صفحه 1 از 4 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: کشتی پهلو گرفته ( مدیریت : سوگند)

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب کشتی پهلو گرفته ( مدیریت : سوگند)




    با سلام خدمت دوستان گرامی

    در این تاپیک متن کتاب کشتی پهلو گرفته نگارش می شود. به این صورت که در هر پست بخشی از کتاب به ترتیب صفحات قرار می گیرد.

    از دوستان گرامی خواهش میکنم در این تاپیک مطلبی ننویسند. در غیر این صورت با عرض معذرت حذف خواهد شد.


    ویرایش توسط سوگند : ۱۳۸۹/۰۳/۱۱ در ساعت ۱۶:۲۶


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    کشتي پهلو گرفته

    کشتی پهلو گرفته ( مدیریت : سوگند)

    شناسنامه کتاب
    نويسنده : سيد مهدي شجاعي
    انتشارات: مدرسه
    سال نشر: 1372 ه ش
    تعداد صفحات کتاب: 160 ص



  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    مقدمه
    هيچكس آيا توانسته است غم فاطمه را ـ سلام الله عليها ـ در سوگ پدر به تصوير بكشد، جز ناله‌هاي بيت الاحزان فاطمه؟
    در اندوه جگر سوز علي ـ سلام الله عليه ـ در مواجهه با فاطمة ميان در و ديوار و گاه شستن صورت نيلي و بازوي كبود فاطمه، هيچ هنرمند عارفي توانسته است مرثيه بسرايد آنچنانكه از عمق رنج آدمي در چروك‌هاي پيشاني علي خبر دهد و وسعت غمهاي خلقت را در پهناي اشك علي بشناسد و بشناساند جز بار اشك پنهاني علي؟
    هيچكس را ياراي آن بوده است كه آلام محض زينب را به هنگام ديدار سر برادر بر بام نيزه‌ها بيان كند، جز خون جاري از سر مبارك زينب؟
    اگر زينب ـ سلام الله عليها ـ با مشاهده سر برادر، حسين ـ روحي فداه ـ سلامت سر خويش را تاب آورده بود و سر بر ستون كجاوه نكوبيده بود، چه كسي عشق را، درد را و هجران را در آفرينش تفسير مي‌كرد؟
    اينها دردهايي است كه نويسنده را، اگر احساس داشته باشد، خاكستر مي‌كند و قلم را، اگر به تعداد درختان عالم باشد، مي‌سوزاند و دفتري به پهناي گيتي را آتش مي‌زند.
    سوز اشكهاي فاطمه، هنوز پاي عارفان را در بيت الاحزان او سست مي‌كند و كمر ابرار را مي‌شكند و آتش به جان اولياءالله مي‌اندازد.
    معاذالله كه رشحة هيچ قلمي بتواند با اشك سوزناك علي به هنگام شستن پيكر فاطمه برابري كند. كجاست اسماء؟
    از او بپرسيد، فرشتگاني كه در اشكهاي آن هنگام علي به تبرك غسل مي‌كردند، بال و پرشان نسوخت؟
    آنچه بر پيشاني تاريخ تشيع، چروكهايي اينچنين عميق آفريده، دردهايي از اين دست است. دردهايي كه گفتني نيست، بيان كردني نيست، تصوير و تصور كردني نيست.
    درد را ـ اگر بسيار عميق باشد ـ به زخم تشبيه مي‌كنند و زخم را ـ اگر بيش از حد سوزنده باشد ـ به آتش. و حرارت كدام آتشي مي‌تواند با هرم قلب علي در بيست و پنج سال سكوت خار در چشم و استخوان در گلوي او برابري كند؟
    پس اينگونه دردها «مشبه» نيستند، «مشبة به»اند.
    و تاريخ شيعه، آكنده از دردهايي اينگونه است.
    غم كمرشكن و چاره سوز حسين ـ عليه السّلام ـ در شهادت برادر علمدار، عباس ـ عليه السّلام ـ ، روحي فداه.
    سكوت اندوهبار حسين جان ـ عليه السّلام ـ عالمي بفداش، در برابر جگر پاره پاره امامِ برادر حسن، ـ سلام الله عليه ـ حسرت عميق عباسِ برادر، عباسِ عمو، عباسِ پدر و عباسِ اميد در جراحت مشك آب.
    درد وصف ناشدني سجاد در شهادت مظلومانة پدر.
    و از آن پس، همچنان انبوه درد بر درد و تراكم جراحت بر جراحت و زخم بر زخم و اتصال مدام‌جوي خون.
    انگار كه تاريخ را در سرزمين شيعه با خون رقم مي‌زنند، با مظلوميت خون.
    ... و اين قلم تنها كاري كه مي‌تواند بكند، اقرار و اعتراف به عجز است در مسير شناخت الفباي اين كتابِ مظلوميت، چه رسد به شناساندن و تقرير و تصوير كردن آن.
    و الحمدلله رب‌العالمين
    سيدمهدي شجاعي



  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    ولادت زهراي مرضيه - سلام الله عليها-

    روزگار غريبي است دخترم! دنيا از آن غريب‌تر!
    اين چه دنيايي است كه دختر رسول خدا را در خويش تاب نمي‌آورد؟
    اين چه روزگاري است كه «راز آفرينش زن» را در خود تحمل نمي‌كند؟
    اين چه عالمي است كه دُردانة خدا را از خويش مي‌راند؟
    روزگار غريبي است دخترم. دنيا از آن غريب‌تر.
    آنجا جاي تو نيست، دنيا هرگز جاي تو نبوده است. بيا دخترم، بيا، تو از آغاز هم دنيايي نبودي. تو از بهشت آمده بودي، تو از بهشت آمده بودي...
    آن روزها كه مرا در حرا با خدا خلوتي دوست داشتني بود، جبرئيل؛ اين قاصد ميان عاشق و معشوق، اين رابط ميان عابد و معبود، اين مَلَك خوب و پاك و صميمي، اين امين رازهاي من و پيام‌هاي خداوند، پيام آورد كه معبود، چهل شبانه روز تو را مي‌خواند، يك خلوت مدام چهل روزه از تو مي‌طلبد ...
    و من كه جان مي‌سپردم به پيام‌هاي الهي و آتش اشتياقم زبانه مي‌كشيد با دَمِ خداوندي، انگار خدا با همه بزرگي‌اش از آن من شده باشد، بال در آوردم و جانم را در التهاب آن پيام عاشقانه گداختم.
    آري، جز خدا و جبرئيل و شوي تو كسي چه مي‌دانست حرا يعني چه، كسي چه مي‌داند خلوت با خدا يعني چه؟
    اما ... اما كسي بود در اين دنيا كه بسيار دوستش مي‌داشتم، خدا هميشه دوشتس بدارد، دل نازكش را نمي‌توانستم نگران و آرزدة خويش ببينم.
    همان كه در وقت بي‌پناهي پناهم شد و در وقت تنگدستي، گشايشم و در سرماي سوزندة تكذيب دشمنان، تن پوش تصديقم؛ مادرت خديجه.
    خدا هم نمي‌خواست او را دل نگران و مشوّش ببيند.
    در آن پيام شيرين، در آن دعوت زلال آمده بود كه اين چهل روز مفارقت از خديجه را برايش پيغام كنم.
    و كردم، عمار، آن صحابي وفادار را گسيل كردم:
    «جان من! خديجه! دوري‌ام از تو، نه بواسطة كراهت و عداوت و اندوه است، خدا تو را دوست دارد و من نيز، خدا هر روز، بارها و بارها، تو را به رخ ملائكه خويش مي‌كشد، به تو مباهات مي‌كند و ... من نيز.
    اين ديدار چهل روزة من با آفريدگار و ... ضمناً فراق تو، هم فرمان اوست. اين چهل شبانه روز را تاب بياور، آرام و قرار داشته باش و درِ خانه را به روي هيچكس نگشاي.
    من چهل افطار در خانة فاطمه بنت اسد مي‌گشايم تا وعدة الهي سرآيد و ديدار تازه گردد.»
    پيام كه به مادرت خديجه رسيد، اشك در چشمهايش حلقه زد و آن حقله بر در چشمها ماند تا من در شام چهلم، حلقه از در برداشتن و وقتي صداي دلنشين خديجه از پشت پنجره انتظار برآمد كه:
    ــ كيست كوبندة دري كه جز محمد ـ صلّي الله عليه و آله و سلم ـ شايسته كوفتن آن نيست؟
    گفتم:
    ــ محمدم.
    دخترم! شادي و شعفي كه از اين ديدار در دل مادرت پديد آمد، در چشمهايش درخششي آشكار مي‌گرفت. افطار آن شب از بهشت برايم به ارمغان آمده بود، طرف‌هاي غروب جبرئيل، آن ملك نازنين خداوند، با طبقي در دست، آمد و كنارم نشست. سلام حيات آفرين خدا را به من رساند و گفت كه افطار اين آخرين روز ديدار را، محبوب ـ جَلَّ و عَلا ـ از بهشت برايت هديه كرده است.
    در پي او ميكائيل و اسرافيل هم آمدند ـ خدا ارج و قربشان را افزون كند ـ جبرئيل با ظرفي كه از بهشت آورده بود، آب بر دست‌هايم مي‌ريخت، ميكائيل شستشويشان مي‌داد و اسرافيل با حوله لطيفي كه از بهشت همراهش كرده بودند، آب از دستهايم مي‌سترد.
    ببين دخترم! ـ جان پدر به فدايت ـ كه همة مقدمات ولادت تو قدم به قدم از بهشت تكوين مي‌يافت.
    اين را هم باز بگويم كه تو اولين كسي هستي كه به بهشت وارد مي‌شوي. تويي كه بهشت را براي بهشتيان افتتاح مي‌كني.
    اين را اكنون كه تو مهياي خروج از اين دنياي بي‌وفا مي‌شوي نمي‌گويم، اين را اكنون كه تو اسماء را صدا مي‌كني كه بيايد و رخت‌هاي مرگ را برايت مهيا كند نمي‌گويم ...
    اين را اكنون كه تو وضوي وفات مي‌گيري نمي‌گويم، هميشه گفته‌ام، در همه جا گفته‌ام كه من از فاطمه بوي بهشت را مي‌شنوم.
    يك بار عايشه گفت: چرا اينقدر فاطمه را مي‌بويي؟ چرا اينقدر فاطمه را مي‌بوسي؟ چرا به هر ديدار فاطمه، تو جان دوباره مي‌گيري؟
    گفتم: «خموش! عايشه! فاطمه بهشت من است، فاطمه كوثر من است، من از فاطمه بوي بهشت مي‌شنوم، فاطمه عين بهشت است، فاطمه جواز بهشت است، رضاي من درگروي رضاي فاطمه است، رضاي خدا در گروي رضاي فاطمه است، خشم فاطمه جهنم خداست و رضاي فاطمه بهشت خدا.»
    فاطمه جان! خاطر تو را نه فقط بدين خاطر مي‌خواهم كه تو دختر مني، تو سيّدة زنان عالمياني، تو برترين زن عالمي، خدا تو را چنين برگزيده است و خدا به تو چنين عشق مي‌ورزد.
    اين را من از خودم نمي‌گويم، كدام حرف را من از جانب خودم گفته‌ام؟
    آن شب كه به معراج رفته بودم، ديدم كه بر در بهشت به زيباترين خط نوشته است:
    خدايي جز خداي بي‌همتا نيست، محمد ـ صلّي الله عليه و آله و سلم ـ پيامبر خداست. علي معشوق خداست، فاطمه، حسن و حسين برگزيدگان خدا هستند و لعنت خدا بر آنان كه كينه‌ورز اين عزيزانِ خدا باشند.
    اين را اكنون كه تو غسل رحلت مي‌كني نمي‌گويم.
    آن روز كه من در خيمه‌اي نشسته بودم و بر كماني عربي تكيه كرده بودم يادت هست؟
    تو و شوي گرامي‌ات علي و دو نور چشمم حسن و حسين نشسته بوديد و من براي چندمين بار اعلام كردم كه:
    «اي مسلمانان بدانيد: هر كسي كه با اينان ـ يعني با شما ـ در صلح و صفا باشد من با او در صلح و صفايم و هر كس با اينان ـ يعني با شما ـ به جنگ برخيزد، من با او در ستيزم، من كسي را دوست دارم كه اين عزيزان را دوست بدارد و دوست نمي‌دارند اين عزيزان را مگر پاك طينتان و دشمن نمي‌دارند اين عزيزان را مگر آلودگان و تردامنان.»
    فاطمه جان بيا! بيا كه سخت در اشتياق ديدار تو مي‌سوزم، بيا، بيا كه دنيا جاي تو نيست و بهشت بي‌تو بهشت نيست.
    راستي! به اسماء بگو: آن كافور كه از بهشت برايم آمده بود و ثلث آن را خود به هنگام وفات خويش به كار گرفتم و دو ثلث ديگر آن را براي تو و علي گذاشتم بياورد.
    به آن كافور بهشتي حنوط كن دخترم كه ولادت تو بهشتي است و وفات تو نيز بهشتي است. سلام بر تو آن روز كه زاده شدي، سلام برتو آن دو روز كه زيستي، سلام بر تو اكنون كه مي‌آئي و سلام بر تو آن روز كه برانگيخته مي‌شوي.
    وقتي رسول محبوب من به خانه درآمد، انگار خورشيد پس از چهل شام تيره، چهل شام بي‌روزن، چهل شام بي‌صبح از بام خانه طلوع كرده باشد، دلم روشني گرفت و من روشني را زماني با تمام وجود، با تك‌تك رگها و شريانهايم احساس كردم كه نور حضور تو را در درون خويش يافتم.
    آن حالات، حالاتي نبود كه حتي تصور و خيالش هم از كنار ذهن و دل من عبور كرده باشد. كودكي در رحم مادر خويش با او سخن بگويد؟ كودكي در رحم مادر خويش خداوند را تسبيح و تقديس كند؟ من شنيده بودم كه عيسي ـ بر شوي من و او درود ـ در گهواره سخن گفته بود و وحدانيت خدا و نبوت خويش را از مأذنة گهواره فرياد كرده بود... و اين هميشه برترين معجزه در انديشه من بود اما من چگونه مي‌توانستم باور كنم كه كودكي در رحم مادر خويش با او به گفتگو بنشيند، او را دلداري دهد و پيامبري پدرش را شاهد و گواه باشد؟
    و من چگونه مي‌توانستم تاب بياورم كه آن كودك، كودك من باشد و آن مخاطب، من باشم؟ چگونه مي‌توانستم اين شادي را در پوست تن خويش بگنجانم؟ چگونه مي‌توانستم اين شعف را در درون دل خويش پنهان كنم؟ چگونه مي‌توانستم اين عظمت را در خود حمل كنم؟
    شايد آن چند ماه حضور تو در وجود من، شيرين‌ترين لحظات زندگي‌ام بود. شب و روز گوش دلم در كمين بود كه كي آواي روحبخش تو در سرسراي وجودم بپيچد و كي كلام زلال تو بر دل عطشناك من جاري شود.
    نفهميدم آن چند ماه شيرين چگونه گذشت و درد زادن كي به سراغم آمد، اما همان هراس كه از درد زادن بر دل مادران چنگ مي‌اندازد، دست استمداد مرا به سوي زنان مكه دراز كرد. زنان قريش و بني‌هاشم همه روي برگرداندند و دست اميد مرا در خلأ يأس واگذاشتند.
    «مگر نگفتيم با يتيم ابوطالب ازدواج نكن؟ مگر نگفتيم ترا خواستگاران ثروتمند بسيارند؟ مگر نگفتيم حرمت اشرافيت را مشكن، ابهت قريش را خدشه‌دار مكن؟ مگر نگفتيم ثروت چشمگيرت را با فقر محمد ـ صلّي الله عليه و آله و سلم ـ درنياميز؟
    كردي؟ حالا برو و پاداش آن سرپيچي‌ات را بگير. برو و كودكت را به دست قابلة انزوا بسپار...»
    غمگين شدم، اما به آنها چه مي‌توانستم بگويم؟ آن زنان ظلماني چه مي‌دانستند نور نبوي چيست؟ چه مي‌فهميدند ازدواج احمدي چگونه است؟ چگونه مي‌توانستند بدانند خلق محمدي چه مي‌كند؟ از كجا مي‌توانستند دريابند كه خوي مهدوي چه عظمتي است.
    آن زنان زميني، شوي آسماني چه مي‌فهميدند چيست؟
    به خانه بازگشتم، با درد زايمان رفتم و با دو درد زايمان و تنهايي بازگشتم.
    آب، اما در دل پيامبر تكان نمي‌خورد كه او دو دست در آسمان داشت و دو پاي در زمين.
    هر چه من بي‌قرار بودم او قرار و آرامش داشت. هر چه من بي‌تاب‌تر مي‌نمودم او به من سكينة بيشتري مي‌بخشيد.
    ناگهان ديدم كه در باز شد و چهار زن بلند بالا و گندمگون كه روحانيتشان بر زيبايي‌شان مي‌افزود داخل شدند.
    كه بودند اينان خدايا؟!
    يكي‌شان به سخن درآمد كه:
    ــ نترس خديجه! ما رسولان پروردگار توايم و خواهران تو.


    ادامه در صفحه بعد



  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    آنگاه كه من قدري قرار و آرام گرفتم گفت:
    ــ من ساره‌ام همسر ابراهيم، پيامبر و خليل خدا.
    آن ديگري كه دلنشين سخن مي‌گفت و تبسمي شيرين بر لب داشت گفت:
    ــ من مريم دختر عمرانم، مادر عيسي پيامبر و روح خدا.
    آن سومي كه نگاهي مهربان و محجوب داشت، به سخن درآمد كه:
    ــ من آسيه‌ام، دختر مُزاحِم. همسر فرعون كه به موسي مؤمن شدم.
    و دريافتم كه چهارمين زن كه صلابتي كم نظير داشت كلثوم، خواهر موسي است، پيامبر و كليم خدا.
    گفتند:
    خداوند ما را فرستاده است تا ياريت كنيم در اين حال كه هر زني به زنان ديگر محتاج است، سپس ساره در سمت راستم نشست، مريم در طرف چپم، آسيه در پيش رويم و كلثوم پشت سرم.
    من آنجا ـ نه خودم ـ كه مقام و قرب تو را در نزد خداوند بيش از پيش دريافتم و با خودم گفتم:
    ــ ببين خدا چقدر اين فرزند را دوست مي‌دارد كه قابله‌هايش را گلهاي سرسبد عالم زنان انتخاب كرده است.
    تو را نه بدانسان كه مادران، حمل خويش مي‌گذارند بلكه بدان فراغت كه مادري كودكش را از آغوش خود به آغوش مادري ديگر مي‌سپارد، به دست آن چهار عزيز سپردم.
    ... و تو پاك و پاكيزه، قدم بدين جهان گذاردي، طاهرة مطهره! و مكه از ظهور تو روشن شد و جهان از نور حضور تو تلألو گرفت.
    ده حورالعين كه هم اكنون نيز از بهشتيان ديگر بي‌تاب‌ترند براي ديدار تو، به خانه فرود آمدند، هر كدام با ملاحت خاصي در چشم و طشت و ابريقي در دست. آب كوثر را من اول بار در آنجا ديدم و تا نگفتند كه آن آب است و كوثر است من ندانستم، همچنانكه تا پيامبر نفرمود كه تو زهره‌اي و خدا نفرمود كه تو كوثري من ندانستم.
    فرمود پيامبر كه به آفتاب اقتدا كنيد و از او هدايت بجوييد و آنگاه كه خورشيد غروب كرد به ماه و آنگاه كه ماه پنهان گشت به زهره و آنگاه كه زهره رفت به دو ستاره فرقدين.
    و در پاسخ هويت اين انوار هدايت، پيامبر فرمود:
    من خورشيدم، علي ماه است و فاطمه، زهره و حسن و حسين ـ سلام الله عليهما ـ دو ستاره فرقدين.
    و وقتي خدا به رسول من و عالميان وحي فرمود:
    إِنَّا أَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ
    من فهميدم كه تو كوثري و هيچ مادري، دختري به خوبي دختر من نزاده است.
    آن بانوان گرانقدر تو را به آب كوثر شستشو كردند و در دو جامه‌اي كه از بهشت آمده بود، ـ سفيدتر از شير، خوشبوتر از مشك و عنبر ـ پيچيدند.
    و اكنون كه تو اسماء را فرستاده‌اي تا آن كافور بهشتي را براي رحلت و رجعتت به بهشت آماده كند، اكنون كه بهترين جامه‌هاي خويش را براي ملاقات با خدا بر تن كرده‌اي، و اكنون كه رو به قبله خفته‌اي و جامه‌اي سفيد بر سر كشيده‌اي و به اسماء گفته‌اي كه پس از ساعتي بيايد و ترا صدا كند و اگر پاسخي نشنيد بداند كه تو به ديدار پدر نايل شده‌اي، اكنون ... اكنون من به ياد آن جامه‌هاي بهشتي و آن آب كوثر و آن لحظه‌هاي شيرين تولدت افتادم كه تو براي اقامتي چند روزه از بهشت به زمين مي‌آمدي و اكنون كه آخرين لحظات حيات دردآلوده‌ات سپري مي‌شود چون مرغ پر و بال مجروحي كه از قفسي هجده ساله رها مي‌گردد به سوي ما پر مي‌كشي.
    دخترم! بتول من كه خدا تو را در ميان زنان بي‌مثل و همتا ساخت. بتول من! دختر دل گسسته‌ام از دنيا! دختر آخرتم! دختر معادم! دختر بهشتي من! بتول من كه خدا تو را از همة آلودگي‌ها منزه ساخت! عزيز دلم! خدا تو را چند روزي به زمينيان امانت داد تا بدانند كه راز آفرينش زن چيست؟ و رمز خلقت زن در كجاست؟ و اوج عروج آدمي تا چه پايه بلند است. مي‌دانم، مي‌دانم دخترم كه زمينيان با امانت خدا چه كردند، مي‌دانم كه چه به روزگار دردانه رسول خدا آوردند، مي‌دانم كه پارة تن من را چگونه آزردند، مي‌دانم، مي‌دانم، بيا! فقط بيا و خستگي اين عمر زجرآلوده را از تن بگير!
    ملائك بال در بال ايستاده‌اند و آمدن تو را لحظه مي‌شمرند.
    حوريان، بهشت را با اشك چشم‌هايشان چراغان كرده‌اند.
    بيا و بهشت را از انتظار درآر. بيا و در آغوش پدرت قرار و آرام بگير.
    سلام بر تو! سلام بر پدرت و سلام بر شوي هميشه استوارت.



  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    ام ابيها- سلام الله عليها-

    گويي تقدير چنين بوده است كه حضور دو روزة من در دنيا با غم و اندوه عجين شود، هر چه بود گذشت و هر چه مي‌بود مي‌گذشت.
    و من مي‌دانستم كه تقدير چگونه رقم خورده است و مي‌دانستم كه غم، نان خورشت هميشة من است و اندوه، همساية ديوار به ديوار دل من.
    اما آمدم، آمدم تا دفتر زنان بي‌سرمشق نماند، آمدم تا قرآن مثال بيابد، تفسير پيدا كند، نمونه دهد، آمدم تا خلقت بي‌غايت نماند، بي‌مقصود نشود، بي‌هدف تلقي نگردد.
    من اگر نبودم، من و پدرم اگر نبوديم، من و شويم اگر نبوديم، من و شما نور چشمان و فرزندانم اگر نبوديم، اگر ما نبوديم، جهان آفريده نمي‌شد، خلقت شكل نمي‌گرفت، آفرينش تكوين نمي‌يافت، اين را خداوند جَلَّ وَعَلا تصريح فرموده است.
    گريه نكنيد عزيزان من! شما از اين پس جاي گريستن بسيار داريد. بر هر كدام از شما مصيبت‌ها مي‌رود كه جگر كوه را كباب مي‌كند و دل سنگ را آب.
    حسين جان! اين هنوز ابتداي مصيبت است، رود مصيبت از بستر حيات تو عبور مي‌كند.
    مظلوميت جامه‌اي است كه پس از پدر قاعدة تن تو مي‌شود. تو مظلوم مضاعف تاريخ مي‌شوي كه مظلوميتت نيز در پردة استتار مي‌ماند.
    حسين جان! زود است براي گريستن تو! تو ديگر گريه نكن! تو خود دردانة اشك آفرينشي!
    عالم براي تو گريه مي‌كند، ماهيان دريا و مرغان آسمان در غم تو مي‌گريند. پيامبران همه پيش از تو در مصيبت تو گريسته‌اند و شهادت داده‌اند كه روزي همانند روز تو نيست.
    بيا، از روي پاي من برخيز و سر بر سينه‌ام بگذار اما گريه نكن.
    گرية تو دل فرشتگان خدا را مي‌سوزاند و جگر رسول خدا را آتش مي‌زند.
    اكنون كه زمان اندوه من نيست، زمان شادكامي من است، لحظة رهايي من است.
    گاه اندوه من آنزمان بود كه بر زمين نازل شدم، آغاز دورة غمبار من آنگاه بود كه نه چون آدم ـ عليه السّلام ـ به اجبار و از سر گناه بلكه چون پدرم محمد ـ صلّي الله عليه و آله و سلم ـ به اختيار و از سر لطف و رحمت پروردگار، از بهشت هبوط كردم.
    مهبطم اگر چه مهبط وحي بود و منزلم اگر چه منزل جبرئيل و قرارگاهم اگرچه قرارگاه عزيزترين بندة خدا و خاتم پيامبران او.
    اگر چه آن دست‌ها كه به استقبالم آمده بود، دستهاي برترين زنان عالم امكان بود، اگر چه اولين جامه‌هايي كه در زمين بر تن كردم، جامه‌هاي بهشتي بود.
    اگر چه به اولين آبي كه تن سپردم، زلال بي‌همانند كوثر بود، اگر چه ... اما ... اما محنت و مظلوميت نيز، از بدو تولد با من زاده شد، با من رشد كرد و در من تبلور يافت.
    من هنوز اولين روزهاي همنشيني با گهواره را تجربه مي‌كردم كه آمد و رفت تازه مسلمانان زجر كشيده اما صبور و مقاوم به خانه‌مان آغاز شد. رفت و آمدي مومنانه اما هراسناك عاشقانه اما بيم‌زده، خالص و صميمي و شورانگيز اما ترسان و گريزان و مراقب.
    خدنگ اولين خبرهايي كه از وراي گهواره مي‌گذشت و بر گوش جگر من مي‌نشست، شكنجه و آزار و اذيت مؤمنان نخستين بود.
    يك روز خبر سميه مي‌آمد، آن پيرزن زجر ديده‌اي كه عمري در عطش باران توحيد زيسته بود و با چشيدن اولين قطرات آن از ابر دستهاي پيامبر، همه چيز خويش را فدا كرد و جان خود را سپر ايمان خالص خود ساخت. آن پيرزن مؤمني كه سخت‌ترين شكنجه‌ها را بر تن رنجور و نحيف خويش هموار ساخت تا نداي حق پيامبر بي‌لبيك نماند.
    روز ديگر خبر ياسر مي‌آمد؛ «ياسر را مشركان در بيابان سوزان و تفتيده حجاز خوابانده‌اند و سنگ‌هاي سخت و گران بر اندام او نهاده‌اند تا او دست از توحيد بردارد و در مقابل بتها سر بسايد.»
    يك روز خبر بلال مي‌آمد، روز ديگر عمار، روز ديگر ... و من به وضوح مي‌ديدم كه شكنجه‌ها و آسيب‌ها و لطمه‌ها نه فقط بر نو مسلمانان ايثارگر كه بر پدرم رسول خدا وارد مي‌شود و او چه مي‌تواند بكند جز اين كه هر روز بر اين مؤمنان محبوس بگذرد و آنان را به صبر و استواري بيشتر دعوت كند. صَبْراً يا آلِ ياسِر، صَبْراً يا بِلال ...
    و ... بغض‌ها و اشك‌ها و گريه‌هاي خويش را به خانه بياورد.
    در تب و تاب شكنجة پيروان مؤمن و معدود بسوزد اما توان هيچ ممانعت و دفاعي نداشته باشد.
    خدا بيامرزد ابوطالب را و غريق رحمت كند حمزه را كه اگر اين دو حامي با صلابت و قدرتمند نبودند، آنكه در بيابان سوزان، سنگ بر شكمش مي‌نشست پيامبر بود و آن بدن كه آماج عمودها و نيزه‌ها قرار مي‌گرفت، بدن مبارك پيامبر بود، همچنانكه با وجود اين دو حامي موحد و استوار نيز آنكه شكنبة شتر بر سرش فرود مي‌آمد پيامبر بود و آنكه پايش به سنگ جهالت دشمنان مي‌آزرد، پيامبر بود ـ سلام خدا بر او ـ .
    من هنوز شيرخواره بودم كه عرصه را بر پدرم و پيروان او تنگ‌تر كردند، زميني را كه به بركت او و به يمن خلقت او پديد آمده بود، نتوانستند بر او ببينند، او را، ما و مؤمنان او را به دره‌اي كوچاندند كه خشكي و سختي و سوزندگي‌اش شهرة طبيعت بود و زبانزد تاريخ شد.
    من اوّلين قدمهاي راه افتادنم را بر روي ريگ‌هاي سوزان شعب ابي‌طالب گذاشتم.
    و من بوضوح مي‌ديدم كه سخت‌تر از آن تاولها كه بر پاهاي كودكانه من مي‌نشست، زخمهايي بود كه سينة فراخ پدرم رسول خدا را شرحه شرحه مي‌كرد و قلب عالمگير او را مي‌سوزاند.
    يكي مي‌آمد و لب‌هاي چون كوير، تفته و ترك خورده‌اش را به زحمت در مقابل پدرم مي‌گشود و مي‌گفت: آب.
    و پدرم بي‌آنكه هيچ كلامي بگويد چشمهاي محجوبش را به زير مي‌انداخت و اندكي فاصلة ميان دندان‌هاي مباركش را بيشتر مي‌كرد تا آن صحابي مؤمن، سنگ را در دهان او ببيند و ببيند كه رسول خدا هم براي مقابله با آتش جگر سوز عطش، سنگ مي‌مكد.
    و آن ديگري مچاله از فشار گرسنگي، كشان كشان خود را به پيامبر مي‌رساند و سلام و اسلام خود را تجديد مي‌كرد تا رسول خدا بداند كه يارانش، محكم و استوار ايستاده‌اند و هيچ حادثه‌اي نمي‌تواند آنان را به زمين ضعف بنشاند يا به پرتگاه كفر بكشاند و وقتي پدرم او را در آغوش تحسين مي‌فشرد، او تازه درمي‌يافت كه رسول خدا هم در مقابل فشار گرسنگي، سنگ بر شكم خويش بسته است.
    همين خرمايي كه مُشتي‌اش انساني را سير نمي‌كند، آن زمان يك دانه‌اش در دهان چهل انسان مي‌گشت تا چهل مرد را در مرز ميان زندگي و مرگ ايستاده نگاه دارد.
    من شير آميخته به اندوه مادرم خديجه را در كوران و تلاطم اين دردهاي درهم پيچيده نوشيدم. سفرة چشم اهل دره روزها و روزها منتظر مي‌ماند تا مگر محموله خوراكي از ميان چنگالهاي محاصره كنندگان شعب عبور كند و از لابلاي سنگ و كلوخ‌هاي دامنه، به سلامت بگذرد و چند روز قناعت‌آميز را پر كند.
    دوران شعب پيش از آنكه طاقت زندانيان به سرآيد تمام شد، اما آنچه تمام نشد، آسيب‌ها و آزارهايي بود كه برجسم و جان پيامبر فرود مي‌آمد.
    اين بارهاي طاقت فرسا تا آن زمان كه مادرم خديجه حيات داشت بسيار هموارتر مي‌نمود.
    وقتي پيامبر پا از درگاه خانه به درون مي‌گذاشت، ملاطفت‌ها، مهرباني‌ها، همدرديها و دلداريهاي خديجه آنچنان او را سبكبال مي‌كرد كه پدرم حتي تا وقت وفات هم او را به ياد مي‌آورد و گهگاه در فراق او مي‌گريست.
    يادم نمي‌رود، يكبار عايشه از سر حسادت، نام مادرم را به تحقير برد و پدرم آنچنان بر او نهيب زد كه عايشه، هيچگاه ديگر جرأت نكرد در حضور رسول الله، از خديجه بي‌احترام ياد كند.
    خبر رحلت مادر، براي من بسيار دردناك بود بخصوص كه زخم شعب ابي‌طالب هنوز التيام نيافته بود و اندوه تنهايي پدرم كاستي نپذيرفته بود.
    من وقتي به يكباره جاي مادرم را در خانه، خالي يافتم سرآسيمه و آشفته موي به دامن پدر آويختم كه:
    ــ مادرم كجاست؟!
    پدرم غم‌آلوده و مضطرب به من مي‌نگريست و هيچ نمي‌گفت، شايد هيچ لحني كه بتواند آن خبر جانسوز را در آن بريزد نمي‌يافت.
    جبرئيل از پس اين استيصال فرود آمد و به پدرم از جانب خدا پيام داد كه «سلام مرا به فاطمه‌ام برسان و بگو كه مادر تو را در قصري از قصرهاي بهشت جاي داديم كه از طلا و ياقوت سرخ فراهم آمده است و او را با مريم دختر عمران و اسيه همخانه ساختيم.»
    و من به يمن اين پيام خداوند، آرامش يافتم، خداوند، جل و علا را تقديس و تنزيه كردم و گفتم كه سلام‌ها و سلامتي‌ها همه از اوست و تحيت‌ها همه به او باز مي‌گردد.
    كلام خدا اگر چه تسلاي دل من شد اما فقدان خديجه در كوران حوادث، چيزي نبود كه براي پيامبر و من تحمل كردني و تاب آوردني باشد.
    دلداري خديجه نبود اما تيرهاي تهمت و افترا و آسيب و ابتلاي پيامبر همچنان به شدت و قوت خود باقي بود. يك روز ديوانه‌اش مي‌خواندند، يك روز ساحرش لقب مي‌دادند. يك روز دروغگو و لافزن و عقب مانده‌اش مي‌ناميدند و هر روز به وسيله‌اي دل مبارك او را مي‌آزردند.
    البته اصل و ريشه پيامبر استوارتر و شاخه و برگش در آسمان گسترده‌تر از آن بود كه عصيان‌ها و كفران‌ها و تهمت‌ها و اذيت‌ها بتواند خدشه و خللي در دعوت او پديد بياورد يا ملول و خسته‌اش كند و از پايش درآورد.
    او تا بدانجا در دعوت به هدايت ثبات مي‌ورزيد و از دل و جان مايه مي‌گذاشت كه گاهي خدا به او فرمان توقف مي‌داد و او را به مواظبت از جسم و جانش ملزم مي‌نمود.
    آنچه دل پيامبر را مي‌آزرد، نه آزار دشمنان كه جهالتشان بود، پيامبر نه از آنان، كه بر آنان غمگين مي‌شد كه چرا تا بدان پايه بر جهالت خويش، پاي مي‌فشرند، و پا از احصار كفر و شرك بيرون نمي‌گذارند، چرا در فضاي حيات‌بخش توحيد تنفس نمي‌كنند، چرا حلاوت و شيريني عبوديت را نمي‌چشند.

    ادامه در صفحه بعد




  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    و در اين غمخواري، مشاركتي كه ابوطالب موحد و خديجة مهربان با او مي‌كردند از دست و دل هيچ ايثارگري جز همين دو بر نمي‌آمد.
    وقتي ابوطالب و خديجه رفتند، وقتي ابوطالب و خديجه، هر دو در يكسال با پيامبر وداع كردند، پيامبر بسيار بيش از آنچه تصور مي‌كرد، تنها شد.
    و من اگر مي‌خواستم فقط دختر او باشم، باري از دوش تنهايي او برنمي‌داشتم. پدرم با آنهمه مصيبت و سختي، نياز به مادر داشت، مادري كه پروانه‌وار گرد شمع وجود او بگردد و با بالهاي محبت و ايثار، اشكهايش را بسترد.
    و من تلاش كردم كه براي پدرم ـ محبوب‌ترين خلق جهان ـ مادري كنم و موفق شدم. پدرم مرا به مادري قبول كرد و به لقب «اُمّ اَبيها» مفتخرم ساخت.
    و اين شايد يكي از شيرين‌ترين لقب‌هايي بود كه خدا و پيامبرش به من داده بودند.
    اين لقب البته آسان به دست نيامد. پشت اين لقب، خون دلها خفته بود و تيمارها نهفته.
    هيچ كس نمي‌تواند عمق جراحت دل مرا بفهمد آنزماني كه من پدرم را پريشانحال و آشفته‌موي بر درگاه خانه مي‌يافتم يا آزرده‌پاي و آلوده‌لباس در آغوشش مي‌فشردم، يا مجروح و زخم خورده، تيمارش مي‌داشتم.
    هر سنگ نه بر پاي او كه بر چشم من فرود مي‌آمد و هر زخم نه بر اندام او كه بر جگر من مي‌نشست. با اين تفاوت عميق كه دل او، دل پيامبر بود، عظيم و استوار و نلرزيدني و دل من دل فاطمه بود، نازك و لطيف و شكستني.
    شرايط آنقدر سخت و سخت‌تر شد كه خداوند پيامبرش را دستور هجرت داد.
    مردمي كه به خورشيد با نفرت مي‌نگرند، شايسته شب‌اند. مردمي كه به سوي آفتاب كلوخ پرتاب مي‌كنند، لايق ظلمت‌اند.
    خورشيد، طلوع كردني است. ابرهاي سياه حتي اگر در آغاز مشرق كمين كنند، خورشيد، متين و بزرگوار از كنارشان خواهد گذشت و روشني‌اش را به ارمغان جهانيان خواهد برد.
    پيامبر شبانه مي‌بايست از مكه هجرت مي‌كرد، در آن زمان كه چهل كافر قداره بند دور تا دور خانة او را در محاصره داشتند و چهل شمشير خون آشام لحظه مي‌شمردند تا خون او را به تساوي ميان خويش، تقسيم كنند.
    پيامبر، ايثارگري مي‌طلبيد تا در جاي خويش بخواباند و كفار را ناكام بگذارد. آن ايثارمنش هيچكس جز پدر شما، علي‌بن ابيطالب نمي‌توانست باشد، وقتي پيامبر به او اشارت فرمود و از او نظر خواست. او نپرسيد: من چه مي‌شوم؟ عرضه داشت:
    ــ شما به سلامت مي‌مانيد؟
    پيامبر فرمود: آري، پسر عموي گرامي‌ام.
    و وقتي دل ما، از هول و اضطراب، قرار نداشت، علي شيرين‌ترين خواب عمرش را آنشب به رختخواب پيامبر، هديه كرد و شأن نزول آيتي ديگر از قرآن را بر افتخارات خويش افزود. ملائكه حيرت كردند و خدا مباهات ورزيد:
    «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ.[1]
    و ميان مردم كسي هست كه جانش را با رضاي خدا، تاخت مي‌زند و خدا دوستدار (اينگونه) بندگان است.»
    پيامبر بر دوش سلمان از ميان كفار چشم و دل كور عبور كرد و آنان نفهميدند.
    پرسيدند: چيست بر دوش تو؟
    سلمان راستگو گفت: پيامبر.
    آنان خنديدند و نفهميدند و به بستر پيامبر هجوم بردند.
    آنچه مي‌خواستند در رختخواب بود اما نمي‌دانستند. آنان جان پيامبر را مي‌خواستند و علي جان پيامبر بود. علي آينة تمام نماي پيامبر بود، «انفسنا و انفسكم» در آن مباهلة تاريخ‌ساز، شان علي بود اما آنها كه دركشان بدين پايه نمي‌رسيد و فقط جسم پيامبر را مي‌شناختند، خود را ناكام يافتند و خشمگين و زخم خورده بازگشتند، صداي سايش دندان‌هاي كينه‌جويشان در گوش شب طنين مي‌افكند اما دستشان از جهان كوتاه بود كه جهان در غار ثور، رحل اقامتي سه روزه افكنده بود.
    دل مسلمانان از خلاصي پيامبر قرار و آرام يافت اما جسم و جان و خانمانشان نه. كفار و مشركيني كه پيامبر را دور از دسترس مي‌يافتند زهر خود را به جان مؤمنان و بستگان او مي‌ريختند.
    پيامبر اما به مدينه وارد نشد. در قباء استقرار يافت و هر چه مؤمنين مدينه پاي فشردند، يك كلام فرمود: من به مدينه وارد نمي‌شوم مگر به همراه دو عزيزم علي و فاطمه.
    و از آنجا به علي بن ابيطالب پيام داد كه به همراهي فاطمه‌ها به مدينه بيا، من همچنان چشمِ انتظار و استقبال، گشودة شما مي‌دارم.
    علي بن ابيطالب بلافاصله از ما، سه فاطمه، من، فاطمة بنت اسد و فاطمة دختر زبير بن عبدالمطلب و تني چند از زنان و ضعيفان كارواني ساخت و پس از اعلامي عمومي به سوي مدينه حركت كرد.
    شب‌ها را در منازل بين راه به نماز و تهجد و عبادت مي‌پرداختيم و روزها را راه مي‌رفتيم. كفار و مشركين كه از كف دادن پيامبر برايشان سنگين و گران تمام شده بود، بدشان نمي‌آمد كه از ميانة راه بازمان گردانند و به گروگانمان بگيرند.
    هنوز تا مدينه بسيار مانده بود كه اسود غلام ابوسفيان راه را بر ما گرفت و گفت:
    ــ من فرستادة ابوسفيانم و مأمورم كه راه را بر شما ببندم تا او خود، سر رسد.
    بدنهاي زنان كاروان چون بيد مي‌لرزيد و نگراني و اضطراب بر دلهايشان چنگ مي‌انداخت، اما دل من به علي و خداي علي محكم بود.
    علي مرتضي به صلابت كوه ايستاد و فرياد كشيد:
    ــ ما بايد به مدينه برويم، در راهِ رفتن به مدينه، من هر مانعي را از سر راه برخواهم داشت، حتي اگر اين مانع، اسود، غلام ابوسفيان باشد، جان خود را بردار و راه خود را پيش‌گير.
    اسود تمكين نكرد، علي مرتضي دوباره هشدار داد، مؤثر نيفتاد، سه باره او را بر جان خويش ترساند، سخت سري كرد.
    حضرت، شمشير از نيام بركشيد و ـ در پي جنگ سختي ـ جسد او را بر جاي گذاشت و كاروان را دوباره حركت داد.
    هنوز راه چنداني نپيموده بوديم كه ابوسفيان، بر سر راه سبز شد. جسد اسود را در ميان راه ديده بود و چون ماري زخم خورده به خود مي‌پيچيد، نعره زد:
    ــ اي علي! كه غلام مرا كشته‌اي! به چه اجازه‌اي زنان خويشاوند مرا به مدينه مي‌بري؟
    علي مرتضي، خونسرد، متين و اسوار پاسخ فرمود:
    ــ با اجازه آنكس كه اجازة من به دست اوست. تو هم از سرنوشت غلامت عبرت بگير و جانت را بردار و بگريز.
    ابوسفيان شمشير كشيد و علي مرتضي آنقدر با او شمشير زد كه او حياتش را در مخاطره ديد، مغموم و شكست خورده جانش را برداشت و گريخت.
    مردي به مردانگي علي آفريده نشده است و شمشيري به كارسازي شمشير او.[2] خدا فقط مي‌داند كه در خلقت او چه كرده است.
    وقتي بر پيامبر وارد شديم، بوي جبرئيل فضا را آكنده بود، آغوش پيامبر، هنوز بوي جبرئيل مي‌داد، بوي عرش، بوي وحي.
    پدرم، علي را كه در آغوش فشرد، فرمود:
    ــ پيش پاي شما جبرئيل اينجا بود.
    و به من خبر داد از عبادات شما در ميان راه و از مناجاتتان با خداي تعالي و از سختي‌ها و جنگ و گريزهايتان تا بدينجا ... و اين آيات در شأن شما نزول يافت:
    «آنان كه ياد خدا مي‌كنند، ايستاده و نشسته و بر پهلو و در آفرينش آسمان و زمين انديشه مي‌كنند (و مي‌گويند) خدايا! تو اينها را به عبث نيافريده‌اي، تو پاك و منزهي، ما را از عذاب جهنم، نگاه دار.
    خدايا! آن را كه تو به جهنم فرود بري، خوار و ذليل كرده‌اي و ستمگران را هيچ ياوري نخواهد بود.
    خدايا! ما شنيديم كه منادي ايمان ندا درمي‌داد كه ايمان بياوريد به پروردگارتان و ايمان آورديم، خدايا ببخش گناههاي ما را و بپوشان بديهايمان را و در معيّت خوبانمان بميران.
    خداوندا! و آنچه را كه بر پيامبرت وعده كرده‌اي بر ما ارزاني‌دار و در روز جزا خوارمان مكن كه تو در وعده و پيمان خويش تخلف نمي‌كني.
    پس خداوند استجابت كرد دعايشان را.
    من عمل هيچيك از زن و مرد اهل عمل شما را تباه نمي‌كنم ...
    پس آنانكه هجرت كردند و از ديارشان رانده شدند و در راه من اذيت و آزار ديدند و تن به مقاتله سپردند بديهايشان را پاك مي‌كنيم و در بهشت‌هايي واردشان مي‌سازيم كه از زير آن، نهرها روان است: پاداشي از سوي خدا، كه درنزد خداست بهترين و ارزنده‌ترين پاداش‌ها».[3]
    اين آيات به يكباره خستگي راه از تن‌هايمان سترد و خود بهترين پاداش شد براي آن سختي‌ها كه در راه خدا كشيده بوديم.
    در ابتداي مدينه روزها و شب‌هاي آرامتري داشتيم، انصار، مؤمن و مهربان بودند و مهاجرين صبور و استوار.
    آرامش نسبي مدينه، فرصتي بود تا پدرتان مرا از پدرم رسول الله خواستگاري كند. در مقابل آن سختي‌ها و مصائب كه اين دو پسر عم، پشت سر گذاشته بودند، آرامش مدينه مجالي مي‌نمود براي وصلت ما.
    هم‌اكنون پدرتان علي مرتضي خواهد آمد، برخيزيد عزيزان من! بيش از اين بي‌تابي نكنيد. علي خود از شنيدن خبر، چنان بي‌تاب شده است كه ميان راه چند بار ردايش در پايش پچيده است و او را به زمين افكنده است. نه فقط دل علي كه پاي علي نيز با اين خبر لرزيده است، بي‌تاب ترش نكنيد، برخيزيد عزيزان من! بغض‌هايتان را فرو بخوريد، اشك‌هايتان را بستريد و علي را تسلي دهيد... سَلامُ الله عَلَيْه ...


    -------------
    [1] . سورة بقره، آية 207.
    [2] . لا سَيْفَ اِلاّ ذَوالفَقار وَ لافَتي اِلاّ عَلي.
    [3] . آية 190 تا 195 سورة آل عمران ـ نمونه بينات در شأن نزول آيات ص 172 و 173 كتاب كشف الغمه في معرفة الائمه، ص 539.



  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    سرور زنان عالم

    اين پاي را بگو از ارتعاش بايستد، اين دست را بگو كه دست بدارد از اين لرزش مدام، اين قلب را بگو كه نلرزد، اين بغض را بگو كه نشكند و اشك از ناودان چشم نريزد.
    اين دل بي‌تاب را بگو كه فاطمه هست، نمرده است.
    اي جلوة خدا! اي يادگار رسول! زيستن، بي‌توجه سخت است.
    ماندن، بي‌تو چه دشوار.
    اين مرگ، مرگ تو نيست. مرگ عالم است. حيات بي‌تو، حيات نيست.
    اين مرگ نقطة ختمي است بر كتاب جهان.

    زمين با چه دلي ترا در خويش مي‌گيرد و متلاشي نمي‌شود؟
    آسمان با چه چشمي به رفتن تو مي‌نگرد كه از هم نمي‌پاشد و فرو نمي‌ريزد؟
    خدا اگر نبود من چه مي‌كردم با اين مصيبت عظمي؟
    اِنّاِلله و انّا اِليْه راجِعُون.
    فاطمه جان! عزيز خدا! دُردانة رسول! چه بزرگ است فتنه‌هاي جهان و چه عظيم است ابتلاهاي خداي منّان.
    پس از ارتحال پيامبر، خدا مي‌داند كه دل من، تنها گرم تو بود. در آن وانفساي بعد از وفات نبي كه همه مرتد شدند جز چند تن، چشمة زلال اسلام محض از خانة تو مي‌جوشيد.
    در آن طوفانها كه كشتي اسلام را دستخوش امواج جاهليت مي‌كرد، تنها لنگر متين و استوار، لنگر رضاي تو بود.
    در آن گردبادهاي سهمگين پس از وفات پيامبر كه حق در زير پاي مردم، كعبه در پشتشان، پيامبر در زواياي غفلت زده و زنگار گرفته دلهايشان و شيطان در عقل و چشم و گوششان جاي مي‌گرفت، جادة منتهي به خانة تو، تنها طريق هدايت بود، كه بي‌رهرو مانده بود.
    در آن ابتداي ميعاد مستمر موساي اسلام، كه سامري بر منبر هدايت نبوي و ولايت علوي تكيه مي‌زد، تنها تجلي انوار ربوبي بر درختان خانة تو بود.
    رضاي تو اسلام بود و خشم تو كفر.[1]
    هيهات. هيهات. اگر رود خروشان اسلام در مسير اصلي خويش، يعني جرگة رضاي تو و نه شوره‌زار غضب خداوند جريان مي‌يافت، مدت اقامت تو در دنياي پس از رسول، اينسان قليل و ناچيز نمي‌گشت.
    آنچه تو، همسر جوان مرا شكست، شكست نور بود پس از وفات پيامبر و آنچه تو، مادر مهربان كودكان مرا به بستر ارتحال كشانيد خون دل بود.
    اهل زمين و آسمان گواهند كه تو پس از پيامبر، هيچ نخوردي، جز خون دل.
    زهراي من! اين تازه ابتداي مصيبت ماست.
    اين من كه سر تو را بر دامن گرفته‌ام، پس از تو، جز بر بالش غم، سر نخواهم گذاشت و جز نخل‌هاي كوفه همراز نخواهم يافت.
    اين حسن كه سر بر سينة تو نهاده است و گريه جگر سوزش امان مرا بريده است روزي خون دل عمر خويش را بواسطة زهر خيانت بر طشت غربت خواهد ريخت. اين حسين كه ضجه‌هايش دل ملائكة الله را مي‌لرزاند و بعيد نيست كه هم الان قالب تهي كند و جان نازك خويش را به جان تو پيوند زند روزي بجاي لبيك، چكاچك شمشير خواهد شنيد و بجاي متابعت، خنجر و نيزه و تير خواهد ديد.
    اين زينب كه هم اكنون بر پاي تو افتاده است و هر لحظه چون شمع، كوچك و كوچك‌تر مي‌شود، مگر نمي‌داند كه بايد پروانه‌وش به پاي چند شمع بسوزد و دم برنياورد؟
    تو را به خداي فاطمه سوگند كه برخيز و به ام‌كلثوم بگو كه اگر جان مرا مي‌خواهد لحظه‌اي از گريستن دست بردارد كه من نمي‌دانم غم تو جانسوزتر است يا گرية‌ ام‌كلثوم؟ و نمي‌دانم دختركي كه در يك مصيبت فاطمي اينچنين بيتاب است با آن مصيبت‌هاي عاشورايي چه مي‌كند؟
    اين نوگلان كه اكنون اينچنين جامه مي‌درند جز چند روز از فصل خزان عمر تو را در نيافته‌اند.
    عمري كه تمامت آن جز يك فصل ـ فصل خزان ـ نبوده است.
    تو پيش از آنكه به خانة من درآيي مادر پدر بوده‌اي و از آن پس شريك همه دردهاي من.
    و مادري در شرايطي كه طفل اسلام، آماج تيرهاي جهل و شرك و كفر مي‌شود يعني سپر شدن و دشنه‌هاي كينه و تيرهاي جهل و شمشيرهاي شرك را به جان خريدن.
    به مدينه كه درآمديم طفل اسلام از آب و گل درآمده بود، اگر چه به بهاي شعب ابي‌طالب، به بهاي خون دلهاي تو، به بهاي دندان پيامبر، به بهاي زخمها و شهداي مكرّر.
    و اين آرامش مدني، پس از آن طوفان سهمگين مكي، به من مجالي مي‌بخشيد تا تو را؛ برترين دختر عالم را، از پدرت رسول خدا، خواستگاري كنم.
    و اين كار براي كسي كه معلم مدرسه حجب و حياست در ارتباط با كسي كه نه پسر عمو كه برادر او بوده است و پدر تنهايي‌هاي او و معلم و مربي او و مقتدا و پيامبر او بسيار مشكل بود.
    اما كدام گره است كه با انگشتان خلق محمدي گشوده نمي‌شود؟ كدام غنچه است كه با لبهاي مبارك محمدي وا نمي‌شود؟
    دست كه بر كوبة در بردم همة وجودم از حجب و حيا به عرق نشست. ام‌سلمه كه در را گشود شايد چهرة مرا آشفتة آتش آزرم ديده باشد.
    پيش از آنكه ام سلمه جوياي كوبندة در شود، صداي گرم پيامبر بر گوش جانم نشست كه فرمود:
    ــ در را برايش باز كن ام‌سلمه. و بگو كه داخل شود. او مردي است كه خدا و رسول توأماً بدو عشق مي‌ورزند. او عاشق و معشوق خدا و پيامبر است. بازكن در را براي او.
    ام‌سلمه سؤال كرد:
    ــ پدر و مادرم به فدايت، تو هنوز نديده‌اي كه كيست پشت در و اينگونه از او تمجيد مي‌كني؟
    پيامبر فرمود:
    ــ دستِ كم مگير آن كس را كه اكنون پشت اين در ايستاده است.
    او برادر من است و پسرعموي من و محبوب‌ترين خلايق در نزد من.
    آن سخنان عطوفت آميز و آن كلمات مهر انگيز، قاعدتاً مي‌بايست از شرم و حياي من بكاهد و مرا در سخن گفتن با پيامبر، آسوده‌تر كند. اما چنين نكرد، هر چه من بيشتر محبت رسول را نسبت به خويش دريافتم بيشتر حيا كردم در بيان آنچه از او مي‌خواستم.
    سلام كردم و به امر پيامبر زانو به زانوي او نشستم. سرم را از سر حيا به زير انداختم و نگاهم را از شرم بر زمين زير پاي پيامبر دوختم.
    آن داناي ماضي و مستقبل به يقين مي‌دانست كه من به چه نيت و حاجتي امروز به خانة او درآمده‌ام، اما پرسيد:
    انگار با كوله‌بار حاجتي آمده‌اي. كوله‌بار تقاضاي خويش را بر زمين اجابت من بگذار كه هر حاجت تو در نزد من بي‌چون و چرا برآورده است.
    چه مي‌گفتم؟
    گفتم:
    ــ «پدر و مادرم به فدايت، نياز به گفتن نيست كه تو نه پسر عمو كه پدر و مربي و مقتداي من بوده‌اي، مرا از عمويت و پدرم ابوطالب و مادرم فاطمه بنت اسد، در آن حال كه كودك بودم و نارس گرفتي، به غذاي خويش تغذيه‌ام كردي، به ادب خويش مؤدبم ساختي و از پدر و مادرم بر من دلسوزتر و مهربانتر بودي. خدا مرا به تو و با دستهاي تو هدايت كرد و از گمراهي و شركي كه خويشان من بر آن بودند رهايي بخشيد.
    و به خدا سوگند كه تو يا رسول الله پشت و پناه ذخيرة من در دنيا و آخرت بوده و هستي.
    دوست دارم كه خدا بيش از اين مرا به حضور تو پشتگرمي ببخشد.
    مرا نياز به كاشانه و همسري است كه سكينه و آرامش را برايم به ارمغان بياورد.»
    و از شدت حجب، سر را بيشتر در خويش فرو بردم و آهسته ادامه دادم:
    ــ من امروز به خواستگاري دختر گرانقدرت فاطمه آمده‌ام. ميان اين خواهش و اجابت چقدر فاصله است؟
    چهرة پيامبر باز و بازتر شد و تبسمي شيرين بر لبان او نشست و اين كلمات دوست داشتني از ميان لبهاي مبارك او تراوش كرد:
    ــ بشارت باد بر تو اي ابوالحسن كه پيش پاي تو جبرئيل بر من فرود آمد و پيام آورد كه پيوند تو و فاطمه را خداوند جَلَّ وَعَلا، در آسمانها منعقد كرده است ...
    آنگاه از آمدن صرصائيل گفت و خطبه خواندن راهيل بر منبر عرش و ... رازهاي بسيار ديگر و سپس با خنده‌اي مليح فرمود:
    ــ خوب، چيزي هم با خود داري براي تشكيل زندگي؟
    گفتم:
    ــ پدر و مادرم به فدايت، هيچ چيز من بر تو پوشيده نيست، مرا شمشيري است و زره و شتري و غير از اينها از مال دنيا هيچ ندارم.
    پدرت فرمود:
    ــ شمشير، عصاي دست توست، تو به داشتنش ناگزيري، كه در راه خدا جهاد مي‌كني و دشمنان خدا را با آن به ديار عدم مي‌فرستي. شتر هم ابزار كار توست، با آن نخلستان‌هاي خود و اهلت را آبياري مي‌كني و بدان بار سفر مي‌كشي. همان زره را كابين فاطمه قرار بده، من به همان راضيم، اما تو، تو از من خشنود هستي؟
    عجب سؤالي!
    گفتم: بله، پدر و مادرم به فدايت، تو مرا غرق در بشارت و سرور كردي. تو هميشه فرخنده فال ومبارك بال و كمال‌مند بوده‌اي، سلام خدا بر تو.
    پيامبر فرمود:
    ــ باني اين پيوند آسماني به گفتة امين الملائكه، خداوند ـ جل و علاست ـ و ما فقط مجري اين عقد بر روي زمينيم، برو به سمت مسجد و مردم را در اين شادي آسماني سهيم كن. من نيز به دنبال تو خواهم آمد و عقد را در پيش چشم خلايق جاري خواهم ساخت تا چشم تو بدان روشن شود و چشم دوست‌داران تو در دنيا و آخرت بدان روشني گيرد.
    تو بهتر مي‌داني كه ميان تو و پيامبر در اين‌باره چه گذشت، اما من با شعفي بي‌نظير از خانه درآمدم و روانه مسجد شدم. شادي‌ام آنچنان بود كه اصحاب را به شگفتي وا مي‌داشت. در پاسخ سؤالشان از اينهمه شادي فقط مي‌گفتم:
    ــ خدا و پيامبر، مرا براي فاطمه برگزيده‌اند. پيامبر ماجرا را به شما خواهد فرمود.
    وقتي پيامبر به مسجد درآمد، بلال را فرا خواند و به او فرمود:
    ــ مهاجرين و انصار را بگو كه جمع شوند.
    وقتي همگان گرد آمدند، پيامبر بر فراز منبر رفت و فرمود:
    ــ‌ «حمد و سپاس خاص خداوندي است كه به نعمتش ستايش مي‌شود و به قدرتش پرستش.
    در حاكميتش اطاعت شونده است و در عقوبتش وحشت‌انگيز.
    آنچه نزد اوست مطلوبست و فرمان او در زمين و آسمان نافذ.

    --------------
    [1] . اِنَ الله تَبارَكَ و تَعَالي يَغْضِبُ لِغَضَبِ فاطِمَه وَيَرْضي لِرِضاها.


    ادامه در صفحه بعد



  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    او كسي است كه خلايق را به قدرت خويش آفريد و به احكام خويش متمايز ساخت و به دين خويش عزتشان بخشيد و به واسطه پيامبر خود محمد ـ صلّي الله عليه و آله و سلم ـ گرامي‌شان داشت.
    سپس خداوند تبارك و تعالي ازدواج را پيوندي ديگر قرار داد و فرماني واجب.
    به واسطه ازدواج، خويشاوندي را محكم، و خلايق را بدان ملزم ساخت.
    فرمود خداوند مبارك نام و عالي مقام:
    و اوست كه از آب، بشري آفريد، سپس براي او تبار و پيوندي قرار داد، كه پروردگار تو قادري بي‌همتاست.
    اي خلايق! پيام هم اكنونِ جبرئيل اين بود كه خداي من ـ عزوجل‌ ـ ملائكه را در بيت المعمور گرد آورد و همه را گواه گرفت كه خدمتكار و امة خود و دخت پيامبرش فاطمه را به بندة خود علي بن ابيطالب تزويج فرمود.
    و مرا فرمان داد كه ازدواج اين دو را در زمين برپا سازم.
    شما را بدين امر گواه مي‌گيرم».
    سپس نشست و به من فرمود:
    علي جان برخيز و خطبه‌ات را بخوان.
    من برخاستم و در محضر خدا و پيشگاه رسول و ملاء خلايق، خطبه خواندم.
    وقتي از فراز منبر فرود آمدم، پدرت را شادمان‌تر از هميشه يافتم.
    پدرت فرمود: علي جان! آن زره را بفروش تا هر چه زودتر تو و فاطمه را سر و سامان و سرانجام دهيم. اين را بارها شنيده‌اي كه من رفتم و زره را به يكي از اصحاب فروختم. آن صحابي وقتي دريافت كه من به چه نيت زره را در معرض فروش نهاده‌ام، پول و زره، هر دو را به اصرار به من داد و گفت:
    ــ تو اكنون بدين هر دو نيازمندتري تا من. اين زره هديه من براي ازدواج تو.
    وقتي ماجرا را با پدرت گفتم برايش دعا كرد، پول را به تني چند از اصحاب داد و گفت:
    ــ اين را ببريد و آنچه يك زندگي بدان آغاز مي‌شود تهيه كنيد و بياوريد.
    پول، شصت و سه درهم بود، يك پيراهن سفيد، يك مقنعه، يك حوله، يك تختخواب، دو تشك، چهار بالش، يك قطعه حصير، يك آسياي دستي، يك كاسة مسي، يك مشك آب، يك طشت، يك كاسه گلي، يك ظرف آبخوري، يك پرده پشمي، يك ابريق، يك سبوي گلي، دو كوزه سفالين، يك پوست به عنوان فرش و يك عبا، همة ابزار تو شد براي تشكيل يك زندگي.
    وقتي اينها را پيش روي پدرت نهادند، اشك در چشمانش حلقه زد، دستهاي مباركش را به سوي آسمان بلند كرد و دعا فرمود:
    ــ خدايا! به اهل بيت من بركت عنايت كن. و اين ازوداج را براي كساني كه اكثر ظرفهايشان گلي است مبارك گردان.
    خداوند بر مقام تو در نزد خويش بيفزايد فاطمه جان كه برترين زنان عالم بودي و به كمترين مايحتاج از زندگي، قناعت فرمودي. من دنيا را پيش از ازدواج، طلاق گفته بودم و سختي دنيا در مذاقم عين حلاوت بود، اما تو، دختري كه در سن جواني، در سن آرزوهاي شيرين، پا به خانه من مي‌نهادي، چگونه آن همه سختي را بر جان خويش خريدي و لب جز به مهر و دهان جز به شُكر نگشودي.
    زيستن با كسي كه به دنيا جز با ديدة غضب نمي‌نگرد ساده نيست. حتماً كسي چون فاطمه، چون تو بايد كه زيستني اينچنين سخت و طاقت سوز را بتواند.
    يادم نمي‌رود آن روز را كه پس از دو روز، تلاش و خستگي و گرسنگي به خانه آمدم، گفتم:
    ــ فاطمه جان! چيزي براي خوردن در خانه هست؟
    تو شرمسار و مهربان گفتي:
    ــ دو روز است كه هيچ چيز در خانه براي خوردن نبوده است و كودكان دو روز است كه جز گرسنگي، هيچ طعام نديده‌اند.
    گفتم كه:
    ــ چرا اين در دو روز هيچ نگفته‌اي؟
    گفتي:
    ــ تو اگر مي‌داشتي، حتم به خانه مي‌آوردي، من شرم مي‌كنم از تو چيزي بخواهم كه در دست و توان تو نيست.
    و من شرمسارِ آنهمه شكيبايي و مهرباني شدم و از خانه درآمدم تا حتي اگر شده با قرضي، چيزي فراهم كنم و به خانه آورم.
    از همسايه‌اي يك دينار وام گرفتم و به سمت بازار رفتم تا برايتان خوراكي تهيه كنم، در راه، مقداد را ديدم.
    هوا عجيب گرم بود، از خورشيد، آتش مي‌باريد و از زمين شعله‌هاي حرارت مي‌جوشيد. از سر و روي مقداد، عرق مي‌ريخت و پيدا بود كه گرسنگي رمق راه رفتن را از او گرفته است.
    گفتم:
    ــ مقداد! در اين گرما، به چه كار از خانه درآمده‌اي؟ گفت:
    ــ از من بگذريد اي ابوالحسن. و از حال من نپرسيد:
    گفتم:
    ــ برادرم محال است كه از حال تو بي‌خبر بمانم و بگذرم.
    باز امتناع كرد و عاقبت در مقابل الحاح من تسليم شد و گفت:
    ــ صداي گرية گرسنگي زن و فرزندانم را تاب نياوردم و از خانه بيرون زدم بدين اميد كه شايد خدا فرجي كند و گشايشي مرحمت فرمايد.
    بغضي كه در گلويم نشسته بود تركيد و اشك، پهناي صورتم را گرفت. آن يك دينار را به مقداد دادم و گفتم:
    ــ تو از من نيازمندتري.
    از شرم دستهاي تهي به خانه بازنگشتم، به مسجد پناه بردم، نماز را به پيامبر اقتدا كردم. پس از فراغت از نماز پيامبر دستم را گرفت و به من فرمود:
    ــ علي جان! مرا به خانه‌ات مهمان مي‌كني؟
    چه مي‌گفتم؟ پيامبر خود طالب تشرف بود و ما جز گرسنگي در خانه، هيچ نداشتيم.
    سكوت، تنها ياور شرمساري من بود كه در آن لحظه هيچ كلام به كار نمي‌آمد، پيامبر سؤال خويش را مكرر فرمود و اضافه كرد:
    ــ يا بگو كه بيايم، يا بگو كه نيايم، چرا سكوت مي‌كني؟
    دل را به درياي خلق محمدي زدم و گفتم:
    ــ شرمسارم ولي بياييد.
    دست در دست پيامبر روانة خانه شديم و من تمام راه نه از گرما كه از شدت شرم، عرق مي‌ريختم.
    رفته بودم كه براي سفرة خالي طعام بياورم و اكنون مهمان مي‌آوردم.
    وقتي به خانه آمديم قامت تو در محراب، افراشته بود و از كاسه‌اي در كنار سجادة تو، بخار مطبوع طعام بر‌مي‌خاست. طعامي كه به يقين دنيايي نبود.
    تو بر پدرت و من سلام كردي و به استقبال آمدي. پيامبر تو را در آغوش گرفت، دست بر سر و رويت كشيد و گفت:
    ــ چگونه‌اي دخترم؟
    تو دو روز تمام گرسنگي كشيده بودي و شاهد گرسنگي كودكانت بودي، رنگ رويت از ضعف زرد بود و در پاهايت توان ايستادن نبود، اما گفتي:
    ــ خوبم پدر. بسيار خوبم پدر.
    واي كه تو چه صبور و مهربان بودي.
    من گفتم:
    ــ اين طعام از كجاست فاطمه جان.
    به جاي تو پدرت پاسخ فرمود:
    ــ اين بدل آن يك دينار توست كه به مقداد بخشيدي، تازه اين غذاي بهشتي، جزاي دنياي توست، باش تا پاداش آخرت.
    سپس اشك در چشمان پدرت نشست و فرمود:
    ــ شكر خداي را كه تو را به منزلة زكريا و فاطمه‌ام را به منزلة مريم ساخت كه برايشان از بهشت طعام مي‌آمد.
    تو در خانة من اينگونه صبوري كردي و دم برنياوردي. من چگونه مي‌توانم فراق چون تو مهرباني را تحمل كنم؟
    بيش از يكماه از عقدمان مي‌گذشت و من هنوز تو را در خانه نداشتم و شرم مي‌كردم از اينكه با پدرت در اين‌باره سخن بگويم.
    يك روز برادرم عقيل به خانه‌مان آمد و گفت:
    ــ برادر! چرا فاطمه را از پدرش نمي‌خواهي تا زندگي‌تان سامان بگيرد و چشم ما و دوستان تو به وصلت شما روشني پذيرد.
    گفتم: اشتياق من در اين‌باره كم نيست، اما حيا مي‌كنم كه با پيامبر در ميان بگذارم.
    عقيل مرا سوگند داد كه برخيزم و با او به خانة شما بيايم و ترا از پدرت بخواهم.
    در راه با ام‌يمين و ام‌سلمه مواجه شدم، آنها گفتند:
    ــ اين كار را به ما بسپاريد كه زنان اموري اينچنين را بهتر كارسازي مي‌كنند.
    ما در پشت در ايستاديم و آنان پيام آوردند كه پيامبر تو را فرا مي‌خواند.
    من حيادار و شرمسار، پيش رفتم و در كنار پيامبر نشستم. پيامبر، مهرآميز فرمود:
    ــ علي جان! مي‌خواهي فاطمه را به تو بسپارم؟
    گفتم:
    ــ بله، سر و جان به فدايت.
    فرمود:
    ــ با همة ميل و اشتياقم علي جان! هم امشب يك ميهماني مختصر بگير و همسرت را ببر.
    سعد، گوسفندي هديه كرد، تني چند از صحابي ذرت آوردند، من هم با ده درهمي كه پيامبر به من داده بود روغن و خرما و كشك خريدم و سفره‌اي گسترده شد. پيامبر فرمود:
    ــ برو و هر كه را كه مي‌خواهي دعوت كن، اما خانه كوچك است، بگو كه ده نفر ـ ده نفر بيايند و غذا بخورند و جايشان را به ديگران بدهند.
    من به مسجد رفتم و هر كه را كه ديدم، دعوت كردم، بزودي خبر به ديگران رسيد و جمعيت از گوشه و كنار مدينه راهي ضيافت شد.
    پيامبر در كنار ظرف غذا نشسته بود و با دستهاي مباركش براي ميهمانان غذا مي‌كشيد، صدها نفر آمدند و خوردند و رفتند و غذا به بركت دستهاي پيامبر، هيچ كم نيامد.
    بعد براي من و تو غذايي كشيد و كنار نهاد.
    وقتي ميهمانان، همه رفتند، تو را و مرا فراخواند، دستهايمان را اول بر سينه‌اش نهاد و بعد در دستهاي هم. ميان چشم‌هاي هردومان را بوسه داد و به من فرمود:
    ــ علي جان! همسرت خوب همسري است.
    و به تو فرمود:
    ــ فاطمه جان! شوهرت، خوب شوهري است.
    ــ دخترم مبادا نگران باشي از فقر شوهرت. فقر براي من و اهل بيت من ماية افتخار است.
    ــ‌ دخترم من تو را به بهترين مرد روي زمين شوهر داده‌ام، همسرت بزرگ دنيا و آخرت است.
    ــ دخترم مبادا كه از شويت نافرماني كني، شوهرت، مسلمان‌ترين، عالم‌ترين و حليم‌ترين خلق روي زمين است.
    ــ دخترم ذخاير دنيا و آخرت را بر پدرت عرضه كردند، بي‌آنكه هيچ از مقامش در نزد خداوند بكاهند، اما من نپذيرفتم و تن به مال و ثروت ندادم.
    ــ دخترم! قدر علي را بدان.
    و مرا به خلوت برد و فرمود:
    ــ علي جان! با فاطمه‌ام مهربان باش. با او نيكي كن. به او محبت كن كه او پارة تن من است و من به ملالت او ملول مي‌شوم و به شادي‌اش مسرور.



    ادامه در صفحه بعد



  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32



    شما دو تن را به خدا مي‌سپارم و او را بر شما خليفه مي‌گردانم.
    ما را تنها گذاشت، در را بست و از پشت در نيز ما را دعا فرمود:
    ــ خداوند شما و نسل شما را پاكيزه گرداند، من دوستم با دوستان شما و دشمنم با دشمنان شما. و به خدايتان مي‌سپارم.
    من كه در زندگي از تو جز مهر و لطف و وفا نديدم خدا كند كه دل تو نيز از من ناخشنود نباشد.
    تو را از آنجا كه مادر پدر بودي، پيامبر مي‌خواست كه نزديك خويش ببيند. مي‌خواست كه خانه‌اي در نزديكي او داشته باشيم تا هر روز چشمش به ديدار تو روشن شود و چشم من به زيارت او.
    حارثه بن نعمان چند خانه در مدينه داشت، همه را در طبق اخلاص نهاد و نزديك‌ترينش را پيامبر براي ما برگزيد و او را دعا فرمود.
    و ما به خانه‌اي در جوار پيامبر فرود آمديم.
    سنت نبوي كارها را ميان من و تو تقسيم كرد و مرز اين تقسيم را درب خانه قرار داد.
    كارهاي داخل خانه بر دوش تو قرار گرفت و كارهاي بيرون بر عهدة من.
    اما تو حيف بودي براي كار كردن و آنهمه كار، وجود نازكت را مي‌آزرد.
    رفت و روي خانه، شستشوي لباس، پختن نان و غذا، آسيا كردن گندم و ... وقتي در كنار روزه‌هاي پي‌درپي و عبادتهاي شبانه تو قرار مي‌گرفت، توانت را مي‌ربود و خسته‌ات مي‌كرد.
    وقتي چشمم به تاول دست‌هاي تو افتاد، دلم آتش گرفت، گفتم:
    ــ بيا به نزد پيامبر برويم و از او خدمتكاري تقاضا كنيم.
    رفتيم، اما دست پيامبر از ما تنگ‌تر بود، ولي انگار «نه» گفتن به تقاضا در قاموس پيامبر نبود، به تو تسبيحي آموخت كه پس از آن كارها سهل مي‌نمود و گره‌ها گشاده:
    «پس از هر نماز سي‌وچهار بار الله اكبر بگوييد و خدا را به بزرگي ياد كنيد، سي‌وسه بار الحمدالله بگوييد و سپاس او را بگذاريد و سي‌وسه مرتبه خدا را تنزيه كنيد و سبحان الله بگوييد.»
    و پس از آن، اين گونه تسبيح به نام تو شهرت يافت كه تو باني اين فيض و مجراي آن به سوي خلايق شدي.
    والله كه خانة تو، خانه سكينه و آرامش بود و من هر گاه به خانه در مي‌آمدم، يك نگاه تو، تمامي غم‌ها و غصه‌ها را از دلم مي‌زدود.
    كوله‌بار جهادها به دست تو بسته مي‌شد، جراحت سنگين جنگ‌ها به دست تو التيام مي‌يافت و حتي خون شمشيرهاي من و پيامبر با دستهاي مبارك تو شستشو مي‌گشت.
    و من كلام پيامبر را در زندگي با تو، بيشتر و بهتر از هر كس ديگر دريافتم كه فرمود:
    «جهاد زن، خوب همسرداري است.»
    و چه كسي مي‌تواند نقش تو را در استحكام گامهاي من و قوت بازوهاي من و صلابت شمشيرهاي من انكار كند؟
    تو اگر نبودي من با چه كسي مي‌توانستم زندگي كنم؟ جز دل آسماني تو كدام آشيانِ دلي مي‌توانست روح مرا در خويش جاي دهد؟ و جز من چه كسي مي‌تواند قدر و منزلت تو را بشناسد كه نه سال تمام با تو زندگي كرده‌ام و جز صفات الهي و خلق و خوي محمدي هيچ از تو نديده‌ام؟
    روح تو آنقدر بزرگ بود كه در ازدواج، شفاعت پيروانت را به كابين طلبيدي و خداوند بر اين مهر صحه گذاشت.
    كلام تو وحي محض بود و رفتار تو عين سنت. تو خود، ملاك و ضابطه بودي. تو با هيچ معياري سنجيده نمي‌شدي. تو خود محك بودي، شاهين سنجش بودي.
    عفت، از تو نشأت مي‌گرفت، حيا، وام‌دار تو بود، تقوي آن بود كه تو داشتي، روزه ‌آن بود كه تو مي‌گرفتي، نماز آن بود كه تو مي‌خواندي، عمل صالح آن بود كه تو مي‌كردي. چشم نجابت به تو بود و نگاه پاكدامني، خيره به رفتار تو. زنانگي پاي درس تو مي‌نشست و خانمي از تو سرمشق مي‌گرفت.
    يادم نميرود آن روز را كه رسول خدا در مسجد و در ميان اصحاب، از ما سؤال كرد:
    ــ برترين چيز براي زن چيست؟
    و ما همه مانديم، حتي من كه متصل به منزل وحي بودم ماندم، آمدم از تو سؤال كردم و پاسخ ترا پيش پيامبر بردم.
    ــ بهترين چيز براي زن آن است كه نه مردي او را ببيند و نه او مردي را.
    پيامبر به فراست دريافت كه اين كشف، كشف من نيست، كشف فاطمي است.
    گفت:
    ــ اين پاسخ از آن كيست؟
    گفتم:
    ــ دخترتان فاطمه.
    با تبسمي مليح فرمود:
    ــ حقا كه پارة تن من است.
    فاطمه جان! آنچه از دست من رفته است، پارة تن رسول الله است. حضور تو مرهمي بود بر جراحت فقدان رسول.
    اما... اكنون من اينهمه تنهايي را به كجا ببرم؟


صفحه 1 از 4 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود