صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ***زندگی نامه آیت الله ناصر مکارم شیرازی***

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    3,614
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    6 روز 20 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    124
    آپلود
    158
    گالری
    10

    ***زندگی نامه آیت الله ناصر مکارم شیرازی***




    نبوغ و استعداد

    حضرت آية الله العظمى مكارم شيرازى در سال 1305 هجرى شمسی در شهر شيراز در ميان يك خانواده مذهبى كه به فضائل نفسانى و مكارم اخلاقي معروفند ديده به جهان گشود.
    جدّ اعلاى ايشان» حاج محمّدباقر« كه از تجّارشيراز به شمار مى رفت، در «سراى نو» شيراز به تجارت اشتغال داشت، لباسىشبيه لباس روحانيّت مى پوشيد و پيوسته در مسجد «مولاى» شيراز به جماعتحاضر مى شد و مورد تكريم و احترام و اطمينان بود. جدّ ايشان مرحوم »حاج محمّد كريم« فرزند حاج محمّدباقر كه او نيز عمّامه اى بر سر داشت و در بازار دراثناى كار، كلاه پوستينى بر سر مى گذاشت، در «سراى گمرك» شيراز و سپس در» بازار وكيل» به تجارت مشغول بود، همواره در مسجد «مولاى» شيراز در نمازجماعت شركت مى كرد و از مرتبطين و نزديكان مرحوم آية اللّه العظمى حاج شيخمحمدجعفر محلاتى رحمه اللهپدر مرحوم آية اللّه العظمى حاج شيخ بهاءالدين محلاتى و مرحوم آية اللّه حاج سيدمحمدجعفر طاهرى رحمه اللهبه حساب مى آمد.
    پدرشان حاج محمد علی او نیز از تجار معروف شیراز بود استاد در مورد پدرشان چنین می فرمایند:
    »پدرم علاقه زيادى به آيات قرآن داشت در دورانى كهدر مدارس ابتدايى تحصيل مى كردم، گاهى شبها مرا به اطاق خودش فرامى خواندو به من مى گفت: ناصر! كتاب آيات منتخبه و ترجمه آن را براى من بخوان (اينكتاب مجموعه آياتى بود كه توسّط بعضى از دانشمندان، انتخاب شده و در زمانرضاخان در مدارس به عنوان تعليمات دينى تدريس مى شد) من آيات و ترجمه آنرا براى او مى خواندم و او لذّت مى برد«.
    نبوغ استاد از اوايل كودكى امرى مشهود بود و در هر مرحله از مراحل عمرش آشكارتر مى گشت.

    دورترين خاطره
    روايتى كه خود استاد از دوران كودكيش دارد چنين است:
    »دورترين خاطره اى كه از دوران طفوليّت به نظردارم مربوط به زمانى است كه بيمارى مختصرى داشتم و در گهواره خوابيدهبودم، حادثه از اين قرار بود كه فصل تابستان بود و گاهواره من در گوشهحياط خانه قرار داشت; در وسط حياط، حوض آبىبود كه مى بايست از آب چاه، پر شود ولى چون حوض،نجس شده بود با آب چاه كه از دلو به آن مى ريختند پاك نمى شد، براى حلّمشكل، در شيراز چنين معمول بود كه قسمت عمده حوض را با آب دستى پرمى كردند سپس ظرف بزرگ چرمى به نام «كُر» - كه واقعاً به مقدار كُر بود - را پر از آب مى كردند و روى آن حوض، خالى مى كردند تا با آبِ حوض مخلوطشود و همه پاك گردد (البتّه اين توضيحات را من الآن مى فهمم و در آن وقتبه صورت كم رنگى مى فهميدم) بالاخره ظرف كُر را پر از آب كردند و روى حوضريختند، حوض پر شد و آب از حوض بيرون ريخت و از زير گهواره من هم گذشت ومن همه اين كارها را مى ديدم و اجمالاً مى فهميدم و چنان به خاطرم ماندهكه گويى ديروز اين امر اتّفاق افتاده است!«.
    اين جريان كه يادآور قصّه هاى افسانه اى و يا غير افسانه اى مربوط بهنبوغ افرادى مثل بوعلى است، به روشنى دليل بر وجود يك هوشمندى فوق العادهدر استاد بود.

    كلاس هاى جهشى
    استاد به كلاس هاى به اصطلاح جهشى خود در آن دوران اشاره مى كند و مى فرمايد:
    »چهار يا پنج ساله بودم كه به دبستان رفتم و بهاصطلاح امروز چون سنّ من كافى نبود، در كلاس آمادگى شركت كردم، مدرسه مابه نام «زينت» در شيراز معروف بود، ولى در همان كلاس آمادگى، به ماتعليماتى ياد دادند كه خوب آنها را فراگرفتم و به همين دليل بدون اين كهسلسله مراتب رعايت شود، مرا به كلاس هاى بالاتر بردند«.

    نقطه آغاز دروس دينى
    اين نابغه پس از طىّ دوره دبستان و دبيرستان و پس ازآن كه با سقوط رضاخان و فراهم شدن آزادى نسبى، از طرف يكى از علماى بزرگشيراز (مرحوم آية اللّه حاج سيّدنورالدين شيرازى) از همه علاقمندان بهتحصيل علوم دينى دعوت به عمل آمد (و استاد نيز در سال سوّم دبيرستان بااشتياق زائدالوصفى حاضر شدند كه در كنار دروس دبيرستان، دروس دينى رامشغول شوند) بيشتر و بيشتر رُخ نشان مى داد:
    »محلّ بعدى ما مدرسه خان در شيراز بود كه ازمدارس بسيار قديمى و بزرگ و معروف است كه محلّ تدريس يا تحصيل فيلسوفگرانقدر صدرالمتألّهين شيرازى بود. شروع به جامع المقدّمات و شرح الأمثلهكردم. استاد من، مرحوم آية اللّه ربّانى شيرازى بود، به ايشان گفتم منجامع المقدّمات ندارم اگر بيست و چهار ساعت، امانت بدهى مطالعه مى كنم وامثله و شرح الامثله را يك روزه با مطالعه، امتحان مى دهم، ايشان به مندادند و تمام شب و روز را مشغول شدم و فردا امتحان دادم قبول شدم و بهرتبه بالاتر ارتقاء يافتم و با ايشان خداحافظى كردم و در كلاس ديگرى شركتنمودم.»

    پيمودن راه ده ساله در چهار سال
    درخشندگى اين نبوغ، زمانى اوج مى گيرد كه استاد، ره ده ساله امروزِدورانِ سطحِ حوزه هاى علميّه را چهارساله مى پيمايد، آن گاه، در حالى كهتنها هفده بهار از عمر شريفش مى گذرد بر متن عميق و در عين حال معقّدكفاية الاصولِ مرحوم آخوند خراسانى، حاشيه مى زند. استاد در اين بارهمى فرمايد:
    »با جدّيتى كه استاد بسيار دلسوز وپركار(آية اللّه موحّد) داشت، از اوّل سيوطى تا آخر كفايه را نزد او درمدّت چهار سال خواندم، همان درسى كه امروز در حوزه ها درمدّت ده سال خوانده مى شود. و هنگامى كه كفايهرا تمام كردم، حدود هفده سال داشتم و در همان شيراز، حاشيه فشرده اى بركفايه نوشتم، اين نكته نيز شنيدنى است كه بعد از اتمام جامع المقدّمات درمدرسه خان، روزى مرحوم آية اللّه موحّد به مغازه پدرم آمد; تابستان بود وروزها در مغازه پدر كه شغلش در آن زمان جوراب بافى بود كار مى كردم، رو بهپدرم كرد و سخنى گفت كه مضمونش اين بود:
    چند پسر دارى؟
    - چهارتا.
    بيا اين يكى (ناصر) را وقف امام زمان (عليه السلام( كن و پدرم با اين كه كمك زيادى به او مى كردم پذيرفت كه مرا به خدمت آقاى موحّد يعنى مدرسه علميّه آقاباباخان بفرستد«.

    اتمام صمديّه در كمتر از دوشبانه روز
    از شگفتى هاى آن زمان در همين زمينه، قصّه اى است كه استاد حكايت مى كند:
    »روزى استاد ما، عبارت معروف «صمديّه» )و المبرّد ان كان كالخليل فكالخليل و الاّ فكيونس و الاّ فكالبدل ( را از من سؤال كرد و سفارش كرد آن را حل كنم، من صمديّه را از ميانكتابهاى جامع المقدّمات تا آن روز نخوانده بودم در حالى كه از پيچيده ترينكتابهاى جامع المقدّمات است، تصميم گرفتم آن را با مطالعه حل كنم، در مدّت »سی وشش ساعت » يعنى كمتر از دو شبانه روز، تمام آن را مطالعه و جواب سؤالاستاد را تهيّه كرده و براى ايشان بيان كردم و ايشان تعجّب كرد و مراتشويق نمود.
    اين درخشش هنگامى به قلّه خود مى رسد كه مشاهده شود جوانى هيجده يانوزده ساله، پاى در محفل درس شيخ الفقهاء و استاذ الاساتذة مرحومآية اللّه العظمى بروجردى (قدس سره) مى گذارد.
    او كه (مطابق تعريف استاد) مردى بسيار باتقوى، هوشيار، نورانى، جذّاب وفوق العاده در فقه قوى بود و در واقع مكتب خاص و مستقلّى در فقه داشت كهبه واقعيّت بسيار نزديك بود و در رجال و حديث و ادبيّات و فنون ديگر،فوق العادگىداشت، درسش براى استاد ما بسيار دلچسب بود و به اعتراف خود استاد، بسيار چيزها در مكتب فقهى او آموخت.
    خاطره شركت در درس اين اَبَر مرد فقه و حديث را استاد، اين چنين توصيف مى كند:
    »در آغاز جوانى، هيجده - نوزده ساله بودم و شركتچنين نوجوانى در درس مثل آية اللّه العظمى بروجردى كه معمّرين و بزرگانحوزه، حتّى استاد من آية اللّه العظمى داماد و آية اللّه العظمى گلپايگانىو همچنين امام راحل (قدس سره ( در آن شركت داشتند، كمى عجيب بود، مخصوصاً زمانى كه به خود شجاعت طرحاشكال در اثناى درس را مى دادم، مسأله عجيب تر به نظر مى رسيد و شايد بعضىبه خود مى گفتند: اين پسربچه شيرازى چرا اين قدر جسور است و به خود اجازهطرح اشكال و «إن قلت» را در چنين محضر بزرگى مى دهد؟!«.
    حكايت ذيل در اين رابطه قابل توجّه و جالب است:
    »يك روز آية اللّه العظمى بروجردى در درس فقهاشاره به مسأله «صيد لهوى» كردند يعنى شكار رفتن كسانى كه براى تفريح شكارمى كنند. معروف ميان فقها اين است كه سفر اين گونه اشخاص تمام است، امّاشايد كمتر كسى حكم به حرام بودن چنين كارى كند، من كه در آن زمان طلبه كمسنّ و سالى بودم، رفتم و مدارك زيادى براى حرمت صيد لهوى از كلمات قدما ومتأخّرينِ از آنها، جمع آورى كردم و ثابت نمودم كه سفر صيد لهوى يكى ازمصاديق سفر حرام است كه نماز در آن، بايد تمام خوانده شود. هنگامى كهآية اللّه العظمى بروجردى آن نوشته را مطالعه كرد با تعجّب پرسيد كه ايننوشته را خود شما نوشته ايد؟! عرض كردم آرى!«.

    درجه اجتهاد
    چنين نبوغ و استعداد فوق العاده بود كه به ضميمه خصوصيّات ديگرى كهذكرش خواهد آمد، سبب شد استاد در سن بيست و چهارسالگى موفّق به اخذ اجازهاجتهاد گردد:
    از زبان خود استاد بشنويد:
    »پس از ورود به نجف اشرف به زودى به واسطه طرحسؤالات مختلف در بحث هاى اساتيد بزرگ، شناخته شدم و همه جا مورد عنايت ومحبّت قرار مى گرفتم و سرانجام در سن بيست و چهارسالگى به وسيله دو نفر ازمراجع بزرگ آن زمان مفتخر به اجازه اجتهاد گشتم: يكى آية اللّه العظمىاصطهباناتى بود كه از مراجع بسيار باشخصيّت و شيخ الفقهاء محسوب مى شد،ايشان لطف و محبّت فوق العاده اى به من پيدا كردند، لذا اجازه كامل اجتهادبرايم مرقوم فرمودند و ديگر آية اللّه العظمى حاج شيخ محمّدحسينكاشف الغطاء بود، ايشان چون آشنايى به وضع من نداشتند فرمودند از شماامتحان مى كنم! گفتم آماده ام، از من خواستند رساله اى درباره اين مسألهكه «آيا تيمّم، مبيح است يا رافع حدث؟» بنويسم، من هم رساله اى مشروح دراين زمينه تهيّه كردم، خدمت ايشان دادم، ايشان علاوه بر آن، يك امتحانشفاهى نيز از من به عمل آوردند و يكى از مسائل پيچيده علم اجمالى را سؤالفرمودند، وقتى جواب دادم ايشان اجازه را مرقوم داشته و محبّت فرمودند«.
    از نكته هايى كه دليل اين نبوغ و استعداد موهبتى است (در عين حال برحافظه قوىّ استاد نيز گواهى مى دهد) اين است كه استاد گاهى درسهايى را كهدو هفته قبل در نجف اشرف از مرحوم آية اللّه العظمى خوئى شنيده بودند بعداز گذشتن اين مدّت طولانى به طور كامل يادداشت مى كردند، اين در حالى استكه امروز، غالب طلاّب، مطالب استاد را سر درس مى نويسند، مبادا چيزى ازخاطر آنها محو شود!

    تقريظ آية اللّه العظمى حكيم(رحمه الله)
    آخرين قصّه اى كه از حوزه نجف، مهر تأييد بر نبوغ استاد و اوجِ نضوجانديشه ايشان مى زند تقريظى است كه صاحب مستمسك العروة الوثقى، مرحومآية اللّه العظمى حكيم، آن فقيهتمام عيار، بر حاشيه دفتر كتاب الطهارة (كه تقرير درس خارج فقه آن مرحومبود و به قلم استاد، تقرير و تدوين شد) وارد كردند، دستخط شريف آن مرحوم،عيناً چنين است:
    »بسم اللّه الرّحمن الرّحيم و له الحمد و الصلاة والسلام على رسوله و آله الطاهرين، قد نظرت في بعض مواضع هذا التقريربمقدار ما سمح به الوقت فوجدته متقناً غاية الإتقان ببيان رائق و أسلوبفائق يدلّ على نضوج في الفكر و توقّد في القريحة و اعتدال في السليقةفشكرت اللّه سبحانه أهل الشكر على توفيقه لجناب العلاّمة المهذّب الزكيّالألمعى الشيخ ناصر الشّيرازي سلّمه اللّه تعالى و دعوته سبحانه أن يسدّدهو يرفعه الى المقام العالي فى العلم و العمل، إنّه ولىّ التسديد و هوحسبنا و نعم الوكيل و الحمد للّه ربّ العالمين«.
    محسن الطباطبائى الحكيم
    9 / ج 1 / 1370 هـ ق

    »بنام خداوند بخشنده مهربان، و او راست سپاس، و درود و سلام بر فرستاده او و اهل بيت طاهرينش. به بخشى از اين تقريربه مقدارى كه وقت اجازه مى داد نظرافكندم. آن را در نهايت اتقان ديدم با بيانى شيوا و رسا، و اسلوبى سرآمد كه بيانگررشد فكرى و شكوفايى ذوق و قريحه، و اعتدال سليقه مقرّر است، پس شكر خداوندسبحانى كه شايسته و اهل شكر است را بجا آوردم به جهت توفيقى كه به جنابعلاّمه مهذّب، پاك و هوشمند، شيخ ناصر شيرازى سلّمه اللّه تعالى عطا كرد واز حضرتش خواستم كه ياريش دهد و او را به مقام عالى از علم و عمل برساندچراكه اوست يارى دهنده و اوست كفايت كننده ما و بهترين پشتيبان، و الحمدللّه ربّ العالمين«.

    تشويق و جلب اعتماد اساتيد
    از جمله چيزهايى كه نقش بسيار اساسى (و شايد اساسى ترين نقش را) درتكوّن شخصيّت يك طلبه و به طور كلّى يك شاگرد دارد، جلب اعتماد استاد و درنتيجه محبّت ها و تشويق هاى پدرانه اوست، بافت محافل درسى و حوزه هاىتعليمى، اعمّ از حوزه و دانشگاه، با انواع رقابت ها و گاه حسادت ها وتخريب ها و تضعيف هايى همراه است كه سبب تزريق روحيّه يأس و احساسعقب ماندگى از قافله شده، اسباب پژمردگى و افسردگى خاطر را فراهم مى سازد.
    مهم ترين عاملى كه مى تواند همه اين عوامل منفى را خنثى كرده و روحاميد و پيشرفت را در كالبد شاگرد بدمد، تشويق ها و شخصيّت دادن هاى اساتيداست. باهوش ترين و بااستعدادترين شاگرد اگر در يك مدار سالم قرار نگيرد وبر محور استاد يا اساتيد مخلّق به اخلاق اسلامى و وارسته اى نچرخد و از »خودرو بودن«و»آزادى هاى مطلق و بى حدّ و مرز« بيرون نيايد، دچار ناهنجارى هاى روحى و كج سليقگى ها يا بلندپروازى ها و باورهاى غلط، و ادّعاهاى عجيب و غريب مى شود.
    بسيار اندكند كسانى كه از آغوش گرم و پرمحبّت اساتيد، محروم بودند و بهتعبير ديگر، فرزند حوزه و پرورش يافته دامن هاى پاك معلّمان ربّانى بهحساب نمى آمدند، در عين حال مشكلاتى -لااقل در حدّ مشكلات سليقه اى- نداشتند.

    آيات عظام اصطهباناتى و كاشف الغطاء
    به هرحال: موهبت ديگرى كه نصيب استاد ما شد، همين بود كه از آغاز جوانىو نوجوانى مورد حمايت ها، تشويق ها و محبّت هاى بى دريغ اساتيد خويش قرارگرفتند و گواه آن، حكايتى است كه در فصل دوّم (نبوغ و استعداد موهبتى) تحتعنوان» درجه اجتهاد« به آن اشارت رفت و تكرار آن خالى از لطف نمى باشد:
    »... به زودى به واسطه طرح سؤالات مختلف دربحث هاى اساتيد بزرگ شناخته شدم و همه جا مورد عنايت قرار گرفتم و سرانجامدر سن 24 سالگى به وسيله دو نفر از مراجع آن زمان مفتخر به اجازه اجتهادگشتم: يكى آية اللّه العظمى اصطهباناتى بود، كه از مراجع بسيار باشخصيّت وشيخ الفقهاء نجف اشرف بودند، ايشان لطف و محبّت فوق العاده اى به من پيداكردند، لذا اجازه كامل اجتهاد برايم مرقوم فرمودند، نفر ديگر آية اللّهالعظمى كاشف الغطاء بود ايشان چون آشنايى به وضع من نداشتند، فرمودند: ازشما امتحان مى كنم! از من خواستند رساله اى درباره اين مسأله كه »آيا تيمّم مبيح است يا رافع حدث؟« بنويسم. من هم رساله اى در اين زمينه تهيّه كردم خدمت ايشان دادم و هنگامى كه به اتّفاق آية اللّه العظمى ميرزا هاشم آملى (رحمه الله )خدمت ايشان رسيدم ايشان يك امتحان شفاهى از من بعمل آوردند و يكى از مسائلپيچيده فقهى علم اجمالى را از من سؤال فرمودند، وقتى جواب دادم ايشان نيزاجازه، مرقوم داشته و محبّت فرمودند«.

    آية اللّه حجّت (رحمه الله)
    و حكايت ديگر تشويقى است كه از جانب مرحوم آية اللّه العظمى حجّت (رحمه الله) صورت پذيرفت كه استاد در اين رابطه نيز چنين مى فرمايد:
    »يكبار هم در درس مرحوم آية اللّه العظمى حجّتكه خدايش رحمت كند طبق روشى كه ايشان داشتند سؤالى رامطرح كردند وگفتند:هركس جواب آن رابياوردمن به او جايزه مى دهم، بعد از درس بهكتابخانه رفتم و مدّتى جستجو كردم، جواب را پيداكردم خدمت ايشان تحويل دادم، كمى بعد از من نيز يكى ديگر از شاگردان باسابقهايشان، جواب را آورده بود، ايشان به او فرمود، قبل از شما ديگرى جواب را آوردهاست و بعد يكصد تومان كه در آن روز پول بسيار زيادى بود (چون بعضى ازشهريه ها از سه تومان تجاوز نمى كرد) به عنوان جائزه به من مرحمت فرمودند وتشويق كردند«.

    تواضع فوق العاده و روحيه تشويق آية اللّه العظمى ميرزا هاشم آملى
    شكّى نيست كه اين تشويق، زمانى اوج مى گيرد و تأثيرش چند برابر مى شودكه استادى نصيب انسان شود كه از روحيه اشكال پذيرى خاصّى برخوردار باشد وبى اعتنا از كنار سؤالات و ايرادات شاگرد نگذرد و قبول اشكال را منافىشئونات خود نبيند كه اتّفاقاً بعضى از اساتيد استاد ما از اين ملكه نورانىنيز برخوردار بودند و استاد خود، چنين حكايت مى كند:
    »محبّت هاى فوق العاده مرحوم آية اللّه العظمىميرزا هاشم آملى مرا به درس ايشان جلب و جذب كرد... آية اللّه العظمى آملىعلاوه بر تواضع فوق العاده و روح تشويق وتقدير از شاگرد، احاطه زيادى بر بحث هاى اساتيدشمانند آية اللّه آقاضياءالدين عراقى داشت، شاگردان او در آن زمان در نجف،اگرچه كم بودند ولى از فضلا محسوب مى شدند، ايشان مخصوصاً انصاف عجيبى دردرس داشت كه من كسى را همانندش در اين ويژگى نديدم، اگر شاگردى اشكالىمى كرد كه وارد بود نه تنها با بى اعتنايى نمى گذشت بلكه آن را كاملاً شرحو پرورش مى داد و با بيان شافى از آن دفاع مى كرد و سپس مى پذيرفت«.

    تشويق آية اللّه العظمى بروجردى (رحمه الله ( و كتاب جلوه حق
    استاد در ارتباط با تشويق و كرامت مرحوم آية اللّه العظمى بروجردى (رحمه الله( چنين تعريف مى كند:
    »وقتى كتاب »جلوه حق«نخستين تأليف من چاپ شده بود، يك جلد از آن را خدمت آية اللّه العظمىبروجردى فرستادم. مدّتى بعد، ايشان دنبال من فرستادند خدمتشان رفتمفرمودند: من پايم درد مى كرد و چندروزى به درس نيامدم و طبعاً وقت بيشترىبراى مطالعه داشتم، چشمم به كتاب شما افتاد، اوّل ديدم»جلوه حق« اسمى است كه به صوفى ها مى خورد و همين، حسّ كنجكاوى مرا تحريك كرد و كتابرا برداشتم از اوّل تا به آخر، تمام آن را خواندم من بسيار از روحيه اينمرد بزرگ تعجّب كردم كه چطور يك كتاب را كه از يك طلبه جوان به او رسيده،از اوّل تا به آخر مطالعه مى كند، و اين درس عبرتى براى من شد. آن هم ازسوى كسى كه داراى مرجعيّت و زعامت جامعه بود بعداً فرمودند: من در تماماين كتاب مطلقاً چيز خلافى نديدم و تعبيرشان اين بود: «احساس كردم نويسندهبدون آن كه بخواهد خودنمايى كند و مريد، براى خودش جمع كند مى خواستهحقايقى را درباره گروه صوفيّه بازگو كند» اين جمله مرا بسيار تشويق كرد واعتماد به نفس فوق العاده اى در مسأله نويسندگى به من داد و از آن جافهميدم تشويق، آن هم از سوى بزرگان چقدر مؤثّر و كارساز است«.

    ناصر! تو از ما استفاده خواهى كرد
    اين نكته زمانى به اوج خود مى رسد و بلكه نورانى و آسمانى مى شود كهشاگرد، صرف نظر از تشويق اساتيد، مورد تفقّد و تشويق استاد حقيقى وامام الاساتيد، امام معصوم قرار بگيرد و در رؤيايى رحمانى و بشارت بخش ازجانب حضرت حجّت سلام اللّه عليه به او خطاب شود:« ناصر! تو از ما استفاده خواهى كرد
    قصّه را از زبان مرحوم حجّة الإسلام و المسلمين قدوه مى شنويم كه چنين حكايت مى كند:
    «امروز صبح آقاى مكارم در حالى كه برافروخته (وخوشحال) بودند وارد جلسه درس شدند، گفتم چرا؟ از پاسخ امتناع داشتند، بااصرار من جواب دادند كه ديشب ولى عصر سلام اللّه عليه را خواب ديدم به منفرمود: «ناصر تو از ما استفاده خواهى كرد.»

    تشويق ها و عنايت هاى حضرت امام (رحمه الله)
    اين بخش را با تشويق ها و عنايت هايى كه آن پير مراد، امام راحلقدّس سرّه نسبت به استاد داشته اند پايان مى بريم، استاد خود در اينرابطه چنين مى گويد:
    «اگرچه من توفيق شركت در درس امام (قدس سره( را بيش از يك روز پيدا نكردم، شايد به دليل اين بود كه در ايّامى كه درسايشان گُل كرد، من كمتر به درس كسى مى رفتم و بيشتر تدريس مى كردم، ولى بههر حال با افكار ايشان كاملاً ارتباط داشتم يعنى از خلال تقريرات ايشان وكتاب ها و نوشته هايشان با افكار فقهى و اصولى ايشان آشنا بودم، و براىايشان احترام فوق العاده اى قائل بودم و كراراً به زيارت ايشان مى رفتم وايشان هم محبّت آميخته با احترامى نسبت به بنده داشتند. فراموش نمى كنم: مدّتى به عللى ازرفتن به جامعه مدرّسين خوددارى كرده بودم ايشان،به يكى از معاريف از اعضاى جامعه دستور دادند و گفتند به سراغ فلانى برو واز او براى بازگشت به جامعه مدرّسين دعوت كن، و ايشان آمدند و من هممجدّداً به جامعه بازگشتم، فرزند محترم ايشان حاج سيداحمد آقا در جلسه اىكه جمعى حضور داشتند به من گفتند: نامه هايى كه به مناسبت هاى مختلف براىامام مى فرستيد، امام اين نامه ها را مطالعه مى كنند (چون من گفته بودمنمى دانم نامه هاى ما به ايشان مى رسد يا نه) و ايشان گفتند: مى رسد ومى بيند و نسبت به نامه شما عنايت دارند.»
    و نيز در همين رابطه خاطره شيرين ديگرى را از دوران مجلس خبرگان قانون اساسى نقل مى كند و مى فرمايد:
    «من در بخش مذهب در قانون اساسى با چند نفر ازعلماى شيعه و اهل سنّت و مذاهب ديگر بودم; موقعى كه مذهب شيعه را كه مذهباكثريّت مردم كشور ماست در مجلس خبرگان مطرح كردم و از آن دفاع نمودمبرادرى از اهل سنّت (آقاى مولوى عبدالعزيز) بر خلاف انتظارى كه از ايشانداشتيم بعد از دفاع من وقت گرفت و مخالفت كرد. من با يك بيان منطقى بهجواب ايشان پرداختم و روشن كردم كه در يك مملكت، بالاخره بايد قوانين، ازيك مذهب پيروى كند و دو مذهب و سه مذهب نمى شود در احكام عمومى حاكم باشد،البتّه بقيّه مذاهب بايد محترم باشند و از تمام حقوق شهروندان بهره مندگردند ولى تعدّد قوانين حاكم بر كشور ممكن نيست، افراد در مسائل داخلىزندگى خود آزادند (مانند ازدواج و طلاق كه مسائل شخصيّه و احوال شخصيّهناميده مى شود) ولى در مسائل عامّه، بايد پيرو يك قانون باشند، بعد كهامام را زيارت كردم ايشان فرمودند: «من از تلويزيون دفاع شما را ديدم وشنيدم و خيلى خوشم آمد، خوب و منطقى دفاع كرديد و حقّ مسأله را ادانموديد.»»!
    الهی العفو...


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    3,614
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    6 روز 20 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    124
    آپلود
    158
    گالری
    10



    خلاّقيّت و ابتكار



    ذهن خلاّق و نوآور استاد به ضميمه حافظه قوى و اُنس با آيات قرآنى وكلمات نهج البلاغه و روايات اهل البيت، باعث شده كه استاد در غالب سؤالاتو معضلات، حاضرالجواب بوده، نوآورى و ابتكار خاص داشته باشد و فولادمشكلات علمى را در خويش ذوب كند، بارها و بارها مشاهده شده است روايتى راكه به ظاهر از مضمون ساده و آشنايى برخوردار بوده و جاى تحليل و تدقيقنداشت و يا به عكس، گره كورى در آن به نظر مى رسيد و نيازمند به توجيه وتفسير بود، به طرز بسيار جالب و بديعى باز نموده، نكات متعدّد زيبا وظريفى را از آن بيرون كشيده است.
    گشودن نقاط كور و ترسيم زواياى جديد و نهراسيدن از شروع و آغاز و يافتننقطه ابتدا، شهامت و فراست موهبتى مى خواهد و اين كه انسان، در عين حال كهتلاش هاى پيشينيان را تقديس مى كند با دقّت و تيزبينى، قصورهاى آنان درشيوه و محتوا را دريابد و خصوصاً سنّت و سيره آنها در شيوه هاى بيان ونوشتار را حجاب انديشه خويش نسازد، تأييد روح القدس را مى طلبد و اين هردو، در آثار مختلف استاد، محسوس است.

    مباحثه اى با امام موسى صدر و ساير همراهان و كتاب فيلسوف نماها
    نبوغ و استعداد سرشار استاد در زمينه تدريس و تحقيق و تأليف، پس از اقامت يك سال و نيمه در حوزه نجف و بازگشت به حوزه مقدّسه قم،جلوه اى خاصيافت، خصوصاً در زمينه تحقيق و تأليف، اوّلاً: كتابى چون«فيلسوف نماها»رادر حدود 27 سالگى نوشتند و ثانياً: اين كتاب توانست در جوّى كه پر ازضدّيّت نسبت به حوزه و بى مهرى و بى حرمتى نسبت به روحانيّت و دين بود، بهعنوان كتاب سال شناخته شود، آن هم از طريق ارائه و معرّفى فرزانه اى چوناستاد شهيد مطهّرى (رحمه الله). ثالثاً: ازجهت تجربه تأليفى، دوّمين اثر مؤلّف به حساب مى آمد و رابعاً: بيش ازسى بار به چاپ رسيده كه روشن است سى بار چاپ شدن يك اثر در عالم مطبوعاترقم مهمّى است. استاد، خود، درباره اين كتاب، چنين به صحبت مى نشيند:
    «جلسه اى داشتم با فضلاى والامقام كه دوستانهم مباحثه من بودند و حتّى جمعى از شخصيّت هاى برجسته ديروز و امروز درمحل شركت داشتند، از جمله امام موسى صدر و افراد بزرگى از بزرگان كنونى كهالآن دليلى بر ذكر نام آنها نمى بينم. مباحث مربوط به كمونيست ها در آن جامطرح مى شد، دليل مطرح شدن آن اين بود كه به واسطه مجاورت كشور ما باشوروى سابق، به سرعت افكار كمونيستى (در زمان حكومت سلسله پهلوى كه سببتضعيف مهمترين سنگر ضدّ كمونيست، يعنى دين شده بودند) شيوع پيدا كرده و بهاصطلاح حزب توده و ساير كمونيست ها فعّاليّت فرهنگى بسيار گسترده اى را درهمه جا مخصوصاً دانشگاه، شروع كردند و نشرّيات بسيار زيادى از آنها منتشرمى شد، كه قسمتى از آن، ترجمه آثار سران كمونيست، و قسمتى هم تأليفاتطرفداران ايرانى آنها بود. در اواخر، آنها كار را به جاهاى بسيار
    وقيحانه اى كشاندند و از حدود بحث هاى منطقى،بسيار فراتر رفتند و شديدترين اهانت ها را به مقدّسات مذهبى شروع كردند،زيرا مى دانستند همان اسلام تضعيف شده، هنوز بزرگترين مانع بر سر راهآنهاست، اين مباحث به حوزه هاى علميّه كشيده شد و حوزه هاى علميّه، وظيفهداشتند در مقابل اين موج بايستند. مرحوم علاّمه طباطبائى و شاگردبرومندشان مرحوم علاّمه مطهّرى، از جمله كسانى بودند كه براى مقابله بااين موج قيام كردند و كتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم، محصول اين كار مهمّفلسفى است.
    ما هم با دوستانمان به نوبه خود بحث و بررسىدرباره عقايد آنها را شروع كرديم و جلسه هفتگى داشتيم كه آن مسائل را ازمتون كتابهايشان دقيقاً مى خوانديم تا به افكارشان كاملاً آشنا شويم وبعد، روى آن بحث و بررسى كنيم. من از برادران اجازه خواستم كه موافقتكنند، من يك سلسله مطالب درباره آنها بنويسم و در جلسه براى همه بخوانم،اگر ايرادى دارند بگويند تا اصلاح بشود و اين را انجام داديم و محصول اينكار، كتاب «فيلسوف نماها» بود كه مطالب همه ماترياليست ها و مخصوصاًكمونيست ها در آن به نقد كشيده شد و اگر دوستان، ايراد و اشكالى داشتند،من آن را اصلاح مى كردم سپس آن را در قالب يك داستان ريختم تا شيرين تر وجذاب تر شود و آن كتاب منتشر شد كه دوّمين كتاب من بود و استقبال زيادى ازآن كتاب شد. شايد بيش از سى بار اين كتاب به چاپ رسيد.»



    تأثير عميق و وسيع فيلسوف نماها در بيدارگرى
    استاد، از نفوذ و تأثير زياد اين كتاب خصوصاً در ميانكشورهايى كه تحت سلطه روس ها بودند، سخن به ميان مى آورد و مى فرمايد:
    »برادرانى كه از افغانستان آمدند متواتراً به من گفتند كه اين كتاب، در آن جا در دورانسلطه روس ها بسيار كارساز بوده، مخصوصاً جواناندانشگاهى افغانى با استفاده از آن در مقابل قشر كمونيست ها قيام مى كردندو حتّى به صورت كتاب درسى در بعضى از كلاس ها درآمده بود و من دوستانزيادى اعمّ از شيعه و سنّى در ميان برادران افغانى از طريق اين كتاب پيداكرد.« سپس خاطره جالبى در اين زمينه نقل مى كند كه بهتر است از زبان خود ايشان بشنويم:
    چند سال قبل، به مكّه مشرّف شده بودم و از طرف بعثه امام ( رحمه الله) از ما دعوت به حج شده بود، يك روز از دفتر بعثه، خبر دادند كه مرد محترمى از تاجيكستان تقاضاى ملاقات با شما را دارد. من گفتم مانعى ندارد، او به اتاق ما آمد، مرد ميان سالى بود با محاسن بلند و چهره نورانى. فارسى را خوب صحبت مى كرد و اظهار داشت: من سى سال قبل درباره كمونيست ها در تاجيكستان كه جزو شوروى سابق بود، فكر مى كردم، منبعى نبود كه حقّ و باطل آنها را جدا سازد تا اين كه كتابى به نام «فيلسوف نماها» به دستم رسيد كه نام شما پشت آن نوشته شده بود، من خواندم و در مسائل، روشن شدم و به تعبير خود اين مرد، حجّت قاطع بر من اقامه شد و با آن سانسور شديدى كه در آن جا حكمفرما بود دست به كار خطرناكى زدم و در هزار جلد آن را چاپ و مخفيانه منتشر كردم (توجّه داشته باشيد كه اين كتاب ظاهراً از طريق افغانستان به تاجيكستان نفوذ كرده بود) به هر حال بعد از سى سال كه به مكّه مشرّف شدم در فكر فرورفتم كه آيا مؤلّف اين كتاب هنوز زنده است يا مرده؟ گفتم حتماً بعد از سى سال فوت كرده و در قيد حيات نيست، ولى احتياطاً آمدم از مركز ايرانى ها اين سؤال را كردم، گفتند: او زنده است و به مكّه مشرّف شده است (شايد او خيال مى كرده كه نويسنده، مثلاً در هفتادسالگى آن را نوشته، كه به اضافه سى سال صد سال مى شود و بعد از صد سال، بعيد است زنده باشد! در حالى كه من آن كتاب را شايد در بيست وهفت سالگى يا حدود آن نوشته بودم.»

    كار خير گم نمى شود
    استاد به اين نكته بسيار لطيف اشاره مى كند كه عمل صالح،هرچند كم باشد جاى خود را باز مى كند و خودش را نشان مى دهد و بلكه رشد ونمو مى يابد و چون شجره طيّبه اى كه «تؤتى أكلها كلّ حين بإذن ربّها» به بار مى نشيند. مى فرمايد:

    «و من خدا را شكر كردم كه بدون اين كه هيچاطّلاعى داشته باشم اين اثر ناچيز من، به افغانستان رفته و از آن جا بهتاجيكستان نفوذ كرده و باعث بيدارى گروه زيادى شده است و اين جاست كهمى خواهم عرض كنم كار خير گم نمى شود و همان طورى كه در آن جمله معروفآمده: كارى كهاز روى اخلاص انجام شود نموّ مى كند (ما كان للّه ينمو)،گرچه اين كار من كار كوچكى بود ولى رشد و نموّ آن را با چشم خود ديدم. جالب اين كه آن مرد مى گفت: مذهب من حنفى است ولى به انقلاب ايران بسيارعلاقه مندم، هفته اى يك روز به زيارت سفارت ايران در دوشنبه (پايتختتاجيكستان) مى روم و دو پسر دارم دلم مى خواهد آنها را به قم بفرستم تا درحوزه علميّه، نزد شما درس بخوانند. من هم او را راهنمايى كردم، ولى بعدهامسائل تاجيكستان پيش آمد و اين مسأله عملى نشد.»



    فتوّت و اخلاص شهيد مطهّرى (رحمه الله)
    در هر حال: نبوغ، ابتكار، خلاّقيّت و حسن سليقه اى كه استاد در اينكتاب از خود نشان داد، در حدّى است كه انديشمند مخلصى چون شهيد مطهّرى را - كه ميوه اى است از همين شجره طيّبه و فرزانه اى است از همين تبار - وامى دارد تا حجاب معاصرت را بِدَرَد و با دست خويش كتاب مزبور را به گروهنظارت بر كتاب سال معرّفى كند تا براى تشخيص كتاب سال، آن نيز مورد ملاحظهقرار گيرد. استاد خود از اين فتوّت شهيد مطهرى چنين سخن مى گويد:

    «اين نكته را هم بسيار لازم مى دانم كه مطرحكنم: مرحوم شهيد مطهرى به من گفتند: من كتاب فيلسوف نماهاى شما را چونپسنديدم به جمعيّت نظارت بر بهترينكتاب هاى سال دادم (كه جمعى از اساتيد دانشگاهىبودند) من دلم مى خواهد اين دانشگاهيان بدانند كه در حوزه هاى علميّه ما،مغزهاى متفكّرى وجود دارد كه با بهترين مغزهاى متفكّر دانشگاهى رقابتمى كنند.
    مرحوم شهيد مطهّرى اين كار را انجام داد و اينكتاب، در آن سال، به عنوان بهترين كتاب سال معرّفى شد و عالى ترين جايزهبه آن تعلّق گرفت و سال قبل از آن نيز كتاب اصول فلسفه (و روش رئاليسم) كهبحث هاى استاد علاّمه طباطبائى (قدس سره ( و شهيد مطهرّى(رضوان اللّه عليه) بود، در اين مسابقه علمى شركت داده شده بود و برنده عالى ترين جايزه شد.
    البتّه گروهى از روى عدم اطّلاع و عدم ريشه يابى مسأله، مطالب بسيارى در اين باره گفتند.»



    نگاه به تفسير نمونه به ديده انصاف
    اگر به تفسير نمونه ايشان به ديده انصاف بنگريم و روانى و فارسى بودن آن راگناه نابخشودنى تلقّى نكرده و لااقل آن را در عرض ساير تفاسير، ملاحظه كنيم، باور خواهيم كرد كه اين تفسير نيز همانند تفسير شريف »الميزان« گام مهمّى را به جلو برداشته و در عين حال كه گلچينى از ميراث عظيم تفاسيرپيشينيان است، نكات اجتماعى و سياسى و اخلاقى تازه و بديع بسيار زيادى راعرضه كرده و انصافاً خلأى را در عصر حاضر پر نموده است و بلكه بُعد هدايتىو جاودانگى قرآن و اين كه «قرآن كتاب هدايت و شفا براى همه اعصار و امصارو نسل ها مى باشد» را به اثبات رسانده است.
    مخفى نيست كه وصول به حقيقت قرآن و روح و معانى كلام اهل البيت،صرف نظر از نبوغ و استعداد سرشار (كه در فصل قبلى توضيحش گذشت) اعتلاى جانو سنخيّتى شايسته مى خواهد و اغيار را در حريم آن راهى نيست.

    كتاب «القواعد الفقهيّة» اوّلين اثر در نوع خود
    از تفسير نمونه كه بگذريم، آن چه مؤيّد ابتكار و خلاّقيّت استاد استكتاب هاى متنوّع اعتقادى، اخلاقى، تربيتى، اجتماعى و بلكه حوزوى ايشاناست، از آن جمله كتاب ارزشمند»فليسوف نماها« كه توصيفش گذشت و ديگر كتاب قيّم و وزين »القواعد الفقهيّة« كه تا زمان نشر اوّلين جلد آن،در نوع خود بى نظير بود چراكه آن چه تحت همين عنوان از محقّق بزرگوار،مرحوم بجنوردى معروف شده، تاريخ انتشارش پس از نشر كتاب استاد است وكتاب هاى ديگرى نظير »القواعد و الفوائد« شهيد اوّل (رحمه الله ( و »القواعد« مرحوم علاّمه (رحمه الله)و »العناوين« دانشمند محقّق، حسينى مراغى (رحمه الله ( و »عوائد الأيام« مرحوم نراقى (قدس سره )،يا اين كه ممحّض در باب قواعد فقهيّه نيستند و يا اساساً از مسائل معمولىفقهى (يعنى از بعضى فروعات فقهى نه از قواعد فقهى) بحث كرده اند. استادبراى اوّلين بار توانست قواعد سرگردان فقهى را - كه در سراسر فقه پراكندهبود و اكثر آنها از جايگاه ويژه اى به عمل نيامده بود - باسبك و سياق بديعى مورد بحث قرار دهد.ايشان، خود در مقدمه اين كتاب چنين تعريف مى كند:

    «از مهم ترين چيزهايى كه تحقيق و بحث درباره آنبر فقيه لازم است «قواعد فقهيّه»اى است كه وسيله براى وصول به احكام زيادىاز اوّل فقه تا آخر آن مى باشد و فروعات مهمّى در مباحث و ابواب مختلففقه، بر آن مترتّب مى شود. لكن على رغم چنين جايگاه باارزش، بررسىشايسته اى روى آن، انجام نگرفته و حقّ بحث آن، نه در فقه ادا شده و نه در اصول . مگر مقدار اندکی از آنها نظیر قاعده لاضرر و قاعده تجاوز و فراغ و بعضی از قواعد دیگری که در کتب بعضی از اصولیین متأخر،مطرح گردیده است آن هم به عنوان یک بحث تبعی و استطرادی لذا این قواعد نفیس و ارزشمند با همه ارزش و کاربردی که دارد به آوارگانی می مانند که نه مأوایی دارند و نه قراری نه از اصول به حساب می آیند و نه از فقه ، در حالی که با توجّه به نیاز شدیدی که در لابه لای مجموعه فقه به آن است حقّش این بود که علم مستقلّی برای آن، وضع می گردید،چرا که نه امکان طرح آن در ضمن مسائل فقهی وجود دارد (به خاطر جزئی و خاص بودن مسئله فقهی و شمول و کلیّت قاعده فقهی) و نه امکان طرح آن در ضمن مسائل اصولی البتّه تعدادی از متأخرین از اصحاب ما رساله هایی در زمینه بعضی از قواعد فقهی تألیف کرده اند که متأسفانه به دست ما نرسیده است، اما کتاب «القواعد» شهید اول مشتمل بر مسائل گوناگون فقهی از ابواب مختلف فقه و بعضی از مسائل اصولی است و ممحّض در قوعد فقهی نیست همچنانکه بعضی از مسایل کلامی و بلکه لغوی نیز در آن مشاهده می شود. همچنین است کتاب «تمهید القواعد» شهید ثانی که _چنان که در مقدمه اش ذکر شده_ حاوی صد قاعده ادبى است و امّا كتاب عوائدالأيّام مرحوم نراقى(رحمه الله)،اگرچه مشتمل بر بعضى از قواعد فقهى است لكن اوّلاً همه قواعد فقهى را دربر نگرفته و ثانياً اين كتاب نيز ممحّض در اين باب نيست; نتيجه اين مى شودكه در ميان كتب اصحاب ما، كتابى پيدا نمى شود كه حاوى جميع قواعد فقهيّهبوده، حقّ بحث آن، ادا شده باشد، لذا شكّى باقى نمى ماند در اين كه لازماست براى به وجود آوردن موسوعه اى مستقل در اين زمينه كه مجموعه قواعد رادر بر بگيرد و حقّ بحث آن، ادا شده باشد قيام شود.»



    چشمه اى در كوير طاغوت!
    مورد چهارمی كه در ارتباط با انديشه باز و خلاّق استاد، قابل ذكر استمجلّه مكتب اسلام است، چشمه اى كه در كوير شرارت بار دوران طاغوت جوشيد وبه عنوان اوّلين مجلّه دينى در تاريك ترين ايّام، شروع به كار كرد. استاد،خود، در اين رابطه چنين حكايت مى كند:

    «اين مجلّه وقتى شروع به كار كرد كه تاريك تريندوران رژيم ستمشاهى بود، تقريباً هيچ مجلّه دينى قابل ملاحظه اى در سرتاسرمملكت، پخش نمى شد. عدّه اى از دوستان فاضل و عالم و روشن، دور هم جمعشدند و تصميم بر اين شد كه يك مجلّه دينى را براى مبارزه با انحرافاتعقيدتى و مفاسد اخلاقى منتشر كنند و با كمك جمعى از نيكوكاران و تجّارتهران (كه هزينه مالى آن را تأمين مى كردند) اين مجلّه در حدود چهل سالقبل، مشغول فعّاليّت شد و از آن جايى كه مردم مسلمان، تشنه معارف دينىبودند و آن مجلّه نيز، مانند جرعه اى بود كه در يك كوير سوزانى نمايان شودو يا مشعلى كه در يك تاريكى مطلق بدرخشد، استقبال عظيمى از آن شد،استقبالى كه ما هرگز انتظار آن را نداشتيم، تيراژ مجلّه از يكى دو هزارنسخه شروع و مرتّباً افزايش يافت، كاربه جايى رسيد كه تيراژ مجله از صدهزار هم گذشت! و به تمام نقاط مملكت فرستاده مى شد، از مدارس و دانشگاه ها گرفته تاادارات و بازار، و موج عظيمى ايجاد كرد.



    حمايت آيت اللّه العظمى بروجردى (رحمه الله ( و مزاحمت رژيم طاغوت
    اين جريان در زمان مرحوم آية اللّه العظمىبروجردى بود و چون اين حركت هاى به اصطلاح روشنفكرى در حوزه و محيطروحانيّت وجود نداشت ما و دوستان گفتيم: شايد آية اللّه العظمى بروجردى باآن مخالفتى كنند و نگران بوديم. مجلّه را خدمت ايشان فرستاديم و منتظرعكس العمل ايشان بوديم، غافل از اين كه آن مرجع بزرگ و بسيار قدرتمند وپرنفوذ، روشن تر از آن بود كه ما و ديگران فكر مى كرديم. به دنبال بعضى ازدوستان فرستاد و به وسيله ايشان پيغام داد: من شماره هايى از مجلّه شما راخوانده ام، بسيار خوب است و گفتند: من از شما حمايت خواهم كرد. حمايتايشان براى ما بسيار پرارزش بود، زيرا مجلّه، بر خلاف روال عادّى مطبوعاتيعنى بدون امتياز! منتشر شده بود چراكه حكومت وقت، اجازه نشر چنينمجلّه اى را نمى داد و منتظر بوديم كه به سرعت براى خاموش كردن اين صدااقدام كنند و همين طور هم شد، رژيم طاغوت كه تازه متوجّه شده بود اينمجلّه اسلامى به سرعت به قدرت مهمّى تبديل مى شود و مى تواند براى اوايجاد زحمت كند و افكار مذهبى را همه جا نشر دهد، عكس العمل شديد نشان دادو مجلّه را توقيف كرد و معلوم بود كه اينها نداشتن امتياز را دليل خودمطرح مى كنند و اگر هم درخواست امتياز نشر بكنيم به هيچ وجه اجازه نخواهندداد»
    استاد از نقش بسيار مؤثّر مرحوم آية اللّه العظمى بروجردى دراحيا و ابقاى اين مجلّه و نفوذ و قدرت فوق العاده مقام مرجعيّت در عصرايشان اشاره مى كند و مى گويد:

    «ما مطلب را خدمت آية اللّه العظمى بروجردى منتقل كرديم، ايشان رئيسشهربانى قم را احضار كردند و گفتند: اين مجلّه، فوراً بايد آزاد شود. رژيم شاه بهخوبىمى دانست كه تهديدهاى آية اللّه العظمى بروجردى جدّى است. يك وقت ديدمرئيس شهربانى دربدر به دنبال من مى گردد و گفت: خواهش مى كنم شمادستوردهيد زودتر اين مجلّه منتشر شود، من شفاهى مى گويم و بعد هم اجازه كتبی خواهيم داد. ما مجلّه را منتشر كرديم بى آن كه اجازه اى به ما داده شود، ومشكلات ههمچنان وجود داشت تا بعد از فشار زياد آن مرجع بزرگ، به حكم اجبار،امتياز آن را صادر كردند و جالب اين كه روى پرونده مجلّه از بخش مطبوعاتوزارت كشور نوشته شده بود: «مورد توجّه آية اللّه العظمى بروجردى»، و همين امر، حلاّل مشكلات بود



    بُعد انتقادى و سياسى مجلّه مكتب اسلام و نقش آن در انقلاب
    سپس بُعد انتقادى و سياسى اين مجلّه ابداعى و ابتكارى را مورد توجّه قرار مى دهد و مى فرمايد:
    »ما كه احساس كرديم زمينه محكم است كم كم بهمقاله هاى انتقادى و اجتماعى و سياسى پرداختيم، قبلاً همه مقالات، جنبهعقيدتى و تفسيرى و اخلاقى و روايى داشت ولى حالا مى بايست به مفاسداجتماعى نيز پرداخته و به نقد كشيده شود. بحمداللّه اين فصل، بسيار مؤثّرشد، و مجلّه با قدرت و نفوذ زيادى كه داشت توانست كنترلى روى مطبوعات آنزمان درباره اسلام داشته باشد، و تا حدّ زيادى جلو سخنان ناروا را گرفت!«.
    آن گاه استاد با بيان خاطره اى در همين زمينه اضافه مى كند:

    «در يكى از شماره هاى روزنامه اطّلاعات - كه بهطور كلّى زير نظر «مسعودى» كه از دوستان نزديك شاه بود اداره مى شد - چيزىبر ضدّ روحانيّت نوشته شده بود، من نامه تندیبه مسعودى نوشتم و تأكيد كردم كه اگراين گونه برنامه ها كه بر ضدّ روحانيّت است ترك نشود، ما روزنامه اطّلاعاترا در سرتاسر مملكت تحريم خواهيم كرد و با نفوذى كه اين مجلّه در سراسرمملكت دارد اين تحريم مؤثّر واقع خواهد شد. چيزى نگذشت كه نامه اى مبنى برعذرخواهى آمد كه ما نظرمان توهين به روحانيّت نبوده، ولى شما چون تشخيصمى دهيد توهين بوده، سفارش مى كنيم اين كار تكرار نشود و شما بزرگوارتر ازآن هستيد كه روزنامه اطّلاعات را تحريم كنيد، پيدا بود خيلى دست پاچه شدهبود و مى بايست هم چنين باشد



    نقش بزرگان در مجله مکتب اسلام
    سپس به نقش مؤثّر بزرگانى چون علاّمه طباطبائى (رحمه الله ( و شهداى گرانقدرى چون مطهّرى، بهشتى، مفتّح و امام موسى صدر اشاره مى كندو از سهم قابل توجّه اين زبان گوياى حوزه علميّه در هموار كردن راه انقلابو نيز از وضعيّت فعلى مجلّه سخن مى گويد و مى فرمايد:

    «دوستان ما در اين مجلّه افرادى بودند كه بعداًدر زمره شخصيّت هاى بزرگ روحانى درآمدند، امام موسى صدر، مرحوم آية اللّهشهيد مطهرى، مرحوم آية اللّه شهيد بهشتى و آية اللّه شهيد مفتّح و حتّىاساتيد بزرگى مانند علاّمه طباطبائى در نوشتن مقالات و پيشبرد اهدافمجلّه، سهيم و شريك بودند. بعدها كه با اقشار مختلف تماس گرفتيم احساسكرديم كه يكى از چيزهايى كه راه را براى انقلاب هموار كرد همين مجلّه مكتباسلام بود، براى اين كه بسيارى از شخصيّت هايى كه الآن در رأس كارهاى مهميا نسبتاً مهمّى هستند وقتى با ما تماس مى گيرند مى گويند: ما ازخوانندگان و پرورش يافتگان اين مجلّه بوديم و واقعيّت هم اين بود كه تنهازبان گوياى حوزه علميّهقم همين مجلّه بود. اين مجلّه در حال حاضر نيزمنتشر مى شود (منتهى جمعى از دوستان زحمت آن را مى كشند و من به خاطرمشكلاتى كه شرايط فعلى برايم فراهم كرده، توان همكارى ندارم) البتّه فعلاًنه به آن تيراژ سابق، چراكه الحمدللّه، الآن مجلاّتى از اين قبيل در حوزهعلميّه و خارج حوزه فراوان شده و مقدارى از آن خلأ را پر مى كند امّا، اينمجلّه تقريباً تنها نورى بود كه در آن تاريكى زمان شاه مى درخشيد.»



    مسائل مستحدثه و حوادث واقعه
    پنجمین موردى را كه در رابطه با ابتكار و خلاقيّت استاد، مى توان ازآن نام برد، حركت بسيار ارزنده اى است كه در سال هاى اخير در زمينه مسائلمستحدثه فقهى در حوزه علميّه مشهد و در فصل تابستان شروع كردند.
    مى دانيم كه پرداختن به حوادث واقعه، به خاطر حديث و جديد بودن و عدمسابقه طرح آنها به خصوص، در كتب فقهى فقهاى گذشته و در نتيجه دمِ دستنبودن منابع و مدارك آن و بلكه آشنا و مأنوس نبودن مآخذ آن، كار بسيارپرزحمت و پردردسرى است كه نياز به حوصله، مهارت، قدرت اجتهادى پيل افكن وجرأت و شهامتى لازم براى رسيدن به يك نتيجه روشن و قابل عرضه و عمل، دارد. استاد، خود در اين باره چنين توضيح مى دهد:

    «من اين سال ها در ايّام تابستان، چند هفتهمشرّف به زيارت آستان قدس رضوى مى شوم، چندين سال براى طلاّب، در مشهد درهمان چند هفته، مسائل مستحدثه فقهى را مورد بحث قرار دادم. كه به عقيده مناين مباحث يك درياى موّاج و مهمّ است، به علّت اين كه تغييراتفوق العاده اى كه در عصر و زمان و زندگى انسان ها به وجودآمده، از يك طرف، و از سوى ديگر روى كار آمدنحكومت اسلامى سبب شده، مباحث تازه مختلفى در زمينه مسائل سياسى، اقتصادى،قضايى، طب و بهداشت، جُرم شناسى و حتّى در عبادات، پيدا شود، و ما معتقديمفقه ما جواب گوى نيازهاى هر زمان و مكان است و هرگز در فقه ما سؤالى بدونجواب وجود ندارد. روايات زيادى هم از معصومين (عليهم السلام)شاهد بر همين مطلب نقل شده است. بنابراين فقهاى ما بايد زحمت بكشند و ازمتون ادلّه و منابع غنى و سرشارى كه در مباحث فقهى در دسترس ماست پاسخ اينسؤالات و مانند آن را به دست آورند. ما اين سؤالات را در چند سال، در آندرس هاى خارج تابستانى در جوار حرم مقدّس رضوى (عليه السلام)و با استمداد از روح پرفتوح آن حضرت تعقيب كرديم و يادداشت هايش جمع آورىمى شد و اين ها به صورت كتاب هاى متعدّدى درآمده و منتشر شده است وبحمداللّه اثر فقهى خوبى است. اميدوارم آيندگان هم به سهم خودشان براىگشودن اين عقده ها تلاش و كوشش كنند و ثابت كنند كه فقه در هيچ زمينهكمبودى ندارد و جواب گوى همه نيازها و سؤال ها خواهد بود و اين خود يكى ازنشانه هاى جاودانگى آيين مقدّس اسلام است.»



    انديشه نوين با عرضه نوين
    ششمین و آخرين موردى را كه مى شود در ارتباط با ابتكار و خلاّقيّتاستاد ذكر نمود ابتكارات و ذوقيّاتى است كه در نحوه عرضه و ارائهفرآورده هاى دينى اعمّ از مسائل تفسيرى، اعتقادى، اجتماعى و اخلاقى به كارمى گيرند.
    استاد، حفظ باطن و محتوا را بى تغيير قالب و ظاهر، ناممكن مى داند، ومعتقد است كه در روش آموزش دين، مسائل بسيارى وجود دارد كه نيازمند بهتحوّل است و با اين تلقّى، شيوه جديد نگرش به مكتب و نگارش آن را آغاز كرده، او خود از گذشته دور، شيوه نويسندگى را تدريس مى كرد و پيوسته از تكلّفات قلمبهحرف زدن و پيچيده نوشتن، شديداً بيزار بوده و هست كه در خصوص روان نويسىايشان در مباحث آينده، مطالبى خواهد آمد.
    نگاه به تفسير نمونه از اين زاويه و شايد براى اوّلين بار، تقسيم وتجزيه مباحث آن به دو بخش كلّى: 1- مباحث توضيحى و ادبى مربوط به ظاهرآيات و جملات و مفردات 2- نكته و پيام ها، و به اين صورت قابل هضم شدنِمفاهيم تفسيرى براى »خاص و عام«، بهترين گواه بر مدّعاى فوق است. اين روش درتفسير نهج البلاغه،تكامليافته، به اين صورت كه ابتدا، سند خطبه مورد بحث قرار مى گيرد (البتّه درپاورقى، به جهت فنّى و تخصّصى بودن كه در نتيجه از حوصله عامّه مردم خارجاست) سپس مجموع خطبه به چند بخش متناسب تقسيم شده، هر بخشى مستقلاًّ شرح وتفسير مى شود، يعنى جمله به جمله آن مورد بحث واقع شده، مراد و محتواى هرجمله و ارتباط آن با قبل و بعد، به روشنى مورد دقّت نظر قرار مى گيرد، ودر مرحله سوّم، نكته ها و پيام هايى كه از اين بخش به دست مى آيد با تيترو عنوان مناسب، بيان مى شود و در مرحله چهارم تمام لغات مشكله اين بخش درپاورقى (باز هم به جهت خارج بودن اين مسائل از حوصله عامّه) مورد بررسىقرار مى گيرد و در آخرين مرحله، با بازگشت به آغاز، اين بخش از خطبه ترجمهمى شود.
    اين نحوه از عرضه و ارائه كه عبارات عميق و احياناً به ظاهر پيچيده ومعقّد خطبه هاى نهج البلاغه را براى خاص و عام «راحة الحلقوم» مى سازد،دليل روشنى است بر مدّعاى مزبور; چنان كه اگر به مكتب اسلام ايشان نيز ازاين منظر نگاه شود تصديق مى شود كه اين مجلّه ابتكارى ترين شيوه عرضهمعارف و مفاهيم دينى در آن عصر، به حساب مى آمد.
    مورد ديگر تفسير موضوعى «پيام قرآن» است كه انصافاً روش تازه و بديعى در عرضهيك دوره اصول عقايد و معارف اعتقادى و اخلاقى و... قرآن،مى باشد و حقّاً - چنان كه بعضى از اساتيد حوزه، تأكيد داشتند - جا دارد كه به عنوان كتاب درسى حوزه ها درآيد.
    در اين كتاب تمام مباحث اعتقادى از شناخت شناسى گرفته تا مباحث معاد وعدل و امامت و نيز مباحث حكومتى و اخلاقى اسلام، از نظر آيات قرآنى (باچاشنى قرار دادن روايات و نكات تاريخى در لابه لاى مباحث) مورد بحث قرارمى گيرد به اين صورت كه ابتدا مجموعه آيات مربوط به يك عنوانِ اعتقادىشناسايى شده، سپس به همان سبك تفسير تربيتى، ترجمه، شرح و تفسير مى شودآن گاه نكته هايى كه از جمع بندى اين آيات در ارتباط با آن عنوان اعتقادىبه دست مى آيد يكى پس از ديگرى بيان مى گردد.
    مورد چهارمكتاب »فيلسوف نماها« است كه صرف نظر از خلاّقيتى كه از حيث محتوا در آن، اِعمال شده (و بحثش گذشت) از جهت عرضه و ارائه مطالب نيز -لااقل در محدوده حوزه وكتاب هاى حوزوى و دينى - شاهكارى از ذوق و هنر و نوآورىاست; زيرا اوّلاً: مطالبى كه به عنوان نقد سخنان »ماركسيسم و ماترياليسم»در آن بيان گرديده با حقايق شيرين و جالب اجتماعى و تاريخى آميخته شده و ثانياً: در قالب قصّه و داستان درآمده است.
    استاد خود در اين زمينه در مقدّمه كتاب مى نويسد:
    »نگارنده سال ها در اطراف اين مكتب (مكتبماركسيسم) و عواقب خطرناك معنوى و مادّى كه از آن متوجّه عالم بشريّتمى شود، مطالعاتى به عمل آورده... مانع بزرگى كه بيش از هر چيز بر سر اينراه خودنمايى مى كرد، عدم اطّلاع غالب افراد از اصطلاحات فلسفى جديد وقديم بود ولى آن هم با حذف آن اصطلاحات و يا تبديل به عبارات ساده معمولى - بدون اين كه ارزش حقيقى خود را از دست دهد - از ميانبرداشته شد. باز براى كمك به اين منظور، مطالبمزبور را با يك رشته حقايق شيرين و جالب اجتماعى و تاريخى آميخته، و درقالب داستانى ريختيم تا فهم آن از هر جهت سهل و آسان باشد«.
    و درست به همين دليل نزديك به «چهل بار!» اين كتاب به زيور طبع آراسته شد و با استقبال عجيبى روبرو گشت.
    مورد پنجم كتاب »خدا را چگونه بشناسيم« است كه باز استاد در مقدّمه آن مى نويسد:
    «فلاسفه در شناسايى صفات خدا راهى را انتخابكرده اند و علماى علم كلام راه ديگرى و علماى حديث هم به نوبه خود راهثالثى را پيموده اند. آرزوى ما اين است كه در اين باب از راهى برويم كهمزاياى همه راه ها را داشته باشد، در عين حال از نقاط ضعف آنها نيز خالىباشد و در اين راه، حدّاكثر كوشش خود را به كار مى بريم، لذا روش بحث هاىآنها را به هم آميخته و روش معتدلى كه قاعدتاً به حقيقت نزديك تر استانتخاب مى كنيم«.
    در هر حال، هم فكر نوين، عرضه نوينى را طلب مى كند و هم، عصر نوين باشنوندگان و خوانندگان و بينندگانجديدش، اقتضا دارد كه معارف وفرآورده هاى دينى با ابتكارى ترين شكل، ارائه و بلكه با مجهّزترين وجديدترين وسائل ارتباط جمعى، عرضه شود، استاد كه دقيقاً به اين تحوّل ودگرگونى التفات دارد در مقدّمه كتاب »انگيزه پيدايش مذاهب« مى گويد:
    »برخورد افكار در عصر ما كه عصر ارتباط هاى وسيعو سريع است، امرى اجتناب ناپذير است، جنگ عقايد در عصر ما از جنگ هاىنظامى، وسيع تر و گسترده تر مى باشد و وجود وسائل مجهّز ارتباط جمعى بهاين جنگ، وسعت بى سابقه اى بخشيده است. جايى كه نيمى از مردم جهان (حدود دوميليارد نفر) فى المثل مى توانند يك مسابقه ورزشى را با وسائل روز مشاهدهكنند، يا يك مجله يا روزنامه در چندين ميليون نسخه در پنج قاره دنيا منتشرمى گردد، اهمّيّت برخورد عقايد با استفاده از اين وسائل را آشكارترمى سازد. براى پى بردن به اهمّيّت موضوع، كافى است بدانيم اين تعداد تماشاكننده يا مستمع، به آن اندازه است كه اگر ما بخواهيم همه روز، جلسه اىبالغ بر يك هزار نفر داشته باشيم، شش هزار سال تمام يعنى تمام طول تاريخگذشته بشر را اشغال خواهد كرد و يا اگر كتابى را از آغاز تاريخ بشر تاامروز هر سال تجديد طبع در يكهزار نسخه مى كرديم مجموعاً به اندازه تيراژيكى از اين مطبوعات آن هم در يك روز مى شد!«.
    در پايان اين فصل لازم است به يك سؤال پاسخ داده شود و آن اين كه آياچنين ذهن مبتكر و خلاّقى در همه انسان ها وجود دارد و يا در بعضى ازانسان ها به وديعت گذاشته شده است؟ و در هر صورت چگونه مى شود قوّهخلاّقيّت را شكوفا كرد و به فعليّت رساند؟
    در جواب سؤال اوّل بايد گفت كه شواهدى از آيات و روايات دليل بر آن استكه همه انسان ها بالقوّه از نوعى از ابتكار و خلاّقيّت برخوردارند واساساً اين نكته از امتيازات نوع انسان بر ساير انواع است و ممكن است آيه »علّمه البيان« در سوره »الرّحمن« ناظر به همين باشد.

    خلاّقيّت و ابتكار چگونه شكوفا مى شود؟
    در جواب سؤال دوّم مى توان گفت: يكى از اسباب شكوفا شدن قوّه ابتكار،حصول شكّ و ترديد و بلكه وسواس در هر مسأله اى است كه به ذهن انسان عرضهمى شود.
    اگر مسأله مطروحه، براى شاگرد، به شكل عقده اى درآيد و بى اعتمادىخاصّى نسبت به تحقيقات و افكار ديگران، در او، به وجود آيد به گونه اى كهدر همه چيز شك كند، چنين شاگردى قطعاً آرام نمى گيرد و با تلاش و پى گيرىخاص، به نوآورى دست مى يازد.
    روايتى كه خود استاد از دوران جوانى اش دارد دقيقاً گواه بر چنين چيزى است، مى فرمايد:
    »در آغاز طلبگى وسواس عجيبى به من دست داد، ازمسائل طهارت و نجاست شروع شد، و اين وسواس تدريجاً گسترش پيدا كرد و بههمه چيز، حتّى اصول اعتقادى كشيده شد و در همه چيز گرفتار وسواس شده بودمشايد گاه در وجود خودم نيز شك مى كردم! يا اين كه در حالات بيدارى شكمى كردم كه اين حالت خواب است يا بيدارى؟!
    كار وسواس من گاه به جايى مى رسيد كه امروز وقتىيادى از آن مى كنم براى من مضحك است، مثلاً صبحگاهانِ ماه رمضان، هنگامىيقين به طلوع فجر پيدا مى كردم كه شك داشتم آيا آفتاب طلوع كرده است ياخير؟!«.

    ريشه هاى وسواس
    استاد اين وسواس عميق و گسترده را تحليل مى كند و از علل و ريشه هاى آن سخن مى گويد و مى فرمايد:
    »من فكر مى كنم بخشى از وسواس، خاصيّت دورانبلوغ است كه من به آن نزديك مى شدم، دوران بلوغ دوران استقلال فكرى است وانسان مى خواهد با تقليد خداحافظى كند لذا اگر آموزش كافى نباشد طبيعى استكه گرفتار وسواس مى شود. بخش ديگرى از وسواس زاييده ناآگاهى و جهل نسبت بهمسائل فروع دين، طهارت ونجاست، حلال و حرام و مانند آن است، و اگر انسانخوب مسائل را فرابگيرد اين بخش از وسواس برطرف خواهد شد. بخش ديگر ازوسواس زاييده بيكارى و فراغت است كه اگر انسان كارى پيدا كند آن را فراموشمى كند. من گرفتار بخش سوّم، قطعاً نبودم چون بيش از حد كار مى كردم، ولىدوران بلوغ نزديك مى شد و در مقابل ده ها و يا صدها پرسش كه در ذهن من بودجوابى نمى يافتم، اين حالت بعد از بلوغ، شايد تا سنّ بيست و چندسالگىادامه يافت و بيداد مى كرد و مرا بسيار رنج مى داد! انبوهى از سؤالاتپيچيده اى مانند اشكالات معروف «هيوم» در برهان نظم و اشكالات فراوانمادّى ها و طبيعى ها و وهّابى ها و امثال آنها به فكرم هجوم آورده بود وروح مرا شديداً تحت بمباران خود قرار مى داد، و در آن محيط كسى نبود كهجواب سؤالات و مشكلات مرا بدهد. استادم مرد فاضلى بود ولى با همان علمكلام سنّتى آشنا بود و تنها مى توانست مشكلات فقهى را تا حدود زيادى برطرفكند«.

    آثار روانى و جسمى و رنج هاى فوق العاده وسواس
    آن گاه به آثار فيزيكى و روانى آن و درد و رنج هاى فراوان جسمى وروحى اى كه در اين رابطه متحمّل شده اشاره كرده، و چنين حكايت مى كند:
    »در اين دوران رنج هاى زيادى كشيدم و روز به روزپژمرده تر مى شدم، دائماً در فكر بودم، خود را بيگانه از همه و همه را ازخود بيگانه مى دانستم فكر مى كردم در عالمى غير از عالم ديگران زندگىمى كنم، شايد مى خواستم فرياد بكشم، ولى فرياد سودى نداشت، كسى رامى خواستم كه جواب گوى انبوه سؤالات من در مورد مبدأ و معاد و اصول و فروعديگر باشد. هنگامى كه اين افكار مرا زياد تحت فشار قرار مى داد گاه درگوشه اى خلوت مى نشستم و زار زار گريه مى كردم و به همان خدايى كه در راهمعرفتش گرفتار وسواس شده بودم پناه مى بردم. دلم مى خواست آخر شب بيدارشوم و بتوانمنماز شب بخوانم و با خدا راز و نياز كنم، ولىبيدار شدن در آن سنّ و سال برايم بسيار مشكل بود. فكر كردم ساعت زنگ دارىپيدا كنم. يكى از شاگردان من كه شايد در ساعت فروشى كار مى كرد ساعتزنگ دارى آورد و گفت: قيمت آن سيزده تومان است من به صورت محترمانه آن رابازگرداندم براى اين كه در آن زمان كه شايد تمام شهريه من در يك ماه سهتومان ]= سى ريال[ بود امكان خريدن چنين ساعتى وجود نداشت«.

    بركات وسواس!
    استاد در پايان، آثار مثبت و فوايد و بركات وسواس و نيز راه اصلى درمان آن را اين گونه توصيف مى كند:
    »اين درد و رنج ها گرچه بسيار طاقت فرسا بود ولىبراى من بركات زيادى نيز به همراه داشت، مرا مجبور كرد كه آثار مختلفبزرگان و دانشمندان را در مسائل اعتقادى و كلامى مطالعه كنم و در ادلّهآنها زياد دقّت نمايم و در آيات قرآن و روايات غور كنم، و شايد همين هابود كه خميرمايه فكرى من براى نوشتن كتاب هاى زيادى در اصول دين درزمان هاى بعد شد.
    براى آگاهى به مسائل فرعى و عملى و از بين بردنريشه هاى وسواس كتاب «عروة الوثقى» را بارها مطالعه كردم و همين سبب شد كهتسلّط زيادى بر مسائل فرعيّه (نه به صورت استدلالى بلكه به صورت معمولى وعادى) پيدا كنم و فكر مى كنم اگر با اين گونه وسواس ها برخورد سازنده اىشود، موجب جهش هاى فكرى خواهد شد، و اگر برخورد منفى و مأيوسانه با آنگردد ممكن است انسان را خداى نخواسته نسبت به دين و ايمان به كلّى بيزاركند، همان گونه كه نمونه هايش را در طول عمرم در بعضى از افراد، ديده ام وهمين جاست كه به عزيزانى كه دچار وسواس هستند هشدار مى دهم كه براى درمانوسواس خود به سراغ مردان آگاه و دل سوز و پرتجربه بروند.
    به هر حال اين طوفان فكرى كه در درون روح منپيدا شده بود و سال ها ادامه پيدا كرد هرگز مانع درس و بحث من نبود بلكهبه عكس احساس مى كردم فشار به درس و اشتغال فكرى تا حدّ زيادى آن را تسكينمى دهد، و در هر صورت با اين مسائل درگير بودم كه به حوزه علميّه قم واردشدم.«
    الهی العفو...


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    3,614
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    6 روز 20 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    124
    آپلود
    158
    گالری
    10



    پشتكار و نظم در امور

    از ويژگى هاى استاد، پشتكار در عمل و با قوّت و قدرت به كار ادامه دادن و از مسامحه گرى و سهل انگارى پرهيختن است.
    دو نصيحت و پند استاد، هميشه به ياد مى آيد و در خاطره زنده مى شود:
    الف: مى بايست كار را با قوّت شروع كرد وتسامح و سستى اى در آغاز كار نداشت و اين نكته اى است كه استاد بارها درابتداى سال تحصيلى با آهنگ محرّك و عزم آفرين خود بيان مى داشت و اين آيهرا تلاوت مى كرد كه(يَا يَحْيَى خُذِ الْكِتَابَ بِقُوَّة).
    و گاه اين بيت شعر را نيز با حرارتى خاص بر زبان جارى مى ساخت:
    من نمى گويم سمندر باش يا پروانه باش *** چون به عشقِ سوختن افتاده اى، مردانه باش!
    ب: و مى بايست پس از شروع نيز، با پشتكار تمام آن را ادامه داد و در اين رابطه نيز اوّلاً به اين آيه تمسّك مى كردند كه: (وَ الَّذِينَ جَاهَدُواْ فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا)و مى فرمودند: رمز موفّقيّت و پيشرفت يك طلبه، دو چيز است: يكى جهاد و به كارگيرى نهايت تلاش و پشتكار(جاهدوا)، و ديگر خلوص نيّت(فينا)، و ثانياً به گذشته تاريخ اشاره مى كردند و مى فرمودند: اگر تاريخ مردان بزرگ را ورق بزنيم وزندگى عالمانى كه خدمت به اسلام نمودند و كار زمين افتاده اى را بلندكردند بررسى نماييم به اين نتيجه مى رسيم كه غالب اين بزرگان اين گونهنبودند كه از استعداد و نبوغ فوق العاده اى برخوردار باشند بلكه اى بسااستعداد متوسّطى را دارا بودند ولى به خاطر پشتكار فوق العاده اى كهداشتند خدمت فوق العاده اى را متحمّل شدند.

    مهم شكوفا ساختن است
    به بيان ديگر: حتّى انسان هاى متوسّط هم اگر با تلاش و پشتكار،استعدادهاى نهفته و بالقوّه آنان به فعليّت رسد و در مسير واقعى خودش بهجريان افتد، قدم هاى بزرگى را مى توانند بردارند و خدمات شايانى رامى توانند به انجام رسانند. بسيارندكسانى كه بالقوّه از قدرت بيان و يا توان نويسندگى خوبى برخوردارندامّا چون سعيشان را در راه شكوفايى آن به كار نگرفته اند و تمرين و ممارستلازم را به عمل نياورده اند نه خوب مى توانند سخن بگويند و خطابه ايرادكنند و نه خوب مى توانند بنويسند و مقاله يا كتاب تأليف نمايند.
    «شكّى نيست كه فنّ نويسندگى و سخنورى، به همهانسان ها از سوى خدا يكسان داده نشده، ولى به هر حال هر كسى از اين دوموهبت، مقدارى برخوردار است، گرچه نويسندگى و سخنورى را بايد جزء هنرها ويا مهم ترين هنرها به حساب بياوريم ولى به عقيده من مثل فنّ شعر نيست كهبعضى ذوق آن را داشته باشند و بعضى فاقد آن باشند، بلكه هر كس مى تواند ازاين دو بهره مند باشد حرف دلش را بزند، عقيده اش را بنويسد و از آن دفاعكند، بنابراين بايد همه فضلا و طلاّب بكوشند به اندازه توان خودشان ازطريق تمرين و ممارست و ديدن مكتب استاد، به اين دو شمشير مجهّز شوند وسخنورى و نويسندگى را فرا بگيرند. من در دوران دبستان و دبيرستان، شكوفايىقلم نداشتم و به اصطلاح انشاهايى كه مى نوشتم از انشاى ديگران چندان بهترنبود زيرا زمينه شكوفايى اين استعداد فراهم نشده بود، تجربه من اين است كهبراى آشنا شدن به فنون نويسندگى و كسب مهارت، لازم است آثار نويسندگان خوبمطالعه شود، من مدّتى اين كار را كردم، كتابهايى كه در نوع خودش موفّق بودو به همين دليل زياد چاپ شده بود و مورد استقبال و بر سر زبان ها بود رامطالعه مى كردم و روى بندبند جمله ها مى ايستادم و فكر مى كردم وتجربه هاى آنها را جمع مى نمودم. البتّه تجربه ديگر اين است كه كارِ زيرنظر استاد، با سرعت بسيار بيشترى پيش مى رود، من خودم متأسفانه استادى درنويسندگى نداشتم، بلكه همان طور كه عرض كردم از نوشته هاى خوب ديگران (كهآن هم نوعى استفاده از استاد محسوب مى شد) استفاده مى كردم، ولى كسانى كهدر جلسات ما بودند و فنّ نويسندگى را به صورت منظّم فراگرفتند، خيلى سريع تر پرورش يافتند، و آثار خوبى منتشر ساختند«.

    جايگاه مهمّ نويسندگى و سخنورى

    سپس اهمّيت دو فن سخنورى و نويسندگى را گوشزد كرده، مى فرمايد:
    »در آيات قرآن و احاديث اسلامى از اين دو موضوعبه عنوان دو موهبت بزرگ الهى ياد شده است، مثلاً در سوره «الرّحمن» بعد ازآن كه صحبت از آفرينش انسان مى كند، بلافاصله مسأله بيان ذكر مى شود(اَلرَّحْمَن * عَلَّمَ الْقُرْآنَ خَلَقَ * الاْنْسَانَ عَلَّمَهُ الْبَيانَ(و در جاى ديگر به قلم سوگند ياد مى كند و به محتواى قلم)ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ). اين نكته معلوم است كه هميشه به چيزهاى مهم سوگند مى خورند.
    حديث معروف«مدادُ العلماءِ افضلُ مِن دِماءِ الشُّهَداءِ»را همه شنيده ايم كه مى گويد: مركّب هاى قلم هاى دانشمندان از خون شهيدانهم گرانقدرتر است! چراكه، قلم هاى علما، انگيزه قيام شهيدان است، بهعلاوه، پاسداران خون شهيدان هم، همين قلم هاى دانشمندان است. در حديثمعروفى از پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله )مى خوانيم: هنگامى كه انسان از دنيا مى رود رابطه اش با عالم، قطع و اميدش از همه چيزبريده مى شود مگر از سه چيز، يكى از آن سه، همان علومى است كه از او بهيادگار مى ماند يعنى يا از طريق بيان به شاگردانش منتقل مى شود و يا ازطريق قلم و كتابهايش«.
    روايت يكى از دوستان و همراهانش نيز در اين رابطه شنيدنى است كه مى گويد:
    »يكى از جهاتى كه در ترقّى ايشان دخيل بودپشتكار و جدّيّت تمام است، ياد دارم در شيراز وقتى كه كه در مدرسهآقاباباخان بوديم در شبانه روز فقط چهار ساعت استراحت داشتيم با اين كه ازتعطيلات نيز (براى استراحت) استفاده نمى كرديم«.
    همراه و دوست ديگرى نيز چنين حكايت مى كند:
    »يكى از خصايصى كه از ايشان اطّلاع دارم پشتكارايشان است، پدر ايشان مرحوم شد، ما و استاد ايشان رفتيم تشييع جنازه وبرگشتيم، ايشان منزل رفتند و فردا آمدند سر درس. در تمام سال در آن مدرسه،درس و بحث بود، تعطيلى نبود، جز روز جمعه و سه روز در سال: عاشورا و 28صفر و 21 ماه رمضان، جدّاً شب و روز مشغول بود، بعد هم كه قم آمدند درسمرحوم آية اللّه العظمى محقّق داماد مى رفتند و از شاگردان برجسته ايشانبودند«.

    پُركارى


    از مسائل جالب اين كه: تعطيلات در قاموس كارى استاد مفهومى نداردساعتى كه وارد مدرسه مى شود و در اتاق مخصوص خويش مشغول فعّاليّت مى گرددتا ساعتى كه از مدرسه خارج مى شود در تمام ايّام سال، تغييرى نمى كند،شايد بشود گفت: بهره اى را كه ايشان از تعطيلاتشان مى برند بيش از بهره اىاست كه از ايّام تحصيل نصيبشان مى شود!
    اگر چنين نبود به هيچ وجهى ممكن نبود كه تفسير تمامى قرآن را آن هم باآن گستردگى و جامعيّت در عرض پانزده سال به اتمام برسانند; كارى كه بهتعبير بعضى از اساتيد بزرگ و معروف حوزه از مواهب الهى است. جالب است كهاين سخت كوش مصمّم، در ايّام تبعيد نيز، دست از تلاش برنمى داشتند و درروزهاى سياه و سهمگينِ مبارزه با طاغوت، در محلّ تبعيد نيز كار جلساتتفسيرى را ادامه مى دادند.
    استاد، خود در اين زمينه چنين حكايت مى كند:
    »يادم نمى رود همين تفسير نمونه را كه مى نوشتيمشب و روز، وقت اضافى را كه داشتيم صرف آن مى كرديم... در تبعيدگاه مشغولتفسير نمونه بوديم، چون مجال بسيار وسيعى براى اين كار داشتيم، ده نفر ازدوستان كه با من همكارى مى كردند دو نفر دونفر به نوبت به تبعيدگاهمى آمدند، البتّه آمدن آن جا مشكلات سياسى و غيرسياسى هم داشت منتهى به هرحال مى آمدند و كار را ادامه مى داديم. گاه در مسافرت با قطار مشغول نوشتنكتاب بودم و در هواپيما نيز همين گونه، در اتومبيل نوشتن، مشكل است ولىمشغول فكر كردن و يادداشت برداشتن مى شدم. بسيارى از مطالب و اشعار را درسفرها نوشتم و يادداشت كردم. اعتقاد ما بر اين است كه تمام مؤلّفان بزرگ،افراد پركارى بودند«.

    چهارده ساعت كار در شبانه روز

    اين سخت كوش خستگى ناپذير مى گويد:
    »من از كار كردن بحمداللّه خسته نمى شدم، الآن هم كه بیش از هشتاد سال از عمرممى گذرد شايد بعضى از روزها چهارده ساعت كارمى كنم و چون كار مورد علاقه من است، سبب نشاط من مى شود نه سبب خستگى. شايد تعجّب كنيد اگر اين حرف را بزنم، كه گاه آنقدر غرق كار مى شوم كهمثلاً مى خواهم ناخن هاى دستم را بگيرم، ناخن يك دست را امروز مى گيرم،وقت براى دست دوّم پيدا نمى كنم به فردا موكول مى كنم، گاه حتّى مجالنوشيدن آب هم پيدا نمى شود، وقتى آن را احساس مى كنم كه بسيار تشنه شده امچون وقت نوشيدن آب هم در لابلاى برنامه ها پيدا نشده است. اين ها ممكن استبراى بعضى عجيب باشد ولى براى كسانى كه از نزديك اين مسائل را ديده اندچيز عجيبى نيست و خانواده و نزديكان ما هم اين مطلب را احساس كرده اند«.
    همين نكته است كه مسأله كثرت تأليفات (بيش از صد جلد) استاد را توجيه مى كند و شبهه عجولانه كار كردن و كتاب نوشتن و«كيفيّت را فداى كميّت كردن»را (كه ممكن است نسبت به بعضى از مؤلّفان كثيرالتأليف صادق باشد) دربارهايشان برطرف مى سازد. كسى كه شبانه روزى چهارده ساعت يا بيشتر كار كند وبه تعبير بعضىاز همراهان:
    «آخرهاى شب بيدار مى شدند و بعد از نوافل، نمازصبح مى خواندند و بعد هم مشغول مطالعه مى شدند تا وقت صبحانه و سپس ازحجره بيرون مى رفتند براى كارهاى روزانه از تعليم و تعلّم«.
    خصوصاً اگر نسبت به ديگران، تا حدّ زيادى سرعت در كار هم داشته باشد وبا توجّه به نبوغ و استعداد ذاتى و ذهن جوّال و خلاّقى كه شرح آن گذشت،سريع الانتقال در مسائل باشد و براى فهميدن مطالب و حلّ و فصل گره هاىكور، معطّلى نداشته باشد، چنين كسى به خوبى مى تواند بين كثرت تأليف واتقان و استحكام در كيفيّت، جمع كند.

    كيفيّت فداى كمّيّت نشود

    استاد خود، در اين رابطه چنين مى گويند:
    »سفارش ديگر حقير اين است كه ما كار عجولانه درهيچ جا مخصوصاً در مسأله تأليف انجام ندهيم، تأليف مثل تيرى است كه رهامى شود، وقتى از دست انسان بيرون رفت و در جامعه پخش شد ديگر قابل جمعكردن نيست، در اين جا و در همه جا سفارش حقير اين است كه كمّيّت را فداىكيفيّت نكنيم، كمتر بنويسيم با كيفيّت بالاتر، شايد اين اشكال را به منبكنيد كه پس شما خودتان تأليفات زيادى نوشته ايد، حدود صد و بيست جلد كتابكم نيست؟
    جواب من اين است كه به راستى اگر من مى خواستمكيفيّت را فداى كمّيّت كنم خيلى بيشتر از اين، چيز مى نوشتم، ولى بعضى ازاين نوشته ها دوبار، سه بار بازنويسى شده، اينها محصول كثرت كار(گاهىچهارده ساعت در شبانه روز) و سرعت در كار است و تصوّر نمى كنم كيفيّت رافداى كمّيّت كرده باشم«.

    عشق به كار


    شكّى نيست كه يكى از عوامل پركارى، عشق به كار و راهى است كه انسانانتخابش مى كند چنان كه اگر اين عشق، عشق كورى نباشد بلكه بر حكمت ها ومصالح معقولى استوار باشد، هم سبب پركارى و عدم خستگى در كار مى شود و همباعث پشتكار و تداوم و استمرار در آن. مثلاً اگر كسى رشته طلبگى و تحصيلعلوم دينى را از اين بابت اختيار كند كه مهم ترين و عالى ترين رشته هاستچراكه نتيجه اش هدايت انسان هاست و مسأله هدايت و تربيت در جامعه،بالاترين و ضرورى ترين نيازهاست و جامعه بدون اخلاق و انسانيّت، كالبدىاست بى روح (و تفاوتى با جوامع حيوانى ندارد بلكه درّنده تر و پست تر ازآن خواهد شد، اگرچه از بالاترين تكنولوژى و بيشترين و قوى ترين پزشكان ومهندسان و ارباب ساير فنون و علوم برخوردار باشد) اگر كسى اين گونهبينديشد و بر اساس چنين بينشى اين رشته را انتخاب كند يعنى راهش را راهانبيا و رشته اش را رشته اولياى دين، و خودش را سربازى براى دين و خادمامام زمان(عج) بداند و با اين بينش، عشق به تحصيل و تحقيق و تأليف، پيداكرده باشد، مسلّماً چنين انسانى، هم پركار مى شود و از كار كردن خسته وملول نمى گردد و هم پشتكار به خرج مى دهد و كار شروع شده را ناتمام و ابترنمى گذارد.

    خمس فرزندان تقديم حضرت حجّت مى شود

    استاد كه با همين بينش و با آرزوى سربازى امام زمان(عج) قدم به اينراه گذاشت و بلكه پدر بزرگوارش با همين نيّت و خلوص و به تعبير آية اللهموحّد به عنوانخمس فرزندان،او را تقديم به حضرت حجّت(عج) كرد از عشق سوزانى برخوردار شد كه خستگى و دل مردگى را از او مى زدود و قرار و استراحت را سلب مى كرد!
    او خود، از اقدام پدرش چنين حكايت مى كند:
    »از آن جايى كه دروس، در مدرسه خان شيراز بهصورت پارهوقت بود، و من هم عشق سوزانى نسبت به علوم دينى پيدا كرده بودمعشقى كه تمام وجودم را شعلهور ساخته بود، اين مقدار مرا سيراب نمى كرد وضمناً امتحانات سال سوم دبيرستان من تمام شده بود، به مدرسه ديگرى كهطلاّب تماموقت درس مى خواندند به نام «آقاباباخان» - كه از مدارس معروفشيراز بود - رفتم و نزد آية الله موحّد شروع به تحصيل كردم. روزى او بهبازار به مغازه پدرم آمد و به او گفت، شما پنج فرزند داريد يكى از آنها «ناصر» است، او را به عنوان خمس فرزندانت تقديم امام زمان(عج) كن و بگذارمرتّب دروس علوم دينى بخواند، پدرم قبول كرد، اين در حالى بود كه حدودسيزده سال بيشتر نداشتم و پدرم به من نياز داشت«.

    عشق به امام زمان(عج)

    ايشان در ارتباط با عشق و توجّه به امام زمان(عج) مى گويند:
    »دقيقاً نمى دانم چند ساله بودم كه عشق شديدى بهمعرفت خداوند و اولياى دين و مخصوصاً امام زمان(عج) پيدا كردم شايد بيش ازدوازده سال از عمرم نمى گذشت كه دائماً احساس مى كردم گمشده اى دارم كهبايد آن را پيدا كنم، به مسجد مى رفتم، درجلسات وعظ شركت مى كردم، به زيارت حضرت شاه چراغ كه در شيراز استمى رفتم،ولى گمشده خود را پيدا نمى كردم، توسّل هاى مختلفى داشتم ولى باز سيرابنمى شدم، علاقه شديدى به عبادت پيدا كرده بودم ولى در آن سنّ و سال كودكى،از عبادات، چندان سر در نمى آوردم، گاه نياز به حمّام پيدا مى كردم و چون،در آن زمان حمّامى در منازل وجود نداشت و من نيز بسيار كم رو بودم (ونمى خواستم از پدر و مادر پولى براى حمّام بگيرم و اصولاً پسرها فقط همراهپدر به حمّام مى رفتند)، ناچار تك و تنها به بيرون شهر، محلّى كه قبر سعدىاست و چشمه اى با آب نيمه گرم از آن جا عبور مى كند و شايد حدود يك فرسختا منزل ما فاصله داشت مى رفتم و خود را شستشو مى دادم و باز مى گشتم، امادر دل، احساس رضايت مى كردم و هنگامى كه افتخار طلبگى را پيدا كردم، آنحالات، بسيار شديدتر و قوى تر شد«.

    عشق به تحصيل

    در هرحال چنين عشق معقول و مقدّسى بود كه - همچنان كه در فصل هاى قبلگذشت - سبب مى شد كه استاد در كمتر از دو شبانه روز، كتاب صمديّه را بدوناستاد مطالعه كند و معمّاى استادش را جواب دهد و يا در عرض يك شبانه روزكتاب امثله و شرح الامثله را بخواند و امتحان دهد و به كلاس بالاتر، ارتقايابد، خود استاد در اين ارتباط مى گويد:
    »من اين كارها را تنها مربوط به استعداد نمى دانم بلكه بيش از استعدادعشق و علاقهرا در اين امور مؤثّر مى دانم و عقيده دارمعشق و علاقه،كارهايى مى كند كه معجزه آساست و كمتر كسى مى تواند آن را باور كند«.
    و نيزمى فرمايد:
    »شب و روز، تابستان و زمستان، ماه رمضان و محرّمو صفر، جز روز جمعه و بعضى از ايّام تعطيلات مهم (سه روز در سال!) همه روزدرس مى خوانديم و در مدرسه چيزى جز مباحثه و تدريس حاكم نبود. عشق من روزبه روز بيشتر مى شد، هر مقدار درس مى خواندم راضى نبودم مرتّباً به استادمفشار مى آوردم كه بيشتر درس بدهد ولى او راضى نمى شد، شايد تصوّرش اين بودكه اگر كودكى سيزده ساله، اين همه براى درس فشار بياورد، به زودى پژمردهشده، آينده اش به خطر مى افتد. پيوسته با او در جنگ و گريز براى گرفتنِدرس بيشتر بودم و او سعى داشت من بيشتر از اندازه درس نخوانم و حق با اوبود ولىشخصى كه عاشق چيزى استتسليم اين حرفها نمى شود!
    شايد باور نكنيد و حتّى براى خودم باور كردنشمشكل است كه من در آن ايّام، شروع به تدريس مراحل پايين تر كرده بودم وگاه در همان مدرسه در يك روز، هشت جلسه تدريس داشتم و خودم نيز چندين درسو مباحثه داشتم و با اين كه منزل ما در شيراز با مدرسه، فاصله زيادى نداشتبسيار كم به منزل مى رفتم، شب و روز در مدرسه بودم. شب ها كه مشغول مطالعهمى شدم تا ديروقت سعى بر مطالعه داشتم در آن وقت از چراغ نفتى استفادهمى كردم، يك شب وسط مطالعه خوابم برد و چراغ هم واژگون شد صبح كه بيدارشدم خودم را در يك طرف و كتاب و چراغ را در طرف ديگر ديدم كه سياه و خاموشبود و خدا رحم كرده بود كه حجره آتش نگرفته بود. به هيچ وجه به تغذيهاهميّت نمى دادم و اصولاً وضع زندگى طلاّب در آن روز، از امروز بسيارسخت تر بود. مجموع اين امور سبب شد كه از نظر جسمى بسيار لاغر و پژمردهشدم ولىعشق و شور و علاقه،همه اينها را جبران مى كرد«.

    نظم در همه امور


    نظم استاد ما در كارها، هر انسان منظّمى را به زانو در مى آورد وآدم هاى غيرمنظّم را به ستوه مى كشاند و اين نكته اى است كه افرادى كهكم ترين تماس و برخوردى با استاد دارند به آن اذعان مى كنند.
    خود ايشان در اين رابطه مى گويد:
    »نه تنها كارهاى درسى و بحث و تحقيق بلكه حتّىخوردن و خوابيدن و بيدار شدن و همه اينها بايد مطابق نظم باشد و اين نظمسبب مى شود كه ما از اوقات مان بهترين بهره را ببريم. اگر نظم نباشد مانمى توانيم كارهاى مهمّى را انجام بدهيم. تأليفات مهم بدون برنامه ريزىمنظّم، غيرممكن است«.
    حكايت هاى دوستان و همراهان، نشان از وجود چنين نظمى در استاد، از گذشته دور دارد. يكى از آنان مى گويد:
    »يك چيزى كه از ايشان سراغ دارم نظم در كار بود،منظّم بود، با برنامه حركت مى كردند، برنامه مطالعه، برنامه خواب، برنامهعبادت و برنامه كارهاى حجره«.
    اگر نظم نباشد تنوّع كارهاى استاد و كثرت مراجعات مردمى، خصوصاً پس از قبول مسئوليّتِ«افتاء»و نشستن بر كرسى مرجعيّت، مشكلات فراوانى را به وجود مى آورد، نظم وانضباط است كه مى تواند هر كارى را در جايگاه خودش قرار دهد و جوابگوى حجمزياد سؤالات و استفتائات، در بخش هاى متنوّع باشد. استاد خود، در اينرابطه مى فرمايد:
    »نكته ديگرى كه هم جنبه شخصى دارد و هماجتماعى،اين است كه من معتقدم بايد حتّى الامكان به نامه هاى مردم جواب گفت. ايننامه ها اگر ادامه پيدا كند حلقه اتّصال خوبى بين انسان و جامعه مى شود. من سفارش كرده ام بخش نامه هاى دفتر، فعّال باشد. حتّى الامكان به هرنامه اى جواب داده شود و نگذاريم اين رابطه ضعيف شود، چون نامه ها آگاهىزيادى به انسان از وضع جامعه مى دهد و به همين دليل در حال حاضر، حجمنامه ها زياد است و همه روز، مسئولين دفتر مى آيند و نامه ها را بازمى كنند و چون اين نامه ها امانت هاى مردم است، من هرگز اجازه نمى دهمخودِ افرادِ دفتر، نامه ها را باز كنند. بايد تنها در حضورخود من باشد تا اين كه آنها كه جنبه محرمانه و اسرار مردم را دارد جدابشود و آنها كه جنبه سرّ و محرمانه ندارد در همانجا از هم تفكيك شود، نامهاستفتا به بخش استفتا، و نامه هاى مربوط به تقاضاى كتاب به بخش مخصوص خودشبرود، نامه هاى علمى روى آن نوشته شود: «نامه هاى علمى» و به بخش پاسخعلمى برود، نامه هاى عادى هم به بخش عادى برود كه هر كدام مسئولى براىجواب دارد ولى امضاء نهايى نامه ها و مخصوصاً استفتائات، زير نظر خود منخواهد بود تا بعد از تهيّه شدن آنها را كنترلى بكنم«.

    بركات نظم و روحيّه اصلاح و تنظيم

    روحيّه نظم استاد وقتى با خصلت اصلاح گرى و تحوّل و تكامل بخشى ايشانآميخته شد بركات فراوانى را براى حوزه علميّه به بار آورد، برخوردارىاستاد از چنين روحيه مثبتى سبب گرديد كه از عنفوان جوانى به فكر اصلاح وتنظيم برنامه هاى حوزه بيفتد كه در اين رابطه قصّه ملاقات ايشان (بهاتّفاق عدّه اى از دوستان و همراهان جوان) با حضرت آية اللّه العظمىبروجردى شنيدنى و خواندنى است و ذكر آن در عنوان«آزادانديشى و اعتماد به نفس»استاد خواهد آمد، لكن در اين فصل بى تناسب نيست كه گفته شود، اگرچهاقدامات اصلاح گرايانه استاد و دوستانش براى ايجاد نظم در حوزه، در زمانخود آن مرحوم (آية اللّه العظمى بروجردى) مؤثّر واقع نشد، لكن در طول زمانو به دست بزرگانى چون مرحوم امام(قدّس سرّه) و آية اللّه العظمى گلپايگانىكه در زمان حيات مرحوم آية اللّه العظمى بروجردى از علماى درجه دوّم بهحساب مى آمدند ولى پس از او به عنوان علماى درجه اوّل و زعيم حوزه علميّهمطرح گرديدند تأثير خويش را گذاشت كهبهتر است مشروح جريان را از زبان خود استاد بشنويم:
    »بعد از آية اللّه العظمى بروجردى (رحمه الله)و تحوّلاتى كه به وجود آمد همه احساس كردند كه مسأله امتحان مثلاً درحوزه ها جزو واجبات است، براى مراحل اوّليه درس طلبگى، بايد يكبرنامه ريزى دقيق بشود و مدارس تحت پوشش اين برنامه ها تأسيس بشود، ازجمله آية اللّه العظمى گلپايگانى، اوّلين مدرسه را به اين سبك تأسيسكردند: برنامه منظّم، ساعات درس منظّم، حضور و غياب در جلسات درس وامتحان ها مرتّب و تشويق افراد و رسيدن به زندگى طلاّب. بعدها اينبرنامه ها در حوزه، گسترش بيشترى پيدا كرد. من فراموش نمى كنم با جمعى ازهمان دوستان، گفتيم لازم است يك زبان خارجه هم در كنار درس ها بخوانيم،استاد خصوصى پيدا كرديم و شب ها كه درس و بحث حوزوى نداشتيم ساعتى براىبرنامه درس زبان خارجه مى رفتيم، ولى بعدها مسأله عمومى شد، من خودم معلّمزبان خارجه اى را استخدام كرده بودم كه براى عده زيادى از طلاّب در همينمدرسه اميرالمؤمنين(عليه السلام(تدريسمى كرد. طلاّب هم با عشق و علاقه استقبال مى كردند، و ما اين را به عنوانمقدمه واجب - حدّاقل- براى گروهى از طلاّب، لازم مى دانستيم چون هم منابعديگران را بايد بتوانيم با زبان خودشان مطالعه كنيم و هم صداى اسلام را ازطريق قلم و بيان بتوانيم به اقصى نقاط عالم برسانيم. اين برنامه ها درجهات مختلف از جمله: اصلاح و تكميل كتب درسى غير فقه و اصول، حذف مباحثزائد از فقه و اصول، توجّه به مسائل مستحدثه، توجّه به مكاتب مختلفانحرافى و مذاهب ساختگى و مباحث ديگر، مطرح گرديد و روز به روز توجّه بهآن بيشتر مى شد، تا اين كه انقلاب شروع شد و به حمداللّه به ثمر نشست، امام)قدس سره(كه طرفدار اين برنامه ها بودند پيشنهاد تأسيس شوراى عالى مديريّت رافرمودند و سفارش كردند كه شوراى عالى تشكيل بشود، سه نفر از طرف ايشان، سهنفر از طرف آية اللّه العظمىگلپايگانى و سه نفر از جامعه مدرّسين، مجموعاًنه نفر از فضلا و اساتيد بزرگ حوزه، اين مسئوليّت را پذيرفتند و مدّتى بهسامان بخشيدن به اوضاع پرداختند و بحمداللّه موفقيّت هايى كسب كردند،برنامه آنها كه پايان گرفت برادران جامعه مدرّسين، از جمله به من پيشنهادكردند كه اين مسئوليّت را قبول كنم. من به دلايلى كه از سخنان قبلى اممعلوم شد (يعنى واقعاً مايل بودم تحوّلى در حوزه به وجود آيد و آرزوىديرينه من بود و به علاوه ديدم جمعى از دوستان، موافقتشان را با قبول اينبرنامه منوط به قبول و موافقت من كردند) اين مطلب را پذيرفتم، در موقعى كهدر شكّ و ترديد بودم كه آيا قبول اين مسئوليّت با كارهاى سنگين فعلىسازگار است يا نه؟ در حرم مقدّس حضرت رضا (عليه السلام) - كه جزء خادم هاى افتخارى ايشان طبق مقرّراتى كه هست محسوب مى شوم- استخاره اى با قرآن كردم، اين آيه آمد: (فَلَمَّا جَاوَزَا قَالَ لِفَتَاهُ آتِنَا غَدَآئَنَا لَقَدْ لَقِينَا مِن سَفَرِنَا هَـذَا نَصَباً)فهميدم كار مشكلى است ولى درونش آب حيات استبهتناسب محتواى آيه شريفه. به هر حال اين را پذيرفتم و در دوره دوّم و سوّم،من سرپرستى شوراى مديريّت را بر عهده گرفتم و بحمداللّه كارهاى زيادىانجام شد...«.
    استاد در ادامه، فهرست مفصّلى از اقدامات به عمل آمده را بر مى شمردكه شرح مفصّل تر آن را مى شود در مجلّه پيام حوزه جويا شد و در پايانچنين مى فرمايد:
    »از جمله كارهاى مهمّى كه انجام شد، مسألهتنظيم اساسنامه شوراى عالى حوزه علميّهبود كه به نظر مبارك آية اللّه العظمى گلپايگانى و آية اللّه العظمى اراكىرسيد و امضا كردند و مقام معظّم رهبرى نيز بر آن صحّه گذاردند و بنا شدساير بزرگان كه در قم هستند آنها هم صحّه بر آن بگذارند و به ثبت داده شودكه از نظر حقوقى و قانونى پایه محکمی داشته باشد واموال حوزه به نام اشخاص نباشد بلکه به نام همان شخصیت حقوقی باشد واز این طریق اموالی که در حال و آینده خواهد داشت از هر جهت مصون و محفوظ بماند. فراموش نمی کنم مرحوم آیت الله العظمی گلپایگانی را در اواخر عمرشان در مورد مسائل حوزه، زیارت کردم، ایشان گریه می کردند و نسبت به آینده حوزه دلسوزی می نمودند، خیلی تأکید داشتند که سعی کنید استقلال حوزه محفوظ بماند (همان تأکیدی که همه بزرگان داشتند و امام نیز اصرار زیادی بر این معنی داشتند) که من عرض کردم شما مطمئن باشید ما که فرزندان شما به حساب می آییم تلاش می کنیم این استقلال را حفظ کنیم به خصوص اینکه الحمدلله کسی ظاهرا با این استقلال مخالفتی در حال حاضر ندارد و آینده هم به لطف خدا این برنامه همچنان محفوظ خواهد بود.»
    الهی العفو...


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    3,614
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    6 روز 20 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    124
    آپلود
    158
    گالری
    10



    جامعيّت بين قلم و بيان

    بسيار بودند (و هستند) كسانى كه از خطباى درجه اوّل و بسيار موفّق بهحساب مى آمدند، امّا اثر قلمى مهمّى از خويش به يادگار نگذاشتند; يااين كه فرصت، و به تعبير ديگر همّتش را نيافتند و يا قدرت و موهبت قلمى بهآنها داده نشد، چراكه قدرت بيانى هيچ ملازمه اى با قدرت قلمى ندارد و آنخطيب موفّق و خوش بيان مى گفت:«من اگر بخواهم چيزى بنويسم اوّل بايد آن را بگويم و بر زبان جارى كنم سپس بر صفحه كاغذ بياورم«.
    و نيز بسيارند انديشمندان و فرزانگانى كه فقط مى توانند بنويسند وتحقيق كنند، امّا از بيان مطالب عاجزند و حتّى - احياناً - از اداره يكجمعيّت محدود و منبر رفتن و موعظه كردن، امتناع مىورزند.
    استاد دام ظلّه از معدود افرادى است در تاريخ علماى شيعه كه توانسته،بين قلم و بيان، تدريس و تبليغ، تحقيق و تأليف، علوم قديم و جديد، جمعنمايد و به يك معنى، تا حدودى جمع بين اضداد كند، چراكه تضلّع در مباحثحوزوى و غور در مسائل فنّى و صناعى، انسان را از پرداختن به مسائل روز وعلوم تجربى و آشنا شدن با مقتضيات زمان، عادتاً بازمى دارد و جمع بين اينابعادِ به ظاهر متضاد، نبوغ، حافظه قوى، پشتكار، پركارى و استعداد سرشار واز همه مهم تر توفيق غيبى و الهى را مى طلبد كه - چنان كه از مجموع مباحثگذشته به دست آمد - استاد بحمداللّه از همه اين خصوصيّات، بهره مند است.
    آن چه در اين جا ذكرش خالى از لطف نيست اشاره به دو جلوه از جلوه هاى اين جامعيّت، از زبان و قلم خود استاد است:
    نخست جامعيّت بين دو شمشير قلم و بيان است كه در اين رابطه مى فرمايد:
    »من هميشه عقيده داشته ام كه روحانيّت بايد بادو شمشير مجهّز باشد، شمشير بيان و شمشير قلم، عالمى كه فاقد اين دو باشداگر كوه علم هم باشد علوم و دانش هايش را با خود به خاك مى برد، ولى اگربا اين وسيله بسيار مهم يا حدّاقل به يكى از اينها مجهّز باشد، مى تواندآثار خودش را عالمگير كند«.

    شمشير قلم!

    استاد از موهبتى كه خداوند در اين رابطه در حقّ ايشان نمودهسخن به ميان مى آورد و از راه شكوفا شدن و به ثمر رسيدن دو فنّ سخنورى ونويسندگى حرف مى زند آن گاه با اشاره به دومين اثر موفّق و مهمّ خود يعنى كتاب»فيلسوف نماها« مى گويد:
    »معمولاً يك كتاب موفّق براى بعضى كه انگيزه هاىخاصّى دارند تحريك آميز است، سعى مى كنند با شايعاتى آن را از اهمّيّتبيندازند. اين كتاب را مرحوم شهيد مطهّرى رحمة اللّه عليه بدون اطّلاع منبه «هيئت داوران كتاب سال» داده بود، سال قبل هم در همان مراسم «كتاب اصولفلسفه و روش رئاليسم» تأليف علاّمه بزرگوار طباطبائى داده شده بود و كتابسال شناخته شده، سال بعد هم فيلسوف نماها بود ودليل مرحوم علاّمه مطهرى هم اين بود كه ما نبايداين ميدان ها را خالى كنيم تا اين كه مخالفان گمان كنند در حوزه هيچ خبرىنيست، هرچه است در دانشگاه است. اين حسّاسيّت شديدى بود كه علاّمه شهيدمطهّرى داشت و به همين دليل كتاب مرا در برنامه كتاب سال شركت داد وسرانجام برنده شد.»
    در ادامه با اشاره به ساير تأليفات (بيش از 150جلد كوچك و بزرگ) واين كه بعضى از آنها حدود سى بار و بعضى حدود بيست بار و بعضى حدود ده بارچاپ شده و مورد استقبال قرار گرفته، از نفوذى كه تفسير نمونه در تماممحافل مذهبى، كتابخانه ها، دانشگاه ها، مدارس و خانه ها پيدا كرده واين كه منحصر به عالم تشيّع نيست بلكه در جهان تسنّن نيز، مورد استقبالواقع شده و به زبان اردو و عربى نيز ترجمه شده است، سخن مى گويد و بهتفسير ديگرى به نام»پيام قرآن« مى رسد و درباره آن مى فرمايد:
    »تفسيرى ديگر به نام پيام قرآن نوشتيم كه تفسيرموضوعى، يعنى به ترتيب آيات نيست، بلكه به ترتيب موضوعات قرآن است. در اينده جلد، مسائل اعتقادى و معارف اسلام را از توحيد تا معاد، در سايه آياتقرآن مطرح كرده ايم، تمام آيات دلايل توحيد، تمام آيات صفات خدا، تمامآيات نبوّت عامّه و نبوّت خاصّه، تمام آيات معاد، امامت و حكومت اسلامى بهتناسب بحث امامت، مورد تجزيه و تحليل قرار گرفته است. اين سخن را مننمى گويم، بعضى مى گويند: «فعلاً بهترين منبع براى فهم عقايد اسلامى ايندوره پيام قرآن است««.
    استاد در اشاره به كتاب هاى فقهى و اصولى و مى گويد:
    «امّا كتاب هاى فقهى و اصولى: دوره اصول را يكىاز شاگردان درس اصول من كه جوانى است تيزهوش و خوش فهم و قلم خوبى دارد ودر كار خود، مخلص است، تمام دوره اصول را جمع آورى و براى من قرائت كرد واصلاحات لازم در آن به عمل آمد وبحمداللّه در سه جلد منتشر شد. در فقه كتاب هاىانوارالفقاهه جلد اوّل: كتاب البيع و جلد دوم: مكاسب محرّمه و جلد سوم: كتاب الخمس و الانفال و جلد چهارم: كتاب الحدود و التّعزيرات، و همچنين يكتعليقه كافى بر تمام عروه منتشر شده است. تعليقه عروه را من حدود ده سالدرباره آن زحمت كشيدم، سعى كردم بر خلاف آن چه معمول است با يك كلمه يا يكجمله كه حكايت از فتوا مى كند قناعت نكنم، سعى كردم در كنار فتاوا، آننكته هاى اصلى استدلال را هم در جاهاى مهم بنويسم تا هم براى خود من مفيدباشد و هم براى مراجعه كنندگان. يعنى تقريباً يك دوره فقه نيمه استدلالىبشود. من خدا را شكر مى كنم كه زحمت ده ساله من به هدر نرفت و اثر خوبىباقى مانده است.
    اثر ديگر دوره «القواعد الفقهيّه» است; آن روزكه منتشر شد در نوع خودش منحصر به فرد بود، سى قاعده فقهيه را كه نه دراصول، بحث كامل از آنها شده بود و نه در فقه، با زحمت زيادى جمع آورى كردمو هنوز، حتّى القواعد الفقهيه مرحوم علاّمه بجنوردى هم منتشر نشده بود واين را در دو مجلّد چاپ كردم و باز هم چاپ مكرّر خورد و بحمداللّه مورداستقبال فضلا و طلاّب واقع شد و در بعضى از جاها به شكل كتاب درسى درآمد«.

    شمشير بيان!

    آن چه بيان شد مربوط به شمشير قلم است، درباره شمشير بيان استادمى فرمايد:
    «عالمى كه قلم به دست نباشد و زبان گويا نداشتهباشد من معتقدم رسالت خودش را به خوبى نمى تواند انجام دهد. الآن هم عرضمن به همه طلاّب عزيز و علماى محترم همين است، و چه بهتر كه بتوانند نه بهيك زبان، به چند زبان، تبليغ و سخنرانى كنند. بر اساس همين تفكّر، شايد ازهمان موقعى كه پانزده يا شانزده ساله بودم سخنرانى و منبر را تمرينمى كردم و انجام مى دادم و در ماه مبارك رمضان يا محرّم و صفر براى تبليغمى رفتم. اوّلين جايى كه رفتم در آن موقعى كهطلبه اى در شيراز بودم، روستايى به نام «گُويُمْ» در نزديكى شيراز بود كهالان تقريباً جزء شهر شده، بعد سفرى براى تبليغ در ماه مبارك رمضان به «فسا» يكى از شهرستانهاى فارس رفتم، با اين كه از نظر درسى و اطّلاعاتتفسيرى و مخصوصاً عقايد، خودم را خوب مى دانستم ولى در سخنرانى، خودم راموفّق نمى ديدم، بسيار كم رو بودم، فكر مى كردم آن جاذبه بيان كه لازم استندارم، توسّل به معصومين (عليهم السلام( پيدا كردم و از آنها زبان گويايى خواستم كه بتوانم خدمتى به اسلام و مكتب اهل بيت (عليهم السلام)كنم، توسّل ها ادامه داشت، تدريجاً احساس كردم نيروى بيشتر و بهترى دارمپيدا مى كنم، بعداً كار به جايى رسيد كه سخنرانى من فوق العاده مطلوب ومورد استقبال واقع شد بحمداللّه«.

    خاطره اى بسيار آموزنده

    استاد در ادامه از رونق عجيبى كه سخنرانى او پيدا كرده بود و ازمبارزات شديدى كه با حربه منبر بر عليه كمونيست ها و بعضى از فرقه هاىضالّه و مفاسد اخلاقى در آبادان و خرمشهر، آغاز كرده بود سخن مى گويد،آن گاه به جلسات مفصّلِ «پاسخ به سؤالات و حفظ حديث» قبل از انقلاب، درمسجد ارك تهران و حسينيه بنى فاطمه و اقداماتى كه براى جذب جوانان ودانشجويان به صفوف مذهبى ها به عمل آورده بود اشاره مى كند و در اين رابطهخاطره اى را كه براى خود معظّم له نيز بسيار جالب بود نقل مى نمايد ومى فرمايد:
    »بسيارى از افراد، الآن كه به من برخورد مى كنندكه داراى سؤالات مختلفى هستند و ياد آن جلسات را مى كنند، سرگذشت هاىزيادى در اين قسمت دارم، با يك نكته دلم مى خواهد اين بحث را پايان بدهم،نكته اى كه هميشه براى من آموزنده بود، ما صبح هاى جمعه براى همين جواناندر مسجد امام حسين (عليه السلام)جلسه اى داشتيم درآخر هفته از قم به تهران مى رفتم جلسه اى شبهاىپنجشنبه و در زمينه عقايد و معارف اسلام داشتيم و جلسه اى صبح جمعه. درجلسه مسجد امام حسين (عليه السلام (تهران هر هفته يك حديث را مى نوشتيم، حديث ناب، با ترجمه گويا و شرح كوتاهدر يك صفحه چاپ مى شد، در ميان شركت كنندگان كه اكثر جوان بودند در مجلسپخش مى شد... يك روز بنا بر امتحان از مجموعه چهل حديث شد، عده زيادى ازخواهران و برادران در اين امتحان شركت كردند و جالب اين كه جمع قابلملاحظه اى از آنها چهل حديث ناب را به طور كامل با اعراب و ترجمه و مدركاز حفظ نوشته بودند... بعداً بنا شد به وسيله يكى از نيكوكاران، جوايزى بهاين جوانان پرشور و علاقه مند بدهيم، جوايز، لباس بود (كت وشلوار و چادر) وزيارت حضرت ثامن الأئمّه (عليه السلام) ،ظاهراً به وسيله هواپيما بود و جوايز ديگرى از اين قبيل، بعد كه نتيجهامتحان و جوايز روشن شد من به آن بانى محترم گفتم: شما موافقت كنيد اسمشما را بنويسيم كه فلان كس بانى اين كار خير است، او امتناع كرد و گفت: نهننويسيد مهم، اين جمله است: براى اين كه اگر اين جا بنويسيد مى ترسم آن جايى كه بايد نوشته شود نوشته نشود!از اين اخلاص لذّت بردم و بر او آفرين گفتم!«.

    جمع بين اصول و فروع

    ديگر از جلوه هاى جامعيّت استاد،جمع بيناصول و فروع (اصول اعتقادى و فروع فقهى) است، استاد در عين حال كه يك فقيهتمام عيار (به معناى مصطلح آن در حوزه) است و مى دانيم كه مباحث فقهى حوزهو جهت گيرى درس هاى اصولى و اجتهادى به گونه اى است كه بسيارى از فقهاء رااز پرداختن به مباحث اعتقادى، اخلاقى و تفسيرى (كه در حقيقت فقه عالى بهحساب مى آيد) باز مى دارد و عملاً ورود در اين ميدان را بسيار دشوارمى سازد، در عين حال، معظّم له اهتمام وافرى به اين مباحث اساسى و ريشه اىدارد و هميشه بر اهمّيّت اصول دين در مقابل فروعدين، پاى فشرده، مى نويسد:
    »عجيب اين است كه با اين كه مباحث عقيده اى را» اصول دين«مى ناميم و مباحث فقهى را» فروع دين«، عدّه اى تنها به» فروع«چسبيده اند و از» اصول«در حوزه هاى علمى ما كمتر خبرى هست. درست است كه مسائل فرعى بايد درحوزه هاى علمى، محقّقانه بحث شود امّا نه به معنى فراموش كردن اصول عقايدو ريشه ها...«.
    و نيز مى نويسد:
    »چه جالب است كه دين را به درخت بارورى تشبيه كرده اند كه ريشه هاى آن» عقايد«و شاخه هاى آن»برنامه ها و دستورات و احكام فقهى«و ميوه آن »تربيت انسان كامل« است و تعبير به اصول دين و فروع دين، همواره اين خاطره را در نظرها زنده مى دارد«.

    بيان روان در سايه فهم روان

    سلاست و سهولت بيان استاد، در حدّى است كه بسا شاگرد، در بدو امر بهترديد مى افتد كه نكند مطلب ارائه شده، از عمق بيشترى برخوردار بوده و حقّآن ادا نشده است؟
    یکی از شاگردان ایشان نقل می کند: حقير كه در اين رابطه به حدّ وسواس رسيده بودم سعى داشتم كه به دقّت وبا پيش مطالعه و پس مطالعه و به كمك هم بحثان اصولى، جوانب مسأله را بررسىنمايم، بعد از بحث و فحص زياد، در بسيارى از موارد به اين نتيجه مى رسيدمكه حقّ مطلب همان است كه استاد ما بى پيرايه و بدون دست انداز و پيچ و خمعبارات و به دور از تعبيرات مغلق و معقّد، با طبع سيّال و فكر ثاقب خويشبه آن رسيده بودند و آن را با سهولت و روانى خاصّى بيان داشتند.
    طبعاً از آن جا كه زبان و بيان، ترجمان ذهن و فكر انسان است مى شود گفتكه اين بيان روان، فهم سالم و روانى را نيز در وراء، در بر دارد و مسلّماًآن چه كه در روانى بيان، نقش اوّل را ايفا مى كند كيفيّت ورود و خروج درمسأله، تحليل صحيح موضوع بحث، تشقيق و جداسازى و ريزكردن موضوع كلّى و عامو بالجمله نشان دادن موضوعات جانبى و متشابه و پرده بردارى دقيق از چهرهمحلّ نزاع است و انصافاً، استاد در اين رابطه بسيار موفّق است.
    جالب است كه وقتى اين نكته ضميمه شود به اين كه استاد، قبراق و پرانرژى وبانشاط و شادابى كامل، كلمات را با قوّت و قدرت ادا مى كند، از كرسىدرس ايشان محفل بسيار سرحال و زنده اى به وجود مى آيد به گونه اى كهشاگرد، احساس كدورت و كسالت نمى كند و خود را از قافله بحث، عقب نمى بيند،بلكه هر كسى خويش را حاضر در صحنه درس ديده، به فهم خويش اميدوار شده،باور مى كند كه او نيز مطلب را گرفته است.
    اين نكته اى است كه در اثناى جلسه درس اصول، بارها و بارها توجّه حقيررا به خويش معطوف مى داشت و برايم خاطره تفأّلى را زنده مى كرد كه در بدوامر براى شركت در درس استاد، به قرآن زده شد كه آمده بود: (وَ قَالُواْ الْحَمْدُلِلَّهِ الَّذِى أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ إِنَّ رَبَّنَا لَغَفُورٌ شَكُورٌ (چراكه درس او حزن ها را برطرف كرده، گره هاى كور را باز مى كرد!.
    مسلّماً برخوردارى از اين خصلت مى تواند يكى از عللى باشد كه باعث شده،درس استاد فقهاً و اصولاً (در آن سالهايى كه اصول مى گفتند) يكى ازشلوغ ترين و پرجمعيّت ترين درس هاى حوزه باشد.

    اعتراف به يك گناه بزرگ!

    جالب است كه اين روانى و سهولت، به قدر تمام و كمال در قلم ايشان نيزجلوه گر است به گونه اى كه از ويژگى هاى قلمى ايشان همين ساده نويسى وروان نويسى و قابل فهم و هضم كردن معارف عميق و بلند قرآنى و دينى است،خصيصه اى كه باعث شده، بعضى از كتاب هاى ايشان بيش از سى بار چاپ شود و ازاستقبال عظيمى در ميان خاص و عام برخوردار گردد و ويژگى اى كه در نظربعضى ها به عنوان يك عيب بزرگ به حساب مى آيد و استاد، خود، در مقدّمهكتاب معادش، تحت عنوان»گناه بزرگ نويسنده«چنين مى نويسد:
    »... دليل اين موفّقيّت (مقصود، موفّقيّتكتاب هايى است كه در زمينه عقايد دينى توسط استاد نوشته شده است نظير»آفريدگار جهان» و «خدا را چگونه بشناسيم» و «رهبران بزرگ» و «قرآن وآخرين پيامبر») در حقيقت رعايت چهار اصل بود: پرهيز از اصطلاحات پيچيده،صداقت در بحث، دورى از تعصّب، و نوآورى ها! ولى بعضى معتقدند اين سلسلهكتاب ها يك عيب بزرگ دارد كه مى تواند از ارزش آن بكاهد و اگر تعجّب نكنيدعيب بزرگش در نظر آنها پرهيز از اصطلاحات مغلق و عبارات قلمبه و سلمبه ودورى از جمله بندى هاى گنگ و مبهم و رعايت حدّاكثر روانى عبارات و نزديكساختن مطالب مشكل به اذهان عموم است كه آن را به گمان كوته نظران از بحث«سطح بالا»! به پايين مى آورد!«.
    سپس مى فرمايد:
    »من به اين»عيب«يا» گناه«معترفم! و مى دانم اگر جلو قلم را رها مى ساختم تا از اصطلاحات پيچيده و عبارات گنگ كمك بگيرد بحث ها در نظر بعضى»علمى تر«! جلوه مى كرد، امّا آگاهانه اين كار را نكردم و فكر مى كنم رسالت يكنويسنده همين است. به جرأت مى توان گفت: هر يك از بحث هاى اين سلسله رامى توان چنان پيچيده نوشت كه اكثر خوانندگان عادى نفهمند و فقط بگويندبحث ها خيلى علمى است و در سطح بالا، كه ما نمى فهميم!«.
    آن چه كه سبب شد كتاب»فيلسوف نماها«ى ايشان كتاب سال شناخته شود و آن گونه مورد استقبال قرار گيرد و بيش ازسى بار!چاپ شود مسلّماً يكى از جهاتش همين ساده نويسى و پرهيز از تعبيرات معقّد واصطلاحات پيچيده فلسفى و يا تبديل آن به عبارات ساده معمولى است.
    باز هم خود استاد، در مقدّمه اين كتاب چنين مى نويسد:
    »نگارنده سال ها در اطراف اين»مكتب«مكتب كمونيسم و ماركسيسم و عواقب خطرناك معنوى و مادّى كه از آن متوجّه عالمبشريّت مى شود، مطالعاتى به عمل آورده و سخنان آنها را با عدّه اى ازدوستان، مورد بررسى و تجزيه و تحليل قرار داد تا اين كه تصميم گرفت نتيجهافكار خود را براى اطّلاع عموم به رشته تحرير درآورد لذا به جمع آورىمطالب اين كتاب مبادرت ورزيد. مانع بزرگى كه بيش از هر چيز بر سر اين راهخودنمايى مى كرد، عدم اطّلاع غالب افراد از اصطلاحات فلسفى جديد و قديمبود ولى آن هم با حذف آن اصطلاحات و يا تبديل به عبارات ساده معمولى (بدوناين كه ارزش حقيقى خود را از دست بدهد) از ميان برداشته شد!«.

    نقش تدريس

    قطعاً از جمله چيزهايى كه در روان شدن بيان و به عبارتى دقيق تر درپيدا كردن قدرت تفهيم، نقشى اساسى دارد، تمرين و ممارست فراوان در كرسىتدريس و منبر تبليغ است، بايد درس گفتن را همانند درس خواندن، و تدريس وتفهيم را در كنار تعلّم و تدرّس، لازم و واجب شمرد كه طبعاً يكى از بركاتآن، باز شدن گره هاى بيانى، و پيدا كردن قدرت تبيين مسأله و تفهيم آن بهمخاطب با سهولت و روانى است. حكايتى كه استاد در زمينه نقطه آغاز تدريسخود و نحوه ادامه آن دارد شنيدنى است:
    »با اعتاب مقدّسه ائمّه هدى (عليهم السلام (با چشم گريان خداحافظى كردم و عراق را با همه خوبى ها و مشكلاتش پشت سرنهادم و به حوزه قم برگشتم و ضمن استفاده از درس بزرگان، عمدتاً به مسألهتدريس پرداختم. البتّه تدريس علوم دينى براى من تازگى نداشت; از همان موقعكه شانزده ساله و در شيراز بودم حوزه درسى هرچند كوچك داشتم، به قم كهآمدم نيز حوزه درسى تشكيل دادم، در نجف نيز همان حوزه كوچكادامه داشت. من معتقد بودم تدريس، مانند درسخواندن، هر دو واجب است. در هنگام تدريس، انسان به مسايلى واقف مى شود كههنگام درس خواندن به آن واقف نمى شود و در هنگام تدريس، انسان، احساسمسئوليّت بيشترى مى كند كه چيزى را كه خودش دقيقاً نفهميده براى ديگراننگويد.
    حوزه درس من به خاطر آشنايى تدريجى و تجربىبيشتر به فن تدريس كه خود، فنّ بسيار ظريف و مهمّى است رونق بيشترى گرفت،هنگامى كه مشغول تدريس رسائل و مكاسب و كفايه شدم جمعيّت قابل ملاحظه اىاز طلاّب با استعداد، اطراف مرا گرفتند، و من به همه عزيزان طلاّب و فضلاتوصيه مى كنم كه تا پايان عمر تدريس را فراموش نكنند، هرچند براى يك نفرباشد!«.
    سپس با اشاره به نقطه آغاز تدريس در كرسى دروس خارج مى فرمايد:
    »شايد حدود سنه چهل بود كه به فكر تدريس خارجافتادم و از خارج اصول شروع كردم و بعد تدريس خارج فقه را آغاز كردم،علاقه شديدى به تدريس داشتم و از درس دادن لذّت فوق العاده اى مى بردمگويى خستگى را از وجود من برطرف مى كرد و الان هم چنين است...«.
    و در پايان با اشاره به نقش بسيار زياد تدريس، براى بار دوّم، طلاّب حوزه هاى علميّه را به اين امر توصيه مى كند و مى فرمايد:
    »بار ديگر به همه طلاّب عزيز، توصيه مى كنم كهسنّت هميشگى حوزه ها را غنيمت بشمارند و كسانى كه درس بالاتر را مى خوانندمشغول دروس پايين تر شوند و يقين داشته باشند همان طور كه شاگردان از وجودآنها استفاده مى كنند آنها هم از وجود شاگردان، استفاده خواهند كرد و شايدتدريس، بيش از آن چه براى شاگرد مفيد است براى استاد مفيد باشد، تدريسانسان را وادار به تحقيق و دقّت فراوان و موشكافى مى كند و علاوه بر فهممسائل، قدرت تفهيم مى دهد و در يك جمله خلاصه كنم عالمى كه تدريس نكندحتماً گرفتار كمبودهايى خواهد شد!«.

    چرا دست به تأليف تفسير نمونه زديم

    قلم روان استاد در سنگر تأليف و تحقيق نيز، همانند بيان روان ايشان دركرسى تدريس، فعّال و بانشاط بوده و هست و اساساً انگيزه مهمّ تأليف كتابنفيس تفسير نمونه، ارائه تفسيرى به زبان فارسى روان و به دور از پيچيدگى وتعقيد بوده است، مى فرمايد:
    »بد نيست انگيزه تأليف تفسير نمونه را عرض كنم،بسيارى از جوانان دانشگاهى و فرهنگى مى آمدند و از ما سؤال مى كردند كه مايك تفسيرى به زبان فارسى كه مسائل روز در آن منعكس باشد و خالى از پيچيدگىباشد لازم داريم، به ما معرّفى كنيد كه كدام تفسير را مطالعه كنيم. من فكرمى كردم و بعضى از تفسيرهاى فارسى را معرّفى مى كردم ولى معتقد بودم مشكلآنها حل نمى شود، طبيعى است كه وقتى انسان تقاضايى ببيند و ملاحظه كند كهمشكل، به وسيله آن چه موجود است حل نمى شود مسئوليّت سنگين بر دوش اومى افتد كه بايد دامن همّت به كمر ببندد و اقدامى كند. اين جا بود كه بهفكر نوشتن تفسيرى به زبان فارسى افتادم تفسيرى كه تمام دقايق تفسيرى در آنباشد، در عين حال روان و ساده هم باشد و مسائل و مشكلات روز نيز، در آنمطرح باشد... و آرزوى ما اين بود كه اثرى به وجود آيد هم براى علما و فضلامفيد باشد و هم براى توده مردم و مخصوصاً جوانان تحصيل كرده و قشردانشگاهى، تصديق مى كنيد جمع كردن بين اينها كار آسانى نيست، بلكه يكتوفيق الهى و ويژه اى لازم دارد و بحمداللّه اين كار انجام شد، لذا غالباًافرادى كه به ما برخورد مى كنند مى گويند: اين منظور در اين تفسير، تأمينشده است«.

    نفوذ چشمگير تفسير نمونه در نشر فرهنگ قرآنى

    سپس با اشاره به نفوذ چشمگير و تأثير گسترده اى كه اين تفسير در نشر فرهنگقرآنى و معارف شيعى پيدا كرده است مى فرمايد:
    »فقط در يك جمله كوتاه عرض مى كنم، يكى ازبرادران نقل كرده است: پروفسورى كه استاد دانشگاه كانادا بود و معارفاسلامى را در آن جا تدريس مى كرد، مى گفت: «منبع اصلى من در تدريس معارفاسلام در آن دانشگاه همين تفسير نمونه است» و مرحوم حجّة الإسلام حاجسيّدصفدر حسين نجفى پاكستانى كه مرد بسيار پركار و مخلصى بود و تماممجلّدات تفسير نمونه را به زبان اردو ترجمه كرده است براى من نقل مى كردكه يكى از علماى اهل سنّت اردوزبان به ايشان گفته بود: «من كتاب هاى علماىشيعه را مطالعه نكرده بودم، جلد اوّل تفسير نمونه به زبان اردو به دستمافتاد، مطالعه كردم و به من ثابت شد كه علوم اسلام نزد شيعه هاست!««.
    الهی العفو...


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    3,614
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    6 روز 20 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    124
    آپلود
    158
    گالری
    10



    درك مقتضيات زمان

    براى محقّقى كه در بحث هاى علمى و تحقيقى، در عرصه وسيع ميراث فرهنگىِبس عظيم و كهن، غور مى كند بسى دشوار است كه در عرض آن، از آخرين گزارشاتو اطّلاعات عمومى علمى و تجربى باخبر شود و در اين زمينه نيز، مطالعاتمنظّم و منسجمى را در پيش بگيرد و از آخرين پيشرفت ها و كشفيّات علوم روز،يادداشت بردارد و همآهنگ با زمان حركت كند.
    آن چه از سخنرانى هاى عمومى و مجالس علمى و اخلاقى استاد ما در گذشته وحال و نيز از مقالات سياسى و اجتماعى معظّم له در جرايد (كه از قبل ازانقلاب اسلامى تا چند سال پيش ادامه داشت) برمى آيد اين است كه ايشان ازخصوصيّت فوق، به خوبى برخوردار بوده، در زمينه هاى مختلف علمى و تجربى،فرزند روز به حساب آمده و دوشادوش حوادث زمان، حركت كرده است.
    اين نكته، شادابى خاصى به انديشه استاد بخشيده است و باعث شده كه انديشه شاداب او، هدايتگر انديشه هاى شاداب باشد.
    و همين، سبب آميختگى مباحث ايشان با نكته هاى ملموس و محسوسى از علوم تجربى و علمى گرديده است.

    نمونه اوّل

    به عنوان مثال در كتاب»معاد«در ارتباط با اصحاب كهف و امكان خواب طولانى آنان مى فرمايد:
    «در يكى از مجلاّت علمى اين مطلب انتشار يافت كهدر سال هاى اخير كتابى درباره منجمد ساختن بدن انسان به خاطر يك عمرطولانى به قلم «رابرت نيلسون» منتشر شده، كه در جهان دانش انعكاس وسيع ودامنه دارى داشته است. در مقاله اى كه در مجلّه مزبور در اين زمينه تنظيمشده بود تصريح شده كه اخيراً يك رشته علمى در ميان رشته هاى علوم نيز بههمين عنوان به وجود آمده است، در مقاله مزبور چنين مى خوانيم: «زندگىجاويدان در طول تاريخ، همواره از رؤياهاى طلايى و ديرينه انسان بوده، امااكنون اين رؤيا به حقيقت پيوسته است و اين امر مديون پيشرفت هاىشگفت انگيز علم نوينى است كه «كريونيك» نام دارد (علمى كه انسان را بهعوالم يخبندان مى برد و از او همچون «بدن منجمد شده اى» نگهدارى مى كند بهاميد روزى كه دانشمندان، او را به زندگى دوباره بازگردانند). آيا اينمنطق، باوركردنى است؟ بسيارى از دانشمندان برجسته و ممتاز، از جهات ديگربه اين مسأله مى انديشند و نشرياتى چون «لايف» و «اسكواير» و همچنينروزنامه هاى سراسر جهان، شديداً به بحث درباره اين مهمپرداخته اند و ازهمه مهم تر اين كه برنامه اى هم اكنون (در اين زمينه) در دست اجرا است». چندى قبل نيز در جرايد اعلام شده بود كه در ميان يخ هاى قطبى كه به گواهىقشرهاىآن، مربوط به چندهزار سال قبل بود، ماهى منجمدى پيدا شده كه پس از قرارگرفتن در آب ملايمى، زندگى را از سر گرفته و در مقابل ديدگان حيرت زدهناظران شروع به حركت كرده است... از مجموع اين گفتگوها نتيجه مى گيريم كهمتوقّف ساختن و كند كردن فوق العاده حيات، امكان پذير است و مطالعات مختلفعلمى، امكان آن رااز جهات مختلفى تأييد كرده است و در اين حالمصرف غذاى بدن تقريباً به صفر مى رسد و ذخيره ناچيز موجود در بدن مى تواندبراى زندگى كُند آن در سال هاى دراز كافى باشد«.
    استاد پس از بيان نمونه هايى از اين قبيل به نتيجه گيرى در يك بحث قرآنى مى پردازد و مى نويسد:
    »مسلّماً خواب اصحاب كهف يك خواب عادى و معمولىمانند خواب هاى شبانه ما نبوده و خوابى بوده كه كاملاً جنبه استثنايىداشته است، بنابراين جاى تعجّب نيست كه آنها در خواب طولانى خود، نهگرفتار كمبود غذا شوند و نه ارگانيزم بدن آنها صدمه ببيند...«.

    نمونه دوم

    همچنين در مقدّمه كتاب»زندگى در پرتو اخلاق»مى نويسد:
    »در اين كتاب به دنبال چه مى گرديم؟ بن بست هاىجهانى، ناله هاى قربانيان تجاوزها، جنگ ها، جنايت ها و بريدن روزافزونپيوندهاى خانوادگى، همگى گواه صادق يك حقيقتند كه: قوانين جارى دنيا باتمام تلاشى كه ظاهراً در راه اصلاح و بهبود و اجراى آنها مى شود نه تنهانتيجه اى براى بخشيدن يك زندگى ايده آل به انسان ها نداشته، بلكه اين اميدرا براى آينده نيز از بين برده است، نمى دانيم تا كى بايد اين اصول فرسودهرا آزمود، و باز هم آزمود، اينها حتّى نمى توانند از متولّيان خود حمايتكنند تا چه رسد به ديگران! اين قوانين همچون چاههاى عميقى هستند كه گاهىبه قطعات عظيم سنگ هاى زيرزمينى مى رسند و هرچه براى شكافتن آن سنگ ها وپيشرفت در دل آنها بيشتر تلاش كنيم خود را خسته كرده ايم و از آب خبرىنيست كه نيست! بنابراينبايد ديد عيب كار كجاست و با تشخيص آن، پيرامونراه حلّ آن بينديشيم، در مرحله اوّل به اين نكته برخورد مى كنيم كه اينقوانين همانند داروهايى هستند كه تنها جنبه استعمال خارجى دارد و اثر آنهاكاملاً سطحى است، اينها هرگز نتوانسته اند كوچكترين گامى در اعماق وجدانبشرى كه الهام بخش تلاش ها و كوشش ها و حركات اوست بگذارند و از درون،نيروهاى او را بسيج كنند و ريشه هاى درد را بركنند«.
    استاد در ادامه با ذكر چند مثال كه دقيقاً حكايت از اطلاعات وسيع علمى و معلومات عمومى ايشان مى كند مى نويسد:
    »كدام قانون مى تواند(مثلاً) آن دسته ازثروتمندان «ينگه دنيا» را كه با اختصاص دادن ثروت هاى خود از طريق وصيّتبه گربه هايشان، وسايل ايجاد دهكده گربه هاى ميليونر را فراهم ساخته اند،بر سر عقل و عاطفه انسانى بياورد و به حمايت از ميليون ها گرسنه آفريقايىدعوت كند؟ كدام قانون مى تواند روح نوع دوستى را در آنها كه قطعات الماسچهارده ميليون تومانى را به خود مى آويزند و آلبوم هاى تمبر چندميليونى،يكى از تزئينات كم اهمّيّت اطاق پذيرايى آنها را تشكيل مى دهد زنده كند وبه نجات جان ميليونها بيمار جذامى و سرطانى و مسلول دعوت نمايد؟...«.
    شكّى نيست كه اين نوع بحث ها و آميخته شدن مباحث اعتقادى با اين قبيل از مثال ها از جاذبه ويژه اى براى همگان برخوردار است.
    خصوصيّت مزبور، سبب شده است كه استاد بتواند در اعماق روح و ذهنانسان ها به خصوص نسل جوان سير كند، دردها و نگرانى هاى آنها را كشف كرده،به درمان آن بپردازد و از شبهات و سؤالات مختلف آنها جوابگو باشد.

    نمونه سوم

    استاد خود، در مقدّمه كتاب»در جستجوى خدا«چنين مى نويسد:
    »در دنياى امروز كمتر كسى است كه از نگرانى هاىمرموزى رنج نبرد، و على رغم آراستگى ظاهرى به نوعى آشفتگى درونى گرفتارنباشد. اين اضطراب ها، نگرانى ها، غمواندوه هاى مبهم و گاهى بى دليل،مانند طوفان وحشتناكى مرتّباً روح انسان را درهم مى كوبند.
    بسيارى از مردم امروز با اين كه در ميانتوده هاى عظيمى از جمعيّت هاى انسانى زندگى مى كنند، و دوستان و آشنايانفراوانى دارند، باز احساس تنهايى جانكاهى آنها را رنج مى دهد. فكر مى كنندهيچ كس نيست كه وجود آنها را درك كند، اصلاً مثل اين كه يك موجود «زيادى» در اين جهان هستند، زندگى براى آنها بى مفهوم و بى هدف است. از خودشانگريزانند، از ديگران نفرت دارند، نسبت به هر حادثه بدبينند و يا لااقلبى تفاوتند.
    با اطمينان بايد گفت، همه اين پديده هاى روحى بهخاطر اين است كه يك واقعيّت بزرگ را از دست داده اند، يك حقيقت مهم رافراموش كرده اند و به دنبال آن در اين بيراهه هاى زندگى سرگردانمانده اند. شايد خيال مى كردند اين حقيقت كهنه شده است، يا اصولاً نيازىبه آن نيست، و توجّه به آن هيچ گونه ضرورتى ندارد، لذا آن را به دستفراموشى سپردند، آن حقيقت بزرگ همان «خدا» است، پديدآورنده هستى ها، مبدأاصلى جهان پهناور آفرينش، حكمران بر تمام قوانين طبيعى و ماوراى طبيعى.
    آرى با فراموش كردن او، در حقيقت اميد خود را ازدست داده و همه چيز را فراموش مى كنند... بسيارى از بزرگان دنيا پس ازآن كه يك دوران دردناك اضطراب و نگرانى و سرگردانى را پشت سر گذارده اندهمين كه به سرچشمه ايمان به خدا رسيده و از اين آب حيات سيراب گشته انداعتراف مى كنند كه زندگى نوين و تازه اى يافته اند،


    نمونه چهارم: پيش بينى و دورانديشى دقيق

    هماهنگى استاد با مقتضيات زمان نيز، سبب شده است دشمن و نقشه هاىاستعمارى او را بشناسد و دستشان را رو كند و از دورانديشى چشمگيرىبرخوردار شده، پيش بينى هاى قابل توجّهى را از خودش بروز دهد، به عنوانمثال در كتاب«پايان عمر ماركسيسم»كه سالهاى سال، قبل از انقلاب انتشار يافته است مى نويسد:
    »و با اين بررسى در نهايت به اين جا مى رسيم كهماركسيسم مكتبى است كه دوران شكوفايى خود را پشت سر گذارده و در سراشيبى وافول قرار گرفته و از نظر فعّاليّت جهانى پايان عمرش چندان دور نيست«.

    نمونه پنجم

    استاد در مقدّمه كتاب»خطوط اصلى اقتصاد اسلامى«با بيان ويژگى هاى سه گانه استعمار (1- فلج كردن انديشه ها 2- ايجاد وابستگى ها 3- دامن زدن به نفاق) در توضيح ويژگى اوّل مى نويسد:
    »مار ضحّاكى استعمار، قبل از هر چيز خوراكش»مغز» است! او مغزها را مى خورد مخصوصاً اين مار، علاقه خاصّى به مغز جواندارد! همه روز و هميشه. بنابراين هرجا ديديد سخن از تخدير مغزها در مياناست و گفتگو از مسائلى است كه به طور مستقيم يا غيرمستقيم در رابطه با ازكار انداختن مغزهاى متفكّر و آگاه مى باشد بدانيد در آن جا استعمار، حضوردارد، در شكل مرئى يا در اشكال نامرئى. نسختين گام در برنامه هاى استعمارىكشتن «تفكّر» و «انديشه» است و اين «انديشه كشى» گاه از طريق خالى كردنفرهنگ اجتماعى از محتوا است و گاه از طريق توجّه دادن به مسائل حاشيه اى ودور ساختن از متن زندگى و سرانجام دگرگون ساختن ارزش ها«.

    نمونه ششم

    شكّى نيست كه اين خصلت، يكى از عوامل مهمّ پويايى انديشه استاد واعتقاد او به پيشرو بودن دين اسلام و قدرت آن بر تشكيل حكومت و ادارهجامعه انسانى و بر جواب گويى از مشكلات و مسائل گوناگون جوامع بشرىمى باشد، به همين جهت است كه دست به قلم مى برد، و اوّلاً: از جمله ازفرزانگانى است كه طرح حكومت اسلامى را ارائه مى دهد و در آغاز پيروزىانقلاب اسلامى، كتاب«طرح حكومت اسلامى»را مى نويسد و ثانياً: با نوشتن چندين جلد كتاب، تحت عنوان»پرسش ها و پاسخ ها«، از شبهات مختلف عصر حاضر جواب مى دهد و در مقدّمه كتاب»پرسش هاو پاسخ ها«چنين مى نگارد:
    »سؤال، روشن ترين پديده روح تشنه و حقيقت جوىآدمى است، و دريچه اى است كه به سوى تكامل او گشوده شده است. سؤال، نشانهتلاش و كوشش پى گير و جاودانى انسان براى كشف جهان اسرارآميز و مرموزمجهولات است و به همين دليل آنها كه مطلبى براى پرسش و سؤال ندارند افرادىناتوان و كم پيشرفت خواهند بود، و نيز به همين دليل، اسلام كه يك آيينپيشرو و مترقّى است نه تنها به پيروان خود، حقّ سؤال از مسائل گوناگونمى دهد بلكه پيشوايان اسلام، كراراً مردم را دعوت به پرسش از مسائل مختلفعلمى مى كردند; منتها در پاسخ افراد، استعداد فكرى و ميزان هوش و دانشآنها را در نظر مى گرفتند«.

    نمونه هفتم

    استاد دام ظلّه اگر فرزند زمان نباشد و با مقتضيات روز غيرآشنا باشد اين گونه از سؤال ها و خصوصاً سؤالات جديدى كه به عنوان»مسائل مستحدثه«مطرح است استقبال نمى كند و باز در مقدّمه كتاب »همه مى خواهند بدانند«كه كتابى است در زمينه سه مسأله «معراج»، «شقّ القمر» و «عبادت در قطبين» چنين نمى نگارد:
    »چرا اين همه سؤال مى كنيم؟ انسان ذاتاً» كنجكاو «آفريده شده، و قسمتعمدهمعلومات او - و به عقيده بعضى همه آن - مديون همين حسّ كنجكاوى است. اوميل دارد همه اسرار جهان را تا آن جا كه امكان دارد كشف كند، هيچ چيزبراىاو لذّت بخش تر از يك خبر تازه، و يك كشف تازه مربوط به اين جهان پهناورنيست. او اين حس را در همه چيز حتّى در مسائل مذهبى و دينى به كارمى اندازد و مى خواهد تا آن جا كه فكر و عقل او اجازه مى دهد اسرار وفلسفه احكام مذهبى وچگونگى عقايد مربوط به آن را درك كند. به هميندليل ما انتظار داريم اسرار همه مسائل اسلامى اعمّ از عقايد، احكام وقوانين را، تا آن جا كه مى توانيم درك كنيم و نيز انتظار داريم معلومات مادر اين قسمت با معلوماتى كه از جهان آفرينش از طريق علوم طبيعىدريافته ايم كاملاً تطبيق كند. اين انتظار ما كاملاً بجاست، مذهب واقعى آناست كه فكر ما را در مسائل مختلف علمى راهنمايى كند و مكمّل قوانين جهانآفرينش باشد، اگر مذهب با قوانين آفرينش تضاد داشته باشد مذهب نيست،خرافات و موهومات است. ولى آيا مى دانيد كتاب بزرگ آسمانى ما قرآن، سهممؤثّرى در برانگيختن اين حس در همه پيروان خود دارد و در حقيقت به آن دامنزده است؟ زيرا روش قرآن اين است كه خود براى همه مسائل اصولى استدلالمى كند، استدلال هايى كه براى همه در سطوح مختلف معلومات، آموزنده و بيداركننده است. به علاوه قرآن از مخالف خود نيز مطالبه دليل و برهان مى نمايدو آنها را به خاطر پيروى از عقايد غير مستدل و غير منطقى سرزنش مى كند،آيات قرآن پر از اين گونه مطالب است كه اين جا جاى نقل آن نيست و اين استكه مى گوييم قرآن حسّ كنجكاوى و استدلال ما را برانگيخته است«.
    استاد در ادامه با اشاره به ضعف بسيارى از مذاهب در برخورد با سؤال مى فرمايد:
    »ولى اگر شما وارد محيط مسيحيّت كنونى يا بسيارىاز مذاهب ديگر شويد و بخواهيد مثلاً يك مسيحى واقعى و مؤمن باشيد با كمالتعجّب مى بينيد وضع، وضع ديگرى است. احساس مى كنيد يك سلسله عقايد دربرابر شما چيده شده كه خواه ناخواه بايد به آن مؤمن باشيد و زياد دربارهآن بحث و گفتگو نبايد بكنيد. مثلاً اگر بپرسيد مسأله تثليث در وحدت و بهعبارت ديگر«خدايان در عين اين كه سه گانه اند يكىبيشتر نيستند و در عين يگانگى سه هستند»چگونه به عقل مى گنجد؟ به شما خواهند گفت: اين مطلبى است كه بايد آن راپذيرفت و با قلب به آن ايمان داشت و تعبّداً قبول نمود. اگر بپرسيد كه آياعيسى مسيح فرزند واقعى خداست؟ حتماً به شما مى گويند: آرى. اگر ادامهدهيد: فرزند واقعى براى خدا چه مفهومى مى تواند داشته باشد؟ خواهند گفت: اين ديگر از اسرارى است كه بايد با قلب پذيرفت. باز اگر سؤال كنيد: خدابراى چه منظورى فرزند خود را به اين جهان پرغوغا در ميان اين بشر دوپافرستاده است؟ مى گويند: براى اين كه قربانى گناه بشر بشود و افراد بشرآمرزيده بشوند، خوب، اگر ادامه دهيد كه او چه گناهى كرده كه به آتش مابسوزد؟ وانگهى قربانى شدن او چه تأثيرى در روح گنهكار من و تكامل و پرورشآن خواهد داشت؟ باز مى گويند: انتظار نداشته باشيد همه چيز را با استدلالدرك كنيد.
    البتّه ما مسلمانان از اين طرز بحث بسيار متعجّبو ناراحت خواهيم شد، زيرا قرآن به ما آموخته كه در همه مسائل اعتقادى فكرو استدلال نماييم، امّا متأسّفانه، مسيحيان امروز چون به اين طرز بحث خوگرفته اند، زياد هم از آن احساس ناراحتى نمى نمايند. تصديق مى كنيد ايننعمت بزرگى است كه اسلام به ما ارزانى داشته و به ما حقّ بحث و مطالعه وتفكّر و تدبّر داده است و همچون مذاهب آميخته به خرافات، راه استدلال وبرهان را به روى ما نبسته است«.

    نمونه هشتم

    گواه ديگر بر آشنايى استاد با مقتضيات زمان و جلوه ديگر روشن بينى معظّم له، مقدّمه كتاب«چهره اسلام در يك بررسى كوتاه»است كه در آن، چنين آمده است:
    »اگر وضع امروز مسلمانان جهان را بررسى كنيممى بينيم وضعى است اسف انگيز و رقّت بار و دردناك! اين همان ملّتى است كهيك روز بر قسمت عمده دنياى متمدّن،حكومت مى كرد و از كرانه هاى اقيانوس اطلس تاديوار چين، پرچم پرافتخار او در اهتزاز بود... ولى امروز آن همه عظمت وقدرت و سربلندى و افتخار، جاىخود را به ضعف و ناتوانى و پراكندگىسپرده... نه آن موفّقيّت بى دليل بود و نه اين عقب ماندگى بدون جهت است«.
    استاد در بررسی عوامل این نابسامانی می فرماید:
    »در ميان عوامل گوناگونى كه براى وضع نابسامان واسف انگيز كنونى مى توان ذكر كرد دو عامل بيش از هر چيز، مؤثّر بوده است: 1- پراكندگى و نفاق 2- عدم درك موقعيّت زمان...«.
    و در توضيح عامل دوّم مى نويسد:
    »هيچ ملّتى هرقدر هم قوى و نيرومند باشدنمى تواند افتخارات خود را حفظ كند مگر اين كه روح زمان را درك نمايد. پيشواى بزرگ مذهب ما امام صادق)عليه السلام(در يك گفتار كوتاه و پرمعنى اين حقيقت را بيان فرموده است آن جا كه مى فرمايد» :العالم بزمانه لاتهجم عليه الهواجس; كسى كه به روح زمان خود آشنا باشد هيچ گاه مورد هجوم و حمله ناگهانى حوادث حيران كننده واقع نمى گردد« راستىچقدر اين جمله پرمعنى است و چقدر ما از آن دور هستيم؟ بديهى است معنى دركروح زمان اين نيست كه نان را به نرخ روز بخوريم و با تغيير اوضاع زمان،حقايق و تعليمات اسلام را تغيير دهيم! بلكه منظور اين است از حوادثى كه درجهان مى گذرد باخبر باشيم، نقشه هاى دشمنان را بدانيم، از وسايل مفيد روزبراى پيش برد مقاصد صحيح اسلامى استفاده نماييم و با استفاده از اينوسايل، تعليمات عالى و زنده اسلام را در سراسر جهان، در داخل و خارجكشورهاى اسلامى، بسط و گسترش دهيم و نداى روح پرور پيغمبر اكرم و ائمّه هدى)عليهم السلام)را به گوش عالميان برسانيم. همه شنيده ايم معجزات پيغمبران بزرگ همواره ازنوع كارهايى بود كه اهل آن زمان در آن مهارت داشتند، اين خود يك درس بزرگو ارزنده براى همه مسلمان هاست كه چگونه از هر وسيله مؤثّرى براى تبليغحقايق دينى استفاده كنند. اگر پيغمبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله)با آيات قرآن مجيدكه در عالى ترين درجه فصاحت و بلاغت و در سرحدّاعجاز بود پيام خدا را به گوش مردم دنيا رسانيد يك دليلش اين بود كهمؤثّرترين وسيله براى نفوذ در افكار و دل ها، چنين گفتار دلنشين و دلپذيرىبود، اين همان استفاده از سلاح روز بود. آرى اين فرمان قطعى تاريخ و فريضهمسلّمه همه مسلمانان است كه با استفاده از همه وسايل زمان، اسلام راآن چنان كه هست به جهانيان معرّفى كنند«.

    نمونه آخر: هوش سرشار در تشخيص موضوعات فقهى

    در پايان لازم است گفته شود كه يكى ديگر از جلوه ها و بركات خصلت مزبور برخوردارى معظّم له از»هوش سرشار و تفرّس لازم براى تشخيص موضوعات فقهى« در جلسه استفتاء است:
    بر كسانى كه در جلسات استفتاء حضور مى يابند پوشيده نيست كه سؤالاتوارده، از چه تنوّع شديدى برخوردار است و چه مسائلى از شرق و غرب عالمفقه، وارد جلسه مى شود و لازم است مورد بحث و بررسى قرار گيرد. آن چه دراين رابطه بسيار ضرورى به نظر مى رسد و به وضوح خودش رانشان مى دهد علاوهبر برخوردارى صاحب فتوى از حدّ نصاب لازم در قدرت افتاء و ملكه استنباطفقه سنّتى و «جواهرى»، و آشنا بودن او به اصول و ضوابط لازم در فنّ اجتهاد - علاوه بر همه اينها - داشتن هوش اجتماعى سرشار و تفرّس لازم براى تشخيصموضوعات مختلف و جورواجورى است كه از داخل و خارج كشور و از سازمان ها وتأسيسات شخصى و دولتى و عناوين و مراكز حقيقى و حقوقى، به شهر علم واجتهاد، قم سرازير مى شود، مسائل و موضوعاتى كه گاهى ذاتاً پيچيده است وگاهى هم عمداً از جانب استفتاء كننده سوءاستفاده گرى، پيچيده مى شود و يكسو و يك جانبهنوشته شده، همه حقيقت جريان، در آن، منعكس نمى گردد تا بتواند جواب استفتاء را به نفع خويش تغيير دهد.
    اين جاست كه صاحب فتوا اگر از ذكاوت و تيزهوشى لازم اجتماعى و روانىبرخوردار نباشد و به همه آفاق آن معضله، دست نيازد و ترفندها و شيطنت هارا رو نكند، احياناً دچار اشتباه شده، قلمش به خطا مى رود، و روشن استاشتباه و لغزش او (گرچه نزد خدا مأجور است) مشكلات زيادى را ببار مى آوردو حق يا حقوقى را پايمال كرده، باطلى را زنده مى كند.
    اين جاست كه بر صاحبان فتوايى كه از بساطت خاصّى برخوردارند و فرصت حشرو نشر با طبقات مختلف جامعه را پيدا نكرده، همگان را چون قلب صاف و پاكخويش، شفّاف و صميمى مى بينند لازم است مشاوران هوشمند و باكياست و امينىرا در جلسه استفتاء خود دعوت كنند تا در موضوع يابى و تشخيص پيچ و خمموضوعات معاملى و غير آن، با آنان به مشورت نشسته، از زيركى و تفرّس آناندر اين رابطه كمك بگيرند.
    استاد اوّلاً: به خاطر هوش سرشار اجتماعى كه در وجود او نهاده شده وثانياً به خاطر تماس هاى گسترده و طولانى كه با اقشار مختلف جامعه از طرقمختلف داشته و دارد و از مقتضيات زمان و مكان باخبر است، هوشيارى ويژه اىرا در جلسه استفتاء و در ارتباط با دريافت ترفندها و رگه هاى نامرئى ومرموز شيطنت ها، از خود نشان مى دهد و زودتر و سريع تر از ساير اعضاىجلسه، سرنخ را مى يابد و نبض مسأله را در دست مى گيرد.
    [دفعات نمایش: 1336] [نظرات کاربران: 0]
    [نسخه چاپی] [این صفحه را برای دوست خود بفرستید]
    الهی العفو...

  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    3,614
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    6 روز 20 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    124
    آپلود
    158
    گالری
    10



    ديدبانى براى مكتب


    در ظلمت افسونگر ترديدها، انكارها و الحادها،»خضر راه«بودن و »دليل قافله« شدنو رگه هاى نفوذ دشمن را چون ديدبانى هوشيار، پاييدن و از مكاتب مصنوع وخودباختگان مقهور، و از التقاط هاى مرئى و نامرئى باخبر شدن، نيازمند بهبيدارى و هوشمندى خدادادى و شهامت و شجاعت موهبتى است و استاد ما ازديرزمان و بلكه از سنين نوجوانى و جوانى از اين همه، بهره مند بود.

    در محفل بهائيان

    داستان مناظره ايشان با مبلّغ بهائى ها در شيراز در سنين نوجوانى و نيزجريان مناظره ايشان با خانقاه نشينان شيراز در سنين جوانى و منتهى شدن آنبه نوشتن كتاب »جلوه حق«كه مسأله مورد تشويق قرار گرفتن ايشان از جانب حضرت آية اللّهالعظمى بروجردى در قبل : «تشويق و جلب اعتماد اساتيد»گذشت در ميان شيرازى هاى هم سنّ و سال، معروف و مشهور است.
    يكى از همراهان ايشان چنين حكايت مى كند:
    »اين قضيّه را فراموش نمى كنم كه «فرقه ضالّه«در شيراز محفل مى گرفتند و مبلّغين آنها، مردم را دعوت به محفل كرده،ناآگاهان را اغوا مى كردند، يك شب معظّم له در همان نوجوانى كه هنوز در قمنيامده بودند در محفل آنها شركت مى كند، مبلّغ بهائى در سخنرانى براىاثبات حقّانيّت پيشوايان خود تمسّك به يكى از آيات قرآن مى كند و مردم همبه سخنان او گوش مى دادند، اين نوجوان كم سنّ و سال از ميان جمعيّت صدامى زند و آن مبلّغ را مورد خطاب قرار مى دهد و مى گويد: كسى كه آيه قرآنرا تفسير مى كند حتماً بايد ادبيّات عرب را بداند، صرف و نحو را خواندهباشد، آيا شما خوانده ايد، صرف و نحو را مى دانيد، مبلّغ بهايى مى گويد: بله البتّه خوانده ام. ايشان يك قاعده نحوى (از قواعد باب اشتغال) را سؤالمى كند و مى گويد: در تنازع عوامل در نحو در چه صورت» راجح النّصب على الرّفع« است؟! و مبلّغ بهائى كه چنين چيزى را هرگز نشنيده بود متحيّر مى ماند و خجلت زده ساكت و مجلس به هم مى خورد«.

    در مقابله با كمونيست ها

    استاد پس از ورود به حوزه علميّه قم و بحث ها و كلاس هاى متنوّعى را كهدر ارتباط با تشريح معارف دينى و دفع شبهات مذهبى شروع كردند به نسل جوانحوزه ها آموختند كه بايستى دين را به صحنه»زمان«و»جامعه«درآورد و در مقابله با«حوادث سوءواقعه»از آن سود جست. در مباحث قبل گذشت كه فرمودند:
    جلسه ای داشتم با فضلائی که دوستان و هم مباحثان من بودند و جمعی از شخصیت های برجسته دیروز و امروز در آن شرکت داشتند از جمله امام موسی صدر بود و مباحث مربوط به کمونیست ها در آنجا مطرح شد، دلیل مطرح شدن آن بود که به واسطه مجاورت کشور ما با شوروی سبق، بهسرعت افكار كمونيستى در زمان حكومت خاندان پهلوى كه بهترين سنگر ضدّ مكاتبالحادى يعنى «دين» را شديداً تضعيف كرده بودند، شيوع پيدا كرده و بهاصطلاح، حزب توده و ساير كمونيست ها فعّاليّت فرهنگى بسيار گسترده اى درهمه جا مخصوصاً دانشگاه شروع كرده بودند و نشريّات بسيار زيادى از آنهامنتشر مى شد... ما هم با دوستانمان به نوبه خود بحث و بررسى درباره عقايدآنها را شروع كرديم و جلسه هفتگى منظّمى داشتيم عقايد آن ها را از متونكتاب هايشان دقيقاً مى خوانديم تا به افكارشان كاملاً آشنا بشويم و بعدروى آن بحث و بررسى كنيم... و محصول اين كار كتاب» فيلسوف نماها« بود كه من نوشتم و براى دوستان خواندم تا روى آن اظهار نظر كنند وكاستى ها را برطرف سازم و اين دوّمين كتاب من بود و بحمداللّه استقبالزيادى از آن شد و شايد بيش از سى بار! به چاپ رسيد...«.

    جمع بين «روشنفكرى» و «ديندارى«
    قابل توجّه است كه حسّاسيّت استاد در مواجهه با افكار ناصحيح و قدرتجواب گويى ايشان از شبهات مختلف و حاضر جواب بودن او در اين رابطه، شور وهيجانى در طلاّب جوان حوزه به وجود آورده بود و جلسات شبهاى پنج شنبهايشان در اين راستا، با مباحث و معارف مطروحه در آن، بارانى بود كه بركويرستان خشك افكار مى باريد و دانشجويان مشتاق حوزه را سيراب مى كرد.
    اهمّيّت اين موضوع زمانى جلوه مى كند كه در نظر بگيريم پرداختن بهمباحثى اين گونه و قلم زدن و سخن گفتن در اين مقولات، آن هم به راهانداختن يك مجلّه، به عنوان «خروج از همه قالب هاى حوزوى»! تلقّىمى گرديد، و در نزد عدّه اى ازمَدْرَسيانِ خشك، «جرم»! به حساب آمده، دليلى بر بى سوادى و كم عمقى! قلمداد مى شد، غافل از اين كه استاد از كسانى نيست كه دين را در عرش بهحبس بيفكند، بلكه در احياى تفكّر دينى از پيشتازانى است كه مكتب و معارفدينى را در خدمت پاسخ گويى به شبهات نسل حاضر و حلّ مشكلات عصر نويندرآورده و به ثنويّت و دوگانگى »روشنفكرى«و »ديندارى« خاتمه داده است.
    يكى از شاگردان قديمى استاددر مقدّمه نامه انتقادى خود، گذشته زرّين استاد و روشنفكرى و روحيه اصلاح گرى معظّم له در آن دوران را چنين به تصوير مى كشد:
    »... در سال 1335 هجرى شمسى (43سال قبل) به هنگام بازگشت از حوزه علميّه نجف و جوار مرقد حضرت مولى الموالى اميرالمؤمنين على)عليه السلام(، آن گاه كه تنها بيش از 19 بهار از عمرم نگذشته بود، به حوزه علميّه قم و جوار حضرت فاطمه معصومه (عليها السلام) مشرّفشدم و در همان روزهاى نخست در يكى از حجره هاى مدرسه حجّتيّه به همراهآية اللّه حاج شيخ جعفر سبحانى، بزرگوارانه به ديدارم شتافتيد حال آن كهدر آن تاريخ من طلبه اى مبتدى و گمنام بودم و جنابعالى در سنّ 30 سالگى ازاساتيد حوزه و مجتهدى مسلّم!
    اين آشنايى كم كم به صميميّت و روابط استادشاگردى و همكارى و همفكرى در زمينه بنيانگذارى يك نهضت ميمون و متعالى وروشنفكرى در متن حوزه (براى نخستين بار پس از تأسيس آن) و توجّه به مسائلروز و روح زمان و در حقيقت تحوّل شكوهمندى در »علم كلام و انديشه اسلامى«، تبديل گرديد.
    زيبايى و شكوه و حلاوت»جلسات شب هاى پنجشنبه و جمعه«به عنوان مبدأتحوّل بزرگى در ميان نسل نوخاسته حوزه، هيچ گاهاز نظرم محو نخواهد شد و علاوه بر آثار نو و سازنده و بى سابقه مستقيم آنجلسات از قبيل «آفريدگار جهان، خدا را چگونه بشناسيم؟، رهبران بزرگ ومسئوليّت هاى بزرگتر، قرآن و آخرين پيامبر)صلى الله عليه وآله(كهبه ترتيب يعنى اثبات صانع - صفات خدا - نبوّت عامّه و نبوّت خاصّه)، ده هاكتاب و رساله محقّقانه با عنايت به روح حاكم بر زمان و نيازمندى ها وشبهات مطرح در جامعه به وسيله شما و همكاران و دست پروردگانتان به رشتهتحرير درآمد...
    در سال 40 و پس از رحلت مرحوم آية اللّه العظمىبروجردى مرجع على الاطلاق شيعه كه مجلّه مكتب اسلام وارد سوّمين سال خودشده بود، جنابعالى شش نفر از ياران و همفكران جلسات مزبور را به عضويّتهيأت تحريريّه مكتب اسلام برگزيديد...
    متجاوز از ده سال در آن مجلّه كه حضرتعالى صاحبامتياز آن بوديد، به عنوان عضو هيأت تحريريّه و نيز مدير داخلى با شماهمكارى داشتم. بعدها هم كه سالنامه ها و گاهنامه هاى نجات نسل جوان از سوىمؤسّسه »نجات نسل جوان« را منتشر كرديد، نيز از همكاران و ياران شما بودم، علاوه بر آن كه در همانسال ها كتاب هايى را تأليف و يا ترجمه مى كردم و در سالنامه «مكتب تشيّع» كهبه همّت مرحوم شهيد محمّدجواد باهنر و آقاى هاشمى رفسنجانى و مرحوممحمّدرضا صالحى كرمانى و سيد محمّدباقر مهدوى كرمانى بنيانگذارى شده بود،نيز قلمى مى زدم.
    به راستى آن گاه كه تابلوى مؤسّسه «نجات نسلجوان» بالا رفت و حضرتعالى عليرغم آن همه مشاغل شبانه روزى در رشته اصلى وتخصّصى خويش (فقه و اصول) و با همكارى ممتاز فرزند معزّز و پژوهشگر استادبزرگوارتان (مرحوم آية الله العظمى محقّق داماد«ره»)، آية الله سيّدعلىمحقّق داماد، به آفرينش آثارى در خور درك و نياز نسل دانش پژوه جوان، دستيازيديد، چگونه به وجد آمده و از شدّت سرور در پوست خود نمى گنجيدم و بهروشنى به ياد دارم كه در آن برهه تا چه درجه بلند و گسترده اى بهشما اميد و دل بسته بودم!
    در آن دوران (دهه 40) كه گاه مسافرت هاى كوتاهمدّت و دراز مدّتى با هم داشتيم و شبانه روز در خدمتتان بودم، از جمله سفرتبليغى خاطره انگيز ماه رمضان 1342 هجرى شمسى كه به اتّفاق آقاى هاشمىرفسنجانى، به آبادان بود (كه نطفه نشريّه سياسى - انقلابى و زيرزمينى»بعثت» در همان جا و در همان زمان بسته شد(.
    لابد به ياد داريد سحرهاى دهه آخر ماه مباركرمضان را در منزل مرحوم «حاج غلامعلى خرّمى» و گفتوگوهاى مفيد و سازنده اىرا در زمينه انقلاب و نوآورى ها و ضرورت تغيير و دگرگونى در بنيادهاى حوزهعلميّه قم و نيز طنزهاى لطيف و زيباى جناب آقاى هاشمى رفسنجانى و تأثّرشديد شما از مناجات «على جانم، على جانم»! و...
    در آن سفر من بيشتر و بهتر و روشن تر به استعدادو روشن بينى شما واقف گشتم و در زمينه اصلاحات، دگرگونى هاى ريشه اى،نوآورى ها چه مطالب نغزى را كه از شما نشنيده و مورد ارزيابى و دقّت وبررسى همراه با تحسين و سرور قرار ندادم!...
    بازهم اجازه بدهيد، مجدّداً به دهه 40 برگشته وبه پاره اى از انديشه هاى نو و اصلاح طلبانه حضرتعالى (كه به حق در آن روزبديع و در حوزه روحانيّت بى سابقه بود) اشاراتى داشته باشم:
    حتماً به ياد داريد كه به دنبال جلساتفوق الذكر، جلسه محدود ديگرى تشكيل داديم تحت عنوان «از اسلام چهمى دانيم؟» كه عمرى كوتاه داشت و نظر به اين كه به قول خود شما يكى ازاعضاى مؤثّر جلسه مى خواست: «شترسوارى دولا دولا بكند»! و اين هم مقدورنبود، ثمره آن در مدّت نزديك به دو سال تنها دو اثر به نام های « زن و انتخابات« و» بلاهاى اجتماعى قرن ما« بود... در همين جلسات من و ديگران توانستيم بيشتر با افكار جديد و انديشه هاى نوگرايانه شما آشنا گرديم.مى فرموديد: چاره اى جز يك «رنسانس»! نيست و بهسرعت و براى رفع سوءتفاهم (در مقايسه با رنسانسى كه در غرب به وجود آمده)،اضافه مى كرديد: مرادم دگرگونى در ساختار فكرى و اجتماعى، اقتصادى و سياسىامّت اسلامى است (با تكيه بر ارزشها، مبادى و آموزش هاى مذهبى)، نه اصلاحدين! كه يعنى خود دين را متحوّل سازيم و يا اصول و ماهيّت و محتواى آن راتغيير دهيم؟!
    آن طور كه در جهان مسيحيّت و در ماجراى نهضت «رفورماسيون» و جنبش «پروتستانيسم» رخ نمود!...
    من پيش از «جلال آل احمد» و انتشار كتاب» غرب زدگى»، براى نخستين بار مقوله «غرب زدگى» را در بيانات و آثار شما وعمدتاً در چند سرمقاله مجلّه «مكتب اسلام« مورد مطالعه و بررسى قرار دادم! و از ذهن بالا و حافظه والاى حضرتعالىمساعدت جسته و به يادتان مى آورم كه در يكى از جلسات هفتگى علماى آبادان ) در روزهاى جمعه) اين جانب طىّ يك سخنرانى نسبتاً مبسوط پيرامون موضوعفوق، هم از نوشته شما شاهد آوردم و هم از اثر نفيس «غرب زدگى» جلال آلاحمد...
    جنابعالى در ضمن اين كه از انحطاط و عقب افتادگىجوامع اسلامى رنج مى برديد و عليرغم اين كه وضع موجود از سوى اكثريّتسنّت گرايان و محافظه كاران متحجّر و واپس گرا تأييد و تقويت مى شد،اعتقادى راسخ به تغيير وضع موجود داشته و ريشه عقب افتادگى هاى داخلى وسلطه بيگانگان را در طرز تفكّر مسلمانان و تلقّى آنها از اسلاممى دانستيد...
    شما به طور صريح و گه گاه هم همراه با شجاعت،افكار و تلقّى ها و ايستارها (و حتّى دين رايج در ميان مردم، حتّى تعدادفراوانى از «خواص»!) را آلوده به انواع خرافات، پيرايه ها و زوايد وكاستى ها و زنگارها و بدعت ها، دانسته و بر اين باور بوديد كه پيش ازانقلاب هاى اجتماعى و سياسى، ضرورى است پاره اى از تابوهاى شبه مذهبى كهبهعنوان عقايد مذهبى رايج و جهان بينى هاى سنّتى (مخلوط به اضافات) جارى، بايد در شكلى بنيادين و به سرعت مورد تصحيح قرار گيرد!.
    و بالاخره اين شما بوديد كه براى اوّلين بار پساز تأسيس حوزه علميّه قم شخصيّت هاى مصلح و احياگرى چون: «سيّدجمال الدّيناسدآبادى»، «شيخ محمّد عبده»، «كواكبى»، «كاشف الغطاء»، «سيد شرف الدّين« و امثال آنها را به نسل جوان حوزه علميّه قم شناسانديد و با الهام ازانديشه هاى اين بزرگان بود كه مساله» احياء انديشه اسلامى« را طرح كرده كه هشت سال بعد اين عنوان و تحقيق پيرامون آن را در آثار استاد شهيد مرتضى مطهّرى مشاهده كردم...
    براى اين كه مقدارى ملموس تر و يا به عبارتىعينى تر و مصداقى تر حضرتعالى را به ياد انديشه هاى اصلاحى و اميدبخش آنروز شما بيندازم، گويا در همان جلسات بود كه شما در قبال اعتراض يكى ازهمفكران جلسه اى كه به شيوه هاى كار برخى از بزرگان حوزه داشت فرموديد:
    «انتقاد و اعتراض به افراد، كارى از پيش نبرده ودردى را دوا نمى كند! بايد نظام و معيارهاى حاكم بر حوزه تغيير كند، تاافراد هم در پرتو آن دگرگون و متحوّل گردند!...«
    در هر حال بسيارى از آثار قلمى استاد دام ظلّه گواه بر آن است كهمى شود دين را در رگ حيات اجتماعى طلبيد و باور دينى و ايمان درونى را باتيزبينى اجتماعى، قرين ساخت و »تحقيق دينى« را - حتّى در مدرسه اى ترين و آكادميك ترين مسائل چون مسائل فلسفى - در خدمت حلّ» معضلات فرهنگى و اجتماعى« در آورد و عملاً افضليّت مداد علما نسبت به خون شهدا را به اثبات رساند.
    تأليفاتى چون »آفريدگار جهان»، «خدا را چگونه بشناسيم»، «فيلسوف نماها»، «نشريّات نسل جوان« و مجلّه »مكتب اسلام» و... گواه خوبى بر اين مدّعا است و استاد در اين زمينه چنين به صحبت مى نشيند:
    «ما و دوستان، بخشى در مجلّه داشتيم تحت عنوانمطبوعات و نظارتى مى كرديم بر مطالبى كه در مطبوعات نوشته مى شد، آنهايىكه جنبه ضدّ دينى داشت به مقدار توانمان عليه آنها، مبارزه مى كرديم وحقّاً اين مبارزه مؤثّر بود و خاطرات بسيار خوبى از آن داريم«.

    واقعاً كه مداد علما از دماء شهدا أفضل است
    استاد در ارتباط با اثر بسيار عميق مداد علما مى گويد:
    «جمله» مداد العلماء افضل من دماء الشهداء« جمله اى است كه آن را با تمام وجودم لمس كرده ام و ديده ام كه يك كتاب،چطور ممكن است يك انسان را از مرگ معنوى و حتّى مرگ مادّى نجات بدهد وسرنوشت او را به كلّى عوض كند، برادرى در آبادان بود كه گفتند سابقاً ازمبلّغين سرسخت كمونيست ها بود، كتاب «فيلسوف نماها» را خوانده بود و اينجمله را خودش مى گفت: «اين كتاب را سه بار خوانده ام و هفت بار ديگر همبايد بخوانم تا بشود ده بار! اين كتاب به كلّى مرا نجات داد!» باز همافرادى بوده اند كه در نامه هايشان نوشته بودند قصد خودكشى داريم چراكه باعقده هاى پيچيده فكرى، راهى جز اين براى ما باقى نمانده است، ما در جوابآنها مى نوشتيم كه «خودكشى آخر خط است و وقت آن دير نمى شود، ولى قبل ازاين كه به چنين كارى دست بزنيد به توصيه هاى ما عمل كنيد» بعد سفارش هايىبه آنها مى كرديم و گاهى كتابى كه درست به منزله داروى درد آنها بود براىآنها مى فرستاديم، بعد اطّلاع پيدا مى كرديم كه اين جوان به كلّى دگرگونشده و به صورت يك فرد كاملاً مثبت درآمده است. اصولاً ما در جواب بسيارىاز نامه ها سفارش كرده و مى كنيم كتاب هايى براى صاحبان نامه بفرستند واين كتاب ها دقيقاً به منزله داروى شفابخش بود، دارويى معنوى و روحانى«.

    تربيت ديدبانان مكتبى
    ديدبانى استاد از مكتب، زمانى به عمق و اهمّيّتش رسيد كه از حدّديدبانى فردى بيرون آمده، به سطح ديدبانى گروهى و به تعبير رساتر: «پرورشديدبانان مكتبى» ارتقا يافت يعنى با تشكيل لجنه هاى مختلف در موضوعاتمتفاوت، تربيت نيروهاى انسانى كارآمدى را براى پاسخ گويى به شبهات ومعضلات اعتقادى و اخلاقى آغاز كرد، او خود در اين رابطه مى فرمايد:
    »از جمله درسهايى كه در حوزه علميّه قم شروعكرديم درس عقايد و كلام جديد بود منظورم از كلام جديد اين بود كه ما درعصر حاضر با مكتب هاى مختلف مذهبى و غير مذهبى روبرو هستيم، مكتب هايى كهدر گذشته يا وجود نداشت و يا بسيار ضعيف و كمرنگ بود. از جمله مكتب هاىالحادى و مادّه پرست و يا به تعبير ديگر: آنهايى كه دين و مذهب و حتّىجهان ماوراى طبيعت را قبول ندارند و به علاوه مذاهب ساختگى كه مى دانيمبسيارى از آنها را استعمارگران دنيا براى حفظ منافع خويش ايجاد كرده اند وبا توجّه به اين كه از يك سو در طبيعت بشر عشق و علاقه به مذهب نهفته شدهو از سوى ديگر مذهب هاى راستين و آسمانى هم بر ضدّ منافع مستكبران است،آنها به دنبال مذهب و مكتبى بودند كه هم بتواند عشق انسان ها را به مذهببه طور كاذب اشباع كند و هم در مسير منافع استكبار باشد. از طرف ديگر ايننكته نيز قابل توجّه است كه تمام دنيا به هم مربوط شده و وجود يك عقيده ومكتب در يك جاى دنيا به آسانى سبب مى شود كه در جوامع ديگر هم نفوذ كند. مجموعه اين نكات مطلبى نيست كه حوزه هاى علميّه بتواند در برابر آنبى تفاوت باشد، بلكه لازم است كه اين مكاتب و مذاهب طرح شود و موضع اسلامدر مقابل آن به طور مستدلّ و منطقى روشن گردد.
    به همين دليل من دو جلسه تشكيل دادم يك جلسه درسعقايد بود كه در آن كلام جديد و قديم به هم آميخته بود و از اوّلين مسائلكلام شروع كردم و چون در حوزهتازگى داشت استقبال بسيار عجيبى از آن شد والبتّه بايد عرض كنم كه اين درس تنها در شب هاى پنجشنبه بود و شايد متجاوزاز سى سال اين جلسات ادامه پيدا كرد و بخش هاى مهمّى از مسائل اعتقادى ومكتب هاى مختلف و مذاهب استكبارى، مطرح شده، كاملاً منطقى مورد بررسى قرارگرفت و اين بحث هاى سى ساله يا متجاوز از سى سال سبب شد كه من تدريجاًنتيجه آن بحث ها را هم جمع آورى كنم و به صورت كتاب هايى درآورم و چون اينبحث ها در برابر فضلا مطرح شده بود و به اصطلاح» ان قلت و قلت« درآن كرده بودند و اشكالات، مطرح شده بود و من جواب داده بودم، درسها بهصورت پخته درآمد. و از جمله كتابهايى كه محصول آن جلسات است كتاب» آفريدگار جهان»، «خدا را چگونه بشناسيم»، «رهبران بزرگ»، «قرآن و آخرينپيامبر»، «معاد و جهان پس از مرگ»، «مهدى انقلابى بزرگ» يا «انقلاب جهانىمهدى» و كتاب هاى متعدّد ديگر. بسيارى از طلاّب و فضلاء حوزه علميّه الآنوقتى با من ملاقات مى كنند ياد آن جلسات و يا - به اعتقاد خودشان - استفاده اى كه از آن جلسات برده اند مى نمايند.
    جلسه ديگراين بودكه يك مجلس خصوصى حدود سى نفرى تشكيل دادم از جوانان فاضل و پراستعداد، واينها را شايد به هشت گروه تقسيم كردم، هر گروهى سه يا چهار نفر بودند ومطالعه درباره هر يك از مذاهب را به عهده يك گروه گذاشتم. گروهى دربارهمادّيها مطالعه و بررسى كنند و گروهى درباره -مثلاً- وهّابى ها يا يهود ونصارى يا فرق صوفيّه يا مذاهب اهل سنّت يا بودايى ها. كتابهايى هم به آنهامعرّفى شد و بناشد آنها هم هر كدام براى خودشان جلسه خصوصى تشكيل دهند ومطالب را بررسى كنندو رساله اى تهيّه نمايند، بعد در جلسه مشتركى كهشب هاى جمعه تشكيل مى شد همه دور هم جمع شوند و با حضور بنده، به نوبت،اين رساله ها خوانده شود و مورد نقد و بررسى قرار بگيرد. اين كار همبحمداللّه خيلى پرثمر بود استقبال بسيار، از آن شد و محصولجلسات هم كتابهاى متعدّدى بود كه از سوى همان برادران شركت كننده نوشته و منتشر شد.
    اين دو جلسه تا حدود زيادى چهره حوزه علميّه رابه خصوص در نسل جوان در مسائل كلامى و اعتقادى تغيير داد و بحث هاى تازهروز در مورد عقايد اسلامى كاملاً وارد حوزه و محافل مختلف شد. هرگز ادّعانمى كنم كه اين كار محصول زحمات من بوده است، بسيارى از فضلا و دانشمندانزحمت كشيدند و حقير هم به سهم خود، كمك به پيشرفت برنامه داشتم وبحمداللّه به نتيجه خوبى رسيديم«.

    گاهى «كتاب» نيز مسلمان مى شود!
    در ادامه، خالى از لطف نيست كه به ميدان ديگرى از ميادين ديدبانى استاد)كه ضمناً از طبع سيّال، سلامت فكرى، قدرت سالم سازى و تبديل و تحوّلمعظّم له نيز، حكايت دارد) اشاره شود كه عبارت از نظارت بر كتاب هاى مفيدىاست كه در عين حال، با مطالب و افكار انحرافى و ضدّ اخلاقى نيز آميختهشده، نيازمند به تهذيب و تطهير است. بهتر است از زبان خود استاد بشنويم:
    »همان گونه كه انسان ها را مى شود مسلمان وخداپرست كرد گاهى كتاب ها را بايد مسلمان و خداپرست كرد. يعنى كتاب خوبىنوشته شده كه گاهى با مطالب انحرافى، الحادى، ضدّاخلاقى و ضدّاسلامىآميخته بود، لازم بود اين كتاب را از آن جنبه هاى منفى، پيراسته مى كرديمتا يك كتاب مؤمن و مفيد و خداپرست، حاصل شود. نمونه اين مسأله كتابى بوداز يك نويسنده آمريكايى (اگر اشتباه نكنم) به نام» ديل كارنگى« اين كتاب براى كسانى كه گرفتار عقده هاى فكرى و بحران هاى روحى باشند بسيار مفيد و راهگشا و مسكّن و حتّى شفابخش است.
    ولى متأسّفانه جنبه هاى انحرافى گاه در آن ديده مى شود و اصولاً طبق فرهنگآمريكايى ها نوشته شده و در محيط اسلامى ماعكس العمل هاى خوبى ندارد. اين كتاب را به يكى از دوستان دادم و راهپيراستن آن را به ايشان عرض كردم تا آن را از تمام آن نكات منفى پاك كند،ولى تمام جنبه هاى مثبت آن حفظ شود و بعد مقدّمه نسبتاً طولانى بر آننوشتم و به نام »راه غلبه بر نگرانى ها و نااميدى ها« منتشر شد و بسيار مؤثّر واقع شد و افراد زيادى را به وسيله اين كتاب ازبحران هاى روحى و فكرى نجات داديم و اين از جمله كتاب هاى دارويى و شفابخشماست و هنگامى كه اشخاصى داراى چنين حالات بحرانى بودند با ما مكاتبهمى كردند، آن را رايگان براى آنها مى فرستاديم و سفارش مى كرديم نه يكبار، بلكه دو بار دقيقاً از اوّل تا به آخر بخوانند و عمل كنند و غالباًاثر آن مثبت بود«.

    گروه هاى سياسى به هوش باشند
    در هر حال استاد دام ظلّه ديدبان بيدارى است كه نقشه هاى دشمن را روكرده و چيزى را گوشزد مى كند كه بعد از گذشت ساليان زيادى از انقلاباسلامى همچنان مسأله روز ما به حساب مى آيد، مى فرمايد:
    »كسانى كه به اخبار بعضى از راديوهاى بزرگ كه بهزبان خارجى براى كشور خودشان پخش مى شود گوش فراداده اند مى گويند: آنهااز تمام تجربه هاى تلخ و ناموفّقى كه براى فرونشاندن انقلاب ايرانكرده اند چشم پوشيده و فعلاً تمام نيروى خود را متمركز در جهت ايجاد دوگروه «تندرو» و «ميانه رو» و تفرقه انداختن ميان اين دو، و روشن كردن آتشجنگ داخلى در ميان گروه ها كرده اند و احتمالاً طرح هاى وسيعى براى اينكار آماده ساخته اند.
    اين حقايق تلخ به ما هشدار مى دهد كه بر ميزانبيدارى و هوشيارى خود بيفزاييم، بدانيم اين بار با تمام سرمايه وجود وهستى تاريخى و اجتماعى خود به ميدان آمده ايمو اگر خداى ناكرده شكست بخوريم همه چيز را ازدست خواهيم داد. مخصوصاً بايد سطح آگاهى خود را در مسائل سياسى در زمينهحكومت اسلامى بالا بريم، و از هر چيز كه ما را به جدايى مى كشاند بپرهيزيمو هر رنج و دردى را در اين راه تحمّل كنيم«.

    عاليجناب «آرمسترانگ«
    او دينمدار غيورى است كه حتّى در مقابل متلك هاى به ظاهر ساده دشمن آرام نمى نشيند و در حدود چهل سال قبل چنين مى نويسد:
    »چندى قبل كه فاتحان كره ماه، عالى جناب» آرمسترانگ» و «همراهانش» قدم رنجه فرمودند و در مسافرت خود به دور دنيا،گرد كفشى هم در كشور ما تكاندند، پيام محبّت آميز جناب رئيس جمهور آمريكارا كه براى كافّه خلايق دنيا بود، به ما هم ابلاغ فرمودند! و از اينپيشرفت شگفت انگيز علمى حدّاكثر بهره بردارى سياسى را در سراسر جهاننمودند. در ميان سخنان حكيمانه آنها نكته بسيار جالبى به چشم مى خورد كهشاهكارى از «ريشخندهاى كودكانه» بود و در نوع خود كم نظير!. آنها گفتند: اگر ما به آسمان ها پرواز كرديم اين پرواز آسمانى را از داستان «قاليچهسليمان شما» الهام گرفتيم! راستى عجيب دنيايى است؟! اوّلاً: قاليچه سليمانپيش از آن كه مال ما باشد مال شماست و از كتب شما آمده است، اين چهريشخندى است؟! ثانياً: چه ربطى ميان «قاليچه سليمان» و پرواز «آپولو» بهماه وجود دارد؟ ثالثاً: اگر شما راست مى گوييد به جاى ريشخند مضحك چرا آنهمه استفاده سرشارى كه به هنگام انتقال علوم از آسيا به اروپا، و به هنگامنهضت علمى خود از علوم ما مسلمانان كرديد سخن نمى گوييد؟ چرا ليستبدهكارى هاى علمى خود را به شرق كه به گفته «ويل دورانت» مورّخ شهير شما:«اسلام در طىّ پنج قرن (از قرن دوّم تا ششم اسلامى) از لحاظ نيرو، نظم،بسط قلمرو،اخلاق نيك، تكامل سطح زندگى، قوانين منصفانهاسلامى، خوشرفتارى با پيروان اديان ديگر، ادبيّات تحقيق علمى و علوم و طبو فلسفه، پيشاهنگ جهان بودند» و به گفته خاورشناس معروفتان گوستاولوبون :«... نفوذ فكرى مسلمانان دروازه هاى علوم و فنون و فلسفه را به روىاروپائيان كه از آن به كلّى بى خبر بودند باز كرد و آنها تا 600 سال استادو معلّم ما اروپائيان بودند» ذكر نمى كنيد؟!...«.

    عصر نوين، عرضه نوينى از دين را طلب مى كند
    او بصير دين شناسى است كه از نقش سازنده دين در زندگى انسان ها غافلنمى باشد و بيست و پنج سال قبل، از «دين و نقش آن در زندگى انسان ها، دينپشتوانه اى براى اصول اخلاق، دين تكيه گاه مؤثّرى براى مبارزه با حوادثسخت زندگى، دين وسيله مبارزه با خلأ ايدئولوژيكى، دين وسيله اى براىپيشرفت علوم و دانش ها، دين مهمترين وسيله براى مبارزه با تبعيض» سخنمى گويد، و به پيشرو و مترقّى بودن دين اسلام و قدرت جواب گويى آن از مسائل گوناگون، اعتقادى راسخ دارد . و بالاخره انقلابى گرى فكرى است كه روح اصلاح گر و فكر نوين او به همراهتحوّل و ابتكار، به دنبال عرضه نوينى از دين است و معتقد است كه:
    »برخورد افكار، در عصر ارتباط هاى وسيع و سريع،امرى اجتناب ناپذير است، جنگ عقايد در عصر ما از جنگ هاى نظامى، وسيع تر وگسترده تر مى باشد و وجود وسائل مجهّز ارتباط جمعى، به اين جنگ، وسعتبى سابقه اى بخشيده است. جايى كه نيمى از مردم جهان فى المثل مى توانند يكمسابقه ورزشى را با وسائل روز، مشاهده كنند يا يك مجلّه يا روزنامه درچندين ميليون نسخه در پنچ قارّه دنيا منتشر مى گردد،اهمّيّت برخورد عقايد با استفاده از اين وسائلرا آشكارتر مى سازد... بديهى است در ميدان مبارزه فكرى، آنهايى پيروزمى شوند كه از معلومات وسيع تر و منطق قويتر و آگاهى بيشتر بهره مند باشندهمان طور كه در ميدان مبارزات سياسى و نظامى نيز چنين است. اين كه بعضىفكر مى كنند كه تخصّص يا اطّلاعات آنها در رشته هاى اصول فقه، ادبيّات،تفسير و حتّى فلسفه به آنها امكان مى دهد كه در بحث هاى عقايد و مذاهب،بدون ورزيدگى كافى و اطّلاعات وسيع، وارد شوند اشتباه بسيار بزرگى استبلكه براى ورود در اين بحث ها، احتياج به آگاهى از آخرين و جديدتريننوشته هاى ارباب مذاهب مختلف.»

    فكر جوان و حلّ مشكلات نسل جوان
    در آن زمانه پرغوغا، نسل نوخاسته، غريقى را مى ماند كه بر تخته پاره اىسوار است و در اقيانوس بى كران سرگردان. عدّه اى بر اين اضطراب و تحيّر،نگاهى بدبينانه داشتند، آن را از علائم ظهور تلقّى كرده، دست از كار شستندو به انتظار نشستند! به گمان اين كه هدايت اين نسل مرتد! ناميسّر است. امّا استاد، تلقّى ديگرى از اين نسل داشت، ابهام هاى فكرى و شبهات دينىآنان را كفر و ارتداد تلقّى نمى نمود، انتشارات» نسل جوان« را به وجود آورد، كتاب هايى نظير »پرسش ها و پاسخ هاى مذهبى« و »آن چه بايد از اسلام بدانيم« و »فرآورده هاى دينى« و »اسرار عقب ماندگى شرق« و »چهره اسلام در يك بررسى كوتاه« و »زندگى در پرتو اخلاق« و... تأليف نمود و دريافته بود كه مشكل اساسى، نوع برخورد با اين قشر است (نهخود اين طبقه!) و بايد زبان مكالمه با اين نسل را دريافت، لذا او خود، دركتاب »مشكلات جنسى جوانان« براى حلّ مشكلات جنسى آنان، راه حل هايى ارائه داده،بن بستى در مسأله نمى بيند و مى گويد:
    »پدران و مادران در خوابند و جوانان هم در برابرحوادثى كه با سرنوشت مسلّم آنها سر و كار دارد خونسرد و بى تفاوت! گوياهمه براى فرار از وحشت مشكلات، ترجيح مى دهند آنها را فراموش كنند و يا بهاصطلاح ديپلمات ها، سياست «صبر و انتظار» را پيش گيرند... راستى عجيب استدر طول سال در دنيا هزاران انجمن، سمينار، كنگره و مانند آن براى مطالعهدرباره معادن زير درياها، جانوران مختلف اقيانوس ها، مسير بادها وطوفان ها، آفات غوزه پنبه و جو دو سر، برافتادن نسل بزهاى كوهى و كاهشپنگوئن ها، ساختمان درونى كرم شب تاب و مانند اينها تشكيل مى گردد ودانشمندان سراسر جهان در يك جا جمع مى شوند و به بحث مى پردازند، امّاچيزى كه اگر هم صحبتى روى آن مى شود در مقياس خود بسيار كم و ناچيز استمسائل مربوط به فعّال ترين و گران بهاترين ذخاير انسانى جامعه ها مى باشد. چه مى توان كرد؟... اين سهل انگارى متفكّران و دانشمندان بشر، مانع از آننمى شود كه خود جوانان و پدران و مادران، مسئوليّت هاى خطير خود را در اينوسط از ياد ببرند، اگر دايه ها را دامان نسوزد عجيب نيست، دل مادر چرانسوزد؟... ما در طىّ بحث هاى اين كتاب... راه حل هايى نشان داده ايم وعلى رغم تصوّر عدّه اى كه خيال مى كنند كار به بن بست كشيده، ثابتكرده ايم مسأله اين طور هم نيست«.
    به هر حال شكّى نيست كه حلّ مشكلات جوانان (اين نسل خلاّق و سازنده) فكر جوان و خلاّق مى خواهد و استاد در مقدّمه كتاب »شيوه همسرى در خانواده نمونه« چنين مى نويسد:
    »امروز مسأله تشكيل خانواده و ازدواج جوانان، بهصورت يكى از پيچيده ترين مسائل حادّ اجتماعى در آمده است و كمترخانواده اى است كه داراى دختر و پسرجوانى باشد و از اين موضوع ناله نكند و رنجنبرد. انبوهى از مشكلات طاقت فرسا، اين مسأله مهم و در عين حال ساده زندگىرا در كام خود فرو برده و به صورت هيولايى وحشتناك در آورده است. دخترانزيادى در خانه ها مانده و در انتظار ازدواجند و در حالى كه هيچ مشكل اصولىندارند خود را در برابر انبوهى از مشكلات جانكاه و در برابر موانع غيرقابل عبورى مشاهده مى كنند. از آن سو نيز پسران زيادى سنين شاداب جوانى راپشت سر گذارده و هنوز در خم يك كوچه، در آرزوى تشكيل خانواده اند، ولىآداب و رسوم زشت اجتماعى و پيرايه هاى غلطى كه به اين امر حياتى بسته اند،آنها را از رسيدن به مقصود باز مى دارد... و اسفبارتر اين كه چون پايه هااز آغاز كج گذارده مى شود، بناى بسيارى از خانواده ها تا گنبد دوّار، كجمى رود، و چون شالوده محكمى ندارد پيوسته دستخوش نوسانات و اضطرابات وناراحتى ها است. اين در حالى است كه مى دانيم خانواده بزرگ بشرى از همينخانواده هاى كوچك تشكيل مى شود كه هر يك به منزله آجرى در اين ساختمانعظيم است... به همين دليل براى تحكيم روابط عمومى اجتماعى، بايد قبل از هرچيز به فكر استحكام ريشه اصلى افتاد و پايه هاى خانواده را بر شالوده قوىو محكم بنا نمود«.

    نشريه نسل جوان
    استاد در ارتباط با تلاش هاى به عمل آمده براى رفع مشكلات جوانان مى گويد:
    »غير از مجلّه مكتب اسلام، نشريّه ديگرى هم - باز بدون امتياز - به نام نجات نسل جوان منتشر كرديم كه بعداً به صورتمجموعه كتاب هاى متنوّع و گسترده درآمد. قسمت زيادى به قلم من بود و قسمتديگرى هم به قلم برادران و دوستان. نشريّه نجات نسل جوان آن طور كه ازنامش پيداست هدفش مسائل جوانان بود و واقعاً نجات ازچنگال مفاسد آن زمان را تعقيب مى كرد و ايننشريّه، تضادّ بيشترى با دستگاه طاغوت داشت. آنها روى كلمه نجات نسل جوانخيلى حسّاس بودند و مى گفتند: نجات از چى؟ مگر نسل جوان را در اين جامعهچه خطرى تهديد مى كند كه شما مى خواهيد نجاتش بدهيد؟! اين را اضافه كنم كهآنها دل بسته بودند به اين كه جوانان را منحرف كنند چون مى دانستند كهلشكر انقلاب بالاخره از نسل جوان خواهد بود و اگر نسل جوان به فساد وتباهى كشيده شود آنها به هدفشان خواهند رسيد. بنابراين برايشان خيلى سنگينبود كه كسى بخواهد نسل جوان را نجات بدهد. به هر حال استقبال زيادى از ايننشريه از سوى جوانان شد. فوق العاده استقبال كردند و من بسيار خوشحالبودم. نامه هايى كه براى ما از سوى جوانان رسيد از يك سو بسيار اميدواركننده بود و از يك سو هم خبر از عمق فاجعه در نسل جوان و در آن زمان داشت. يكى از كارهاى مهمّ ما جواب دادن به سؤالات جوانان شده بود و بايد عرض كنممن در اين مدّتى كه با اين مسائل تا حدّ زيادى كار داشتم تدريجاً متخصّصمسائل جوانان شدم، با عقده هاى فكرى آنها آشنا شدم و آگاهى زيادى نسبت بهمسائل جوانان پيدا كردم و بايد عرض كنم اين آگاهى در فتاوايى كه امروزدارم بسيار مؤثّر است و سعى مى كنم در فتاوا تا آن جايى كه مى توانم وادلّه شرعى به من اجازه مى دهد عقده ها و مشكلات نسل جوان را بگشايم و خدارا شكر مى كنم كه اين مسائل براى من پيش آمد تا شناختى درباره اين قشربسيار فعّال و حسّاس جامعه پيدا كنم و در مقام فتوا هم به سهم خود بتوانمبا ملاحظه ادلّه شرع عقده گشايى كنم«.

    رؤياى صادقه از مرحوم تربتى
    در پايان اين بخش جا دارد به رؤياى صادقه اى اشاره شود كه بعضى از فضلاآن را بلاواسطه از واعظ معروف مرحوم تربتى (رحمه الله)نقل مى كند، مى گويد:
    روزی آن مرحوم بالای منبر این چنین گفتند:
    خواب دیدم نهری را که آبش به سرعت داخل باتلاق بسیار آلوده و کثیفی می شد، با کمال تعجب دیدم قلب های زیادی از انسانها داخل این نهر، به سوی باتلاق روان بود! عده ای از فضلای معروف حوزه را دیدم که یکی پس از دیگری و به سرعت قلب ها را می گرفتند و آن را شستشو می دادند و از نهر خارج ساخته، مانع ورود آن به باتلاق می شدند، تنها یکی از آنها را شناختم و آن مکارم شیرازی بود!
    آن روز مرحوم تربتى از اين خواب به عنوان رؤياى صادقه ياد كردند و تمامبحث آن روزشان بر محور قلب و آفت هايى كه سبب تيره شدن آن مى شود و مباحثىاز اين قبيل دور مى زد.
    الهی العفو...

  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    3,614
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    6 روز 20 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    124
    آپلود
    158
    گالری
    10



    تائیدات غیبی

    شكّى نيست كه يكى از مهم ترين عوامل پيشرفت يك طلبه (و بلكه مهم ترينعامل آن) دستى است كه از عالم غيب بر قلب او گذاشته مى شود و به او آرامشو اطمينان مى دهد و در اين جنگل مولاى سليقه ها و آرا و افكار مختلفانحرافى و غير انحرافى به فرياد او مى رسد و چنان كه در ذيل آيه(وَ اعْلَمُواْ أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ )در ضمن روايات متعدّدى وارد شده: خداوند بين انسان مؤمن و قلبش فاصله و حائل مى گردد تا به معصيت، گرايش پيدا نكند(يحول بين المؤمن و معصيته أن تقوده الى النار (و باطل را باطل و حق را حق ببيند» يحول بينه و بين ان يعلم ان الباطلحقّ» - «لا يستيقن القلب أن الحقّ باطل أبداً و لا يستيقن القلب أن الباطل حقّ أبداً« چنان كه شكّى نيست كه جذب اين گونه از امدادهاى غيبى، خارج شدن از بعضىاز امتحانات و ابتلائات با برگه قبولى را طلب مى كند و چنين تأييداتى،گتره اى و بدون زمينه و قابليّت ذاتى و يا اكتسابى نصيب كسى نمى شود لذاشايسته است كه قبل از بيان بعضى از تأييداتى كه نصيب استاد ما گرديد، بهبعضى از ابتلائات، مشكلات و امتحانات ايشان اشاره شود.



    محروميّت شديد

    يكى از اين ابتلائات، ابتلاء به فقر بود كه استاد خود در اين زمينه چنين مى گويد:
    »در ابتداى ورود به قم از نظر زندگى مادّى درفشار فوق العاده اى قرار گرفتم و اين را بازگو مى كنم تا طلاّب جوان امروزنسبت به وضع موجود بسيار شكرگزار و راضى باشند: ماه رمضان فرا رسيد ومصادف با تابستان بود و من و دوست هم حجره اى ام روزه مى گرفتيم ولى روزىفرا رسيد كه در موقع افطار شايد يك عدد نان هم براى خوردن نداشتيم. دوستمن گفت: من مى روم كار مى كنم»قوت لايموتى« پيداكنيم، ولى كارى براى او پيدا نشد. گويا بعضى از كتاب هاى درسى را فروخت تالقمه نانى فراهم كرد. اين يك امتحان الهى بود كه اگرچه طول كشيد ولىبحمداللّه و المنّة به خوبى سپرى شد و گشايش حاصل گشت.
    نظير همين تنگناى شديد نيز هنگامى كه مشرّف بهنجف اشرف شدم براى من پيدا شد، آنقدر از نانوا نسيه آورده بودم كه از اوشديداً خجالت مى كشيدم. روزى لازم بود حمّام بروم، حتّى پولى كه به حمّامىبدهم نداشتم، ناچار ساعت كم قيمتى داشتم آن را به حمّامى دادم به عنواناين كه نزد شما باشد تا پول بياورم. گويا او هم فهميد و ساعت را قبول نكردو گفت بعداً بياوريد! ولى پيدا بود كه اين گونه حوادث و آزمايش ها براىورزيدگى در راه خداست و اين فشارها الطاف خفيّه الهيّه است كه از يك سوانسان را متوجّه ذات پاك او مى سازد و از سوى ديگر روح مقاومت را در اومى دمد. اين ها كوره هاى امتحان است براى خالص سازى انسان. سرانجام،بن بست ها شكست و مسأله مالى تا حدّ زيادى حل شد، امّا باز هم زندگى همهما بسيار ساده و بى آلايش بود كه با امروز بسيار تفاوت داشت«.

    مشكل وسواس

    ابتلاى ديگر، مشكل وسواس بود كه به تعبير خود استاد به طور عجيبى - نخست در مسائل طهارت و نجاست - دست داد و تدريجاً گسترش پيدا كرد و به همهچيز حتّى به اصول اعتقادى و مسائل مسلّم تاريخى نيز كشيده شد كه اعصاب رابه طور مداوم در هم مى كوبيد كه تفصيل آن (با اشاره به انواع وسواس و بعضىاز آثار و بركاتى كه براى استاد داشت) در فصل»پشتكار«گذشت و از زبان خود استاد گفته شد كه:
    »اين درد و رنج ها اگرچه بسيار طاقت فرسا بود ومرا بيچاره كرده بود، ولى براى من بركات زيادى به همراه داشت، مرا مجبوركرد كه آثار مختلف بزرگان و دانشمندان را در مسائل اعتقادى و كلامى مطالعهكنم و زياد دقّت نمايم و در آيات قرآن و روايات غور كنم و شايد همين هابود كه خميرمايه فكرى من براى نوشتن كتاب هاى زيادى در اصول دين درزمان هاى بعد شد...«.

    بركات مشكلات!

    آن چه مناسب است در اين بخش به آن اشاره شود توفيقات معنوى است كه بهبركت اين گونه ابتلاءات و مشكلات، نصيب استاد شد كه باز بهتر است از زبانخود ايشان بشنويم:
    »در دوران نجف نيز وسوسه ها در مورد معارف،اعمال و افكار، كم و بيش ادامه يافت امّا تدريجاً كم و كمتر مى شد،مطالعات مخصوصاً در مباحث ولايت با استفاده از كتاب پرارزش» الغدير«ادامه يافت و توسّلات براى زدوده شدن وسواس ادامه داشت و آرامش نسبى برروح من حكم فرما بود، بعدها به اين نتيجه رسيدم كه وجود نوعى وسواس جزءِطبيعت استدلالات برهانى و نظرى است و حتّى قوى ترين استدلال ها درمسائل اعتبارى و نظرى نمى تواند بخشى از وسواس ها را از ميان بردارد و تنها رسيدن به» مقام شهود«يعنى مشاهده حقيقت با چشم دل و برطرف شدن حجاب هاى نفسانى مى تواند بهظلمت وسوسه ها پايان دهد و نور يقين را به دل بپاشد و اين مطلب بسيارمهمّى است!
    آيا اين همان نبود كه ابراهيم خليل (عليه السلام)در مسأله توحيد به آن رسيد و قرآن مى گويد: (وَ كَذَلِكَ نُرِى إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَوَاتِ وَ الاَْرْضِ وَ لَيِكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ)و آياهمان نبود كه ابراهيم در داستان مرغ هاى چهارگانه معاد به آن نائل گشت، آن جا كه قرآن مى گويد:(وَإِذْ قَالَ إبْرَاهِيمُ رَبِّ أَرِنِى كَيْفَ تُحْىِ الْمَوْتَى قَالَأَوَ لَمْ تُؤْمِن قَالَ بَلَى وَ لَـكِن لِّيَطْمَئِنَّ قَلْبِى)ما هم اگر به آن جا برسيم كه شعله اى هرچند كوچك از آن نور مقدّسالهىبر دل هاى ما بتابد، همان يقين و اطمينان حاصل خواهد شد و آن جا وسوسهديگر مفهومى نخواهد داشت. ممكن است با يك هزار دليل ثابت كنيم كه الآن روزاست ولى اى بسا كسى در صغرى و كبراى آنها وسوسه كند، امّا اگر پرده راكنار بزنيم و دريچه را باز كنيم و قرص خورشيد نمايان شود و اشعه آفتاب بهدرون كلبه ما بتابد ديگر جايى براى وسوسه باقى نخواهد ماند«.

    چه زمانى موهبت قلم را احساس كردم؟

    از جمله از تأييدات و موهبت هايى كه ممكن است از آثار قبولى در آنابتلاءات و پشت سر گذاشتن آن رنج ها باشد موهبت قلم است كه باز استاد، خودبه آن اشاره مى كند و مى فرمايد:
    »بعد از گذشت چند سال از طلبگى، من احساس كردمموهبت قلم به من داده شد و اوّلين اثرى كه از من منتشر شد كتاب جلوه حقبود، داستان آن چنين بود كه تابستان ها ازحوزه علميّه قم به شيراز مى رفتم، در يكى ازتابستان ها جنب و جوش بعضى از فرقه هاى صوفيّه و فعّاليّت آنها را مشاهدهكردم كه گستاخانه - منتها زير لفّافه - به مقدّسات اسلام حمله كرده بودند،آن هم با سخنان و دلايل غيرمنطقى. من تصميم گرفتم پاسخى براى حرف هاى آنهابنويسم مثل اين كه احساس مى كردم بايد به سهم خودم هرچند ناچيز باشد ازمقدّسات اسلام پاسدارى كنم و مأموريّتى براى اين كار دارم. كتاب ها ونوشته هاى متعدّدى را مورد مطالعه قرار دادم و دست به قلم گرفتم و كتابجلوه حق را نوشتم و منتشر كردم، ولى نشر آن توأم با زحمت زياد بود زيرا هرنويسنده اى در اوّلين اثرش گرفتار چنين زحمات طاقت فرسايى است تا مردم، اوو قلمش را بشناسند آن وقت آسوده خاطر مى شود، چراكه براى چاپ آثارش - بهاصطلاح - صف مى كشند!«.

    شكوفايى قلم ها

    آن چه سبب به بار نشستن و شكوفا شدن اين موهبت است به تعبير خود استاد،وجود انگيزه، كه همان پاسدارى از اسلام و دفاع از ارزش هاست مى باشد كه دراين رابطه مى فرمايد:
    »قلم انگيزه مى خواهد مانند هر كار ديگر، هرچهانگيزه قوى تر باشد اثرى كه انسان ابداع مى كند قوى تر و مهم تر است،بهترين اشعار شعرا و آثار نويسندگان مربوط به زمان هايى است كه موج عظيمىاز احساسات و انگيزه ها در وجود آنها پيدا مى شود و به همين دليلكتاب هايى كه نسبت به آنها انگيزه مهمّى داشته ام بحمداللّه كتاب هاىخوبترىاز كار درآمد. يكى از آنها «فيلسوف نماها» بود كه آن هم انگيزهمهمّى داشت، آثار ديگر، كتاب هاى متعدّدى بود كه محصول جلسات سى ساله درسعقايد و مذاهب بود و همان ها با انگيزه هاى قوى تأليف شد«.

    نجات از ترور!

    يكى ديگر از تأييدات و امدادهاى غيبى كه نصيب استاد شد نجات از خطرجانى و توطئه ترور بود كه استاد خود، در اين رابطه به سه حادثه خطرناكاشاره مى كند:

    حادثه اوّل

    توطئه در اصفهان است كه استاد خود، چنين مى فرمايد:
    حادثه اوّل «در اوايل انقلاب يك شوراى عالىقضايى تشكيل شد كه ناظر بر وضع دادگاه ها در سراسر كشور بود. در مدّتكوتاهى كه من عضو آن شوراى عالى بودم (و مركزش در قم بود و هنوز به تهرانمنتقل نشده بود) با توجّه به اين كه در آن وقت بعضى از افراد نفوذى دربرخى از دادگاه ها، تندروى هايى كردند كه امام)قدس سره(خيلى ناراحت شدند و انعكاس نامطلوبى هم در محيط داشت، در جلسه شوراى عالىصحبت شد كه افرادى از خود اعضاى شورا به نقاط مختلف بروند و نظارت كنند وكنترلى داشته باشند.
    من تصميم گرفتم كه با جمعى از دوستان به اصفهانبرويم و نظارتى بر امر دادگاه ها بكنيم. در آن وقت اصفهان، زياد مسألهداشت و جريانات مشكوك در آن جا كار مى كردند، قتل مرحوم شمس آبادى كه قبلاز انقلاب واقع شد و قتل مرحوم مهندس بحرينى كه بعد از انقلاب واقع شد ومسائل ديگر، جوّ آن جا را ملتهب كرده بود و شايد از نظر ظاهر، رفتن در آنكوره داغ! كار عاقلانه اى نبود; ولى من هيچ وقت اين ملاحظات را در زندگىنمى كردم، مى گفتم كارى كه براى خداست خدا هم حفظ مى كند و تأثير مى دهد. ما رفتيم آن جا و ديديم اوضاع خيلى عجيب است همان باندهايى كه بعداً افشاو به آن سرنوشت دردناك گرفتار شدند، از بدو ورود، سايه به سايه ما راتعقيب مى كردند كه نگذارند يك قدم برداريم. براى جلب حمايت مردم كارى كهكرديم اين بود كه مسجد » سيّد« را كه يكى از بزرگ ترين و مهم ترين مساجد اصفهان است پايگاه خودمان قرارداديم و اعلام كرديم كه هرشب در آن جا سخنرانىمى كنم. جمعيّت خيلى زيادى جمع مى شدند و ما از اين سنگر مى توانستيم براىخنثى كردن فعّاليّت آن طيف استفاده كنيم. بعد به سراغ زندان ها ودادگاه ها رفتيم ديديم اوضاع عجيب است، در بعضى از جاها كه آن طيف مخصوصنفوذ داشتند مسائل خيلى عجيب بود و يكى از افراد كه نام او را نمى برمبعداً با ما تماس گرفت و گفت من مأموريّت داشتم شما را در آن جا به رگبارببندم (كسى بود كه سايه به سايه ما حركت مى كرد) او مى گفت با پدرم صحبتكردم كه دستور داده اند من آقاى مكارم (و همراهان) را به رگبار ببندم،پدرم به من گفت گمان نمى كنم كسى كه مكارم را بكشد روز قيامت اهل نجاتباشد، همين مسأله در من اثر گذاشت و مانع شد كه من آن دستور را اجرا كنم«.
    ما به مردم اعلام كرديم هر كس شكايتى دارد آن را به مسجد»سيّد« تحويل بدهد، يك كارتن بزرگ از شكايات مردم جمع شد.
    از كارهاى ناجوانمردانه اى كه آن طيف براى خنثىكردن كارهاى ما و براى اين كه جلوى افشا شدنشان را بگيرند انجام دادند اينبود كه يك فرد ساواكى (گمان مى كنم به نام مصيّبى بود) را خودشان از زندانآزاد كردند، و بعد در رسانه هاى گروهى كه در اختيار آنها بود، اعلام كردندكه آقاى مكارم با يك گروه از قم آمده و ساواكى را آزاد كرده است در حالىكه روح من از اين قضيّه خبر نداشت و اصلاً كسى را آزاد نكرده بوديم. رفتنددر دانشگاه بين دانشجويان اين دروغ عجيب را پخش كردند، بنا شد راهپيمايىدر شهر بر ضدّ ما راه بيندازند و براه انداختند! من بلافاصله تماس باوسائل ارتباط جمعى گرفتم و گفتم ما مسئوليّت مهمّى داريم و شما نمى توانيدحرف هاى ما را منعكس نكنيد. آنها مجبور شدند و آمدند مصاحبه كردند و منعكسكردند و جو تا حدّى آرام شد.
    خدا رحمت كند مرحوم آية اللّه خادمى را، او و گروه زيادى از علماى اصفهان از مادر مقابل آن طيف بى رحم حمايت كردند.
    و عجيب تر اين كه گروهى را از اصفهان راهانداختند آمدند در قم و در خيابان هاى قم بر ضدّ ما راهپيمايى كردند، ولىاين مسائل كم كم فاش شد، معلوم شد چه توطئه خطرناكى از سوى آن گروه بى رحمدر جريان است و همين افشا شدن اين برنامه سبب شد كه تا حدود قابلملاحظه اى تندروى هاى آن طيف كنترل شود. عدّه اى از دانشجويان هم كهفهميدند آلت دست واقع شده اند بعداً از من عذرخواهى كردند كه ما خبرنداشتيم.
    به هر حال ما حدود ده روز در اصفهان مانديم وشكايات مردم را جمع آورى كرديم و با خودمان براى اقدامات بعدى آورديم. البتّه مدّت عضويّت من در اين شوراى عالى محدود بود چون بعداً به تهرانمنتقل شد و برنامه هاى من در مسير ديگرى بود و در قم ماندم«.

    حادثه دوّم

    حادثه دوّم جريانى كه قرار بود در شهرستان قم واقع شود كه آن را نيز از زبان خود استاد مى شنويم:
    «درس را ظاهراً تمام كرده بودم و به طرف منزلمى آمدم، جوانى پشت سر من سايه به سايه حركت مى كرد، دم در كه رسيدم نگاهىكرد و گفت نديديد كه من پشت سر شما مرتّب مى آيم؟ من ماجرايى دارم: درپارك شهر تهران نشسته بودم كسى با يك ماشين فولكس آبى در آن جا آمد و بهمن گفت: فلان مبلغ را به تو مى دهم (فكر مى كنم مبلغ پنج هزار تومان بودكه آن روز، اين مبلغ رقم بالايى حساب مى شد) براى اين كه به قم بروى وآقاى مكارم را ترور كنى و برگردى، مقدارى از آن پول را به من داد و گفت: برو كارت را تمام كن بيا تا بقيّه را به تو بدهم (حالا اسلحه خودش داشت ياطرف به او داد دقيقاً يادمنيست) من آمدم، اوّل رفتم حرم حضرت معصومه)عليها السلام( ناگهان منقلب شدم و به قلب من افتاد كه اين چه كارى است كه من مى كنم آياخدا از اين كار راضى است؟! دگرگون شدم و گفتم بيايم و جريان را به شما خبربدهم تا مراقب و مواظب باشيد. اين را گفت و خداحافظى كرد و رفت. من ديدمتا الطاف خفيّه الهيّه نباشد نمى توان از چنگال حوادث رهايى يافت«.

    نماز باران
    ديگر از تأييدات و امدادهاى غيب كه از فرازهاى باشكوه زندگى حضرت استاد(دام ظلّه) به حساب مى آيد، داستان نماز باران ايشان در يكى ازخشكسالى هاى شديد (سال 1375) است كه در كتاب «تحقيقى پيرامون نماز باران«به شرح ذيل منعكس شده است.
    سال 1375، ايران اين مهد شيعيان مخلص علىّ بن ابى طالب (عليه السلام) دچارفاجعه خشكسالى سخت و كم سابقه اى شد. همه مردم از اين مسأله رنج مى بردند،به خصوص كشاورزان و دامداران كه احتياج مبرم و ضرورى به آب دارند. تقريباًدر تمام مجالس و محافل، صحبت از اين فاجعه بود. خطبه هاى نماز جمعه،روزنامه ها، فراز منبرها و هر كوى و برزن سخن از نماز باران بود و نياز بهآن، و اين كه بالاخره بايد كارى كرد، امّا هيچ كس پيش قدم نمى شد. گويا هركسى منتظر بود تا ديگرى پا پيش گذارد. در اين گير و دار مصيبت و فاجعه،اين مرجع عاليقدر، فقيه وارسته و وظيفه شناس، بر خود تكليف ديدند تا وظيفهشرعى و الهى خويش را انجام دهند. ايشان پس از بررسى عمق فاجعه و مطالعهگزارشهايى كه از گوشه و كنار كشور امام زمان(عجّل اللّه تعالىفرجه الشريف) ارسال مى شد، عزم را جزم كرده و تصميم گرفتند تا با برگزارىنماز باران، اين سنّت الهى را احيا كنند.
    لازم است به ياد آوريم كه ايشان بارها اين چنين به استقبال حوادث وخطراتى كه امّت اسلامى را تهديد مى كرد رفته اند، سالها تلاش و مبارزه درعمر پربركت اين مرد بزرگ نشان داده كه خطر مفهومى نيست كه بتواند در ارادهايشان خللى ايجاد كند. انتشار اوّلين مجلّه حوزه علميّه در آن سالهاىتاريك شاهنشاهى و رواج اميالغرب پرستانه و جلوه هاى رنگارنگ آن، سالهايى كه هر سخن دينى و هر عملمذهبى به اتّهام واهى خرافه پرستى و واپس گرايى منكوب مى شد، عمل شجاعانهو خطيرى بود كه از توان هر كسى برنمى آيد. آرى، اگر كسى صفحات مجلّه «مكتباسلام» را ورق زند و به مطالب آن نگاهى اندازد و بداند در چه شرايطى چنينمجلّه اى چاپ مى شد، در آن صورت تصديق خواهد كرد كه انتشار اين مجلّه،كارى شجاعانه و خطير بوده و خواهد گفت: آن كس كه دست به چنين كارى زده ازتهمت ها، برچسب ها، اهانت ها، و فشارهاى امنيّتى و سياسى نهراسيده و باشجاعت عمل كرده است.
    اين مرد بزرگ نه تنها در نشر «مكتب اسلام» پا پيش گذاشت، بلكه با نوشتندهها كتاب و مقاله متنوّع در زمينه هاى كلامى، اعتقادى و ايدئولوژيك درجهت بررسى مشكلات جوانان، مبارزه با كمونيستها و غربزدگان و ديگر مسائلفكرى، گذشته اى درخشان و در حال مبارزه را به ما نشان داده است.
    به هر حال در سال 1375 هـ.ش، بار ديگر اين مرد بزرگ، بدون توجّه بهسكوت و خوددارى ديگران به پيش تاختند. ايشان در جلسه درس خارج فقه خود، بهصورت رسمى اعلام كردند كه قصد برگزارى نماز باران دارند و به اين وسيلهبارقه اميدى در دل مردم نااميد ايجاد شد.

    اعلام نماز باران
    روز سه شنبه، چهاردهم اسفندماه سال هزار و سيصد و هفتاد و پنج هجرىشمسى، مصادف با بيست و ششم شوّال المكرّم هزار و چهارصد و هفده هجرى قمرىحضرت آية اللّه العظمى مكارم شيرازى (مدّظلّه) در درس خارج فقه خودتصميم به اقامه نماز باران را به اطّلاع عموم رساندند.
    معظّم له در اين رابطه فرمودند:
    »بسم اللّه الرّحمن الرّحيم و به نستعين و صلّىاللّه على سيّدنا محمّد و آله الطّاهرين لا سيّما بقية اللّه المنتظرارواحنا فداه و لا حول و لا قوّة الاّ باللّه العلىّ العظيم«.
    در تفسير سوره نوح، در ذيل آيه:
    (فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ اِنَّهُ كَانَ غَفَّاراً).
    روايتى قريب به اين مضمون وارد شده است كه:
    شخصى به خدمت حضرت على (عليه السلام)آمد و عرض كرد: خشكسالى بيداد مى كند، زمينهاى ما خشك شده و حيوانات دارند مى ميرند. چه كنيم؟
    حضرت (عليه السلام ( فرمود: «برويد از گناهانتان استغفار كنيد«.
    آن شخص بيرون رفت و نفر دوّم آمد و عرض كرد: «ياامير المؤمنين باغهاى ما آفت زده و ميوه ها كم شده، مردم به خسارتافتاده اند، چه كنيم؟«
    امام (عليه السلام (فرمود: «برويد و از گناهانتان استغفار كنيد«.
    نفر سوّم وارد شد و عرض كرد: يا على، مرگ و مير در ميان بچّه ها شايع شده و فرزندان كم شده اند، تعداد نفوس پايين آمده است، چه كنيم؟
    امام)عليه السلام( فرمود: «برويد و استغفار كنيد«.
    راوى كه ابن عبّاس يا شخص ديگرى است و در هنگام طرح هر سه درخواست، نزد امام (عليه السلام( حاضر بود مى گويد: شما براى درمان همه اين مشكلات يك دارو مى دهيد و يك نسخه مى پيچيد! چطور به همه اينها يك جواب مى دهيد؟!
    حضرت (عليه السلام)فرمود: مگر قرآن نخوانده اى؟! نوح پيامبر (عليه السلام)در پيشگاه خداوند چه مى گويد؟
    (فَقُلْتُاسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ اِنَّهُ كَانَ غَفّاراً * يُرْسِلِ السَّمَآءَعَلَيْكُمْ مِّدْرَاراً وَ يُمْدِدْكُمْ بِأَمْوَال وَ بَنِينَ وَيَجْعَلْ لَّكُمْ جَنَّات وَ يَجْعَلْ لَّكُمْ اَنْهارَاً.(
    خيلى از اين بلاها و مشكلات كه دامن مردم رامى گيرد بر اثر اين گناهانى است كه در گوشه و كنار، در پنهان و آشكارانجام مى دهند. از نظر خشكسالى در تاريخ مملكت ما امسال، سال عجيبى است. خشكسالى در بسيارى از مناطق غوغا مى كند. برادرى نقل كرد كه، ديدم كشاورزىزار زار گريه مى كرد و مى گفت: زراعتهاى ما بايد از آب استفاده كند امّاالآن دارد نابود مى شود. در بعضى جاها، حيوانات را به كمترين قيمتمى فروشند.
    از استان فارس كه كانون غلّه كشور است و اوّلينغلّه را استان فارس مى دهد، تلفن كرده اند كه ميزان بارندگى امسال يك دهمسال گذشته بوده است. يعنى در سال گذشته پانصد (500) ميلى متر باران آمدهاست و امسال پنجاه (50) ميلى متر.
    ديروز [13/12/1375] از تهران تلفن كردند كه ما به سوى فاجعه پيش مى رويم. چرا آقايان سنّت نماز باران را زنده نمى كنند؟ چرا؟!
    نيمه شعبان (سال 1417 هـ.ق) كه ما به مكّه مشرّفشديم، تا اندازه اى خشكسالى بود. در سرتاسر مملكت نماز باران خواندند وباران هم آمد. در سال گذشته هم مسيحيان مراسمى به نام دعاى باران داشتندكه خداوند هم به آنها ترحّم كرد. چرا ما اين سنّت را فراموش كرده ايم؟!
    من به فكر افتادم كه ضررى ندارد ما يك بار ديگراين سنّت را احيا كنيم و انشاءاللّه الرّحمن به اتّفاق شما برادران و هركسى كه خبردار شد، يك نماز باران برگزار كنيم.
    اكنون مى خواهم چند جمله درباره اين مسأله عرض كنم:
    اوّل آن كه استحباب نماز باران و استسقاء اجماعى است. در جلد دوازدهمكتاب »جواهر الكلام» به صورت مفصّل در اين باره بحث شده است. در جلد پنجم كتاب »وسائل الشّيعه» روايات متواتر يا قريب به متواتر در اين زمينه نقل شدهاست. اهل سنّت هم در اين موضوع اتّفاق نظر دارند. تنها كسى كه مخالفت كردهابوحنيفه است كه او هم مى گويد: «فقط دعا مى كنند نه نماز«.
    اما بقيّه اهل سنّت معتقد به اين معنا هستند.
    اين سنّت در معرض خطر فراموشى است! نماز باراننمازى است كه مثل نماز عيد فطر و قربان خوانده مى شود، همان تكبيراتپنج گانه و چهارگانه را دارد. در واقع، در ركعت اوّل با احتسابتكبيرة الاحرام (و تكبير ركوع)، هفت تكبير گفته مى شود و در ركعت دوّم (بااحتساب تكبير ركوع)، پنج تكبير گفته مى شود. در قنوت نماز، براى باران دعامى شود.
    بعد از نماز به ترتيب ذيل تكبير و ذكر گفته مى شود:
    يك صد تكبير رو به قبله، يك صد «سبحان اللّه» روبه طرف راست، صد مرتبه «لا اله الاّ اللّه» رو به سمت چپ گفته مى شود. بعداز بيان تكبير و ذكر، امام جماعت رو به جمعيّت كرده و يك صد «الحمد للّه« مى گويد. سپس امام جماعت خطبه مى خواند و بعد همراه مردم توبه مى كند وتوسّل جسته، دعا مى كند.
    اين مراسم نماز باران است، نمازى روحانى و بسيار مؤثّر.
    يكى از شرايط نماز باران سه روز روزه گرفتن است. البتّه اين شرط شرط صحّت نماز نيست، يعنى بدون آن هم مى توان به صورتصحيح، نماز باران را برگزار كرد، بلكهاين شرط كمال نماز باران است. من به شما عزيزانپيشنهاد مى كنم، فردا و پس فردا و روز جمعه را اگر موفّق شديد، روزهبگيريد. اتّفاقاً يكى از مستحبّات اين است كه روز سوّم روزه، جمعه باشد.
    فكر كرديم مناسبترين مكان براى نماز باران كجامى تواند باشد. چون نماز بايد در فضاى باز برگزار گردد، بهتر ديديم دركنار مسجد جمكران كه فضايى باز است، نماز را برگزار كنيم كه در كنار حضرتحجّت (عليه السلام)باشيم. روز جمعه ساعت 9 صبح در آن جا جمع مى شويم. مردمى هم كه باخبر شدند و مايلند، در آن جا جمع مى شوند.
    سنّت بر اين است كه پابرهنه باشند، پس مردم حدّاقل از ماشين كه پياده مى شوند پابرهنه باشند.
    سنّت اين است كه بعضى از بچّه هاى كوچك را باخود بياورند. اگر خداوند به ما بزرگترهاى گنهكار ترحّمى نكند، به بچّه هاىكوچك ترحّمى مى كند و رحمتش شامل حال ما بزرگترها هم مى شود.
    شايد عدّه اى بگويند: «اگر ما نماز خوانديم و باران نيامد، چه مى شود؟
    در جواب مى گوييم: ما وظيفه مان را انجاممى دهيم، ديگر او مى داند و كرمش. به ما فرموده اند اين كار را بكنيد واين برنامه را انجام دهيد، ما هم وظيفه خودمان را انجام مى دهيم.
    بنابراين من به آقايان توصيه مى كنم، آنهايى كهموفّق شدند، اين سه روز را روزه بگيرند و آنهايى كه موفّق نشدند ونتوانستند روزه بگيرند، به ديگران خبر بدهند، و خودشان هم شركت كنند. مننخواستم اعلاميّه اى بدهم و به يك عمل معنوى و روحانى، يك شكل تظاهراتىبدهم، گفتم شايد اثرش كمتر باشد. همين كه شما شركت كنيد و به ديگران همخبر بدهيد خوب است.
    پس وقت شركت در نماز باران، روز جمعه رأس ساعت 9 صبح، تا بتوانيد به نمازجمعه هم برسيد و از اين جهت مشكلى پيش نيايد. اگر شركت واحد خبردار شود و كمك كند تا آقايان را برسانند هم خوب است. هرقدر كه شركت كنند خوب است. مهم صفا و صميميّت و خلوص و از همه مهمتر،احياى اين سنّت است. نبايد اين سنّت فراموش شود. در سراسر عربستان نمازباران را خواندند، نبايد در بين ما فراموش شود، انشاءاللّه سعى كنيد دراين سنّت شركت كنيد و انشاءاللّه جمعيّت، دلهاى آماده اى داشته باشند.
    من توصيه مى كنم، در اين سه روز هر چه بيشترمى توانيد استغفار كنيد، بيشتر توبه كنيد و مواظب زبانتان باشيد. بيشترمواظب اعمال و رفتارتان باشيد. سعى كنيد در اين دو سه روز تحوّلى پيداكنيد، بلكه خداوند به ما رحم كند و بارانهاى پربركتى بر ما نازل كند وگرنه در اين وضعيّتِ محاصره اقتصادى، ممكن است خداى ناكرده مشكلات اجتماعىو انقلابى برايمان پيش بيايد. بايد مواظب باشيم كه اگر خشكسالى ادامهيابد، بلاى بسيار بزرگى است.
    با الهام از آيه اى كه عرض كردم:
    (فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كانَ غَفّاراً يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً)
    فرصتى است تا از خداوند بخواهيم »:ارسل السماء علينا مدراراً« با توبه و استغفار به درگاه او روى آوريم، به خصوص در كنار مسجد جمكران،در كنار خانه حضرت ولىّ عصر(عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف) بتوانيم ازوجود آن بزرگوار بهره مند شويم.
    درباره مسايل مربوط به نماز باران، اين مجالىاست تا با يك بحث اجتهادى، ادلّه آن را بررسى كنيم و منابع آن را مطالعهكنيم. فقيه بايد با همه مسائل آشنا باشد. و الآن فرصت خوبى است تا دربارهاين موضوع بحث كنيم. پس شما عزيزان، اين مسأله را هم جزو برنامه كارىخودتان قرار دهيد تا انشاءاللّه با اين سنّت آشنا شويم و اين سنّت را احياكنيم. و السّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته

    پخش خبر در بين مردم
    خبر برگزارى نماز باران توسّط حضرت آية اللّه العظمى مكارم شيرازى (مدّظلّه)، دهان به دهان، به اطّلاع مردم مسلمان قم رسيد.
    مشتاقان، با گرفتن روزه و استغفار و توبه، خود را براى نماز آمادهمى كردند. نماز باران در آن ايّام، مهمترين موضوعى بود كه در مجالس ومحافل از آن صحبت مى كردند. و با بحث، پيرامون ابعاد مختلف آن، اضطرابها واميدهاى فراوانى به وجود مى آمد. اضطراب از اين كه مبادا نماز خوانده شودو باران نبارد و اميد به فضل و كرم پروردگار و برطرف شدن خشكسالى و كم آبى.
    به هر حال روز جمعه فرا رسيد. و مردم عزيز مسلمان، گروه گروه به سوىمسجد مقدّس جمكران حركت كردند. روزه داران مؤمن در نزديكى مسجد از ماشينهاپياده مى شدند و با پاى برهنه و در حال استغفار و توبه به محلّ اقامه نمازنزديك مى شدند. هر لحظه بر اضطرابها و اميدهاى تك تك افراد افزوده مى شد.
    حضرت آية اللّه العظمى مكارم شيرازى (مدّظلّه) به همراه تعدادى ازاعضاى دفتر معظّم له ابتدا به مسجد مقدّس جمكران مشرّف شدند و نماز امامزمان(عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف) را بجا آوردند و با اين توشه معنوىبه سوى محلّ نماز باران حركت كردند.
    ايشان با پاى برهنه و در حال گفتن ذكر به محل نماز رسيدند و در جايگاهامام جماعت قرار گرفتند. هر لحظه بر تعداد جمعيّت اضافه مى شد و صداى ضجّهو ناله كودكان و حيواناتى كه در اطراف بودند به گوش مى رسيد.
    اين مراسم باشكوه با تلاوت آياتى از سوره «الضّحى» آغاز شد. سپس مرجع عاليقدر، قبل از اقامه نماز، بياناتى به شرح زير ايراد فرمودند:

    سخنرانى قبل از نماز
    بسم اللّه الرّحمن الرّحيم و به نستعين و صلّى اللّهعلى سيّدنا محمّد و آله الطّاهرين لا سيّما بقيّة اللّه المنتظر ارواحنافداه و لا حول و لا قوّة الاّ باللّه العلىّ العظيم.
    برنامه نماز باران به صورتى است كه عرض مى كنم:
    نمازى است مانند نماز عيد فطر و قربان دو ركعتدارد. پنج قنوت در ركعت اوّل و چهار ركوع در دوّم و قبل از هر قنوت تكبيرگفته مى شود. پس از تكبير آخر به ركوع مى رويم. امّا دعاهاى قنوت بادعاهاى قنوت نمازهاى عيد فطر و قربان متفاوت است.
    پس از اتمام قنوت، دستور داده شده كه كسانى كه عبا بر دوش دارند، عبا را پشت و رو كنند. مرحوم صاحب جواهر (رحمه الله)در جلد دوازدهم ص 146 كتاب خود مى گويد:
    »فلسفه اين كار، اين است، خداوندا خشكسالى را بهآبسالى و فراوانى نعمت تبديل كن. پشت و رو كردن عبا، اشاره به تغيير مسيرخشكسالى به نزول بارانهاى پى در پى و انشاءاللّه پربركت است«.
    بعد از نماز، همه رو به قبله مى ايستيم، صد بارهمه باهم و با صداى بلند «اللّه اكبر» مى گوييد; بعد به طرف سمت راستمى ايستيم، صد بار همه باهم و با صداى بلند «سبحان اللّه» مى گوييم; سپسبه سمت چپ مى چرخيم و يك صد بار همه باهم و با صداى بلند «لا اِلهَ اِلاّاللّه» مى گوييم; سپس امام جماعت رو به سوىمردم و مردم رو به سوى قبلهقرار مى گيرند و همه باهم و با صداى بلند، صدبار «الحمدللّه» مى گوييم.
    بعد از انجام اين مراحل، امام جماعت بايدخطبه اى بخواند. خطبه امام بيشتر مربوط به توبه و انابه و استغفار و طلبآمرزش از گناهان و رحمت خداوند و نزول باران است. در ضمن سفارش كرده ايم،يكى از مدّاحان براى آماده تر شدن دلها، در وسط خطبه توسّلى داشته باشند. فراموش نكنيم در كنار خانه خدا و در جوار بيت امام زمان(ارواحنا فداه ( هستيم.به عقيده من، اين نماز باران اثر تربيتى بسيارخوبى در همه مردم دارد. در اين نماز يك نورانيّت و روحانيّت و پاكى ازگناهان و استغفار و طلب رحمت خدا نهفته است. اين نماز باعث مى شود مردمبار ديگر پيوندشان را با خداوند محكم كنند و در مشكلات خود به در خانه خدابروند. مردم در اين نماز، بار ديگر از گناهانشان استغفار مى كنند و حلّمشكلات خود را از خدا مى خواهند. پس در اين نماز، هم يك اثر تربيتى وجوددارد، و هم يك سنّت اسلامى احيا مى شود.
    يك مطلب ديگر اضافه كنم، نماز باران از نمازهايىاست كه تمام امّت اسلامى، اعمّ از شيعه و سنّى، به آن اعتقاد دارند و فقطتعداد اندكى از علماى اهل تسنّن منكر آن شده اند، امّا تمام علما دربارهآن اجماع دارند. در زمان پيامبر (صلى الله عليه وآله)مراسم استسقاء، هم به صورت نماز و هم به صورت دعا، برگزار مى شد.
    پس از اتمام سخنان فقيه عاليقدر، صفوف نماز مرتّب شد و در همين حال يكىاز نمازگزاران با صداى بلند به گفتن تكبير و استغفار و صلوات مشغول شد ونمازگزاران هم با زبان روزه و دلى شكسته و لبريز از اميد به فضل و رحمتخداوند به ذكر خدا پرداختند.

    شروع نماز باران
    هر چه از روز مى گذشت، لحظه به لحظه به جمعيّت نمازگزار اضافه مى شد. زن و مرد، كوچك و بزرگ، پير و جوان، روحانى و غير روحانى، شخصيّت هاى علمىو مذهبى و افراد عادى همگى به درگاه خداوند رو آورده بودند و دست به سويشدراز كرده بودند. همگى آماده مى شدند تا بر سر اين خوانِ نعمت الهى حاضرشوند. گريه كودكان جدا شده از مادر از گوشه و كنار به گوش مى رسيد وناله ها و فريادهاى گوسفندان در آن حال و هواى گريه و زارى و فرياد واستغاثه، يك فضاى معنوىخاصّى را در جمع نمازگزاران ايجاد كرده بود.
    جمعيّت، بيش از حدّ انتظار بود. همگى آماده نماز شدند. امام با گفتنتكبيرة الاحرام و توصيف خداوند به بزرگترى و برترى در تمام صفات، دستها رابه نشانه به پشت سر انداختن هر آن چه غير از خداست بالا آورد و نماز راشروع كرد. مردم مشتاق و عاشق كه اكنون با سه روز روزه و توبه و استغفارحال ديگرى داشتند، در حالى كه اشك چشمانشان روان بود، نماز را شروع كردند.
    امام پس از قرائت سوره حمد، سوره كوثر را خواند. سپس معظّم له در قنوتهاى پنج گانه ركعت اوّل دعاى ذيل را مترنّم شدند:
    »اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد،كَما صَلَّيْتَ عَلى اِبْراهيمِ وَ آلِ اِبْراهيمَ، اِنَّكَ حَميدٌمَجيدٌ. وَ صَلِّ عَلى جَمِيعِ الاَنْبِيَاءِ وَ الْمُرْسَلينَ، وَالْمَلائِكَةِ الْمُقَرَّبينَ، وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحينَ. اَللَّهُمَّ نَزِّلْ عَلَيْنا غَيْثاً مُبارَكاً، اِنَّكَ اَنْتَالوَلِىُّ الْحَميدُ، وَ بِالاِْجَابَةِ جَديرٌ، وَ اَنْتَ عَلى كُلِّشَىْء قَديرٌ«
    ركعت دوم با چهار قنوت انجام شد و نماز به آخر رسيد.
    پس از اتمام نماز، در حالى كه برخى از نمازگزاران عباهاى خود را پشت ورو كرده بودند همگى با صداى بلند رو به سوى قبله، يك صد تكبير گفتند. تكبير آنان با شور و هيجان وصف ناپذير و صفاى خاصّى گفته مى شد. بعد ازگفتن تكبير، نمازگزاران به سمت راست چرخيدند، به گونه اى كه شانه چپ آنانبه سمت قبله بود و در اين حالت يك صد بار »سبحان اللّه »گفتند. آنان با تمام وجود خود خداوند را ياد مى كردند گويا «ذكر» معنا و مفهوم تازه اى پيدا كرده بود و براى اوّلين بار بود كه بهگوش مى رسيد. ذكر همان ذكر بود »سبحان اللّه«امّا اكنون زبانى كه به گفتن ذكر مشغول بود زبان ديگرى بود. زبان يك جوياىتوبه و طالب آمرزش. حال و روز مردم و گريه و زارى آنان، فريادهاى درهمتنيده در آن حال پشيمانى و انابه، به انسان زبان ديگرى داده بود كه باخلوص و صفاى ديگر فرياد زند:
    »سبحان اللّه«، يعنى اى خداى بزرگ و توانا، تو از هر نقص و كاستى منزّهى، گناه و خطاى ماست كه باعث بلا و مصيبت شده و الاّ تو والايى و منزّه.
    پس از بيان اين ذكر شورانگيز و وصف ناپذير از زبان نمازگزاران روزه دارو عاشق، همه آن دل شكستگان به سمت چپ چرخيدند، به صورتى كه شانه راست آنهابه سمت قبله قرار گرفت، و براى سوّمين بار ياد خدا را با ذكر »لا اِلهَ اِلاّ اللّه«يك صد بار، بر زبان جارى كردند. يعنى، هيچ معبودى جز خداى يكتا نيست،پروردگارا تنها تويى معبود ما، تنها تويى كه زنده مى كنى و مى ميرانى،عزيز مى كنى يا ذليل مى كنى، روزى مى دهى و باران مى فرستى، همه چيز ماتويى و بس.
    پروردگارا، تنها به دست توست نجات و رستگارى ما و تنها به كرم توست رزقو روزى ما، با اين ذكر اعتراف مى كنيم جز تو هيچ موجودى شايسته عبوديّتنيست.
    با رو به قبله آوردن نمازگزاران عاشق، و در حالى كه امام رو به سوىنمازگزاران كرده بود، همگى براى چهارمين بار خداوند را به ياد آوردند. اينبار، گويا آنان براى سپاس و شكر از توفيق توبه و انابه و اين كه رحمتخداوند آنان را به خود آورده و به آنان توان و فرصت ديگرى بخشيده تا بهدرگاه فضل و كرم او روى آورند و از گناهان و خطاهاى خود طلب عفو و بخششكنند، يك صد بار با صداى بلند به ذكر «الحمدللّه» پرداختند.
    سپاس و شكر خداوند از اين همه لطف و بخشش او، با زبان روزه و خاطرىمالامال از عشق خداوند و با دلى شكسته از خطا و گناه، وجود تمامى نمازگزاران را فرا گرفته بود.
    پس از پايان يافتن ذكرهاى چهارگانه نماز، نمازگزاران بر زمين نشستند تا امام خطبه نماز باران را به شرح ذيل ايراد فرمايد:

    خطبه نماز باران
    بسم اللّه الرّحمن الرّحيم الحمد للّه رب العالمين وصلّى اللّه على سيّدنا محمّد و آله الطيّبين الطاهرين المعصومين لا سيّمابقية اللّه المنتظر ارواحنا فداه.
    يكى از سنّتهاى مهمّ اسلامى، خواندن نماز بارانبه هنگام خشكسالى است. همان طور كه قبلاً هم اشاره كردم، استحباب نمازباران در ميان علماى شيعه يك نظر مورد قبول همه و اجماعى است و در بينعلماى اهل تسنّن، نظرى است مشهور و مورد قبول اكثريّت آنان.
    مى توان به طور كلّى گفت كه نماز باران در زمانهاى متفاوت خوانده شده است. در زمان پيامبر اكرم خاتم الانبياء محمد) صلى الله عليه وآله) ،عدّه اى خدمت آن حضرت رسيدند و عرض كردند: «مردم در زحمت و عسرت و شدّت بهسر مى برند. حيوانات و چهارپايان ما در حال هلاك شدن هستند«.
    پيامبر (صلى الله عليه وآله)فرمودند: «همراه من بياييد!«.
    همگى حركت كردند و از شهر خارج شدند. آن حضرت (صلى الله عليه وآله)نمازى خواندند و سپس باران پربركتى نازل شد. سپس فرمودند: «اگر امروز ابوطالب در اين جا مى بود، خوشحال مى شد»
    مردم عرض كردند: «منظور شما چيست؟«.
    امير المؤمنين على (عليه السلام)فرمود: «شايد منظور شما اين شعر ابوطالب باشد»:
    و ابيض يستسقى الغمام بوجهه *** ربيع الينامى عصمة الارامل
    يلوذ به الهلاك من آل هاشم *** فهم عنده فى نعمة و فواضل
    پيامبر (صلى الله عليه وآله)فرمود: «بله، مى خواستم همين مطلب را بگويم«.
    مرحوم صاحب جواهر در اين جا، تعبيرات بسيار جالبى دارد. ايشان مى فرمايد:
    «سزاوار است هنگامى كه مردم در چنگالهاى خشكسالىو كم بارانى گرفتارند، به سوى درگاه خداوند بروند و به دعا متوسّل شوند،در شب دعا كنند، در روز دعا كنند، به صورت پنهانى دعا كنند يا آشكار، بههر صورتى كه باشد بايد از قلب پاك صادر شود«.
    سپس مى گويد: «اين دعاها، ابرهاى جود و بركتخداوند را به حركت مى آورد و كرم معبود را متوجّه مردم مى كند. چگونه چنيننباشد در حالى كه دعا كليد نجات و رستگارى است. مناجات با خداوند سببخلاصى است و به وسيله اخلاص است كه مردم نجات مى يابند«.
    در ادامه مطلب، اين فقيه بزرگوار مى افزايد»:سزاوار است كه دعا بعد از توبه باشد يعنى بعد از فراموش كردن معصيتها وبعد از آن كه مردم حقوق يكديگر را پرداختند اگر حقّى از يكديگر غصبكرده اند به صاحبان آن برگردانند. مردم به ديدار هم بروند و صله رحم راانجام دهند. و نسبت به يكديگر مواسات انجام دهند«.
    در ادامه كلام فوق چنين مى خوانيم: «بزرگترينوسيله توجّه به خدا، توبه و استغفار است. زيرا توبه و استغفار گناهان رامحو مى كند و اين گناهان آدمى است كه سبب اصلى خشكسالى و مشكلات او شدهاست. معلوم است وقتى سبب اصلى از بين برود، مسبّب هم از بين خواهد رفت«.
    امير المؤمنين على (عليه السلام ( در خطبه اى كه از ايشان نقل شده است، چنين مى فرمايد:
    »اِنَّ اللّهَ تَعالى يَبْتَلى عِبادَهُ عِنْدَظُهُورِ الاَْعْمالِ السَّيِّئَةِ بِنَقْصِ الَّثمَراتِ وَ حَبْسِالْبَرَكاتِ وَ اِغْلاقِ خَزائِنِ الْخَيْراتِ لِيَتُوبَ تائِبٌ وَيَقلَعَ مُقْلِعٌ وَ يَتَذَكِّرَّ مُتَذَكِّرٌ وَ يَزْدَجِرَ مُزْدَجِرٌوَ قَدْ جَعَلَ اللّهُ تَعالى الاِْسْتِغْفارَ سَبَباً لِدُرُورِالرِّزْقِ وَ رَحْمَةِ الْخَلْقِ...«.
    مولاى ما و مولاى همه مسلمين و شيعيان جهان دراين كلام گهربار مى فرمايد: «خداوند گاهى خشكسالى هايى پيش مى آورد ومشكلات و بلاهايى براى مردم مى سازد تا آنان به در خانه او روى آورند و ازگناهانشان استغفار كنند«.
    يعنى اى برادران و خواهران عزيز، كه در اينبيابان و در كنار خانه خدا و در كنار خانه امام زمان، حضرت مهدى(عجّلاللّه تعالى فرجه الشّريف) جمع شده ايد، ممكن است اين خشكسالى خود يكى ازرحمتهاى الهى باشد.
    ممكن است اين خشكسالى بهانه اى باشد كه شما راوادار به توبه و استغفار كند، وسيله اى كه شما را از گناه بشويد و قلب شمارا از گناه پاك كند.
    خدايا! به هر بهانه اى ما را به سوى خودت كشانده اى.
    خدايا! عدّه زيادى از جمعيّت روزه گرفته اند. اگر من گنهكار هستم، در ميان جمعيّت كسانى هستند كه قلبهاى پاك و توبه كارى دارند.
    خدايا! در اين جا بچّه هاى معصوم و پاكى هستند و اگر ما گنهكار هستيم، به آنها ترحّم كن...
    خدايا! آمده ايم تا با تو و مقدّساتت تجديد عهدكنيم و از درگاهت بخواهيم بلاها، زلزله ها، خشكسالى و شرّ دشمنان را ازهمه ما برطرف كنى (آمين حضّار).
    خدايا، آمده ايم به در خانه ات تا توبه كنيم. اوّلين شرط قبولى دعا، توبه كردن است.
    همه باهم، چند بار «الهى العفو» مى گوييم، بعد برادرمان با چند جمله توسّل مى جويد و بعد از آن، همه از صميم دل دعا مى كنيم.
    همه، گناهانمان را در نظر بگيريم. بعد از ايننماز، در اين بيابان، در اين مكان مقدّس و با اين دلهاى پاك همه باهممى گوييم: «الهى العفو«.
    با اين كلام، حاضرين مخلصانه و از سوز دل همراه با گريه و تأثّر درونىجمله فوق را چندين بار با صداى بلند بر زبان روزه دار خويش جارى كردند. سپس يكى از مدّاحان محترم قم به مدّاحى و ذكر توسّل پرداخت.
    حال عجيبى از توجّه و التفاتِ به خاندان اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم السلام)ايجاد شده بود، مصيبت باب الحوائج الى اللّه، حضرت على اصغر (عليه السلام) ، طفل شيرخوار و مظلوم اباعبداللّه الحسين (عليه السلام)خوانده شد. ياد ظلمى كه بر آن مظلوم صغير (عليه السلام ( رفته است، تمام حاضرين را منقلب ساخت. حال و هواى ديگرى جمعيّت را فرا گرفته بود و روحانيّت عجيبى بر جمع مستولى شد.
    پس از ذكر مصيبت، خطيب نماز، دستها را به سوى آسمان بلند كرد و دعاى زير را خواند:
    »اَللّهُمَّ اِنّا نَسْئَلُكَ وَ نَدْعُوكَبِاسْمِكَ الْعَظيمِ الاَْعْظَمِ، اَلاَْعَزِّ الاَْجَلِّ الاَْكْرَمِ، يااَللّهُ يا اَللّهُ يا اللّهُ، يا جَوادُ، يا كريمُ، يا جَوادُ يا كَريمُ،يا غَفّارُ، يا غَفّارُ، يا غَفّارُ، يَا مَنّانُ، يا مَنّانُ، يامَنّانُ، يا مَنّانُ، يا مَنّانُ، يا ذَالْجُودِ وَ الاِْحْسانِ، ياحَميدُ بِحَقِّ مُحَمَّد(آمين حضّار) ، يا عالِىُ بِحَقِّ عَلِىٍّ(آمين حضّار)،وَ يا فاطِرُ بِحَقِّ فاطِمَة(آمين حضّار)،وَ يا مُحْسِنُ بِحَقِّ الْحَسَنِ(آمين حضّار)وَ يا قَديمَ الاِْحْسانِ بِحَقِّ الْحُسَيْنِ (آمين حضّار)اَللَّهُمَّ اغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنا(چهار مرتبه)، اَللَّهُمَّ اسْتُرْ عُيُوبَنا(سه مرتبه)وَ انْشُرْ عَلَيْنا رَحْمَتَكَ، اِنَّكَ اَنْتَ الْوَلِىُّ الْحَميدُ، اَللَّهُمَّ نَزِّلْ عَلَيْنا غَيْثاً مُبارَكاً.
    اَللَّهُمَّ، اِنّا نَسْئَلُكَ بِفَاطِمَةَ وَ اَبيها وَ بَعْلِها و بَنيها. اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمّد وَاَنْتُرسِلَ عَلَيْنَا السَّماءَ مِدْراراً وَ اَنْ تُنَزِّلَ عَلَيْنَاغَيْثَاً مُبارَكاً. اِنَّكَ عَلى كُلِّ شَىْء قَديرٌ وَ عَجِّلْ فىفَرَجِ وَلِيّنا صاحِبَ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ«.
    نماز به پايان رسيد. جمعيّت كم كم متفرّق شدند. برخى به شهر مقدّس قمبازگشتند. گروهى ديگر نمى توانستند زود از اين محل دل انگيز و روحانى دورشوند، به مسجد جمكران رفتند. آنان به مسجد رفتند تا با انجام نماز آقاامام زمان(عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف) و ذكر دعا و توبه و استغفارديگرى، طلب باران را تكرار كرده و دست نياز ديگرى به درگاه خداوند درازكنند.
    آن چه بعد از نماز باقى مانده بود دلهاى پر از اضطراب و دلهره جمعيّتبود كه اكنون در خانه و كاشانه خود به انتظار نشسته بودند. آنان با چشمانىنگران و رو به آسمان، لحظات را در حال اميد به درهاى رحمت خداوندىمى گذراندند.
    لحظات انتظار، هر چند براى آن جمع همچون سالها گذشت امّا بالاخره بسررسيد. و در اوايل شب شنبه و شامگاه روزى كه در آن نماز باران برگزار شد،رعد و برق آسمان برق شادى را در چهره مؤمنين شكفت و اميد را در دل مردمزنده كرد.
    آرى، آسمان پيام داد كه انتظار و نگرانى و دلهره ها به پايان رسيد.
    با رحمت پروردگار، از آسمان ابرى ظاهر گشت و بر سر مردم باريد. بارانىشديد، دلهاى تشنه را سيراب كرد و زبان خشك زمين را خشنود ساخت. اين رحمتبزرگ الهى، نه تنها بر قم باريد، بلكه بسيارى از شهرستانهاى ديگر را از آبباران سيراب.
    الهی العفو...

  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    3,614
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    6 روز 20 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    124
    آپلود
    158
    گالری
    10



    خصوصیات و ویژگیها

    توجّه دائم و ذكر مستمر
    كثرت مشغله و تنوّع كارهاى روزمرّگى آفتى است براى دوام ذكر و استمرارحضور. اگر سحرگاهان كوله بار روز، محكم بسته نشود و جوانح انسانِ سالك، برجزم و عزيمت در مسير حق، گره نخورد(اشدُدْ على العزيمة جوانحى)و تمام اوقات و آنات، و تمام افعال و اعمال با همه تكثّر و تنوّعش، به «وِرد واحد» تبديل نشود و يك سو و يك جهت نگردد(اسئلك... حتّى تكون اعمالى و أورادى كلّها ورداً واحداً)مشغله هاى روزمره گى، پرده هاى نسيان و غفلت را در مقابل ديدگان روح، درمى آويزد و حضور و سرمدى را از انسان رهرو مى گيرد(و حالى فى خدمتك سرمداً ( و بلكه شفّاف ترين قلب ها را در مرتبه خودش به نوعى تيره و تار مى سازد تاجايى كه صاحب زلال ترين و صاف ترين دل ها يعنى رسول مكرّم مى فرمود:«انه ليغان على قلبى...»
    مسلّم است كه براى نجات از چنين زنگار و ظلمتى و براى تحصيل چنان «وحدت» و «دوامى» (وحدتِ ورد، و دوام درك حضور) انسان سالك، هم بايدپيشگيرى نمايد و هم حالت پيش آمده را درمان كند. پيشگيريش اين باشد كه ازمجالس بى مصرف و افعال و اقوال مهمل و لايعنى بپرهيزد و همانند راهوارسريع السيرى كه لحظه به لحظه وضعيّت و امكانات مركب خويش را كنترل مى كند،او نيز لحظه به لحظه و ساعت به ساعت خويشتن را - به اصطلاح - چك كند وپيوسته مقصد را در نظرش مجسّم و لقاى محبوب را زمزمه نمايد و مُدام ذكربگويد و از هواها و وسوسه ها به خدا پناهنده شود و بالاخره مراقب باشد تامسيرهاى انحرافى و كج راهه هاى به ظاهر زيبا و فريبنده اى كه از اين سو وآن سوى مسير اصلى،براى انسان چشمك مى زند او را فريب ندهد.
    و درمان حالت پيش آمده هم، آن باشد كه پيوسته استغفار كند و همانند آن پيامبر مكرّم(صلى الله عليه وآله (كه پس از بيان مزبور فرمود»:و انّى لأستغفر بالنّهار سبعين مرّة » هفتاد بار و بيشتر، از خداوندِ»مُدْرِكَ كلِّ فوت«طلب پوشش، مغفرت، جبران و تدارك نمايد.
    آنان كه با استاد مأنوسند و خصوصاً در سفرى از سفرها محضرش را به خوبىو از نزديك درك كرده اند، به توجّه دائم و چك كردن ها و پاييدن هاى مستمرّاستاد، پى برده اند و به هرز ندادن عمر و پرهيز از نشستن هاى بى مصرف،گعده هاى بى حاصل، مسامحه كارى و سهل انگارى در گذشت وقت و عمر ايشان،توجّه يافته اند.

    پرهيز از جلسات بى مصرف

    با آن كه حافظه قوى و خوش ذوق بودن استاد باعث شده كه سفرها و مجالس وجلسات ايشان آميخته با انواع لطايف و ظرايف مسرّت بخش باشد و در نتيجهمجلس ايشان از شيرين ترين مجلس ها و خصوصاً سفر با او از شيرين ترين سفرهاگردد، در عين حال پرهيز معظّم له از كارهاى افراطى و بى مصرف از يك طرف، وانضباط در همه كارها از طرف ديگر، احياناً سبب كدورت و رنجش خاطر بعضىاز دوستان و علاقه مندان شده است و مى شود، چراكه توجّه او به محدوديّت وگذرا بودن عمر و از سوى ديگر كثرت طرح ها و پروژه هاى تأليفى و تحقيقى كهدر راستاى خدمت به دين و بلند كردن كارهاى زمين افتاده، در نظر گرفته، كاررا به جايى رسانده كه حتّى براى مهمانى ها و دعوت هاى پذيرفته شده نيز»ابتدا» و «انتها« تعيين كند و مثلاً بفرمايد»:همه زمان مهمانى از آغاز جلوس تا پايان آن با همه مقدّمات، صرف غذا و پيشوند و پسوند سفره، نبايد از يك ساعت تجاوز كند!«.
    اين پرهيز حتّى در بحث هاى بى فايده علمى نيز تجلّى كرده است، لذا در مقدّمه كتاب ارزشمند»القواعد الفقهيّة«در ارتباط با بحث هاى بى مصرف اصوليّون و فقها (پس از بيان امتيازات فقه شيعه و افتخارات علماى شيعه در ارتباط با علوم اهل بيت عصمت)عليهم السلام(و گسترش و عمقى كه فقه و اصول و حديث و رجال شيعى پيدا كرده است) چنين مى نويسد:
    »لكن مع الاسف اين موفّقيّت علمى بزرگ، نواقصقابل توجّهى دارد كه يا از افراط نشأت مى گيرد و يا از تفريط، چراكه مسائلزيادى را خصوصاً در علم اصول مى بينيم كه با مسائل مفيد ديگر آميخته شده وهيچ ثمره قابل اعتنايى بر آن مترتّب نمى شود، و جاى تعجّب است كه هر روزبه بهانه گسترش علم و كشف حقايق، بر عدد اين گونه مسائل افزوده مى شود،افزايشى كه آينده تاريكى را مى شود براى آن پيش بينى كرد«.
    سپس با ارائه مواردى از اين مسائل بى فائده در علم اصول و با اشاره بهاين كه عدّه اى براى نشان دادن ثمره عملى اين گونه مسائل، دست به دامنمسأله نذر مى زنند با آن كه نذر ناذر بيچاره ممكن است به هر مسأله ازمسائل علوم مختلف ارتباط پيدا كند و هيچ عاقلى حاضر نمى شود كه همه آنهارا در علم اصول مطرح كند، و با اشاره به خلطى كه در استدلال براى مسائلاصولى و فقهى بين امورحقيقيّه و امور اعتباريّه مى شود مى نويسد:
    »اين گونه امور است كه برهه اى از بهترين روزهاىجوانى طالبان علم را گرفته، آنان را از پرداختن به مسائل مهم تر و نافع ترباز مى دارد به گونه اى كه اين مشكله بلايى براى علم و عالمان شده است. بههمين جهت است كه مباحث فقهى امروز ما، غالباً بر محور ابواب عبادات ومقدار كمى از ابواب معاملات دور مى زند و ساير مباحث ارزشمند فقه ما،متروك و مهجور شده، تنها افراد خاصّى از علما از آن باخبرند... و عجيباين كه بسيارى از كسانى كه از اين مشكل مى نالند در مقام عمل، خودشان نيزنمى توانند از تقليد و تبعيّت ديگران دست بكشند... از خداوند سبحانعاجزانه مى خواهيم كه انسان هاى با اراده و صاحب عزمى را برانگيزد كه كمرهمّت ببندند و دامن علوم دينى را از اين زوايد پاك كنند و طالبان علم رابه طريق مستقيم رهنمون نمايند. هرگز فراموش نمى كنم كه بعضى از اساتيدبزرگوار تعرّض به اين گونه مسائل را خالى از شبهه شرعى نمى ديدند كه شايدوجهش اين باشد: امروز، اسلام، شديدترين نياز را به عالمانى دارد كه ازحوزه دين دفاع كنند و شكّى نيست كه چنين دفاعى با پرداختن به اين گونهمسائل قابل جمع نمى باشد«.
    و جالب است كه بعضىاز دوستان و همراهان استاد، خصلت دورى از گعده هاى بى مصرف ايشان را به گذشته دور بر مى گردانند و مى گويند:
    »ايّام تحصيلِ ايشان يا به تعليم و يا به تعلّمو يا به مطالعه يا نوشتن مى گذشت و از عمرشان در همان زمان خوببهره بردارى مى كردند، هيچ گاه مجلس ايشان به بطالت و شوخى و مانند آنبرگزار نمى شد، واقعاً جدّى بود در كار تحصيل و در بروز دادن آن چه كهاستفاده كرده بود و رساندن آن به ديگران«.

    لطافت روحى و علاقه به شعر

    در هر حال توجّه دائم و ذكر مستمر و مراقبت پيوسته استاد جلوه هاىمختلفى را در افعال و حالات او به وجود آورده است و از آن جمله است لطافتروحى و حال و هواى عرفانى كه از علاقه شديد او به شعر و شاعرى و خصوصاًگرايش زيادى كه به اشعار حافظ و از شعراى معاصر، گرايشى را كه به اشعارشهريار از خود نشان مى دهد (كه كاملاً از ابيات فراوانى كه در جلسات ونشست هاى علمى و غير علمى بر زبان ايشان جارى مى شود و در حافظه ايشان جاگرفته است) به دست مى آيد و خودش در اين رابطه مى گويد:
    »علاقه زيادى به شعر و ادبيّات دارم، لذا يكى ازتفريحات من براى رفع خستگى، خواندن ديوان هاى شعراى بزرگ است، و منمعمولاً قبل از استراحت، مخصوصاً بعد از ظهر بايد كتابى را مطالعه كنم، واز ميان شعراى قديم ديوان حافظ را انتخاب كرده ام، و از شعراى جديد ديوانشهريار را، كه هردو در كنار بستر من است. مقدارى از اينها را مطالعهمى كنم آرامش پيدا مى كنم و استراحت مى كنم و مى خوابم. من حافظ راقوى ترين شاعر در رشته غزل مى دانم. صرف نظر از بعضى از تعبيرات زنندهظاهرى اشعار كه بعضى براى آن تفسيرهاى عرفانى مى كنند، من بيشتر به قدرتخلاّقيت حافظ و هنرمندى او در شعر و زيبايى هاى فوق العاده تشبيهات و نكاتبسيار ظريف و باريك و نوآورى هاى فراوان او نگاه مى كنم. البتّه اشعارعرفانى بسيار قوى و نيرومندى هم دارد كه ده بار هم انسان بخواند باز آنلطافت و روحانيّت را از دست نمى دهد.
    شهريار را در ميان شعراى معاصر بسيار قدرتمندمى دانم او در اشعارش همه جا در سايه حافظ حركت مى كند، خودش هم اعترافدارد كه استاد اصلى اش حافظ است ولى انصافاً نوآورى هاى فراوانى دارد كهانسان وقتى مطالعه مى كند از لطافت آن لذّت مى برد و گرد و غبار ملالت هارا از آيينه روح انسان پاك مى كند.البتّه شهريار دوران هاى مختلفى در زندگى داشتهاست و اشعارش هم هماهنگ با آن دوران هاست و گاهى بعضى از اشعار زننده هماز نظر مذهبى دارد كه بايد گفت تحت فشار محيط، القا شده است، ولى هرچه بودعاقبت به خير شد و با حسن عاقبت از دنيا رفت و اشعار آبرومندى از خودش بهيادگار گذاشت كه من با اشعار او هم رابطه زيادى دارم«.

    خـلــو ص نيّت


    خلوص نيّت، خصلتى است كه در مباحث گذشته نيز، ذيل عنوان»پشتكار و جديّت«به آن اشارتى رفت، خصلتى كه در قرآن كريم به عنوان يكى از دو ركن پيشرفت در امور و عبور از بن بست ها و رهنمون شدن به»سُبُل«الهى)وَ الَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا (معرّفى شده است.
    دو عنصر تلاش خستگى ناپذير ) جاهدوا)و خلوص نيّت(فينا...) دو ركن اساسى براى جلب امدادهاى غيبى و هدايت هاى معنوى به حساب مى آيند، از تلاش و جديّت استاد، تحت عنوان»پشتكار و جديّت«به تفصيل، سخن رفت و آن چه اكنون در مقام شرح آنيم خلوص نيّت استاد درميدان تحصيل و تدريس و تأليف است كه از آغاز ورود استاد به اين ميدان، باايشان همراه بوده و از جمله نكاتى است كهبعضىاز همراهان روى آن انگشت مى گذارند.

    رمز موفّقيّت

    و جالب است كه استاد خود، از مسأله خلوص، به عنوان تجربه اصلى زندگى خويش ياد مى كند و آيه مزبور(وَ الَّذِينَ جَاهَدُواْ فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا)را چون تابلويى، الهام بخش زندگى خصوصى و اجتماعى خود مى داند و مى گويد:
    »يكى از امورى كه الهام بخش زندگى خصوصى و اجتماعى من بوده و هست اين جمله كوتاه از آيات قرآن مجيد است كه مى گويد» :(و الذين جاهدوا فينا لنهدينّهم سبلنا«(، مى فرمايد: موفقيت و پيروزى در سايه دو چيز است: جهاد و تلاشخستگى ناپذير)...جاهدوا) و خلوص نيّت (... فينا). دلم مى خواهد هميشه به اين آيه عملكنم، از تلاش و كوشش مضايقه نكنم، سعى مى كنم نيّت خالصى داشته باشم چونمعتقدم هدايت الهى پشت سر آن است، و اين را به عنوان تجربه اصلى زندگى اممى دانم. همچنين اين جمله از اميرمؤمنان (عليه السلام)الهام بخش زندگى من بوده است و با تمام وجود، اين جمله را لمس كرده ام»: كلّ شىء من الدنيا سماعه، اعظم من عيانه»يعنى همه چيز دنيا آوازه اش و شنيدنش از خودش بيشتر است، شهرت، يك مسأله اىاست كه آوازه اش از دور، خيلى بلند است، امّاوقتى نزديك مى شويم مى بينيم جز يك مشت مشكل، چيزى نيست، مرجعيّت آوازه اشاز دور بلند است امّا از نظر مقامات دنيوى وقتى انسان وارد مى شود مى بيندنه، مسأله بسيار پردردسرى است. دنيا دورنمايش مهم است ولى از نزديك مهمنيست، به عكس آخرت و مسائل معنوى كه ديدنش از شنيدنش بسيار مهمتر و والاتراست«.
    در هر حال، بركات و جلوه هاى مختلف خلوص در زندگى شخصى و اجتماعى و سياسى انسان بر اهل خرد و بصيرت پوشيده نيست.

    حلم و تسلّط بر اعصاب

    يكى از جلوه هاى آن، حلم و مدارايى و تسلّطبر اعصاب و تواضع در برخورد با اقشار مختلف جامعه (از پايين ترين طبقات تابالاترين و معتبرترين آن) است و اين جلوه اى است كه همراهان استاد آن رااز گذشته اى دور در حافظه دارند و مى گويند:
    »من هيچ گاه در همان موقع كه با هم بوديمعصبانيّت از ايشان نديدم و برخوردها، برخوردهاى صميمانه در محيط صفا بود،صبح زود، من يادم نمى رود يك طلبه اى مشكلات كفايه اش را مى آمد از ايشانسؤال مى كرد و ايشان از حجره بيرون مى رفت و در حياط مدرسه، مشكلات آنطلبه را به طور مرتّب حل مى كرد، چون خوش فكر بودند و دقيق، نياز بهمطالعه قبلى براى حلّ مشكلات آن طلبه نداشتند، در پاسخ به سؤالات، حاضرالذّهن بودند... سراغ ندارم كه ايشان براى دير آمدن يا زود آمدن رفقا ودير شدنِ - مثلاً - وقت معيّنى كه براى صرف غذا تعيين شده بود عصبانىبشود«.
    ديگرى مى گويد:
    »ايشان با افراد، بسيار خوش برخورد هستند، مخصوصاً با دوستان و شاگردان. آدمپرحوصله و آرامى است. يادم نمى رود يك شبخوابيده بودم طلبه اى آمد در را كوبيد، ايشان را بيدار كرد و يك اشكالى دركتاب درسى داشت از ايشان پرسيد. من ناراحت شدم كه چرا اين كار را كردى؟فرمودند: اين طلبه است، اشكال دارد، وظيفه ماست كه راهنمايى اش كنيم. دردرس مرحوم آية اللّه محقّق داماد اگر كسى در اشكال كردن زياده روى مى كرد،مرحوم آية اللّه داماد گاهى متلك مى گفت، آقايى آمد درس ايشان (محقّقداماد) و خيلى اشكال مى كرد، مرحوم محقّق داماد طبق روش خودشان به ايشانمتلك گفت، او از مرحوم آقاى داماد رنجيد و آمد پيش من گفت: استاد آبروىمرا پيش دوستان مى برد، من پيغام را خدمت آقاى محقّق داماد عرض كردم،مرحوم داماد فرمودند كه به او بگو: مثل «مكارم» باش، هر متلكى من به اومى گويم با خوشرويى و آرامش پذيرا مى شود، به او برنمى خورد و اين گواهىاست از محقّق داماد بر حسن خلق ايشان«.
    و استاد خود مى فرمايد:
    »از مسائلى كه با آن روبرو هستيم (مخصوصاً درشرايط فعلى) نيازها و توقّع هاى فراوان اشخاص است، تنها من نيستم هر كسىكه فى الجمله موقعيّتى پيدا كند، سيل توقّعات از نيازمندان و گاهى غيرنيازمندان به سوى او سرازير مى شود و دامنه آن توقّع ها به قدرى گستردهاست كه با امكانات موجود نمى توانيم به همه آنها جواب بدهيم، در اين جابايد به حديث معروف نبوى عمل كنيم كه مى فرمود»:إنّكم لن تسعوا الناس بأموالكم فسعوهم بأخلاقكم;شما نمى توانيد با اموالتان مردم را راضى كنيد، سعى كنيد با اخلاقتان مردم را راضى كنيد.»
    » مى شود كه به ارباب رجوعمى گويم: «معذرت مى خواهم، به فلان دليلنمى توانم مشكل شما را حل كنم، شرمنده هستم ازاين كه نمى توانم!» و با اينبيانات فى الجمله او را راضى مى كنم. نصيحتى از مرحوم آية اللّه گلپايگانىدر اين زمينه به خاطر دارم ايشان مى فرمودند: «ارباب رجوع را محروم نكنيدولو به مقدار كم باشد». از اين توصيه و نصيحت در زندگى استفاده مى كنم وسعى مى كنم به آن عمل كنم و از آن نتيجه ديده ام«.

    پاى بندى به اصول و پرهيز از افراط و تفريط

    ديگر از جلوه هاى خلوص،پاى بندى به اصول وپرهيز از افراط و تفريط در همه امور و ضوابط و حدود را فداى مصالح شخصىنكردن است. بسيار جالب است كه استاد با همه ذوقيّات، هنرمندى ها، زنده دلىو پويايى كه دارد از اصول و ضوابط ثابت در هر مسأله، تخطّى نمى كند كه يكىاز مصاديق مهمّ و بارز آن، پاى بندى ايشان در استظهارات و برداشت هاىتفسيرى و روايى و فقهى از آيات و روايات است. براى من بسيار پندآموز بودكه وقتى براى اوّلين بار بعضى از برداشت هاى ذوقى و تأويلات بى مدركِ بهظاهر زيبايى كه از چهارچوب قواعد و قالب هاى ادبى و لفظى خارج بود را بهايشان عرضه كردم فرمودند:
    »اگر بنا باشد كه ما هر حرف زيباى خلاف ظاهرى را بزنيم و الفاظ در دستمان همانند«موم»باشد، هرج و مرج ادبى لازم مى آيد و سنگى روى سنگ بند نمى شود«.

    اعتدال سليقه و سلامت فكرى

    بر همين اساس است كه يكى از برجستگى هاى استاد را مى توان، اعتدالسليقه و سلامت فكرى و اتقان آرا، به حساب آورد. حسن سليقه استاد، زبان زدخاصّ و عام است، خصلتى كه اتّفاقاً خود استاد در شاخص هايى كه براى يكروحانى مفيدو تمام عيار بيان مى دارد روى آن تكيه دارد و مى فرمايد:
    «روحانى خوب فقط آن نيست كه از استعداد خوب وتقواى لازم برخوردار باشد، بلكه مضاف بر آن، مى بايست داراى حسن سليقه نيزباشد، به عالم بزرگوارى كه علم و استعداد دارد و از ورع و تقوى نيزبرخوردار است و لكن اعوجاج سليقه دارد هرگز نمى توان اميدوار بود«.

    نگاه به باطن عمل!

    از جلوه هاى ديگر خلوصنگاه به باطن عمل ودر نتيجه دورانديشى و برخوردارى از برنامه ريزى هاى دراز مدّت است. عجله وشتاب زدگى از يك طرف و عدم اعتماد به نفس از طرف ديگر از آفت هايى است كهدامنگير عدّه اى شده، مانع بسيارى از كارهاى مداوم و مستمر مى گردد، بهعكس دورى از شتاب زدگى و داشتن اعتماد به نفس، هر قلعه اى هرچند به ظاهرمستحكم را قابل فتح مى سازد. بر همين اساس، از تكرار مكرّرات استاد ايناست كه مى گويد:
    «ما بن بستى نداريم و يا طول زمان بسيارى از حقايق را روشن مى سازد، اگر در زمان حيات نشد بعد از آن و يا نبايداصرار داشته باشيم كه نتيجه كارمان را حتماً در زمان حيات خودمان ببينيمحتّى نبايد اصرارى داشته باشيم كه كارى كه عمل صالح است و بالاخره ثمرهخود را بر جاى مى نهد و آثار طيّبه آن آشكار مى شود در زمان حيات، بهپايان برسد، ما راه را باز مى كنيم، ديگران ادامه اش مى دهند!«.
    با اين طرز تفكّر است كه استاد، با كمال شهامت و اميد دست به كارهاىادامه دارى چون تفسير نمونه، پيام قرآن، و پيام امام اميرالمؤمنين (شرحنهج البلاغه) مى زند و در تربيت نسل معاصر، خستگى احساس نمى كرد ونمى كند. خصوصاً وقتى ملاحظه مى شود كه تحوّلات روحى و فكرى در تربيتانسان ها (كهكار اصلى حوزويان است) تدريجى است و بر مربّى لازم است عامل زمان را درساختن روان و فكر آدمى به حساب آورد و دل خستگى از تبليغ دين را به خودشراه ندهد و همانند بسيارى نباشد كه پرشور و پرگداز وارد صحنه مى شوند،امّا با برخورد با ناملايمات و ناسازگارى ها و كم توجّهى ها، از ميدان بهدر مى روند و به طور كلّى از هدايتِ نسل معاصر، نااميد مى شوند!.
    تأليفات متنوّع استاد در زمينه هاى مختلف اجتماعى و اخلاقى، و طول زمانِ ارشاد و هدايت نسل حاضر، گواه زنده اى است بر اين مدّعا.

    بذل آبرو در راه خدا

    ديگر از جلوه هاى خلوص،بذل آبروست; كسانىممكن است در مقام سخن و قلم، از مدينه فاضله اسلام سخن ها برانند و ازتوانِ دين در اداره جامعه، قلم ها بزنند و از ضعف تئورى هاى شرق و غربحرف ها بگويند، امّا در مقام عمل، به هيچ قيمتى حاضر نباشند كه شخصيّتعلمى و حوزوى خويش را فدا كنند و از اعتبار و آبرو، مايه بگذارند و در اينمسير، مَتَلَك ها و اتّهامات را با جان و دل خريدار شوند و براى ارتباطمستقيم با نسل معاصر و آشنايى با خواسته ها و نيازهاى آنان، از لاك مباحثخشك مدرسه اى و چهارديوارى مباحث آكادميك فلسفى و غير فلسفى بيرون آمده،سرى به دنياى خارج و هياهوى مكاتب و افكار موجود در ساير محافل و مراكزتعليمى بزنند و از جامع نگرى دين و قدرت پاسخ گويى آن به همه دردها در همهاعصار و امصار، بهره اى داشته باشند.
    همه اينها به اين جهت است كه پاسخ گويى از شبهات و معضلات مختلف نسلحاضر و آشنا شدن با مقتضيات و معلومات زمان، با دشوارى هاى فراوانى همراهاست و اتهامات جانكاه و توان سوزى را به دنبال دارد و خلوص و عشق وافرى رانسبت به پاسدارى از مرزهاى دينى طلب مى كند و اين در حالى است، كهاستاد ما از ديرزمان راه رايافته بود و از پاى نمى افتاد و از بذل آبرو وناديده گرفتن تشخّصات علمى و حوزوى باكى نداشت و بر اين اساس و با بيرونآمدن از چهار ديوارى مباحث حوزوى و شئونات پندارى، توانست بيش از يكصد وبيست جلد كتاب براى رفع اشكالات و تربيت نسل معاصر بنويسد.
    آن چه گفته شد در محدوده حوزه و شئونات حوزوى بود. در محدوده خارج ازحوزه و در بستر جامعه نيز با يك گذر اجمالى به سير تحوّلات و حوداثى كهقبل از انقلاب و بعد از انقلاب، در ارتباط با بعضى از اشخاص يا جريان هاىروشنفكرى گمراه و گمراه كننده، پيش آمد مى توان به وجود اين شهامت و فتوّتدر استاد پى برد. جريان هايى كه به جهت محبوبيّت هايى كه در ميان جمعى ازجوانان و روشنفكران و احياناً در ميان عدد قابل توجّهى از توده مردم بهدست مى آوردند درگيرى و مقابله با آن، ريسكى وجاهتى و اجتماعى به حسابمى آمد و طبعاً مقتضاى روحيّه ملامت ترسى و سياست محافظه كارى و حراست ازموقعيّت موجود اجتماعى، اين است كه انسان دم فروبندد و با تسويلات وتزيينات شيطانى(لاَُزَيِّنَنَّ لَهُمْ)و خيالات واهى و توجيهات نفسانى، به حسب ظاهر، گليم موقعيّت خويش را سالماز آب بيرون كشد و از حريم شئوناتش حفاظت كند! و ناخواسته و ناخودآگاه بهجرم كتمان حقيقت و عدم ايستادگى در مقابل بدعت و انحراف،مصداق (إِنَّالَّذِينَ يَكْتُمُونَ مَا أَنْزَلْنَا مِنَ الْبَيِّنَاتِ وَ الْهُدَىمِن بَعْدِ مَا بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِى الْكِتَابِ، أُوْلَئِكَيَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللاَّعِنُونَ)شود!
    جوهره روحى و خلوص استاد و عشق او به پاسدارى از حريم دين موجب مى شدكه در بسيارى از موارد، بى توجّه به هرگونه كارشكنى و اتّهامى، از بذلموقعيّت، آبروو اعتبار، دريغى نداشته باشد و براى روشنگرى نسل معاصر و نجات آنان ازدام گمراهان و كج انديشان از اقدام لازم و موضع گيرى مقتضى در جايگاهمناسب، پروايى نكند هرچند بدگويى هايى را از سوى بدخواهان به دنبال داشتهباشد.
    شكى نيست كه اين جرأت و شهامت و ملامت نترسى نيز فضلى است كه به هر كسى عطا نمى شود(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ مَن يَرْتَدَّ... وَ لاَ يَخَافُونَ لَوْمَةَ لاَئِم ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَآءُ).

    دفاع معقول از انقلاب و نظام

    ديگر از جلوه هاى خلوصدفاع معقول از انقلاب و نظام اسلامى و رهبرى است.
    با آن كه حفظ نظام اسلامى از اهمّ واجبات است و مسأله رهبرى دينى بهمنزله ستون خيمه نظام به حساب مى آيد در عين حال، عدّه اى حتّى درحسّاس ترين لحظات و بحرانى ترين فترات، دم فرو مى بندند و دفاع از اينموضوع حسّاس را خلاف شئون خود تلقّى مى كنند. اين در حالى است كه گروهىديگر، جانب افراط را گرفته، دفاعيّات بى حدّ و مرز آنان، تملّقات وچاپلوسى هاى دوران هاى پيشين را در خاطره ها زنده مى كند.
    دفاع معقول و حكيمانه، به همراه نصايح و تذكّرات دلسوزانه و مشفقانه،خلوص مى خواهد و انصاف، فتوّت دينى، اعتدال روحى و به دور بودن از ملاحظاتاعتبارى و نفسانى را طلب مى كند.

    پرهيز از تكلّفات در نگارش

    از جلوه هاى خلوص،به دور بودن در ميداننويسندگى، از پيچ و خم هاى مصنوعى و عبارات مغلق و جملات گنگ و نامفهوم وساير تكلّفات و ملاحظات وهمى و اعتبارى مى باشد كه باز بهتر است توضيحاتخود استاد را در اين رابطه بشنويم:
    »اگر بخواهيم در نويسندگى موفّق باشيم، بايدمخاطبين اصلى مان را در يك كتاب يا يك مقاله، از قبل، تعيين كنيم كه مااين كتاب را براى كه و چه اشخاصى مى نويسيم، گويا هميشه اين مخاطبين، جلوىما نشسته باشند، آنها را ببينيم و براى آنها بنويسيم، اگر مخاطبين خودمانرا در حين نوشتن كتاب گم كنيم يا عمداً مخاطبين را عوض كنيم اثر، اثرنامطلوبى خواهد شد.
    تجربه ديگر من اين است كه اگر بخواهيم نوشتهما و اثر ما يك اثر موفّق باشد بايد به دردها و مشكلات و گرفتارى هاى مردمو يا عقده هاى فكرى كه براى آنها مطرح است توجّه عميق و دقيق داشته باشيم،اگر در اين مسير حركت كنيم و نوشته هاى ما منعكس كننده دردها و مشكلات وراه حلّ آنها باشد و همچنين گشودن عقده هاى فكرى، خيلى پيروز و موفّقخواهيم بود و نوشته ما جاويدان مى شود.
    تجربه ديگرى كه من در اين دوران دارم اين استكه چيزى را كه خودم باور ندارم يا براى من حل نشده، آن را ننويسم و بهسراغ آن نروم، انسان چيزى را كه باور كرده با تمام وجودش از آن دفاعمى كند، چيزى را كه براى خودش حل شده بسيار خوب مى تواند بيان كند ونوشته اى مخلصانه و عميق خواهد بود. بر اساس اين تجربه توصيه من اين استكه تا چيزى را خودمان حل نكرده ايم و باور نكرده ايم ننويسيم و به سراغ آننرويم.
    تجربه ديگر من اين است كه يكى از مشكلاتنويسندگان اين است كه گاهى گرفتار مقدّمات طولانى و در نتيجه سبب گم شدناصل مسأله براى خواننده مى شوند،بايد مقدّمات اضافى، شاخ و برگ هاى غير ضرورىحذف شود و با بسم اللّه الرحمن الرحيم و نوشتن مقدّمه اى كوتاه در ارتباطبا انگيزه كتاب، مستقيماً وارد بحث شويم، البتّه ممكن است در مواردىمقدّماتى لازم باشد امّا زياد به سراغ مقدّمه و شاخ و برگ رفتن، باعثملالت و خستگى خواننده و نويسنده خواهد شد.
    تجربه ديگرى كه از نظر من بسيار مهم است ايناست كه سعى كنيم با زبان مردم و مخاطبين نوشته مان چيز بنويسيم، پيچ وخم هاى مصنوعى در نوشته ها، نكات مغلق و پيچيده، جمله هاى گنگ و نامفهوم وآن چه باعث مى شود كه نوشته را از سادگى و روانى بيرون بياورد زيان بسيارشديدى براى آثار و نوشته هاست. البتّه در اين جا سليقه ها متفاوت است،بعضى مى گويند اگر ساده بنويسيم مردم خيال مى كنند سطح مطلب پايين است. پسچه بهتر كه مغلق و پيچيده بنويسيم تا بگويند سطح مطلب بالاست! و خيلى علمىاست!.
    فراموش نمى كنم كسى به آقايى توصيه كرده بود سعىكن يك سوّم سخنرانى تو را مردم نفهمند تا بگويند بسيار با زبان علمى سخنمى گويد. در نوشته هم بسيارى عقيده هاشان همين است. ولى من عقيده ام ايناست اين بت را بايد بشكنيم، اين يك نوع ناخالصى در روش كار است، يك نوعفدا كردن هدف براى بعضى از ملاحظات شخصى است، البتّه ساده نوشتن و سادهگفتن ممكن است لوازمى داشته باشد و سبب شود بگويند اين آقا كه درسش سادهاست، يا نوشته اش سطح پايين دارد; ولى تجربه به من نشان داده است از سوىمردم مخلص، استقبال زياد از اين نوشته ها و از اين گونه درسها مى شود.
    من در تمام عمرم اين توصيه را نپذيرفتم كهپيچيده و مغلق بنويسم يا بگويم يا تدريس كنم و آثار مثبت زيادى بر اينمترتّب بوده است، هر كس هرچه مى خواهد بگويد. به علاوه اين را من يك نوعشرك و ناخالصى در نيّت مى بينم كه ما مصالح مردمرا فداى عناوين موهومى براى خودمان بكنيم. اينعيب نيست كسى روان و ساده بنويسد يابگويد، اين يك هنر بسيار بزرگ است. مناگر وقت مى داشتم بعضى از اين كتاب هاى بسيار پيچيده علمى (مانندكفاية الاصول) را بدون تغيير محتوى به زبان ساده عربى مى نوشتم تا ثابتشود سخت ترين و پيچيده ترين بحث ها را مى شود تا حدّ زيادى آسان كرد و دردسترس افكار افراد قرار داد. به هر حال اگر ساده نوشتن و روان نوشتن ياساده گفتن و روان گفتن گناه و عيب باشد من معترف به اين گناه و اين عيبهستم. ولى تجربه به من نشان داده است كه موفّقيّت، در اين راه است و اخلاصو پاداش الهى هم در همين راه است. و به همين دليل توصيه مى كنم كه عزيزان،گرفتار وسوسه ها در اين مسأله نشوند و اگر توانايى بر روان نويسى و سادهنويسى و روان گفتن و ساده گفتن دارند آن را يكى از مواهب الهى بشمارند ومغتنمش بدانند«.

    توكّل بر خدا از لغزش هاى قلم

    شايد بتوانيم يكىاز آثار و جلوه هاىبرجستهخلوص استاد را، توكّل به خدا كردن و دغدغه خاطر نداشتن از خطاها واشتباهات احتمالى در نوشتار و با نور شهامت و شجاعت به جلو تاختن است،توكّل و تفويضى كه سلامت فكرى انسان را در نوشته ها بيمه مى كند و بهنسبت، حاصل فكرى و قلمى انسان را از لغزش، محفوظ نگه مى دارد، جالب است كهدر اين رابطه نيز از زبان خود استاد، چنين بشنويم:
    »من معتقدم نويسنده هرقدر ماهر و عالم باشد بايدخودش را به خدا بسپارد، چراكه گاه، لغزش هايى پيش مى آيد كه قابل جبراننيست، و من به عنوان)وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ(بايد اين نعمت بزرگ الهى را بازگو كنم كه گاه مطالبى از قلم ما روى صفحهكاغذ آمده كه اشتباه و خطا بوده است و يا لغزشمهمّى محسوب مى شده و گاه تا داخل چاپخانه هم براى چاپ رفته، امّاپيش آمدهايى كرده كه ما متوجّه و بيدار شديم و آن را از چاپخانهبرگردانديم. اصولاً نوشتن كتابى مثل تفسير نمونه در 27 جلد به طورى كهلغزش مهمّى در آن نباشد، جز با كمك خداوند ممكن نيست. افرادى را مى بينيمكه كتاب چند صفحه اى مى نويسند، گرفتار لغزش هاى مهمّى مى شوند. به هر حالتا كسى نويسنده نباشد شايد اين سخن مرا دقيقاً نتواند باور كند. من هميشهخودم را به خدا سپردم و خودم را از اين گونه لغزش ها در آينده نيز به خدامى سپارم،(الهى لا تكلنى الى نفسى طرفة عين ابداً).«

    خوى مذموم سرقت در نويسندگى!

    ديگر از جلوه هاى خلوص، به دور بودن از چيزى است كه استاد خود، از آن مى نالد و به»سرقت در نويسندگى»تعبير مى كند و مى فرمايد:
    »يك وقت كتابى به دست من رسيد، مطالب جالبىدرباره خداپرستى، در آن ديدم، و بعد از مطالعه متوجّه شدم اين مطالبآشناست، مثل اين كه شبيه نوشته هاى من در كتاب»آفريدگار جهان«است ولى نگاه كردم ديدم كتاب، ترجمه از يك كتاب عربى است، بعد متوجّه شدمكه يك نفر از نويسندگان عرب زبان مطالب كتاب حقير را بدون اين كه نامى ازمؤلّف ببرد به عربى ترجمه كرده است و به نام خود منتشر نموده، بعد، اينبرادر فارسى زبان آن كتاب عربى را كتاب خوبى يافته و بار ديگر به فارسىبرگردانده است و ترجمه آن چيزى شبيه به كتاب اصلى ما شد!.
    و امثال اين مطلب به صورت هاى ديگر به شكل خاطرهتلخى باقى مانده است. درست است كه اقتباس از كتابها معمول است ولى اقتباسهم حدّى دارد ،درست است كه ما نبايد در مقابل اين كارها عكس العمل نشانبدهيم ولى اين هم درست نيستكه چنين بى انصافى كنند و اى بسا نتيجه اين شودكه مردم خيال كنند من از كتاب آن آقاى عرب زبان سرقت كرده ام، در حالى كهتاريخ كتاب او، بسيار بعد از كتاب ما است!. اميدوارم همه ما در سطحى ازاخلاق قرار بگيريم كه سراغ اين مسائل نرويم و عالم مطبوعات را با اين گونهكارها تيره و تار نكنيم«.

    تعبّد و ترس از حساب و ميزان


    با آن كه استاد،اوّلاً:بسيارى از ابواب فقه را درس گفته اند، و از اين طريق يك بار مسائل مختلف فقهى را استنباط كرده اند،و ثانياً:بر تمام عروة الوثقى سيّد يزدى (قدس سره (تعليقهزده اند و از اين طريق بار ديگر، نگاهى مستنبطانه به ابواب فقهىِ معنون درعروة الوثقى دوخته اند و نسبت به ابوابى از فقه كه در عروه مطرح نيست برتحريرالوسيله مرحوم امام (قدس سره(كم و بيش تعليقه زده اندو ثالثاً:به مدّت دو سال كار مداوم، با قلم روان و رساى خويش و به شكل بديعى، رسالهعمليه را نوشته اند و به اين طريق، براى بار سوّم همه ابواب فقه را مروركرده اند و آراى شخصى خويش را استخراج نموده اند و در نتيجه بسيارى ازمسائل را لااقل سه بار ديده اند و مورد لحاظ و توجّه قرار داده اند، درعين حال در بسيارى از استفتائات با وسواس و حسّاسيّت، برخورد كرده و باصبر و حوصله براى بار ديگر مداركش را مورد دقّت قرار داده، جواب مسأله راموكول به زمان ديگرى مى كنند.
    روشن است چنين حسّاسيّتى، تعبّد و تديّنى خاص، تقوايى ويژه و خوف ازحساب و كتاب و ميزان را طلب مى كند، خصوصيّتى كه چون ساير خصلت ها وويژگى هاى استاد، از نُمودها و جلوه هاى مختلفى در زندگى معظّم لهبرخوردار است از آن جمله است»وسواس در مسائل مالى و مصرف بيت المال و سهمين و نداشتن ريخت و پاش«.
    توضيح آن كه: صرف نظر از وسواس و حسّاسيّت استاد در حقوق الناس وپرداخت بدهكارى هاى پولى (كه بارها مى فرمود: در مواردى من دوبار به عنواناداى بدهى، به كسى پول دادم و مكرّر مشاهده شد كه قبل از هر سفرى حتّىسفرهاى كوتاه، با تمام كسانى كه مختصرطلبى دارند، تسويه حساب مى كند) درمصرف بيت المال نيز وسواس قابل توجّهى دارد و اهل ريخت و پاش نيست.
    اين خصلت، با توجّه به بعضى از ريخت و پاش ها، و بذل و بخشش هاىبى حساب كه گاهى شنيده و يا ديده مى شود، اعتراض بسيارى را برانگيخت وجدّاً سبب شد كه تنها كسانى در خدمت استاد باشند و با او دوام آورند كهانگيزه اى غير از خدمت به امام زمان(عج) (از اين باب كه استاد را سرباز وخادمى براى آن حضرت مى دانند) و يا رعايت حقوق استاد و شاگردى و ياانگيزه هاى ديگر علمى و معنوى نداشته باشند.
    جالب توجّه است كه وسواس استاد در اين زمينه، در زندگى خصوصى و خانوادگى ايشان نيز، نُمود يافته است و در اين رابطه چنين مى فرمايد:
    »سعى ام اين بوده كه از بيت المال كمتر استفادهكنم و به همين دليل قسمت عمده زندگى من در سابق، از طريق رفتن به تبليغ درايّام ماه محرّم و صفر و ماه مبارك رمضان تأمين مى شد، قسمتى هم از شهريّهحوزه، ولى بعداً كه كار تأليفات من بالا گرفت و به اصطلاح حقّ التأليفكتاب هاى من جواب گوى زندگى من بود، ديگر از شهريه مراجع هم استفادهنكردم. الآن هم كه به اصطلاح، دوران مرجعيّت است باز هم زندگى شخصى من ازحقّ التأليف كتاب هاى من اداره مى شود«.

    حفظ الغيب از ديگران

    و از جمله از جلوه هاى خصلت مزبور تعبّد و ترس از حساب و ميزان»حفظ الغيب استاد در غياب ديگران«است. با توجّه به اين كه شيوع مسأله غيبت و عدم رعايت حريم آن، در ميانخاصّ و عام بر احدى پوشيده نيست و بعضى از افراد، با همه كرامت ها وفضيلت ها در زمينه هاى مختلف، با كمال تأسّف مشاهده مى شود كه در مسألهحفظ الغيب و رعايت حرمت اشخاص، خصوصاً رقبا و هم دوره اى ها، كميتشان لنگاست و گاه با كمترين بهانه و احساس خطر، افشاگرى و هتك را روا مى دارند وحكم جوازش را صادر مى كنند - با توجّه به همه اينها - بسيار پندآموز استكه استاد با همه بى مهرى هايى كه در موارد مختلف از جانب عدّه اى متحمّلشد، خويشتن دار بوده و هست و على رغم فراهم آمدن زمينه مساعد براىجواب گويى، مهر سكوت بر لب مى زدند و مى زنند و كريمانه از كنار موقعيّتبه عمل آمده مى گذرند. شكّى نيست كه پرهيز و امساكى اين چنين، تقوايى راسخو ملكه ويژه اى از عدالت را طلب مى كند و نصيب كسانى مى شود كه سحرگاهانكوله بار روزشان را محكم مى بندند. بعضىاز همراهانشان اين چنين حكايت مى كنند كه:
    »آن چه كه در نظرم است و مى خواهم بگويم مسألهتعبّد ايشان است در تعبّد (نمى دانم خودشان راضى باشند يانه) اهل شببودند، نماز شب را ترك نمى كردند و شايد باعث نماز شب خواندن بعضىهم حجره اى هايشان مى شدند، آخرهاى شب بيدار مى شدند و بعد از نوافل، نمازصبح و بعد هم مشغول مطالعه تا وقت صبحانه و بيرون رفتن براى ادامه كارهاىروزانه و تعليم و تعلّم...«.

    سعه صدر، روحيّه جمعى و كار گروهى


    هر كار خيرى و اقدام به هر عمل بنيادى و مهمّى، همچنان كه تحسين وتشويق عدّه اى را بر مى انگيزد، بعضى را نيز به انگيزه هاى مختلف (خواهانگيزه سليقه اى باشد و يا خطّى و جناحى و يا نفسانى و از باب حسادت هاىدرونى) به مخالفت وامى دارد، ولى با توجّه به عامل«گذشت زمان»و پايدار بودن حق و عمل صالح، و هبوط و سقوط باطل، اين عدّه تدريجاً بهخود مى آيند و متنبّه مى شوند، روشن است كه هم تحمّل مخالفت هاى آنان درآن زمان و هم به آغوش گرفتن و انتقام نگرفتن در اين زمان، شرح صدرى موهبتىو الهى مى خواهد كه معظّم له بحمداللّه از آن برخوردار بوده و هست.
    مورد فوق تنها يكى از ميادين ظهور و بروز انشراح صدر است، چراكه اينخصيصه، ميادين ديگرى نيز، براى ظهور دارد كه از آن جمله است كار گروهىكردن و جمع را تحمّل نمودن.
    توضيح آن كه: شكّى نيست كه جمع«وجود سيّال فرد»است و انسان ها در درونِ جمع، رشد خود را درمى يابند و تكامل پيدا مى كنندو از طرفى ديگر اتقان كار جمعى و پيشرفت آن به مراتب، بيشتر از كارهاىفردى است، امّا از آن جايى كه انسان، شيفته انديشه هاى خود و دلدادهنوآورى ها و بافته هاى خود است، غالباً شرح صدرِ تحمّل سليقه ها و افكارديگر را ندارد و از تن دادن به كار جمعى طفرهمى رود، ولى استاد، از پيشگامان و خط شكنان اين جبهه است و خود، وقتى كه تجربيّات دوران نويسندگى را برمى شمرد، چنين مى فرمايد:
    »اوّلين تجربه ام اين است كه به روشنى بر ماثابت شد كه كار جمعى در همه جا و مخصوصاً در كارهاى علمى به ويژه در نوشتنكتاب، بر كار فردى بسيار برترى دارد، كتاب هايى كه ما به صورت جمعىنوشته ايم يعنى با مشورت انجام شده، هم سريع تر پيش رفت و هم پرمايه تر ومرغوب تر و مطلوب تر واقع شد، حتّى اگر طرف مشاور انسان شاگردان او باشند.
    پيشرفت سريع تفسير نمونه و تفسير پيام قرآن ومطلوبيّت و مرغوبيّت آن، مولود كار جمعى است. كتاب هايى را كه من در عقايدنوشتم، قبلاً تدريس كرده ام، لذا مولود كار جمعى است و كتاب فيلسوف نماهانيز بالاخره نزد جمعى از فضلا و بزرگان مطرح شد پس به يك معنى كار جمعىاست. به هر حال من توصيه مى كنم كه همه عزيزان نويسنده تا مى شود كار جمعىرا بر كار فردى مخصوصاً در كار تأليف و تصنيف كتب مهم، مقدّم بدارند«.
    و نيز با توجّه به اين كه شرح صدر، تحمّل نظرات مخالف و اجتناب از مطلق نگرى و برخوردارى از گذشت و اغماض است، مى فرمايد:
    »همان گونه كه اشاره كردم با تجربيّات زندگى امدريافته ام كه بايد كارها به صورت دسته جمعى باشد، پيشرفت بسيار خوبى داردو از خطا و اشتباه محفوظ تر است منتهى در كار دسته جمعى و گروهى شرايطىاست كه سعى كرده ام با استمداد از لطف پروردگار تا آن جا كه مى توانم بهآن عمل كنم و به ديگران هم توصيه مى كنم: در اين موارد بايد انسان بهنظرات ديگران احترام بگذارد، عقيده مخالف را تحمّل كند، سعه صدر و اغماضداشته باشد. اگر اين امور دست به دست هم بدهد كار گروهى ادامه مى يابد،امّا اگر من مطلق نگر باشم فكر خودم را صددرصد صائب و مخالف آن را باطلبدانم به نظرات ديگران احترام نگذارم، عقيده مخالف را تحمّل نكنم، و گذشت و اغماضى نداشته باشم كار، پيشرفتى نخواهد داشت.
    اين جمله را بايد اضافه كنم: اشخاص هميشه نكات مثبتى دارند و نكات منفى اى. كسى كه هيچ نقطه منفى نداشته باشد جز معصومين(عليهم السلام)پيدا نمى شود، هر كسى نقطه يا نقاط قوّتى هم دارد، ما بايد هميشه دنبالمعدّل نمره هاى آنها باشيم و سرجمع نمره هاى صفات اشخاص را حساب بكنيم،اگر معدّل خوب بود، جنبه هاى منفى را بايد تحمّل كنيم!«.
    به هر حال روحيّه جمعى و سعه صدر استاد در كار گروهى آثار و بركات فراوانى را به دنبال داشت و دارد كه ذكر بسيارى از آنها در فصل »ديدبانى از مكتب«گذشت.

    ورزش و نشاط جسمانى


    از آفت هاى حوزه و عالمان حوزوى خصوصاً در ادوار گذشته، اين بود كهبى توجّهى عالم دينى به عوامل تندرستى و اعتنا نكردن به كمّ و كيف تغذيه وسلامت آن و مسائل مربوط به حفظ الصحّه، در ديدگاه بعضى از عوام، دليل زهدو وارستگى حضرت آقا و بى اعتنايى او به دنيا بود. آشفتگى ظاهرى در كفش ولباس و... و زردى رخسار، افسردگى، رنجورى و بى حالى در تكلّم و مشى و نشستو برخاست، همه و همه در نظر تعدادى از عوام النّاس، اماره اى بر زهد و ورعو تقوى بود و ارزش و كرامتى به حساب مى آمد! به عكس، قبراق و سرحال بودن وورزش و نرمش و چون سربازى پاى در ركاب در جاى خود پريدن، و محكم حرف زدن ومحكم نشستن و محكم جهيدن، از آثار بى تقوايى و گرايش به مادّيات ودنيازدگى و حركت در خلاف شئونات و عدم رعايت زىّ طلبگى و روحانى محسوبمى شد!.
    استاد دام ظلّه از آغاز جوانى از اين آفت غافل نبودند، پياده روىبين الطلوعين ايشان زبان زد همه بود، و تا الآن كه بيش از هفتاد سال ازعمر پربركتش مى گذرد ساعتى از شب و روزش به نرمش و پياده روى اختصاص دارد،در مسائل حفظ الصحّه و ضوابط و نكات بهداشتىِ طبّ قديم و جديد، اطّلاعاتوسيع و قابل استفاده اى دارند و طرف مشورت دوستان، آشنايان و شاگردانند. در مقدار و چگونگى غذا و پرهيز از افراط در غذا و خوردن هاى غيرضرور،جدّاً قابل تأسّىمى باشند، معظّم له خود، در اين رابطه مى فرمايد:
    »به اندازه اى غذا مى خورم كه اگر دفعتاً مهمانىاز راه برسد و سفره اى دوباره پهن شود و مصلحت بر اين باشد كه با او همراهشوم هيچ مشكلى ندارم و ظرفيّت تناول دوباره به مقدار اوّل را دارم!«.

    كم خورى

    و نيز مى فرمايد:
    »ما طبيبى داشتيم كه طبيب خانوادگى ما بود، روزىبه من گفت: بيست سال تجربه پزشكى خودم را مى خواهم در دو جمله براى شماخلاصه كنم و آن دو اين است كه رمز سلامت انسان در دو چيز است: كم خوردن وفعّاليّت جسمانى. من توصيه او را قبول كردم و از همان اوايل زندگى بهكتاب هايى كه تغذيه سالم و فعّاليّت هاى ورزشى و جسمانى را شرح مى داد،علاقه داشتم، در مجموع، غذاى خودم را كم كردم، احساس كردم بسيار راحت شدم،تصوّرم اين است پنجاه درصد غذايى را كه مى توانم بخورم مى خورم... بسيارىاز كسالت ها و ناراحتى ها از غذاهاى اضافى است كه جذب بدن انسان نمى شود،من با كتاب هاى گياه خواران و خام گياه خواران آشنايى داشتم، از بعضى ازآنها كه براى حلّ مشكلاتى به من مراجعه كردند سؤالات زيادى كردم و ازمجموع آن، اين چنين فهميدم كه بايد غذاى خام گياهى و ميوه را به صورت قسمتمهمّى از تغذيه خودم قرار بدهم و زياد به سراغ غذاهاى حيوانى و چرب وشيرين نروم و همين به من آرامش مى داد«.
    آن چه گفته شد در مورد كمّ و كيف تغذيه بود. استاد در زمينه كيفيّت و مقدار استراحت نيز بيانى دارد، مى فرمايد:
    »در مورد خواب و استراحت، بر اثر كار زياد طورى هستم كه بلافاصله بعد از آنى كهبه بستر مى روم چند لحظه بعد، خواب هستم. گاهى يك آية الكرسى را كه معمولاً قبل از خواب مى خوانم به زحمت تمام مى كنم«.

    نرمش صبحگاهى

    و در مورد ورزش و تحرّكات بدنى مى گويد:
    »به مسأله حركت جسمانى و پياده روى سختپاى بندم، صبح ها حتماً بايد با حركات مخصوص بدنى، نرمش هايى انجام بدهم،پزشكان توصيه نرمش هاى خاصّى را كردند و من از وقتى كه آنها را انجاممى دهم بحمداللّه احساس كمردرد و پادرد نمى كنم«.

    پياده روى

    در زمينه پياده روى نيز سخنى دارند:
    »درباره فوايد پياده روى مطالب بسيارى ديده ام ولذا مقيّدم همه روز در يك جاى خلوت و بى سر و صدا يا خارج از شهر ياجاهايى كه مثل خارج شهر است بروم و پياده روى كنم و اين كار، جزء زندگى منشده كه اگر انجام ندهم بيمار مى شوم و اين كار، كمك زيادى به من مى كند بهطورى كه در حال حاضر كه بيش از هفتاد سال دارم (آينده با خداست نمى دانم( هيچ گونه ناراحتى جسمانى در هيچ قسمت از بدن خودم احساس نمى كنم، گاهى فكرمى كنم مثل سن چهل سالگى كارهايم را ادامه و برنامه هايم را در قسمتمطالعه و نوشتن و امثال اينها ادامه مى دهم«.

    تشويق نامه

    رعايت اين امور سبب شده است كه با همه كثرت مشغله و تعدّد و تنوّعكارها، به لطف الهى از جسمى سالم و شاداب برخوردار باشد به گونه اى كه زمانى مى فرمودند:
    »هر سال كه اقدام به آزمايش كلّى بدن مى كنمبحمداللّه نتيجه آزمايشات به گونه اى است كه گويا آزمايش بعدى سالم تر ازقبلى است و اين بار يكى از دكترها تشويقنامه مفصّلى برايم نوشت، از جملهنوشته است كه به تشخيص من رمز سلامتى شما در سه چيز است: 1- رعايت حفظالصحّه در كمّ و كيف غذا. 2- ورزش. 3- تسلّط بر اعصاب و پرهيز ازعصبانيّت(البتّه آينده با خداست)«.
    و نيز رعايت اين همه سبب شده است كه بحمداللّه و المنّه در اين مقداراز سن، سرحال تر و پرانرژى تر از شاگردان و همراهان جوانش، در جلسات تأليفو تحقيق حضور پيدا كند و اين در حالى است كه با نهايت تأسّف، كثيرى ازانديشمندان و عالمانِ هم سنّ و سال، هر كدام به يك يا چند نوع از كسالت هاگرفتارند. از خداى منّان صحّت و عافيت و طول عمر همه آنان را براى خدمت بهاسلام و مسلمين و نيز بقاى صحّت و عافيت ایشان را خواهانیم.
    از عجايب، اين است كه با همه تأكيدات عقل و تجربه و شرع و روايات بسيارزيادى كه در اين زمينه وارد شده، هم چنان عدّه اى، دست قضا و تقدير راتنها مؤثّر اين باب مى دانند، يا راه افراط را گرفته، از كمترين پرهيز درغذا، دريغ نموده، از تغذيه بى حساب و كتاب، ابايى ندارند و يا راه تفريطرا گرفته از نعمتى كه خدا ارزانى اش داشته است امساك مى كنند و از نشستنسر سفره اى كه مولى جلّ شأنه پهنش نموده است مى پرهيزند.
    اين در حالى است كه ممكن است رعايت نكات مزبور، بيست يا سى سال، بر عمرپربركت يك عالم دينى و ربّانى بيفزايد، يعنى بيست يا سى سال بيشتر از حدّمعمول در سنگر علم و فقاهت و ديدبانى از مكتب، نگهش دارد و در مقابل، عدمرعايت آن سبب شود كه عالم وارسته اى پس از عمرى تلاش و كوشش و صرفهزينه آن همه امكانات براى به بار نشستن او، الآن كه زمان بهرهورى وميوه چينى از اين شجره طيّبه است، از فعّاليّت بيفتد و به جاى بيشتريناستفاده و استفاضه، كمترين بهره را از عمر شريفش بگيرد و اين جاى بسى حسرتو تأسّف است.

    سه دستور مهم براى سلامتى

    به همين جهات است كه خود استاد در یك جمع بندى چنين مى فرمايد:
    »سه موضوع را به همه طلاّب عزيز سفارش مى كنم: 1- فعّاليّت جسمانى را براى خودشان از واجبات بدانند. 2- اعتدال در غذا رافراموش نكنند. استقبال از غذاهاى گياهى را به عنوان بخش عمده اى ازغذايشان مورد توجّه قرار دهند، خيال نكنند قوّت و سلامت در غذاهاى چرب وشيرين و حيوانى است، ممكن است انسان، اوايل كار از كم غذا خوردن ناراحتبشود ولى كم كم به آن عادت مى كند و بيشتر از آن را نمى طلبد. بسيارندكسانى كه وجودهاى بابركتى براى اسلام هستند، اما متأسّفانه وقتى كه پختهشدند و در ميان مردم شناخته شدند و در حوزه ها اسم و رسمى پيدا كردند ازكار افتاده اند و از وجود آنها نمى توان بهره گرفت، و اين ضايعه بزرگىبراى جهان اسلام است، بنابراين خوب است به عنوان مقدّمه واجب در حفظسلامتى خود بكوشند و از هيچ كوشش و آموزشى در اين طريق مضايقه نكنند. 3- همان طور كه در حديث شريف دارد: انسان بايد براى تجديد قوا، استراحت وتفريح هم داشته باشد و آن را به عنوان يك عبادت مقدّمه واجب مى توان دنبالكرد. طبيبى در شيراز به من گفت: «شما اگر مى توانيد كار زيادى در روزانجام بدهيد من مانع نمى شوم، ولى در هفته يك روز را از تمام كارهاى فكرىخالى كنيد و آن يك روز مطلقاً از كارهاى روزمرّه دور باشيد و استراحتكنيد، من سعى مى كنم به گفته اين طبيب عمل كنم، به همين دليل جمعه هاملاقاتى نمى گذارم و سعى مى كنم در مواقعى كههوا مساعد است حتّى در شهر نباشم، چون صداى تلفن هاى پى درپى، خودش ايجادمشكل مى كند. ولى در عين حال مجبور مى شوم بر خلاف اين عقيده، بعضى ازكارهايى كه در جمعه ها به من تحميل مى شود بپذيرم، و متأسّفانه اين برنامهناقص مى ماند»

    آزادانديشى، اعتماد به نفس،شهامت و طبع بلند

    با آن كه محور قرار گرفتن تقريرى از تقريرات در درس هاى خارجِ اصول،امرى شايع است و بسيارى از اساتيد خارج گو، در واقع، تقريرات استاد خويشرا تقرير مى كنند و يا آن را محور بحث قرار مى دهند، در عين حال استاد بهگونه اى مستقل و آزاد بحث مى كردند و يا اهمّ آراء موجود در مسأله اى رادر عرض هم مطرح مى نمودند كه به وضوح مشخّص بود كه عقربه فكر او به هيچسمتى گرايش ندارد.
    و جدّاً اين مقدار از شهامت و حريّت فكرى و اعتماد به نفس براى شاگردخارج خوانى كه در واقع مى خواهد با خارج شدن از يك متن مشخّص (آن چنان كهدر مرحله سطح به آن مبتلا بود) روى پاى خويش بايستد و با كمال شهامت وآزاد انديشى همه آراء و اقوال يك مسأله را به نقد بكشد، وَجْدآور و اعتمادبه نفس برانگيز است و اين حالت و خصلت استاد در جلسه تفسير نهج البلاغه وبرخورد استاد با شروح مختلف آن نيز، كاملاً آشكار است.



    نور شهامت و بلندى طبع

    آن چه گفته شد مربوط به سنگر تحقيق و تدريس در محدوده مباحث تخصّصىحوزه است. استاد ما در سنگر مباحث اجتماعى و مبارزات سياسى نيز از موهبتاعتماد به نفس و از نور شهامت و بلندى طبع برخوردار بودند و در اين رابطه چنين به صحبت مى نشينند:
    «در يكى از دفعاتى كه مرا به خاطر مجلّه مكتباسلام به ساواك بردند رئيس ساواك كه مرد قلدرى بود با داد و فرياد مطلب راشروع كرد كه شما به چه حقّى در اين مملكت بدون گرفتن امتياز، خودسرانهمجلّه منتشر مى كنيد من چنين و چنان مى كنم; من با خون سردى به او گفتم: ما تقاضاى امتياز كرديم، در جريان است. يك مرتبه با كمال تعجّب ديدم اينمردِ خشنِ داد و فرياد كن، چهره اش عوض شد و از درِ ديگر وارد شد، بامحبّت و صميميّت (كه در حقيقت دامى بود مى خواست بيندازد) گفت: «من امتيازمجلّه را براى شما درست مى كنم چرا اين بى شعورها امتياز مجلّه دينى رانمى دهند، كى مانع اين كار است؟ نخير من درست مى كنم، شما قناعت به مجلّهفارسى نكنيد يك مجلّه عربى هم منتشر كنيد، ما كمك مى كنيم». ديدم دارددامى مى گستراند به خيال خودش كه مثلاً ما دست نياز براى امتياز يا براىكمك مادّى به سوى او دراز كنيم و مسأله همين جا تمام مى شود و همه چيزپايان مى گيرد، غافل از اين كه اين دام را بايد بر مرغ دگر بنهد كه...! منفوراً گفتم آية اللّه العظمى بروجردى حامى اين مجلّه است و هر كمكى لازمباشد ايشان مى كنند، ما اصلاً نيازى به كمك مالى نداريم، فقط مزاحم مانشويد ما كارمان را ادامه مى دهيم، وقتى كه ديد مسأله از جاى ديگر تأييدمى شود كوتاه آمد و جلسه تمام شد«.

    زمامداران ديوانه يا ديوانگان زمامدار!

    قصّه ديگرى كه صرف نظر از مسأله شهامت و حريّت، دليل بر روحيّهظلم ستيزى و غيرت دينى و استقامت و عدم تسليم استاد مى باشد به اين شرحاست:
    »باز فراموش نمى كنم در مجلّه مكتب اسلامسرمقاله هاى تندى مى نوشتيم، بعضى از عناوين آن يادم است، در يكى ازسرمقاله ها بحثى داشتيم مفصّل، تحت عنوان"زمامداران ديوانه يا ديوانگان زمامدار!" تحليلتندى در اين زمينه شده بود. باز در يكى از اين جشن هاى آزادى زنان!،سرمقاله اى نوشته بوديم تحت عنوان «محصول 27 سال آزادى!» كه نتيجه آزادىزنان در عصر پهلوى را در آن سرمقاله نوشته بوديم. به هرحال آنها مجلّه راتوقيف مى كردند و آزاد مى كردند بعد فشار آوردند كه شما مطالب مجلّه راقبل از آنى كه منتشر شود 24 ساعت قبل، در اختيار ما بگذاريد تا ببينيم. گفتيم امكان ندارد، تعطيل مى كنيم ولى دست به اين كار نمى زنيم. گفتندچهار ساعت قبل از چاپ به ما بدهيد فوراً به شما مى دهيم، گفتيم امكانندارد، ما ترجيح مى دهيم مجلّه تعطيل بشود و تسليم چنين كار زشتى نشويم وبحمداللّه با سربلندى و استقلال و عظمت تمام اين دوران را پشت سر گذاشتيم،مجبور شدند امتياز دادند، ولى مكرّر توقيف مى كردند، فشارهاى مرحومآية اللّه العظمى بروجردى و روحانيّت كه همه حامى ما بودند مانع شد كه اينمجلّه و اين نورى كه در آن تاريكى مى درخشيد تعطيل بشود و بحمداللّه كارخودمان را كرديم«.

    ديگر بركات اعتماد به نفس

    در هر حال اين گونه اعتماد به نفس هنگامى كه با احساس مسئوليّت دينى واعتقاد به اصالت حوزوى آميخته شود، مى تواند بركات زيادى را، اوّلاً: براىشخص استاد و ثانياً: براى مكتب تشيّع و ثالثاً: براى حوزه علميّه بهارمغان آورد.
    آن چه كه مربوط به شخص معظّم له مى شود اين است كه از همان عنفوانجوانى اين جرئت را يافته بود كه با انس با قرآن گمشده هايش را از آيات اينكتاب كريم پيدا كند كه در اين زمينه در مقدّمه كتاب »قرآن و آخرين پيامبر«چنين مى نويسد:
    »نگارنده هم مانند همه افراد از آغاز دوران بلوغكه دوران قطع پيوند از تقاليد گذشته و ورود در مرحله استقلال است، شديداًعلاقه داشت بداند اين مذهب مقدّسى كهنامش «اسلام» است و به حكم تعليمات پدران ومادران و اجتماع، به آن دل بسته است، در ترازوى عقل و خرد چگونه خواهدبود؟ اين فكر به صورت گمشده بزرگى نگارنده را رنج مى داد. پس از دقّت وبررسى، راهى براى شناسايى و آشنايى هرچه بيشتر با اين آيين، بهتر ازمطالعه اصيل ترين و زنده ترين سند اسلام يعنى قرآن مجيد نيافتم«.و آن چه مربوط به مكتب تشيّع است جرأت تأليف كتاب و مبارزه با انحرافات از همان آغاز جوانى است كه از تأليف كتابجلوه حقشروع مى شود تا تفسير قرآن كريم و نهج البلاغه در سنين بالاتر.

    اصلاح گرى در سطح حوزه

    و آن چه مربوط به حوزه علميّه مى شود، اصلاحاتى است كه به اتّفاقدوستان و همراهانش از همان دوران جوانى در سطح حوزه علميّه، آغاز كردند كهخود، قصّه را - پس از بيان قوّت هاى حوزه - اين گونه تعريف مى كند:
    «با وجود همه اين امتيازات كه در حوزه علميّهاست، متأسّفانه كاستى هايى را از همان ابتدا مى ديديم، از جمله امتحانات،مطلقاً وجود نداشت، ما آرزو مى كرديم امتحاناتى وجود داشته باشد، افرادىكه تلاش بيشترى مى كنند شناخته شوند، انگيزه ها قويتر بشود، ميدان رقابتمثبت آشكار بشود، همچنين انتظار داشتيم براى لباس روحانيّت، حساب و كتابىباشد، از اين لباس مقدّس بدون شرايط، استفاده نشود، خداى نكرده اگر تخلّفىمى شود از طرف روحانيّت و مراجع، مسأله پيگيرى شود.
    انتظار داشتيم در كتاب درسى اصلاحاتى صورت بگيردو بعضى از دروس مهمّ اسلامى كه در حوزه ها كمرنگ است مانند عقايد، تفسيرقرآن مجيد و بحث هاى مربوطبه حديث، پررنگ تر بشود.
    انتظار داشتيم در مورد مبلّغين افرادى ورزيده وتمرين ديده و عدّه اى آشنا به زبان هاى خارجى، امر تبليغ اسلام را در داخلو خارج بر عهده بگيرند.
    انتظار داشتيم مشكلات طلاّب تا آن جا كه مى شوداز نظر مسكن و جهات ديگر حل بشود و در مجموع انتظار داشتيمبرنامه ريزى هاى كاملى در جهات مختلف در حوزه هاى علميّه صورت بگيرد.
    از همان موقعى كه طلبه جوانى بودم با دوستانديگر اين مطلب را در ميان مى گذاشتيم. فراموش نمى كنم جريان نامطلوبى درحوزه پيش آمد و همان سبب شد كه افكار، براى بعضى از اقدامات اصلاحى آمادهشود. زمان حضرت آية اللّه العظمى بروجردى بود. با دوستان دور هم نشستيم. دوستانى كه بعضى از آنها شهيد شدند مثل مرحوم آية اللّه بهشتى و دوستانىكه اكنون در مقامات مختلفى هستند، حوزوى و غير حوزوى، با آنها نشستيم وصحبت كرديم بالاخره بر سر سه مسأله توافق كرديم كه از آية اللّه العظمىبروجردى بخواهيم:
    1- مسأله تشكيل پرونده براى هر يك از طلاّب،شامل سوابق و لواحق و برنامه هاى درسى كه از جهات مختلف شناسايى كامل شوندو سوابق آنها در دفتر حوزه جمع باشد.
    2- بحث هاى اخلاقى به طور قوى تر در حوزه شكلبگيرد، و خداى نكرده افرادى از اين لباس مقدّس براى ضربه زدن به روحانيّتاستفاده نكنند، و حساب و كتاب ها روشن باشد.
    3- يك هيئت به اصطلاح تهذيب و تزكيه تشكيل بشودكه اگر خداى نكرده كسى آگاهانه يا ناآگاهانه قدمى بر خلاف شئون روحانيّتبر مى دارد، احضارش كنند و ارشادش نمايند و اگر واقعاً ارشاد نشد از حوزهو جامعه روحانيّت طرد بشود.
    اين مسائل را ما با مقدّمه جالبى نوشتيم و امضاءكرديم، بعد گفتيم بهتر اين است كه قبلاً بزرگان درجه دوّم حوزه آن زمان راببينيم و نظرات آنها را به اين مسائل جلب كنيم كه اگر آية اللّه العظمىبروجردى با آنها مشورت كرد سابقه ذهنى آماده در اين مسائل داشته باشند. اين كار انجام شد، به صورت دسته جمعى نزد عدّه اى از بزرگان آن زمان مثلمرحوم امام (رحمه الله (و مرحوم آية اللّه العظمى گلپايگانى (رحمه الله)رفتيم و مطالب را در ميان گذاشتيم و از آنها تأييد اين مسائل را در حضورآية اللّه العظمى بروجردى درخواست نموديم، بعداً هم نامه اصلى را خدمتآقاى بروجردى فرستاديم، ولى در اين وسط نمى دانم چه شد كه بعضى رفتند وذهن ايشان را مشوّش كردند و در مجموع اين حركت را كه واقعاً يك حركت بسيارخالصانه و مخلصانه از سوى جوانان دردمند و فاضل آن زمان بود، در نظر ايشانيك حركت مشكوك جلوه دادند و از ميان افراد هم بنده را به عنوان يكى از - به اصطلاح - طرفداران اصلى اين برنامه معرّفى كردند. چيزى نگذشت كهآية اللّه العظمى بروجردى سراغ من فرستادند، خدمتشان رفتم، فرمودند: «بهعقيده ما وضع حوزه علميّه خوب است و مشكلى وجود ندارد، طلبه ها درسمى خوانند و علاقه به تحصيل دارند» و محتواى گفتارشان اين بود كه اگر دستبه تركيب حوزه و برنامه ها بزنيم فساد كار بيشتر از اصلاح آن است. و بهاين ترتيب اين جرقّه بر اثر سعايت بعضى افراد خاموش شد. ولى ما دائماً روىاين مسائل مطالعه مى كرديم و مى گفتيم بالاخره يك روز حوزه هاى علميّه،حركت توأم با بركت تازه اى پيدا مى كند و يقين داشتيم كه گذشت زمان وشرايط اجتماعى به ما يارى خواهد كرد و بالاخره روزى فرا مى رسد كه بسيارىاز اين مسائل جزو بديهيّات مى شود و آن وقت بايد دست به كار شد و بهبرنامه ريزى ها كمك كرد«.

    سرعت انتقال و برش در مباحث علمى

    بی مناسبت نیست در این قمست، اشاره به دو جلوه از جلوه هاى ديگر»اعتماد به نفس«استاد (به همراه»اراده قوى«و»حدّت ذهن«و»سرعت انتقال« ايشان) در عرصه تأليف و تحقيق، خالى از لطف نيست:
    نخست»برش در پيشبرد بحث هاى علمى و سرعت انتقال در آن«است:
    شكّى نيست كه بسيارى از موضوعات علمى و تحقيقى به خاطر تضارب افكارانديشمندان و صاحب نظران روى آن در قرون متمادى، از عمق، دقّت و وسعتچشمگيرى برخوردار شده، احياناً به تورّم خاصى رسيده است، به عكس، موضوعاتزيادى نيز پيدا مى شود كه به خاطر نو بودن و مستحدثه بودن و يا جهات ديگر،به اصطلاح هنوز بقچه اش باز نشده، همچنان خام و ابتدايى و دست نخورده باقىمانده است. براى يك انديشمند محقّقى كه مى خواهد وارد عمل شود، هر دوعرصه، گيج كننده و حيرت آور است; هم تورّم و گسترش فوق العاده مباحث، سببمى شود كه در باتلاق اقوال، آرا، ادلّه و نقض و ابرام ها فرو رود و راهىبراى بيرون آمدن و جمع و جور كردن و دوخت و دوز مطالب پيدا نكند و هم بكربودن و خامى بحث، باعث مى شود كه با كمبود شديد مصالح اوّليه و موادّ خام،روبرو شده، دست و بالش براى تهيّه اسكلت اصلى بحث و يا شاخ و برگ آن وپرداخت و تكامل بخشى به آن، بسته شود و اين نكته، مسأله اى نيست كه بر هركسى كه دستى - ولو كوتاه - در تحقيق و تأليف دارد پوشيده باشد.
    اين نيز از موهبت هاى اعطا شده به استاد است كه به خاطر برش فكرى وشهامت و اعتماد به نفس و سرعت در انتقال، نه گستردگى بحث و تعدّد و تكثّرآرا، مرعوبش مى سازد و موتور فكر و قلمش را كند مى كند و نه خامى و تازگىمطلب، غزال فكرش را از جهش و انتقال، باز مى دارد.اوّلى را شاگردان نخبه اش در بسيارى از مباحث اصولى و فقهى كه در دو كتاب»انوار الفقاهة» و «انوار الاصول«به چاپ رسيده، دريافته اند، و دوّمى را مى توان در»مسائل مستحدثه اى«كه استاد مطرح كرده اند (و نيز در «القواعد الفقهية»اى كه سابقاً اشاره شدكه جلد اوّل آن، حتّى قبل از «القواعد الفقهيه» مرحوم محقّق بجنوردى بهچاپ رسيد) به خوبى لمس كرد.

    قدرت برش در جلسات تأليف

    ديگر »برش در پيشبرد و اداره جلسات تأليف و تحقيق«است:
    مسلّم است كه ذهن فرّار انسان از يك طرف و بحث هاى جانبى كه بهمناسبت هاى مختلف طرح مى شود از طرف ديگر، دو عامل اساسى براى كُند شدنچرخ تحقيق و تأليف و هرز رفتن فرصت ها و لااقل عدم استفاده بهينه از فرصتىاست كه انسان براى تأليف و يا تحقيق در نظر مى گيرد و از قبل طرّاحى اشمى كند.
    آن چه مى تواند اين دو عامل را سدّ كند و لااقل از تأثيرش بكاهد،اوّلاً: اراده اى استوار و پولادين است كه تحصيل آن خود، نياز به تمرين و ممارستطولانى و دست يافتن به بعضى از مكارم و باورهاى روحى و نفسانى دارد; اراده اى كه مؤلّف و يا محقّق به توسّط آن، هم بتواند ذهن خويش را كنترلكند و هم بدون هر گونه ملاحظه و مسامحه اى دوستان همراه را از طرح مطالبوقت كش و غيرضرورى و يا پى گيرى هاى غيرلازم در مسائل مطروحه جانبى، منعنمايد.
    ثانياً:تعيين بهترين و مناسب ترين ساعتبراى تأليف و تحقيق است، ساعتى كه هنوز فكر، خسته نشده و قواى انسانى براثر كثرت مشغله و مراجعه، تحليل نرفته و با توجّه به تأثير متقابل قواىجسمى و روحى در يكديگر، انسان، به راحتى مى تواند بر نفس و اراده خويشمسلّط شود.كسانى كه با استاد دام ظلّه اندك ارتباطى دارند تصديق مى كنند كه ايشان، هر دو خصلت را به خوبى داراست:

    اراده پولادين

    امّا خصلت اوّل يعنى اراده پولادين او كه همانند بولدوزرى موانعروزمرّگى و احياناً پيش بينى نشده راكنار مى زند و با بى اعتنايى و شهامتو خونسردى خاصّى از كنارش مى گذرد، بر احدى پوشيده نيست، تا حدّى كه بعضىبه حق، او را تجسّمى از عزم و اراده مى دانند. اين كه اين اراده چگونه بهدست آمد و به دست مى آيد بحث ديگرى است كه بايد جوابش را به اهلش واگذاشت.

    بين الطّلوعين بهترين زمان براى تفكّر و تحقيق

    امّا خصلت دوّم: از ديرزمان يعنى سال هاى تأليف كتاب گرانقدر تفسيرنمونه تا اكنون بهترين ساعت يعنى اوّلين ساعت كارى (هفت صبح) را براى»تأليف گروهى«در نظر گرفته و براى تحقيق و مطالعات شخصى خودش، باز هم بهترين زمان (بين الطّلوعين) را منظور نموده است.
    به خاطر داشتن اين دو خصلت است كه در قاموس كارى استاد ، تعبيراتى چون »امروز كه گذشت«و يا»بماند براى جلسه بعد«و يا»به فلانى قول داده ام«و يا»امروز حالش را ندارم«راه ندارد و از برش خاصّى در اداره و پيشبرد جلسه برخوردار است و درنتيجه، هم خود و هم ياران همراه، احساس مى كنند كه هر روز هرچند به اندازهنيم گامى، نسبت به روز قبل، جلوتر رفته، به مقصد خاصّ تأليفى و تحقيقىخويش، نزديكتر شده اند.

    الهی العفو...

  10. تشکر


  11. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    3,614
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    6 روز 20 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    124
    آپلود
    158
    گالری
    10



    حیات علمی

    ايشان در حدود 14 سالگى رسمأدروس دينى را در (مدرسه آقا باباخان شيراز) آغاز كردند و در مدت اندكى نيازهاى خود را از علوم : صرف، نحو، منطق، بيان و بديع تأمين نمودند.سپس توجه خود را به رشته فقه و اصول معطوف ساختند وبه خاطر نبوغ فوق العاده اى كه داشتند مجموع دروس مقدماتى و سطح متوسط و عالى را در مدتى نزديك به چهار سال! به پايان رساندند. در همين سالها گروهى از طلاب حوزه علميه شيراز را نيز با تدريس خود بهره مند مى ساختند. انتقادها و نظرات معظم له در قم تدريس و يا اضافه نسبت به متون علمى حوزه ها، آينده درخشان علمى ايشان را قطعى مى ساخت و در محافل علمى و روحانى آن ديار، استعداد، نبوغ، دقت و عمق تفكر معظم له درج مى شد و كسى نمى توانست اين فضيلت خدادادى را انكار كند. اين ستاره فروزان ، در حالى كه هنوز بيش از هيجده سال از عمر شريفش نگذشته بود با فكر نافذ وقلمى روان، حاشيه اى بر (كفاية الأصول ) نوشت كه نقاط مبهمى از اين كتاب را روشن مى ساخت. ايشان در 18 سالگى وارد حوزه علميه قم شدند و قريب پنج سال از جلسات علمى و درس اساتيد بزرگ آن زمان مانند حضرت آ ية الله العظمى بروجردى و آيات برزگ ديگر – (رضوان الله عليهم) بهره گرفتند. معظم له براى آشنايى با نظرات و افكار اساتيد بزرگ يكى از حوزه هاى عظيم شيعه در سال 1329هـ.ش وارد حوزه علميه نجف اشرف گرديد و در آنجا در دروس اساتيد عالى مقام و بزرگى همچون أيات عظام: آقاى حكيم و آقاى خوئى و آقاى عبدالهادى شيرازى و اساتيد برجسته ديگر - قدس الله اسرارهم- شركت جستند. معظم له در سن 24 سالگى به اخذ اجازه اجتهاد مطلق از محضر دو نفر از آيات بزرگ نجف نائل شدند وحضرت آيت الله العظمى حكيم تقريظ كوتاه و پر محتوايى بر تقريرات ايشان از درس فقه (ابواب طهارت) نوشتند كه بسيار ممتاز است. اقتباس و استفاضه از فيوض علمى دروس اساتيد نجف همچنان ادامه داشت تا اين كه بر اثر نبود وسايل و امكانات، در ماه شعبان 1330 هـ.ش به ايران بازگشتند و در شهر مقدس قم كه آن روز مشتاق رجال علمى بود مأوى گزيدند و در جمعى كه بايد بعدا اثرى بس عظيم به وجود آوردند وارد شدند. حضرت آيت الله العظمى مكارم شيرازى بعد از بازگشت به ايران به تدريس سطوح عالى و سپس خارج (اصول ) و فقه پرداختند و قريب 57 سال است كه حوزه گرم درس خارج ايشان مورد استقبال طلاب و بسيارى از كتب مهم فقهى را پس از تدريس به رشته تحرير درآورده اند. در حال حاضر حوزه درس خارج ايشان يكى از پرجمعيت ترين دروس حوزه علمية شيعه است و قريب به دو هزار نفر از طلاب و فضلاى عاليقدر از محضر ايشان استفاده مىكنند. ايشان از آغاز دوران جوانى به تأليف كتاب در رشته هاى مختلف عقايد و عارف اسلامى و مسأله ولايت و سپس تفسير و فقه و اصول پرداختند، که بسیاری از این کتب به زبانهای دیگر نیز ترجمه شده است که همین امر سبب شده که ایشان يكى از مؤلفان بزرگ جهان اسلام محسوب شوند. از معظم له حدود یکصد و پنجاه جلد کتاب منتشر شده است. این کتب در یازده بخش معرفی می گردد:

    بخش اول _ آثار قرآنی
    1_ تفسیر نمونه: این تفسیر 27 جلدی نتیجه تلاش مستمر پانزده ساله معظّم له با همکاری جمعی از نویسندگان حوزه علمیّه می باشد. این کتاب به زبان عربی و اردو نیز ترجمه شده است.
    2_ تفسیر پیام قرآن: این کتاب در 10 جلد به سبک تازه ای در زمینه تفسیر موضوعی نگاشته شده و یک دوره کامل معارف و عقاید است که به صورت کتاب درسی یا کمک درسی در بعضی دانشگاه ها در آمده است. این مجموعه نیز به نام "نفحات القرآن" چاپ و منتشر شده است.
    3_ اخلاق در قرآن: این مجموعه سه جلدی یک دوره کامل اخلاق اسلامی مشتمل بر اصول و فروع مسائل می باشد که توسط معظّم له و با همکاری جمعی از دانشمندان نوشته شده است. این مجموعه به زبان عربی نیز چاپ شده است.
    4_ مثالهای زیبای قرآن: مجموعه بحثهای تفسیر معظّم له در دو ماه مبارک رمضان است که توسط یکی از فضلای حوزه علمیّه بحث ایشان گردآوری و تنظیم شده است این کتاب در دو جلد و مشتمل بر 60 مثال قرآنی است.
    5_ آیات ولایت در قرآن: این مجموعه شامل سلسله بحث های تفسیری معظّم له در مورد آیه های مربوط به امامت و ولایت در قرآن مجید و بحث های مشروحی در ذیل آن آیات است که توسط یکی از فضلای حوزه علمیّه جمع آوری شده است. این مجموعه به زبان عربی نیز ترجمه و منتشر شده است.
    6_ والاترین بندگان: محتوای این کتاب، سخنرانی های معظّم له در جلسات تفسیر قرآن در مورد آیات " عباد الرحمن " و صفات سالکان الی الله است که توسط یکی از فضلای حوزه علمیّه جمع آوری شده و یک دوره سیر و سلوک اخلاقی را در بر گرفته است.
    7_ ترجمه قرآن کریم: این ترجمه محصول پانزده سال زحمت بر روی تفسیر قرآن بوده و در حال حاضر از سوی جمعی از محققان به عنوان بهترین ترجمه قرآن به زبان فارسی شناخته شده است. این کتاب در قطع ها و اشکال مختلف به چاپ رسیده است.
    8_ شأن نزول آیات قرآن: در این کتاب شأن نزول آیات قرآن طبق بیان تفسیر نمونه توسط یکی از فضلای حوزه علمیّه جمع آوری شده است.
    9_ سوگندهای پر بار قرآن: در این کتاب به بررسی سوگندها و قسم های پر معنای قرآن مجید پرداخته شده است. مجموعه فوق توسط یکی از فضلای حوزه علمیّه جمع آوری شده است.
    10_ اسلام و کمک های مردمی: این کتاب ارائه کننده طرح نسبتا جامعی از اصول اساسی تعلیمات اسلام بوده و در حقیقت عصاره ای از کتاب های متعدد است که در رشته های عقائد و فقه اسلام نوشته شده است.

    بخش دوّم _ آثار در زمینه نهج البلاغه
    1_ پیام امام: این کتاب شرحی است مهم و جامع و تازه بر نهج البلاغه که توسط معظّم له و با همکاری جمعی از فضلای حوزه علمیّه نگاشته شده و در سال 82 به عنوان بهترین کتاب سال برگزیده شد. این مجموعه در 8 جلد می باشد که به زبان عربی نیز ترجمه شده است.
    2_ اخلاق اسلامی در نهج البلاغه: مجموعه 2 جلدی از مباحث معظّم له درباره شرح خطبه همام در نهج البلاغه امیر المؤمنین علیه السلام است که اوصاف 110 گانه پرهیزکاران را در آن شرح داده است. این مجموعه توسط یکی از فضلای حوزه جمع آوری شده است.
    3_ ترجمه نهج البلاغه: ترجمه وشرح کوتاهی بر نهج البلاغه امیر المؤمنین علیه السلام که به طرز جالب و دور از هر گونه پیچیدگی توسط دو تن از فضلای حوزه زیر نظر معضّم له ترجمه شده است.
    4_ حدیث غدیر: در این کتاب برای روشن شدن ابعاد مختلف حدیث غدیر منابع و مدارک آن به طور مفصل جمع آوری شده است.

    بخش سوّم _ آثار فقهی و اصولی
    1_ انوار الفقاهة کتاب البیع: این کتاب به زبان عربی است و حاوی مسائل مهم بیع که در درس خارج فقه بیان شده به طور مبسوط و مستدل آمده است و می تواند یک کتاب درسی حوزوی باشد.
    2_ انوار الفقاهة کتاب التّجارة: در این کتاب مباحث و مسائل مهم مکاسب محرّمه که در درس خارج فقه بیان شده به طور کامل و مستدل جمع آوری شده و قابل استفاده به عنوان کتاب درسی است.
    3_ انوار الفقاهة کتاب الحدود و تعزیرات: در این کتاب علاوه بر مسائل رایج فقهی مربوط به انواع حدود و تعزیرات مسائل مستحدثه فراوان به طور مبسوط و مستدل آمده است.
    4_ انوار الفقاهة کتاب الخمس و الانفال: این کتاب مشتمل بر مسائل رایج فقهی مربوط به خمس و انفال است که در درس خارج فقه بیان شده است و مسائل مستحدثه فراوانی را در بر دارد.
    5_ انوار الفقاهة کتاب النّکاح: این کتاب مجموعه بحثهای خارج فقه معظّم له در مورد مسائل ابواب نکاح است به ضمیمه مسائل مستحدثه مورد ابتلا در عصر ما.
    6_ کتاب النّکاح: این دوره 7 جلدی مشتمل است بر دروس خارج فقه معظّم له در مبحث نکاح که به شکلی نوین توسط دو تن از فضلای حوزه علمیّه گردآوری شده. همچنین تمامی روایات نقل شده به طور دقیق و با ذکر آدرس کامل نوشته شده است.
    7_ القواعد الفقهیّه: در این کتاب 2 جلدی 30 قاعده مهم فقهی برای نخستین بار به سبک ابتکاری مورد بحث و بررسی قرار گرفته است و به عنوان کتاب درسی در بحث قواعد فقهی می توان از آن استفاده کرد.
    8_ تعلیقات علی العروة: این کتاب حاشیه بر عروة الوثقی است. در این کتاب معظّم له سعی نموده اند بر خلاف معمول به دلایل مهم و مورد نظر اشاره شود تا فایده آن بیشتر شود (مخصوصا از کتاب حج به بعد در همه موارد اشاره لطیفی به ادلّه شده است).
    9_ بحوث فقهیّه هامّه: در این کتاب ده مسأله مهم فقهی و محل ابتلای امروز به طور مستدل و مشروح مورد بحث قرار گرفته که قسمت قابل توجّهی از آن مربوط به مسائل مستحدثه است.
    10_ حیله های شرعی و چاره جویی های صحیح: این کتاب مشتمل بر مباحثی است که حیله های مشروع را از حیله های نامشروع و به تعبیر دیگر چاره جویی های مثبت را از منفی جدا کرده تا راه را برای کسانی که تمام تلاششان پیمودن مسیر عبودیّت و بندگی خداست هموار ساخته و آنها را از اشتباهات خطرناک حفظ کند.
    11_ ربا و بانکداری اسلامی: در این کتاب دلائل حرمت ربا و طرز صحیح بانکداری اسلامی یا بانک بدون ربا در آن تشریح شده است. این کتاب به زبان عربی نیز ترجمه و چاپ شده است.
    12_ بررسی طرق فرار از ربا: در این کتاب طرق معروف و غیر معروف فرار از ربا مطرح شده و آن چه صحیح است از غیر صحیح با دلایل روشن فقهی جدا شده است.
    13_ تعزیر و گسترۀ آن: این کتاب حاصل تحقیقات عمیق و گسترده پیرامون یکی از اساسی ترین سؤالات در مورد تعزیرات اسلامی یعنی محدوده و گستره و انواع آن می باشد.
    14_ چند نکته مهم دربارۀ رؤیت هلال: در این کتاب مسائل مربوط به رؤیت هلال با تلسکوپ و اتّحاد افق با ذکر دلایل فشرده مطرح شده است. این کتاب به زبان عربی نیز ترجمه و چاپ شده است.
    15_ حکم الأضحیه فی عصرنا: این کتاب در ارتباط با فتوای معروف و جدید ایشان در زمینه قربانی است که تأثیر فراوانی از خود به یادگار گذاشته است.
    16_ جمرات در گذشته و حال: این کتاب تحقیقی پیرامون جمرات و مجموعۀ اقول پنجاه تن از فقهای شیعه و اهل تسنّن و دلایل علمی این مسأله است. این کتاب به زبان عربی نیز ترجمه و چاپ شده است.
    17_ دائرة المعارف فقه مقارن: این مجموعه با همکاری جمعی از دانشمندان زیر نظر معظّم له تدوین شده و مشتمل بر دائرةالمعارف بزرگ فقهی است که علاوه بر تبیین و برجسته شدن فقه اهل بیت علیهم السلام آرای فقهی سایر مذاهب و بلکه کنوانسیونها و مصوّبات حقوقی بین المللی نیز در آن مطرح شده است.
    18_ انوار الاصول: این کتاب در 3 جلد است که شامل یک دورۀ کامل مسائل اصولی که نتیجۀ " چهارمین دورۀ درس خارج اصول " معظّم له است که توسط یکی از فضلای محترم حوزه با دقت فراوان به رشته تحریر درآمده و شایسته است کتاب درسی باشد.
    19_ بازاریابی شبکه ای یا کلاه برداری مرموز: در این کتاب سعی شده تا مؤسسات ناسالم اقتصادی که بطور مرموز به اغفال و فریب و چپاول مردم پرداخته را معرفی نموده و ماهیت اصلی آن را آشکار سازد.

    بخش چهارم _ آثار اعتقادی
    1_ پیدایش مذاهب: در این کتاب تمام فرضیه های پیدایش مذاهب در جامعۀ بشری که از سوی روانشناسان غربی مطرح شده مورد نقد قرار گرفته سپس به اثبات نظریّه علمی وحی پرداخته است.
    2_ آفریدگار جهان: این کتاب نتیجه بخشی از درس های عقاید و مذاهب معظّم له است که در حدود سی سال به طور هفتگی بیان کرده اند وسپس به وسیله ایشان تحریر شده و جمعی از فضلا آن را تحقیق و تنقیح کردند. این کتاب به زبان عربی نیز چاپ و منتشر شده است.
    3_ خدا را چگونه بشناسیم: بحث صفات خدا یکی از معماها و در ردیف پیچیده ترین مسائل علمی است. کتاب فوق مجموعه مباحث معظّم له پیرامون صفات خداست که در جلسات عقاید و مذاهب مطرح شده و به قلم ایشان به رشته تحریر درآمده است.
    4_ رهبران بزرگ و مسؤلیت های بزرگتر: آیا می توان راه سعادت را پای عقل پیمود؟ آیا وجدان می تواند به جای مذهب بنشیند؟ راه شناسایی پیامبران و مردان خدا چیست؟ وحی یا رابطه مرموز با جهان ماورای طبیعت چگونه است؟ این کتاب شامل مجموعه مباحث فوق (نبوت عامه) و از اساسی ترین مطالبی است که با سرنوشت و سعادت هر انسانی رابطه مستقیم دارد و دانستن آن بر همگان لازم است.
    5_ قرآن و آخرین پیامبر: چرا بعضی از شنیدن معجره وحشت دارند؟ حقیقت اعجاز چیست؟ چگونه قران معجزه جاویدان پیامبر اسلام (ص) است؟ این کتاب پیرامون این مسائل و دیگر مسائل مربوط به نبوت خاصّه بحث می کند.
    6_ معاد و جهان پس از مرگ: آیا مرگ دردناک است؟ روح چیست؟ آیا با پوسیدن بدن روح باقی می ماند؟ آیا مسائل مربوط به زندگی پس از مرگ را می توان با اصول علمی ثابت کرد؟ این سؤالها و دهها سؤال دیگر در کتاب حاضر مورد بحث قرار گرفته است. این کتاب به زبان عربی نیز چاپ و منتشر شده است.
    7_ حکومت جهانی مهدی: این کتاب در مورد ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و ویژگیهای حکومت او بحث می کند که علاوه بر ذکر مهمترین دلایل از کتاب وسنت بسیاری از مسائل را با ادله عقلی به ثبوت رسیده است. این کتاب به زبان عربی نیز ترجمه و منتشر شده است.
    8_ پنجاه درس اصول عقاید برای جوانان: مجموعه ای دقیق و مستدل و در عین حال جالب و شیرین از اعتقادات خالص اسلامی برای همگان به ویژه جوانان. این مجموعه در پنج قسمت مختلف با دقت و ظرافت و ابتکار خاصی تهیه شده است. این کتاب به زبانهای عربی، انگلیسی، اردو و بسیاری از زبانهای زنده دنیا ترجمه و چاپ شده است.
    9_ در جستجوی خدا: این کتاب پژوهشی عمیق و در عین حال گویا و روان دربارۀ خدا شناسی می باشد. این کتاب به زبان عربی نیز چاپ و منتشر شده است.
    10_ اعتقاد ما: این کتاب خلاصه ای است از عقاید شیعه که به طور دقیق و ظریف و با دلایل فشرده ای که مورد قبول همه باشد در پاسخ سمپاشی های فراوان وهابیون نسبت به شیعه نگاشته شده است. این کتاب به بسیاری از زبانهای زنده دنیا از جمله عربی، انگلیسی، اسپانیولی، اردو و ... ترجمه و منتشر شده است.
    11_ اسلام در یک نگاه: اسلام چیست و چه ارمغانی برای بشر آورده است؟ برای چه اسلام را باید پذیرفت؟ این کتاب ارائه کننده طرح نسبتا جامعی از اصول اساسی تعلیمات اسلام بوده و در حقیقت عصاره ای از کتابهای متعددی است که رشته های عقاید و فقه اسلام نوشته شده است.
    12_ این است آئین ما: این کتاب ترجمه کتاب " اصل الشّیعة و اصولها " آیت الله العظمی کاشف الغطاء است که معظّم له در مقدمه و پاورقی ها و پایان این کتاب مطالب قابل ملاحظه ای بر آن افزودند.
    13_ جلوۀ حق: این کتاب نخستین اثر علمی معظّم له در جواب تبلبغات صوفیه و نقدی است بر افکار و دعاوی آنها و همچنین افشا کردن ضعف ها و انحرافات آنها به شیوه منطقی و علمی که در زمان خود مورد تقدیر آیت الله العظمی بروجروی قرار گرفت.
    14_ مسأله انتظار: در این کتاب مسأله انتظار ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف با تحلیل منطقی و جالبی مورد بحث قرار گرفته است.
    15_ قرآن و حدیث تقلید یا تحقیق: مجموعه ای است شامل:
    1_ بحثی در مورد قرآن و حدیث، دو منبع مهم احکام اسلامی. 2_ بحث فشرده و جالبی در مورد مسأله اجتهاد و تقلید.
    16_ وهابیت بر سر دو راهی: شواهد و قرائن نشان می دهد که عمر وهابی گری افراطی به سر آمده و طرفداران و حامیان خود را به سرعت از دست می دهند. زیرا در بطن اصول وهابیت تندرو اموری نهفته است که قابل بقا در دنیای امروز نیست. کتاب فوق به شرح این اصول می پردازد.
    17_ شیعه پاسخ می گوید: این کتاب تحقیقی است در مورد 10 مسألۀ مهم در مورد بحث میان پیروان اهل بیت علیهم السلام و علمای اهل سنت.
    18_ پاسخ به پرسشهای مذهبی: مجموعه پر ارزشی از سؤالات مهم دینی در زمینه اصول و فروع و پاسخ مستدل به آنها که بسیاری از شبهات امروز نسل جوان را برطرف می سازد. این کتاب به زبان عربی نیز ترجمه و منتشر شده است.
    19_ این مسائل برای همه جوانان مطرح است: کتابی شامل پاره ای از مسائل فراموش شده و مورد نیاز جوانان به گونه ای که سطح آگاهی جوانان را افزایش داده و در انتخاب راه درست آنها را کمک کند.

    بخش پنجم _ آثار فلسفی
    1_ فیلسوف نماها: این کتاب طرز تفکر کمونیست های جهان و نقاط ضعف و اشتباه منطق آنها را با یک رشته حقایق اجتماعی و تاریخی آمیخته و در قالب داستانی شیرین و جالب روشن می سازد.
    2_ معمّای هستی: این کتاب بسیار جالبی است که تجربه ها و مسیرهای فکری معظّم له را از دوران نوجوانی به بعد در جهان بینی اسلامی نشان می دهد. این کتاب به زبان عربی نیز چاپ و منتشر شده است.
    3_ پایان عمر مارکسیسم: معظّم له در تحلیل های خود به این نتیجه رسیده بودند که ستارۀ اقبال مارکسیسم رو به افول است و این پیش بینی 10 سال قبل از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی بود که در آن زمان به ظاهر در اوج قدرت بودند.
    4_ آخرین فرضیّه تکامل: بحثی است فلسفی در مورد آخرین فرضیّه های تحوّل و تکامل جانداران و نقدی است بر نظریّه معروف داروین و همفکران او.
    5_ التقاط و التقاطی ها: این کتاب چنانکه از نامش پیدا است در مورد مکاتب التقاطی سخن می گوید که چیزی از اسلام گرفتند و چیزی از کفر، چیزی از حق و چیزی از باطل!
    6_ ارتباط با ارواح: مسأله تناسخ و بازگشت مجدد ارواح در قالب های جسمانی دیگر در این جهان و همچنین امکان ارتباط با ارواح همیشه مورد بحث دانشمندان بزرگ بوده است که در این کتاب مورد نقد و بررسی قرار گرفته است. این کتاب به زبان عربی نیز چاپ و منتشر شده است.
    7_ اسرار عقب ماندگی شرق: این کتاب از علل و عوامل عقب ماندگی مسلمین پس از پیشرفت چشمگیر و درخشان تاریخی بحث می کندو علل آن پیشرفت و این عقب ماندگی را شرح می دهد.
    8_ طرح حکومت اسلامی: در آغاز به ثمر رسیدن انقلاب و تشکیل حکومت اسلامی بسیاری از مردم از یکدیگر سؤال می کردند ارکان حکومت اسلامی چیست. معظّم له برای پاسخ گویی به این سؤالات این کتاب را نوشته و انتشار دادند.
    9_ معراج، شقّ القمر، عبادت در قطبین: این کتاب با توجه به علم روز از امکان معراج و شقّ القمر صحبت می کند و تکلیف کسانی را که در مناطق قطبی زندگی می کنند از نظر نماز و روزه روشن می سازد.
    10_ خطوط اصلی اقتصاد اسلامی: در این کتاب مکتب های مختلف اقتصادی مورد توجه و نقد و بررسی قرار گرفته و ضعف های آنها در برابر مکاتب اقتصادی اسلام تبیین شده است. این کتاب به زبان عربی نیز چاپ و منتشر شده است.

    بخش ششم _ آثار اخلاقی
    1_ یکصد و پنجاه درس زندگی: این کتاب مشتمل بر 150 حدیث ناب اخلاقی با ترجمه روان و شرح کوتاه است که هم برای گویندگان و خطبا منبع خوبی است و هم برای توده مردم. این کتاب به زبان عربی نیز چاپ و منتشر شده است.
    2_ زندگی در پرتو اخلاق: این کتاب در مورد مباحث مهم اخلاقی از جمله تهذیب نفس، راه سعادت و خوشبختی، اخلاق بد و سنجش اعمال و ... بوده و می تواند راهنمای خوبی برای همه به ویژه جوانان باشد. این کتاب به زبان عربی و انگلیسی نیز ترجمه و منتشر شده است.
    3_ 110 سرمشق از سخنان علی علیه السلام: مجموعه ای از یکصد و ده فراز از زندگی مولای متقیان در قالب قطعات تاریخی و داستانهای جالب و شنیدنی با گوشه هایی از فضایل و کمالات و ظلم هایی که بر آن حضرت رفته که هر کدام می تواند الگویی خوب و چراغ روشنی فراسوی ظلمت های زندگی ما باشد.
    4_ مشکلات جنسی جوانان: نامه های فراوانی که در زمینه گرفتاریهای جنسی جوانان به دست معظّم له رسید ایشان را بر آن داشت تا کتاب جامعی جهت پیشگیری و درمان این مشکلات بنویسند این کتاب به زبان عربی نیز چاپ و منتشر شده است.
    5_ انوار هدایت: این کتاب مجموعه روایات اخلاقی جهت پیشرفت در تهذیب نفس و خودسازی است که در درس خارج معظّم له مطرح و توسط برخی از فضلا جمع آوری شده است.
    6_ مکارم خوبان: حدیث مفصّلی از پیامبر اکرم (ص) مشتمل بر 103 صفت از صفات مؤمن کامل الایمان است که توسط معظّم له شرح گردیده و جمعی از فضلا آن را جمع آوری نموده اند.
    7_ مشکوة هدایت: مجموعه درسهایی از اخلاق پیشوایان که در روزهای چهارشنبه قبل از درس خارج فقه شرح گردیده و توسط جمعی از فضلا گردآوری شده است.
    8_ ارزشهای فراموش شده: مجموعه ای از سر مقاله های مهم و ماندگار مجله مکتب اسلام که در دوران تاریک و خفقان بار رژیم ستم شاهی منتشر شد و موجی در جامعه افکند.
    9_ مدریت و فرماندهی در اسلام: این کتاب به درخواست برخی از فرماندهان سپاه جهت تدریس در دوره های فرماندهی اسلامی تألیف شده و شیوه های مدریت و فرماندهی اسلامی را تبیین نموده است.
    10_ گفتار معصومین (علیهم السلام): مباحث الخلاقی شامل احادیث کوتاه و شرح آن که توسط معظّم له در روزهای چهارشنبه قبل از شروع درس خارج فقه بیان شده و توسط یکی از فضلا جمع آوری شده است.
    11_ شیوه همسرداری: این کتاب اشاره ای به انبوه مشکلات ازدواج و تشکیل خانواده توسط جوانان داشته و سپس به شرح گوشه های جالب و آموزنده ای از زندگی پر افتخار حضرت علی علیه السلام و بانوی اسلام فاطمه زهرا علیها السلام به عنوان رهنمونی برای حل آنها پرداخته است.

    بخش هفتم _ زندگی معصومین (علیهم السلام)
    1_ عاشورا ریشه ها، انگیزه ها، رویدادها، پیامدها: کتاب مهمی است در ارتباط با قیام امام حسین علیه السلام که از ریشه ها و انگیزه ها شروع شده و سپس به بیان اصل وقایع از منابع معروف و معتبر پرداخته و سرانجام آثار گسترده و ثمرات گرانقدر این قیام را بیان می کند این کتاب توسط دو تن از فضلای حوزه زیر نظر معظّم له تدوین شده است. این کتاب به زبان عربی نیز چاپ و منتشر شده است.
    2_ زهرا علیها السلام برترین بانوی جهان: این کتاب شرح خطبه های بسیار پر محتوا و معروف حضرت زهرا علیها السلام به همراه شرح حال فشرده و گویایی از آن حضرت است. این کتاب به زبان عربی نیز چاپ و منتشر شده است.
    3_ فضایل حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام): این کتاب حاصل جلسات پر برکت ایّام فاطمیّه در منزل معظّم له است که در ارتباط با نامهای نورانی فاطمه زهرا علیها السلام بحث می کند.

    بخش هشتم _ فلسفه احکام
    1_ نماز مایه تربیت و آرامش روح و روان: چگونه به یاد خدا باشیم؟ آثار اخلاقی و اجتماعی نماز چیست؟ راه های تحصیل حظور قلب در نماز چیست؟ این کتاب در مورد موضوعات فوق و دیگر احکام و واجبات نماز صحبت می کند.
    2_ فسلفه شهادت: چرا حسین (علیه السلام) فراموش نمی شود؟ چه کسی در قیام کربلا پیروز شد؟ چهرۀ اصلی قیام امام حسین علیه السلم چه بود؟ سوگواری برای چیست؟ این کتاب در مورد این مسائل بحث می کند.
    3_ فسلفۀ روزه: در این کتاب بحث فشرده ای در مورد فسلفۀ روزه و اثرات تربیتی اجتماعی و بهداشتی و درمانی روزه شده است.
    4_ خمس پشتوانه بیت المال: در این کتاب معظّم له حکم خمس و فلسفۀ آن را مورد بررسی قرار داده اند.
    5- تقیّه سپری برای مبارزۀ عمیقتر: تقیّه چیست؟ آیا در تعلیمات اسلامی دستوری به نام تقیّه وجود دارد؟ تفاوت تقیّه با نفاق چیست؟ این کتاب به بررسی همه جانبۀ این مسائل پرداخته است.
    6_ سیگار پدیده مرگبار عصر ما: این کتاب در پاسخ جمعی از طلاب حوزه علمیه که خواهان توضیح در مورد فتوای تحریم سیگار و ادله آن بودند توسط معظّم له نگارش یافت.

    بخش نهم _ دعا و زیارت
    1_ مفاتیح نوین: این کتاب کار مهم نوینی است برای نوسازی مفاتیح الجنان مرحوم محدث قمی و با امتیازات متعددی که در مقام احیای آن بر آمده است. این کتاب توسط معظّم له و با همکاری دو نفر از محققان انجام شده است.
    2_ دعای کمیل: این کتاب ترجمۀ شیوا و روان دعای کمیل بن زیاد است که زیر نظر معظّم له و توسط دو تن از فضلای حوزه انجام شده است.
    3_ پرتوی از زیارت جامعۀ کبیره: این کتاب نگاهی اجمالی به زیارت جامعۀ کبیره در هفت بخش همراه با شرح تفصیلی آن دارد که معظّم له در مشهد مقدس برای طلاب و مدرسین بیان فرموده اند.

    بخش دهم _ رساله های علمیّه و احکام
    1_ رسالۀ توضیح المسائل: مجموعه فتاوای فقهی معظّم له در ابواب مختلف فقه با بیانی ساده و روان است که در قطع های مختلف به چاپ رسیده است. این کتاب به زبان های عربی، انگلیسی، اردو، روسی، آذربایجانی، چینی و ... ترجمه و چاپ شده است.
    2_ احکام بانوان: کتابی است مشتمل بر تمام احکام اختصاصی و مورد نیاز و ابتلای بانوان در تمام فقه مطابق با نظریات و فتاوای معظّم له. این کتاب به زبان عربی نیز ترجمه و چاپ شده است.
    3_ رسالۀ احکام برای جوانان: در این رسالۀ سعی شده است احکام واجب، حرام و غیر آن که برای غالب نوجوانان و جوانان مطرح است به زبان ساده، روشن و دور از اصطلاحات پیچیده فقهی ذکر شود.
    4_ استفتائات جدید: این کتاب در 3 جلد که به صورت پرسش و پاسخ توسط یکی از فضلای حوزه جمع آوری شده به بخش عمده ای از مسائل مورد ابتلای امروز مطابق فتاوای معظّم له اشاره شده است. این کتاب به زبان عربی نیز ترجمه و چاپ شده است.
    5_ مناسک چهار حاشیه: این کتاب مشتمل است بر احکام و مسائل مربوط به اعمل حج، طبق فتاوای حضرت امام خمینی (ره) با حاشیه معظّم له و سه تن دیگر از مراجع عظام تقلید پیشین.
    6_ مناسک جامع حج: در این کتاب احکام و مسائل مربوط به اعمال حج و عمره به طور کامل و جامع مطابق فتاوای معظّم له توسط یکی از فضلای حوزه جمع آوری شده است.
    7_ مناسک حج: در این کتاب احکام و مسائل مربوط به اعمال حج و عمره مطابق فتاوای معظّم له به صورت فشرده بیان شده است.
    8_ مناسک عمره مفرده: این کتاب مشتمل است بر مسائل و احکام مربوط به عمرۀ مفرده، مطابق فتاوای معظّم له که توسط یکی از فضلای حوزه جمع آوری شده است.
    9_ مناسک حج بانوان: در این کتاب احکام حج مخصوص بانوان مطابق فتاوای معظّم له توسط یکی از فضلای حوزه جمع آوری شده است.
    10_ احکام پزشکی: در این کتاب احکام و مسائل مربوط به امور پزشکی مطابق فتاوای معظّم له بیان شده است.

    بخش یازدهم _ کتاب های برگرفته از تفسیر نمونه
    1_ برگزیده تفسیر نمونه: این کتاب اثری ارزنده است که هم قرآن با ترجمه سلیس و روان را در بر دارد و هم تفسیر فشردۀ گویایی برای کسانی که می خواهند با یک مراجعه سریع از تفسیر آیات آگاه شوند. این کتاب به زبانهای انگلیسی، ترکی آذری و عربی ترجمه و منتشر شده است.
    2_ تفسیر جوان: این دوره خلاصه ای از هر جلد تفسیر نمونه به سبک جالبی که مورد قبول جوانان است و توسط یکی از اساتید گردآوری شده و بارها به چاپ رسیده است.
    3_ شرح و تفسیر لغات قرآن بر اساس تفسیر نمونه: این مجموعه شامل چندین هزار واژۀ قرآنی است که علاوه بر معانی آنها و آیه ای که واژه در آن بکار رفته به شرح و توضیح هر یک بر اساس تفسیر نمونه پرداخته و گاه به نکات تفسیری آنها به صورت موضوعی نیز اشاره شده است. این مجوعه توسط یکی از فضلای حوزه مشهد گردآوری شده است.
    4_ حج و حرمین شریفین در تفسیر نمونه: در این کتاب مباحث حج و مناسک و اسرار آن از 27 جلد تفسیر نمونه توسط یکی از فضلای حوزه گردآوری تبویب و تنقیح شده و مجموعه پر ارزشی را فراهم ساخته تا تمام کسانی که می خواهند شکوه و عظمت و اسرار حج را از طریق قرآن بدانند از آن بهره ببرند.
    5_ 180 پرسش و پاسخ در تفسیر نمونه: این مجموعه که توسط جمعی از فضلا انجام گرفته به جمع آوری سؤال و جوابهای مختلف عقیدتی، اجتماعی، اخلاقی به ویژه مسائل روز در 27 جلد تفسیر نمونه و 10 جلد پیام قرآن پرداخته و دریچۀ تازه ای به روی همگان به خصوص جوانان در مسائل اسلامی و قرآنی گشوده است.
    6_ یکصد موضوع اخلاقی در قرآن و حدیث: این کتاب شامل یکصد موضوع اخلاقی در قرآن و حدیث، شامل سیصد آیه و هفتصد حدیث برگرفته از تفسیر نمونه است که می تواند گام مثبتی در طریق ارتقای سطح اخلاق عملی باشد.
    7_ داستانهای تفسیر نمونه: این کتاب دربرگیرندۀ بیش از چهارصد داستان و حکایت واقعی شیرین، جذاب و خواندنی در موضوعات کاملا متنوع از قرآن است که توسط یکی از فضلای حوزه از مجموع 27 جلد تفسیر نمونه گردآوری شده که دارای آثار اخلاقی و تربیتی زیادی است.
    8_ قصه های قرآن: این کتاب سرگذشت پیامبران بزرگ و داستانهای اقوام پیشین است که توسط یکی از فضلای حوزه با استفاده از تفسیر نمونه گردآوری شده که هر خواننده ای را در دنیای مملو از روشنی ها و هدایت ها فرو برده و راه و رسم زندگی را به او نشان می دهد.
    9_ اسلام و کمک های مردمی: در این کتاب آیات انفاق در قرآن مجید توسط یکی از بانوان محترم به طرز جالبی گردآوری و تنظیم شده و از اهمیّت آن سخن به میان آمده است.
    10_ سلامت روح نماز و عبادت در تفسیر نمونه: در این کتاب بحث های تفیسر نمونه درباره اهمیّت، اسرا، فلسفه و آثار نماز به طور کامل توسط یکی از فضلای حوزه گردآوری شده است.
    11_ قصّه های قرآن: این مجموعه سرگذشت زندگی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم از آغاز وحی الهی، زندگی پرماجرا حضرت موسی علیه السلام و قوم بنی اسرائیل، زندگی حضرت عیسی السلام از ولادت تا توطئه قتل و افسانۀ صلیب و زندگی آموزنده حضرت یوسف علیه السلام بر گرفته از تفسیر نمونه است.
    الهی العفو...

  12. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    3,614
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    6 روز 20 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    124
    آپلود
    158
    گالری
    10



    حیات سیاسی

    قبول محروميّت و تبعيد (در دفاع از دین و انقلاب)

    عافيت خواهى و رفاه طلبى، گذشته از آن كه آفتى است براى فكر و انديشهعالمان و انديشمندان، و در بسيارى از موارد به آنان اجازه نمى دهد كه حقرا آن گونه كه هست و باطل را آن گونه كه هست ببينند و تشخيص دهند و تفسيرنمايند، در موارد زيادى نيز، آفتى است براى اقدام و عمل، يعنى پس از تشخيصدرست و درك به جا، جرأت اعلان و شهامت اقدام را نيز سلب مى كند.
    چه بسيارند كسانى كه تا زمانى حاضرند بنويسند و تحليل كنند و حرف خودرا بزنند كه به آب و نان و رفاه و حضورشان در جمع خانه و خانواده، و بود وبقايشان در وطن و كاشانه، صدمه اى وارد نشود، امّا آن گاه كه احساس خطركنند و مقولات ياد شده را در معرض زوال ببينند، از اصلى ترين رسالت دينى كه «بى قرار بودن در مقابل ظلم و بى عدالتى ها و فرياد كشيدن در برابر بدعت ها و افسادها و اضلال هاست» دست مى كشند و دم فرو مى بندند.
    در مقابل، فرهيختگان و فرزانگانى را در طول تاريخ سرخ تشيّع و خصوصاًدر ادوار متأخّر و بالأخص در قرن معاصر، مى بينيم كه با قلم و بيان، سنگربيدادگرى و اصلاح خواهى و افشاگرى در مقابل بيداد و اضلال را پاس داشتند،و با قبول خطر و استقبال از جلاى وطن و دور شدن از فضاى بسته رفاه طلبى وآسايش خواهى و رفتن تا مرز شهادت، اثبات كردند كه در راه دفاع از دين وكيان مسلمين حاضرند همه هستى خويش را فدا كنند و هرگونه محروميّتى رابپذيرند.
    مرزداران و ديدبانانى كه در حديث معروف اهل بيت عصمت آمده است: «علماء شيعتنا مرابطون بالثغر الذى يلى ابليس و عفاريته، يمنعونهم عن الخروج على ضعفاء شيعتنا; علماىشيعيان ما مرزبانان و ديدبانانى هستند كه شكاف هاى نفوذى شيطان و سربازاناو را مى بندند و مانع هجوم آنان بر ضعفاى شيعه مى شوند» روايت ديگرى، مرگ عالِم را شكافى معرّفى مى كند كه هيچ چيز آن را پر نمى كند)ثلم فى الاسلام سلمة لايسدها شىء( و در ادامه آن آمده است: «لأنّ المؤمنين الفقهاء حصون المسلمين كحصن سور المدينة لها; اين شكاف به اين جهت است كه مؤمنان فقيه، دژهاى مسلمين اند و همانندحفاظتى كه ديوارهاى يك شهر نسبت به شهر دارد، مومنان را حراست مى كنند«.
    باز هم خداى را شاكريم كه استاد فرزانه ما، از اين توفيق عظيم نيزبى نصيب نبودند و در بحبوهه اختناق و انقلاب، در برابر بيداد، غرّيدند وپس از جسارتى كه در روزنامه اطلاعات آن روز در حقّ امام راحل عظيم الشأنقدّس سرّه روا داشته شد، سخنرانى صريح و تندى را ايراد فرمودند كهنتيجه اش هفت ماه تبعيد و دورى از حوزه علميّه و وطن شد.

    خاطرات هفت ماه تبعيد به قلم خودِ استا

    استاددر انقلاب اسلامى حضور فعال داشتند و به همين دليل چند بار به زندان طاغوتافتادند و به سه شهر (چابهار) ، (مهاباد)، (انارك) تبعيد شدند و درتدوين قانون اساسى در خبرگان اول، نقش مؤثرى داشتند.

    چه زيباست كهزمام قلم را در اين رابطه، به دست خود «استاد» بسپاريمو مقاله«خاطرات 7 ماه تبعيد» ايشان را كه با قلم توانمند خودشان در سال 1357 به رشته تحرير درآمد و در روزنامه كيهان به چاپ رسيد را مرور كنيم:

    »لازم است خاطرات تبعيد را به نقاط مختلف «چابهار» در جنوب، و «مهاباد» در شمال و «انارك» در قلب كوير، و سفر 7هزار كيلومترى كه بين تبعيدگاه ها كردم و آن چه را در نقاط مختلف مملكتديدم، و سخنانى كه با افراد و شخصيّت هاى مختلف از «علماى حنفى مذهب» بلوچگرفته، تا «دانشمندان كرد شافعى» و طبقات مختلف مردم داشتم، خدمت شماعزيزان بازگو كنم، تا از لابلاى آن، به علل ناآرامى ها و انفجارهاىاجتماعى اخير پى ببريد و بدانيم سرچشمه اصلى در كجاست. قبلاً اجازهمى خواهم مقدّمه كوتاهى در اين جا بياورم، سپس وارد اصل موضوع شوم وخداوند بزرگ را گواه مى گيرم كه جز حق ننويسم و از هرگونه بحث غير منطقىپرهيز كنم.

    ريشه هاى انقلاب

    مملكت ما پس از دگرگونى هاى ماه هاى اخير واردمرحله اى از تاريخ خود شده كه بازگشت به عقب براى آن ممكن نيست، هر چندنيرومندترين عوامل براى اين عقب گرد تلاش كنند.
    اين يك واقعيّت است، اين يك ضرورت تاريخى است كه همه بايد به آن اعتراف كنيم.
    براى پى گيرى علل اين انقلاب و دگرگونى همهجانبه، و يا به تعبير بعضى ناآرامى و شورش! و يا هر چه آن را بناميمغالباً سعى مى شود از زاويه خاصّى به آن بنگرند، و بههمين دليل به نتايج محدود و ناچيزى دست مى يابند چرا كه نتايج كلّى را فقط با يك ديد كلّى و بررسى همه جانبه مى توان دريافت.
    در بحث هاى محدود، گاهى «عوامل جنبى حوادث» به جاى «عوامل اصيل» مى نشيند، و عوامل اصلى به دست فراموشى سپرده مى شود.
    بعضى تنها روى مساله «فساد و سوءاستفاده هاىكلان غارتگران از بيت المال» توسّط عدّه اى كه روزى مصدر كار بودند انگشتمى گذارند، و آن را عامل اصلى ناآرامى ها مى شمارند، ولى با اعتراف بهوجود سوءاستفاده هاى بزرگ در دستگاه ها كه با ارقامى نجومى بايد از آن سخنگفت، هرگز نمى توان آن را عامل اصلى شمرد، چرا كه اين سوءاستفاده ها دراين مقياس وحشتناك تنها براى گروه هاى خاصّى روشن بود، نه براى عموم،هرچند حالا به تدريج عمومى و همگانى مى شود، و مثلاً مى فهميم بيش از 5ميليارد تومان تنها در اختيار يك نفر قرار گرفته است و مانند آن، به علاوهبيگانگى ميان «دستگاه حكومت» و «مردم» به آن پايه رسيده كه مى گويند براىما چه تفاوت مى كند، اينها بيت المال را بخورند يا آنها؟
    بعضى ديگر كه مى خواهند خود را از عوامل اصلىدور نگه دارند، تنها روى مسأله فساد و رشوه خوارى و كاغذبازى و بوروكراسى - به عنوان علّت اصلى ناآرامى ها- تكيه مى كنند، در حالى كه خوب مى دانيمسال ها است اين وضع در مملكت ما وجود دارد، و همه مردم هم از آن با خبرندو به آن معترض بوده و هستند، ولى اين موضوع هر قدر مهم باشد چيزى نيست كهمردم هزاران قربانى براى آن بدهند.
    افزون بر اين: ناآرامى هايى كه حتّى محصّلينمدارس را در سراسر كشور در برگيرد، همان ها كه نه سروكار با ادارات دارندو نه توجّهى به بلاى رشوه خوارى و كاغذ بازى، چيزى نيست كه تنها از فسادادارى سرچشمه گيرد.
    كمى حقوق كارمندان، مشكلات مسكن، مشكلات اعزام دانشجو، تورّم، تبعيضاتناروا، نيز همانند مسائل ادارى، يا سوءاستفادهاز بيت المال (با تمام اهمّيّتى كه دارند) گوشه كوچكى از علل اين «انفجارعظيم اجتماعى» را تشكيل مى دهند، ولى ريشه اصلى را بايد در جاى ديگرىجستجو كرد.
    اميدوارم در لابلاى شرح اين سفر پرماجرا و آن چهرا با چشم خود ديدم و از زبان گروه هاى مختلف مردم شنيدم عوامل اصلى را بهروشنى بيابيم.
    ... شب 18 ديماه بود كه تلفن ها در قم به صدا درآمد: آقا، مقاله روزنامه اطّلاعات را به قلم رشيدى مطلق (كه بعدها معلومشد نويسنده اصلى مقاله چه كسى بوده كه از رشادت مطلق كمترين بهره اىنداشته) مطالعه كرده ايد؟
    راستى هتّاكى و رسوايى را به آخرين حد رسانده... آيا فردا دروس حوزه علميّه تعطيل است؟... و فردا صبحبود كه نخست حوزهعلميّه قم، و سپس بازار قم تعطيل شد. و فضلا و طلاب علوم دينى به عنواناعتراض به خانه هاى مراجع در گروه هاى كاملاً منظم رو آوردند، و چهره شهربه كلّى دگرگون شد، و به اين ترتيب نخستين جرقّه انقلاب در فضاى قم آشكارگرديد. جرقّه اى كه هيچ كس باور نداشت اين قدر توسعه يابد و سراسر مملكترا فرا گيرد و دامنه آن به خارج نيز كشيده شود.
    در اين كه مقاله مزبور كه در آن به زعيم بزرگ وپيشواى عاليقدر حضرت آيت اللّه العظمى خمينى (دامت بركاته) توهين و اسائهادب شده بود چيزى نبود كه براى كسى قابل تحمّل باشد، شكّى نيست، ولى مهماين است كه بدانيم در پشت آن جرقّه، مخزن باروتى نهفته شده بود كه اينجرقّه يكباره آن را شعلهور ساخت، دمل چركينى در پيكر اجتماع وجود داشت كهنتيجه ساليان دراز، خفقان و زورگويى و بى عدالتى، بى اعتنايى به خواستهاىمردم، ظلم و دروغ و نابسامانى هاى ديگر بود كه در انتظار نيشتر نيرومندىبود، و به هنگامى كه نيشتر فرود آمد فرياد و فغان از تمام اين پيكر برآمدو آن چه در دروننهفته بود بيرون ريخت!
    روز 18 ديماه روز پرهيجانى در قم گذشت، و همهمراجع قول دادند براى رفع اين توهين اقدام كنند، روز بعد كار بالاتر گرفت،و سيل جمعيّت افزونتر شد، آن روز برنامه اين بود به خانه هاى «اساتيد حوزهعلميّه» بروند و چنين شد، از جمله سراغ اين جانب در مدرسه اميرالمؤمنين (عليه السلام)آمدند، داخل و خارج مدرسه و خيابان از جمعيّت موج مى زد و من در سخنرانىكوتاهى كه كردم نخست از يكپارچگى و وحدت جمعيّت، و مشت محكمى كه مردم بردهان نويسنده مقاله و همفكران او زده بودند تشكّر كردم و گفتم با اين كارنشان داديد اين گونه هتّاكى ها بعد از اين بدون جواب نخواهد ماند، و بهاين ارزانى كه آنها گمان مى برند تمام نخواهد شد!
    سپس اضافه كردم اگر بزرگ قومى را اين چنين هتك كنند، چه احترامى براى ديگران مى ماند«اگر بايد بميريم همه با هم بميريم، و اگر بنا هست زنده بمانيم همه با هم زنده بمانيم!».
    اين جمله كه بعد براى بسيارى شكل شعار به خودگرفته بود يكى از اسناد معتبر! تبعيد من به چابهار بود و رئيس امنيّت قمآن را به عنوان دعوت به قيام بر ضدّ امنيّت تفسير مى كرد!
    به هر حال آن جلسه تمام شد، امّا عصر، هنگامى كهطلاّب و جوانان از خانه اساتيد با آرامش كامل و حتّى بدون كوچك ترين شعار (چون آن روز نه تنها شكستن شيشه ها معمول نشده بود هنوز شعارهاى خيابانىنيز در كار نبود) باز مى گشتند، مورد هجوم مأموران پليس واقع شدند و براىنخستين بار در اين حوادث خون عدّه اى بى گناه سطح خيابان را رنگين ساخت!
    مأموران امنيّتى قم، براى تبرئه خود از اينخشونت و كشتار بى سابقه، طبق معمول دست به كار پرونده سازى شدند و طبق رأى «كميسيون امنيّت اجتماعى» كه زير نظرفرماندار و چهار تن ديگر از رؤساى ادارات تشكيلمى گرديد اين جانب و شش نفر ديگر آقايان در حوزه علميّه قم و چند نفر ازتجّار محترم بازار را محرّكين اصلى اين حادثه معرّفى كردند و حكم تبعيد سهساله (حدّاكثر تبعيد) را براى همه صادر فرمودند!
    رئيس ساواك قم هنگامى كه در اطاقش به من اعلامكرد بايد به تبعيدگاه بروم، گفتم اى كاش آن كس كه اين حكم را صادر كردهاين جا بود با او سخن مى گفتم.
    بى تأمّل گفت: آن كس منم! بفرماييد... (و آن جا مفهوم كميسيون امنيّت اجتماعى را فهميدم(.
    گفتم: هر حادثه اى را به ما نسبت دهيد اين حادثهرا خودتان آفريديد، و همه مى دانند، مگر شما وكيل مدافع آن مقاله نويسهستيد؟ خاموش كردن اين آتش راه ساده اى داشت، مى آمديد از آن مقالهعذرخواهى مى كرديد و مى گفتيد آن نويسنده غلط كرده، جبران مى كنيم، چرا بهخاطر اعتراض قانونى مردم به يك نويسنده مزدور، مردم را به گلوله بستيد؟گفت: واقع اين است كه ما هم نفهميديم به چه منظور آن را نوشته اند؟ و چهكسى نوشته؟... به هر حال مطلب از اينها گذشته بفرماييد... (به سوىتبعيدگاه).
    گفتم كجا؟
    گفت: بعداً روشن مى شود.
    در اين اثنا مأمورى از در وارد شد و گفت قربانآقاى... (يكى از مقام هاى قضايى را نام برد) با توقيف آن سه نفر موافقتنكرده (معلوم نشد كدام سه نفر را مى گويد)
    رئيس ساواك (بدون اعتنا از اين كه من شاهد وناظرم) با عصبانيّت گفت، غلط كرده! من مى گويم توقيفشان كنيد!... (واين جا بود كه صحنه ديگرى از حكومت مطلقه ساواك را بر همه دستگاه ها باچشم ديدم و به «دموكراسى ساواكى» آفرين گفتم!)


    دروغ بزرگى به نام حقوق بشر

    نقض صريح و مكرّر حقوق بشر از دردناك ترينخاطراتى است كه تاريخ معاصر مملكت ما به خاطر دارد در حالى كه (مادّهاوّل) «اعلاميّه جهانى حقوق بشر» به عموم جهانيان توصيه مى كند كه نسبت بهيكديگر با روح برادرى رفتار كنند و «مادّه پنجم» تأكيد مى كند كه «احدى رانمى توان تحت شكنجه، و يا مورد مجازات، و رفتارى ظالمانه و يا بر خلافشئون انسانيّت قرار داد»، و از آن بالاتر در برنامه حكومت اسلامى كه جامعهروحانيّت مخصوصاً امام خمينى روى آن تكيه دارند، نهايت اهمّيّت به اينموضوع داده شده، ولى در محيط ما اين مسأله به صورت بازيچه مضحكى درآمدهاست و هر روز شاهد صحنه هاى تازه اى از نقض صريح اين حقوق بوده ايم.
    نمونه اى از آن را در طرز فرستادن تبعيديان به تبعيدگاه ذيلاً ملاحظه مى كنيد:
    شب بود هوا به شدّت سرد، و كاملاً تاريك شدهبود، يك كاميون ارتشى در كنار ژاندارمرى (قم) در انتظار من و دو نفر ديگراز آقايان بود، و براى هر نفر، دو مأمور مسلّح تعيين شده بود، و چون وضعقم به شدّت ناآرام بود براى بيرون بردن ما زياد عجله نشان مى دادند.
    هنگامى كه با 6 مأمور مسلّح به محلّ «پليس راهقم - اراك» رسيديم، برف باريدن گرفت. در اين جا مى بايست توقّف كنيم تاماشين هاى عبورى فرا رسد، و هر كدام به سوى مقصد تعيين شده حركت كنيم.
    خواستيم در آسايشگاه پليس راه، تا فرا رسيدنماشين عبورى بمانيم، جناب سروانى كه شديداً ناراحت به نظر مى رسيد مخالفتكرد و گفت بايد در ماشين بمانيد و حتّى با سلاح كمرى، ما را تهديد كرد!
    برزنت سقف و اطراف كاميون پاره بود و باد و برف به داخل ظلمتكده ماشينمى دويد، و شايد برودت هوا به چند درجه زير صفررسيده بود، مأموران به نوبت پياده مى شدند و خود را در مركز پليس گرممى كردند، امّا من احساس كردم نشستن در ماشين خطرناك است خوب بود پيادهمى شديم و در بيابان در زير برف راه مى رفتيم تا خون در بدنمان منجمدنشود، ولى موافق نبودند. آخرين فكرى كه به نظرمان رسيد اين بود كه دركاميون مرتّباً دست و پاها را حركت دهيم تا از خطر انجماد رهايى يابيم، وفراموش نمى كنم كه مدّتها آثار ناراحتى آن شب در يك دست من باقى بود.
    ساعتى بعد در اتوبوسى كه به مقصد اصفهان در حركتبود احساس مى كردم بدنم كه ميرفت منجمد شود كم كم دارد جان مى گيرد،مسافران اتوبوس با تمام وحشتى كه از جفت تفنگ مأموران مسلّح داشتند - مخصوصاً پس از آن كه مرا شناختند - از هرگونه همدردى دريغ نكردند، و اينصحنه، مسائل زيادى را به آنها مى آموخت.
    شب در مسير «بم - ايرانشهر» راه را گم كرديم، ودر بيراهه اى گرفتار شديم. ظلمت همه جا را فرا گرفته بود، و اثرى ازجنبنده اى ديده نمى شد، و در فكر بوديم چه بايد كرد؟ قضا را چراغى از دورنمايان شد، معلوم شد اتوبوسى است كه او هم از اين راهآمده، بيم آن بود كه با اشاره ما توقّف نكند يكىاز دو مأمور كه كم كم با هم رفيق شده بوديم و آرام آرام او را مى ساختيم،گفت اسلحه در اين جا بدرد مى خورد، پائين پريد و تفنگ را سردست گرفت و جلواتوبوس را سد كرد!
    راننده و مسافران جا خوردند كه چه خبر است؟ و چقدر خوشحال شدند، هنگامى كه فهميدند ما فقط مى خواهيم راه را پيدا كنيم!
    سرانجام معلوم شد ما اشتباهاً از راه خاكى زاهدان آمده ايم نه ايرانشهر!
    راننده كه جوان خامى بود مخالف بازگشت ما بود،ولى من اصرار داشتم كه باز گرديم به خصوص كه خطر تمام شدن بنزين نيز درميان بود (لازم به يادآورى است كه حتّى در بعضى از شاهراه هاى آن منطقه،در فاصله 350 كيلومترى يك پمپ بنزين هم وجود ندارد) به علاوه حدود 30 ساعتراه مداوم و بدون استراحت و خواب، اعصاب ما را از كار مى انداخت، مأمورينهم از پيشنهاد من به اين دليل كه «آقا تجربه شان از ما بيشتر است»! حمايتكردند و به «بم» باز گشتيم.
    سرانجام پس از حدود 50 ساعت راه پيمودن به بندرچابهار، در مرز پاكستان و در ساحل درياى عمان، يعنى دورترين نقطه كشوررسيديم، خسته و كوفته و بيمار گونه و در طول راه كراراً به ياد منشورجهانى اعلاميه حقوق بشر (و روز و هفته اى كه در سال بدان اختصاص داده ايم( بودم! معلوم شد مأمورين ما هم دل پردردى از اوضاع دارند ولى بنا به اظهارخودشان راه فرار ندارند.


    نخستين تبعيدگاه، چابهار

    با اين كه در نقاط ديگر برف مى باريد و بهمن ماهبود در چابهار از كولر استفاده مى كردند! امّا بومى ها كه اكثرشان بلوچهستند مى گفتند هوا سرد شده! گرما موقعىاست كه از سرانگشتان انسان قطره قطره عرقمى چكد! و مغز سر را به جوش مى آورد، هوا شرجى مى شود و لباس ها خيس و ازبرگ درختان در هواى بدون ابر، مانند باران، آب فرو مى ريزد!
    در گوشه و كنار و حتّى در داخل اين «شهر كوچكمرزى» زاغه ها و آلونك هايى به چشم مى خورد كه نه برق داشت و نه آب، ونمى دانم با اين حال در تابستان چه مى كردند؟ امّا همان روزها در جرايدعصر تهران، كه بر اثر بُعد راه، گاهى پس از يك هفته! به دست ما مى رسيد،خواندم: بنا هست در كنار بندر چابهار يك پايگاه عظيم دريايى بسازند و باآن، مجموعه پايگاه هاى سه گانه «هوايى» و «زمينى» و «دريايى» تكميل گردد. هزينه آن چهار ميليارد بود، هر چه بود مشهور در ميان مردم محل چنين بود كهپايگاه در كنترات آمريكايى هاست و حتّى شرط كرده اند مجبور به استخدام يككارگر ايرانى نباشند!
    امّا معلوم نبود اين پايگاه عظيم، با آن هزينهسرسام آور، براى چه ساخته مى شد؟ و در برابر كدام دشمن سرسخت و عظيم بود؟آن هم در منطقه اى كه آب آشاميدنى نداشت و آب لوله كشى آن به قدرى شور بودكه به هنگام شست شوى صورت، چشم را آزار مى داد!
    در تمام اين شهر در آن روز، يك داروخانه موجودنبود، و تنها حمّام شهر بر اثر عدم پرداخت آب بها تعطيل شده بود! افرادىدر آن جا بودند كه شايد در تمام سال يك ميوه يا مختصر سبزى نمى خوردند. منهنگامى كه ارقام سرسام آور اين بودجه هاى تسليحاتى را در اين مناطقفوق العاده محروم ديدم، در اين فكر فرو رفتم كه تسليحات فوق العاده نظامىكشور ما به اين مى ماند كه دور تا دور درختى را براى حفاظت، با زنجيرهاىمحكم ببنديد، امّا درخت از درون بپوسد، و زير فشار زنجيرها فرو ريزد، پايهاستقلال يك مملكت روى سلاح هاى مدرن نيست، روى ايمان و عشق و علاقه ودلبستگى مردم به آن آب و خاك است و اگر ما پيشرفته ترين سلاح ها را بهقيمت بدبختىو سيه روزى مردم به دست آوريم، راه فنا را بادست خود هموار ساخته ايم، و اگر به جاى اين آهن پاره ها با رسيدگى به وضعمردم محروم اين مناطق، شعله عشق و ايمان را در دلهاشان بيفروزيم، با چنگ ودندان هم كه باشد از تماميّت مملكت پاسدارى مى كنند!

    بلاى استبداد و رياكارى

    گفتم آب لوله كشى شهر چندان شور است كه حتّىبراى شستشو نيز دردسر دارد، و آب آشاميدنى را بايد با تانكرها يا بشكه هاىكوچك از نقاط دور و نزديك بياورند، يك روز ناگهان ديدم آب لوله كشى شيرينشده، اوّل گفتم شايد اشتباه مى كنم، چندبار مضمضه كردم، ديدم راستى شيريناست، صدا زدم از فرصت استفاده كنيد و فوراً ظرف هايى كه براى ذخيره آبداريم بياوريد تا از آب شيرين پر كنيم، و چنين كردند، امّا شايد سه ساعتنگذشته بود كه آب مجدّداً به شدّت شور شد! خيلى تعجّب كردم.
    مرد محترمى كه در همسايگى ما بود گفت تعجّبندارد، حتماً يكى از شخصيّت ها، از مركز آمده است كه معمولاً براى ارائهاجراى پروژه آب شيرين، ذخيره آب شيرينى را كه در اختيار دارند فوراً بهدرون لوله ها مى فرستند، امّا وقتى كه بازديد تمام شد پيچ آن را محكممى بندند!
    گفتم: اين كار هر عيبى دارد يك حسن بزرگ همدارد، لازم نيست شما هر روز پولى براى روزنامه خرج كنيد، بلكه صبح كه ازخواب برخاستيد آب لوله را مضمضه مى كنيد، اگر كاملاً شور بود مى فهميدامروز هيچ كس به شهرتان نمى آيد، ولى اگر كاملاً شيرين بود حتماً درانتظار يكى از شخصيّت هاى درجه يك باشيد و به همين نسبت اگر نيمه شور بوداحتمال آمدن يك شخصيّت «درجه دو» قوى است!
    چندى پيش مطبوعات نوشته بودند: در يزد خيابانى است كه تا كنون چندين بارافتتاح شده يعنى هر وقت يكى از مقامات براىبازديد شهر مى آيد آن خيابان را مجدّداً قرق كرده، نوار سه رنگ بر سرخيابان مى بندند، و باز هم به عنوان يك پروژه تازه انجام يافته آن راافتتاح مى كنند!
    يكى از دوستان روحانى با «خوديارى مردم» (بدونكمترين دخالت دولت) پلى در يكى از روستاهاى مازندران ساخته بود، همين كهپل تمام شد مقامات دولتى فشار آوردند كه ما بايد آن را افتتاح كنيم، و دراخبار راديو آن را جزء پروژه هاى انجام شده دولت اعلام كردند!
    خوب ملاحظه مى كنيد در شمال و جنوب و شرق و غربهمه جا آسمان همين رنگ است، و رياكارى با شدّت تمام در تمام سطوح جرياندارد، گرچه نقش ايوان را زيبا كرده، امّا خانه از پاى بست ويران است!
    ساكنان «چابهار» كه مردمى پر محبّت هستند، هشتاددرصد سنّى و بيست درصد شيعه اند و همچون برادران با هم زندگى مى كنند،آنها از محروم ترين مردم كشور ما مى باشند، در حالى كه به گفته اهالى، درهواى گرم آن جا اگر درخت ميوه اى باشد در سال دوبار ميوه مى دهد!.
    »باغ كشاورزى» چابهار نشان مى داد كه خاك آن منطقه از مستعدترين خاك هاست.
    اين باغ كشاورزى با اين همه محصولات گرمسيرىمتنوّعش بهترين سند زنده براى مقصّر بودن دستگاه هاست، و نشان مى دهد كهاگر به تهيّه آب و مسأله كشاورزى منطقه توجّه شود نه تنها مردم منطقهاداره مى شوند بلكه بار سنگينى از دوش مردم ساير نقاط بر خواهند داشت، وگامى خواهد بود در جهت از ميان بردن «وابستگى كشاورزى به بيگانگان» كهامروز به شكل خطرناكى در آمده است.
    از مسائل شگفت آورى كه در اوايل ورود در اين منطقه ديدم اين بود كه در تمام شهريك حمّام بيشتر وجود نداشت و آن هم تعطيل شده بود.
    در ضمن معلوم شد مقدار بيست هزار متر از بهترينزمين هاى شهر از طرف شهردارى، مجّاناً و بلا عوض، براى احداث «گورستان» بهفرقه گمراه غير اسلامى «بهائى» واگذار شده است، در حالى كه نفرات آنها درآن شهر قطعاً از «شش خانواده» تجاوز نمى كرد و براى دفن همه آنها بيست مترزمين كافى بود! ولى مسلمانان اصلاً گورستان نداشتند، فكر كردم سكوت دراين جا جايز نيست لذا به عنوان يك مقام مسئول مذهبى يك تلگرام شهرى براىفرماندار و شهردار فرستادم و نسبت به اين مسأله و بعضى ديگر از مسائل شهرىاعتراض كردم (و پيش خود فكر مى كردم چابهار آخر خط است جايى دورتر از آنندارند كه مرا بفرستند).
    اگر تعجّب نكنيد دو روز بعد شهردار كه آدم صريحو مصمّمى به نظر مى رسيد، ضمن يك نامه رسمى با امضا و مهر شهردارى، ضمنتشكّر از اين انتقادها نوشته بود: «اين بخشش در زمان تصدّى اين جانب صورتنگرفته - و به طورى كه پرونده امر نشان مى دهد - به دستور «مركز» بودهاست»! يعنى كارى از دست ما ساخته نيست، امّا بعضى ديگر از پيشنهادها راانجام مى دهيم... ديدم آب از سرچشمه گل آلود است و همه نقاط مملكت از اينآب گل آلود سهمى دارند، و به همين دليل مى بينيم بعضى از افراد فرصت طلببا زد و بند با بعضى از مقامات خودكامه، و استفاده از خفقان محيط و سانسورمطلق مطبوعات، در مدّت كوتاهى صاحب ده ها كارخانه، ده ها هزار گوسفند، واملاك وسيع و بى حسابى در شرق و غرب و شمال و جنوب مملكت شدند. و آن چنانثروت عظيمى گرد آوردند كه هيچ فئودالى در عصر مالكيّت هاى بزرگ وفئوداليسم به گرد آنها نمى رسيد. (اشاره به هژبر يزدانى است)
    مردم چابهار - مانند ساير نقاط كشور - از نظر مذهبى نيز محروميّت شديد دارند، وبايد اعتراف كنم كه اگر مرا به آن جا نفرستادهبودند با پاى خود نمى رفتم و چه خوب شد كه رفتم و از نزديك ديدم ومسئوليّت ها را درك كردم.
    البتّه به مقدار توان به مسجد و برنامه هاىمذهبى تا حدّى سر و سامان داده شد، كتابخانه اى به كمك و همّت يكى ازآقايان تاسيس شد، در بعضى از جلسات دينى كه داشتم هشتاد درصد برادران اهلتسنّن شركت داشتند، و نيز با علماى مذهبى آنها در محيطى پر از تفاهم صحبتمى كرديم و بسيارى از مسائل مملكتى نيز در اين ميان روشن مى شد كه در اينمختصر شرح آنها ممكن نيست.
    يكى از اهالى مى گفت ما بايد خدا را شكر گوييم و به آنها كه شما را اين جا فرستادند دعا كنيم و الاّ ما كجا و اين برنامه ها كجا!

    تبعيدگاه دوّممهاباد

    50 روز در چابهار گذشت، اواخر اسفند بود، هوا بهسرعت رو به گرمى مى رفت، بدنها عرق سوز شده بود! و نگران فرا رسيدن بهار وتابستان بوديم كه ناگهانفرمان حركت به سوى «مهاباد«در شمال غربى كشور، صادر شد، با دو مأمور يكى شيعه و ديگرى سنّى، يكىمسلسل بدست و ديگرى با اسلحه كمرى، يكى حرف زن، و ديگرى تيرانداز ماهر، بامقدار زيادى فشنگ اضافى، اين فاصله سه هزار و دويست كيلومترى را در مدّتىقريب به يك هفته پشت سر گذاشتيم، و در ميان برف و سرما وارد مهاباد شديم!
    با اين كه قانون تبعيد (اقامت اجبارى) مى گويد: شخص تبعيدى هيچ گونه محدوديّتى نبايد داشته باشد، و آزادى او از هر نظرتأمين گردد، ما در مهاباد، به عكس چابهار، هيچ گونه آزادى نداشتيم.ندانم كارى هاى رئيس شهربانى، و فرماندار سببشده بود كه مردم از هرگونه تماس با ما وحشت داشته باشند، حتّى كسبه درفروختن جنس به ما احتياط مى كردند، دكتر محترم دندانسازى را تحت بازجويىقرار دادند كه چرا دندان ما را اصلاح كرده، هيچ كس بدون اجازه ساواك جرأتاجاره دادن خانه به ما را نداشت، يك مأمور مخفى كه مخفى هم نبود، همه جامثل سايه ما را دنبال مى كرد، تلفن منزل شديداً تحت كنترل بود، بعضى ازمسافرانى را كه از نقاط دور و نزديك به ديدن ما مى آمدند به اطّلاعاتشهربانى يا ساواك مى بردند. با اين كه ميل داشتم از آن فرصت گرانبهااستفاده كرده و با علماى اهل تسنّن در مسائل مختلف، اسلامى گفتگو كنيم،آنها نيز متقابلاً چنين تمايلى داشتند، امّا بر اثر فشار شديد دستگاه ها،قبل از گذشتن چهل روز اين توفيق دست نداد، در آن محيط، همه از هممى ترسيدند، و سايه سنگين دستگاه هاى امنيّتى ساواك و غيره بر همه جاافتاده بود.
    امّا سرانجام ديديم كه همين مهاباد پر خفقان وسخت تحت كنترل، چگونه بيدار شد و صحنه عظيم ترين تظاهرات خيابانى گشت؟ واين است محصول آن برنامه ها! جالب اين است كه دوستان تفسير نمونه به طورمتناوب هر ده روزه به مهاباد مى آمدند و برنامه تفسير با سرعت پيشرفت كرد!

    سوّمين تبعيدگاه انارك نائين

    خاطرات تلخ و شيرين اين شهر سرسبز و پربركت را - با تمام اهمّيّتى كه دارد - براى رعايت كوتاهى سخن، رها كرده، به سراغسوّمين تبعيدگاه يعنى شهر كويرى «انارك» (نائين) مى رويم.
    يك روز رئيس اطّلاعات شهربانى مهاباد به منزل آمد كه نامه اى از قم آمده مثل اينكه مشكل كار پايان يافته. و بايد به شهربانىبياييد امّا در شهربانى گفتند شما بايد هم الان به سوى «انارك نائين» حركتكنيد، حتّى حقّ بازگشت به منزل و روشن ساختن وضع همسر و فرزند را همنداريد! (خانواده نزد ما بودند) تا خواستم مفادّ اعلاميّه جهانى حقوق بشررا يادآور شوم، دو مأمور مسلّح با دو قبضه (مسلسل) را در برابر خود ديدم،و آن قدر فشنگ به كمرشان بسته بودند كه كمر بندشان از سنگينى مى خواستپاره شود، نفهميدم براى جنگ با لشكر «سلم» و «تور» آماده شده بودند يابراى بدرقه يك نفر تبعيدى كه حتّى چاقوى قلمتراش در جيب نداشت!
    گفتند: ماشين آماده است بفرماييد... بيست ساعتبدون توقّف و استراحت در راه بوديم كه به نائين رسيديم و از آن جا با يكماشين ژاندارمرى با سه مأمور يكى مسلسل بدست و دو نفر ديگر با تفنگ، بهشهرك انارك در 75 كيلومترى نائين رسيديم!
    اين شهرك همان گونه كه از نامش پيدا است تعدادكمى درخت انار دارد، و ديگر از آب و آبادى هيچ، و كوير پهناور مركزى، ازچهارسو آن را احاطه كرده، چند كوچه پهن آسفالتى دارد كه از ناچارى نامخيابان بر آن گذارده اند و همه آنها به بيابان برهوت خشك و سوزانى منتهىمى شود، تنها نانواى شهر مسافرت كرده بود و جز نان خانگى كه مخصوص اهالىبود پيدا نمى شد و به همين دليل دو ماه كه در آن جا بوديم غالباً نان خشككه از نقاط ديگر مى آوردند مصرف مى شد، آب آن جا قابل شرب نبود، به هميندليل دوستان اصفهانى كه تقريباً همه روز با پيمودن بيش از دويست كيلومترراه به ديدن ما مى آمدند آب آشاميدنى را از آن جا مى آوردند، تنها نفت وبنزين فروش شهر به خاطر كمى درآمد كارش را تعطيل كرده بود و نفت و بنزينپيدا نمى شد، اهالى تعدادى «بز» داشتند كه به خاطر نيافتن علفى در كويرخشك غالباً گرسنه بودند، و يكى از آنها مى گفت چهار بز را دوشيدم فقط 200گرم شير داشتند!اين شهرك دو هزار نفرى را «شهر زنان» مى گفتند،به اين دليل كه مردان تمام طول هفته را (غير از جمعه) در معدن سربى كه درنزديكى آن جا بود و به نام معدن نخلك است كار مى كردند، و زن و فرزندشانبى سرپرست بودند.
    نمى دانم شنيده ايد كار كردن با سرب خطرناك استتا چه رسد به كار كردن در معدن سرب، و به زودى انسان را مسلول مى كند مگراين كه مراقبت هاى لازم صورت گيرد.
    كارگران در عمق 180 مترى بايد كار كنند و گاهىتا كمر آنها در آب بود با اين همه حقوق فوق العاده ناچيزى از 23 تا 30تومان در روز مى گرفتند. به همين دليل جوانان از شهر فرار كرده و به نقاطديگر رفته بودند. به اين گونه كارگران براى پيش گيرى از بيمارى بايد هرروز يك شيشه شير تازه داد امّا از اين هم مضايقه مى كردند.
    وضع بعضى از مردم آن جا به قدرى رقّت بار بود كهنمى توان شرح داد، امّا عموماً خوش قلب و مهربان و معتقد به مبانى مذهبىهستند، به همين دليل در مدّت كوتاهى با همه آشنا شديم و برنامه هاى وسيعدينى در آن جا پى ريزى شد و خوشبختانه محدوديّتى هم نداشتيم.
    امّا فراموش نكنيد كه در اطراف اين شهر محروم،معادن گرانبها از جمله معدن طلا و حتّى اورانيوم نيز وجود دارد، ولى هرگزسهمى از آنها به مردم نمى رسد، و از همه مهمتر در 30 كيلومترى شهر (وسطجادّه انارك نائين) يك پايگاه عظيم نيروى هوايى در كنار جاده قرار گرفتهكه موشك هاى نيرومند زمين به هوا دور تا دور آن را محاصره كرده بود و باهزينه هنگفتى اداره مى شد. و تنها آبادى وسط راه همين است و بس!
    دلخوشى ما در آن شهر علاوه بر محبّت مردم، ودوستان فراوانى كه از اصفهان و يزد و نائين و كاشان و ساير نقاط به ديدنمى آمدند اين بود كه «آية اللّه پسنديده» برادر ارجمند و محترم «امامخمينى» و چند نفر ديگر از دوستان در آن جا تبعيد بودند، آنها راقبلاً به عنوان تبعيد به آن جا آورده بودند، و از مصاحبت ايشان لذّت مى برديم.
    دو سه ماهى در آن جا گذشت يك روز خبر آوردند كهجاى شما عوض شده و بايد به تبعيدگاه چهارم «جيرفت» حركت كنيد مأمورين وماشين آماده اند...!
    من با خاطره اى كه از زمستان آن جا در ذهن داشتممى دانستم منطقه اى است ميان كرمان و بندرعباس، گرم و سوزان، رفتن بهآن جا آن هم در وسط ماه مبارك رمضان و روزه گرفتن به هيچ وجه كارعاقلانه اى نيست، به علاوه معنى ندارد كه ما خاموش بنشينيم و مانند توپفوتبال هر روز به سويى پرتاب شويم، راننده را فوراً خبر كردم و شبانه ازانارك از بيراهه به قم آمدم و گفتم: «بالاتر از سياهى رنگى ديگر نباشد!» ونامه اى نوشتم و در انارك گذاشتم كه صبح به مأمورين بدهيد به اين مضمون: من براى مشورت با وكيل مدافعم به قم رفتم، جزء غيبت محسوب نداريد!... واتّفاقاً مقارن همين اوضاع ايّام دگرگون شد. انقلاب شتاب گرفت و به ثمرنشست و همه زندانيان سياسى و تبعيدى ها آزاد شدند و جبّاران و سردمدارانفرار كردند يا به زندان افتادند يا اعدام شدند. فقطع دابر القوم الذين ظلموا و الحمد للّه رب العالمين.
    سرانجام اين درس بزرگ را فهميدم كهزندان عناصر انقلابى را پخته تر و آگاه تر و مقاوم تر مى كند. و تبعيدها نداى انقلاب را به نقاط دور و نزديك مى رساند! (فراموش نفرماييد اين نوشتار مربوط به 23 سال قبل است).»
    الهی العفو...

صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^