جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: صدای تپش (نعمت زندگی)

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    2,350
    مورد تشکر
    19 پست
    حضور
    28 روز 16 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    14

    صدای تپش (نعمت زندگی)




    چک چک چک ، صدا از دیوار بغل می‌آمد، شیر ظرفشویی همسایه که خیلی با سر و صدا کار می‌کرد، مجاور اتاقم بود. ساعت 3 نیمه شب بود. تازه تونسته بودم برم توی رختخواب، بعد از کلی راز و نیاز و التماس به خدا، دستم و روی پیشانیم که فقط خدا می‌دانست آن طرف دیوارش چه می‌گذشت، گذاشته بودم و به جواب آزمایش که به زور دیکشنری ترجمه کرده بودم و چیزی ازش نفهمیدم، فکر می‌کردم. یعنی چی می‌شه؟ دوباره صدای چکه کردن آب انگار با ضربان قلب خسته من می‌زد. چرا شیرو محکم نبستن؟ این دیوار و چه‌قدر باریک گرفتن‌، شاید صدا از لوله‌هاست. به هر حال نصفه شبه دیگه، همه جا ساکته که من این صدا رو واضح حس می‌کنم.

    دلم نمی‌اومد چراغ و خاموش کنم؛ انگار توی تاریکی عزرائیل و می دیدم که منتظرم ایستاده تا به او دستور بدهند. کی یقه منو بگیره و با خودش ببره. توی رختخواب غلت خوردم به سمت چپ، دوباره رویم به کتابخانه شد. دست چپم رو زیر گونه‌ام گذاشتم و به کتاب‌ها نگاه می‌کردم. کتاب‌هایی که چه قدر دوستشون داشتم. یکی‌یکی آنها را از پول خودم خریده بودم. همه‌شان منتخب بودند و اغلب نویسنده‌هایشان جایزه گرفته بودند، انگار من و نویسنده‌های آن کتاب‌ها با هم بزرگ شده بودیم و عقایدمان اغلب مثل هم بود. من آنها را تایید می‌کردم و سعی می‌کردم، روی فکرهای آنها فکر کنم. به قول مادرم که به من می‌گفت عشقِ کتاب!

    در یکی از طبقات کتاب‌های نویی را گذاشته بودم که هنوز فرصت خواندن آنها را پیدا نکرده بودم، با خودم گفتم اگر خدا قسمت کرد می‌خونمشون. زندگی دو روزه دیگه حالا یکی دو تا کتاب کمتر یا بیشتر.

    چشمم به کتاب قرآن افتاد، یاد اون ایه افتادم که درباره گوساله پرستان می‌گفت: «و علاقه به دنیا در قلب‌هایشان نوشانده شده بود». با دیدن کتاب حافظ آهی کشیدم و رویم را برگرداندم‌، چه قدر دلم می‌خواست شعر‌هایش را حفظ کنم تا عروض و قافیه‌ام خوب شود. انگار داشتم با حافظ حرف می‌زدم، گفتم یادته چند وقت پیش که فال گرفتم گفتی «تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد» انگار این چک چک ضرب آهنگ شعر بود، کجایی حافظ که وجود نازکم آزرده گزند شده. سعی کردم بخوابم ولی هر چند وقت یکبار با صدای چک چک از خواب می‌پریدم. انگار یکی تکونم می‌داد که بیدار شم، شاید همان عزرائیلی بود که فکر می‌کردم توی اتاق راه می‌رود.

    صبح زود آماده رفتن به بیمارستان شدم. سوار تاکسی شدم، کنارم دختر و پسری نشسته بودند که برای هم خاطره تعریف می‌کردند و می‌خندیدند. سنشون کم بود ولی دست‌های حلقه‌دارشان نشان می‌داد که با هم عقد و پیمانی بستند. لبخندی بر لبم نشست، یاد بچه بازی‌هایم افتادم. با خودم گفتم این همه خودتو به در و دیوار زدی این همه پیش همه راز تو جار زدی، این همه مثل یک ماهی که توی آب صبح تا شب سگ دو می‌زنه و داد می‌زنه، این طرف و اون طرف دویدی و آخرشم هیچی. چه‌قدر گریه کردی می‌گفتی بالاترین غم و رنج توی دنیا در عشقه. حالا کجا هستند اون عاشق و معشوق‌ها. هیچ کس نمی‌دونه تو زنده‌ای یا مرده. همیشه خودم رو خوب نصیحت می‌کردم ولی این دفعه دیگه وقت سرکشی نبود. معلوم نبود برای زندگی چه‌قدر وقت دارم، هنوز خیلی کارها بود که باید انجام می‌دادم. من حتی نتونسته بودم یه لیسانس در عرض چهار پنج سال بگیرم. آخه نمی‌گن این که مرده شغلش چی بوده، تحصیلاتش چی بوده، چی از خودش به جا گذاشته؟! واقعاً این زندگی‌ای بود که من دنبالش بودم. از عادی هم عادی‌تر جناب بلند‌پرواز!

    بارها و بارها خودم رو توی قبر تصور می‌کردم؛ بعد به خودم می‌گفتم بسه دیگه شلوغش می‌کنی حالا که چیزی معلوم نیست. شاید خدا می‌خواسته این اتفاق بیفته که من یه کم به خودم بیام و کمی جدی‌تر درباره زندگی و اینده‌ام تصمیم بگیرم. وارد بیمارستان شده بودم‌. اسمم را گفتم که در لیست انتظار وارد کنند. یک پسر نوجوان کنار دستم بود که مدام با تلفن همراهش در حال فرستادن و گرفتن اس.ام.اس یا بازی کردن با گوشی بود، اصواتی که از گوشی‌اش بیرون می‌آمدند، پایشان را روی نبض افکار می‌گذاشتند، یاد چک چک شیر همسایه افتادم. شاید کسی می‌خواست مزاحم اینگونه اندیشیدنم شود.

    بالاخره نوبت من شد؛ مثل هر کسی که یک روز نوبتش می‌شود. دکتر نگاهی به آزمایشات انداخت. اخم کرد و عینکش را تکانی داد. انگار دل و رودم به هم پیچیده شده بود. انگار جواز قتل منو می‌خواست صادر کنه. بله اول لباس آبی بیمارستان بعد توی اتاق عمل قلب شما رو قاچ قاچ می‌کنیم، بعد اگر نشد لباس سفید رنگ و ابدت رو تنت می‌کنیم. بالاخره حرف زد: «شما باید هر سال آزمایش بدید و ورزش کنید. دردهای اخیر قلبتون به خاطر منظم نبودن استراحت و ورزش نکردن است. مشکل خاصی فعلاً نیست ولی من همون قرص‌های قبلی را برایتان می‌نویسم.» وقتی از اتاق دکتر بیرون اومدم، انگار جایزه نوبل رو بهم داده بودند. دیگر هیچ زمزمه بی‌ارزشی آزارم نمی‌داد و فکرهای من بسیار با ارزش‌تر از آنها بود.

    سوار ماشین که شدم، گوینده رادیو که انگار مخاطبش فقط من بودم می‌گفت: «جایی بنویس هیچ کس دو بار زندگی نکرده است و روزی دو بار به این نوشته نگاه کن.»


  2.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود