جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: درخواست فوري احاديث مربوط به صلح امام حسن مجتبی عليه السلام

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۸
    نوشته
    765
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    2 روز 2 ساعت 33 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    2

    غمگین درخواست فوري احاديث مربوط به صلح امام حسن مجتبی عليه السلام




    سلاااااااااام دوستان......
    نمیدونم اینجا واقعا اسمش سایت گفتمان قرآنیه؟؟؟؟؟؟؟
    آخه سوالی که جواب دادنش برای مدیران اینجا مثل آب خوردنه نمیدونم چرا نمیتونن جواب بدن.....!!!!!!البته مدیر ...پاسخ گوی مباحث قرآنی.......به قسمتی از سوال بنده پاسخ دادند خیلی هم ازشون ممنونم ولی چیزی رو که من میخوام بهم ارسال نکردند...........
    فقط سوالم اینه..................
    چه کسی میتونه فقط و فقط سه تا حدیث پیدا کنه؟؟؟؟؟؟؟
    از کتاب الارشاد شیخ مفید..........که در رابطه با صلح امام حسن (ع) باشه.........
    عربی باشه + ترجمه اش.............
    باور کنید اگه توی گوگل پیدا میکردم الآن این تاپیک رو نمیزدم............برای شنبه میخوااااااااااااااااام....خ یلی مهمه



    ویرایش توسط همکار مدیر سایت : ۱۳۸۹/۰۳/۲۱ در ساعت ۱۳:۴۳
    محبت و عشق واقعی ،خود زاییده شناخت و معرفت است،ناگهانی و تک بعدی نیست،حاصل تدریج است و به موازات رشد و تحول آدمی و اعتلای معرفت و بینش نسبت به محبوبها و مطلوبها صد چندان می شود.



  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۸
    نوشته
    765
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    2 روز 2 ساعت 33 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    2



    کسی نیست مرا یاری کند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    محبت و عشق واقعی ،خود زاییده شناخت و معرفت است،ناگهانی و تک بعدی نیست،حاصل تدریج است و به موازات رشد و تحول آدمی و اعتلای معرفت و بینش نسبت به محبوبها و مطلوبها صد چندان می شود.



  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    319
    مورد تشکر
    3 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    25
    آپلود
    0
    گالری
    0



    دوست کانونی سلام

    الارشاد شیخ مفید رو دیدم، در باب صلح امام حسن، بحث روایی نمیکنه که روایت بیاره و بخوایم سه تا از اون رو بگیریم، بلکه داستان صلح رو بیان میکنه.

    در مورد حدیث هم این آدرس رجوع کن که هم مقاله خوبی هستش و هم تیتر دوم اون اینه: " روايات ديگرى از امام حسن(ع)در انگيزه صلح "

    http://rasoolnoor.com/modules.php?name=Maghaleh&pa=showpage2&pid=318

    ضمن این که یه روایت دیگه ای رو این جا از یه منبع ذکر میکنم:

    الدینوری، ص 303
    الامام الحسن (فی أجوبته لشیعته الذین نقموا علیه الصلح) قال: ما أَرَدتُ بِمُصالِحَتی لِمُعاویة
    إِلّا أَن أَدفَعَ عَنکُم القَتلَ
    امام حسن علیه السلام (در پاسخ به اعتراض یه شیعه به صلحش) فرمود: خواستار مصالحه با معاویه نشدم مگر این که جلوگیری کنم از قتل شما.
    ببخشید بیشتر نتونستم کمک کنم.


    عشق،چشم بسته ما به روی هرچه غیر معشوق است.

    عشق تنهای عملی است که بی اجازه، رواست.


    دفتر عشق را تنها خداست که ورق می زند.


    خدایا،
    تو آنی که آنی،
    برایم همان باش،
    برای دلم یاوری مهربان باش


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۹
    نوشته
    2,764
    مورد تشکر
    6 پست
    حضور
    15 روز 10 ساعت 21 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    2



    سلام بر فرشته نجات
    متن عربی مورد سؤالتان را در پست 7 درج نمودم.
    این هم ترجمه متن مذکور از کتاب ارشاد شیخ مفید.
    ترجمه کامل ارشاد شیخ مفید در نرم افزار گنجینه روایات نور آمده است.

    جهت سهولت در تطبیق متن عربی با ترجمه، قسمتهای مطابق با رنگهای همسان درج شده. (به عنوان مثال: قسمت آبی رنگ ترجمه، ترجمه قسمت آبی رنگ متن عربی در این پست 7 است)

    ارشاد-ترجمه رسولى محلاتى، ج‏2، ص: 3 به بعد:

    و چون امير المؤمنين عليه السلام از دنيا رفت امام حسن خطبه خواند و حق خود را در آن خطبه بيان فرمود، پس ياران پدرش (على عليه السلام) با او بيعت كردند كه بجنگند با آنكه او بجنگد، و صلح باشند
    ارشاد-ترجمه رسولى محلاتى، ج‏2، ص: 4
    با هر كه او صلح باشد. (1) و ابو مخنف (بسندش) از ابى اسحق سبيعى و ديگران روايت كرده كه گفتند: امام حسن عليه السلام در بامداد آن شبى كه امير المؤمنين عليه السلام در آن شب از دنيا رفت خطبه خواند، و حمد و ثناى خداى را بجاى آورد و برسول خدا (ص) درود فرستاده آنگاه فرمود: بحقيقت در اين شب مردى از دنيا رفت كه پيشينيان در كردار از او پيشى نجستند، و آيندگان نيز در كردار باو نرسند، همانا با رسول خدا (ص) جهاد كرد و با جان خويش از آن حضرت دفاع نمود، و رسول خدا (ص) او را با پرچم خود (بجنگها) ميفرستاد و (جبرئيل و ميكائيل) او را در ميان ميگرفتند جبرئيل از سمت راستش، و ميكائيل از سمت چپ او، و باز نمى‏گشت تا بدست تواناى او خداوند (جنگ را) فتح كند و در شبى از دنيا رفت كه عيسى بن مريم در آن شب بآسمان بالا رفت، و يوشع بن نون وصى حضرت موسى عليهما السلام در آن شب از دنيا رفت، و هيچ درهم و دينارى از خود بجاى نگذاشته جز هفتصد درهم كه آن هم از بهره‏اى (كه از بيت المال داشت) زياد آمده، و ميخواست با آن پول براى خانواده خود خادمى خريدارى كند، (اين سخن را فرمود) سپس گريه گلويش را گرفت و گريست، مردم نيز با آن حضرت گريه كردند، آنگاه فرمود: منم فرزند بشير (مژده دهنده ببهشت يعنى رسول خدا (ص) كه از نامهاى آسمانى او بشير است) منم فرزند نذير (ترساننده از جهنم) منم فرزند آن كس كه باذن پروردگار مردم را بسوى او ميخواند، منم پسر چراغ تابناك (هدايت)، من از خاندانى هستم كه خداى تعالى پليدى را از ايشان دور كرده و بخوبى پاكيزه‏شان فرموده، من از آن خاندانى هستم كه خداوند دوستى ايشان را در كتاب خويش (قرآن) فرض و واجب دانسته و فرموده است:
    «بگو نپرسم شما را بر آن مزدى جز دوستى در خويشاوندانم و آنكه فراهم كند نيكى را بيفزائيمش در آن‏
    ارشاد-ترجمه رسولى محلاتى، ج‏2، ص: 5
    نكوئى را» (سوره شورى آيه 23) پس نيكى (در اين آيه) دوستى ما خاندان است (اين سخنان را فرموده) سپس بنشست،
    آنگاه عبد اللَّه بن عباس رحمه اللَّه پيش روى او بپاخاسته گفت: اى گروه مردم اين فرزند پيغمبر شما و وصى امامتان ميباشد پس با او بيعت كنيد، مردم سخن او را پذيرفته و گفتند: چه اندازه محبوبست نزد ما، و چقدر حق او بر ما واجب است و با آن حضرت عليه السلام بخلافت بيعت كردند، و اين جريان در روز جمعه بيست و يكم ماه رمضان سال چهلم هجرى بود، و چون كار بيعت تمام شد حضرت عمال و اميرانى تعيين فرموده و بشهرها فرستاد، و عبد اللَّه بن عباس را ببصره روانه كرد و بترتيب دادن كارها و نظم آنها پرداخت. (1) چون خبر درگذشت امير المؤمنين عليه السلام و بيعت مردم با فرزندش حسن عليه السلام بگوش معاويه رسيد مردى از قبيله حمير را در پنهانى بكوفه فرستاد، و مردى از قبيله بنى القين ببصره روانه كرد كه آن دو اخبار (كوفه و بصره) را بنويسند، و كارها را بر امام حسن عليه السلام تباه سازند، آن حضرت از جريان آگاه شده دستور داد آن مرد حميرى را كه در نزد حجامت‏كننده (يا قصابى) پنهان شده بود بيرون آورده گردن بزنند، و ببصره نيز نوشت آن مرد ديگر كه از قبيله بنى القين بود از ميان قبيله بنى سليم بيرون آورده گردن بزنند، و آنگاه نامه (بدين مضمون) بمعاويه نوشت: پس از حمد و ثناى پروردگار همانا تو مردان را پنهانى براى نيرنگ زدن و غافلگير كردن ميفرستى، و جاسوسان ميگمارى، گويا خواهان جنگ هستى، بزودى آن را ديدار خواهى كرد پس چشم براه آن باش ان شاء اللَّه تعالى، و بمن رسيده كه تو خوشنود خوشنودشده‏اى‏
    ارشاد-ترجمه رسولى محلاتى، ج‏2، ص: 6
    بمرگ كسى كه هيچ خردمندى بدان خوشنود نيست (يعنى بمرگ امير المؤمنين عليه السّلام) (1) و جز اين نيست كه تو در اين باره همانند كسى هستى كه پيشينيان گفته‏اند:


    پس معاويه پاسخ نامه آن حضرت را نوشت، و نيازى نيست كه ما متن آن را در اينجا نگارش دهيم، و پس از اين نيز نامه‏هائى ميان آن حضرت عليه السّلام و معاويه رد و بدل شد، و امام عليه السّلام برهانهائى براى سزاوار بودنش بخلافت، و همچنين در باره اينكه آنان كه بر پدرش على عليه السّلام پيشى جستند (لياقت خلافت نداشتند و) بستن بر آن جناب برترى جستند و سلطنت پسر عمويش رسول خدا (ص) را بربودند، سخنانى مرقوم داشت و مطالبى نوشت كه نقل آنها سخن را بدرازا كشد تا اينكه معاويه براى پيروز شدن بر آن حضرت عليه السّلام بسوى عراق رهسپار شد، و چون بجسر شهر منبج (كه در ده فرسنگى حلب ميباشد) رسيد، امام حسن عليه السّلام نيز از اين سو جنبش كرد، و حجر بن عدى (يكى از شيعيان بزرگوار و ياران با وفاى پدرش) را بسوى فرمانداران خود (در شهرها) گسيل داشت كه ايشان را دستور كوچ دهد، و مردم را بجهاد (با دشمن) برانگيزد، پس مردمان در آغاز كندى و اهمال كردند سپس (با سختى) گردن نهاده براه افتادند، و اينان (كه با آن حضرت بودند) گروههاى گوناگونى از مردم بودند، برخى شيعيان خود و پدرش بودند، و برخى از خوارج بودند كه اينان هدفشان تنها جنگ با معاويه بود (اگر چه علاقه نيز بامام عليه السلام نداشتند
    ارشاد-ترجمه رسولى محلاتى، ج‏2، ص: 7
    ولى) از هر راهى ميسر بود (ميخواستند با او بجنگند) (1) و برخى از آنان مردمانى فتنه جو و طمع كار در غنيمتهاى جنگى بودند (و ميخواستند از اين آب گل آلود بهره مادى ببرند) و برخى دو دل بودند و عقيده و ايمان محكمى در باره آن حضرت عليه السلام نداشتند، و برخى روى غيرت و عصبيت قومى و پيروى از سران قبائل خود آمده بودند و دين و ايمانى نداشتند، و (بهر صورت) (حضرت عليه السلام با چنين مردمانى) براه افتاد تا بحمام عمر رسيد، و از آنجا راه دير كعب را پيش گرفته تا بساباط آمد و در كنار پل ساباط فرود آمد و شب را در آنجا بسر برد، چون بامداد شد خواست اصحاب و همراهان خود را آزمايش كند و مقدار حرف شنوائى و اطاعت آنان را بسنجد تا دوستان خود را از دشمنانش جدا سازد و در هنگام جنگ و برابر شدن با معاويه و مردم شام بكار خود بينا و بصير باشد، از اين رو دستور فرمود مردم انجمن كنند، و چون گرد آمدند بر منبر رفته خطبه خواند و فرمود: سپاس خداى را هر گاه شخص سپاسگزارى ستايش او كند، و گواهى دهم كه شايسته پرستشى جز خداى يگانه نيست هر زمان گواهى بر او گواهى دهد، و گواهى دهم كه محمد (ص) بنده و فرستاده او است كه او را بر حق فرستاده و امين بر وحى خود ساخته- درود خداوند بر او و آلش باد- بخدا سوگند همانا من اميدوارم كه بحمد اللَّه و منه بامداد كرده باشم در حالى كه خيرخواه‏ترين آفريدگان خداوند براى بندگانش باشم، و شب را بروز نياورده باشم در حالى كه كينه از مسلمانى بدل داشته يا اراده سوئى و يا نيرنگى در باره كسى داشته باشم، آگاه باشيد همانا آنچه شما را بهمراه بودن و گرد هم آمدن ميبرد اگر چه شما ناخوش داشته باشيد، برايتان بهتر است از چيزى كه شما را بپراكندگى و جدائى كشاند اگر چه آن را دوست داشته باشيد، آگاه باشيد كه آنچه من در باره شما مى‏انديشم بهتر است از آنچه شما براى خود مى‏انديشيد، پس از دستور من سرباز نزنيد و رأى مرا (كه‏
    ارشاد-ترجمه رسولى محلاتى، ج‏2، ص: 8
    برايتان پسنديده‏ام) بمن بازنگردانيد (و در صدد مخالفت من برنيائيد) خداوند من و شما را بيامرزد، و بآنچه در آن دوستى و خوشنودى اوست راهنمائى فرمايد. (1) (راوى گويد پس (از اين سخنان) مردم بهم نگاه كرده و بيكديگر گفتند: از اين سخنان كه گفت در باره او چه پنداريد (و آيا چه ميخواهد انجام دهد)؟ گفتند: بخدا سوگند چنين پنداريم كه ميخواهد با معاويه صلح كند، و كار را باو واگذارد! مردم گفتند: بخدا اين مرد كافر شد! (اين را گفتند) و بسراپرده آن حضرت ريخته هر چه در آن بود بيغما بردند تا جايى كه جانماز آن حضرت را از زير پايش كشيده و بردند، و (مردى بنام) عبد الرحمن بن عبد اللَّه جعال ازدى با خشونت پيش آمد و رداى آن حضرت را از دوشش كشيد، و آن جناب بدون رداء همچنان كه شمشير بگردنش آويزان بود در خيمه نشسته بود، آنگاه اسب خود را خواسته آوردند و سوار شد و گروهى از نزديكان و شيعيان آن حضرت (براى نگهبانى) دور او را گرفته، و از كسانى كه اراده آزارش را داشتند جلوگيرى ميكردند، فرمود: قبيله ربيعه و همدان را نزد من آريد، و چون آنان را خبر كرده آمدند و دور تا دور او را گرفته مردمان را از آن جناب دور ميكردند، و بهمين حال با گروهى ديگر از مردمان (جز اين دو قبيله) كه با او بودند براه خود ميرفت، و همين كه بتاريكى ساباط (مدائن) گذر كرد مردى از بنى اسد كه جراح بن سنانش ميگفتند پيش آمد و در حالى كه شمشيرى باريك در دست داشت دهنه اسب آن حضرت عليه السّلام را گرفت و گفت: اللَّه اكبر، اى حسن مشرك شدى چنانچه پدرت پيش از اين مشرك شد (اين سخن ياوه و حرف نابهنجار را گفت) سپس با آن شمشيرى كه در دست داشت چنان بران آن حضرت زد كه گوشت را شكافته باستخوان رسيد، و امام عليه السّلام (از شدت آن زخم) دست بگردن آن مرد انداخت و هر دو بزمين افتادند، پس مردى از شيعيان امام حسن عليه السّلام بنام عبد اللَّه بن خطل طائى آن مرد را بگرفت، و آن شمشير را از دستش بيرون كشيده و شكمش را با همان پاره كرد، و مرد ...


    ویرایش توسط صدیقین : ۱۳۸۹/۰۳/۲۲ در ساعت ۰۰:۰۳
    وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفيقاً (نساء/69)
    و كسى كه خدا و پيامبر را اطاعت كند، همنشين كسانى خواهد بود كه خدا، نعمت خود را بر آنان تمام كرده از پيامبران و صدّيقان و شهدا و صالحان و آنها رفيق هاى خوبى هستند



  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۹
    نوشته
    2,764
    مورد تشکر
    6 پست
    حضور
    15 روز 10 ساعت 21 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    2



    ارشاد-ترجمه رسولى محلاتى، ج‏2، ص: 9
    ديگرى بنام ظبيان بن عمارة بروى او افتاده دماغش بكند و او از پا در آمده (بهلاكت رسيد) (1) و مرد ديگرى نيز كه همراه آن جنايتكار بود گرفتند و او را كشتند، و امام حسن عليه السلام را بر تختى خوابانده بمدائن آوردند و در خانه سعد بن مسعود ثقفى كه از طرف امير المؤمنين عليه السلام فرماندار آنجا بود و امام حسن عليه السلام نيز او را بهمان سمت كه داشت مستقر فرموده بود وارد كردند، و آن جناب عليه السلام در آنجا سرگرم مداواى زخم خويش گشت، (در اين ميان) گروهى از سران قبائل كوفه (كه همراه آن حضرت عليه السلام آمده بودند) پنهانى بمعاويه نوشتند: ما سر بفرمان و گوش بدستور توئيم، و او را بآمدن بسوى خود برانگيخته، و بر عهده گرفتند حضرت حسن عليه السلام را آنگاه كه معاويه بلشگرش نزديك شد (گرفته) تسليم معاويه كنند يا غافلگيرش كرده و آن جناب را بكشند! اين جريان بگوش امام عليه السلام رسيد، از آن سو نامه قيس بن سعد رضى اللَّه عنه كه حضرت او را بهمراهى لشكر عبيد اللَّه عباس (بن عبد المطلب) كه براى جلوگيرى معاويه فرستاده بود رسيد- و حضرت عبيد اللَّه بن عباس را فرستاده بود كه سر راه بر معاويه گرفته و او را از آمدن عراق بازگرداند و امير لشكرش كرده بود و فرموده بود اگر پيش آمدى براى تو كرد امير لشكر قيس بن سعد باشد- و قيس در آن نامه باطلاع آن حضرت رسانده بود كه اينان (بهمراهى عبيد اللَّه بن عباس) در دهى بنام حبوبية در مقابل مسكن برابر لشكر معاويه فرود شدند، و معاويه كس بنزد عبيد اللَّه بن عباس فرستاد و او را بپيوستن بخود ترغيب كرد، و بر عهده گرفت هزار هزار درهم پول باو بدهد كه نيمى از آن را نقدا باو دهد، و نيم ديگر را پس از اينكه بكوفه درآمد بپردازد، پس عبيد اللَّه بن عباس شبانه همراه با نزديكان خود بلشگر معاويه پيوست، و چون مردم شب را بامداد كردند امير خود را نيافتند و قيس بن سعد نماز را با ايشان خواند و بكارهاى ايشان رسيدگى كرد.
    ارشاد-ترجمه رسولى محلاتى، ج‏2، ص: 10
    (1) از اين جريانات براى امام حسن عليه السلام روشن شد كه مردم او را تنها گذارده و خوارج بواسطه آنچه از دشنام و كافر داشتن آن جناب بزبان آوردند نسبت باو بد دل گشته‏اند، و خونش را مباح دانسته اموالش را بيغما بردند، و جز اينان كسى كه امام عليه السلام از انديشه‏هاى ناپاكشان آسوده باشد براى او بجاى نماند مگر اندكى از نزديكانش كه شيعيان پدر او يا شيعه خود آن جناب بودند، و اينان گروه اندكى بودند كه در برابر لشكر انبوه شام تاب مقاومت نداشتند، در اين خلال معاويه نيز نامه بآن حضرت نوشت و پيشنهاد صلح كرد و بضميمه آن نامه‏هاى ياران آن جناب را كه بمعاويه نوشته بودند و بعهده گرفته بودند كه امام حسن عليه السلام را غافلگير كرده و تسليم معاويه نمايند ارسال داشت، و براى پذيرفتن صلح شرائط بسيارى برخورد كرد، و پيمانهائى براى اجراى آن بست كه اگر بدان رفتار ميشد مصالحى را در برداشت، امام حسن عليه السلام اطمينان و وثوقى بگفته‏هاى او پيدا ننمود و دانست كه در اين باره نيرنگ زند و حيله بكار برد، ولى چاره‏اى هم جز پذيرفتن صلح و واگذاردن جنگ نداشت زيرا پيروان آن حضرت و همراهانش چنان بودند كه گفتيم، و مردمانى سست عنصر و كم عقيده در باره آن جناب بودند، و چنانچه ديده شد در صدد مخالفت با او برآمدند و بسيارى از آنان ريختن خون او را حلال دانسته ميخواستند او را تسليم دشمن كنند و پسر عمويش (عبيد اللَّه بن عباس) دست از يارى او برداشت و بدشمن پيوست، و بطور عموم آن مردم بدنياى زودگذر روآور شده و از نعمت‏هاى آخرت چشم پوشيدند.
    پس امام عليه السلام براى پابرجا ساختن حجت و داشتن عذرى ميانه خود و خداى تعالى و پيش همه مسلمانان پيمان محكمى از معاويه براى صلح گرفت، و با او شرط كرد: دشنام گوئى امير المؤمنين عليه السلام را واگذارند، و در قنوت نماز ناسزا بآن حضرت عليه السلام نگويند، و شيعيان او در امان باشند، و كسى‏
    ارشاد-ترجمه رسولى محلاتى، ج‏2، ص: 11
    ببدى متعرض هيچ يك از ايشان نشود، و هر كدام از ايشان حقى دارد حقش را باو برسانند، (1) معاويه همه اين شرائط را پذيرفت و پيمان بر انجام آنها بست و سوگند ياد كرد كه بآنها وفا كند،
    و چون روى اين شرائط صلح بپايان رفت معاويه بسمت كوفه براه افتاد تا بنخيله (كه در نزديكى كوفه است) رسيد و چون آن روز جمعه بود نماز جمعه را هنگام ظهر با مردم خواند و خطبه براى آنان ايراد كرد و در خطبه‏اش چنين گفت: همانا بخدا من با شما جنگ نكردم كه شما نماز بخوانيد يا روزه بگيريد، و نه براى اينكه حج بجا آوريد، و يا زكاة بدهيد، زيرا آنها را بجا خواهيد آورد، ولى من با شما جنگ كردم تا بر شما امير شده حكومت كنم، و با اينكه شما آن را ناخوش داشتيد خداوند آن را بمن داد، آگاه باشيد كه من حسن عليه السّلام را بچيزهائى آرزومند كرده و وعده‏هائى باو دادم ولى همه آنها را زير پا نهم و بهيچ يك از آنها وفا نخواهم كرد، پس از آنجا برفت تا بكوفه در آمد و چند روزى در آنجا ماند و چون كار بيعت مردم كوفه با او بپايان رسيد بمنبر بالا رفت و براى مردم خطبه خواند و نام امير المؤمنين عليه السّلام را بر زبان جارى ساخته و بآن حضرت و (فرزندش) حسن عليهما السّلام دشنام و ناسزا گفت، حسن و حسين عليهما السّلام در آنجا حضور داشتند، حسين برخاست كه پاسخش دهد، حسن عليه السّلام دست او را گرفته بنشاند و خود برخاست و فرمود: اى آنكه على را ببدى ياد كردى، منم حسن و پدرم على است، توئى معاويه و پدرت صخر است، مادر من فاطمه است و مادر تو هند ميباشد، جد من رسول خدا و جد تو حرب است، مادر مادر من خديجه است و مادر مادر تو فتيله است، پس خدا لعنت كند از ما آن كس كه نامش پليدتر، و حسب و نسبش پست‏تر، و سابقه‏اش بدتر، و كفر و نفاقش پيش‏تر بوده است،
    ارشاد-ترجمه رسولى محلاتى، ج‏2، ص: 12
    گروههاى مختلف كه در مسجد بودند گفتند: آمين، آمين!
    (1) و چون كار صلح ميانه حسن عليه السّلام و معاويه چنانچه گفته شد بپايان رسيد آن حضرت بمدينه رفت و در حالى كه خشم خود را فرو مى‏نشاند و خانه‏نشين گشته چشم براه دستور خداى عز و جل بود در آنجا بماند، از آن سو ده سال كه از خلافت معاويه گذشت تصميم گرفت براى پسرش يزيد از مردم بيعت بگيرد، پس در پنهانى كسى را بنزد جعدة دختر اشعث بن قيس كه همسر حسن عليه السّلام بود فرستاد كه او را وادار بزهر دادن امام عليه السّلام كند و بعهده گرفت (كه چون اين كار را بكند) او را بهمسرى پسرش يزيد در آورد و صد هزار درهم پول براى او فرستاد (كه اين جنايت را انجام دهد) جعدة آن حضرت را زهر خورانيد، و چهل روز آن جناب بيمار بود و در ماه صفر سال پنجاه هجرى از دنيا رفت، و در آن زمان چهل و هشت سال از عمر شريفش گذشته بود، و مدت خلافتش ده سال كشيد، و كار غسل و كفن كردنش را برادر آن حضرت و وصيش حسين عليه السّلام انجام داد و او را در كنار قبر جده‏اش فاطمه (مادر امير المؤمنين عليه السّلام) كه دختر اسد بن هاشم بن عبد مناف رضى اللَّه عنها بود در بقيع دفن كرد...

    ویرایش توسط صدیقین : ۱۳۸۹/۰۳/۲۲ در ساعت ۰۰:۰۰
    وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفيقاً (نساء/69)
    و كسى كه خدا و پيامبر را اطاعت كند، همنشين كسانى خواهد بود كه خدا، نعمت خود را بر آنان تمام كرده از پيامبران و صدّيقان و شهدا و صالحان و آنها رفيق هاى خوبى هستند



  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۸
    نوشته
    765
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    2 روز 2 ساعت 33 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    2



    از تمامی دوستان...(پاسخ گوی مباحث قرآنی-روشنی - سرکار خانم ایمانی-محمد طه-پاسخ گوی معارف دینی-و انسیه جون).......به خاطر کمکی که به من کردند بی نهایت سپاسگزارممممممم....
    انشاا... خداوند بهترین توفیقات رو نصیبتون بکنه...........

    تقدیم به همگی دوستان....بازم ممنونم........

    درخواست فوري احاديث مربوط به صلح امام حسن مجتبی عليه السلامدرخواست فوري احاديث مربوط به صلح امام حسن مجتبی عليه السلامدرخواست فوري احاديث مربوط به صلح امام حسن مجتبی عليه السلام

    ویرایش توسط فرشته نجات : ۱۳۸۹/۰۳/۲۳ در ساعت ۱۷:۳۰ دلیل: من
    محبت و عشق واقعی ،خود زاییده شناخت و معرفت است،ناگهانی و تک بعدی نیست،حاصل تدریج است و به موازات رشد و تحول آدمی و اعتلای معرفت و بینش نسبت به محبوبها و مطلوبها صد چندان می شود.



  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۹
    نوشته
    2,764
    مورد تشکر
    6 پست
    حضور
    15 روز 10 ساعت 21 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    2



    متن عربی ترجمه بالا (ارشاد شیخ مفید)
    جهت سهولت در تطبیق متن عربی با ترجمه، قسمتهای مطابق با رنگهای همسان درج شده. (به عنوان مثال: قسمت آبی رنگ ترجمه در پستهای قبلی، ترجمه قسمت آبی رنگ متن عربی این پست است)



    الإرشاد ج : 2 ص : 7
    و لما قبض أمير المؤمنين ع خطب الناس الحسن ع و ذكر حقه فبايعه أصحاب أبيه على حرب من حارب و سلم من سالم
    و روى أبو مخنف لوط بن يحيى قال حدثني أشعث بن سوار عن أبي إسحاق السبيعي و غيره قالوا خطب الحسن بن علي ع صبيحة الليلة التي قبض فيها أمير المؤمنين‏

    الإرشاد ج : 2 ص : 8

    ع فحمد الله و أثنى عليه و صلى على رسول الله ص ثم قال لقد قبض في هذه الليلة رجل لم يسبقه الأولون بعمل و لا يدركه الآخرون بعمل لقد كان يجاهد مع رسول الله فيقيه بنفسه و كان رسول الله ص يوجهه برايته فيكنفه جبرئيل عن يمينه و ميكائيل عن يساره فلا يرجع حتى يفتح الله على يديه و لقد توفي ع في الليلة التي عرج فيها بعيسى ابن مريم ع و فيها قبض يوشع بن نون وصى موسى و ما خلف صفراء و لا بيضاء إلا سبع مائة درهم فضلت من عطائه أراد أن يبتاع بها خادما لأهله ثم خنقته العبرة فبكى و بكى الناس معه. ثم قال أنا ابن البشير أنا ابن النذير أنا ابن الداعي إلى الله بإذنه أنا ابن السراج المنير أنا من أهل بيت أذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا أنا من أهل بيت افترض الله حبهم في كتابه فقال عز و جل قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى‏ وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيها حُسْناً فالحسنة مودتنا أهل البيت
    ثم جلس
    فقام عبد الله بن العباس رحمة الله عليهما بين يديه فقال معاشر الناس هذا ابن نبيكم و وصي إمامكم فبايعوه فاستجاب له الناس فقالوا ما أحبه إلينا و أوجب حقه علينا
    الإرشاد ج : 2 ص : 9
    و تبادروا إلى البيعة له بالخلافة و ذلك في يوم الجمعة الحادي و العشرين من شهر رمضان سنة أربعين من الهجرة فرتب العمال و أمر الأمراء و أنفذ عبد الله بن العباس رضي الله عنه إلى البصرة و نظر في الأمور. و لما بلغ معاوية بن أبي سفيان وفاة أمير المؤمنين ع و بيعة الناس الحسن ع دس رجلا من حمير إلى الكوفة و رجلا من بلقين إلى البصرة ليكتبا إليه بالأخبار و يفسدا على الحسن ع الأمور فعرف ذلك الحسن ع فأمر باستخراج الحميري من عند حجام بالكوفة فأخرج فأمر بضرب عنقه و كتب إلى البصرة فاستخرج القيني من بني سليم و ضربت عنقه
    و كتب الحسن ع إلى معاوية أما بعد فإنك دسست الرجال للاحتيال و الاغتيال و أرصدت العيون كأنك تحب اللقاء و ما أوشك ذلك فتوقعه إن شاء الله و بلغني أنك شمت بما لا يشمت به ذوو الحجى و إنما مثلك في ذلك كما قال الأول‏

    الإرشاد ج : 2 ص : 10


    فقل للذي يبغى خلاف الذي مضى تجهز لأخرى مثلها فكأن قد

    فإنا و من قد مات منا لكالذي يروح فيمسي في المبيت ليغتدي‏

    فأجابه معاوية عن كتابه بما لا حاجة بنا إلى ذكره. و كان بين الحسن ع و بينه بعد ذلك مكاتبات و مراسلات و احتجاجات للحسن ع في استحقاقه الأمر و توثب من تقدم على أبيه ع و ابتزازه سلطان ابن عمه رسول الله ص و تحققهم به دونه و أشياء يطول ذكرها. و سار معاوية نحو العراق ليغلب عليه فلما بلغ جسر منبج تحرك الحسن ع و بعث حجر بن عدي فأمر العمال بالمسير و استنفر الناس للجهاد فتثاقلوا عنه ثم خف معه أخلاط من الناس بعضهم شيعة له و لأبيه ع و بعضهم محكمة يؤثرون قتال معاوية بكل حيلة و بعضهم أصحاب فتن و طمع في الغنائم و بعضهم شكاك و بعضهم أصحاب عصبية اتبعوا رؤساء قبائلهم لا يرجعون إلى دين.


    الإرشاد ج : 2 ص : 11

    فسار حتى أتى حمام عمر ثم أخذ على دير كعب فنزل ساباط دون القنطرة و بات هناك فلما أصبح أراد ع أن يمتحن أصحابه و يستبرئ أحوالهم في الطاعة له ليتميز بذلك أولياءه من أعدائه و يكون على بصيرة في لقاء معاوية و أهل الشام فأمر أن ينادى في الناس بالصلاة جامعة فاجتمعوا فصعد المنبر فخطبهم
    فقال الحمد لله بكل ما حمده حامد و أشهد أن لا إله إلا الله كلما شهد له شاهد و أشهد أن محمدا عبده و رسوله أرسله بالحق و ائتمنه على الوحي ص. أما بعد فو الله إني لأرجو أن أكون قد أصبحت بحمد الله و منه و أنا أنصح خلق الله لخلقه و ما أصبحت محتملا على مسلم ضغينة و لا مريدا له بسوء و لا غائلة ألا و إن ما تكرهون في الجماعة خير لكم مما تحبون في الفرقة ألا و إني ناظر لكم خيرا من نظركم لأنفسكم فلا تخالفوا أمري و لا تردوا علي رأيي غفر الله لي و لكم و أرشدني و إياكم لما فيه المحبة و الرضا
    قال فنظر الناس بعضهم إلى بعض و قالوا ما ترونه يريد بما قال قالوا نظنه و الله يريد أن يصالح معاوية و يسلم الأمر إليه فقالوا كفر و الله الرجل ثم شدوا على فسطاطه فانتهبوه حتى أخذوا مصلاه من تحته ثم شد عليه عبد الرحمن بن عبد الله بن جعال الأزدي فنزع مطرفه عن عاتقه فبقي جالسا متقلدا السيف بغير

    الإرشاد ج : 2 ص : 12

    رداء. ثم دعا بفرسه فركبه و أحدق به طوائف من خاصته و شيعته و منعوا منه من أراده فقال ادعوا إلي ربيعة و همدان فدعوا له فأطافوا به و دفعوا الناس عنه و سار و معه شوب من الناس فلما مر في مظلم ساباط بدر إليه رجل من بني أسد يقال له الجراح بن سنان فأخذ بلجام بغلته و بيده مغول و قال الله أكبر أشركت يا حسن كما أشرك أبوك من قبل ثم طعنه في فخذه فشقه حتى بلغ العظم فاعتنقه الحسن ع و خرا جميعا إلى الأرض فوثب إليه رجل من شيعة الحسن ع يقال له عبد الله بن خطل الطائي فانتزع المغول من يده و خضخض به جوفه
    و أكب عليه آخر يقال له ظبيان بن عمارة فقطع أنفه فهلك من ذلك و أخذ آخر كان معه فقتل.
    و حمل الحسن ع على سرير إلى المدائن فأنزل به على سعد بن مسعود الثقفي و كان عامل أمير المؤمنين ع بها فأقره الحسن ع على ذلك و اشتغل بنفسه يعالج جرحه. و كتب جماعة من رؤساء القبائل إلى معاوية بالطاعة له في السر و استحثوه على السير نحوهم و ضمنوا له تسليم الحسن ع إليه عند دنوهم من عسكره أو الفتك به و بلغ الحسن ذلك و ورد

    الإرشاد ج : 2 ص : 13

    عليه كتاب قيس بن سعد رضي الله عنه و كان قد أنفذه مع عبيد الله بن العباس عند مسيره من الكوفة ليلقى معاوية و يرده عن العراق و جعله أميرا على الجماعة و قال إن أصبت فالأمير قيس بن سعد فوصل كتاب ابن سعد يخبره أنهم نازلوا معاوية بقرية يقال لها الحبونية بإزاء مسكن و أن معاوية أرسل إلى عبيد الله بن العباس يرغبه في المصير إليه و ضمن له ألف ألف درهم يعجل له منها النصف و يعطيه النصف الآخر عند دخوله الكوفة فانسل عبيد الله بن العباس في الليل إلى معسكر معاوية في خاصته و أصبح الناس قد فقدوا أميرهم فصلى بهم قيس رضي الله عنه و نظر في أمورهم. فازدادت بصيرة الحسن ع بخذلان القوم له و فساد نيات المحكمة فيه بما أظهروه له من السب و التكفير و استحلال دمه و نهب أمواله و لم يبق معه من يأمن غوائله إلا خاصة من شيعته و شيعة أبيه أمير المؤمنين و هم جماعة لا تقوم لأجناد الشام. فكتب إليه معاوية في الهدنة و الصلح و أنفذ إليه بكتب أصحابه التي ضمنوا له فيها الفتك به و تسليمه إليه و اشترط له على نفسه في إجابته إلى صلحه شروطا كثيرة و عقد له عقودا كان في الوفاء بها مصالح‏

    الإرشاد ج : 2 ص : 14

    شاملة فلم يثق به الحسن ع و علم احتياله بذلك و اغتياله غير أنه لم يجد بدا من إجابته إلى ما التمس من ترك الحرب و إنفاذ الهدنة لما كان عليه أصحابه مما وصفناه من ضعف البصائر في حقه و الفساد عليه و الخلف منهم له و ما انطوى كثير منهم عليه في استحلال دمه و تسليمه إلى خصمه و ما كان في خذلان ابن عمه له و مصيره إلى عدوه و ميل الجمهور منهم إلى العاجلة و زهدهم في الآجلة. فتوثق ع لنفسه من معاوية لتأكيد الحجة عليه و الإعذار فيما بينه و بينه عند الله عز و جل و عند كافة المسلمين و اشترط عليه ترك سب أمير المؤمنين ع و العدول عن القنوت عليه في الصلوات و أن يؤمن شيعته رضي الله عنهم و لا يتعرض لأحد منهم بسوء و يوصل إلى كل ذي حق منهم حقه فأجابه معاوية إلى ذلك كله و عاهده عليه و حلف له بالوفاء به.
    فلما استتمت الهدنة على ذلك سار معاوية حتى نزل بالنخيلة و كان ذلك يوم جمعة فصلى بالناس ضحى النهار فخطبهم و قال في خطبته إني و الله ما قاتلتكم لتصلوا و لا لتصوموا و لا لتحجوا و لا لتزكوا إنكم لتفعلون ذلك و لكني قاتلتكم لأتأمر عليكم و قد أعطاني الله ذلك و أنتم له كارهون ألا و إني كنت منيت الحسن و أعطيته أشياء و جميعها تحت قدمي لا أفي بشي‏ء منها له.

    الإرشاد ج : 2 ص : 15

    ثم سار حتى دخل الكوفة فأقام بها أياما فلما استتمت البيعة له من أهلها صعد المنبر فخطب الناس و ذكر أمير المؤمنين ع و نال منه و نال من الحسن و كان الحسن و الحسين ص حاضرين فقام الحسين ليرد عليه فأخذ بيده الحسن و أجلسه ثم قام
    فقال أيها الذاكر عليا أنا الحسن و أبي علي و أنت معاوية و أبوك صخر و أمي فاطمة و أمك هند و جدي رسول الله و جدك حرب و جدتي خديجة و جدتك قتيلة فلعن الله أخملنا ذكرا و ألأمنا حسبا و شرنا قدما و أقدمنا كفرا و نفاقا
    فقال طوائف من أهل المسجد آمين آمين.
    و لما استقر الصلح بين الحسن ص و بين معاوية على ما ذكرناه خرج الحسن ع إلى المدينة فأقام بها كاظما غيظه لازما منزله منتظرا لأمر ربه جل اسمه إلى أن تم لمعاوية عشر سنين من إمارته و عزم على البيعة لابنه يزيد فدس إلى جعدة بنت الأشعث بن قيس و كانت زوجة الحسن ع من حملها على سمه و ضمن لها أن يزوجها بابنه يزيد و أرسل إليها مائة ألف درهم فسقته جعدة السم فبقي ع مريضا أربعين يوما و مضى ع لسبيله في صفر سنة خمسين من الهجرة و له يومئذ ثمان و أربعون سنة فكانت خلافته عشر سنين و تولى أخوه و وصيه الحسين ع غسله و تكفينه و دفنه عند جدته فاطمة بنت أسد بن هاشم بن عبد مناف رحمة الله عليها بالبقيع‏...
    ویرایش توسط صدیقین : ۱۳۸۹/۰۳/۲۱ در ساعت ۲۳:۵۹
    وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفيقاً (نساء/69)
    و كسى كه خدا و پيامبر را اطاعت كند، همنشين كسانى خواهد بود كه خدا، نعمت خود را بر آنان تمام كرده از پيامبران و صدّيقان و شهدا و صالحان و آنها رفيق هاى خوبى هستند



اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود