جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: سفرنامه ی لبنان

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    4
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    مطلب سفرنامه ی لبنان




    قسمت اول

    خبرش را یکی از رفقای شفیق داد: «یک گروه از بچه ها طی یک سفر کاملاً تشکیلاتی عازم لبنانند، غایت اصلی لبنان است و حزب الله ولی یکی دو روزی هم سوریه اند بابت زیارت و توجیه برنامه های لبنان؛ پایه ای؟» بعدش هم زل زد توی چشمانم که یعنی منتظر جواب است! من هم خیره شدم توی چشمهایش که یعنی: «سوال است می پرسی مردِ ناحسابی؟!» و بعدش هم افتادیم پی مقدمات سفر و مرتب کردن برنامه ها و الخ! بگذریم که رفیق شفیق در دقیقه ی نود از سفر جا ماند به سبب مشکلی کوچک! (البته چندان هم کوچک نبود، بنا به دلایلی ممنوع الخروج شده بود!)

    کسب رضایتِ مادرِ غضبناک شده از تصمیم جهادی مان هم برنامه ای بود برای خودش که آن روزها مصادف شده بود با چنگ و دندان نشان دادن آمریکا و اسراییل به حزب الله بر سر موشکهای اسکاد و تحلیل های شبه کارشناسیِ مادر محترم پیرامون نزدیک بودن جنگ احتمالی و به اسیری رفتن این حقیر و اضافه شدن یک نفر دیگر به چهار دیپلمات ربوده شده و زحمت مضاعف دستگاه دیپلماسیِ دولت مهرورز بابت باز پس گیری مان! هرچند آن روزها با خنده و کنایه زیر سبیلی رد کردیم تحلیل های مادرانه را اما بعدها که بچه های حزب الله را دیدیم و پیش بینی هاشان مبنی بر جنگ احتمالی در آینده ی به شدت نزدیک و آماده شدنِ جدی جدی شان برای نبردِ پیش رو، ایمان آوردیم به تیزبینی و قدرت تحلیلِ مادر محترم!

    دو روز قبل از سفر، نیمچه جلسه ی توجیهیِ فرمالیته ای هم برقرار شد به جهت خالی نبودن عریضه و رضا گلپورِ "شنود اشباح" آمد به عنوان کارشناس مسائل لبنان که از لبنان بگوید و حزب الله!(به آن تیپ و قیافه هر عنوانی می شد بچسبانی الا کارشناس، کارشناسِ شلوارِ شش جیب پوش هم حُکماً خیلی کارشناس است!) بماند که کار از آشنایی اجمالیِ حضار با محیط لبنان و فعالیتهای حزب الله کشیده شد به فتنه ی 88 و تجاوزهای کهریزک و اکبر تیزی و آرش پنجه طلا و خیلی چیزهای خفن تر که به گمانم شایسته ی جلسه ای نبود که نیمی از مخاطبینش خانم بودند! در نهایت هم سوالهای آبکی و جوابهای آبکی تر و اعلام محل و ساعتِ تجمعِ گروه برای حرکت به سمت فرودگاه و آب پرتقال و اذان مغرب و اتمام جلسه و خداحافظی تا روز جمعه که روزِ حرکت باشد.

    ساعت ده دقیقه به دهِ صبح جمعه ی سی و یکم اردیبهشتِ 89 است که سلانه سلانه از ایستگاه مترو می زنم بیرون به سمتِ محل موعود که تازه دوزاری می افتد که یک سِری چیزها را فراموش کرده ام: مسواک، خمیر دندان، دفترچه ی یادداشت، دوربین فیلم برداری، چفیه و یک حلقه ی فیلم برای دوربین عکاسیِ یاشیکای عصرِ هندل قلی خانی که به همراه آورده ام(بعدها یکی از رفقا متذکرمان شد که مِن بعد حواست باشد خودت را فراموش نکنی!) به هر فلاکتی که هست مسواک و خمیردندان را تهیه می کنم و تهیه ی باقیِ لوازم -به جز دوربین فیلم برداری- می ماند برای بعد!

    طبق رسم مالوفِ ایرانی جماعت، همسفران با یک ساعت تاخیر حضور به هم می رسانند.(در ایران دو چیز هیچ وقت اصلاح نمی شود، اولی اش حضور بموقع است، دومی اش باشد بعداً می گویم!) سوار اتوبوسی می شویم به جا مانده از دورانِ پیشآهنگی هیتلر و عازم فرودگاهِ امام که این روزها مثل افکارش بین المللی شده! حول و حوش 35 نفری می شویم که کمی بیش از نصفِ این تعداد خانم هستند، چند نفری هم زوج البته. جو حاکم مذهبی است و اکثریت غالب ریشو اَند و چادری!

    از میان جمع فقط محمد را می شناسم که آشنایی مان به یک ماه نمی رسد و از قضا مسئولیت گروه را هم بر عهده دارد و این البته بی ارتباط نیست با سر و سِـرّی که این بشر با حزب الله دارد و مقاومت اسلامی! هنوز توی اتوبوس جاگیر نشده ایم که پرت وپلا گفتن ها که جزء لاینفک هر جمع جوانانه ای است شروع می شود:
    - بسیجیه بی سیم میزنه عقب که 65 نفر عراقی اسیر گرفتم! بهش میگن خب بیارشون عقب. میگه نمی شه! میگن خب خودت بیا عقب! میگه نمیذارن!
    - این روزها اسراییل زده تو کارِ قاچاقِ آدم! محمد راستشو بگو، چند فروختی مون؟!
    محمد محجوبانه لبخندی می زند و چیزی نمی گوید در عوض از صندلیهای ردیف دوم یا سوم صدایی بلند می شود که: مشتی! خودت داری میگی قاچاقِ آدم؛ خیالت تخت، کسی کار به کارِ ما نداره!
    صدا به صدا نمی رسد:
    - آقا تو بیروت شلوار شیش جیب هم پیدا میشه؟!
    - طرف درِ یخچالو باز میکنه می بینه ژله شروع کرد به لرزیدن! میگه نترس اومدم پنیر بردارم!

    ادامه دارد...


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    4
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    مطلب سفرنامه ی تصویری لبنان




    سفرنامه ی لبنان
    مجاهد بزرگ، عماد فائز مغنیه، فرمانده و مغز متفکر عملیات نظامی حزب الله که سی سال از جانب سرویسهای اطلاعاتی امریکا و اسراییل تحت تعقیب بود و در جریان جنگ سی و سه روزه ضربات سختی بر پیکره ی رژیم صهیونیستی وارد کرد بگونه ای که عزم موساد برای ترورش جزم شد. نکته جالب آنکه گویا در یک مورد نادر، ایشان در فرودگاه پاریس شناسایی می شود ولی در نهایت مقامات فرانسه به دلیل ترس از واکنش ایران از دستگیری اش خودداری می کنند.

    سفرنامه ی لبنان

    تعدادی از همسفران در حال قرائت فاتحه بر مزار شهید


    سفرنامه ی لبنان
    مادر شیعه ی لبنانی بر مزار فرزند شهیدش؛ از رزمندگان حزب الله که در جنگ سی و سه روزه به شهادت رسیده است.


    سفرنامه ی لبنان

    نقطه ی صفر مرزی لبنان و فلسطین اشغالی و خانواده ی شیعه ی لبنانی که صدای سیستم صوتی خودروشان را که سرودی حماسی و پرضرب از حزب الله را می خواند را تا ته بلند کرده بودند و زن و مرد و دختر و پسر مشغول توزیع محصولات فرهنگی حزب الله بودند، پرچم و پوستر و تمثال!!! جگر را صفا می کنی؟! اگر دقت کنید پرچم نصفه و نیمه ی اسراییل بر فراز مقر نظامیان اسراییلی مشخص است. عزیزی که از نیروهای حزب الله با ما بود و نقش راوی را بر عهده داشت بهمان توصیه کرد که در نزدیکی مقرشان چیزی نگوییم چون ممکن است بین شان از یهودیان ایرانی هم باشند و در جوابمان حرفهای زشت بزنند! بگذریم که واکنش رفقا از مرگ بر اسراییل گذشت و به سنگ بر اسراییل رسید!!! دیگر آنکه سرتاسر مقر، زره پوش شده بود جهت جلوگیری از اصابت موشکهای حزب الله! یاد آر ای رسول آنگاه که پروردگار تو به فرشتگان وحی کرد که من با شمایم، پس مومنان را ثابت قدم بدارید که همانا من در دل کافران ترس می افکنم.(انفال،12)


    سفرنامه ی لبنان
    فروشگاه محصولات فرهنگی حزب الله در قلب ضاحیه(جنوب بیروت، مقر حزب الله و عقبه ی مردمی شیعه اش)


  4. تشکرها 2


  5. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    4
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    قسمت دوم

    دو نفری که پشت سرم نشسته اند مهمات شان تمامی ندارد. نام یکی شان سید مهدی است و دیگری محسن. سرم به "لبنانِ" شهید چمران گرم است. مضافِ بر لبنان، سه کتاب دیگر هم جا داده ام توی کوله، بی خبر از اینکه برنامه ها –بخصوص در لبنان- آنقدر ام.پی.تری می شود که که از بی خوابی به یا قدوس خواهیم افتاد! فرودگاه که می رسیم پس از چکِ پاسپورت و بلیط جاگیر می شویم در سالن انتظار تا ساعت پرواز که سه و نیمِ بعدازظهر باشد به مقصد دمشق! وضویی می سازیم و عازم نمازخانه ی سالن انتظار فرودگاه!

    فریضه ی ظهر و عصر را به جماعت می خوانیم و بعدش هم دوره می نشینیم به پسته خوردن و تخمه شکستن و پرت و پلا گفتن! حالا دیگر از غربت اولیه بیرون آمده ایم و هم نمک شده ایم! من و محسن و سید - همان دو نفری که پشت سرم نشسته بودند- و سعید و حمید(موجوداتی شبیه دو موجود سابق، هم در صفای دل و هم در تکه پرانی) و یکی از رفقا که زیادی ساکت است می شویم گروهِ 1+5 ! محسن و سید از بچه هیئتی های تیر هستند؛ حمید هم چیزی در همین مایه ها مضاف بر آنکه علی رغم قلت سن و جوانی دستی هم دارد در دست هیئت تفحص شهدا و خاطراتی جالب، سعید هم بچه شهید و همه ی این موجودات پایه اند بر هر امری که تصورش را بکنی!

    رفیقِ ساکت و مبادی آدابِ مان هم طلبه است و ساکن تجریش؛ مادرش هم پزشک است گویا. تنها شباهت این بنده خدا با سایر اعضای 1+5 ریشو بودنش است، والا همپای سایرین نیست در زمینه ی قی کردن حیا و اراجیف بافی و اعمال شاقه ی مرتبط؛ و البته انتظاری هم نیست از بچه طلبه ی مثبتِ شصت و پنجیِ در شرف ازدواجِ ساکن تجریش! اینها همه را بدان جهت گفتم تا اوج پاستوریزه بودن این بنده ی خدا بیاد دستت که چطور تا آخر سفر به سبب عضویتِ در گروه، مجبور شد تحمل کند شلنگ تخته اندازی ها و جفنگیاتِ خلافِ آدابِ مان را و گهگاه هم اصلا بحث تحمل نبود و سُر می خورد از تصمیمات جمعی!(در سوریه قصد اجرای یک برنامه ی خفن را داشتیم که اگر می گرفت گروه منفجر شده بود. نیاز بود حتما آشیخ همکاری کند، که نکرد و البته این نکردن ها بعدها هم چند مرتبه ای تکرار شد!)

    رسماً نمازخانه ی فرودگاه بین المللی را کرده ایم قهوه خانه؛ فقط قلیان و دود و دَمَش کم است! یکی نقالی می کند و آن یکی بلند بلند از خاطراتِ معاون اطلاعاتِ کاوه در کردستان می گوید و دیگری هم از کتک هایی که از جنبش سبز خورده؛ باقی هم تخمه می شکنند و پسته و گهگاه هم دسته جمعی منفجر می شوند از خنده! یکی از مسافرانِ داخل نمازخانه هم –که طبعاً عازم آن سوی آب است- وقتی می بیند اوضاعِ این شش نفر تا این حد کویت است، پسرخاله می شود و می آید جلو که پشتش را ماساژ دهیم؛ که سید اجابت می کند! عدل در همین زمان، مهمانداری هم که در پیِ همکارش است گذرش می افتد به نمازخانه!

    بنده ی خدا با آن سر و وضعِ اتوکشیده ی پروازهای خارجی، ما را که دید کف کرد! وسط نمازخانه ی مجلل فرودگاهِ بین المللی، چند نفر بساط تخمه و آجیل پهن کرده اند و گل می گویند و خرزهره می شنوند و به کروات این و آن گیر می دهند، آن طرف تر هم یکی مشغولِ ماساژ دادن دیگری است و کانّه حمام عمومی ها چنان می زند به پشتش که صدایش تا ته سالن انتظار می رود! فی الفور با چشم های از حدقه درآمده گِرد کرد و رفت و این یعنی غیرقابل هضم است رویتِ چنین وضعی در یک فردوگاهِ کلاسِ اینترنشنال! پشت بندش هم یکی از همسفران می آید برای نماز و وضع را که می بیند به خنده در می آید که: "جان به جانِ تان کنند بچه هیئتی هستید! صندلیهای خوش دست و شیک سالن را ول کرده اید و اینجا ولو شده اید؟!"

    اگر به حال خودمان بود حالا حالاها نشسته بودیم که امر رسید بیایید بالا! بعد از عبور از گیتِ چک و خنثایِ بچه های سپاه که همه ی وسایلمان را باز می کنند و جدا از گیت عبور می دهند(از عینک و خودکار جیبی و سکه گرفته تا کمربند و تیرهای تفنگ بادیِ تویِ جیب سید که معلوم نبود آنجا چه می کنند؟!) وارد سالن اصلی می شویم تا ساعتِ پرواز فرا رسد! سه ربعی مانده تا پرواز! فک ها مجددا گرم می شوند اما این بار حرف از فرهنگ است و تکنولوژی و تکنولوژیِ فرهنگی و فرهنگِ تکنولوژیک و الخ! سید کارِ مستند می کند و به فراخورِ کارش دیدگاه های جالبی دارد در این زمینه و سعید هم مطالعات مکفی و انداختن سیگنالهای بی ربط و با ربط و این قلم هم مُرده ی این بحث های بی سر و ته! هرچند کرسیِ نظریه پردازی مان با سوار شدن به هواپیما ابتر می مانَد اما اگر فرصت می بود حالی اساسی داده بودیم به فرهنگ و تمدن بشری!

    ادامه دارد...


  6. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    نوشته
    4
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    قسمت سوم
    سوار هواپیما می شویم. تا دمشق دو ساعت و نیم پرواز است گویا! به سبب صدور عجیب و غریب بلیط ها، بچه ها پخش و پلا شده اند و یکی شرق نشسته و آن یکی غرب و البته این شامل متاهلینِ کاروان هم می شود! ولی خب این برای همان چند دقیقه ی اول است البته برای متاهل ها! نمی دانم کدام قطعه ی آسمان راهی زمین می شود اگر اینها به قاعده ی چند متر دور از هم باشند؟! من هم افتاده ام کنار خانمی که تسبیحِ تویِ دستش آرام و قرار ندارد! از الان رفته توی مُد زیارت! بعد از اوج گرفتن رایزنی ها شروع می شود که این پیش آن بنشیند و آن پیش این!

    تقریبا ریخته ایم به هم هواپیما را! بلند می شوم و رد سید را در یکی از صندلیهای ردیف آخر می گیرم، کنار موتور بویینگ! کنارش پیرمردی نشسته، آرام است و تویِ خودش، انگار حال خوشی ندارد! رو می اندازم و درخواست جابجایی می کنم که با مهربانی می پذیرد! حالا دیگر با سید روی یک صندلی دو نفره جاگیر شده ایم کنار موتور هواپیما! بافتن مقادیر معتنابهی آسمان و ریسمان و عکس گرفتن از مناظر پایین و دید و بازدید کردن با بر بچه هایی که ردیف های جلو نشسته اند و الخ تمام وقت مان را می گرد تا رسیدن به دمشق! وسط چنین برو و بیاهایی تصور کن قیافه ی مهمانداران هواپیما را! بنده خداها مانده اند این قوم از کجا خراب شده اند رویِ سرشان! از صبح کمی سرگیجه داشتم و فراز و فرودهای ناگهانی هواپیما در ارتفاعات بالا و نساختن غذایِ هواپیما هم مضاف بر علت می شوند برای قمر در عقرب شدن اوضاع و احوال مزاجی مان! حالا من باید بروم تویِ خودم!

    حدود هفت بعد از ظهر است که در فرودگاه دمشق به زمین می نشینیم؛ به ساعت تهران البته! هنوز ساعت ها را به وقت دمشق تنظیم نکرده ایم! راهی ساختمان شماره ی دویِ فرودگاه دمشق می شویم برای طی مراحل قانونی ورود! فرودگاهی است به شدت متلاشی و البته درونش جولان می دهند هواپیماهای متلاشی تر! به شدت چهره ی یک کشور تحریم شده را تداعی می کند این فرودگاه، که البته این چنین هم هست آنهم به جرم حمایت از مقاومت و هم پیمانی با جمهوری اسلامی! ساختمان شماره ی دو که البته ساختمانی است کهنه و قدیمی و به شدت داغان و پلاسیده، ویژه ی زائران ایرانی است و پروازهای از مبداء ایران، به علت کثرتی که دارند. یکجورهایی مثل ترمینال حجاج فرودگاه مهرآباد!

    ساختمان شماره ی یک که به هنگام بازگشت به همراه سید و به طور قاچاقی درونش پلکیدیم، مرتب تر و شکیل تر است اما باز هم نه به اندازه ی فرودگاه های ایران! مهر گذرنامه ها که می خورد و از دمپر ماموران مگسیِ سوری دور می شویم(چنان مهر را بر گذرنامه می زدند که صدایش در تمام سالن می پیچید!) سوار اتوبوسی می شویم به جهت عزیمت به هتلی در زینبیه! روی شیشه ی عقب اتوبوس تصویری است بزرگ از بشار اسد و سید حسن! بچه ها شروع می کنند به عکس گرفتن! من اما با حالی پنچر می روم بالا و ولو می شوم روی یکی از صندلی ها! صداها درون مغزم پیچ می خورند و اکو می شوند! تصویرها دو دو می زنند! خلاصه آنکه به قول مکانیک جماعت، عجیب سه می زنم!

    بچه ها طبق معمول افتاده اند به چَرت و پرت گفتن! صدای بغل دستی به خودَم می آورد که سبک خاص معماری سوری ها را نشان می دهد! از لاکم بیرون می آیم و نگاهی به ساختمانها می کنم و نگاهی هم به خودش! به گمانم شاهد بحثهایی که در فرودگاه با سید و سعید حول فرهنگ داشته ایم بوده و حالا دارد سر سخن را باز می کند! جوانی است هم سن و سال خودم که ریش مرتب و کوتاهی دارد! (بعداً فهمیدم رشته اش معماری است) هر چند همان بعدها فهمیدم که چندان نباید از ظاهر آدمها راجع به افکارشان قضاوت کرد که رفیق مان از جرگه ی روشنفکر جماعت تشریف دارند و این را البته از روی تکه هایی که همان بعدها بهمان انداخت فهمیدیم!

    در طول سفر چند مرتبه ای هم با هم کنتاکت نظری داشتیم و بحث های نیمه سنگین! من از غم و معانی لطیف عرفانی و سائقه ی معناگرای ذات بشر دم می زدم که غم در فلسفه ی اشراق نه یک احساس مبتذل که عین ذات و ماهیتِ انسانی است که به درد خودآگاهی دچار شده و نمودش می شود خواجه شمس الدین و مولانا و او رد می کرد که خیر اینچنین نیست و نمونه اش خودم که الان راه به راه از بهشت زهرا و از مراسم دفن یکی از نزدیکان آمده ام سفر ولی این چنین نیستم؟!

    و اصلا چرا باید دین و مذهب را با غم گره زد و اصلا تر آنکه چرا شما و امثال شما مذهب را با غم گره زده اید نه با شادی که جذاب تر است؟! سرم را می خواستم بزنم به دیوار وقتی این چنین حقیر می کرد معانی به آن وسعت را! مدام هم با اعتماد به نفس فوق العاده ای که فقط در این چنین انسانهایی موج می زند این را رد می کرد و آن را قبول نداشت و الخ! در نهایت در همان بعدها رُک گفتمش که ببین حضرت استاد! آنچه گفتم واقعیتی است نظیر خودکارِ تویِ جیبِ پیراهن حضرت عالی یا همین صندلی که رویش نشسته ای! صندلی و خودکار وجود دارند چه حضرت والا قبولش داشته باشند چه نداشته باشند!

    در ثانی؛ این حرفهایی که بلغور کردیم حداقلش یک دوره ی مطالعاتی فشرده ی 3 ماهه می خواهد که ذهن از یک ذهن ریاضی جزء نگر خارج شود و مدلولهای غلط متصور نشود وقتی از فرهنگ دم می زنیم و تاریخ و فلسفه و عرفان و مذهب و الخ! شمایی که هنوز به گوشتان نخورده اسم همین چند نیمچه متفکری که رفقای هیئتی مان در نقد استدلالهای حضرت عالی ردیف کردند، چگونه پا درون چنین مقوله های می نهی و حتی بالاتر از آن، در تایید و رد این و آن نظر هم می دهی؟! خلاصه آنکه رفیقِ معمارمان به شدت گیر بود در الفبای روشنفکری! بگذریم!

    حول و حوش هشت و نیم بود که رسیدیم هتل! گیرنده ی تلویزیونی داخل لابی مشغول پخش فیلمی بود از یکی از شبکه های ماهواره ای عرب زبان که رسید به صحنه ای با دُز بالا که فریاد یکی درآمد که: «اُه اُه اُه برادرا چشاتونو شطرنجی کنین!» محسن هم فی الفور پی اش را گرفت که: «خب بابا یک یاالله می گفتین بعد میومدین تو!» قرار بر آن می شود که به دسته های پنج نفری تقسیم شویم و هر پنج نفر بخزند توی یک اتاق! نتیجه ی منطقیِ چنین حکمی جدا شدن یکی از بچه ها از 1+5 است که سعید جدا می شود! بگذریم که این جدا شدن، جدا شدنی است صوری که سعید تشک را از روی تختش در آن یکی اتاق برداشت و آمد پهن کرد وسط اتاق خودمان و دوباره گرم کرد تنور 1+5 را!

    ادامه دارد...
    مذهب زنده دلان خواب پریشانی نیست
    از همین خاک جهان دگری ساختن است
    m-sadegh.blogfa.com

  7. تشکر


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود