صفحه 1 از 10 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: داستانهایی از عالمان عارف

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    1,268
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    4 روز 6 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    0

    داستانهایی از عالمان عارف




    سلام علیکم

    اولین نقل را از علامه ی عارف وارسته روحی له الفداء استاد بزرگوار علامه ی جعفری ارائه میکنم خدمتتان

    از علامه محمد تقی جعفری می پرسند چی شد که به این کمالات رسیدی ؟! ایشان در جواب خاطره ای از دوران طلبگی تعریف میکنن و اظهار میکنند که هر چه دارند از کراماتی ست که بدنبال این امتحان الهی نصیبشان شده :«ما در نجف در مدرسه صدر اقامت داشتیم . خیلی مقید بودیم که ، در جشن ها و ایام سرور ، مجالس جشن بگیریم ، و ایام سوگواری را هم ، سوگواری می گرفتیم ، یک شبی مصادف شده بود با ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) اول شب نماز مغرب و عشا می خواندیم و یک شربتی می خوردیم آنگاه با فکاهیاتی مجلس جشن و سرور ترتیب می دادیم . یک آقایی بود به نام آقا شیخ حیدر علی اصفهانی ، که نجف آبادی بود ، معدن ذوق بود . او که ، می آمد من به الکفایه ، قطعا به وجود می آمد جلسه دست او قرار می گرفت .
    آن ایام مصادف شده بود با ایام قلب الاسد (۱۰ الی ۲۱ مرداد ) که ما خرما پزان می گوییم نجف با ۲۵ و یا ۳۵ درجه خیلی گرم می شد . آنسال در اطراف نجف باتلاقی درست شده بود و پشه های بوجود آمده بود که ، عربهای بومی را اذیت می کرد ما ایرانیها هم که ، اصلا خواب و استراحت نداشتیم . آنسال آنقدر گرما زیاد بود که ، اصلا قابل تحمل نبود نکته سوم اینکه حجره من رو به شرق بود . تقریبا هم مخروبه بود . من فروردین را در آنجا بطور طبیعی مطالعه می کردم و می خوابیدم . اردیبهشت هم مقداری قابل تحمل بود ولی دیگر از خرداد امکان استفاده از حجره نبود . گرما واقعا کشنده بود ، وقتی می خواستم بروم از حجره کتاب بردارم مثل این بود که وردست نان را از داخل تنور بر می دارم ، در اقل وقت و سریع !
    با این تعاریف این جشن افتاده بود به این موقع ، در بغداد و بصره و نجف ، گرما ، تلفات هم گرفته بود ، ما بعد از شب نشستیم ، شربت هم درست شد ، آقا شیخ حیدر علی اصفهانی که ، کتابی هم نوشته بنام « شناسنامه خر » آمد. مدیر مدرسه مان ، مرحوم آقا سید اسماعیل اصفهانی هم آنجا بود ، به آقا شیخ علی گفت : آقا شب نمی گذره ، حرفی داری بگو ، ایشان یک تکه کاغذ روزنامه در آورد .
    عکس یک دختر بود که ، زیرش نوشته بود « اجمل بنات عصرها » « زیباترین دختر روزگار » گفت : آقایان من درباره این عکس از شما سوالی می کنم . اگر شما را مخیر کنند بین اینکه با این دختر بطور مشروع و قانونی ازدواج کنید – از همان اولین لحظه ملاقات عقد جاری شود و حتی یک لحظه هم خلاف شرع نباشد – و هزار سال هم زندگی کنید . با کمال خوشرویی و بدون غصه ، یا اینکه جمال علی (ع) را مستحبا زیارت و ملاقات کنید . کدام را انتخاب می کنید .
    سوال خیلی حساب شده بود . طرف دختر حلال بود و زیارت علی (ع) هم مستحبی . گفت آقایان واقعیت را بگویید . جا نماز آب نکشید ، عجله نکنید ، درست جواب دهید. اول کاغذ را مدیر مدرسه گرفت و نگاه کرد و خطاب به پسرش که در کنارش نشسته بود با لهجه اصفهانی گفت : سید محمد! ما یک چیزی بگوئیم نری به مادرت بگوئی ها؟معلوم شد نظر آقا چیست؟ شاگرد اول ما نمره اش را گرفت! همه زدند زیر خنده. کاغذ را به دومی دادند. نگاهی به عکس کرد و گفت: آقا شیخ علی، اختیار داری، وقتی آقا (مدیر مدرسه) اینطور فرمودند مگر ما قدرت داریم که خلافش را بگوئیم. آقا فرمودند دیگه! خوب در هر تکه خنده راه می افتاد. نفر سوم گفت : آقا شیخ حیدر این روایت از امام علی (ع) معروف است که فرموده اند « یا حارث حمدانی من یمت یرنی » (ای حارث حمدانی هر کی بمیرد مرا ملاقات می کند) پس ما انشاالله در موقعش جمال علی (ع) را ملاقات می کنیم! باز هم همه زدند زیر خنده، خوب ذوق بودند. واقعا سوال مشکلی بود. یکی از آقایان گفت : آقا شیخ حیدر گفتی زیارت آقا مستحبی است؟ گفتی آن هم شرعی صد در صد؟ آقا شیخ حیدر گفت : بلی گفت : والله چه عرض کنم (باز هم خنده حضار ) نفر پنجم من بودم. این کاغذ را دادند دست من. دیدم که نمی توانم نگاه کنم، کاغذ را رد کردم به نفر بعدی، گفتم : من یک لحظه دیدار علی (ع) را به هزاران سال زناشویی با این زن نمی دهم. یک وقت دیدم یک حالت خیلی عجیبی دست داد. تا آن وقت همچو حالتی ندیده بودم. شبیه به خواب و بیهوشی بلند شدم. اول شب قلب الاسد وارد حجره ام شدم، حالت غیر عادی، حجره رو به مشرق دیگر نفهمیدم، یکبار به حالتی دست یافتم. یک دفعه دیدم یک اتاق بزرگی است یک آقایی نشسته در صدر مجلس، تمام علامات و قیافه ای که شیعه و سنی درباره امام علی (ع) نوشته در این مرد موجود است. یک جوانی پیش من در سمت راستم نشسته بود. پرسیدم این آقا کیست؟ گفت : این آقا خود علی (ع) است، من سیر او را نگاه کردم. آمدم بیرون، رفتم همان جلسه، کاغذ رسیده دست نفر نهم یا دهم، رنگم پریده بود. نمی دانم شاید مرحوم شمس آبادی بود خطاب به من گفت : آقا شیخ محمد تقی شما کجا رفتید و آمدید؟ نمی خواستم ماجرا را بگویم، اگر بگم عیششون بهم می خوره، اصرار کردند و من بالاخره قضیه را گفتم و ماجرا را شرح دادم، خیلی منقلب شدند. خدا رحمت کند آقا سید اسماعیل ( مدیر ) را خطاب به آقا شیخ حیدر گفت : آقا دیگر از این شوخی ها نکن، ما را بد آزمایش کردی. این از خاطرات بزرگ زندگی من است».



    .......................................... حق یارتان ..........................................


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    1,268
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    4 روز 6 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    0



    ایثار مرحوم مقدس اردبیلی اعلی الله مقامه الشریف و رزق غیبی
    قرآن می فرماید :
    قُلْ إِنَّ رَبِّي يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ يَقْدِرُ لَهُ وَ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَهُوَ يُخْلِفُهُ وَ هُوَ خَيْرُ الرَّازِقين.
    ( سبا آیه 39 )
    بگو: «پروردگارم روزى را براى هر كس بخواهد وسعت مى‏بخشد، و براى هر كس بخواهد تنگ (و محدود) مى‏سازد و هر چيزى را (در راه او) انفاق كنيد، عوض آن را مى‏دهد (و جاى آن را پر مى‏كند) و او بهترين روزى‏دهندگان است!» . ( سبا آیه 34 )

    قُلْ إِنَّ رَبِّي يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُون‏
    بگو: «پروردگار من روزى را براى هر كس بخواهد وسيع يا تنگ مى‏كند، (اين ربطى به قرب در درگاه او ندارد) ولى بيشتر مردم نمى‏دانند
    .(سبا آیه 36 )

    در گذشته در نجف رسم بود که خانواده ها نان مورد نیاز خود را در خانه پخت می کردند مرحوم مقدس اردبیلی مقداری آرد و گندم مانند همه مردم برای تأمین سالیانه ذخیره کرده بود . در آخر سال در نجف قحطی افتاد مرحوم اردبیلی اعلام کرد که مردم بیایند آرد و گندم بگیرند . مردم آمدند . مرحوم مقدس اردبیلی تمام گندم ها را بین مردم تقسیم کرد و به اندازه مساوی برای خویش برداشت .
    اهل بیتش اعتراض کردند که چرا زندگی ما را به مردم دادی ، مرحوم مقدس اردبلی رفت در مسجد کوفه معتکف شد در مدت سه روزی که مقدس در اعتکاف بود عربی با بار آرد به خانه ایشان می آید و به خانواده اش می گوید این بار را اردبیلی داده است و خودش در مسجد کوفه است . ظرف ها را خالی کنید و بر گردانید پس از آن که مقدس اردبیلی از اعتکاف بر می گردد ، خانواده اش می گوید آرد خوبی بود از کجا پیدا کرده بودی . پرسید کدام آرد ؟ قصه را گفتند .

    اقتباس از کلمه طیبه مرحوم حاجی نوری ص 237


    ............................................حق یارتان ......................................


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    1,268
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    4 روز 6 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    0



    مکاشفه همسر علامه

    علامه می فرمود:

    « عیال ما زن بسیار مؤمن و بزرگواری بود، ما در معیت ایشان برای تحصیل به نجف اشرف مشرف شدیم و ایام عاشورا برای زیارت به کربلا می رفتیم،
    وقتی بعد از مدتی به تبریز مراجعت کردیم، عیال ما روز عاشورایی در منزل نشسته و مشغول خواندن زیارت عاشورا بود،
    می گوید:
    ناگهان دلم شکست و با خود نجوا کردم؛ ده سال در روز عاشورا را در کنار مرقد مطهر حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام بودیم و امروز از چنین فیض عظمایی محروم شده ایم.

    یک مرتبه دیدم در حرم مطهر در بالا سر ایستاده ام و رو به مرقد مطهر مشغول خواندن زیارت هستم و حرم مطهر و مشخصات آن همچون گذشته بود، ولی حرم خیلی خلوت بود.

    چون روز عاشورا بود و مردم غالباً برای تماشای دسته های عزادار و سینه زن از حرم به بیرون رفته بودند و تنها در پایین پای مبارک چند نفری ایستاده بودند و زیارت نامه می خواندند،

    بعد از مدتی چون به خود آمدم، دیدم، در خانه خود نشسته و در همان محل مشغول خواندن بقیه زیارت عاشورا هستم. »

    ..................................... حق یارتان ...................................



  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    1,268
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    4 روز 6 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سلام بر دوستان گرامی

    در ادامه داستان عارف شدن دزد ی به نام فضیل عیاض را خدمتتان ارایه میکنم

    فضیل در اصل مردی کوفی بود. در ابتدادزد و راهزن بود. اما در همان حال به انصاف و مروت هم علاقه نشان میدادوبه عبادت هم می پرداخت داستان توبه فضیل به این شرح است که:شبی کاروانی می گذشت ودر میان کاروان کسی این ایه را میخواند:

    «الم یاءن للذین امنو ،ان تخشع قلوبهم لذکر الله »ایا وقت ان نیامده که دل خفته ی شما بیدار شود؟

    این کلام وتلاوت ایه چون تیری بود که بر دل فضیل فرود امد.
    گفت امد ؛ امدونیز ازوقت هم گذشت. سراسیمه وخجل وبی قرار رو به خرابه ای نهاد. جمعی از کاروانیان در انجا فرود امده بودند و قصد رفتن داشتند .بعضی گفتند:
    چگونه برویم که فضیل در راه است . فضیل به ایشان رسیده وگفت: بشارت بادبرشماکه فضیل توبه کرده ؛ واکنون او ازشما می گریزد چنانکه شما پیش از این از او میگریختید .پس میرفت و میگریست وخصم خشنود می کرد .
    عطار مینویسدروایات عالی داشت وریاضاتی نیکو ؛درمکه سخن بر وی گشاده شد ومکیان پیش او میرفتند و فضیل ایشان را وعظ میگفتی .اقتباس از کتاب تذکرة الاولیاء

    ............................................ حق یارتان ..........................................
    ویرایش توسط ••ostad•• : ۱۳۸۹/۰۱/۱۴ در ساعت ۱۹:۵۴


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    1,268
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    4 روز 6 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سلام علیکم

    ابراهیم ادهم یکی از عارفان بزرگ قرن دوم هجری بود . در باره ی او نوشته اند که پادشاه بلخ بود وجاه وجلالی داشت .
    درتذکره الا ولیاءنوشته شده « درهنگام پادشاهیشبی برتخت خفته بود نیمشب سقف خانه بجنبید چنانکه معلوم بود کسی بر بام است
    برخاست وبانگ زد کیستی؟ گفت اشنایم؛ شتر گم کرده ام .گفت ای نادان شتر بر بام میجویی ؟ شتر چگونه بر بام باشد؟ گفت وتو ای غافل خودت خدا را بر تخت زرین ودر جامه ی اطلس میجویی ؟ انگاه بر من عیب میکنی؟ شتر بر بام جستن از ان هم عجیب تر است؟

    از این سخن هیبتی در دل وی پدید امد و اتشی دردل ابراهیم ادهم به پا شد . از ان پس متفکر و متحیر و اندوهگین شد .
    با تغییر روحیه وحالات؛ تجمل و امیری راترک کرد و رو به صحرا گذاشت
    در میانه ی راه شبانی از غلامانش را دید قبا و کلاه نمد او را گرفت و جامه ی اطلس و زربفت خود را به او داد . در بیا بانها می گشت و بر گناهان خود می گریست تا به مقام صوفیانه وعرفان رسید .

    از بابت ترک مقام پادشاهی رسدن به مقامات و حالات عارفانه ابراهیم ادهم را با بودا مانند کرده اندزیرا که بودا هم شاهزاده ای بود که جاه وجلالی داشت وچون رنج ومشقت مردم را دید ترک سلطنت کرد وبا نوعی عر فان (بودائیسم)
    در اندیشه ی درمان رنجها والام مردمش و به ارامش رساندن انها بود.

    .............................................. حق یارتان ......................................
    ویرایش توسط ••ostad•• : ۱۳۸۹/۰۱/۱۵ در ساعت ۱۳:۴۸


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    1,268
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    4 روز 6 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سلام علیکم

    ابولقاسم جنید بغدادیازبزرگان عرفابود او را سید الطائفه - لسان القوم -اعبد المشایخ - طاووس العلماء و سلطان امحققین نیز لقب داده اند.
    جنید در ابتدا مغازه ی ابگینه فروشی داشت هر روز به دکان میرفت و پرده را فرو میافکند و چهار صد رکعت نماز میخواند
    مدتی بعد دکان را رها کرد ودر اطاقکی در دهلیز خانه ی سری سقطی دایی اش که خود از عرفای به نام بودبه عبادت و ریاضت پرداخت.
    از خصوصیاتن جنید این بود که لباس علماء می پوشید از مرقع پوشی احراز میکردو میگفت اگر میدانستم که از مرقع کاری برای اخرت من بر میاید از اهن و اتش لباس میساختم ومیپوشیدم.
    لکن هر دمدر باطنم ندا میکنند که« لیس الاعتبار بالخرقة؛ انما الاعتبار بالحرقة».
    همچنین میگفت شیخ وپیر مراد مادر اصول وفروع وبلا کشیدن علی (ع) است .


    اجابت دعا
    نقل است كه پيرزني پيش جنيد آمد و گفت :« پسرم غايب است . دعايي كن تا بازآيد ».
    گفت :« صبركن ». پيرزن برفت و روزي چند صبر كرد . شيخ گفت :« صبركن ». تا چند نوبت بگذشت .
    روزي پيرزن بيامد و گفت :« هيچ صبرم نمانده است .[ خداي را دعايي كن ». جنيد گفت :« اگرراست مي گويي ، پسرت بازآمده است ]

    كه حق ، تعالي ، امن يجيب المضطراذا دعاه .» پس دعا كرد . پيرزن گفت :« چون باز خانه رفتم ، پسرم آمده بود ».

    ..................................... حق یارتان ..............................





  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    1,268
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    4 روز 6 ساعت 31 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سلام بر بقیةالله الاعظم و منتظرانش

    رابعه صوفی وعارف معروف قرن دوم هجری قمری است

    که مورد احترام همه ی مشایخ وبزرگان صوفیه بوده است و سیرت و گفتار او درانان اثر داشته است. در تذکرةالاوالیاءعطار امده که اگر رابعه در مجلس حسن بصری حاضر نبود ؛ او مجلس نمیگفت . رابعه در عصر خود در معاملت و معرفت مثل نداشت
    در تذکرةالاولیای عطار نوشته اندکه پدر رابعه را سه دختر بود و رابعه چهارمین فرزند دختر او به همین دلیل او را رابعه نامیدند

    نقل است که حسن بصری گفت شبانه روزی را پیش رابعه بودم و سخن طریقت و حقیقت میگفتم چنان که نه بر خاطر من گذشت که من مردم و نه بر خاطر او گذشت که او زن است؛ آخر سر که برخاستم خود را مفلسی دیدم و او را مخلصی .
    اهمیت رابعه در این است که محبت را اساس طریقت تصوف قرار داده و همین محبت است که بعدها به عشق در عرفان و تصوف انجامید

    رابعه راپرسیدنداز محبت؛ گفت:
    محبت از ازل در امد وبه ابد گذر کرد ودر همه عالم کسی را نیافت که یک شربت از ان در کشد؛ به اخر به حق رسید واز او این عبارت ماند که «یحبّهم و یحبّونه»

    در مناجات رابعه چنین امده که گفت: خداوندا! اگر تو را از خوف دوزخ میپرستم در دوزخم بسوزان و اگر به امید بهشت میپرستم ؛ بر من حرام گردان و اگر از برای تو تورا میپرستم؛ جمال باقی از من دریغ مدار

    منابع : 1 تذکرةالاولیا 2-مقدمه ای بر مبانی عرفان وتصوف دکتر سید ضیاء الدین سجادی


    ........................................ حق یارتان ..........................................
    ویرایش توسط ••ostad•• : ۱۳۸۹/۰۴/۲۳ در ساعت ۲۰:۵۶


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۹
    نوشته
    105
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    50 دقیقه
    دریافت
    101
    آپلود
    1
    گالری
    0

    پاداش مخترع پنکه




    یکی از شاگردان شیخ نقل کرد که ایشان فرموید :

    (( روزی پنکه ی کوچکی برایم هدیه آوردند . دیدم در دوزخ - برزخ-پنکه ای جلوی مخترع آن گذاشتند . ))

    این مکاشفه تایید کننده ی مفهوم روایتی است که دلالت می کند : هر چند کافران به بهشت نمی روند

    ولی اگر کارهای شایسته انجام داده باشند بی پاداش نمی ماند.
    خدا مشتري ندارد
    شيخ گاه مي فرمود:
    امام حسين مشتري زياد دارد.ممکن است امام هاي ديگر هم همين طور باشند:ولي خدا مشتري ندارد!من دلم ميسوزد که خدامشتري هاي کم اند.
    کمتر کسي مي ايد بگويدمن خدا را دوست دارم و مي خواهم با او اشنا شوم.

    گاه مي فرمود.
    درحالي که تو به خدا محتاجي خدا عاشق توست.

    بنده من !سوگندبه حق خودم که دوستدارتو هستم.پس سوگندبه حق من تو که مرادوست بدار!
    ای عیسی تا کی چشم به راه باشم وپی گیری کنم تا بنده من به سوی من بازگردد


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۸
    نوشته
    1,097
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 ساعت 44 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط شيخ رجبعلی خياط نمایش پست
    یکی از شاگردان شیخ نقل کرد که ایشان فرموید :

    (( روزی پنکه ی کوچکی برایم هدیه آوردند . دیدم در دوزخ - برزخ-پنکه ای جلوی مخترع آن گذاشتند . ))

    این مکاشفه تایید کننده ی مفهوم روایتی است که دلالت می کند : هر چند کافران به بهشت نمی روند

    ولی اگر کارهای شایسته انجام داده باشند بی پاداش نمی ماند.

    مگه مخترع پنکه کافر بوده ؟ پس توی دوزج پنکه هست
    monthly quotes :
    حقیقت نیازمند نقد است ، نه ستایش. فردریش نیچه

    Energy is everything and everything is energy

    I dont understand why there is so much hate between Human Races and Religions

    Become Übermensch


  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۹
    نوشته
    105
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    50 دقیقه
    دریافت
    101
    آپلود
    1
    گالری
    0

    سلام




    نقل قول نوشته اصلی توسط enerji نمایش پست
    مگه مخترع پنکه کافر بوده ؟ پس توی دوزج پنکه هست
    (( روزی پنکه ی کوچکی برایم هدیه آوردند . دیدم در دوزخ - برزخ-پنکه ای جلوی مخترع آن گذاشتند . ))


    جالب بدانیدمن هم روی این موضوع خیلی فکر کردم اول اینکه به این نکته رسیدم که شیخ اشاره ی به کافر بودن مخترع نکرده است من احتمال میدهم بخاطر اعمال ان بوده است هرچندخود قران هم گفته که مسلمان بمیرید(شاید مسلمان نبوده است)

    (پس توی دوزج پنکه هست)از این یکی دیگر خبر ندارم اما وقتی شیخ میگویید هست پس هست
    ویرایش توسط شيخ رجبعلی خياط : ۱۳۸۹/۰۵/۰۵ در ساعت ۱۵:۱۵
    خدا مشتري ندارد
    شيخ گاه مي فرمود:
    امام حسين مشتري زياد دارد.ممکن است امام هاي ديگر هم همين طور باشند:ولي خدا مشتري ندارد!من دلم ميسوزد که خدامشتري هاي کم اند.
    کمتر کسي مي ايد بگويدمن خدا را دوست دارم و مي خواهم با او اشنا شوم.

    گاه مي فرمود.
    درحالي که تو به خدا محتاجي خدا عاشق توست.

    بنده من !سوگندبه حق خودم که دوستدارتو هستم.پس سوگندبه حق من تو که مرادوست بدار!
    ای عیسی تا کی چشم به راه باشم وپی گیری کنم تا بنده من به سوی من بازگردد


صفحه 1 از 10 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. ۞❀۞❀۞آشنایی با شهید فرانسوی دفاع مقدس۞❀۞❀۞
    توسط seyed yasin در انجمن برگی از دفتر زندگی ( زندگی نامه و خاطرات شهدا)
    پاسخ: 7
    آخرين نوشته: ۱۳۹۳/۰۶/۰۴, ۰۸:۵۶
  2. ▐★♥★ ▐داستان هایی از سیرت حضرت امام رضا (ع)▐★♥★ ▐
    توسط ║★║فاطمی║★║ در انجمن اهل بیت و ائمه در قرآن
    پاسخ: 24
    آخرين نوشته: ۱۳۹۱/۰۷/۰۷, ۱۸:۳۸
  3. پاسخ: 1
    آخرين نوشته: ۱۳۹۱/۰۷/۰۲, ۱۲:۲۲
  4. نامه ی زن آمریکایی به زنان ودختران مسلمان
    توسط خادمة المهدی در انجمن حجاب و پوشش اسلامي
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: ۱۳۹۱/۰۶/۲۸, ۱۵:۴۷

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود