جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: بنای یادبود برای یک راز (عجیب تر از علم)

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    2,350
    مورد تشکر
    19 پست
    حضور
    28 روز 16 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    14

    بنای یادبود برای یک راز (عجیب تر از علم)




    در نزدیکی دهکده «پاویا» (Pavia) واقع در پنسیلوانیا، قطعه سنگ بزرگ و منحصر به فردی وجود دارد که به یاد بود واقعه اسرار آمیزی که هیچگاه فاش نشد، از سوی اهالی آنجا برپا شده است.
    ماجرا از این قرار بود که در بامداد روز 24 آوریل 1856، مردی بنام «ساموئل کاکس» (Samuel Cox) ناگهان صدای پارس سگ خود را در نقطه ای از جنگل انبوه که کلبه کوچک او را احاطه کرده بود، شنید. کاملاً تشخیص می داد که این حیوان زبان بسته، مانند همیشه پارس نمی کند و حالت غیر عادی در صدای او احساس می شد. شتابان تفنگ خود را برداشت و از کلبه خارج شد تا ببیند چه اتفاقی افتاده است، ولی قبل از آنکه بتواند نقطه ای را که صدای پارس سگ از آنجا بگوش می رسید مشخص سازد، صدای سگ خاموش شد. «ساموئل» اعتنائی به این موضوع نکرد و برای انجام پاره ای کارها، به آلاچیق کوچکی که در حاشیه جنگل ساخته بود رفت، و یک ساعت بعد، هنگامی که بازگشت، مشاهده کرد که سگش در کنار همسرش «سوزانا» (Susannah) ایستاده است، ولی از دو پسر کوچکش «جرج» هفت ساله و «ژوزف» پنج ساله خبری نیست. ابتدا تصور کرد که فرزندانش در کلبه سرگرم بازی هستند، و همسر او نیز خیال می کرد که بچه ها همراه پدرشان به جنگل رفته اند، ولی هنگامی که موضوع را با یکدیگر در میان گذاشتند، نگرانی شان شدت گرفت و هر دو به جستجوی فرزندانشان پرداختند. سگ باوفا که می دانست که برای این بچه های کوچک اتفاقی افتاده فقط پارس می کرد و بدون هدف ورجه ورجه می کرد.
    پدر و مادر بیچاره، وحشت زده با دستپاچگی به داخل جنگل دویدند، با آوای بلند بچه هایشان را صدا می زدند و گوش می ایستادند تا بلکه پاسخی از جانب آنها بشنوند، وی هیچ خبری از آنها نبود. انگار آب شده و به زمین فرو رفته بودند.
    «ساموئل» دیوانه وار به سوی کوهستان براه افتاد و به خانه نزدیکترین همسایگانشان رفت تا از آنها کمک بخواهد. یکی از همسایگان، سوار بر اسب خود بجستجو پرداخت و سایر همسایگان نیز همراه «ساموئل» برای یافتن فرزندان گمشده، تلاشی دسته جمعی را آغاز کردند.
    شب هنگام، بالغ بر یکصد زن و مرد جمع شده بودند تا عقل هایشان را روی هم بگذارند و برای یافتن بچه های گمشده، چاره اندیشی کنند ولی با همه جستجوئی که بعمل آوردند، سرانجام دست خالی بازگشتند.
    آنشب، شب گرمی بود و این شانس وجود داشت که دو پسر گمشده، از سرما در امان باشند و احتمالاً زنده بمانند.
    سپیده دم روز بعد، جستجوی پی گیر دوباره از سر گرفته شد. عده زیادی از مردم، از کیلومترها دورتر آمده بودند تا داوطلبانه به گروه جستجوگران بپیوندند. با این حال، آن روز نیز بدون آنکه اثری از پسران گمشده بدست آید سپری شد.
    جستجوی این عده، مدت ده روز ادامه یافت و بیش از یکهزار نفر همه سوراخ سنبه های کوهستان را وارسی کردند، ولی هیچ نتیجه ای بدست نیامد.
    زن سالخورده ای که به فال بینی و جادوگری معروف بود، وارد عمل شد و سعی کرد از این راه، رد پای بچه های گمشده را بیابد ولی کار او صرفاً جنبه کلاشی و سودجوئی داشت و از این کار نیز نتیجه ای عاید نشد.
    در یک چنین اوضاع و احوالی که پدر و مادر بخت برگشته حال خود را نمی دانستند، طبق معمول شایعاتی رواج یافت، و این شایعه تلخ بر سر زبان ها افتاد که اولیای اطفال، با همکاری یکدیگر فرزندان خود را به قتل رسانده اند و چند تن از افراد، که بیش از دیگران کنجکاو بودند، حتی کف کلبه و زمین اطراف آنرا کندند تا شاید اجساد این دو پسر گمشده را بیابند، ولی تیر آنها نیز به سنگ خورد.
    بیست کیلومتر دورتر از آن محل، کشاورز جوان و آرامی به نام «جاکوب دیبرت» (Jacob Dibert) زندگی می کرد... و او خواب عجیبی دید. خواب دید که تک و تنها در میان جنگل، به جستجوی این بچه ها که هرگز آنها را ندیده بود، پرداخته است. و خود را در میان جنگلی مشاهده می کرد که هرگز قبلاً آن را ندیده بود.
    این کشاورز جوان، در عالم خواب، درخت تنومندی را مشاهده کرد که بر زمین افتاده بود و به فاصله ای از آن، یک گوزن مرده روی زمین دراز کشیده بود. او بالای سر گوزن رسید و به مسیری که قطرات خون از بدن حیوان ریخته بود چشم دوخت. در آنجا یک کفش بچگانه پیدا کرد. چند قدم دورتر رودخانه ای از آنجا می گذشت. از آن رودخانه عبور کرد و در آنسوی رودخانه، در لابلای ریشه های بهم پیچیده درختان و جسد دو پسر گمشده را یافت.
    «جاکوب» خواب خود را برای همسرش تعریف کرد. ولی آنها ترجیح دادند که درباره این خواب به کسی حرفی نزنند. شب بعد، دوباره همین خواب بسراغ «جاکوب» آمد و این کشاورز جوان تصمیم گرفت راجع به این خواب، فقط با برادرش که به آن منطقه آشنائی کامل داشت صحبت کند، و آندو به اتفاق یکدیگر به جستجوی محلی که در خواب دیده بودند پرداختند. و چنین مکانی وجود داشت. پنج دقیقه بعد، به درخت فرو افتاده رسیدند که گوزن مرده ای در کنار آن روی زمین افتاده بود. درست مانند صحنه ای که «جاکوب» در خواب دیده بود. در حدود هشت متر دورتر، یک کفش بچگانه روی زمین دیده می شد... و بالاخره چند قدم پائین تر، بعد از رودخانه اجساد دو پسر کوچک بدست آمد.
    این دو کودک در تاریخ 8 مه 1856 در گورستان «مانت یونیون» (Mount Union) بخاک سپرده شدند.
    در پنجاهمین سالروز این واقعه عجیب و باور نکردنی، از طرف اهالی، سنگ بزرگی بعنوان یادبود، در نزدیکی محلی که اجساد دو پسر گمشده در آنجا پیدا شده بود نصب گردید. این سنگ یاد بود، هنوز هم در آنجا وجود دارد و یادآور راز بزرگی است که هیچگاه فاش نشد و هنوز که هنوز است، دانشمندان را به شگفتی واداشته است.

  2. تشکرها 2


  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود