صفحه 1 از 7 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: چشم در برابر چشم(امان از نگاه به نا محرم)

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    6,289
    صلوات
    4614
    تعداد دلنوشته
    7
    مورد تشکر
    41 پست
    حضور
    66 روز 12 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    11

    راهنما چشم در برابر چشم(امان از نگاه به نا محرم)




    بسم الله الرحمن الرحيم
    زيبائي فقط در چشمهاي زن نبود،اما آن چه در نگاه اول،مرد را واله كرد،فقط چشمهايش بود.قدبلند وكشيده،اندام موزن،سفيد ولطيف،صورت خوش تركيب،بيني متناسب ولب ودهان مليح،هيچكدام توجه مرد را جلب نكرد.فقط برق چشمها بود كه مرد را گرفت،زانوهايش را سست كرد واو را كنار نشاند.
    زن در چشم به زدني گذشت و فقط تصوير دو چشم بود كه همچنان در نگاه مرد باقي ماند.مرد به سختي از جا بلند شد وبا زحمت خود را به خانه مرشد رساند.
    اين چند قدم انگاردامنه پر نشيب وفراز كوهي بلند بود.
    اين زن كجائي بود؟؟چرا تا به حال او را نديده بود؟نه محله،محله ناآشنائي بود،ونه خانه غريبي.طي بيست سال آمد وشد انگار اين چشمها چشمه اي بود كه دامن هر رهگذري را تر مي كرد.
    اكنون مقابل در چوبي وفرسوده خانه مرشد قرار داشت.طبق معمول،هر دولت در باز بود وخانه را پرده اي ضخيم از فضاي بيرون جدا مي كرد.
    مرد،كوبه در را گرفت وبه عادت در را سه بار نواخت.صداي مرشد از داخل بلند شد.
    -بيا تو عزيز!بيست سال است كه براي ورود به خانه خودت در مي زني.مرد دستش را بر چارچوب در تكيه داد،دو پله ورود به هشتي را پشت سر گذاشت و وارد حياط شد.
    مرشد با آبپاش ازحوض وسط حياط آب مي برداشت،به باغچه ها آب مي داد وگهگاه كف حياط را هم نمدار مي كرد.
    مرد سلام كرد وبي خوش وبش به سمت ايوان رفت.مرشد گفت:با چهل سال سن،مثل پيرمرد هاي شصت هفتاد ساله قدم برميداري و وقتي حال وروزغير عادي مرد را ديد،آبپاش را زمين گذاشت،دستهاي خيسشرا تكان داد وگفت:نه؟مثل هميشه نيستي.
    مرد بر لبه ايوان نشست وبه بساط سماور وچاي وميوه اي كه مرشد در ايوان چيده بود،خيره ماند.
    درست مي شوم.يك ليوان آب وچند دقيقه اختلاط با تو همه چيز را سامان مي دهد.
    مرشد،سيني را از روي كاسه سفالي آبي رنگي برداشت وكاسه را دودستي به دست مرد داد.
    اين عرق بيدمشك ويخ تانگوئي كه با هم عرق نخورديم.
    مرد كاسه را گرفت،تا نيمه آن را يك نفس سر كشيد وحرارت درونيش را با بازدمي عميق بيرون ريخت.سلام برجگر عطشناك حسين(عليه السلام)مرشد بر لب ايوان نشستوگفت:خب،حال بگو كه چرا مثل هميشه نيستي.
    مرد گفت:هستم،مي شوم.
    مرشد گفت:نيستي ونمي شوي.اتفاق غريبي رخ داده است كه در تمام بيست سال گذشته بي سابقه بوده است.من هرگز تو را اين چنين آشفته ونابسامان نديدم.
    مرد گفت:من اگر بخواهم هم نمي توانم چيزي از تو پنهان كنم،ولي.....
    -ولي چي؟
    -راستش اول بايد خودم بفهمم چه بلائي سرم آمده است خودم را جمع كنم وذهنم ودلم را،تا ببينم.....
    -هر چه هست بريز وسط با هم جمع مي كنيم.
    -به آدم تير خورده مي مانم،تير غيب!كه آأم نمي فهمد از كجا مي ايد،به كجا مي خورد وبا آدم چه مي كند.
    مرشد خود را به كنار سماور كشاند.
    -هي كه ماجرا را معماتر مي كني!
    من معمايش نمي كنم.براي خودم معماست.
    پيچيده است.من چهل سال بدون زن زندگي كرده ام.بيست سالش را كه تو شاهدي،نلغذيده ام،خم به ابرو نياورده ام،به زني چپ نگاه نكرده ام،كرده ام؟
    مرشد چاي را پيش روي مرد گذاشت.
    -لازم نيست خودت را به من معرفي كني،بهتر از خودت مي شناسمت.
    -قصه را بگو.
    -باور مي كني كه يك جفت چشم،مرا اين چنين درمانده كرده باشد؟
    -باور مي كنم.هم شهد وهم زهر چشم را چشيده ام من.مس فهمم كه يك نگاه با خان ومان آدم چه مي كند.
    -پس من ديگر چه بگويم وقتي كه تو خود شناساي اين دردي.
    -كجا؟كي وچگونه واقعه رخ داد؟
    -همين الان.همين لحظاتي پيش .از پيچ كوچه اصلي كه گذشتم،يك جفت،چشم زنانه من را زمين زد.كل ماجرا همين است.مرشد كفشهايش را درآؤرد وچهار زانو،چشم در چشم،در مقابل مرد نشست.
    -چادرش چه رنگ بود؟
    -نديدم.
    -سن وسالش چقدر بود؟
    -نسنجيدم.
    از او غير از آ» دو چشم ديگر چه به خاطر داري؟
    -هيچ.
    -چشمها درشت نبودند؟
    -چرا به گمانم.
    -سياه نبودند؟
    -چرا به گمانم.
    -با مژگاني سياه وبلند؟
    -آري چنان بود كه تو مي گوئي.
    -پس غم به دل راه مده.
    -چرا؟
    -مي شناسمش.
    -از كجا؟
    -مشكل حل شدني است.
    -چگونه؟
    -با وساطت من.
    -باورم نمي شود.
    -چند ماه ديگر باورت مي شود.
    -تو رو به خدا توضيح بده.
    -آن زن را مي شناسم،مطلقه است.تازه از شوي خويش جدا شده كافي است تا سرآمدن عده اش تحمل كني وآنگاه او را به عقد خويش دربياوري.جلب موافقتش با من.
    مرد از جا نيم خسز شد وبر زانو نشست.
    -اجازه مي دهي كه پايت را ببوسم؟
    مرشد او را بر زمين نشاند،دست بر شانه اش گذاشت وگفت:خجالت بكش مرد!اين كمترين وظيفه در وادي رفاقت است.
    مرد خطبه عقد را خواند،دست زن را از آستين پوشيده اش گرفت،در دستهاي مرد گذاشت وگفت:زندگي تان به كام.خوشبخت باشيد.برقرار بمانيد.
    واز زن پرسيد:خيالم راحت باشد؟
    زن زير لب گفت:بله،اميدوارم.
    واز مرد پرسيد:اجازه مرخصي هست؟
    مرد،حرفي براي گفتن پيدا نكرد،از جا بلند شد،مرشد را سخت در آغوش فشرد وشانه هاي او را بوسيد.
    وقتي مرشد بيرو نرفت ومرد وزن تنها ماندند،مرد تازه مجال پيدا كرده،كه چشمها وچهره زن را خوب سياحت كند.چشمها همان چشمها بود در زير چتري از مژگان سياه،بلند،مرتبوپيوسته،با يك تفاوت عظيم با آنچه مرد پيش از اين ديده بود،تفاوتي كه به هيچ روي پوشيدني وانكار كردني نبود،وآن غمي سنگين بود كه بر چشمها سايه انداخته بود.زن،اگر چه نشسته بود،رعنايي اش به چشم مي آمد.صورتي نه گرد ونه چندان كشيده داشت،با پوستي سفيد كه لطافتش از فاصله اي كه مرد نشسته بود،بي نياز به هيچ تماسي محسوس بود.
    همه اجزاء صورت زن انگار كه با دقت و وسواسي كم نظير طراحي شده بود،چشم وابرو،لبها،چانه وحتي طرز قرار گرفتن چند رشته مويي كه از زير شال آبي رنگ زن بيرون خزيده بود وبر گونه ها نشسته بود.
    اجزاء صورت اگر چه همگي زيبا بودند،اما هيچ كدام،بازار چشمها را كساد نمي كردند.بلكه به عكس،انگار آمده بودند تا محوطه اطراف چشمها را زينت بخشند.
    انگار مأموريت داشتند تا بر تجلي بيشتر چشمها بيفزايد.اما اين سايه سنگين غم،غمي كه در چشمها ونگاه زن بود،همه زيبائيها را تحت الشعاع قرار مي دهد.
    زن اگرچه هنوز نگاه از زمين ودستهاي به هم پيوسته خود برنداشته بود وچه ظريف وكشيده وخوش تركيب بود اين دستها.....اما غم واندوهي كه در درياي چشمها موج مي زد،فضاي اتاق را متأثر كي كرد.
    مرد گفت:انگار راضي نبوديد،به اين وصلت.
    زن زير لب پاسخ داد:راضي شدم.
    مرد گفت:ولي دلتان هنوز راضي نيست.
    زن گفت:دل من چه كاره است؟چيزي كه شما را مجذوب كرد چشمهاي من بوده،كه اينك در اختيار شماست.
    مرد گفت:جوري حرف مي زنيد،كه انگار به اسيري آمديد.
    زن گفت:من به اختيار خودم آمدم.
    مرد گفت:مرشد گفته بود كه موافقتتان را جلب مي كند.من دوست ندارم.زن حرفش را بريد يقين كنيد كه بي موافقت من اين كار شكل نمي گرفت.
    مرد گفت:ولي احساسم به من مي گويد كه يك جاي كار گير دارد.
    نمي اشك در چشمهاي زن نشست وبا بغضي نهفته وخفيف گفت:نمي توانيد كه ادعا كنيد،من اظهار نارضايتي كرده ام.
    مرد با تعجب پرسيد:ادعا در مقابل چه كسي؟
    زن احساس كرد كه حرف بي جايي زده است.سعي كرد كه جبران كند،با لبخندي ساختگي گفت:چيزي را چند ماه پيش آرزو كرده ايد والانبه آن رسيده ايد.به دنبال كشف چيز ديگري نباشيد.
    مرد كلافه از جا بلند شد.
    -اينطور نيست.من كه مجسمه نمي خواستم.
    زن با تضرع والتماس گفت:من مجسمه نيستم.قول مي دهم كه نباشم.مرا برنگردانيد.
    مرد پرسيد به كجا؟
    زن سكوت كرد.
    مرد دوباره پرسيد:گفتم به كجا؟
    زن همچنان با بغض گفت:من قول داده ام كه پيشتان بمانم و مي مانم.تا هر وقت كه دل شما بخواهد.
    مرد گفت:پس دل خودت چي؟
    زن گفت:به دل من كار نداشته باشيد.
    مرد پشت به زن نشست وگفت:تا نفهمم كه پشت اين ماجرا چه خبر است،نگاهتان نمي كنم.زن،ناگهان بغضش تركيد وصداي گريه اش فضاي اتاق را پر كرد.
    مرد همچنان پشت به زن ودر سكوت حيرت آوري نشسته بود.زن در ميان گريه گفت:اگر بگويم قول مي دهيد كه نگاهتان را از من نگيريد.
    بغض بر گلوي مرد چنگ انداخت،زير لب گفت:قول مي دهم.زن گفت:به مرشد چيزي نگوئيد؟
    مرد با ترديد وحيرت گفت:قول مي دهم.
    زن گفت:من زن مرشد بودم آن وقت كه شما من را در پيچ كوچه ديدي،مرد،بي اختيار صيهه اي از عمق گلو كشيد.
    -نه اين غير ممكن است.
    زن ادامه داد:اما فقط زنش نبودم.عاشق ومعشوقش بودم.مريدش بودم و....هستم.بيشتر از سابق مرد فرياد زد:بقيه اش را نمي خواهم بشنوم.زن اما ادامه داد:مرشد وقتي ديد كه شما گرفتار من شديد،همان روز پس از رفتن شما،طلاقم داد كه حق رفاقتش را ادا كند.
    بغض مرد تركيد وصداي گريه سنگين و مردانه اش بر صداي زن سايه انداخت.فضاي اتاق از ضجه ومويه انباشته شد.
    زن در ميان،هق هق گفت:چه عذابي كشيديم هر دوي ما در اين چند روز. ومرد در اين ميان هق هق گفت:فكر مي كردم عذاب را فقط من مي كشم در حسرت وفراقآن چشمها.
    زن گفت:من گريه نمي كردم كه جگر مرشد را آـش نزنم ومرشد به من نگاه نمي كرد تا پايش نلغزد در جاده اين تصميم.
    مرد همچنان كه پشت به زن داشت،آرام دست در جيب كرد وچاقوي قلم تراش را بيرون درآورد.
    زن دست مرد وبيرون آوردن چاقو را ديد وهولي غريب در دلش افتاد.مرد شانه هايش از گريه مي لرزيد،چاقو را باز كرد وتيغه بران ودرخشان آن را به سمت صورت خودش برد.
    زن احساس كرد كه مرد مي خواهد تيزي ودرخشش چاقو را از نزديك ببيند ونفهميد چرا؟
    ناگهان صداي گريه مرد سخت تر از پيش در فضا طنين انداخت.زن حركت وجابه جايي مرد را ديد وخطي كه ناگهان با نوك چاقو بر چشمهايش كشيد وخوني كه از گوشه چشمش جاري شد.
    زن از وحشت جيغ كشيد وچشمهاي خود را گرفت.
    مرد گفت:به مرشد بگو اين جزاي كسي است كه به ناموس رفيقش چشم بدوزد.
    زن احساس كرد كه با اين وضع،ابداً روي ديدن مرشد را ندارد.ياد قول خودش به مرشد افتاد وياد قول مرد به او.
    همچنان با چشمهاي بسته گفت:شما به من قول داديد....
    مرد گفت:قول دادم كه نگاههم را از شما نگيرم،نمي گيرم.اين نگاه من است تقديم به شما ومرشد.
    زن در چشم به هم زدني از پيچ كوچه گذشت وفقط تصوير دو چشم بود كه همچنان در نگاه مرد باقي ماند.
    مرد راه آمده را بازگشت.
    ترجيح داد كه مرشد چشم انتظار بماند تا وقوع حادثه اي شرم آگين را از چشمهاي او بخواند.
    منبع:نگارستان-پيش شماره 4 ارديبهشت 81 ماهنامه علمي فرهنگي وهنري شهدا-صاحب امتياز هيئت شهداء مسجد علوي



  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۹
    نوشته
    148
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    2 ساعت 58 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    2



    زیبا و تاثیر گذار
    و پر از حسرت

    موفق باشید

    شهریارا با خدا کن آشتی
    گرچه ، جای آشتی نگذاشتی.....


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۹
    نوشته
    627
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 روز 11 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    50
    آپلود
    0
    گالری
    206



    واقعا نمیدونم که چی بگم............تلفیقی از همه چیز........یه دنیا زندگی......بودنو نبودن......عاری از همه چیز.....هر چیزی که فکرشو کنی.

    ماییم که گه نهان و گه پیداییم.......گه مومن و گه یهود و گه ترساییم
    تا این دل ما غالب هر دل گردد......هر روز به صورتی برون می‌آییم


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    1,447
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    7 ساعت 58 دقیقه
    دریافت
    20
    آپلود
    0
    گالری
    69



    مثل هميشه پست هاي برادر "سلمان فارسي" عالي بود،
    ممنون برادر بازم از اين مطالب زيبا بزار
    مسابقه قرآني براي كانوني ها


    ▌▬◄جام حذفی کانون گفتمان قرآن►▬▐



    منتظر حضور گرمتان هستيم...


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۹
    نوشته
    4,144
    صلوات
    71
    تعداد دلنوشته
    17
    مورد تشکر
    30 پست
    حضور
    89 روز 17 ساعت 55 دقیقه
    دریافت
    18
    آپلود
    0
    گالری
    1001



    وای خیلی وحشتناک بود خیلی زیاد دلم کباب شد خدا هممونو از این جور حوادث ایمن کنه انشاءالله چشمانمون پاک باشه و بتونیم زمین را خیره خیره نگاه کنیم در مقابل نامحرم امید با خدا یا علی

    »»» لطفا برای برآورده شدن حاجت همه ی حاجتمندان دعا کنید «««

    دانلود کنید تا زندگیتون
    (بــنــدگــیــتــون) عوض بشه
    »»» مشاهده پست حاوی لینک دانلود + توضیحات «««
    جلد 1
    جلد 2

    جلد 3

    ۞۞ کلاس مجازی حفظ قرآن کریم ۞۞
    »»» جوانها کلیک کنند ««


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۷
    نوشته
    2,773
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    13 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    15
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سلام
    به نظر من مشکل اینه که به زن به چشم یه کالا نگاه می کنن اصلا به ارزش وجودیش اهمیت نمیدن
    واقعا وقتی می بینم که درباره یه خانم کسی این جوری نظر میده دلم براش میسوزه
    اگه از عقلشون استفاده می کردن نه اون زنش طلاق میداد نه این یکی کور میشد.
    چرا طرز تفکر تو جامعه عوض نمیشه
    یعنی زن فقط برای این آفریده شده که مرد لذت ببره؟
    مغزهاي بزرگ درباره ايده ها فکر مي کنند

    مغزهاي متوسط درباره حوادث

    و مغزهاي کوچک درباره مردم !

    شايد زندگي آن جشني نباشد که آرزويش را داشتي اما حال که به آن دعوت شدي تا ميتواني زيبا برقص
    .


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۰
    نوشته
    276
    تشکر:
    1
    حضور
    20 روز 14 ساعت 13 دقیقه
    دریافت
    19
    آپلود
    0
    گالری
    0



    من دلم می خواد بدونم که مرشد با خودش چه فکری کرده که حاضر شده همچین کاری بکنه؟ صرفا یه کار مرامی بوده یا نه ؟؟؟؟؟انگیزه ی مذهبی داشته؟! خیلی دلم می خواد دلیلشو بدونم.....
    کسی که نگاهت را نفهمد توضیح های طولانی ات را هم نخواهد فهمید!



  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    6,289
    صلوات
    4614
    تعداد دلنوشته
    7
    مورد تشکر
    41 پست
    حضور
    66 روز 12 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    11

    شاد





    اگه از عقلشون استفاده می کردن نه اون زنش طلاق میداد نه این یکی کور میشد.
    چرا طرز تفکر تو جامعه عوض نمیشه
    سلام!!!در اين داستان موضوع ديگه اي نهفته است!!!
    لطفا زود قضاوت نكنيد.كاربران سايت خيلي باهوش تر از حرفها هستند دوستان كمي دقت فقط كمي دقت شما را به موضوع اصلي داستان نزديك مي كند.
    باتشكر!!!


    به نظر ما حرکت امام خمینی دقیقا مقدمه سازی ظهور امام عصر(عج) است,لذا باید تقویت شود,ظهور امام عصر(عج)یک مسئله کاملا منطقی است و باید به شدت با خرافات و تیپ افسانه ای که برای ایشان درست شده مبارزه کرد و فهماند که ظهور هم به دست خود ماست,هرگاه مبنای برنامه ریزی ما این مسئله باشد به آن خواهیم رسید و لا غیر.با التماس و اشک و زاری تنها هیچ کاری صورت نمی گیرد.


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۹
    نوشته
    4,144
    صلوات
    71
    تعداد دلنوشته
    17
    مورد تشکر
    30 پست
    حضور
    89 روز 17 ساعت 55 دقیقه
    دریافت
    18
    آپلود
    0
    گالری
    1001



    نقل قول نوشته اصلی توسط اسمان شهر نمایش پست
    من دلم می خواد بدونم که مرشد با خودش چه فکری کرده که حاضر شده همچین کاری بکنه؟ صرفا یه کار مرامی بوده یا نه ؟؟؟؟؟انگیزه ی مذهبی داشته؟! خیلی دلم می خواد دلیلشو بدونم.....
    به نظر من دلیل این کار مرشد این بوده که این طلاق جریمه ای بوده برای زنش که چشم در چشم نامحرم ندوزه که ایشون را تا این حد سرمست و دیوانه کند
    و دلیل به ازدواج در اوردن همسرش به همسری دوستش هم صرفا ارادت بین دو تا دوست بوده با همه ی سختی که برای خودش داشته چون میدونسته دوستش خطاکار نبوده و خطا از نگاه همسر خودش بوده این جریمه حق اون زن بود

    »»» لطفا برای برآورده شدن حاجت همه ی حاجتمندان دعا کنید «««

    دانلود کنید تا زندگیتون
    (بــنــدگــیــتــون) عوض بشه
    »»» مشاهده پست حاوی لینک دانلود + توضیحات «««
    جلد 1
    جلد 2

    جلد 3

    ۞۞ کلاس مجازی حفظ قرآن کریم ۞۞
    »»» جوانها کلیک کنند ««


  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۷
    نوشته
    757
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 روز 20 ساعت 33 دقیقه
    دریافت
    39
    آپلود
    3
    گالری
    5



    این جناب مرشد یه تختش کم بوده هااا ...

    دیگه خراب رفیق بودنم یه حدی داره

    پس حق همسر چی میشه این وسط ؟

    اون بچه های قد و نیم قد مادر نمیخوان ؟

    این بابا اگه مرشد بود و رفاقت سرش میشد باید زودتر از اینا رفیقشو نصیحت میکرد ازدواج کنه

    عجبااا




    ------------------------------------------


    نکته ی داستان فکر کنم در اسم تاپیک نهفته است :
    چشم در برابر چشم (امان از نگاه به نا محرم)
    شاید میخواسته بگه "نگاه به نامحرم" + "کم عقلی بعضیا" این درد سرا رو ممکنه بوجود بیاره


    ویرایش توسط مقاومت : ۱۳۹۰/۰۴/۰۹ در ساعت ۲۲:۴۵


صفحه 1 از 7 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود