جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: * شهید مراد دهنده *

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89

    * شهید مراد دهنده *




    * شهید مراد دهنده * شهید مراد دهنده* شهید مراد دهنده *


    چند هفته پیش ، پنج شنبه عصر، به مغازه‏اى رفتم تا خیرات بخرم و به گلزار شهدا ببرم و فاتحه بخوانم و براى درگذشتگانم طلب مغفرت کنم. برخورد خوب و سنجیده صاحب مغازه، مرا به تحسین وا داشت. از او تشکر کردم و گفتم:

    - «جداً که جنس ‏هاى مغازه‏ات کامل و بدون کم و کاسته؛ حتى معرفت هم که گیر نمى‏ یاد، شما دارى».

    مغازه‏ دار لبخند زد و گفت:
    «اى آقا! براى معرفت که نمى‏شود مغازه زد؛ اما با معرفت مى‏شود کاسبى کرد».

    گفتم: «بعضى‏ ها فقط کافى است بفهمند مشترى‏ شان از قیمت‏ها بى‏اطلاع است؛ آن وقت هر جور که بتوانند و هر چه بخواهند، بارش مى‏کنند و هیچ از خدا نمى‏ترسند».
    خلاصه بعد از گفت و شنود هاى بسیار، راهى گلزار شدم.

    وقتى به گلزار رسیدم، صداى بلند گو به گوش مى‏رسید. سخنران از اوضاع فرهنگى - دینى جامعه سخن مى‏گفت و گاهى مرثیه‏اى مى‏خواند و غمناکانه مصیبت مى‏خواند و عاجزانه دعا مى‏کرد و حاضران با چشمانى اشک بار، آمین مى‏گفتند و با دیده امید، به آسمان مى‏نگریستن
    من آهسته در بین قبرها حرکت مى‏کردم و فاتحه مى‏خواندم. به قطعه دوم، ردیف سوم که رسیدم، تابلویى کوچک و سبز رنگ، توجه مرا به خود جلب کرد.

    روى تابلو، به خطى بچه‏گانه، با گچ قرمز نوشته بود:

    «شهید مراد دهنده».
    قبر آن شهید، جلوى ردیف بود و کنارش یک درخت کاج بلند و سرسبز قد کشیده بود. درختى که به حق، بزرگ‏ترین و سرسبزترین درخت در تمام محوطه گلزار بود. کنار آرامگاه این شهید مراد دهنده،«ابراهیم میر عسگرى»، نشستم و مشغول فاتحه خواندن شدم؛
    یک مرتبه جوانى معلول که به سختى مى‏توانست تعادل خود را حفظ کند و روى پایش بایستد، خود را به کنار من رساند؛

    سلام کرد و گفت:
    «آقا بشولم»؟
    پرسیدم: «چى مى ‏گى»؟
    باز به قبر اشاره کرد و گفت: «بشولم آقا»؟
    گفتم: «بشور جانم، بشور»!


    آب دبه کوچیکش را روى قبر خالى مى‏کرد و دست مى‏کشید و قبر را مى‏شست. نمى‏دانم چرا این قبر این قدر تمیز بود! واقعاً اعجازى در میان بود.
    جوان معلول، با شوقى عجیب،
    همچون پدرى که صورت فرزندش را مى‏شوید، قبر را مى‏شست.
    تمام آبى که از لابه لاى سنگ نوشته‏هاى آرامگاه به جریان افتاد، کنار کاج بلند و سرسبز جمع شد و آرام آرام فرو نشست.
    امید من نیز از میانه سنگ سخت فرو شد و تا کنار ریشه‏ هاى ایمانم راه یافت.
    مشکلات و درخواست ‏هاى زیادى داشتم؛ یک به یک برشمردم؛ دعا کردم و تمنا نمودم و آن شهید بزرگوار را به جان بهترین کسانش قسم دادم. سد اشک، حالت معنوى قوى و آرام کننده‏اى در وجودم جارى ساخت. اشک همچنان در چشمانم حلقه زده بود.

    آن آرام‏ کده را بوسیدم و بلند شدم. مقدارى پول از جیبم در آوردم تا به آن معلول بدهم. دیدم با لبخندى ملیح به من نگاه مى‏کند. یک لحظه با خود اندیشیدم که چرا این جوان براى خود دعا نمى‏کند؟ شاید عقلش نمى‏رسد! به هر حال، پول را گذاشتم کف دستش و با لبخند گفتم: «تو منو دعا مى‏کنى»؟

    با سر به شهید اشاره کرد و گفت: «شفاى ایشون آبلوى منه».

    گفتم: «عجب! حتى یکى مثل تو هم عمل بزرگ دیگران را به اسم خودش تمام مى‏کند»!

    چیزى نگفت. فقط توى چشمانش اشک جمع شد. خواستم از این فکر خلاصش کرده باشم، پرسیدم: «پسر جان اسمت چیه»؟

    گفت: «اسماعیل میر عسگرى».

    در آن لحظه، این قلب مرده من بود که شسته مى‏شد و آب آن پاى درخت بلند و بى‏ثمر ذهنم فرو مى‏نشست. دو نفر آمدند کنار قبر تا فاتحه بخوانند. رفت آب آورد و گفت: «آقا بشولم»؟

    او شروع کرد به شستن قبر شهید و من باز گشتم تا دوباره او را به جان فرزندش قسم دهم.

    راوی :
    محمد جواد قدسی



    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)




  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۸۸
    نوشته
    363
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    11 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سلام.
    برادر من هم شهید شده است.بزرگترین مرادی که وی به من داده است درس بی ریا جان دادن در راه وطن بود.
    به نام او و به راه او افتخار میکنم...
    هرکس هرچه میخواهد بگوید.


    آنان که حقیقت جنون را
    در دفتر عشق خوانده بودند
    مردانه به شاخسار ایثار
    گل نغمه عشق را سرودند...
    ویرایش توسط Angel1943 : ۱۳۸۹/۰۲/۰۸ در ساعت ۱۴:۵۶
    ای مالک!
    هرگز مگو که من مامورم و معذور و هرگز مگو که به من دستور داده اند,از خشم ملت بترس که نمونه ای از خشم خداوند است,از اجتماعات عمومی جلوگیری مکن,و بدان که از کشور ویران کسی خراج نمیگیرد.(امام علی ع)


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود