جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: اين بوي سير از كجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    6,289
    صلوات
    4614
    تعداد دلنوشته
    7
    مورد تشکر
    41 پست
    حضور
    66 روز 12 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    11

    راهنما اين بوي سير از كجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟




    بسم الله الرحمن الرحيم
    فاصله اي ندارد.ديوار به ديوار هستيم.يكي دو وجب بيشتر نيست.يكي دو تا آجر.البته من فكر نمي كنم چيزي غير از يك تيغه باشد.روزهاي اول كه آمدند وتوي محل ما خانه اجاره كردند.زياد اهميت ندادم.گفتم شايد آسم دارد ويا ناراحتي اي دارد.دو سه شب كه گذشت خيلي كلافه شدم.رفتم وزنگ خانه شان را زدم،طبقه دوم،زنش بود،آمد دم در،اولش رويم نشد چيزي بگويم.
    ولي وقتي فكر سروصدا وسرفه ها افتادم به خود جرأت دادم وگفتم:)مي بخشيد خواهر،آقاتون تشريف دارن؟)ناراحت وشرمنده انگار كه همسايه هاي ديگر هم قبل از من گفته باشند.گفت:دارن نماز مي خوانن.اگه امري هست بفرمايين)كمي آرامتر گفتمخواهر من اگه ايشون ناراحتي داره،مريضه.ببرينش دكتر،خوب نيست آدم مريض همين طوري توي خونه بمونه،باعث ناراحتي اهل خونه اس......
    سرش را پائين انداخت وزير لب گفت:چشم،حتمأ مي برمش دكتر......با همسايه هاي ديگر هم صحبت كردم.آنها هم شاكي بودند ولي هيچكدام مثل ما ناراحتي نمي كشيدند.اتاق خوابشان درست پنجره به پنجره اتاق خواب ما بود.يك بار ديگر كه رفتم در خانه شان،خودش آمد دم در،جواني بور شايد 30ساله،مي گفتند بچه دار نمي شوند.شايد همين مريضش كرده بود.يك دستمال جلوي صورتش گرفته بود ومدام سرفه مي كرد وبالا مي آورد.حالم داشت به هم مي خورد.خيلي خودم را نگه داشتم.ديگر كلافه شده بودم بهش گفتم:آقا جون اگه حالت بده برو دكتر.اگه درمون داره كه خب،خوبش كن،اگه كه نه برو يه جاي ديگه خونه بگير.تو بيابونا يه جايي كه كسي نباشه كه حداقل مزاحم آسايش وآرامش مردم نشي.
    مردم خسته هستند،صبح تا شب جون كندن.كار كردن مي خوان يه دقيقه تو خونشون آرامش داشته باشن.آخه درست نيس كه آرامش مردم را به هم بزنين.والله من فقط احترام اينكه خيلي مومن ومسجدي هستين نگه داشتم وگرنه چند بار تا حالا شكايت كرده بودم.يه شب نشد ما راحت بخوابيم.عين بمب وموشك،تاپ وتاپ پنجره هامون مي لرزه،باور كنين خدارو خوش نمياد،اونم از شما كه اهل خدا وپيغمبريد.
    ديگر همه حرفهايم را با او زدم.او فقط سر تكان داد.يك بار كه خوب نگاه كردم،ديدم توي چشمانش سرخ شده بود،اشك جمع شده بود.
    حتمأ از سرفه هايش بوده،ميگفتند:از بين همسايه هاي قبلي شان همه ناراحت وشاكي بوده اند،براي همين اين خانه را دربست اجاره كرده اند.همسايه ها مي گفتند در عرض يكسال چند خانه عوض كرده اند.
    آن شب بد جوري عصباني شدم.ساعت 30/12 بود.يك آن ياد موشك بارانها افتادم.چي كشيديم توي آن شبها رفتم در خانه شان،زنگ نزدم،محكم با مشت در را كوبيدم.همچين كه صداي دويدن كسي را توي پله ها شنيدم،حتم داشتم خودش است وشايد مي خواست بيايد دعوا،خودم را آماده كرده بودم.قصد داشتم هر چي از دهانم در مي آيد،بگويم خجالتم خوب چيزيه.ديگه شرف رو خوردين.حيا رو تف كردين.بخواد اين جوري باشه،همين امشب كلنگ ور مي دارم وديوار را خراب مي كنم تا هم شما ها راحت بشين هم ما.يا شب سرفه كن،روز مردم راحت باشن يا روز سرفه كن شب مردم آسايش داشته باشن.يه ساعت نبايد خفه خون بگيري.اعصاب مردم را خورد كردي،از بس صداي سرفه هاي جناب عالي اومده مغزمون ورم كرده.اصلاً خواب از خونمون رفته.اگه يه بار ديگه صداي سرفه ات بلند بشه،خونه رو روي سرتان خراب مي كنم.بگم خدا اون بي ديني رو كه خونه به شما اجاره داده چيكار كنه.همينه ديگه،آسايش وامنيت رو از مردم گرفتين.همين امشب يه استشهاد محلي جمع مي كنيم كه از اين محل بيرونتون كنن......
    آمدم با مشت در بكوبم كه در باز شد،نزديك بود مشتم بخورد توي صورت زنش كه آمد در را باز كرد.سعي كردم خودم رو كنترل كنم ولي عصبانيتم را از دست ندادم.يكدفعه ديدم زنش داره گريه مي كنه تا مرا ديد دستپاچه شد،بريده،بريده با گريه گفت:برادر خدا واسه واسه بچه هات حفظت كنه....آقامون داره از دست ميره....حالش خيلي خرابه....گير كردم ماندم چه كار كنم،بي اختيار گفتماگه چيزيه من برم ماشين بيارم.......) ولي اون با هق هق گفت:نه آقا...تلفن زدم آژانس ماشين بفرسته...شما بياين بالاي سرش باشين من يه زن تنهام....
    رفتم بالا،وسط اتاق رويه تشك پهن شده بود ومثل ني زرد زرد.
    سرفه هايش خيلي سخت وجان خراش بود،سطل كنار دستش پر بود،از خلط خوني.گفتم:آخه خواهر،ورش دارين،زود ببريمش در مانگاه سر كوچه....
    او گفت:آخه اينو هر دكتري نميشه ببريم....اهميتي ندادم.گفتم:شايددكتر خصوصي داشته باشند.آن هم كه الان توي خانه اش خواب است سرفه هايش سخت شد.شكمش خيلي تند تند بالا وپايين مي رفت،خيلي سخت وبا سر وصدا نفس مي كشيد.يكي دو تا از همسايه ها هم آمدن.زن ودختر من هم آمدند.زنم اولش شاكي بود،ولي وقتي اوضاع را ديد،رفت طرف زن او شروع كرد به دلداري وگلگي:عيبي نداره،خواهر خوب ميشه...اين دوره،زمونه مريضيهاي بدي اومده،بايد از همون اول مي برديمش دكتر.كوتاهي كردين،ولي بازهم دير نشده،همين درمونگاه سر كوچه دكتر كشيك خوبي داره.از همون اول اگه پيگيرش مي شدين،حال نه خودتون،عذاب مي كشيدين،نه همسايه ها....
    زدم به پهلوي زنم.رويم كه به او بود افتاد به قاب عكس روي طاقچه،كنار آئينه وشمعدان،بغل قرآن،عكس يه جوان قوي وتنومند بود كه لباس بسيجي تنش كرده بود،توي جبهه بود،عجب هيكلي داشت.از آنها بود كه مي گويند 10تا مرد رو حريف است.زن همسايه مان كه ديد من دارم به عكس نگاه مي كنم.رفت آن را برداشت وگرفت جلوي صورتش وشروع كرد به گريه كردن.
    گفتم:مي بخشين آبجي،اين خدا بيامرز كيه؟نگاهش را كه بلند كرد بدجوري اشك صورتش را پوشانده بود.مثل اينكه حرف بدي زده باشم،يك آه بلند كشيد كه زنهاي همسايه دويدن طرفش.سريع آمدم كنار.فكر كردم كه بايد برادرش باشد كه،اينجوري برايش گريه مي كند.آن مرد داشت دست وپا مي زد.حالش خيلي بد شده بود.
    با پنجه هايش كم مانده بود تشك را تكه وپاره كند.گفتيم كه بلندش كنيم وبا ماشين ببريمش درمانگاه.تا آمدم بلندش كنم،مچ دستم را گرفت.فشار سختي داد،تند تند نفس نفس مي زد.بدنش تقلاي شديدي داشت.سعي كردم مچم را از دستش خلاص كنم ولي نشد.بد جوري گرفته بود.لبانش به ذكري مي جنبيد.صدايي به گوش نمي رسيد،جز خرخر نفس زدن.خودش را اين طرف وآن طرف مي انداخت خون از گلويش بيرون مي زد.گرماي تند وبد بويي از دهانش بيرون مي آمد.
    مدام با خرخر مي گفتسوختم...سوختم...سوختم....)
    يكدفعه خودش را بلند كرد وكوبيد زمين،به سختي نفس كشيد وشكمش از حركت ايستاد،تنش آرام شد.خونابه از گوشه لبش جاري گشت،صداي جيغ همسرش در اتاق پيچيد وهمه را به وحشت انداخت.همه ماتشان برده بود كه چي شده.ناگهان قاب عكسي كه دست زنش بود،پرت شد وصاف افتاد بغل تشك او روي گلهاي سرخ قالي.شيشه قاب عكس خورد شد،خوب كه به توي قاب نگاه كردم.ديدم چشمانش آشناست سرم گيج رفت،يك نگاه انداختم به صورت او كه چشمانش باز مانده بود،نگاه همان نگاه بود.تسبيحي سفيد از آنهايي كه حاجبها از مكه مي آورند در دست چپش بود.چشمم افتاد به چيزي كه در ميان تصوير داخل قاب بود.خوب كه خيره شدم ديدم كه ماسك ضد گاز شيميائي است.
    سلمان فارسي ظهور تنها راه نجات است!


  2. تشکرها 2


  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 2
    آخرين نوشته: ۱۳۹۲/۰۶/۰۶, ۱۱:۵۱
  2. سلام مرتضی مطهری کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    توسط magic در انجمن حوزه و روحانيت
    پاسخ: 18
    آخرين نوشته: ۱۳۸۸/۰۲/۱۳, ۱۸:۳۹
  3. زن موجودی شریف !!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    توسط Hakim در انجمن حقوق و جایگاه زن در قرآن
    پاسخ: 45
    آخرين نوشته: ۱۳۸۷/۱۲/۱۹, ۰۰:۴۴

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود