصص به خود را دارد.
    یحیی متحیر گشت و آثار ناتوانی بر چهره اش آشکار شد و زبانش به لکنت افتاد و نمی دانست چه بگوید؛ تا حدی که حاضران همگی زبونی او را دریافتند. سپس امام جواد علیه السلام خود حکم صورت های گوناگون را دادند(۲).
    -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
    ۱− شخص محرم در ایام حج به سر می برد و مجاز نیست که اعمالی را انجام دهد، از جمله شکار حیوان.
    ۲− بحار جلد ۲۷۱/۱۰۳ به نقل از «مسند فاطمه علیهاالسلام».

  9. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    3,425
    مورد تشکر
    7 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نظر جبریون درباره نسبت علم الهی و اختیار انسان و نقد آن

    خداوند از ازل، از آنچه واقع می‏شود و آنچه واقع نمی‏شود آگاه است و هیچ حادثه‏ای نیست که از علم ازلی الهی پنهان باشد. از طرفی، علم الهی‏ نه تغییرپذیر است و نه خلاف پذیر، یعنی نه ممکن است عوض شود و صورت‏ دیگر پیدا کند زیرا تغییر با تمامیت و کمال ذات واجب الوجود منافی‏ است، و نه ممکن است آنچه او از ازل می‏داند با آنچه واقع می‏شود مخالف‏ و مغایر باشد زیرا لازم می‏آید علم او علم نباشد، جهل باشد، این نیز با تمامیت و کمال وجود مطلق منافی است.

    پس به حکم این دو مقدمه:
    الف. خداوند از همه چیز آگاه است.
    ب. علم الهی نه تغییر پذیر است و نه خلاف پذیر.

    منطقا باید چنین نتیجه گرفت: حوادث و کائنات جبرا و قهرا باید به‏ نحوی واقع شوند که با علم الهی مطابقت داشته باشند، خصوصا اگر این نکته‏ اضافه شود که علم الهی علم فعلی و ایجابی است، یعنی علمی است که معلوم‏ از علم سرچشمه می‏گیرد، نه علم انفعالی که علم از معلوم ریشه می‏گیرد نظیر علم انسان به حوادث جهان.

    علیهذا اگر در ازل در علم الهی چنین بوده است که فلان شخص در فلان‏ ساعت فلان معصیت را مرتکب می‏شود، جبرا و قهرا آن معصیت باید به همان‏ کیفیت واقع شود، شخص مرتکب قادر نخواهد بود طوری دیگر رفتار کند، بلکه هیچ قدرتی قادر نخواهد بود آن را تغییر دهد والا علم خدا جهل خواهد بود. خیام می‏گوید:

    من می‏خورم و هر که چو من اهل بود ***می‏خوردن من به نزد او سهل بود
    می‏خوردن من حق ز ازل می‏دانست ***گر می‏نخورم علم خدا جهل بود

    جواب این شبهه پس از درک صحیح مفهوم قضا و قدر آسان است. این شبهه‏ از آنجا پیدا شده که برای هر یک از علم الهی و نظام سببی و مسببی جهان‏ حساب جداگانه فرض شده است، یعنی چنین فرض شده که علم الهی در ازل به‏ طور گزاف و تصادف به وقوع حوادث و کائنات تعلق گرفته است، آنگاه‏ برای اینکه این علم درست از آب درآید و خلافش واقع نشود لازم است وقایع‏ جهان کنترل شود و تحت مراقبت قرار گیرد تا با تصور و نقشه قبلی مطابقت کند
    .
    به عبارت دیگر، چنین فرض شده که علم الهی مستقل از نظام سببی و مسببی جهان به وقوع یا عدم وقوع حوادث تعلق گرفته است و لازم است کاری‏ صورت گیرد که این علم با معلوم خود مطابقت کند، از این رو باید نظام‏ سببی و مسببی جهان کنترل گردد. در مواردی جلوی طبع آنچه به حکم طبع اثر می‏کند و جلوی اراده و اختیار آن که با اراده و اختیار کار می‏کند گرفته‏ شود تا آنچه در علم ازلی الهی گذشته است با آنچه واقع می‏شود مطابقت کند و با هم مغایرت نداشته باشند. از این رو از انسان نیز باید اختیار و آزادی و قدرت و اراده سلب گردد تا اعمالش کاملا تحت کنترل درآید و علم‏ خدا جهل نشود.

    اینچنین تصور درباره علم الهی منتهای جهل و بی‏خبری است. مگر ممکن‏ است که علم حق به طور تصادف و گزاف به وقوع یا عدم وقوع حادثه‏ای تعلق‏ بگیرد و آنگاه برای اینکه این علم با واقع مطابقت کند لازم شود دستی در نظام متقن و قطعی علی و معلولی برده شود ، تغییراتی در این نظام داده شود، از طبیعتی خاصیتی سلب گردد یا از فاعل مختاری اختیار و آزادی گرفته‏ شود؟!

    لهذا بعید به نظر می‏رسد که رباعی بالا از خیام که لااقل نیمه فیلسوفی‏ است، بوده باشد. شاید این رباعی جزء اشعاری است که بعد به خیام نسبت‏ داده‏اند، یا از خیام است ولی خیام نخواسته در این رباعی به زبان جد و فلسفه سخن بگوید، خواسته فقط خیالی را به صورتی زیبا در لباس نظم ادا کند. بسیاری از اهل تحقیق آنجا که شعر می‏سروده‏اند افکار علمی و فلسفی‏ خود را کنار گذاشته، تخیلات لطیف را جامه‏ای زیبا از شعر پوشانیده‏اند، به عبارت دیگر، به زبان اهل‏ ادب سخن گفته‏اند نه به زبان اهل فلسفه، همچنانکه بسیاری از اشعار منسوب به خیام از این قبیل است. خیام شهرت جهانی خود را مدیون این‏ گونه تخیلات و این طرز از بیان است.

    علم ازلی الهی، از نظام سببی و مسببی جهان جدا نیست. علم الهی علم‏ به نظام است. آنچه علم الهی ایجاب و اقتضا کرده و می‏کند این جهان است‏ با همین نظاماتی که هست. علم الهی به طور مستقیم و بلاواسطه نه به وقوع‏ حادثه‏ای تعلق می‏گیرد و نه به عدم وقوع آن. علم الهی که به وقوع حادثه‏ای‏ تعلق گرفته است به طور مطلق و غیر مربوط به اسباب و علل آن حادثه نیست، بلکه تعلق گرفته است به صدور آن حادثه از علت و فاعل خاص خودش. علل و فاعلها متفاوت می‏باشند: یکی علیت و فاعلیتش طبیعی است و یکی‏ شعوری، یکی مجبور است و یکی مختار. آنچه علم ازلی الهی ایجاب می‏کند این است که اثر فاعل طبیعی از فاعل طبیعی، اثر فاعل شعوری از فاعل‏ شعوری، اثر فاعل مجبور از فاعل مجبور و اثر فاعل مختار از فاعل مختار صادر شود. علم الهی ایجاب نمی‏کند که اثر فاعل مختار از آن فاعل، بالاجبار صادر شود.

    به عبارت دیگر، علم ازلی الهی علم به نظام است، یعنی علم به صدور معلولات است از علل خاص آنها. در نظام عینی خارجی علتها و فاعلها متفاوت‏اند: یکی طبیعی است و یکی شعوری، یکی مختار است و یکی مجبور. در نظام علمی نیز امر از این قرار است، یعنی هر فاعلی همان طور که در عالم عینی هست در عالم علمی هست، بلکه باید گفت آن طور که در عالم‏ علمی هست در عالم عینی هست. علم الهی که به صدور اثری از فاعلی تعلق گرفته است به معنی این است که تعلق گرفته به صدور اثر فاعل مختار از فاعل مختار و به صدور اثر فاعل مجبور از فاعل مجبور. آنچه علم الهی‏ اقتضا دارد و ایجاب می‏کند این است که فعل فاعل مختار از فاعل مختار و فعل فاعل مجبور از فاعل مجبور صادر شود، نه اینکه علم الهی ایجاب می‏کند که فاعل مختاری مجبور بشود یا فاعل مجبوری مختار گردد.

    انسان در نظام هستی، چنانکه در گذشته گفته شد، دارای نوعی اختیار و آزادی است و امکاناتی در فعالیتهای خود دارد که آن امکانات برای‏ موجودات دیگر حتی برای حیوانها نیست. و چون نظام عینی از نظام علمی‏ ریشه می‏گیرد و سرچشمه عالم کیانی عالم ربانی است، پس علم ازلی که به‏ افعال و اعمال انسان تعلق گرفته است به معنی این است که او از ازل‏ می‏داند که چه کسی به موجب اختیار و آزادی خود طاعت می‏کند و چه کسی‏ معصیت. و آنچه آن علم ایجاب می‏کند و اقتضا دارد این است که آن که‏ اطاعت می‏کند به اراده و اختیار خود اطاعت کند و آن که معصیت می‏کند به‏ اراده و اختیار خود معصیت کند. این است معنی سخن کسانی که گفته‏اند: " انسان مختار بالاجبار است "، یعنی نمی‏تواند مختار نباشد. پس علم‏ ازلی دخالتی ندارد در سلب آزادی و اختیار آنکه در نظام علمی و نظام عینی‏ مقرر است که مختار و آزاد باشد، دخالتی ندارد در سلب اختیار و آزادی‏ انسان به اینکه او را به معصیت یا اطاعت وادار و مجبور کند.

    علیهذا دو مقدمه‏ای که در اشکال به کار برده شده، هر دو صحیح و غیر قابل تردید است و هم آنچه در ضمن نکته اضافه شد که علم الهی، علم فعلی‏ و ایجابی است نه علم انفعالی و تبعی نیز صحیح و غیر قابل انکار است. اما لازمه اینها همه این نیست که انسان‏ مجبور و مسلوب الاختیار باشد و آنگاه که معصیت می‏کند از طرف قوه و نیرویی مجبور بوده باشد، بلکه آن موجودی که در نظام تکوینی آزاد آفریده‏ شده و در نظام علمی نیز آزاد و مختار قرار گرفته، اگر کاری را به جبر بکند،" علم خدا جهل بود". لذا از اشکال کننده که می‏گوید: "می‏خوردن من حق ز ازل می‏دانست"، باید توضیح خواست که آیا آنچه حق ز ازل ی‏دانست ، می‏خوردن اختیاری و از روی میل و اراده و انتخاب شخصی‏ بدون اکراه و اجبار بود، یا می‏خوردن جبری و تحمیلی به وسیله یک قوه‏ای‏ خارج از وجود انسان، و یا می‏خوردن مطلق بدون توجه به علل و اسباب؟ آنچه " حق ز ازل می‏دانست" نه می‏خوردن اجباری بود و نه می‏خوردن مطلق، می‏خوردن اختیاری بود، و چون علم ازلی چنین است پس اگر می‏به اختیار نخورد و به جبر بخورد " علم خدا جهل بود ". علیهذا نتیجه علم ازلی به‏ افعال و اعمال موجودات صاحب اراده و اختیار، جبر نیست، نقطه مقابل‏ جبر است. لازمه علم ازلی این است که آن که مختار است حتما باید مختار باشد. پس راست گفته آن که گفته است:

    علم ازلی علت عصیان کردن ***نزد عقلا زغایت جهل بود

    اینها همه در صورتی است که محل بحث را علم سابق ازلی الهی قرار دهیم‏ که در قرآن کریم به نام کتاب و لوح محفوظ و قلم و امثال اینها یاد شده‏ است و در اشکال هم همین علم ذکر شده است. اما باید دانست گذشته از اینکه موجودات جهان و نظام سببی و مسببی، معلوم حق می‏باشند به علم سابق‏ ازلی، خود همین نظام که معلوم حق است علم حق نیز می‏باشد. این جهان با همه نظامات خود، هم علم باری تعالی است و هم معلوم او، زیرا ذات حق به ذات همه‏ اشیاء از ازل تا ابد محیط است و ذات هر چیزی نزد او حاضر است. امکان‏ ندارد در تمام سراسر هستی موجودی از او پنهان بماند. او همه جاست و با همه چیز است:

    *فاینما تولوا فثم وجه الله ( بقره / . 115 )
    *و نحن اقرب الیه من حبل الورید ( ق / . 16 )
    *هو الاول والاخر والظاهر والباطن و هو بکل شی‏ء علیم ( حدید / . 3)

    علیهذا خود جهان با همه خصوصیات و نظامات، از مراتب علم خداوند است. در این مرتبه از علم، علم و معلوم یکی است نه دو تا، تا در آن انطباق و عدم انطباق علم با معلوم فرض شود و آنگاه گفته شود اگر چنین‏ شود، علم خداوند علم و اگر چنان شود، جهل خواهد بود


  10. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۰
    نوشته
    85
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 26 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سلام
    من هرچه در سایت گشتم در مورد موضوع مورد نظرم فقط یک مورد پیدا شد که ان هم بسته بود
    از انجا که این تاپیک به موضوع علم خدا میرسد در اینجا این برهان را مطرح میکنم
    به نظرم این برهان که در باب رد خدا مطرح شده از تمامی براهین چه اثبات عدم وجود خدا و چه وجود خدا راسخ تر است
    جوابی به این برهان در این سایت داده شده که به نظر من بی منطق است
    من این برهان رامینویسم و دنبال جواب برای ان هستم از ان دفاع میکنم تا زمان که به جوابی منطقی برای ان برسم

    قضیه کانتور میگه
    1- خداوند يک موجود عليم است. بنابر تعريف خدا.
    2- يک موجود عليم بايد تمامي اجزاء مجموعه تمام حقايق هستي را بداند. بنابر تعريف خدا و تعريف مجموعه حقايق هستي. 3- دانستن تمامي اجزاء مجموعه تمام حقايق هستي محال است. بنابر قضيه کانتور
    . 4- يک وجود عليم نميتواند وجود داشته باشد.
    نتيجه از 3. 5- خدا نميتواند وجود داشته باشد.
    نتيجه از 4 و 1. 6- خدا وجود ندارد

    برای دانستن جوابی که به این مطلب داده شده به این لینک بروید
    http://www.askquran.ir/showthread.php?t=4064

    به نظر من این جواب در بعضی نقاط اشکال اساسی دارد




    کانتور به ما میگوید مجموعه تمام حقایق نمیتواند وجود داشته باشد پس نمیتواند عالمی برا ان تصور کرد
    از رویی علم وجود دارد به نوع وجودش کاری نداریم ولی نمیتوان گفت که وجود ندارد
    علم ریاضی و در پس ان اعداد و مجموعه ها وجود دارن
    چیز =وجود=شیئ
    میشه گفت خدا باید بر همه چیز عالم باشد اما چون نمیشود مجموعه همه چیز را تصور کرد
    نمیتوان عالمی بر ان تصور کرد



    به نظر من برای اثبات خدا 1 دلیل کافیست مهم این هست که جوابی برای براهین رد خدا داشت





    من همه چیز را ننوشتم و منتظر میمانم تا کسی 1 جواب به این برهان بده تا بحث شروع بشه
    ویرایش توسط gsaeed : ۱۳۹۰/۰۴/۲۴ در ساعت ۲۳:۰۷

  11. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۰
    نوشته
    5,567
    صلوات
    200
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    5 پست
    حضور
    59 روز 4 ساعت 37 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    3
    گالری
    196



    به نظر من علم خداوندی بزرگتر از اون چیزیه که بخوای وصفش کنی


    ***************************


    ܓ✿ اللهم عجل لولیک الفرج ܓ✿


    ***************************

  12. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۰
    نوشته
    5,567
    صلوات
    200
    تعداد دلنوشته
    2
    مورد تشکر
    5 پست
    حضور
    59 روز 4 ساعت 37 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    3
    گالری
    196



    ممنون از همه دوستان بابت نظرهاشون
    ***************************


    ܓ✿ اللهم عجل لولیک الفرج ܓ✿


    ***************************

  13. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۰
    نوشته
    85
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 26 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    بهتره بگی علم به بحث نداری
    نا اینکه از موجودات خیالی حرف بزنی که نه اثباتشون ممکن هست نه میشه یک تعریف جامع ازش گفت
    خدا یک امر محال است
    ویرایش توسط gsaeed : ۱۳۹۰/۰۴/۲۵ در ساعت ۲۳:۳۱

صفحه 1 از 11 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود