صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ╬ *╬ *الهه صبر* خاطرات همسران شهدا و جانبازان ╬ *╬

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89

    ╬ *╬ *الهه صبر* خاطرات همسران شهدا و جانبازان ╬ *╬




    ╬ *╬ *الهه صبر* خاطرات همسران شهدا و جانبازان ╬ *╬


    ╬ *╬ *الهه صبر* خاطرات همسران شهدا و جانبازان ╬ *╬خاطرات همسران شهدا و جانبازان╬ *╬ *الهه صبر* خاطرات همسران شهدا و جانبازان ╬ *╬


    ╬ *╬ *الهه صبر* خاطرات همسران شهدا و جانبازان ╬ *╬حسن آبشناسان ╬ *╬ *الهه صبر* خاطرات همسران شهدا و جانبازان ╬ *╬

    ـ عقدمان را خانه دايي گرفتيم. بعد حسن برگشت اهواز، قرار بود دوره‌اش كه تمام شد بيايد تهران كه عروسي كنيم اما خيلي طول كشيد و صبر من تمام شد.
    گفتم مي‌روم اهواز، پدرم قبول نمي‌كرد. مي‌گفت: بدون رسم و رسوم؟ و من مي‌گفتم: جشن كه گرفتيم، چند بار لباس‌عروس و خنچه و چراغاني، حسن هم مرخصي نداشت. نمي‌توانست بيايد.

    وقتي دختر عمو گفت: خودم عروسم را مي‌برم، اصلاً چه كسي مطمئن‌تر از مادر شوهرش؟ پدر نرم شد. جهيزيه نخريدم فقط يك چمدان گرفتم و پدر پول جهيزيه را نقد داد دستم.

    ـ سال 1342 زندگي ما رسماً شروع شده بود. صبح‌ها حسن مي‌رفت پادگان و من سرم را با غذا پختن و بافتني‌بافي گرم مي‌كردم. ـ افشين اذان ظهر به دنيا آمد. لاغر و بلند قد بود با دست‌هاي كشيده.
    اسمش را پشت قرآن نوشتيم علي. حسن اسمش را گذاشت افشين، اسم يكي از سردارهاي قديمي ايراني.

    مي‌گفت: پسرم قد و بالاي يك سردار را دارد. ـ اصلاً اهل ناز كشيدن نبود. وقتي مريض مي‌شدم، گرم‌كن مي‌آورد و مي‌گفت: حسابي بدو نرمش كن حتماً خوب مي‌شوي؟... امين كه به دنيا آمد ديگر فهميده بودم كه سر تكان دادنش نگاهش و لحنش يعني چه؟ وقتي مي‌گفت: زنگ مي‌زنم تا مادرم بيايد ديگر نبايد تنها باشي، يعني خيلي خوشحالم يعني خيلي براي من عزيزيد.

    ـ تابستان دزفول، جهنّم مي‌شد، زن‌ها و بچه‌ها مي‌رفتند شهرهاي خودشان. فقط مردها مي‌ماندند.
    از آسمان آتش مي‌باريد اما من نمي‌رفتم؛ مي‌ماندم تا حسن مرخصي استحقاقي‌اش را بگيرد با هم بياييم تهران.

    ـ سال 1357 استعفايش را نوشت تا رودرروي مردم نايستد. اما يك‌باره روي دستش غده بزرگي سبز شد.
    دكترها گفتند: «آرنجت آب آورده بايد عملش كنيم» حسن بستري شد بيمارستان ارتش و درست شب بيست و دوم بهمن‌ماه دستش را عمل كردند.
    بعد از انقلاب حسن را بردند بازجويي و يك روز نگهش داشتند. سؤال و جواب‌هايي كرده بودند مثل گزينش، خلاصه قضيه حل شد.

    ـ دلش نمي‌خواست هيچ كدام چاق و تنبل باشيم، از پرخوري و چاقي بدش مي‌آمد.
    من عادت داشتم غذا را بچشم. يك بار از جلوي آشپزخانه رد شد، داشتم غذا را مي‌چشيدم يك كلمه گفت: خوش‌مزه است؟ همين. يعني ريز ريز غذا نخور عادت مي‌كني.
    هنوز هم تا قاشق را بلند كنم كه غذا بچشم، ياد حرفش مي‌افتم؛ خوش‌مزه است؟ و قاشق را مي‌آورم پايين.
    ـ اهل حرف زدن نبود. بچه‌ها را هم نصيحت نمي‌كرد.

    مي‌نوشت روي كاغذ و مي‌زد بر ديوار. روي يك مقوا نوشته بود كم بگو، كم بخور، كم بخواب و زده بود بالاي تخت بچه‌ها.

    ـ همه‌ي حقوقم را نذر سلامتي حسن كرده بودم. از آن به بعد هميشه حقوقم، هر چه داشتم نذر سلامت حسن بود.
    حالا ديگر زياد نذر نمي‌كنم. حسن كه رفت نذر و نيازهاي من هم تمام شد. ديگر چيزي ندارم كه دلواپس باشم.

    نذرها مال حسن بود كه نيست. ـ از جبهه كه برمي‌گشت، هر بار لاغرتر شده بود و موهايش سفيدتر.
    مرخصي‌هايش خيلي كوتاه بود. اما وقتي مي‌آمد، حتماً زيرزمين ساختمان را كه مال پنج خانواده بود تميز مي‌كرد اگر چيزي خراب شده بود درست مي‌كرد....
    دخترم افرا را جور ديگر دوست داشت. پسرها امين و افشين بودند، اما افرا را صدا مي‌كرد افرا خانم. ماه‌هاي آخر بود.
    شايد هفته‌هاي آخر. سر ميز صبحانه كلي صحبت كرده بوديم.
    حسّ عجيبي داشتيم. آخرسر به حسن گفتم: احساس مي‌كنم حالا اگر شهيد بشوي من آمادگي‌اش را دارم.
    يك دفعه صاف نشست و خيره شد به من و من نفهميدم چه‌طور اين حرف را زدم.

    ـ انگشتر فيروزه برايش خريدم. دلم مي‌خواست حلقه‌اي در دستش ببينم و اين را خريدم. وقتي برايم آوردند، خوني بود. شستم گذاشتم توي جانمازم. سر هر نماز دستم مي‌كنم. ـ
    سال 1362 فرمانده قرارگاه حمزه بود. افشين هم بايد مي‌رفت سربازي. گفتم: هواي بچه‌مان را داشته باش.
    گفت: اگر من پارتي افشين باشم، مي‌فرستمش بدترين و سخت‌ترين جايي كه ممكن است؛ چون با سختي آدم ساخته مي‌شود.
    پس بهتر است پارتي‌اش خدا باشد نه من. ـ پرسيدم: كجا؟ كدام بيمارستان.
    تهران يا اروميه؟ برادرم گفت: هيچ كدام، حسن آقا شهيد شده كيفم را بالا بردم و كوبيدم توي سرم و زانوهايم خم شد. نشستم كف اتاق. كمرم راست نمي‌شد.

    وقتي ديدمش سفيد مهتابي شده بود. تازه اصلاح كرده بود. چشم‌هايش باز بود. تفنگ را به زور از دستش در آورده بودند.
    اگر سوراخ روي قلبش نبود مي‌گفتم خوابيده.

    گوشه‌‌ي لب‌هايش چين خورده بود. درد داشت. آن‌قدر به خطوط صورتش، حالت لب‌هايش دقت كرده بودم كه فهميدم چه معنايي دارد.

    به پسرها گفتم: كف پاي بابا را ببوسيد. پاي بابا خيلي خسته است. بعد هم يك پروانه آمد نشست روي پيكر حسن.

    بعد پرواز كرد و با حسن آمد و آمد تا قبر. ـ لباس‌هاي خوني‌اش را پسرها شستند و من همه‌ي آن‌ها را تميز و مرتّب در كمد نگه داشته‌ام. ـ حالا سال‌هاست كه از رفتن حسن مي‌گذرد؛ مي‌نشيند و عكس‌ها را جلويش مي‌چيند نگاهش مي‌كند و بر تنهاييش فكر مي‌كند.
    بچه‌ها هستند اما حسن نيست...


    ╬ *╬ *الهه صبر* خاطرات همسران شهدا و جانبازان ╬ *╬

    راوي:گيتي زنده نام
    منبع:كتاب نيمه پنهان ماه شماره 12
    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)




  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89



    ╬ *╬ *الهه صبر* خاطرات همسران شهدا و جانبازان ╬ *╬


    ╬ *╬ *الهه صبر* خاطرات همسران شهدا و جانبازان ╬ *╬محمد آرمان╬ *╬ *الهه صبر* خاطرات همسران شهدا و جانبازان ╬ *╬


    ***تازه ازدواج كرده بوديم، كه محمد ساعت 2 نيمه شب مجروح به خانه بازگشت. دلم ريخت.
    جوان بودم و هزاران آرزو براي زندگي‌ام داشتم. اما محمد مدام يا در جبهه بود يا اگر به شهر بازمي‌گشت تركشي سربي هديه مي‌آورد. نمي‌توانست درست بنشيند، به حالت نشسته نمازش را خواند. اما هنوز حالش بهتر نشده بار سفر بست...
    هرچه اصرار كردم بمان، قبول نكرد. پدرم گفت: «همسرت حامله است حداقل اين‌ها را از ياد نبر. در فكر اين‌ها هم باش... محمد آرام و خون‌سرد پاسخ داد: «رفتن دست خودم است.» اما آمدن دست خداست. سعي مي‌كنم زود به زود بيايم...

    ***به اصرار دوستان و برادرش براي مدتي مسئوليتي را در شهر پذيرفت و ماند. خيلي خوشحال بودم تا اين‌كه يك شب آمد و كنار اتاق نشست. احساس كردم دلتنگ جنگ است... پرسيدم: « چه‌طوري؟» چه كار مي‌كني. از كارت راضي هستي. بدون مقدمه گفت: «فردا عازم اهواز هستم» بند دلم پاره شد. ادامه داد، مي‌روم جبهه! اين‌جا را مي‌دهم به كساني كه لايقش باشند. من فرزند جبهه هستم و بايد بروم... ديگر هيچ نگفتم. محمد رفت و باز هم تنهايي فضاي خانه را احاطه كرد.

    *** زندگي ما ساده و محقر بود، اما من اين سادگي و محبت بي‌دريغ محمد را دوست داشتم. وقتي خانه مي‌آمد اول به سراغ مادرش مي‌رفت. كمي در كارها به او كمك مي‌كرد و بعد به من و فرزندش مي‌رسيد. يادم نمي‌آيد در طول زندگي مشتركمان يك‌بار با من تند صحبت كرده باشد.

    *** پسرمان روز تولد امام رضا (ع) متولد شد. پرسيدم: «اسمش را چي بگذاريم؟» گفت: رضا
    هر وقت دعاي كميل مي‌خوانم جمله‌ي سريع‌الرضا، مرا چند دقيقه‌اي مبهوت خود مي‌كند. دلم مي‌خواهد او را رضا صدا بزنم.

    *** همه‌جا به فكر ما بود. يك‌بار هنگام ظهر رفت منزل برادرش. هرچه اصرار كردند چند لقمه‌اي با آن‌ها غذا بخورد قبول نكرد. گفت: «اين غذايي كه تو مي‌خواهي من اين‌جا بخورم بگذار داخل يك پلاستيك تا ببرم، با زن و بچه‌ام بخورم.

    *** برخلاف اكثر والدين كه آرزو دارند فرزندشان دكتر و مهندس باشند، او اعتقاد داشت: دلم مي‌خواهد پسرم در آينده يك آدم سالم باشد. يك آدم متدين. در آينده براي جامعه مفيد باشد؛ به مردم خدمت كند.

    *** تصميم گرفت ما را هم به اهواز ببرد. يكي از خانه‌هاي مقر عمليات كربلاي 5. همه شگفت‌زده او را نگاه مي‌كردند. گفت: «باخودم عهد و پيمان بسته‌ام كه تا آخر بايستم يا جنگ تمام مي‌شود يا من شهيد مي‌شوم. خانواده‌ي من كه از خانواده‌ي امام حسين (ع) بالاتر نيستند. چه اشكالي دارد اين‌ها يك هزارم سختي‌هايي كه آن‌ها ديده‌اند؛ تحمل كنند.
    مي‌خواهم حتي رضا كوچولوي خودم را بياورم خط تا صحنه‌ي گرم جنگ را احساس كند.
    اما من در مقابل مخالفت ديگران ايستادم و گفتم: «اگر قرار است كشته شويم چه بهتر كه آن‌جا و در كنار هم باشيم.»بالاخره همگي به آن‌جا رفتيم اما حضور ما در منطقه هيچ تأثيري در طول مدت ديدار ما با محمد نداشت.
    او همان‌طور مثل قديم فقط براي سركشي به سراغمان مي‌آمد.

    *** علاقه‌ي زيادي به رضا داشت. صبح بعد از نماز هميشه با او بازي مي‌كرد. مدام سفارش مي‌كرد: «از فرزندم مواظبت كن؛ دوست دارم فرزندم فردي مؤمن و متقي بار بيايد و در امر تحصيل علم و دانش كوشا باشد.
    سعي كن خوب تربيتش كني. تا بتواند راه شهدا را ادامه بدهد. بعد از من هم هر راهي كه بهتر مي‌داني همان را انتخاب كن.
    ولي مواظب بچه باش. تمام اين حرف‌ها، آتش بر جانم مي‌زد. ولي محمد راست مي‌گفت او اهل ماندن نبود و خيلي زود از ميان ما رخت بربست و من ماندم و تكليفي كه او بر دوشم گذاشته بود.

    ╬ *╬ *الهه صبر* خاطرات همسران شهدا و جانبازان ╬ *╬

    راوي:مهري افشاري
    منبع:كتاب همسفرشقايق - صفحه:


    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)




  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89



    ╬ *╬ *الهه صبر* خاطرات همسران شهدا و جانبازان ╬ *╬

    ╬ *╬ *الهه صبر* خاطرات همسران شهدا و جانبازان ╬ *╬صمد اسودي╬ *╬ *الهه صبر* خاطرات همسران شهدا و جانبازان ╬ *╬

    ╬ *╬ *الهه صبر* خاطرات همسران شهدا و جانبازان ╬ *╬

    ***دلم پر مي‌كشيد براي ديدنش، اما او آماده‌ي رفتن بود. به من گفت: «برگرد»، گفتم: «نمي‌خواهم، همين‌جا مي‌مانم تا با هم برگرديم.» رضايت نداد، او پر پرواز يافته بود، و من مصرانه مي‌خواستم همان‌جا بمانم.
    بهانه‌اي براي بازگشت من نداشت.
    چند لحظه سكوت كرد و بعد گفت: «خانمي كه قرار است چند ماه ديگر فرزندي به دنيا بياورد، تهديدات جنگنده‌هاي عراقي برايش خطري جدي است.

    همان لحظه پي بردم كه او نمي‌خواهد مثل زنان ديگر آن پايگاه خبر شهادتش را در غربت بشنوم. دلش مي‌خواهد كنار خانواده‌ام باشم.
    من به زادگاهم بازگشتم و او فارغ و سبك‌بال پر كشيد.

    *** آرام بودم اما نگران. از خواب كه برخاستم،‌ وحشتي عميق سراپاي وجودم را فرا گرفت. چه بار سنگيني را پذيرفتم. چرا؟ و تمام آن رؤياي شيرين از مقابل چشمانم گذشت.
    چه پاك بود و روحاني آن مرد سبزپوش كه از من مي‌خواست مسئوليتي را به دوش بگيرم و من مدام ابراز عجز و ناتواني مي‌كردم و بالاخره آن سوار آسماني، به وعده‌اي الهي نويد داد و من در مقابل عظمت حق سر فرود آورده و با آرامش اين مسئوليت بزرگ را پذيرفتم.

    ***
    هنوز هم وقتي خاطرات صمد را مرور مي كنم بدنم مي‌لرزد.
    شب‌ها دير به خانه مي‌آمد تا همسران و فرزندان شهدا او را نبينند
    مي‌ترسيد با ديدن او دلتنگ شوند. من هميشه او را در سياهي شب ديدم.
    نوري در ظلمت و درخششي در وحشت. بنده‌اي كه از هواي نفس بريده و در حق ذوب شده بود.


    ╬ *╬ *الهه صبر* خاطرات همسران شهدا و جانبازان ╬ *╬

    راوي:همسر شهيد
    منبع:ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 4


    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)




  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89



    ╬ *╬ *الهه صبر* خاطرات همسران شهدا و جانبازان ╬ *╬
    ╬ *╬ *الهه صبر* خاطرات همسران شهدا و جانبازان ╬ *╬حميد ايرانمنش╬ *╬ *الهه صبر* خاطرات همسران شهدا و جانبازان ╬ *╬

    ╬ *╬ *الهه صبر* خاطرات همسران شهدا و جانبازان ╬ *╬

    *** سال 1358 بود كه به همراه مادرخوانده‌اش ننه طاهره به خانه‌مان آمد. شوخ‌‌طبعي و متانتش از همان آغاز بر دلم نشست. باوقار بود اما محجوب و سر به زير نبود و من بي‌آن‌كه هراسي از ازدواج با مردي كه پاسدار اسلام است و شايد هيچ‌گاه در خانه نباشد داشته باشم گفتم: « بله » و با خريد يك حلقه و آيينه شمعدان و مهر 75 هزار تومان به همسري مردي درآمدم كه از ايمان و تقوا چيزي كم نداشت. ماه رمضان همان سال با دادن افطاري نان و پنير و سبزي زندگي مشترك ما آغاز شد و رنگ زندگي هر دوي ما تغيير كرد.

    *** وقتي شنيد فرزندي در راه دارد، خيلي خوشحال شد. با خنده گفت: « فاطمه خدا كند پسر باشد. »
    گفتم: انشاالله اما دل توي دلم نبود. چند روز بعد عازم مأموريت شد و چند ماهي به خانه نيامد. در دلم آشوبي برپا بود.
    مي‌ترسيدم فرزندم دختر باشد و حميد از خانه و زندگي دل بكند. مي‌ترسيدم مبادا با به دنيا آمدن اين بچه، ما از يكديگر دور شويم و او ديگر آن مهر و محبت سابق را نداشته باشد. دلداري‌هاي مادرم هم اثري نداشت؛ كابوس شبانه‌ي من، آن روزها فرزند دختر بود و بالاخره از آن چه مي‌ترسيدم، به سرم آمد. فرزندم دختر بود. اما رفتار حميد مرا شگفت‌زده نمود.

    او از خوشحالي بالا و پايين مي‌پريد. آن‌قدر به من محبت كرد كه يك روز بي‌اختيار گريه‌ام گرفت.
    نگراني اين نه ماه را برايش تعريف كردم. كمي دلخور شد و گفت: « من اگر گفتم پسر، براي اين نبود كه دختر دوست ندارم. فقط براي اين‌كه وقتي من نيستم، توي خانه مرد باشد وگرنه دختر و پسر ندارد. خدا را شكر كه سالم است. » از آن روز مهر حميد در دلم صدبرابر شد.

    *** هر چه از مهرباني‌اش بگويم، كم گفته‌ام؛ حميد آيينه‌ي اخلاص، وفا و صميميت بود و من عاشقانه او را ستايش مي‌كردم.
    آن‌قدر به ديگران محبت مي‌كرد كه من بعيد مي‌دانم يك نفر از او كدورتي داشته باشد.
    گرچه زندگي با او كه هميشه در جبهه و مأموريت بود، سخت به نظر مي‌رسيد و من در خانه جاي خاليش را به سختي تحمل مي‌كردم؛ اما نمي‌توانستم ما نعش شوم. چون به مرامش معتقد بودم و يقين داشتم راه او راهي خدايي است.
    ╬ *╬ *الهه صبر* خاطرات همسران شهدا و جانبازان ╬ *╬
    راوي:فاطمه حسني سعدي _ همسر شهيد
    منبع:كتاب همسفرشقايق - صفحه: 219



    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)




  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89



    ╬ *╬ *الهه صبر* خاطرات همسران شهدا و جانبازان ╬ *╬مصطفي چمران╬ *╬ *الهه صبر* خاطرات همسران شهدا و جانبازان ╬ *╬

    *** مصطفي لبخند به لب داشت و من خيلي جا خوردم. فكر مي‌كردم كسي را كه اسمش با جنگ گره خورده و همه از او مي‌ترسند بايد آدم قسي‌القلبي باشد.

    حتي از او مي‌ترسيدم.
    اما لبخند او و آرامشش مرا غافل‌گير كرد. مصطفي تقويمي آورد. گفتم آن را ديده‌ام. گفت:‌ از كدام تصوير آن خوشتان آمد؟ پاسخ دادم شمع شمع خيلي مرا متأثر كرد. با تأكيد پرسيد: «شمع؟ چرا شمع؟» اشكم بي‌اختيار بر روي گونه‌هايم لغزيد.

    گفتم: «نمي‌دانم اين شمع، اين نور، انگار در وجود من هست. من فكر نمي‌كردم كسي بتواند معناي شمع و از خودگذشتگي را به اين زيبايي بفهمد و نشان بدهد.» دلم مي‌خواست بدانم آن را چه كسي كشيده و مصطفي گفت: «من كشيده‌ام.» ادامه دادم: شما كه در جنگ و خون زندگي مي‌كنيد.
    مگر مي‌شود؟ فكر نمي‌كنم شما بتوانيد اين‌قدر احساس داشته باشيد.
    مصطفي چمران شروع كرد به خواندن نوشته‌هاي من.
    گفت: هرچه نوشته‌ايد خوانده‌ام و دورادور با روحتان پرواز كرده‌ام و اشك‌هايش سرازير شد.

    ***يادم هست در يكي از سفرها كه به روستا مي‌رفت همراهش بودم. داخل ماشين هديه‌اي به من داد. اين اولين هديه‌ي قبل از ازدواج ما بود.
    خيلي خوشحال شدم و همان‌جا باز كردم. ديدم روسري است. يك روسري قرمز با گل‌هاي درشت. شگفت‌زده چهره‌ي متبسم او را نگريستم.
    به شيريني گفت: بچه‌ها دوست دارند شما را با روسري ببينند. از آن‌وقت روسري گذاشتم و اين روسري براي هميشه ماند.

    *** مهريه‌ام قرآن كريم بود، و تعهد از داماد كه مرا در راه تكامل و اهل بيت (ع) و اسلام هدايت كند. اولين عقد در صور بود كه عروس چنين مهريه‌اي داشت. يعني در واقع هيچ وجهي در مهريه‌اش نداشت براي فاميلم، براي مردم عجيب بود اين‌ها.

    *** گفتم: چرا غذاي شب عيد را كه مادر برايمان فرستاد نخورديد؛ و نان و پنير و چاي خورديد. گفت: اين غذاي مدرسه نيست. گفتم:
    شما دير آمديد بچه‌ها نمي‌ديدند شما چي خورده‌ايد؟ اشكش جاري شد و گفت: خدا كه مي‌بيند.

    *** آن ‌روز وقتي با مصطفي خداحافظي كردم و برگشتم به صور، در تمام راه اشك ريختم. براي اولين بار متوجه شدم كه مصطفي رفت و ممكن است ديگر برنگردد. آن شب خيلي سخت بود. بالاخره در زمان محاصره‌ي پاوه براي هميشه به ايران آمدم.

    *** بيشتر روزهاي كردستان را در مريوان بوديم.
    آن‌جا هيچ چيز نبود. روي خاك مي‌خوابيدم. خيلي وقت‌ها گرسنه مي‌ماندم و غذا هم اگر بود هندوانه و پنير و... خيلي سختي كشيدم. يك روز بعدازظهر تنها بودم. روي خاك نشسته بودم و اشك مي‌ريختم. كه مصطفي سرزده آمد.

    دو زانو نشست و عذرخواهي كرد و گفت: من مي‌دانم زندگي تو نبايد اين‌طور باشد. تو فكر نمي‌كردي به اين روز بيفتي. اگر خواستي مي‌تواني برگردي تهران ولي من نمي‌توانم اين راه من است... گفتم: مي‌داني بدون شما نمي‌توانم برگردم... گفت: اگر خواستيد بمانيد به خاطر خدا بمانيد نه به خاطر من.

    *** قرار نبود، برگردد و گفت: مثل اين‌كه خوشحال شدي ديدي من برگشته‌ام؟ من امشب براي شما برگشتم. گفتم: نه مصطفي! تو هيچ‌وقت به خاطر من برنگشتي براي كارت آمدي. با همان مهرباني گفت: «امشب برگشتم به خاطر شما. از احمد سعيدي بپرس. من امشب اصرار داشتم به اهواز برگردم.

    هواپيما نبود تو مي‌داني من در همه‌‌ي عمرم از هواپيماي خصوصي استفاده نكرده‌ام. ولي امشب اصرار داشتم برگردم و با هواپيماي خصوصي آمدم كه اين‌جا باشم.»
    گفتم: « مصطفي من عصر كه داشتم كنار كارون قدم مي‌زدم احساس كردم اين قدر دلم پر است كه مي‌خواهم فرياد بزنم، خيلي گرفته بودم.

    احساس كردم هرچه در اين رودخانه فرياد بزنم باز نمي‌توانم خودم را خالي كنم. آن‌قدر در وجودم عشق بود كه حتي اگر تو مي‌آمدي نمي‌توانستي مرا تسلي بدهي.» خنديد و پاسخ داد: تو به عشق بزرگ‌تر از من نياز داري و آن عشق خداست.
    بايد به اين مرحله از تكامل برسي كه تو را جز خدا و عشق خدا هيچ‌ چيز راضي نكند. حالا من با اطمينان خاطر مي‌توانم بروم.

    *** فكر كردم خواب است. او را بوسيدم. حتي پاهايش را. مصطفي خيلي حساس بود. يك‌بار كه دمپايي را جلوي پايش گذاشتم ناراحت شد. دو زانو نشست و دست مرا بوسيد. گفت: تو براي من دمپايي مي‌آوري؟
    ولي آن شب تكان نخورد تا اعتراضي كند نسبت به بوسيدن پايش. همان‌طور كه چشم هايش بسته بود گفت: من فردا شهيد مي‌شوم.
    گفتم: مگر شهادت دست شماست؟ گفت: نه اما من از خدا خواسته‌ام و مي‌دانم خدا به خواست من جواب مي‌دهد.
    ولي من مي‌خواهم شما رضايت بدهيد. اگر رضايت ندهيد من شهيد نمي‌شوم و بالاخره رضايتم را گرفت و بعد دو سفارش كرد يكي اين‌كه در ايران بمانم و دوم ازدواج كنم. گفتم: نه مصطفي زن هاي حضرت رسول (ص) بعد از ايشان...، تند دستش را گذاشت روي دهنم و گفت: «اين را نگوييد بدعت است.
    من رسول نيستم. اما چه كسي مي‌توانست مثل مصطفي باشد. چشمانم را بستم گفتم: «مي‌خواهم ياد بگيرم چه‌طور صورتت را با چشم بسته ببينم.»

    *** كتم را برداشتم و از اتاق خارج شدم. يقين داشتم مصطفي امروز شهيد مي‌شود. قصد داشتم مصطفي را بزنم. بزنم به پايش تا نتواند برود. همه جا را گشتم نبود، آمدم دم ستاد و همان موقع مصطفي سوار ماشين شد. هرچه فرياد زدم مي‌خواهم بروم دنبال مصطفي نگذاشتند.

    *** گفتند: مصطفي زخمي شده اما من رفتم به سمت سردخانه. وقتي او را ديدم فقط گفتم: اللهم تقبل منا هذا القربان. بعد او را بغل كردم و خدا را قسم دادم به همين خون مصطفي كه با پرواز او رحمتش را از اين ملت نگيرد.

    *** او را به مسجد محله‌ي بچگيش بردند. او با آرامش خوابيده بود. سرم را روي سينه‌اش گذاشتم و تا صبح در مسجد با او حرف زدم. خيلي شب زيبايي بود وداع سختي. تا روز دوم كه مصطفي را بردند. وقتي او را به خاك سپردم بايد تنها برمي‌گشتم. احساس كردم پشتم شكسته است.

    *** حالا هرازگاهي نوشته‌ي او را مي‌خوانم:
    خدايا من از تو يك چيز مي‌خواهم. با همه‌ي اخلاصم كه محافظ غاده باش و در خلأ تنهايش نگذار. من مي‌خواهم كه بعد از مرگ او را ببينم در پرواز. خدايا! مي‌خواهم غاده بعد از من متوقف نشود و مي‌خواهم به من فكر كند مثل گلي زيبا كه در راه زندگي و كمال پيدا كرد و او بايد در اين راه بالا و بالاتر برود. مي‌خواهم غاده به من فكر كند مثل يك شمع مسكين و كوچك كه سوخت در تاريكي تا مرد و او از نورش بهره برد.
    براي مدتي بس كوتاه.
    مي‌خواهم او به من فكر كند مثل يك نسيم كه از آسمان روح آمد و در گوشش كلمه‌ي عشق گفت و رفت به سوي كلمه‌ي بي‌نهايت.


    راوي:غاده چمران
    منبع:كتاب چمران به روايت همسرشهيد

    ╬ *╬ *الهه صبر* خاطرات همسران شهدا و جانبازان ╬ *╬

    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)




  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    677
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    45
    آپلود
    0
    گالری
    0



    هر اثری از شهدا را که میخانم گویی که در درونم فریاد گری فریاد میزند. فریاد میزند و میگوید شهدا شرمنده ایم
    نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار
    چه کنم؟ حرف دگر یاد نداد استادم



  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    1,095
    تشکر:
    1
    حضور
    10 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    197
    آپلود
    13
    گالری
    0



    ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون

    صدق الله العلی العظیم

    اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى الْاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنائکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ وَ لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ
    اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَعلی اولاد الحسین عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ.

  9. تشکرها 2


  10. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89



    ╬ *╬ *الهه صبر* خاطرات همسران شهدا و جانبازان ╬ *╬مهدي حكمت پناه╬ *╬ *الهه صبر* خاطرات همسران شهدا و جانبازان ╬ *╬

    *** مثل پروانه به دور شمع وجود مهدي مي‌گردد.
    خودش زخم‌ها را پانسمان مي‌كند. داروها را ساعت به ساعت برايش مي‌برد و هراز گاهي زير لب زمزمه مي‌كند.

    "يا من اسمه دواء و ذكره شفاء" بدنش از عفونت سياه شده بود.
    حتي به استخوان هم رسيد اما دلش طاقت نياورد، او را به بيمارستان بفرستد.

    *** گوشت‌هاي سياه را با قيچي كند و با مواد شوينده شست. چراغ مطالعه را كنار جراحت‌ها گذاشت تا نور چراغ التيامي بر زخم‌ها باشد.

    مهدي از سينه فلج است و هر شب، تا صبح از درد به خود مي‌پيچد. 15 سال از آن حادثه‌ي شيرين مي‌گذرد.

    از آن روز كه كلثوم 19 سال بيشتر نداشت و دست به دست مهدي سپرد تا يار او در زندگي باشد. پدر مخالف بود.

    مي‌گفت: «زندگي كردن با جانباز مسئوليت دارد، اگر خداي ناكرده در يك مشكل زندگي بماني، پيش خدا و خلق خدا شرمنده خواهي شد.»

    اما او مي‌خواست دينش را به جانبازان ادا كند، حتي تقاضاي مهر هم نكرد و فقط يك جلد كلام الله مجيد خواست.
    وضوي عشق گرفت و با نيت خالص زندگي را آغاز كرد.

    گرچه سخت بود و مهدي بارها و بارها تحت عمل جراحي قرار گرفت اما صبورانه ايستاد و به فرزندش محمدجواد نيز آموخت عاشقانه به پدر كمك كند.

    هربار كه اوضاع پدر رو به وخامت مي‌‌گذارد محمدجواد با چشماني بغض آلود مي‌گويد:

    «مامان جان براي سلامتي بابا دعاي معراج بخوان.
    تنها آرزوي كلثوم امروز ديدار رهبر انقلاب است».


    راوي:كلثوم داجلري _ همسر جانباز
    منبع:ماهنامه سبزسرخ
    ╬ *╬ *الهه صبر* خاطرات همسران شهدا و جانبازان ╬ *╬


    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)



  11. تشکر


  12. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89



    ابوالقاسم داوديان

    - سال 1359 ازدواج كرديم. آن روزها من خيلي در راهپيمايي‌ها شرك مي‌كردم و نظامي‌هاي بعد از انقلاب را حافظان انقلاب مي‌دانستم؛ براي همين با او ازدواج كردم.
    - جنگ كه شروع شد، راهي خطوط مقدم جبهه شد.
    ب
    عد از مدتي به من زنگ زدند و گفتند سر حاج آقا تركش خورده و دستانش هم مجروح شده ولي حالشان خوب است.

    باور نكردم، گفتم اگر چيزي شده به من بگوييد، صبر من خيلي زياد است و از آن مهم‌تر خواهر يك شهيدم و تحمل شنيدن هر خبري را از جانب ايشان دارم. وقتي اولين بار بعد از مجروحيت به ملاقات او رفتم، حاج آقا گريه مي‌كردند؛ اشك‌هايشان را پاك كردم و گفتم:
    گريه نكن خدا خواست كه شما يك جانبار بشويد و هر چه خدا خواست، همان مي‌شود.

    - 5 سال از زندگي مشترك ما گذشته بود كه ابوالقاسم مجروح شد. آن روز ما در يك خانه‌ي استيجاري زندگي مي‌كرديم و هنوز هم بعد از سال‌ها ما نتوانسته‌ايم خانه‌اي تهيه كنيم.

    - ابوالقاسم در عمليات كربلاي 5 از ناحيه‌ي كمر بر اثر اصابت خمپاره‌ي 60، 75% جانباز شد و اين درد و رنج را سال‌هاست كه تحمل مي‌كند.

    - از جوانان مي‌خواهم انقلاب ما را هيچ وقت فراموش نكنند و شهدا را الگوهاي مناسبي براي زندگي خود بدانند؛
    از جانبازان و آزادگان ياد كنند و به خانواده‌هاي شهدا اهميت بدهند و در تمامي صحنه‌هاي نظام حضور فعال و گسترده‌اي داشته باشند.


    راوي:حکيمه بابايي
    منبع:ماهنامه سبزسرخ
    ╬ *╬ *الهه صبر* خاطرات همسران شهدا و جانبازان ╬ *╬


    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)



  13. تشکر


  14. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89



    ╬ *╬ *الهه صبر* خاطرات همسران شهدا و جانبازان ╬ *╬اسماعيل دقايقي╬ *╬ *الهه صبر* خاطرات همسران شهدا و جانبازان ╬ *╬

    *** معصومه از ازدواج فاميلي مي‌ترسيد. از اين‌كه بچه‌شان ناقص به دنيا بيايد. مي‌دانست كه براي مادرش سخت است كه دخترش را به يك چريك بدهد. پدر موافق بود ولي مي‌گفت: «اين آدم اهل ماندن در اين دنيا نيست. از آن روز كه اسماعيل از من خواستگاري كرد. يك سال و چند ماه گذشت.

    مدام برايم حديث مي‌آورد كه ازدواج فاميلي مشكلي ندارد. حتي افرادي را براي وساطت مي‌فرستاد. يك‌بار گفت: «معصومه خودت مي‌داني ملاك من براي انتخاب تو ظاهر و قيافه‌ نبوده.
    چيزي كه زياد پيدا مي‌شود دختر. اگر فكر مي‌كني اين قضيه منتفي است بگو كه ديگر من با اصرارم تو را اذيت نكنم.»

    *** با خودم خلوت كردم. قبلاً حديثي خوانده بودم كه اگر خواستگاري برايتان آمد و با ايمان بود رد كردنش مفسده بدنبال دارد. هيچ دليلي براي رد كردنش به ذهنم نرسيد. گفتم: راضيم.
    *** با اصرار او خيلي زود ازدواج كرديم. از اين‌كه با هم بوديم خوشحال بوديم. خوشحالي‌اي كه نا‌آرامي‌ آن موقع تهران هيجانش را بيشتر مي‌كرد.

    ***
    سال 1358 تصميم گرفتيم به صورت رسمي عقد كنيم. مادرم مهر مرا بالا گفت.
    تا حدااقل يك چيز اين ازدواج شبيه بقيه‌ي مردم باشد. اسماعيل هم گفت: تا اين‌جا به اندازه‌ي كافي دل مادرت را شكسته‌ام، براي من چه فرقي دارد؟ من چه زياد چه كمش را ندارم. راستي نكند يك‌باره مهرت را بخواهي شرمنده‌ام كني و من مهريه‌ام را قبل از اين‌كه در سند ازدواج ثبت كنند همه را به او بخشيدم. مراسم عروسي نيز خيلي ساده با غذاي دمپختك برگزار شد.اسماعيل ديگر پسر عمه‌ام نبود. از پسر عمه هم به من نزديك‌تر شده بود. شوهرم شده بود.

    ***
    اولين فرزندمان ابراهيم در اهواز به دنيا آمد. به پسر دار شدنش خيلي مي‌نازيد. خوشحال بود. شايد از اين بابت كه زندگي آينده‌ي مرا تصور مي‌كرد و مي‌دانست اين پسر چه‌قدر به درد مادر تنهايش خواهد خورد. ابراهيم بچه‌ي بد اخمي بود. به شوخي به او گفتم: چه‌طور است كه اين بر خلاف خودت كه هميشه مي‌خندي اخموست دوستانش مي‌گفتند: شايد مي‌خواهد فرمانده شود. اخم فرماندهي است.

    *** وقتي مارا به قم برد، خيلي تنها شدم. كپسول گاز گرفتن مصيبتي بود. از اسماعيل قول گرفتم، گاز خريدن با او باشد. هنوز چند روز نگذشته بود كه قولش يادش رفت. گذاشت و رفت. گفت: من تا اين كپسول گاز تمام نشده بر مي‌گردم. دو كپسول ديگر هم تمام شد او نيامد. يك‌بار گفتم اسماعيل بچه شير ندارد بخورد برو بگير و زود بيا. رفت و 4 روز بعد برگشت و با خنده گفت: اصلاً شما را يادم رفت. يك‌باره يادم افتاد كه من زن و بچه را گذاشته‌ام اين‌جا. وقتي براي اولين بار به مشهد رفتم از امام خواستم يك كم اين پدر و پسر آرام‌تر شوند. ابراهيم كم‌تر گريه كند و اسماعيل در خانه بند شود.

    ***خبر شهادتش صبح زود رسيد. فقط سكوت كردم. نه اشكي نه سر و صدايي مثل آدمي كه مدت‌ها منتظر خبري بود، وقتي خبر بد را بگويند ديگر حرفي براي گفتن نمي‌ماند يك ساعتي مات و مبهوت آن‌جا نشستم. زبانم كه باز شد پرسيدم اول به من بگوييد جسدش هست يا نه؟ وصيت نامه؟

    ***برايم نوشته بود اگر بهشت نصيبم شد منتظرت مي‌مانم. حالا من منتظر نوبتم نشسته‌ام تا اين‌قدر پشت درهاي باز بهشت انتظارم را نكشد. البته بد هم نيست بگذار يك‌بار هم او مزه‌ي انتظار را بچشد. همان‌طور كه من همه‌ي آن سال‌ها عادت كردم طعم تلخش را مزه مزه كنم.

    راوي:معصومه همراهي
    منبع:كتاب نيمه پنهان ماه شماره4

    ╬ *╬ *الهه صبر* خاطرات همسران شهدا و جانبازان ╬ *╬


    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)



  15. تشکرها 2


صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود