جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: دوست ...

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    685
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 25 دقیقه
    دریافت
    87
    آپلود
    11
    گالری
    44

    دعوت دوست ...




    دوست ...

    فاصله دخترک تا پیرمرد روی نیمکت چوبی، یک نفر بود. پیرمرد از دختر پرسید: غمگینی: دختر: نه. پیرمرد: مطمئنی؟ دختر: نه. پیرمرد: چرا گریه می کنی؟ دختر: دوستانم منو دوست ندارن. پیرمرد: چرا. دختر: چون زیبا نیستم.
    پیرمرد: اما تو زیباترین دختری هستی که من تا به حال دیدم. دختر: راست میگی؟ پیرمرد: از ته قلبم، آره.
    دخترک بلند شد و به طرف دوستانش دوید، شاد شاد... چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد. کیفش را باز کرد. عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت ...



  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    685
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    1 ساعت 25 دقیقه
    دریافت
    87
    آپلود
    11
    گالری
    44

    دعوت پیک نیک لاکپشت ها ...




    پیک نیک لاکپشت ها ...

    در یک صبح قشنگ بهاری سه تا لاک پشت تصمیم گرفتند بروند پیک نیک. آنها یک خانواده بودند. آقا لاک پشت، خانوم لاک پشت و لاک پشت کوچولو. اول نشستند فکر کردند کجا بروند. قرار گذاشتند بروند به جنگلی که نسبتا دور بود. بعد شروع کردند به جمع کردن وسایل و خورد و خوراک. چند تا قوطی تن ماهی، چند تا ساندویچ، آب پرتغال و خلاصه هر چیزی که به ذهن شان می رسید برداشتند. تقریبا سه ماه بعد کارشان تمام شد و حاضر شدند. باروبندیل شان را برداشتند و راه افتادند. رفتند و رفتند و رفتند تا خسته شدند. هجده ماه راه آمده بودند. یک جا نشستند که خستگی در کنند. اما تازه چون نصف راه را آمده بودند، زود پا شدند و دوباره راه افتادند. حدود سه سال طول کشید تا به جنگل رسیدند! باروبندیل شان را خالی کردند، سفرشان را پهن کردند و خوراکی ها را یکی یکی چیدند. چه سفره اشتهاآوری! خانم لاک پشت رفت سراغ زنبیل آن را دمر کرد و تکان داد. با ناامیدی گفت یادمون رفت دربازکن رو بیاریم. خانم لاک پشت به آقا لاک پشت نگاه کرد، آقا لاک پشت به خانم لاک پشت، بعد دوتایی به بچشان نگاه کردند و گفتند ((بچه جون پاشو برو دربازکن رو از خونه وردار بیار.))
    لاک پشت کوچولو گفتچی؟ این همه راه رو برگردم؟!))
    پدرش گفت چاره نیست. خیالت راحت باشه. منتظرت می مونیم. بدون دربازکن که نمی تونیم تن ماهی رو باز کنیم.))
    لاک پشت کوچولو گفت قسم می خورین، قول مردونه می دین که تا من برنگشتم، به هیچی دست نزنین؟))
    آقا و خانم لاک پشت گفتند: بله. قول مردونه می دیم. بچه لاک پشت لابه لای بوته ها ناپدید شد. آقا و خانم لاک پشت منتظر نشستند. یک سال گذشت. حسابی گرسنه شده بودند اما چون قول داده بودند ، باز دست نگه داشتند. یک سال دیگه هم گذشت و به دنبال آن، یک سال دیگر. حالا جدی جدی گرسنه شده بودند. خانم لاک پشت گفت: بیا نفری یه ساندویچ بخوریم.
    آقا لاک پشت گفت: نه؛ ما قول دادیم باید صبر کنیم تا برگرده. باز نشستند و انتظار کشیدند. یک سال دیگه گذشت. بعدش هم یک سال دیگه. خانم لاک پشت گفت: شیش سال اومده و رفته. بچه مون تا الان دیگه باید بر می گشت.
    آقا لاک پشت گفت: بله. من هم فکر می کنم تا حالا باید بر می گشت. بیا همون طوری که منتظرش هستیم نفری یه ساندویچ بخوریم. خانم لاک پشت گفت باشه. هر کدوم یه ساندویچ برداشتند، اما تا آمدند گاز بزنند، صدایی از لای بوته ها شنیدند که گفت آهان! دیدین! می دونستم جر میزنین! خوب شد نرفتم دربازکن بیارم!!..


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود