صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: درد ودل با دوستان

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    65
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    4 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0

    غمگین درد ودل با دوستان




    سلام
    چند ماهی هست که دچار درگیری های ذهنی شدیدی شده ام که هیچ کدام سروته ای ندارد
    که گاهی بخاطر همین درگیری ها تشخیص خوب و بد برای من خیلی سخت میشه و بیشتر مواقع در برابر امور خوب یابد عکس العملی ندارم ودر یک کلام به ادمی بی تفاوت تبدیل شده ام
    به سختی میتوانم در درس وبحثی تمرکز کنم
    وگاهی همه چیز را باهم قاطی میکنم
    وبخاطر همین اکثرمواقع سخنانم دوپهلو میشود
    وهمیشه هم درخودم هستم وتنهام
    سعی کردم از طریق قران خودم را ارام کنم و خیلی هم درگیری های ذهنیم کمتر شده اما اکنون به انجایی رسیده ام که حتی نسبت به نماز هم حسی ندارم
    من چی کار کنم؟



  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    65
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    4 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0



    کسی نمی خواد درحقم لطفی کنه؟

  4. تشکر


  5. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    598
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    4 ساعت 37 دقیقه
    دریافت
    18
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سلام
    خیلی ها دچار این شرایط میشن و معمولا زود خوب میشن زیاد نگران نباشین
    منم گاهی اینطوری میشم ولی اگه خیلی حاد شد به توصیه استادم 14صلوات به امام رضا هدیه میکنم
    خیلی موثره و باعث آرامشم میشه



    سید ما مولای ما دعا کن برای ما.....


  6. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۸
    نوشته
    4,583
    مورد تشکر
    19 پست
    حضور
    8 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    861
    آپلود
    199
    گالری
    331



    نقل قول نوشته اصلی توسط shohreh نمایش پست
    اکنون به انجایی رسیده ام که حتی نسبت به نماز هم حسی ندارم
    البته با اجازه پاسخگویان محترم ...

    به نظر من در مورد این یه جمله تون باید بگم که اگه ما شناخت و معرفت کافی در باره نماز داشته باشیم هیچ وقت به این حس و حال دچار نمیشیم و نخواهیم شد ...

  7. تشکر


  8. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    319
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    25
    آپلود
    0
    گالری
    0

    امان از بی تفاوتی




    سلام دوست گرامی shohreh

    به نکته مهمی اشاره کردی. خدا میدونه که بی تفاوتی بدترین درد ادمه. ادم اگه بی تفاوت بشه، استعداد بد شدن پیدا میکنه. البته جسارت نمیکنم. منظورم اینه که نباست گذاشت بی تفاوتی غالب بشه و الا معمولا ادم اول نسبت به مسائل خودش، بعد نسبت به مسائل دور و اطرافش، بعد نسبت به اتفاقات خوب و بد، و به تدریج، نسبت به ارزشهاش، بی مبالاتی و بی تفاوتی میکنه و کم کم بی حوصله و بد خُلق میشه و به بد و خوب بودنش هم اهمیت نمیده.

    اول از همه، باید یادمون باشه که یاد خدا، هم باعث آرامشه، هم باعث عنایت الاهی به ادمه، و هم باعث کنترل نفس.

    دوم این که، مقداری از بی تفاوتی ها کمی به خاطر حساسیت سنّیه. و البته ادم نبایست بذاره این به یه عادت تبدیل بشه. درک بهتر و معقول شرائط دور و اطراف، با دیگران بودن (ولو خیلی دل ادم نخواد) به یه چیز مثل مسائل اموزشی و مهارتی مشغول شدن، به اقوام سر زدن و ... چیزهای از این دست، تا جایی که امکان داره، به ادم خیلی کمک میکنه. ممکنه وقتی ادم جوونه، دوست داشته باشه خیلی چیزا رو داشته باشه و احساس میکنه از اونا محرومه و کم کم حساسیتش بیتشر بشه و اونو تو بی تفاوتیش نشون بده.

    بخشی از بی تفاوتی ادم به خاطر، انتظارات بالاییه که در ادم شکل گرفته و وقتی فرد میبینه که انتظاراتش براورده نمیشه و امور اونطوری که دلش میخواد، نیست، نسبت به همه چی نا امید و بی تفاوت میشه. انگار که دیگه چیزی براش مهم نیست. گذشتن از بعضی انتظارات، معقول کردن بعضی دیگه، جمعی کردن بعضی دیگه و در آخر، جلوگیری از حس عجله در زندگی (برای رسیدن به وضعی که دل ادم میخواد)، به ادم توی این مسئله کمک میکنه.

    یه بخشی دیگه از بی تفاوتی، به خاطر خودگرا (نه خودخواه) و درونگرا شدن ادم هستش. ادم ممکنه به دلیل اقتضای سنی، نارضایتی از وضع موجود دورو برش، روحیه خاص اخلاقیش، و برخی مسائل دیگه، ممکنه کمی عزلت گرا بشه و احساس تنهایی بکنه. این احساس نبایستی به طور نامعقول در ادم رشد کنه. و الا خود احساس تنهایی هم ادم رو خسته تر میکنه. شاید بیشتر با دیگران بودن (ولو خیلی دل ادم نخواد) به این مسئله کمک زیادی میکنه.
    یه بخش دیگه از بی تفاوتی ممکنه به خاطر سر خوردگی باشه. به خصوص برا اونایی که سعی میکنن ایمانشون رو حفظ کنن، اوضاع جامعه و مردم ممکنه اونو ناراحت کنه و چون نسبت به اوضاع حساسه، و از طرفی هم فکر میکنه کاری از دستش بر نمیاد، کم کم سرخورده میشه و نسبت به اونچه میگذره اعصابش داغون میشه و بعد وقتی به ناراحتیاش واقف شد، بی تفاوت میشه. خوب، اولا تو این مسائل ادم بایستی به خدا پناه ببره و سعی کنه خودش رو مواظب باشه تا به راه کج نیوفته. بعدش هم خدا از ادم نخواست که خودش رو اذیت کنه به خاطر این مسائل. علاوه بر این ها، ادم وقتی به این نقطه از بی تفاوتی درونی میرسه، ممکنه از اول هم دید معتدلی نداشته.


    اولا این رو بدون که همینکه اومدی این جا درد دل کردی و همفکری میکنی، این یعنی نسبت به وضعت بی تفاوت نیستی. بعدش هم ، من فکر میکنم این رو حیه ای که الان داری به خاطر وجود حساسیت و تا حدی انتظارات و ناراضیتی تو از امور دور و اطرافته. خواهش میکنم اولا در حد واجبات و محرمات، مسائل رو حتما رعایت کن و الان لازم نیست خیلی به برخی چیزهای مستحب و مکروهات برسی. مراقب خودت باش و روحیه خودتو به خاطر این مسئله تضعف نکن و خودت رو اذیت نکن. هر چیزی یه راه حل داره اگه ادم ارادشو تضعیف نکنه. بعدش، وقتی کاری پیش اومد سعی کن هر طور که هست ولو این که دلت نخواد، انجام بدی و حالا دیگه هر طور شده به جزییات توجه بیتشری کن. از همه مهمتر این که هر طور هست سعی کن با بزرگترا باشی و به کتاب خوندن (ولو ده دقیقه هم که شده) بپزدازی. خودت رو با وسائل تفریحی سالم، سرگرم کن به خصوص اونایی که با دیگران باشه. عادت به خلوت نشینی نکن. اگه تو ذهنت مسائل عادی ای پیش اومد سعی کن براشون جواب پیدا کنی. به خاطر اوضاع دورو برت ناراحت باش اما اعصابتو داغون نکن و با هیچ چی به صورت افراطی برخورد نکن.
    فراموش نکن خدا بر امور ناظره و همیشه به خدا پناه ببر و این رو بدون خدا از ادم بی تفاوت که بیکار بشینه خیلی خوشش نمیاد.
    پس عبادت و فعالیت (ترجیحا) جمعی رو هرگز فراموش نکن. بی تفاوتی رو یه امر گذرا بدون و تصمیم به مبارزه با نفس بگیر و دید ارزشیتو نسبت به مسائل از دست نده. ما بایستی اموری که برامون پیش میاد رو مدیریت کنیم نه امور ما رو. این هم یکی از مسائل خوب و بدیه که تو زندگی ادم پیش میاد.

    ببخش پر حرفی کردم.شرمنده که خیلی ازم کاری بر نمیاد.
    عشق،چشم بسته ما به روی هرچه غیر معشوق است.

    عشق تنهای عملی است که بی اجازه، رواست.


    دفتر عشق را تنها خداست که ورق می زند.


    خدایا،
    تو آنی که آنی،
    برایم همان باش،
    برای دلم یاوری مهربان باش


  9. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    2
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    0



    با عرض سلام
    من جوانی 28 ساله روستایی هستم که در سال 83 در هنگام عروسی طی یک تصادف
    که دو نفر بودیم پای طرفم از ناحیه زانو شکسته شد که متاسفانه متحمل خسارات زیادی شدم در همان سال از قید دانشگاه و درس گذشتم و به کارگری رفتم چون مبلغ هنگفتی پول بصورت نزولی قرض گرفته بودم خلاصه اینکه چند سالی گذشت و توانستم با هزاران بدبختی و گرفتن وام توانستم از زیر با نزول درایم تا اینکه داشت وضعیتم کمی خوب میشد و علاوه بر انجام کار، در دانشگاه پیام نور در رشته مدیریت صنعتی ادامه تحصیل دادم تا اینکه دوباره دست سرنوشت به سراغم آمد و درست در تاریخ 12/8/88 در اثر جاری شدن سیل در روستا یمان تمام زندگیمان از بین رفت و به علت گلی بودن ساختمانمان دیگر قابل استفاده نبود و مجبور شدیم به شهر نوراباد مهاجرت کنیم و زندگی مستاجری را شروع کنیم و در نوراباد با هزاران بدبختی یک مغازه خدمات کامپیوتری اجاره کردم که متاسفانه بعلت داشتن بدهی و کرایه سنگین خانه زندگیم در حال فروپاشی است زندگی که فقط فقر مالی و نداشتن سرمایه باعث آن میشود در ضمن برادران هلال احمر آن شب کمکهای خود را در حد کمکهای اولیه انجام دادن و از صحنه دلخراش آن شب عکس گرفتند حال از شما برادران مسلمان خواهش میکنم مرا راهنمایی کنید


  10. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    65
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    4 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سلام
    خیلی ها دچار این شرایط میشن و معمولا زود خوب میشن زیاد نگران نباشین
    منم گاهی اینطوری میشم ولی اگه خیلی حاد شد به توصیه استادم 14صلوات به امام رضا هدیه میکنم
    خیلی موثره و باعث آرامشم میشه

    ممنونم عزیز
    نماز وقران وکارهای عبادی انجام میدم ولی هیچ تمرکزی ندارم
    بااین وجود بازم حالم خیلی بهتراز چندماه پیش شده ...
    ببخش پر حرفی کردم.شرمنده که خیلی ازم کاری بر نمیاد.
    خیلی کم هم صحبت کردید
    حرفاتون جالب ودرست بود وهست
    یک مدت در وجود خدا شک کرده بودم که به کمک دوستان شکم برطرف شد
    من برای تمام چیزهایی که هست ودرذهنم میگذره دلیل دارم وهمیشه هم خودم پاسخگوی سوالات خودم وحتی دوستانم بودم اما الان بااینکه جواب منطقی به سوالات ومسائل ذهنم میدهم ولی قانع نمیشم ..وهمه چیز رو قاطی میکنم
    الان هم به سختی تمرکز میکنم وپاسخگوی شماهستم
    گاهی اینگونه میشوم
    مثلا یک هفته اینجوری هستم ویک هفته مثل انسان های عادی هستم


  11. تشکر


  12. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    2,350
    مورد تشکر
    19 پست
    حضور
    28 روز 16 ساعت نامشخص
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    14



    نقل قول نوشته اصلی توسط نبی وند نمایش پست
    با عرض سلام
    من جوانی 28 ساله روستایی هستم که در سال 83 در هنگام عروسی طی یک تصادف
    که دو نفر بودیم پای طرفم از ناحیه زانو شکسته شد که متاسفانه متحمل خسارات زیادی شدم در همان سال از قید دانشگاه و درس گذشتم و به کارگری رفتم چون مبلغ هنگفتی پول بصورت نزولی قرض گرفته بودم خلاصه اینکه چند سالی گذشت و توانستم با هزاران بدبختی و گرفتن وام توانستم از زیر با نزول درایم تا اینکه داشت وضعیتم کمی خوب میشد و علاوه بر انجام کار، در دانشگاه پیام نور در رشته مدیریت صنعتی ادامه تحصیل دادم تا اینکه دوباره دست سرنوشت به سراغم آمد و درست در تاریخ 12/8/88 در اثر جاری شدن سیل در روستا یمان تمام زندگیمان از بین رفت و به علت گلی بودن ساختمانمان دیگر قابل استفاده نبود و مجبور شدیم به شهر نوراباد مهاجرت کنیم و زندگی مستاجری را شروع کنیم و در نوراباد با هزاران بدبختی یک مغازه خدمات کامپیوتری اجاره کردم که متاسفانه بعلت داشتن بدهی و کرایه سنگین خانه زندگیم در حال فروپاشی است زندگی که فقط فقر مالی و نداشتن سرمایه باعث آن میشود در ضمن برادران هلال احمر آن شب کمکهای خود را در حد کمکهای اولیه انجام دادن و از صحنه دلخراش آن شب عکس گرفتند حال از شما برادران مسلمان خواهش میکنم مرا راهنمایی کنید
    من هم به سهم خودم خواهش میکنم به ایشون کمک فکری داده بشه اگه جایی هست که ایشون مراجعه کنه می تونه مشگل گشا باشه و یا هر پیشنهاد کار گشای دیگری استد عا میکنم عنایت داشته باشید.


  13. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۸
    نوشته
    207
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    باید بگم منم چند سالی اینطوری بودم ولی بعدش وارد فاز بدتری شدم آخرش مجبور شدم برم روانپزشک که اونم خیلی کمکم کرد بعد کم کم با دانشجو شدن احساس رقابت درم به وجود اومد الان مشکلی ندارم میخوام بگم ذکر گفتن میتونه خوب باشه تمام توصیه ها میتونه خوب باشه اما واقعا باید بگم مشکلات این شکلی رو بدون روانپزشک حل کردن کار خوبی نیست نمیگم روانپزشک همه چی میدونه میگم ممکنه ریشه جسمی داشته باشه مثلا بعضی غدد بدن خوب کار نکنه که مشاور نمیتونه راهنمای کنه ممکنه بیماری یا اختلال شخصیتی مهمی باشه و ... کلا هر راحلی کمک میکنه ولی بدون روانپزشک درمان کردنش خوب نیست ممکنه خطر ناک باشه
    صدف سينه من عمري
    گهر عشق تو پروردست
    كس نداند كه درين خانه
    طفل با دايه چه ها كردست
    همه ويراني و ويراني
    همه خاموشي و خاموشي
    سايه
    افكنده به روزنها
    پيچك خشك فراموشي...

    http://z.about.com/d/cruises/1/0/g/I/1/122-2240_IMG.JPG

  14. تشکرها 2


  15. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۷
    نوشته
    719
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    4 ساعت 21 دقیقه
    دریافت
    41
    آپلود
    0
    گالری
    4



    نقل قول نوشته اصلی توسط shohreh نمایش پست
    چند ماهی هست که دچار درگیری های ذهنی شدیدی شده ام که هیچ کدام سروته ای ندارد که گاهی بخاطر همین درگیری ها تشخیص خوب و بد برای من خیلی سخت میشه و بیشتر مواقع در برابر امور خوب یابد عکس العملی ندارم ودر یک کلام به ادمی بی تفاوت تبدیل شده ام به سختی میتوانم در درس وبحثی تمرکز کنم وگاهی همه چیز را باهم قاطی میکنم وبخاطر همین اکثرمواقع سخنانم دوپهلو میشود
    سلام بر شما و وقت به خير.
    كاش بيشتر در مورد خودتون مي گفتيد،
    در مورد كارهاي روزانه خودتون، برنامه هاتون و اشتغالات فكريتون، و البته اگر خداي نكرده بيماري خاصي داريد.
    همونطور كه دوستمون گفتن:
    نقل قول نوشته اصلی توسط parzadan نمایش پست
    ممکنه ریشه جسمی داشته باشه مثلا بعضی غدد بدن خوب کار نکنه که مشاور نمیتونه راهنمای کنه

    علائم جسمي كه دارين دقيقاً چيه؟ دچار سرگيجه و يا ضعف عمومي هم ميشين؟
    چون يكي از دوستان هم دچار اين حالات مي شدن و معلوم شد كه فقط مشكلشون كم خوني بوده!
    اگر بعد از بررسي در اين مورد مشكلي نديديد به روابط اجتماعيتون يك نگاهي بندازين. ببينين روزانه با چه كساني در ارتباط هستيد. آيا اين افراد، انرژي لازم شما رو براي ادامه زندگي و شاد بودن فراهم مي كنن؟

    اگر ضعف جسماني نداريد، حتماً با دوستان پرنشاطتون برنامه پياده روي بگذاريد.
    ممكنه به قول قديمي ها، سمومي در بدنتون جمع شده باشه ـ كه يا ناشي از خوردن غذاهاي ناجور به صورت پرخوري يا كم خوري (كمبود ويتامين) هست، و يا به دليل كمبود هواي تازه.
    استفاده از جوشانده بعضي گياهان داروئي هم در دفع سموم موثرند، مثل گل قاصدك.
    خوردن بعضي ميوه ها باعث ميشن اكسيژن بيشتري به مغزتون برسه و شاداب تر بشيد، مثل پرتغال
    ذكر خداوند مخصوصاً "لا حول و لا قوه الا بالله" رو زياد بگيد.
    سعي كنين هر روز به برنامه اي جديد فكر كنين. نذاين نماز خوندن براي شما يك امر تكراري و امري باشه. با نشاط برين جلو. البته شايد اين بي حوصلگي مربوط به بهار هم باشه كه دچار خواب آلودگي مي كنه آدم رو.
    اگه مطلب بيشتري در مورد مشكلتون مي دونستم، شايد بهتر مي تونستم كمكي بكنم.
    اميدوارم هميشه شاد و بانشاط زير سايه خداي مهربون موفق باشيد.
    يا حق
    ویرایش توسط سلام خدا : ۱۳۸۹/۰۱/۲۴ در ساعت ۰۱:۲۵
    هر كس به شأن خود به كاري مي پردازد

  16. تشکر


صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود