جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: * اسکندر مقدونی

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    1,002
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    11 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    1
    گالری
    0

    * اسکندر مقدونی




    منابع :
    ایران باستان جلد ۲/ پیرنیا
    تاریخ تمدن ایران باستان جلد 1 / زنجانی
    ایران /دکتر افتخارزاد-ه
    شاهنامه
    تصحیح و تلخیص از mmj


    ایسوکراتس - خلق و خوی زئوس را در روح داشت هماره با خیال المپ نظاره گر خدایان بود . پیرو اندیشه های سیاسی ارسطو که : « جهانیان همه بربرند و یونانیان فقط انسان . [ یونان مرکز تمدن غرب ]بربرها برای خدمت به یونانیان خلق شده اند . سیاست یعنی دانش برده داری» این توصیه ای بود که ایسوکراتس به فیلیپ و پسرش اسکندر نمود که ایرانیان را به بردگی یونانیان دراورند. »
    «هجوم اسکندر بر کانون تمدن شرق از سوی ارسطو توجیه فلسفی شده که « فیلیپ و پسرش اسکندر مردان عملند و منادیان تمدن یونان در میان بربرها که مردان نظرند» در انجام و در پی رنسانس و اغاز سیادت غرب این گستاخی به اوج رسید و نبرد ماراتون اغاز پیروزی نور بر ظلمت ، تمدن بر توحش و معنویت بر مادیت نامیده شد و توحش اسکندر صدور تمدن و فرهنگ غرب بر شرق لقب یافت و نویسندگان چون بوسوئه و فنلون انرا وارد تاریخ رسمی و اکادمیک غرب کردند و اندکی بعد هگل نیز چون ارسطو به توجیه فلسفی پرداخت که « مردان تاریخی به حوزه اخلاق تعلق ندارند و اصولا در تاریخ جهانی نباید اخلاق را دخالت داد. چه بسا اراده خداوند به وسیله اعمال مردان منفی تاریخ تحقق یافته و به عینیت رسیده باشد پس اهل اخلاق نباید بر کار مردان تاریخی خورده بگیرند» بدین سان تحریف تاریخ و تمدن شرق در روح غربی توجیه فلسفی شد و نگاه تحقیر امیز غرب به شرق پدید امد» ایران/مقدمه
    ویرایش توسط mmj : ۱۳۸۹/۰۱/۰۷ در ساعت ۱۸:۱۷
    بارخدایا! به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن بی همراه ، جهاد بی سلاح، کار بی پاداش ،فداکاری در سکوت، دین بی دنیا، مذهب بی عوام، عظمت بی نام، خدمت بی نان، ایمان بی ریا، خوبی بی نمود، گستاخی بی خامی، مناعت بی غرور،عشق بی هوس ،تنهایی در انبوه جمعیت،دوست داشتن بی آنکه دوستت بدارند،روزی کن

  2. تشکر


  3.  

  4. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    1,002
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    11 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    1
    گالری
    0



    داریوش سوم و اسکندر مقدونی

    معرفی داریوش سوم

    نام او در یونانی داریوش یا داریس خوانده میشد . در کتب پهلوی « دارا پسر دارا » خوانده اند.
    داریوش سوم پسر « آرسان » و مادر او « سی سی گامبیس» بود.
    او یکی از سران چاپار خانه شاهنشاهی هخامنشی بود که احکام پادشاه را به وسبله چارپاها به ولایت میرساند.
    در جنگ اردشیر سوم با کادوسیها رشادتی از خود نشان داد و اردشیر اورا والی ارمنستان کرد.
    «باگواس» خواجه مصری ، داریوش را به تخت شاهی نشاند که در حقیقت خود سلطنت کند و چون داریوش از فرامین او سرکشی میکرد و به او کمتر توجه داشت ، « باگواس» در صدد قتل داریوش برآمد ولی داریوش پیش دستی کرد و با نوشاندن زهری وی را کشت. ناگفته نماند باگواس بود که اردشیر سوم و سپس کوچکترین فرزندش و جانشین وی «آرسس» را بقتل رسانید .
    زمان پادشاهی داریوش مصادف با مرگ فیلیپ پادشاه مقدونیه و روی کار آمدن اسکندر شد. اسکندر هنگامی که به پادشاهی رسید مردم مقدونیه و یونان ، مصراً از وی خواستند که به ایران لشکر کشیده و انتقام حمله خشایارشا را از ایران بگیرد زیرا خشایارشا به تلافی آتش زدن شهر سارد پایتخت لیدی [=ترکیه امروزی] به دست یونانیان، قسمتی از آتن را به آتش کشیده بود.
    یونانیان میدانستند قدرت مرکزی در ایران روبه ضعف نهاده و سلسله هخامنشی روزهای سختی میگذارند، به این سبب زمان حمله به ایران را مغتن شمرده و چون اسکندر فردی ماجراجو ، کشور گشا و خونخوار بود از فرصت استفاده کرده و به ایران لشکر کشید.

    مقدونیه و اسکندر

    مقدونیه کشوری است در شبه جزیره بالکان که در زمان فیلیپ وسعت ان حداکثر به 58800 کیلومتر مربع میرسید. و عموما خراجگذار اتن بود.
    ترقیات ناگهانی مقدونیه ، آتن را بیمناک کرد و بخصوص انتقاد دموستن [= سخنورنامدار یونانی] از آتنی ها و تشویق او به نزدیکی آتن با ایران ، موجب شد که آتنی ها درصدد برآیند تا شهرهای دیگر یونان را بر فیلیپ بشورانند و برای شکست او کم و بیش اقدام کنند . از طرف دیگر گروهی اتنی خیانتکار با رشوه هایفیلیپ به زیان شهر خود – آتن – عمل میکردند. سرانجام جنگی در سال 356ق.م در یونان در گرفت که ان را جنگ مقدس نامیده اند و همین جنگ است که آغاز دوانگی بین شهرهای یونان و جنگ های آتن و اسپارت شمرده میشود.
    ظاهرا این جنگ بر سر حمایت و اداره معبد «آپولون» بود که طرفین، هرکدام آن را حق خود میدانستند. در این گیرو دار، فیلیپ در این اندیشه بود که در یونان نام یکی بیابد و با درهم شکیتن قدرت اتنی ها و هواخواهان آنها ، سپهسالار کل یونان گردد و زمینه تصرف قلمرو شاهنشاهی ایران را فراهم کند. سرانجام در جنگی که باانم کرد این پیروزی بدست اورد و با گرفتن عنوان سپهسالار کل یونان و اختیارات بسیار، در سال336ق.م یعنی نخستین سال شاهنشاهی داریوش سوم لشکری روانه اسیا کرد.
    فیلیپ آنچنان مغرور بود که شکست ایران را در این جنگ پیش چشم میدید، اما بیش از انکه به ارزوی خود برسد یکی از درباریانش وی را به قتل رساند.
    پس از او اسکندر به تخت نشست . بنابر تاریخ مقدونیه او سومین کسی است که به نام اسکندر[=الکساندر] بر آن سرزمین فرمان رانده است. پدرش فیلیپ و مادرش «المپیاس» دختر شاه ملس ها بود. وی در ان هنگام حدودا 20 ساله بود.
    از لحاظ ظاهری وی خوش قیافه با قدی نسبتا کوتاه و دارای چشمانی غضبناک بود بطوری که اطرافیان از چشمانش پی به روح خشن و سخت گیر او میبردند. او همچنین فردی باهوش ، دلیر ، شجاع و بی باک بود . از ماجراجویی و کارهای سخت هراسی نداشت و هرگز از تصمیم خود منصرف نمیشد این صفت در اسکندر خیلی بارز است. از صفات بارز دیگر وی اقتدار فراوانش در جوانی بود، او همچنین فردی تحصیل کرده و شاگرد برجسته « ارسطو » بود .در سخنوری و خطابه خوانی ید طولایی داشت کلامش بلیغ و صاحب نفوذ بود و عزمی راسخ و طاقتی غیر عادی داشت. با اینهمه شخصیت دوگانه ای داشت گاه براحتی خشم و غضب براو مستولی میشد و بعد به حالت عادی برمیگشت. از اعمال او در جنگها بر می اید که وی شخصی خرافی بوده است و برای هرکار کوچکی قربانی میکردو نظر غیبگو را جویا می شد این نشان از عدم تعادل روانی وی دارد چراکه فردی با انهمه قدرت و سلطه ای که برجهان متمدن انروز داشت از افراد عادی بیشتر پایبند به خرافات بوده است و بیجهت نیست که وی فرمان قتل عام مردم بسیاری از شهرها را بدون دلیل و گاه دلایل کوچک صادر میکرد . اسکندر پس از به تخت نشستن، مادر ناتنی و برادرانش را به قتل رسانید.

    بارخدایا! به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن بی همراه ، جهاد بی سلاح، کار بی پاداش ،فداکاری در سکوت، دین بی دنیا، مذهب بی عوام، عظمت بی نام، خدمت بی نان، ایمان بی ریا، خوبی بی نمود، گستاخی بی خامی، مناعت بی غرور،عشق بی هوس ،تنهایی در انبوه جمعیت،دوست داشتن بی آنکه دوستت بدارند،روزی کن

  5. تشکر


  6. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    1,002
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    11 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    1
    گالری
    0



    آغاز اولین هجوم غرب علیه شرق


    اسکندر پس از بدست اوردن جانشینی پدر به زودی و با وجود جوانی ، توانست در میان درباریان و بزرگان و همچنین رعایا ، ارزش و منزلتی بدست اورد و محبوب آنها گردد. آنگاه پس از فرونشاندن شورشهایی در نقاط ومختلف قلمرو پدرش و مطیع کردن یکایک شهرهای یونان و تحکیم قدرت و پادشاهی خود در تدارک حمله به ایران برآمد.
    یونانیان برای ترغیب بیشتر اسکندر اورا پسر «زئوس» [یکی از خدایان یونان] و از جمله خدایان دانستند.
    داریوش وقتی به شاهی رسید ، فیلیپ هنوز شاه مقدونیه بود و میخواست به یونان و مقدونیه سپاهی اعزام دارد و ایران را از شر دشمن دیرینه خلاص کند اما چون فیلیپ به فاصله کمی کشته شد و داریوش هم فکر نمی کرد پسر جوان فیلیپ اسکندر جرات تجاوز به خاک ایران داشته باشد ازاینرو ازاعزام نیرو و جنگ خودداری کرد ، اما داریوش هنگامیکه شنید یونانیان اسکندر را سپهسالار کل یونان کرده اند، ناچار شد در تدارک مقابله با او برآید و حتی از خود یونانیان ، سپاهیان مزدور گردآورد و شخصی بنام «مم نن» از آنها به سرگردگی برگزید.
    در چند جنگ کوچک محلی در اسیای صغیر در کناره تنگه «داردانل» ، ایرانیان پیروزی هایی بدست اوردند. اما چون دربار ایران طبق معمول به مقدونیه و یونان اهمیت نمی داد و دشمن را ناتوان می شمرد، به اسکندر فرصت داده شد که به سوی سرزمین ایران پیش اید .اگر دربار ایران به موقع ایالات مختلف یونان را با پول و تجهیزات تقویت میکرد ، هرگز مقدونیان بر یونان چیره نمیشدند.
    این درحالی بود که اسکندر برای حمله به ایران بیشتر املاک خود را به نزدیکانش بخشید وهرچه داشت هزینۀ تجهیز سپاه کرد و « آنتی پاتر مقدونی» را به جای خود در مقدونیه گماشت.
    بیست روز پس از عزیمت ، اسکندر به کرانه های تنگه «داردانل» رسید و باز چون دربار و سرداران ایران به اسکندر با دیده حقارت مینگریستند و برای مقابله با او به موقع اقدام نکردند ، او موفق شد از این تنگه عبور کند و وارد آسیا شود .
    در آن زمان لشگریان ایران و نیروی دریایی کشور میتوانستند از عبور او از این تنگه جلوگیری کنند و این یکی از بزرگترین اشتباهات شاهنشاهی هخامنشی دربرخورد با اسکندر بود.
    اسکندر با غافلگیر کردن سپاه ایران موجبات شکستهای بعدی را در این منطقه فراهم اورد . سرداران شکست خورده ایرانی یا گریختند یا خودکشی کردند. ان تعداد سپاهیان ایرانی که در کنار رود گرانیک (=گرانیکوس) منتظر لشکریان اسکندر بودند و عده آنها به 30 تا 40 هزار میرسید . به سبب ترس از دشمن شکست خورد و این دراثر نداشتن فرماندهان لایق بود. در جنگ دیگر، شهر «می لت» نیز که در کنار دریا واقع بود، محاصره و تسخیر شد. اسکندر پس از این پیروزی ، قسمت عمده نیروی خود را بسوی شهر «هالیکارناس» - مرکز ایالت کاریه – برد و شهرهای یونانی بین میلت و هالیکارناس را تسخیر کرد. با اینکه «مم نن» توانست اعتماد دربار ایران را جلب کند و فرمانداری صفحات آسیای صغیر را بگیرد و پس از آن نیز برای دفاع از هالیکاراناس و نقاط دیگر، کوش و زیرکی بسیار از خود نشان دهد ، اما بازهم قدت و پایداری اسکندر اورا ناچار کرد که با مشاوره سرداران ایرانی ، تصمیم به تخلیه شهر بگیرد.
    پس از آنکه اسکندر ایالات دیگر آسیای صغیر را در مدت کوتاهی یک یک تسخیر کرد، «مم نن» برآن شد که جنگ را به هر ترتیب به مقدونیه بکشاند و به این ترتیب اسکندر را وادار کند که به مقدونیه بازگردد و آسیای صغیر را واگذارد. داریوش نیز جز او به کسی امیدوار نبود . « مم نن» قسمتی از جزایر میان آسیا و اروپا را تسخیر کرد و هنگامی که نزدیک بود اسکندر را به وحشت اندازد و به مقدونیه بازگرداند ناگهان درگذشت.ظاهرا این واقعه در سال 333 ق.م پیش آمده است.
    پس از درگذشت «مم نن»، داریوش خود فرماندهی سپاه را به عهده گرفت و در این حال، اسکندر پیوسته پیش می آمد. در شهر «تارس» که حاکم نشین کیلیکیه بود اسکندر در پی یک آب تنی بیمار شد و حال چنان رو به وخامت نهاد که سپاهیانش مرگ اورا حتمی دانستند. اما اسکندر که از نزدیکی سپاه داریوش آگاه بود ، از پزشکان خود خواست که اورا با داروهای تند درمان کنند و عالجه را طول ندهند.
    سپاه داریوش با زیورها و آرایش های بسیار چشم هارا خیره میکرد. لباسهای زربافت سپاهیان، جامه های گوناگونی که بر هزاران دانه گرانبها دوخته شده بود و طوقهای مرصعی که بر گردن مردان جنگی افتاده بود، سرمایه این سپاه عظیم را تشکیل میداد و در مقابل، یاران اسکندر بدون هیچ زیور و آرایشی در پشت سپرهای خویش آماده شنیدن فرمان حمله بودند. پیداست که در جنگ ، سپاهیانی بهتر پیش میروند که ازقید زیورها و جامه های فاخر آسوده باشند.
    درجنگ ایسوس [ کنار خلیج اسکندرون] که نخستینن برخورد سپاهیان اسکندر و داریوش بود ، پس از شروع جنگ، اسکندر با سواره نظام خود به سوی جایگاه داریوش تاخت و میان سواره نظام دو طرف جنگی سخن در گرفت و هر یک کشته های بسیار دادند. برادر داریوش بنام «اکزات رس» برای دفاع از شاهنشاه ایستادگی و شجاعت بسیار از خود نشان داد ، اما چون پیوسته بر شماره ی کشتگان افزوده می شد، اسبان گردونه داریوش رم کردند و نزدیک بود آنرا واژگون کنند و هنگامی که داریوش میخواست از آن گردونه به گردونه ی دیگر سوار شود، اختلال میدان نبرد بیشتر شد و وحشتی در دل شاهنشاه راه یافت . در اوج جنگ ، داریوش با ارابه خود صحنه جنگ را ترک و فرار کرد ، سواره نظام ایران هم عقب نشست و به دنبال آن ، پیاده نظام نیز راه فرا پیش گرفت . یونانی های مزدور سپاه ایران نیز در پناه کوه ها سنگر گرفتند و اسکندر چون جنگ با آنها را دشوار دید از تعقیب آنها صرفنظر کرد ، به این ترتیب سپاه ایران بازهم شکست خورد.
    هنگام شب مقدونی ها به خیال غارت اردوگاه ایران و به ویژه بارگاه داریوش افتادند. شبیخون زدند و تمام طلا و جواهرات و زیورالات و اشیا گرانبها و حتی سراپرده را به غارت بردند. این جواهرات و زیورالات و جامه های فاخر به قدری زیاد بود که مقدونی ها توانایی حمل انرا نداشتند. بنا به رسم مقدونی ، تنها خیمه داریوش را که می بایست سردار فاتح (اسکندر) در آن منزل کند، از اسیب مصون داشتند و در پایان شبیخون ، آن را آراستند و برای اسکندر حمامی اماده کردند و مشعل ها را افروختند و چشم به راه دوختند. اسکندر ، داریوش را که با اسب می گریخت دنبال کرد اما نتوانست اورا دستگیر کند ، داریوش پس از تعویض اسب به هگمتانه رفت. اسکندر در بازگشت به مقر سپاه ایران و هنگامی که خود را در خیمه داریوش دید و تجمل و شکوه اورا مشاهد کرد ، گفت : « معنی شاه بودن این است!؟» در این شبیخون همسر و مادر داریوش و اطرافیان او اسیر شدند و وضع تاسف باری ایجاد شد.
    مورخین یونانی دراینباره نوشته اند که اسکندر با زنان دربار ایران مودبانه بخورد کرد.
    پس از تسخیر اردوگاه ایران ، اسکندر به طرف سوریه رفت و خزاین شاه را که در دمشق بود، به دست سردار معروفش «پارمن ین» گرفت . سرداران داریوش در اسیای صغیر هر یک بطریقی برای جبران شکست ها کوشش کردند اما اینهمه بی ثمر بود.
    اسکندر در صدد تصرف شهر صور مرکز فینیقیه [فلسطین و لبنان امروزی] برامد درپی
    مقاومت اهالی شهر صور که در واقع دریانوردانی شجاع بودند اسکندر این شهر را به محاصره دراورد این محاصره بین هفت تا یکسال بطول انجامید و بالاخره در سال 322ق.م مقاومت شهر شکسته و فینیقیه فتح شد و اسکندر دستور قتل عام مردم را صادر کرد و شهر صور وشهر صیدا را با خاک یکسان کرد. [مثل بخت النصر]
    داریوش پیش از این نامه ای به اسکندر نوشته بود و در آن خود را شاه خوانده ، از این سردار جوان مقدونی ، ازادی خانواده خود را خواسته بود. پس از تسخیر فنیقیه ، داریوش نامه ملایم تری به او وشت و تذکر داد که چون هنوز سرزمین های وسیعی در اختیار من است و تو نمی توانی سراسر آنها را تسخیر کنی ، بهتر است راه اشتی را برگزینی . در این نامه ، داریوش وعده کرده بود که دخترش را به اسکندر دهد و تمام سرزمین های میان بغاز و داردانل و رود هالیس (= قزل ایرماق کنونی) را به عنوان جهاز عروس واگذارد. اسکندر در پاسخ او به پیک شاه گفت : « من برای این کشورها وارد اسیا نشده ام . من به قصد پرسپولیس آمده ام» . اگر این مضمون کاملا درست و دقیق نباشد ، بازهم باید گفت که حقیقت امر با آنچه گفته شد چندان تفاوت ندارد یعنی آنچه مسلم است ، داریوش نامه ای نوشته و اسکندر پاسخ این نامه را به درشتی و غرور داده است.
    اسکندر همان سال – 332ق.م- به مصر رفت و پس از تسخیر آنجا، بنای شهر اسکندریه را آغاز نمود. در مصر اورا «خدا» خواندند.
    سپس مصر را به دست یکی از سرداران خود سپرد به سوی ایران رهسپار شد. مینویسند در راه درگذشت زن داریوش که زیباترین ملکه جهان بود ، اورا متاثر کرد و دستور داد این بانو را با شکوهی هرچه بیشتر به خاک سپرند. اما درباره درستی این روایت تردید باید کرد.
    هنگامی که اسکندر دومین پیشنهاد آشتی با داریوش را رد کرد، شاه ایران درصدد آمادگی برای جنگ برآمد. اما بنا بنه نوشته «کنت کورث» -مورخ معروف- در مقابل نرمی و محبتی که اسکندر به خانواده اسیر او نمود، بار دیگر سفیرانی برای صلح فرستاد ، و این بار حاضر شد تمام ممالک خودرا از اسیای صغیر تا ساحل فرات به اسکندر سپارد. اما اسکندر که پیروزی خود را مسلم می دانست، گفت : « این که داریوش میخواهد به من بدهد، در اختیار من است و نیازی نیست که او این سرزمین را به من سپارد. و از طرف دیگر من جز جنگ با او کاری ندارم» به ناچار داریوش آماده جنگ شد و هرچه میتوانست سپاهیان خود را تجهیز کرد و در دشت نینوا نزدیک شهر اربیل اردو زد . اسکندر از دجله گذشت و سردار داریوش بنام «مازه» که می بایست مانع پیش آمدن اسکندر و سپاهش شود، در برابرش عقب نشست .
    بیشتر مورخان میگویند اگر «مازه» عقب نمی نشست با بی نظمی موقتی که هنگام عبور از دجله در سپاه اسکندر پدید آمده بود ، به خوبی میتوانست بر آنها غلبه کند.
    پس از گذشتن از دجله، بازهم «مازه» جلوگیری موثری از آنها نکرد. دراین حال، جلوگیری شبی ماه گرفت و این امر مقدونیان را – که به پیش بینی های نجومی عقیده داشتند – به وحشت انداخت. میان سربازان اسکندر گفتگوهایی در گرفت که نزدیک بود به شورش بیانجامد. اما تعبیر کاهنان مصری بلا و مصیبت بزرگی برای ایران پیش بینی میکرد ، و این تعبیر آرامشی در سپاه اسکندر بوجود آورد.
    پلوتارک میگوید « جنگ بزرگ اسکندر با داریوش – برخلاف انچه اکثر مورخین نوشته اند – در گوگمل روی داد نه در اربیل» این دو شهر ، هردو در نزدیکی موصل است و در اختلاف این دو محل نباید زیاد کنجکاو شد. به هرحال در این دشت بزرگ ، سپاهیان اسکندر باردیکر از کثرت سپاه ایران ترسیدند و از سویی دیگر، داریوش گمان میکرد مقدونیان بار دیگر به او شبیخون میزنند ، سپاهیان خود را هنکام شب زیر سلاح نگاه داشت و دستور داد لگام ستوران را برندارند و به این ترتیب شبیخونی پیش نیامد و اراده هردو طرف بر این قرارگرفت که به میدان در ایند و بجنگند. در این جنگ نیز پس از زد و خوردهایی که میان سربازان اسکندر و داریوش در گرفت و به دنبال حمله ای که اسکندر به گردونه داریوش کرد اورا مجبور ساخت از میدان بگریزد، سرداران بزرگ ایران و مقدونیه هریک برای پیروزی خویش کوشش ها کردند ، اما سرانجام داریوش و هراس «مازه» موجب شد که سپاه ایران درهم شکسته شود و همه سپاهیان راه فرار پیش گیرند . مقدونیان آنها را دنبال کردند و گروه بسیاری از سپاه ایران را از دم تیغ گذراندند.
    در اینجا داریوش دانست که تجمل بی حساب و خواجه سرایان و وجود زنان پرشمار، جز کندی و سستی کارها ثمری ندارد ، از اینرو تصمیم گرفتت با سپاه اندکی که در اربیل داشت به نقاط دیگر ایران رود و بار دیگر به گردآوری سپاهیان تازه پردازد.
    بر پایه یادداشتهای روزانه « کالیستنس» مورخ رسمی و دربار اسکندر ، اگر مقاومتی چون مقاومت اریوبرزن در نبرد گوگمل در برابر ما صورت گرفته بود ، شکست قطعی بود.
    در گوگومل با خروج غیره منتظره داریوش و سردار خیانتکارش از صحنه واحدهای ارتش ایران که در حال پیروز شدن بودند ؛ از پی او دست ب عقب نشینی زدند.
    پس از ان اسکندر از گوگمل به سوی بابل رفت . در راه ، «مازه» سردار ایرانی پیامی فرستاد و به اسکندر اظهار انقیاد کرد و بدین ترتیب خیانت بزرگ دیگری را از خود نشان داد. هنگامی که اسکندر به شهر بابل رسید، کوتوال ارگ بابل به استقبال او رفت و چنان او را به گرمی پذیرفت که شرح گلها و ریاحین و عودسوزهایی که بر سر راهش به پا شده بود، در تاریخ به جا ماند.
    در خلال این وقایع، یونانیان –که از تسلط اسکندر چندان خشنود نبودند- در انتظار شکست او از داریوش نشسته بودند.
    اسکندر از بابل رهسپار شوش شد پس از گذشت بیست روز به آنجا رسید . والی شوش پسرش را به پیشباز اسکندر فرستاد و به دنبال او خودش تا کنار رود کرخه به استقبال او آمد. البته برخلاف یادداشتهای برخی مورخان یونانی و بر پایه یافته های باستانشناسی، شهر شوش بدون جنگ فتح نشد بلکه با انهدام سختی روبرو گشت و حتی از اثار کشف شده بر می اید که شوش توسط سپاه اسکندر با تیرهای اتشین مورد حمله قرار گرفته و به اتش کشیده شده است . اسکندر در شوش بر جایگاه فرمانروای پارسی تکیه زد و چند روزی در آن شهر ماند و سپس عازم پارس و تخت جمشید شد.
    و پس از چند جنگ و گریز و دفاع محلی به شهر پرسپولیس رسید . در دربند پارس، کوچ نشین های نقاط کوهستانی و عشایر پارس برای او دردسر زیادی ایجاد کردند. در نردیکی های آنجا با گارد نظامی محافظان پرسپولیس روبرو شد فرماندهی آن در اختیار سردار شجاع و بی باکی بنام «آریو برزن» بود. تعداد سپاه اریوبرزن به بیش از 5000 پیاده نمیرسید با اینهمه آریوبرزن با رشادت های فروان چندروز سپاه چند ده هزار نفری اسکندر را متوقف کرد. در گیرودار جنگ ضربتی به سر اسکندر خورد که زخمی تقریبا سطحی برداشت . اریوبرزن همچنین با هجوم به قلب سپاه دشمن تعداد زیادی از انها را کشت و خود در محاصره افتاد ولی توانست از محاصره بگریزد . سرانجام او و سپاهیانش همگی با سربلندی کشته شدند. و اسکندر با دادن تلفات زیاد، توانست از این مهلکه بگریزد. و خودرا به تخت جمشید برساند.
    اسکندر در هنگامه ورود به پرسپولیس ، از رئیس و کاخدار تخت جمشید که زخمی بود کلید کاخ را خواست ، ولی او گفت که کلید کاخ را جز به شخص شاه نمی دهد ، و اسکندر بی درنگ وی را کشت.
    اسکندر هنگام ورود به تخت جمشید ، به سربازان خود گفت : « اینجا مرکز قدرتی است که سالیان دراز، ملت یونان و مقدونیه را عذاب داده و لشکریان خود را به سرکوبی انها فرستاده است و اکنون باید با ویران کردن این شهر، روح اجداد خود را شاد کنیم.»
    سربازان پس از ورود تمام اموال نفیس و خزائن شاهان هخامنشی که درواقع موزه ای جهانی بود به غارت بردند و انقدر اموال نفیس و اشیا گرانبها دیدند که به حقیقت نمی توانستند همه آنها را بربایند و به این سبب ، هریک میکوشید که غنیمت بهتری را برای خود برگیرد و میان سپاهیان بر سر غنایم ارزنده تر ، زد و خورد هایی در گرفت.

    نوشته اند که جواهرات و اموال قابل حمل کاخ را با بیست هزار استر و پنج هزار شتر حمل کردند و به یونان فرستادند.
    به موازات این غارت گری بی سابقه کشتار بزرگی در شهر ادامه داشت اکثر مردم برای اینکه به اسارت نیافتند[ یا بدست سپاه مقدونی کشته نشوند] خود را از بامها فرو می افکندند و خانه هایشان را به آتش می کشیدند.
    اسکندرگجستک جشن پیروزی خود را در کاخ شاهان هخامنشی برپا کرد و پس از آن جشن، به هنگامی که غرق در مستی بود آن بنای رفیع و کاخ عظیم و پرشکوه ، که سالیان دراز بر جهان فرمان رانده بود، با مشعلهای متعدد آتش زد و چنانکه مینویسند زنی به نام «تائیس» (زن بدکاره یونانی) اورا بدین کار واداشت ، و با اینکار دین خود را به بدکاران و چپاولگران و دشمنان بشری پرداخت.
    این آتشسوزی ماهها ادامه داشت ولی باقیمانده و آثار جنایت و توحش او همچنان پس از قرنها باقی است، و هر انسان منصف و بی حب و بغضی آنرا نمونه خودخواهی و سفاکی بشر میداند.
    اسکندر پس از این فتح وحشیانه ، در تعقیب داریوش از راه ماد و مغرب ایران کنونی به طرف شمال راند و از دربند خزر (دره خوار امروز) گذشت و به سوی شمال شرقی رفت.
    در اینجا میان مورخان اختلافی هست . یکی از آنها (اریان) می گوید: « دوتن از سرداران داریوش به نام «ساتی برزن» و «برازنت» ، اورا با زخم های کشند مصدوم کردند و گریختند» کنت کورث مورخ دیگر میگوید « ساتی برزن و بسًوس تصمیم گرفتند اورا با حیله دستگیر کنند و سپس یا به اسکندر تحویل دهند و یا خود بر جای او نشته ، با اسکندر بجنگند و آنگاه چون اسکندر آنها را دنبال میکرد، داریوش را در گردونه اش مصدوم کردند و خود گریختند». انچه مسلم است داریوش در اثر خیامت سرداران خود زخمهایی برداشت و بسختی جان داد [اما دیدگاه دوم صحیح تر مینماید] ، در اخرین لحظات زندگی او ، اسکندر بر بازمانده سپاهیانش چیرگی یافت.
    تاریخ کشته شدن داریوش تیر ماه سال 330ق.م است و اسکندر در جایی میان سمنان و شاهرود بر سر نعش داریوش رسید.
    تاریخ می نماید که داریوش سوم خواهان اصلاح ایران و مردی نیک نفس و هوشیار بود اما حمله ناگهانی و پیش بینی نشده اسکندر اورا بدین روز افکند. اسکندر پس از مرگ داریوش هفت سال زنده ماند و در سال 323 ق.م درگذشت .

    بارخدایا! به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن بی همراه ، جهاد بی سلاح، کار بی پاداش ،فداکاری در سکوت، دین بی دنیا، مذهب بی عوام، عظمت بی نام، خدمت بی نان، ایمان بی ریا، خوبی بی نمود، گستاخی بی خامی، مناعت بی غرور،عشق بی هوس ،تنهایی در انبوه جمعیت،دوست داشتن بی آنکه دوستت بدارند،روزی کن

  7. تشکر


  8. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    1,002
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    11 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    1
    گالری
    0



    پادشاهی اسکندر در ایران


    سپاهیان مقدونی پس از کشته شدن داریوش ، گمان میکردند کار جنگ تمام شده و میتوانند به میهن خود بازگردند، ولی حرص و طمع اسکندر پایانی نداشت و موجب شد که او لشکریانش را با وعده و وعید به ادامه راه خود وا دارد.
    اسکندر برای اینکه سپاهیانش را راضی نگه دارد غنایم اولیه را بین آنها تقسیم کرد . این غنایم را از ری تا دامغان (= هکاتوم پلیس یا شهر صددروازه که در جنوب غربی شهر دامغان کنونی بوده است) به دست اورده بود.
    اسکندر چون به سرزمین پارت (گرگان یا هیرکانیا) رسید ، لباس خود را تغییر داد و لباسی شبیه هخامنشیان پوشید و درعیش و عشرت غوطه ور شد اغلب اوقات مست و بیخود بود.
    همچنین اجازه داد سواره نظام و افسران و سپاهیانش لباس پارسی بپوشند.

    او پس از فتح ایران در دربار خود بیش از 360 زن به عدد روزهای سال در حرمسرای خود گرداورد و به جای کلاه مقدونی تاج شاه ایران برسر میگذاشت.سپاهیان او از این رفتار وی متعجب بودند و اینگونه رفتار ش را نمی پسندیند.

    اسکندر طی نطقی به سپاهیانش خاطر نشان کرد که اگر ایران را به حال خود بگذارد دوباره وضع سابق تجدید میشود ، در حالی که بسوس خود را جانشین داریوش میداند پس باید اورا از میان برد و اگر فتوحات را ادامه ندهیم و انها را رها سازیم ایرانیان باز هم به یونان حمله خواهند کرد و بران سلطه خواهند جست . شما تمام شهرهای اطراف مدیترانه را فتح کرده اید : کاپادوکیه، لیدیه ، کاریه ، فریگیه ، لیکیه، پافلاگونیه، پام فیلیه، پی سیدیه، سوریه، فینیقیه ،ارمنستان، پارس، ماد و پارت.من اگر از پشت سرخود اطمینان داشتم و میدانستم شورشی روی نخواهد داد به میهنم بازمیگشتم ولی باید برای حفظ انها فکری کرد.
    ما هنوز تمام مستملکات داریوش را تسخیر نکرده ایم و سغدی ها ، داهه ها، ماساگت ها، سکاها و هندی ها مطیع ما نیستند و اگر مشاهده کنند که نیرویی در مقابل انها نیست بدلیل دشمنی ما با انها، از پشت به ما حمله خواهند کرد و مارا از بین خواهند برد.

    به این ترتیب اسکندر سپاهیان و سرداران خود را برای تسخیر بیشتر مناطق ایران راضی ساخت و پس از ان اسکندر تمام هیرکانیا (گرگان) و تپورستان (طبرستان) را فتح کرد.
    همانطور که ذکر شد رفتار و کردار اسکندر با فتح ایران بشدت دیگرگون شد و غرور و نخوت وصف ناپذیر ی در رفتار و کردار و اخلاقش دیده میشد تا انجا که هرکس نزدیک او میشد میبایست به خاک می افتاد و اورا ستایش و تعظیم میکرد.

    اسکندر اجازه داد سواره نظام و افسران و سپاهیانش لباس پارسی بپوشند.
    در برخی موارد چون اموال غارت شده به اندازه ای بود که حرکت سپاه را دچار کندی میکرد اسکندر دستور میداد همه ی انها را بسوزانند.
    پس از ان بسوی سیستان حرکت کرد و چون به سیستان رسید به نیروهای خود اجازه استراحت داد و درهمین زمان توطئه ای علیه اسکندر کشف شد، بدین ترتیب که شخصی به نام «دیمنوس» از نزدیکان اسکندر بود و با پسری به نام «نیکوماک» سر و سری داشت ( = همجنسگرایی، که در یونان عادی بود) روزی به او گفت که با کمگ چند نفر از یاران اسکندر نقشه ای برای قتل اسکندر دارند. اوهم با کمک بردارش جریان را برای اسکندر شرح داد و بدین ترتیب توطئه کشف شد و پادشاه مقدونی دستور دستگیری عاملان آنرا صادر کرد.
    از جمله این افراد شخص به نام فیلوتاس بود که خیلی به اسکندر نزدیک بود. فیلوتاس در جریان محاکمه منکر شرکت در توطئه شد ولی بودند دیگرانی که علیه او شهادت دهند بدین ترتیب دستور اعدام او نیز صادر شد. در نتیجه توطئه کنندگان پس از تحمل شکنجه های بسیار همگی کشته شدند.

    از سوی دیگر چون اقدام کننندگان به قتل شاه علاوه بر مرگ شخص مجرم اطرافیان و نزدیکان و گاه خانواده هایشان هم در معرض اتهام قرار داشتند عده ای از انها از ترس دست به خودکشی زدند و عده ای فرار کردند و جون این خبر به اسکندر رسید دستور داد که اطرافیان شرکت کننده در توطئه از مجازات معاف شوند .
    همچنین «پارمینون» پدر فیلوتاس که شخص دوم پس از اسکندر بود و در همان زمان ماموریت حفظ و نگهداری غنایم و ثروت های هگمتانه را بعهده داشت با اشاره اسکندر کشته شد.
    پس از ان اسکندر و سپاهیانش به « رُخج » رفته و این ناحیه را فتخ نموده و به طاعت خود دراورند ولی سپاهان پس از مدتی از شدت سرما دچار قحطی شدند به طوری که تعدادی از سربازانش در اثر سرما و گرسنگی جان دادند.
    انها تصور میکردند که کوههای ارمنستان و قفقاز و شمال ایران و افغانستان یک سلسله کوه است .
    در این حال بسوس قاتل داریوش سوم به نام اردشیر چهارم ، خودرا پادشاه ایران می نامید، ولی پیش از این که به جنگ اسکندر برود عده از نزدیکانش اورابه اسکندر تحویل دادند واسکندر اورا کشت.
    اسکندر پس از این ماجرا به ایالت سغد رسید، در این ایالت شهر کوچکی بود که اهالی ان از شهر «می لت» یونان به انجا کوچ کرده بودند و از این جهت مورد نفرت و انزجار یونانیان قرار داشتند و چون بیش از 150 سال بود که در سغد می زیستند خلق و خوی ایرانیان در انان اثر کرده بود وبشیوه ایرانیان زندگی میکردند.
    اسکندر این جریان را میدانست پس امر کرد که «می لت»ی های سپاهش ، انتقام خود را از این مردم بگیرند ولی انها در اتحاذ تصمیم ناتوان ماندند.
    بالاخره خود اسکندر فرمان داد شهر را غارت کرده و به اتش بکشند. سربازان پس از غارت شهر تمام مردم را اعم از زن و مرد و کوچک و بزرگ ، را از دم تیغ گذاراندند و بدون توجه به ناله و افغان مردم بیگناه شهر را به اتش کشیدند و حتی درختان را از ریشه براوردند و شهر را به تلی از خاک و خاکستر بدل ساختند.
    میگفتند اهالی شهر ، کفاره اجداد خود را دادند، درحالی که ان مردم حتی شهر می لت را ندیده بودند حتی در زمان خشایار شاه اهالی شهر می لت دربرابر سپاه ایران بدون جنگ تسلیم شدند.
    در حوالی سغد تعدادی از سربازان اسکندر و خود او جهت تهیه خوراک اردوگاه را ترک کرده بودند که مورد حمله کوهنشینان قرار گرفتند و اسکندر در این یورش مجروح شد. و تیری به پای اسکندر خورد و پیکان ان در موضع باقی ماند و همان باعث شد که مدتی اورا از فعالیت بازدارد.
    پس از مدتی اهالی برخی نقاط ایالت سغد سر به شورش برداشتند و در برابر سپاه اسکندر پایداردی کردند
    اسکندر دو سردار ایرانی سپاهش به نام های « اسپی تامن » و « کاتن » را برای دفع شورش اعزام داشت اما این سرداران خود موجب تحریک و پایداری مردم شدند و سپس فرار کردند .
    بهرحال اسکندر امر کرد اهالی نقاط شورشی را قتل عام کرده و شهر را تخریب کنند و جوانان ان شهر را بردگی کشند تا دیگر هسته مقاومتی در انجا شکل نگیرد.

    مردم شهری دیگر به نام مماسن در قلعه شهر قصد مقاومت وشورش داشتند که اسکندر پنجاه سرباز برای سرکوب اهالی فرستد . این سربازان در بیرون شهر اردو زده و شب پس از مستی، به قتل عام مردم پرداختند و شهر به کلی از بین رفت.
    اسکندر شهری که کوروش در این منطقه بنا کرده بود هم از بین برد،همچنین شهر هالیکارنس.
    گفته میشود شمار کشته شدگان اهالی سغد 120 هزار نفر بوده است.

    پس از مدتی سردار فراری «اسپی تامن» در حوالی گرگان سپاهی جهت مقابله با اسکندر گرداورد.اسکندر جهت مقابله ، یکی از سرداران خود به نام «منه دم» بسوی او گسیل داشت . ایندو سپاه در اطراف گرگان به هم رسیدند . اسپی تامن با شجاعت و بهره گیری از اشنایی که از محل داشت توانست سپاه دشمن را شکست دهد و «منه دم» و یک سردار دیگر از سپاه اسکندر کشته شدند. در این درگیری از سپاه اسکندر تنها 40 سوار و 300 پیاده زنده ماندند.
    اسکندر در تدارک جنگ دیگری بود که تعداد بیست نفر فرستادگان سکاها برای ملاقات او اجازه خواستند و پس از کسب اجازه به سراپرده او وارد شدند.
    رئیس سکاها پس از ورود و پس از نگاهی به سر تا پای اسکندر گفت « اگر جسه تو هم به اندازه آز تو بود ، تمام دنیا گنجایش تن تورا نمیداد (کنایه از کوتاه قد بودن اسکندر). و....» خلاصه پس از فصلی سخن گفتن ، اسکندر در پاسخ گفت : پند و اندرزتان را به کار می بندم و از ماجراجویی پرهیز میکنم. با اینهمه پس از چندی اسکندر دستور تعقیب سکاها را داد و جنگ با سکاها را اغاز کرد ولی از نبرد با انها که بصورت نامنظم میجنگیدند سودی نبرد و تلفات زیادی داد پس ناگزیر قراداد صلحی با سکاها منعقد کرد.
    از سویی اسکندر چون شنیده بود سردار ایرانی (اسپی تامن) به آنها پناهنده شده جنگ با سکاها و کشتن اسپی تامن در سرلوحه اقدامات خود قرارد داد. پس از مدتی همسر اسپی تامن با دسیسه ای که با کمک عوامل اسکندر طراحی شده بود شوهر خود – اسپی تامن – را کشت و سر او را برای اسکندر فرستاد . در عین حال اسکندر با این خوشخدمتی این زن به وی بدگمان شد و اورا از خود دور کرد . پس از مدتی «اتافرن» -که از نزدیکان اسپی تامن بود – دستگیر شد .
    مدتی بعد اسیرانی از جنگها و سرکوبهای ایالت سغد به مقر اسکندر رسید. در بین انها دختر «اکسیارتس» (= سردار به نام ایرانی ) ، حضور داشت ، نام وی «رکسانه یا رکسانا» بود . اسکندر وی را که از لحاظ زیبایی بی نظیر بود به زنی گرفت.
    همچنین اسکندر سرداران خود را واداشت که دختران ایرانی را به زنی بگیرنند . اسکندر در این نظر ، خود را طرفدار «آشیل» قهرمان اسطوره ای یونان، می دانست چون «آشیل» نیز با یکی از دختران اسیر شده ازدواح کرده بود. از انجا که مقدونی ها با این نظر موافق نبودند اسکندر در ترغیب و تشویق انها میگفت که ازدواح با ایرانیان[=اسیران] ننگ نیست.

    اسکندر علاقه وافری داشت که پسر زئوس (ژوپیتر) مورد خطاب قرار گیرد و انچنان که شایسته ی خدایان است با وی برخورد شود. از اینرو بازهم توطئه ی دیگری برای کشتن اسکندر پیش امد. شرح ان چنین بود که بزرگان و سرداران مقدونی پسران خود در هنگامه ی بلوغ جهت خدمت به دربار اسکندر میفرستادند. روزی به هنگام شکار ، اسکندر که درصدد شکار گرازی بود با تیر جوانی بنام «هرمولائوس» زخمی شد، و اسکندر که از این موضوع بشدت عصبانی و غشمگین شده بود ، دستور داد پسرک جوان را با چون تنبیه کنند. آن جوانک در مقام اعتراض و شکایت به «سوسترات» (=یکی از سرداران اسکندر) داستان را بازگو کرد . و از ان پس سوسترات و هرمولائوس - که معشوق سوسترات شمرده میشد- هم قسم شدند که اسکندر را به قتل برسانند.
    پس از مدتی این توطئه نیز کشف شد و اسکندر جان سالم بدر برد . روز بعد در مراسم محاکمه اسکندر علت خیانت را از سردارش «هرمولائوس» پرسید در حالی که در زیر شکنجه بود گفت « تو ما را انسانی ازاد نمیدانی و با ما مثل بنده رفتار میکنی و بیگناهان را به اتهامات واهی به قتل می رسانی » پس از این اسکندر فرمان قتل همه انها را صادر کرد.

    مدتی بعد اسکندر با پیشنهاد اطرافیان به هند لشکر کشید به ویژه که شنیده بود هند کشوری پهناور و ثروتمند و سرشار از معادن طلا است . همگان ثروت هندوستان را بیشتر از ایران میدانستند و اظهار میداشتند که مقدار جواهرات و سنگهای قیمتی و همچنین عاج در انجا از تمام سرزمینهای جهان بیشتر است . بدین ترتیب بود که وی برای تسخیر هند اقدام کرد. وی با لشکرکشی های پیاپی از یکسو بدنبال قدرت و ثروت بیشتر بود و از سویی دیگر سپاهیانش را مشغول جنگ نگه میداشت تا فرصت نافرمانی و توطئه گری نداشته باشند.

    اسکندر پس از استیلا بر منطقه ای انجا را غارت میکرد و شهرهای زیبا و ثروتمند را به تلی خاک تبدیل مینمود ، و از انجا که مقدار غنایم بدست امده بسیار زیاد بود و طبعا ارابه ها و استرهای زیادی می طلبید و بتبع حرکت سپاه را کند میکرد دستور به اتش زدن غنایم میداد . هرچند سربازان با دستور وی مخالفت میکردند.

    اسکندر درراه هند شهرهای پیش رو را فتح کرد تا به شهر «نیسا» رسید. در انجا بزرگان شهر به دیدارش امدند . پس از ان به رود سند رسیدو روی این رود پلی قرار داشت که اهالی متوانستند به ایسنو و انسوی سند رفت و امد داشته باشند، وقتی اسکندر به انجا رسید و میخواست از پل عبور کند فکر میکرد به اخر دنیا رسیده است. دراین منطقه جنگل ها و حیوانات وحشی فروان وجود داشت و سربازان اسکندر بارها توسط مارها گزیده شدند .
    مردم این منطقه با مرگ مرد خانواده ، زن اورا میسوزاندند و براین اعتقاد بودند چون در گذشته زنی بوده است که شوهرش را با نوشاندن زهر کشته است پس هیچ زنی نباید بعد از شوهرش زنده باشد.

    شرایط این منطقه برای سربازان اسکندر بسیار تلخ و دردناک بود از اینرو مجدا خواستار بازگشت شدند ولی اسکندر انها را جمع کرد و گفت:
    « ما نزدیک انتهای پیروزی هستیم و با پیروزی کامل فاصله کمی داریم. شما از این سرزمین به دلیل وجود فیل های دشمن وحشت دارید اما کافی است یکی دو فیل را زخمی کنید ، با اینکار انها از روی ترس سپاهیانشان را زیر پا له میکنند و در انصورت دشمن شکست خواهد خورد. ما نقاط دیگر اسیا را از انسانها خلوت کرده ایم و دشمنان ما همگی نابود شده اند. شما تمام دنیا را پشت سر گذاشته اید و نباید میوه رسیده را ازدست بدهید دیگر غنایم شما بیش از زحمات شماست پس از ان میتوانید با دست پر به میهن بازگردید اکنون مرا تنها مگذارید »
    و براستی چنان بود که اسکندر می گفت او با قتل عام مردم و غارت و اتش زدن شهرهای پیشرو همجا را به ویرانه ای تبدیل کرده بود.

    ولی این سخنان او در سربازان خسته او کمتر اثر میکرد . از اینرو درهمین حال «سنوس» کلاه خود را برداشت و گفت :
    « ای اسکندر ، سربازان ، با تو هیچ فرقی نکرده اند آنها فرمان تورا با گوش و جان میشنوند و حاضرند خون خود را بریزند و از حوادث باکی ندارند اگر اصرار داری ما حتی برهنه و بی سلاح با همه ی خستگی و بیماری بدون ایمکه خونی در رگهایمان باشد به دنبال تو خواهیم امد. لکن فریادمان را بشنو که از گلوی خشک ما بیرون می آید. تو با کارهای بزرگی که کردی دشمنان و حتی سربازانت را مغلوب ساختی . آنچه در توانمان بود انجام دادیم ، دریاها و زمین ها را پیمودیم و حالا به اخر دنیا رسیده ایم وبه هندوستا که سرزمین ناشناخته ای است امده ایم ولی ای کار در توان ما نیست. به بدن هامان نگاه کن نگاه کن که بر اثر زخم ها دیگرگون شده و دیگر رمقی در آنها نیست مالباس پارسی می پوشیم ما برهرکس چیره شده ایم و اکنون خود فاقد همه چیزیم ایا این وضع کفاره ما نیست. جنگ همه چیز را از بین برده و شما این لشکر بی سلاح را بکجا میبری؟ دربرابر فیلهای جنگی چگونه مقاومت کنیم؟»
    همگان گفته های سنوس را با هورا کشیدن تایید کردن ، فریادهای پیران سپاه گاها با گریه توام بود . افراد اسکندر تقاضا داشتند که به نبرد پایان دهد تا انان بتوانند سرزمین خود بازگشته و بقیه عمر خودرا استراحت کنند.
    پس از این اسکندر از جا برخاست و به چادر خود رفت و فرمان داد آنرا ببندند و کسی را داخل راه ندهند و همچنین پس از مدتی دستور داد دوازده محراب جهت دوازده خدا بنا کنند که هرکدام پنجاه ارش بلندی داشت و نیز امر کرد خندقی به ژرفای 20 و پهنای 25 متر حفر کنند.گفته میشود اسکندر اینکارها را انجام میداد که مردم فکر کنند این کارهای فوق بشری است و ترس و وحشتی در مردم پدید اید .

    در یکی از آخرین روزهایی که اسکندر در هند بود با تعدادی از حکیمان هندی که اسیر او بودند ملاقات کرد و مایل بود از رز فکر و دان انها بهره مند شود او به انها گفت هرکدام که بدتر از همه جواب دهد اول کشته میشود.
    پس از سالخورده ترین شان پرسید ، تعداد زنده ها بیشتر است یا مردگان ؟
    حیکم گفت : زندگان ، چون مردگان وجود ندارند.
    اسکندر ، بزرگترین حیوانات روی زمین اند یا دریا ؟
    پاسخ : روی زمین زیرا دریا نیز جز زمین است
    اسکندر پرسید ، زیرک ترن حیوان کدام است؟
    گفتند حیوانی که انسان هنوز آن را نمی شناسد.
    اسکندر از نفر چهارم پرسید ، چرا «اوساباس» را به شورش تحریک کردی؟
    جواب داد برای اینکه یا شرافتمندانه زندگی کند یا حقیرانه بمیرد.
    پرسش و پاسخ بین اسکندر و حکیمان هندی همچنان ادامه یافت . در ادامه اسکندر با هدایایی که به او دادند حکیمان را ازاد کرد.
    نقل است که روزی چند حکیم روی چمنزاری در حال گردش بودند که اسکندر با سپاهش به انها رسید و انها با دیدن او پای خود را به زمین میکوبیدند.
    اسکندر از اطرافیانش علت را پرسید گفتند این مقدار زمینی که بر آن پای کوبیدیم برا هر انسانی کافی است،
    و پس از مرگ بیشتر از ان را اشغال نخواهد کرد و اینهمه حرص و طمع برای چیست؟!
    اسکندر از «داندامیس» یکی از حکمای هند خواست که همیشه در التزام رکاب او باشد اما او قبول نکرد و گفت « منظور تو از اینهمه تاخت و تاز چیست که نهایتی ندارد؛ من به تو نیازی ندارم و قوت من از زمین است و زمانی که مرگ من فرارسد از بندگی این تن رهایی خواهم یافت»
    اسکندر هنگام توقف درهند (پنجاب) پس از غارت شهرهای آن دستور داد که در کرانه اقیانوس هند شهری به نام اسکندر بنا سازند که بنظر میرسد همان کراچی امروزی باشد. و ساکنان هند غربی را که مردمی صلح طلب بودند قتل عام کرد.

    اسکندر در تمام عمر به تاخت و تاز و تخریب و اتش زدن شهرها و قتل عام مردم مشغول بود و حرص و طمع او تمامی نداشت.
    پس از مدتی لشکریان اسکندر «پتاله» اخرین قسمت هند (پنجاب) را ترک کرده وبه جنوب شرقی ایران یعنی بلوچستان رسیدند و در ادامه رنج ها و سختی های بیشمار متحمل شدند.
    سپاهیان او پس از رسیدن به حاشیه بلوچستان قبایل مرزی را که هیچ گونه ناراختی برایشان ایجاد نمیکردند از دم تیغ گذراندند تا مابقی از ترس به اطاعت اسکندر درایند. پس از 9 روز به «گدروزیا» (=بلوچستان) . رسید در دشتی سوزان و بی اب و علف ، سپاهسان خود را سه بخش کرد :
    «بطلمیوس» مامور فتح و غارت سواحل دریای عمان شد.
    «لئوناتوس» مامور فتح شهرهای درون کویر شد.
    و خود اسکندر به غارت مردمان دره ها و کوهای پیش رو پرداخت . سربازان اسکندر که در اثر سختی های زیاد و بدی اب و هوا بسیار خشن شده بودند با وحشی گری شهر را تخریب کردند . از اهالی تعداد 10 هزار نفر کشته شدد و بدین ترتیب قبایل و مردم شهرها مطیع میشدند.

    بهر ترتیب اسکندر بدون راهنما ، در عمق بلوچستان نفوذ کرد و قشون او بدیلیل کمبود اذوقه و اب ، و در اثر گرمای شدید ، شبها حرکت و روزها استراحت میکرد.
    بسیاری از سپاهیان اسکندر بیمار و در گرمای سوزان کشته شدند و همین طور اسبها نیز در اثر تشنگی تلف شدند.
    پس از 60 روز زاهپیمایی با تلفات بسیار ، اسکندر و سپاهیان به شهر «پورا» (فهرج کنونی که بین بلوچستان و کرمان است) رسیدند.
    اسکندر میدانست که گذشتن از این بیابان گرم و سوزان خطرهای زیادی در پی خواهد داشت ولی براثر خود محوری و غرور از پذیرش نظر مشاوران خودداری کرد
    تلفات اسکندر در بیابانهای بلوچستان را تا 3/4 سپاهش نوشته اند که عموما در اثر تشنگی و بیماری و نوعی جنون همراه با ترس ، بود
    سربازان همچنان خسته و ناتوان به دنبال اسکندر به ادامه راه می پرداختند و اغلب گرفتار تپه های شنی میشدند که در ان فرو میرفتتند . پس از چندروز باد شدید موسمی وزیدن گرفت که بارش شدید باران را از پی داشت و ان به سیلابی تبدیل گشت . برخی از سپاهیان اسکندر از فرط تشنگی انقدر اب نوشیدند که هلاک شدند ، سیل نیز عده ای از انها را به کام مرگ کشید.
    فقر و گرسنگی و نبود اذوقه چنان بود که سپاهیان اسکندر به اجبار اسب و استر سپاه و گاه لاشه حیوانات مردار را میخوردند. و اگر سربازی هم میمرد در بیابان رهایش میکردند.
    اسکندر پس از 60 روز به کرمان رفت و پس از مدتی با گروهی از سپاهیانش دوباره به پاسارگارد برگشت . در انزمان حکومت پاسارگارد با «اورسی تس» پارسی بود که ثروت فراوانی داشت اورسی تس اورا با اهدا هدایای بسیاری چون اسب و استر و ارابه های طلا و نقر کاری شده استقبال نمود. و به نزدیکان اسکندر نیز هدایایی پیشکش کرد. اما به « باکوس» خواجه معشوق اسکندر چیزی نداد ، در حالی که این خواجه محبوبیت خاصی نزد اسکندر داشت .
    به اورسی تس گفته شد که این خواجه محبوب اسکندر است و اورسی تس پاسخ داد : این مرد که مثل زنان است سزاوار احترام نیست و شرف مردانگی را در اغوش اسکندر ازدست داده است.
    این موضوع به گوش خواجه رسید و خواجه نزد اسکندر اتهاماتی وارد کرد اتهماتی چون قصد توطئه داشتن ، و بالاخره سخنان در اسکندر موثر افتاد و اسکندر گجستک دستور قتل وی را صادر کرد.
    رفتار اسکندر در اینروزها بشدت دیگرگون شده بود و براحتی فرمان قتل افراد و قتل عام مردم را صادر میکرد.

    سپس اسکندر به تخت جمشید رفت و طبق نوشته مورخان یونانی از دیدن کاخ سوخته پرسپولیس سخت پشیمان شد. هرچند بنظر میرسد یونانیان اینرا افزوده اند تا نشانگر روح لطیف اسکندر باشد، در حالی که جنایات اسکندر همچنان ادامه داشت.
    اسکندر مصمم بود شخصا سواحل خلیج فارس و دریای عمان را بپیماید و همچمیم سواحل عربستان و لیبی را از دریای سرخ ، تا از مدیترانه تمام افریقا را مطیع خود گرداند.
    اسکندر میگفت شاهنشاهی پس از این برازنده تر از ایرانیان خواهد بود انها یک هزارم اسیا را در اختیار داشتند و خودرا شاه اسیا میخواندند.
    گفته میشود «استرابون» جغرافی دان یونانی ، چین را جز هند قلمداد میکرد .
    چند روز بعد اسکندر پس از انکه «اتروپات» فرماندار تخت جمشید را در سمت خود باقی گذاشت بسوی شوش حرکت کرد. فرماندان این ناحیه اطمینان داشتند که اسکندر از این سفر [بازگشت از هند] جان به سلامت نخواهد برد ، به ویژه که میدانستند او مسیر خود را از کویر لوت انتخاب کرده است.
    این فرمانداران که از ناحیه اسکندر منصوب شده بودند جنایات زیادی در حق مردم افریدند و از تخریب معابد و ویران کردن خانه ها هیچ باک نداشتند .
    اسکندر پس از برگشت ، چون از شدت ظلم و جور و تعدی فرمانداران خود اگاهی یافت دستور قتل دونفر از انها را صادر کرد.
    فرماندار بابل که از دیگر فرمانداران هیچ کم نداشت پس از شنیدن خبر بازگشت اسکندر ، پنج هزار تالان زر از خزانه بابل را برداشت و باسپاهی که در اختیار داشت بسوی یونان رهسپار شد . با این نیت که اتنی هارا بر ضد مقدونی ها بشوراند اما بدلیل ترس مردم و بزرگان اتن از اسکندر اورا بقتل رساندند.
    بهرحال اسکندر به شوش رسید و درانجا «استاتیرا» دختر داریوش سوم را به زنی گرفت . چندی بعد با «پروشات» دختر اردشیر سوم[=اخس] هم ازدواج کرد. روی هم رفته اسکندر سه زن رسمی ایرانی داشت : 1- رکسانه 2- اساتیرا 3- پروشات
    پس از این تعدادی از سرداران اسکندر دختران ایرانی را به زنی گرفتند.

    اسکندر از شوش به قصد تفریح و مشاهده بیستون به سوی شمال حرکت کرد و واراد هگمتانه مرکز ماد شد.
    در این شهر مهمانیها و جشنهایی برپا داشت ، در یکی از این جشنها «هفس تیون» محبوبترین معشوق اسکندر از فرط میگساری بیمار شد و مرد. و این موضوع غم و اندوه بسیار اسکندر را در پی داشت و از اینرو امر کرد که شادی نکنند و سازی ننوازند. پس از ان چون طبیب او نتوانسته بود «هفس تیون» را تیمار کند دستور داد وی را به صلیب بکشند. و مراسم باشکوهی در تششیع و تدفین او تدارک دید و ده هزار تالان زر برای هزینه ان پرداخت [هر تالان بابلی 34 کیوگرم] و مقبره ای باشکوه برای او ساخته شد.
    گفته میشود درپی مرگ «هفس تیون» که با بیتابی اسکندر همراه بود اطرافیان سکندر برای ارام کردن وی ، هفس تیون را به مقام خدایی رساندند و بگفتند که او میرایی ندارد .

    چندی بعد اسکندر به سوی بابل حرکت کرد. چون وی پرسپولیس را به اتش کشیده بود شهری به زیبایی و بزرگی بابل وجود نداشت از اینرو این شهر را به پایتختی خود برگزید.

    هنوز به بابل وارد نشده بود که کاهنان معبد «بئوس» به وی اخطار کردند و اورا از ورود بع شهر برحذر داشتند چرا که بابل را شوم میدانستند . اسکندر اعتنایی نکرد و به یونانی شعری خواند بدین معنی «بهترین فال اینست که شخص به هرچیز امیدوار باشد»
    گویند روزی اسکندر به قصد تفریح با قایقی در اطراف بابل مشغول تماشا بود که تاج او به درختی گیر کرد و در اب افتاد [ کاهنان نشانه بدیمنی و مرگ میدانستند] و چون ملاحی که انرا از اب خارج کرد برای خیس نشدن سر اسکندر پیش از ان تاج را برسر خود گذاشت ، و اسکندر دستور قتل وی را صادر کرد.
    بزودی اسکندر در بابل بیمار شد گفته میشود بیماری وی ناشی زیاده روی در میگساری بود. هرچند برخی معتقدند که وی را مسموم کردند.
    او هنگامی که در بابل بود قصد داشت با نیروی دریایی سواحل عربستان را دور زده و به فتوحاتش ادامه دهد . اما هنوز ده روز نگذشته بود که در بستر بیماری مرگش فرا رسید. و جهان از جنایات دیگر او اسوده ماند.
    بهرحال اسکندر در سن 33 سالگی درگذشت و درمجموع دوازده سال و شش ماه سلطنت نمود.
    پس از اسکندر سرداران وی بر سر تصاحب سرزمینهای مفتوحه سالها به جنگ و خونریزی پرداختند. و بطور خلاصه در متصرفات اسکندر پس از مرگش ، چهار دولت تشکیل شد:
    1- مقدونیه و یونان
    2- تراکیه و اسیای صغیر
    3- دولت سلوکی به پایتختی بابل و بعدها شهر سلوکیه درکنار فرات
    4- دولت بطلمیوس ها در مصر و لیبی

    سلوکیان در ایران 148 سال حکومت کردند و حکومت انان در سال 48 قبل از میلاد بطور کامل منقرض شد. سلوکیان توانستند 60 سال بدون منازع در ایران حکومت کنند دراین مدت هیچ مخالفتی دیده نشد. پس از این همزمان با حکومت سلوکی در شمال شرق ایران در باکتریا، پارتیان علم استقلال برداشتند. اشک اول توانست در مدت دوسال اوضاع داخلی پارت را سرو سامان دهد اما در سال 247 پیش از میلاد در گذشت.
    پس از او برادرش اشک دوم یا تیرداد شاه به پادشاهی رسید و سی و چهار سال حکومت کرد او یکی از بزرگترین شاهان اشکانی است.

    فردوسی در سرودن بزرگترن اثر حماسی ملی از اشکانیان اینچنین یاد میکند:
    کنون ای سراینده فرتوت مرد *** سوی گاه اشکانیان بازگرد
    چه گفت اندر ان نامه راستان *** که گویند یاد ارد از باستان
    پس از روزگار سکندر جهان *** چه گوید کرا بود تخت مهان
    چنین گفت داننده دهقان چاچ *** کزآن پس کسی را نبد تخت عاج
    بزرگانی که از تخم ارش بدند *** دلیر و سبکسار و سرکش بدند
    به گیتی به هرگوشهیی بریکی *** گرفته زهر کشوری اندکی
    چو برتختشان شاد بنشاندند *** ملوک طوایف همی خواندند
    نکردند یاد این از ان، ان از این *** بر اسود یک چند روی زمین
    سکندر سگالید زینگونه رای *** که تا روم اباد ماند به جای
    نخست اشک بود از نزاد قباد *** دگر گرد شاپور خسرو نزاد
    زیکدست گودرز اشکانیان *** چو بیژن که بود از نژاد کیان
    چو نرسی و چون اورمزد بزرگ *** که از پیش بگست چنگال گرگ
    ورا بود شیراز تا اصفهان *** که داننده خواندش مرز مهان
    به استخربدبابک ازدست اوی *** که تنین خروشان بد ازشست اوی
    چو کوتاه شدشاخ وهم بیخشان*** نگوید جهاندار تاریخشان
    کز ایشان جز از نام نشنیدم *** نه در نامه خسروان دیده ام
    سکندر چون نومید شد از جهان *** بیفکند رایی میان مهان
    بدان تا نگید کس از روم یاد *** بماند مرآن کشور آباد وشاد
    چو دانا بود بر زمین شهریار *** چنین اورد دانش شاه باز
    ناگفته نماند فردوسی از کتاب خداینامه توانست تنها نام 9 تن از شاهان اشکانی را به دست اورد که تنها نام 5 تن از آنها با شاهان اشکانی همخوانی دارد و مابقی نامهای شاهان ساسانی است.
    ویرایش توسط mmj : ۱۳۸۹/۰۱/۱۸ در ساعت ۱۱:۰۶
    بارخدایا! به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن بی همراه ، جهاد بی سلاح، کار بی پاداش ،فداکاری در سکوت، دین بی دنیا، مذهب بی عوام، عظمت بی نام، خدمت بی نان، ایمان بی ریا، خوبی بی نمود، گستاخی بی خامی، مناعت بی غرور،عشق بی هوس ،تنهایی در انبوه جمعیت،دوست داشتن بی آنکه دوستت بدارند،روزی کن

  9. تشکرها 2


  10. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۹
    نوشته
    65
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    اسکندر :

    " همه جا الیگارشی ها را برانداخت و دموکراسی ها

    را با قوانین سابق اش احیا کرد .

    این هم خود اقدامی علیه دولت ایران بود

    که همیشه از حاکمیت اقلیت ( الیگارشی)

    حمایت کرده بود .

    طبعا پرداخت مالیات به دولت ایران هم ممنوع شد .

    همه جا آزادی از سلطه هخامنشیان را با خوش حالی پذیرفتند

    و اسکندر را آزادی بخش شمردند ...

    آنها به طور قطع آزادی را برزگترین موهبت میدانستند.

    این معنا در کتیبه ای که در قرن سوم که

    در پرین بدست آمده چنین زیبا مطرح شده است

    « برای یونانی چیزی از آزادی مهمتر نیست » "

    ( اولریش ویلکن و یوجین برزا – اسکندر مقدونی – ص 132 )
    مي خواهند نور خدا را با دهانشان خاموش كنند ...www.shahaab.blogfa.com

  11. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۰
    نوشته
    34
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0

    اسكندر ذوالقرنین بود؟




    من شنیدم اسکندر مقدونی ذوالقرنین است . این حرف درسته
    یاعلی گفتیم عشق اغاز شد.

    من عاشق حیدرم

  12. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    1,002
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    11 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    1
    گالری
    0



    بررسی این موضوع بین دو شخصیت کوروش یا اسکندر در ادرس زیر
    http://www.askquran.ir/showthread.php?t=20353

    دلایل مورد دفاع مارا بطور یکجا (وخلاصه بدون دردسر) در ادرس زیر بخوانید :
    http://iranbastannn.blogfa.com/cat-12.aspx
    (برای دیدن دلایل حتما ادامه مطلب را کلیک کنید)
    بارخدایا! به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن بی همراه ، جهاد بی سلاح، کار بی پاداش ،فداکاری در سکوت، دین بی دنیا، مذهب بی عوام، عظمت بی نام، خدمت بی نان، ایمان بی ریا، خوبی بی نمود، گستاخی بی خامی، مناعت بی غرور،عشق بی هوس ،تنهایی در انبوه جمعیت،دوست داشتن بی آنکه دوستت بدارند،روزی کن

  13. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    1,002
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    11 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    1
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط شهاب* نمایش پست
    اسکندر :

    " همه جا الیگارشی ها را برانداخت و دموکراسی ها

    را با قوانین سابق اش احیا کرد .

    این هم خود اقدامی علیه دولت ایران بود

    که همیشه از حاکمیت اقلیت ( الیگارشی)

    حمایت کرده بود .

    طبعا پرداخت مالیات به دولت ایران هم ممنوع شد .

    همه جا آزادی از سلطه هخامنشیان را با خوش حالی پذیرفتند

    و اسکندر را آزادی بخش شمردند ...

    آنها به طور قطع آزادی را برزگترین موهبت میدانستند.

    این معنا در کتیبه ای که در قرن سوم که

    در پرین بدست آمده چنین زیبا مطرح شده است

    « برای یونانی چیزی از آزادی مهمتر نیست » "

    ( اولریش ویلکن و یوجین برزا – اسکندر مقدونی – ص 132 )
    قرن اول پیش از میلاد 100 الی صفر(میلاد)، قرن دوم پیش از میلاد 200الی 100، قرن سوم پیش از میلاد 300 الی 200:
    اسکندر در 13 ژوئن 323 پیش از میلاد بدرک واصل شد
    باید دانست که یونان با روی کار امدن فلیپ و اسکندر ازادی سابق خود را از دست داد و فیلیپ شهرهای یونان را با نیرنگ بازی و رشوه دادن به عناصر سست عنصر با جنگ تصرف کرد در زمان حاکمیت سکندر شهرهای یونان بارها شوریدند بواقع پس از زیر سلطه رفتن یونان ، تمدن یونانی از بین رفت و دیگر خبری از ان یونان ازاد نبود

    گذارید ازادی یونانیان بدست اسکندر و پدرش را از ریشه مورد بررسی قرار دهیم :

    از کتاب یونانیان و بربرها، جلد1ص83-96
    ازادی یونان از منظر یونانیان معاصر اسکندر :

    وقتی شهر تب یکی از بزرگترین شهرهای بزرگ علیه اسکندر شورید اسکندر بلافاصله به ان شهر لشکر کشید . از زبان دیودورس سیسلی مورخ اسکندر بشنویم "

    « [چون اسکندر] مشاهده کرد که مردم آنجا قدر نرم خویی اورا نمی دانند و این نرمی را نشان ضعف او می شمارند تصمیمی گرفت این شهر را با خاک یکسان کند تا برای شهرهای دیگری که قصد شرش علیه اورا دارند درس عبرتی شود اما مردم تب که از لحاظ مصمم بودن از دشمن خود هیچکدام نداشتند قاصدی به اطراف فرستادند و دیگران را به اتحاد با خود فرا خوانند تا به یاری شاه بزرگ (=شاه ایران) ازادی را به یونایان بازگردانند و فرمانروایی جبارانه اسکندر را سرنگون کنند»



    اسکندر از این کردار بسیار خشم گین شد و تصمصیم گرفت از اهالی تب انتقام سختی ستاند! وجنین شد و پس از حمله سربازان مقدونی و تصرف برج و باروهای شهر کشتار عجیبی صورت گرفت. از زبان دیودوروس بشنویم :

    « همینکه شهر با نبردها سخت تصرف شد وحشی گری های گوناگونی درمیان باروها انجام گرفت مقدونیان اهالی شهر رابا درنده خویی رفتار کرد که با هیچ ایین جنگی سازگار نبود و هرکس را گه تصادفا در سر راه ایشان قرار میگرفت از دم تیغ میگذرانیدند. اهالی تب نیز که به نوبه خود سرشار از احساسات ازادیخواهانه بودند ، بی انکه فکر جان خود باشند پشت به پشت یکدیگر با دشمن پیکار کردند..... تمام شهر در معرض بزرگتری تجاوزها و قساوت ها قرار گرفت کودکان و دختران جوان را که بیهوده با زاری مادران خودرا صدا میکردند از اغوش بیرون کشیدند و به انان ستم و تجاوز کردند.... بیش از 6000 (شش هزار) ااز اهالی تب کشته شد و 30000 سی هزار اسیر شدند.... با حکم شورای اسکندر قرار شد اسیران فروخته شوند فراران در هرجای یونان دستگیر شوند و هیچ یونانی حق نداشته باشد که زیر بام خانه خود کسی از اهالی تب را بپذیرد اسکندر با مجوز این فرمان شهر را با خاک یکسان کرد و با این عمل هولناک در زمان همه اقوام یونانی که هوای پایداری دربرابر قدرت او داشتند تخم رعب و وحشت پراکند او اسیران را فروخت و از این مزایده 440 تالان به چنگ اورد» دیورورس کتاب17 بخش 1بند10-15



    پلوتارک :

    «.اهالی تب ذلیرانه و مرانه جنگیدند تا اینکه قوای مقدونی ..مدافعان را از عقب مورد حمله قرار دادند به طوری که در مدتی اندک عده بسیاری به خاک وخون غلتیدند ، شهر به باد نهب غارت رفت و زیرو رو شد این قساوت برای ان بود که سایر شهرهای یونان حساب خود رابدانند..اسکندر اهالی تب را مانند بردگان فروخت ..تعداد این مردم از سی هزار متجاوز شد به اتثنی کسانی که د جنگ کشته بودند و تعدادشان از شش هزار میگذشت» زندگی اسکندر فصل4



    آریان در کتاب جنگهای اسکندرکاب 1بند4 :

    «چنین واقعه عجیبی که ناگهای و برخلاف تمام ظواهر برای چنین شهربزرگی رخ داد نه تنهاکسانی را که قصد تغیان داشتند(=مثل اتنی ها)به هراس افکند بلکه همه یونان راکه هرگز شبیه چنین چیزی را ندیده بودند وحشت زده کرد»

    پل کلوشه بپرو مورخان باستان علل شوریدن یونانیان بر مقدونیان را چنین بیان میکند :
    « در بسیاری از شهرهای پلوپونز (مثلا مسینا) مردم را با تبعید و قتل و مصادره اموال آزار میدادند؛ سازمان های آزاد سرکوب شدند و حکومت به دست مستبدان محلیافتاد که از حایت نیروهای مقدونی برخوردار ودند»

    شهر تب به تشویق اتن شوریده بود پس از بروز فاجعه تب این خطیب قهار انجا بنام دموستن بود که فرستاده اسکندر را راضی کرد

    باری ، یونانیان از سکندر و پدرش سخت نفرت بدل داشتند از اینرو پس از پیروزی اسکندر در اربیل اسپارت سر به شورش برداشت :
    « پس از نبرد اربل هنگامی که منون حاکم تراکیه علیه سکند شورش میکند، آگی شاه اسپارت به نوبه خود علیه آنتی اتروس، قائم مقام اسکندر در یونان ، اعلان جنگ میکند و یوانیان را فرا میخواند که برای بازیابی ازادی خود با اسپارت متحد شونداکثر اقوام پلوپونزی به دعوت او پاسخ ثبت میدهند و سپاهی مرکب از 20هزار پیاده و 2 هزار سوار تشکل دادند که انتی پاتروس انهارا شکست داد» دیودور
    پس ازمرگ اسکندر آتن بی درنگ سر بقیام برداشتند تا بقول خودشان یگانه ارزویشان بازگرداندن ازادی به یونان را تحقق بخشند!



    پل کلوشه مورخ فرانسوی در کتاب اسکندر کبیر درباره این افسانه که گویا اسکندر قهرمان هلنیسم و خواهان پراکندن تمدنی در سرزمین بربرها بوده که استادش ارسطو شگفتی هایش را برای او اشکار کرده است چنین گوید:

    «هیچ متنی به مانشان نمی دهد که ان مقدونی چنین خواسته ا یداشته است و جای این پرسش باقی است که ایا می توان فردی را که بابززگترین شهرهای یونان تا ان اندازه وحشیانه و تحقیر امیز رفتارکرد چنان وصف کرد که می خاهد به انتشار یونای گری بپردازد و رهبری انرا عهده بگیرد...ایا اسکندر به این دلیل متصرفات شاه حمله کرد که فرهنگ یونانی را در ان پراکنده کند و از ان رو تصمم گرفت که قلبا ارزوداشت که انتقام ستم های متعدی را که فاتحان ایونی در سال 494و محاصره کننگان یونان در 4و480 بریونان کرده بودند بگیرد ؟ اماحق داریم درباره صحت ادعای اسکندر برای گرفتن اتنقام یونان شک کنیم زیرا که خود او با هزارن نفر ازمردم یونان با همان خشونت و تحقیر رفتارکرد که داریوش اول و خشایارشا و سپاهان این یک قرن و نیم پیش کرده بودند»



    خوب است بدانیم ارسطو در منظر سکندر چگونه ادمی است

    لوسی ین" از قول اسکندر در گفتوگوییمیان و ودیوژن حکیم نقلکرده است

    « ای حکیم! او(=ارسطو)از همه چاپلوسان نسبت به من فاسدتر است بگذار تا راز ارسطو ،درخواست ها و نامه هایی که برایم نوشته است برای خودم بماند.من خوب می دانم که او چگونه ازعلاقه من به علم سو استفاده وبهره برداری کرد به این طریق که مرا غرقه ستایش و نوازش میکرد : گاه به دلیل زیباییم که او انرا فضیلت میشمرد و گاه بخاظر کارهایم و گاهبرای ثروتهایم که او اینها را هم به حساب فضیلت میگذاشت. اه ای دیوژن، او شیاد و نیرنگبازی بس زبر دست بود..»



    مادرش المپیاس نام داشت ، زنی سنگدل و تندخو و کینه توز و حسود بود . پلوتارک در تاب زندگی اسکندر مینویسد« زنان آن منطقه از دیباز تحت تاثیر رحیه اورفئوسی و خشم باکوسی بوده اند و المپیاس که از ین لهامات و چنین خشم های غیبی خوشش می امد ، ان مراسم را وحشیانهتر و هولناکتر از زنان دیگر انجام می داد هنگام شرکت در رقص ها ، مارهای بزگی را بسوی خود میکشید»

    پدر فلیپ نام داشت فردی سیاس و بی رحم او « عاشق زن ا و شراب و انوع خوشگذانی ها بود.. و از هیچ حیل گری و بی وجدانی ابایی ندشت »

    وصف رفتار فیلیپ ، ایا اسکندر زنازاده بود :
    پلوتارک در همانجا گوید « پدرش...بسیار شا بود که مقدونان اورا شاه خود خطاب میکنند . اما رفته رفته بعضی مناقشات خانوادگی به سبب وجود زن ها و ازدواح های تازه و عشق بازی های مکر فیلیپ میان آنها پیش آمد. در واقع حسادت های زنانه بود که این کدورت ها را پدید اورد یکی از علل این اختلافات اخلاق خشن و فتار زننده اولمپیاس بود. وی ذاتا زنی بسیار حسود و تندخو و ماجرا و بود که پیوسته اسدر را علیه پدر تحریک میکرد... برگترین بهانه در مراسم ازدواج کلئوپاترا با کردار اتالوس ایجاد شد. فیلیپ با اینکه از سن عشق بازیش گذشته بود با کلئوپاترای کم سن ازدواح کرد. در شب عروسی ، اتالوی که عموی عروس بود مست کر و بهمهمانان گفت از خدایان بخواهیم که از ازدواح شاه با کلئوپاترا و ولیعهد مشروعی زاده شود اسکندر با شنیدن این حرف بسیار خشمگین شد و جام شراب را برسرش پرتاب کرد وگفت : "ای خائن ، تو گمان میکنی که من فرزند نامشروع هستم" فیلیپ با دین این منظره ناگها از سر میز برخاست و شمشیر از نیام بیرون کشید ولی از شدت مستی بر زمین افتاد انگاه اسکندر به مسخره گفت "این است کی که می خواهد از اروپا به اسیا لشکر کشی کند و اکنون که میخواهد از بستری به بستر دیگر برود تمام قاکن برزمین می افتد"

    رفتار اسکندر وقتی شاه میشود
    او بمحض اینکه بجای پدر برتخت نشست تمام مخالفان را بدم تیغ سپرد(ازادی!) او هووی مادرش را نیز بدین سرنوشت دچار ساخت.
    اول از همه [سردار] اتالوس را کشت او کمی پیش از مرگ فیلیپ همراه با سردار دیگری بنام « پارمه نیون با سپاهی به اسیا گسیل ده و در انجا بودند . اتالوس با رفتار نیک خود محبوب سربازان شد وهمه به ا احترام م گذاشتند ..اسکندر یکی از مخلص ترین دوستان خود به نام هکاته را برگزید و به اسیا فرستاد.. و به او دستور داد تا اتالوس را زنده دستگیر کند و اگر نتوانست هرچه زودتر اورا به قتل برساند و هکاته ، اتالوس را کشت» (دیودور،کتاب17بخش1بند2-5)

    مورخان پس از نبرد فیلیپ در خرونیا و زیر سلطه رفتن یونان از زبان سردار فیلیپ بنام لیکورگ نوشته اند
    « اکنون سراسر یونان محکوم به بردگی است» ژوستین در کتاب داستان فیلیپ کتاب9فصل3 بند2 نوشته است « در آنروز همه یونان شاهد پایان حکومت پرافتخار و پایان ازادی کهن خود شد»
    ادامه دارد

    ویرایش توسط mmj : ۱۳۹۰/۰۴/۰۳ در ساعت ۱۱:۴۲
    بارخدایا! به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن بی همراه ، جهاد بی سلاح، کار بی پاداش ،فداکاری در سکوت، دین بی دنیا، مذهب بی عوام، عظمت بی نام، خدمت بی نان، ایمان بی ریا، خوبی بی نمود، گستاخی بی خامی، مناعت بی غرور،عشق بی هوس ،تنهایی در انبوه جمعیت،دوست داشتن بی آنکه دوستت بدارند،روزی کن

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود