جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: کوتاه و خواندنی ღ لطائف جبهه ღ

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب کوتاه و خواندنی ღ لطائف جبهه ღ




    کوتاه و خواندنی ღ لطائف جبهه ღ


    کوتاه و خواندنی ღ لطائف جبهه ღ

    در این تاپیک لطائف کوتاه و خواندنی از رزمندگان جبهه قرار می گیرد.

    کوتاه و خواندنی ღ لطائف جبهه ღ



  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    آخ جان گيلاس

    حسينه‌ي گردان خصوصاً در زمستان و با سرد شدن هوا، حكم صحراي عرفات را داشت. خلوتي براي بيتوته كردن. در تمامي ساعت‌هاي شبانه‌روز هر وقت به آن‌جا مي‌رفتي در گوشه و كنار آن اوركت يا پتويي به سر كشيده در حال راز و نياز با خداي خود بود.
    همواره دو نفر از دوستان (البته از سرما) به حسينيه پناه ‌برديم. خلوت بود. جز يك نفر كه در گوشه‌اي چمباتمه زده و پشت به در ورودي مشغول ذكر و فكر بود. احدي نبود. سلامي‌ داديم و نشستيم. تازه چشممان داشت گرم مي‌شد كه يك مرتبه آن اخوي عابد و زاهد از جا جست و با صداي بلند و بي‌خبر از حضور ما گفت: «آخ جان گيلاس! اين يكي ديگر سيب نبود.» بله، كاشف به عمل آمد كه رفيق ما از شر وسواس خناس به حسينيه‌ گريخته و سرگرم كارشناسي كمپوت‌هاي اهدايي بوده است.
    منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 83

    ویرایش توسط سوگند : ۱۳۸۹/۰۱/۲۴ در ساعت ۱۹:۱۴


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    آخ كربلاي پنج

    پسر فوق‌العاده بامزه و دوست داشتني بود. بهش مي‌گفتند «آدم آهني» يك جاي سالم در بدن نداشت. يك آبكش به تمام معنا بود. آن‌قدر طي اين چند سال جنگ تير و تركش خورده بود كه كلكسيون تير و تركش شده بود. دست به هر كجاي بدنش مي‌گذاشتي جاي زخم و جراحت كهنه و تازه بود.
    اگر كسي نمي‌دانست و جاي زخمش را محكم فشار مي‌داد و دردش مي‌آمد، نمي‌گفت مثلاً (آخ آخ آخ آخ آخ) يا ( درد آمد فشار نده) بلكه با يك ملاحت خاصي عملياتي را به زبان مي‌آورد كه آن زخم و جراحت را آن‌جا داشت.
    مثلاً كتف راستش را اگر كسي محكم مي‌گرفت مي‌گفت: « آخ بيت‌المقدس» و اگر كمي پايين‌تر را دست مي‌زد، مي‌گفت: «آخ والفجر مقدماتي» و همين‌طور «آخ فتح‌المبين»، «آخ كربلاي پنج و...» تا آخر بچه‌ها هم عمداً اذيتش مي‌كردند و صدايش را به اصطلاح در مي‌آوردند تا شايد تقويم عمليات‌ها را مرور كرده باشند.
    منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 48

    ویرایش توسط سوگند : ۱۳۸۹/۰۱/۲۵ در ساعت ۱۲:۰۸


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    آش با جاش

    در منطقه و موقعيت ما آتش عراق سنگين بود، خصوصاً خمپاره. بچه‌ها عصباني شدند. چند شب از اين ماجرا نگذشته بود، كه دو سه نفر از برادران، داوطلبانه رفتند سراغ عراقي‌ها و صبح با چند قبضه خمپاره‌انداز برگشتند. پرسيدم: «اين‌ها ديگر چيه؟»
    گفتند: «آش با جايش! پلو بدون ريگه كه نمي‌شه».

    منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 133



  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۰
    نوشته
    12
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط سوگند نمایش پست
    آخ كربلاي پنج

    پسر فوق‌العاده بامزه و دوست داشتني بود. بهش مي‌گفتند «آدم آهني» يك جاي سالم در بدن نداشت. يك آبكش به تمام معنا بود. آن‌قدر طي اين چند سال جنگ تير و تركش خورده بود كه كلكسيون تير و تركش شده بود. دست به هر كجاي بدنش مي‌گذاشتي جاي زخم و جراحت كهنه و تازه بود.
    اگر كسي نمي‌دانست و جاي زخمش را محكم فشار مي‌داد و دردش مي‌آمد، نمي‌گفت مثلاً (آخ آخ آخ آخ آخ) يا ( درد آمد فشار نده) بلكه با يك ملاحت خاصي عملياتي را به زبان مي‌آورد كه آن زخم و جراحت را آن‌جا داشت.
    مثلاً كتف راستش را اگر كسي محكم مي‌گرفت مي‌گفت: « آخ بيت‌المقدس» و اگر كمي پايين‌تر را دست مي‌زد، مي‌گفت: «آخ والفجر مقدماتي» و همين‌طور «آخ فتح‌المبين»، «آخ كربلاي پنج و...» تا آخر بچه‌ها هم عمداً اذيتش مي‌كردند و صدايش را به اصطلاح در مي‌آوردند تا شايد تقويم عمليات‌ها را مرور كرده باشند.
    منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 48
    خییییییلی قشنگ بود

  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۱
    نوشته
    577
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    12 روز 21 ساعت 34 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    1
    گالری
    2

    آدم بی شر و شور




    کوتاه و خواندنی ღ لطائف جبهه ღ

    آبادان بودیم!

    محمد رضا داخل سنگر شد.دور تا دور سنگر رو نگاه کرد و گفت:"آخرش نفهمیدم کجا بخوابم؟! هرجا می خوابم مشکلی برام پیش میاد.یکی لگدم می کنه.یکی روم می افته.یکی ..." از آخر سنگر داد زدم :"بیا اینجا.این گوشه سنگر.یه طرفت من و یه طرفتم دیوار سنگر.کسی کاری به کارت نداره.منم که آزارم به کسی نمی رسه"
    کمی نگاهم کرد وگفت:"عجب گفتی!گوشه ای امن وامان. تو هم که آدم آروم و بی شر وشوری هستی." و بعد پتوهاشو آورد.انداخت آخر سنگر.خوابید و چفیه اش رو کشید رو سرش.منم خوابیدم و خوابم برد.خواب دیدم با یه عراقی دعوام شده.عراقی زد توصورتم.منم عصبانی شدم.دستمو بردم بالا و دادزدم:یا ابوالفضل علی! و بعد با مشت،محکم کوبیدم تو شکمش.همین که مشتو زدم،کسی داد زد:یا حسین! از صداش پریدم بالا.محمدرضا بود.هاج وواج و گیج ومنگ،دور سنگر رو نگاه می کرد و می گفت:"کی بود؟!چی شد؟!" مجید وصالح که از خنده ریسه رفته بودند،گفتند:"نترس،کسی نبود،فقط آقای آروم وبی شر وشور با مشت کوبید تو شکمت...

    نویسنده وراوی:محسن صالحی حاجی آبادی
    موسسه روایت سیره شهدا


    کوتاه و خواندنی ღ لطائف جبهه ღ


    ویرایش توسط nasim7 : ۱۳۹۱/۱۰/۱۵ در ساعت ۱۳:۲۲
    هرکس کربلا را عشق می ورزد،
    باید فاصله ی خویش تا کربلا را اندازه بگیرد واز خویش بپرسد:
    بر لب فرات زندگی،تاکنون چند بار به خاطر دیگران از خود گذشته است؟


    بدوبیا
    رنگ خدایی بزن

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود