صفحه 1 از 5 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: گلهاى باغ خاطره ( مدیریت : حکمتی فرد )

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب گلهاى باغ خاطره ( مدیریت : حکمتی فرد )




    با سلام خدمت دوستان گرامی

    در این تاپیک متن کتاب گلهاى باغ خاطره (110 خاطره و حكايت جالب و شنيدنى از مقام معظم رهبرى ) نگارش می شود. به این صورت که در هر پست بخشی از کتاب به ترتیب صفحات قرار می گیرد.

    از جناب آقای حکمتی فردکه مدیریت این تاپیک را پذیرفتند صمیمانه سپاسگزارم و برایشان آرزوی توفیق روز افزون دارم.


    از دوستان گرامی خواهش میکنم در این تاپیک مطلبی ننویسند. در غیر این صورت با عرض معذرت حذف خواهد شد.



  2. تشکرها 2


  3.  

  4. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    4,648
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    7 دقیقه
    دریافت
    19
    آپلود
    0
    گالری
    38



    110 خاطره و حكايت جالب و شنيدنى از مقام معظم رهبرى )

    نام مؤ لف : حسن صدرى مازندرانى

    1- ورود به مكتب خانه
    2- يك خاطره از مكتب خانه
    3- اولين روز دبستان
    4- يك نكته جالب از دوران دبستان
    5- عمامه در دوران دبستان
    6- كتاب هاى مورد علاقه در دبستان
    7- غرق مطالعه بودم اذان را نشنيدم !
    8- ذوق شعرى و نقد آن در جوانى
    9- غمگسارى ياران
    11- هشت خواهر و برادر از دو مادر
    12- منزل پدرى
    13- لباس هاى كهنه ى پدر
    14- تقليد منبر
    16- افتخار خدمتگذارى
    17- علاقه ى مردم
    18- مسخره گرفتن ساواك
    19- چاى درست كردن
    20- شب هاى هيجان انگيز
    21- سجده در خيابان
    22- پس از نخستين پيروزى
    23- سخت ترين ساعات عمرمان
    24- ساعت 20 : 10 شب
    25- ديدى چه كردند اين بچه ها؟
    26- فرش يا گليم
    27- اگر برنج نباشد، نمى خوريم
    28- همان فرش ها را بياوريد
    29- ساده زيستى
    30- براى سلامتى حاج خانم صلوات

  5. تشکرها 2


  6. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    4,648
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    7 دقیقه
    دریافت
    19
    آپلود
    0
    گالری
    38



    31- موز را براى من خريده اى ؟
    32- تضرع و مناجات كنار كعبه
    33- رعايت حقوق در صف ناتوانى
    34- فروش خانه
    35- علاقه به واليبال
    36- سماور برقى يا نفتى
    37- من هيچ شكايتى ندارم
    38- قناعت
    39- موكت نازك كافى است
    40- سوغاتى
    41- مى ترسم خيلى ها باور نكنند
    42- پرهيز از اسراف
    43- نماز قضا نشود
    44- از زندگى راضى و قانع هستيم
    45- درسى على گونه
    46- پزشك خصوصى ؟!
    47- شب زنده دارى در ايام جوانى
    48- استخاره
    49- مسجد مقدس جمكران
    50- غذاى سفره ى مهمانى
    51- يك املت ساده
    52- ماش پلو و مقدارى سيب زمينى
    53- سيب زمينى و چند تخم مرغ
    54- فقط غنيمت جنگى
    55- امشب اتفاقى رخ مى دهد؟!
    56- يك يا دو ماشين كافى است
    57- ديدار با خانواده هاى شهدا
    58- همان محبت و علاقه ى قبلى
    59- به جدم قسم ، حرفش را نزن
    60- ورزش كوهنوردى




  7. تشکر


  8. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    4,648
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    7 دقیقه
    دریافت
    19
    آپلود
    0
    گالری
    38



    1- ورود به مكتب خانه
    2- يك خاطره از مكتب خانه
    3- اولين روز دبستان
    4- يك نكته جالب از دوران دبستان
    5- عمامه در دوران دبستان
    6- كتاب هاى مورد علاقه در دبستان
    7- غرق مطالعه بودم اذان را نشنيدم !
    8- ذوق شعرى و نقد آن در جوانى
    9- غمگسارى ياران
    11- هشت خواهر و برادر از دو مادر
    12- منزل پدرى
    13- لباس هاى كهنه ى پدر
    14- تقليد منبر
    16- افتخار خدمتگذارى
    17- علاقه ى مردم
    18- مسخره گرفتن ساواك
    19- چاى درست كردن
    20- شب هاى هيجان انگيز
    21- سجده در خيابان
    22- پس از نخستين پيروزى
    23- سخت ترين ساعات عمرمان
    24- ساعت 20 : 10 شب
    25- ديدى چه كردند اين بچه ها؟
    26- فرش يا گليم
    27- اگر برنج نباشد، نمى خوريم
    28- همان فرش ها را بياوريد
    29- ساده زيستى
    30- براى سلامتى حاج خانم صلوات
    3161- ديدار از خانواده شهداء
    62- رفتار با پدر سه شهيد و دو جانباز
    63- ورزش ، دليل عدم خستگى
    64- عروسى صالحان
    65- خودمان آخر شب تقسيم مى كنيم
    66- از امريكا نمى ترسيد!
    67- بهترن ها
    68- علاقه به فرزندان شهيد
    69- نامه هاى مردم را به دستم برسانيد
    70- در حفظ بيت المال ، دقيق و دلسوزند
    71- من هفت ساعت است كه بيدارم
    72- اين غذا مال بيت المال است
    73- ساده زيستى
    74- شايستگى رهبرى
    75- خيلى سفر نرو
    76- خدمت در سيل ايرانشهر
    77- بخشيدم و حلال كردم
    78- آخر اين حرف ها چيست ؟!
    79- تا اين لوستر را باز نكنيد...
    80- اين كريستال ها را جمع كنيد


  9. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    4,648
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    7 دقیقه
    دریافت
    19
    آپلود
    0
    گالری
    38



    81- وسائل پانزده تا بيست سال پيش
    82- درسى از ساده زيستى
    83- كار براى نماز
    84- پنج دقيقه قبل از اذان ظهر
    85- اشك شوق
    86- كار ماندگار
    87- سر سفره ى شام ؟!
    88- شايسته در علم و عمل
    89- آقاى آقا سيد على آقا
    91- من آقاى سيد على آقا را صالح مى دانم
    92- اين جا ام القراى اسلام است
    93- زبان گويا
    94- دعاى امام در حق رهبر عزيز
    95- خدمتگزار اسلام
    96- دانشمند محترم
    97- متفكر و دانشمند
    98- چرا خودتان نمى دانيد
    99- مثل آقاى خامنه اى
    101- مطالعه رمان
    102- من از شما خواهش مى كنم
    103- انس امام به دعا
    104- صندلى خاص
    105- چلو مرغ يا ماست يزدى ؟
    106- خليج فارس نه خليج !
    107- گويى بال در آوردم
    108- لباس كار سربازى به تنم بود
    109- شما زنده باشيد
    110- سيدى نورانى را در محراب مى بيند


  10. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    4,648
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    7 دقیقه
    دریافت
    19
    آپلود
    0
    گالری
    38



    1- ورود به مكتب خانه

    مقام معظم رهبرى درباره چگونگى ورودشان به مكتب خانه در سال 1323 مى فرمايد:

    اولين مركز درسى كه من رفتم ، مدرسه نبود، مكتب بود در سنين قبل از مدرسه شايد چهار سال ، يا پنج سالم بود كه من و برادر بزرگ تر از من را كه از من ، سه سال و نيم بزرگ تر بودند با هم در مكتب دخترانه گذاشتند، يعنى مكتبى كه معلمش زن بود و بيشتر دختر بودند، چند نفر پسر هم بودند. البته من خيلى كوچك بودم .

    تجربه يى كه از آن وقت مى توانم به ياد بياورم ، اين است كه بچه را در آن سنين چهار، پنج سالگى ، اصلا نبايد به مدرسه و مكتب و اين ها گذاشت ؛ براى اينكه هيچ فايده يى ندارد. من به نظرم مى رسد كه از آن دوره مكتب قبل از مدرسه ، هيچ استفاده علمى و درسى نكردم . گذاشته بودند كه ما قرآن ياد بگيريم طبعا چون در مكتب ها معمولا قرآن درس مى دادند. آن وقت در مدرسه ها قرآن معمول نبود، درس نمى دادند.

    بد نيست بدانيد كه من متولد 1318 هستم . اين دورانى كه مى گويم سال هاى 1323 1324 1323 1324 ، آن سال هاست اوايل مكتب رفتن ما بنابراين يك دوره آن است ؛ كه اولين روز مكتب اول را يادم نيست .

    پس از مدتى يكى دو ماه كه در آن مكتب بوديم ، ما را از آن مكتب برداشتند و در مكتبى گذاشتند كه مردانه بود؛ يعنى معلمش مرد مسنى بود.

    شايد شما در اين داستان هاى قديمى ، ملا مكتبى خواهنده باشيد؛ درست همان ملا مكتبى تصوير شده در داستان ها و قصه هاى قديمى ما، پيش او درس مى خوانديم . روز اولى كه ما را به آن مدرسه بردند، من يادم است كه از نظر من روز بسيار تيره ، تاريك ، بد و ناخوشايند بود!پدرم ، من و برادر بزرگم را با هم وارد اتاق بزرگى كرد كه به نظر من آن وقت خيلى بود. البته شايد آن موقع به قدر نصف اين اتاق بود؛ اما به چشم كودكى آن روز من ، جاى خيلى بزرگى مى آمد. و چون پنجره هايش شيشه نداشت و از اين كاغذهاى مومى داشت ، تاريك و بد بود.
    مدتى هم آن جا بوديم
    (1)



  11. تشکر


  12. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    4,648
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    7 دقیقه
    دریافت
    19
    آپلود
    0
    گالری
    38



    2- يك خاطره از مكتب خانه

    رهبر عزيز درباره ى مكتب رفتن خود از آقاى ملا مكتبى خاطره اى مى فرمايد:

    من كوچكترين فرد آن مكتب بودم شايد آن وقت ، حدود پنج سالم بود و چون هم خيلى كوچك بودم ، هم سيد و پسر عالم بودم ، اين آقاى ملا مكتبى صبح ها من را كنار دست خويش مى نشاند و پول كمى ، مثلا اسكناس پنج قرانى آن وقت ها اسكناس پنج ريالى بود، اسكناس يك تومانى و دو تومانى بود، شما نديده ايد يا دو تومانى از جيب خود بيرون مى آورد، به من مى داد و مى گفت : تو اين ها را به قرآن بمال كه بركت پيدا كند!بيچاره دلش را خوش مى كرد به اين كه به اين ترتيب مثلا پولش بركت پيدا كند؛ چون درآمدى نداشتند.
    (2)

    3- اولين روز دبستان

    مقام معظم رهبرى در مورد روز اولى كه به دبستان رفتند، فرمودند:

    روز اولى كه ما را به دبستان بردند، روز خوبى بود؛ روز شلوغى بود: بچه ها بازى مى كردند، ما هم بازى مى كرديم . اتاق ما كلاس بسيار بزرگى بود باز به چشم آن وقت كودكى من وعده بچه هاى كلاس اول ، زياد بود. حالا كه فكر مى كنم ، شايد سى نفر، چهل نفر، بچه هاى كلاس اول بوديم ؛ و روز پرشور و پرشوقى بود و خاطره بدى از آن روز ندارم .

    البته چشم من ضعيف بود، هيچ كس هم نمى دانست ، خودم هم نمى دانستم ؛ فقط مى فهميدم كه چيزهايى را درست نمى بينم . بعدها چندين سال گذشت و من خودم فهميدم كه چشم هايم ضعيف است ؛ پدر و مادرم فهميدند و برايم عينك تهيه كردند. آن وقت ، وقتى كه من عينكى شدم ، گمان مى كنم حدود سيزده سالم بود؛ ليكن در اين دوره اول مدرسه و اين ها اين نقص كار بود. قيافه معلم را از دور نمى ديدم ، تخته سياه را كه روى آن مى نوشتند، اصلا نمى ديدم ؛ و اين مشكلات زيادى را در كار تحصيل من به وجود مى آورد. حالا خوشبختانه بچه ها در كودكى ، فورا شناسايى مى شوند و اگر چشم هاشان ضعيف است ، برايشان عينك مى گيرند و رسيدگى مى كنند. آن وقت اصلا اين چيزها در مدرسه يى معمول نبود.

    البته اين مدرسه ما يك مدرسه به اصطلاح غير دولتى بود، به علاوه مدرسه دينى بود كه معلمين و مديرانش از افراد بسيار متدين انتخاب شده بودند، و با برنامه اندكى دينى تر از معمول مدارس آن روز، اداره مى شد؛ چون آن مدرسه اصلا برنامه دينى درستى نداشت و كسى توجه و اعتنايى به آن نمى كرد.
    (3)



  13. تشکر


  14. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    4,648
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    7 دقیقه
    دریافت
    19
    آپلود
    0
    گالری
    38



    4- يك نكته جالب از دوران دبستان

    رهبر عزيز انقلاب در مورد معمم شدن خود، در دوران نوجوانى فرمودند:
    چيزى كه حتما مى دانم جالب است ، اين است كه من همان وقت ، معمم بودم ؛ يعنى در بين سنين ده و سيزده سالگى كه ايشان سؤ ال كردند من عمامه سرم بود و قبا تنم بود. قبل از آن هم همين طور، از اوايلى كه به مدرسه رفتم با قبا رفتم منتهى تابستان ها با سر برهنه مى رفتم ، زمستان كه مى شد، مادرم عمامه به سرم مى پيچيد.


    مادرم خودش دختر روحانى بود و برادران روحانى هم داشت ، عمامه پيچيدن را خوب بلد بود؛ سر ماها عمامه مى پيچيد و به مدرسه مى رفتيم .

    البته اسباب زحمت بود كه جلوى بچه ها، يكى با قباى بلند و لباس جور ديگر باشد. طبعا مقدارى حالت انگشت نمائى و اين ها بود؛ اما ما با بازى و رفاقت و شيطنت و اين طور چيزها جبران مى كرديم ، نمى گذاشتيم كه در اين زمينه خيلى سخت بگذرد.
    (4)

    5- عمامه در دوران دبستان

    معظم له در مورد عمامه گذارى در دوران دبستان مى فرمايد:

    من فراموش نمى كنم ... از كلاس دوم ، سوم ، دبستان ، سر ما عمامه گذاشتند... از آن بچگى ، از جمله چيزهايى كه به عنوان يك عقده ، تا سال ها در ما مانده بود، اين بود كه بچه ها ما را مسخره مى كردند، عمامه را مسخره مى كردند. بزرگ هم كه شده بوديم ، تا حدودى خيال مى كرديم كه حالا مسخره ها تمام شد؛ ولى بعد ديديم كه نه ، اول مسخره كردن است . با اين كه شهر ما، مشهد بود،... ببينيد چه قدر وحشيگرى مى خواهد كه يك آدم معمولى را كه در كوچه و بازار رد مى شود مسخره كنند. هيچ كس عليه هيچ كس ديگر، اين كار را نمى كند؛ اما نسبت به روحانيون ، خيلى ها اين حق را براى خودشان قايل بودند!چون تبليغات شده بود.
    (5)

    6- كتاب هاى مورد علاقه در دبستان



    رهبر عزيز در مورد كتاب هاى مورد علاقه اش در دوران دبستان مى فرمايد:

    دوران هاى كلاس اول و دوم و سوم را كه اصلا يادم نيست ، الان هيچ نمى توانم قضاوتى بكنم كه به چه درس هايى علاقه داشتم ؛ ليكن در اواخر دوره تابستان يعنى كلاس پنجم و ششم به رياضى و جغرافيا علاقه داشتم ، خيلى به تاريخ علاقه داشتم ، به هندسه هم بخصوص علاقه داشتم . البته در درس هاى دينى هم خيلى خوب بودم ؛ قرآن را با صداى بلند مى خواندم قرآن خوان مدرسه بودم يك كتاب دينى را آن وقت به ما درس مى دادند به نام تعليمات دينى براى آن وقت ها كتاب خيلى خوبى
    بود؛ من تكه هايى از آن كتاب را فصل ، فصل بود حفظ مى كردم .
    (6)

    گلهاى باغ خاطره ( مدیریت : حکمتی فرد )




  15. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    4,648
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    7 دقیقه
    دریافت
    19
    آپلود
    0
    گالری
    38



    7- غرق مطالعه بودم اذان را نشنيدم !

    رهبر محبوب درباره مطالعه كتاب هاى درسى و غير درسى در دوران جوانى مى فرمايد:
    من در دوران جوانى زياد مطالعه مى كردم ؛ غير از كتاب هاى درسى خودمان كه مطالعه مى كردم و مى خواندم ، هم كتاب تاريخ مى خواندم ، هم كتاب ادبيات ، هم كتاب شعر، هم كتاب قصه و رمان مى خواندم . به كتاب قصه خيلى علاقه داشتم و خيلى از رمانهاى معروف را در دوره نوجوانى خواندم . شعر هم مى خواندم . من با بسيارى از ديوان هاى شعر، در دوره نوجوانى و جوانى آشنا شدم . به كتاب تاريخ علاقه داشتم ، و چون درس ‍ عربى مى خواندم و با زبان عربى آشنا شده بودم ، به حديث هم علاقه داشتم . الان احاديثى يادم است كه آنها را در دوره نوجوانى خواندم و يادداشت كردم ؛ دفتر كوچكى داشتم كه يادداشت مى كردم . احاديثى را كه ديروز، يا همين هفته نگاه كرده باشم ، يادم نمى ماند، مگر اين كه يادآوريى وجود داشته باشد؛ اما آن هايى را كه در آن دوره خواندم ، كاملا يادم است .
    شماها هم واقعا بايد قدر بدانيد؛ هر چه امروز مطالعه مى كنيد، برايتان مى ماند و هرگز از ذهنتان زدوده نمى شود.


    8- ذوق شعرى و نقد آن در جوانى


    مقام معظم رهبرى در گفت و شنود با گروهى از نوجوانان و جوانان درباره ى شعر و نقدشان در دوران جوانى مى فرمايد:

    من در دوره جوانى شعر گفتن را شروع كردم و گاه شعر مى گفتم ؛ منتهى به دلايلى تا سال هاى متمادى شعرم را در انجمن ادبى كه آن وقت در مشهد تشكيل مى شد و من هم شركت مى كردم نمى خواندم . حالا عيبى ندارد آن دليلى را كه گفتم به آن دليل نمى خواندم ، بگويم .
    علت ، اين بود كه چون سابقه زيادى با شعر داشتم ، شعر را مى شناختم ؛
    يعنى خوب و بد شعر را مى شناختم . در آن انجمن ، وقتى كه شعرى خوانده مى شد و اشخاص نامدارى هم در آن انجمن بودند كه بعضى از آن ها امروز هم هستند، بعضى هم فوت شده اند نقدى كه من نسبت به شعر انجام مى دادم ، نقدى بود كه غالبا مورد تاءييد و تصديق حضار از جمله خود آن شاعر قرار مى گرفت .


    وقتى كه شعر خودم را نگاه مى كردم ، با ديد يك نقاد مى ديدم كه اين شعر،من را راضى نمى كند؛ لذا نمى خواستم آن شعر را بخوانم .
    يعنى اگر شعرى بود كه از شعر آن روز بهتر بود، حتما مى خواندم ، ليكن مى نشستم ، فكر مى كردم ، شعر مى گفتم ، مى نوشتم و پاكنويس ‍ مى كردم ؛
    اما در آن انجمن نمى خواندم . چرا؟ چون سطح آن انجمن به خاطر همين نقدهايى كه مى شد از جمله خود من زياد نقد مى كردم بالاتر از اين شعر بود. شايد شعرهايى خوانده مى شد كه از سطح آن شعر بالاتر نبود؛ اما مورد نقد قرار مى گرفت .
    به هر حال ، مى توانم اين طور بگويم كه آن شعر، من را به عنوان يك فاقد، راضى نمى كرد. اتفاق افتاده بود كه در غير از آن انجمن انجمن هاى ديگرى در بعضى از شهرهاى ديگر، يك شهر از شهرهاى معروف شعر خيز ايران كه حالا نمى خواهم اسم بياورم شركت كرده بودم ، و آن جا ديدم سطح آن انجمن ، سطح نقد انجمن ما را در مشهد ندارد؛ از من شعر خواستند، لذا من خواندم همان سال هاى قديم .
    (7)
    يك بيت شعر از مقام معظم رهبرى :

    دلم قرار نمى گيرد از فغان بى تو

    سپندوار ز كف داده ام عنان بى تو

    اين دوره نوجوانى براى مطالعه و ياد گرفتن ، دوره خيلى خوبى است ؛ واقعا يك دوره طلايى است و با هيچ دوران ديگرى قابل مقايسه نيست .
    من خيلى كتاب نگاه مى كردم ؛ منزل ما هم كتاب زياد بود. پدرم كتابخانه خوبى داشت و خيلى از كتاب ها هم براى من مورد استفاده بود. البته خود ماها هم كتاب داشتيم ، كرايه هم مى كرديم . نزديك منزل ما كتابفروشى كوچكى بود كه كتاب ، كرايه مى داد. من رمان و اين ها كه مى خواندم ، معمولا از آن جا كرايه مى كردم .
    الان يادم افتاد كه كتابخانه آستان قدس هم مراجعه مى كردم ؛ آستان قدس ‍ هم در مشهد كتابخانه خيلى خوبى دارد. در دوره اوايل طلبگى در همان سنين پانزده شانزده سالگى به آن جا مراجعه مى كردم .
    گاه روزها آن جا مى رفتم نزديك آستان قدس است و مشغول مطالعه مى شدم ؛ صداى اذان با بلندگو پخش مى شد، به قدرى غرق مطالعه بودم كه صداى اذان را نمى شنيدم !خيلى نزديك بود و صدا خيلى شديد داخل قرائت خانه مى آمد و ظهر مى گذشت ، بعد از مدتى مى فهميدم كه ظهر شده است !با كتاب انس داشتم .
    البته الان هم كه در سنين نزديك شصت سالگى هستم و همان طور كه گفتيد بعضى از شماها جاى فرزند من هستيد و بعضى مثل نوه من مى مانيد، الان هم از خيلى از نوجوان ها بيشتر مطالعه مى كنم ؛ اين را هم بدانيد.
    (8)






  16. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۸
    نوشته
    4,648
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    7 دقیقه
    دریافت
    19
    آپلود
    0
    گالری
    38



    9- غمگسارى ياران

    نمونه اى از سروده ى مقام معظم رهبرى (دامت بركاته )

    ز آه سينه سوزان ترانه مى سازم

    چو نى ز مايه ى جان اين فسانه مى سازم

    به غمگسارى ياران چون شمع مى سوزم

    براى دمادم بهانه مى سازم

    پر نسيم به خوناب مى شويم

    پيامى از دل خونين روانه مى سازم

    نمى كنم دل از اين عرصه شقايق فام

    كنار لاله رخان آشيانه مى سازم

    در آستان به خون خفتگان وادى عشق

    برون ز عالم اسباب خانه مى سازم

    چو شمع بر سر هر كشته مى گذارم جهان

    ز يك شراره هزاران زبانه مى سازم

    ز پاره هاى دل و جان شلمچه رنگين است

    سخن چو بلبل از آن عاشقانه مى سازم

    سر و تن و دل و جان را به خاك مى فكنم

    براى تير تو چندين نشانه مى سازم

    كشم به لجه شوريدگى بساط امين

    كنون كه رخت سفر چون كرانه مى سازم

    10

    نان جو

    خمينى ثانى درباره ى سختى ها و مشقت دوران كودكى مى فرمايد:
    ... دوران كودكى بسيار در عسرت مى گذشت . خاصه كه كودكى من مصادف با ايام جنگ نيز بود. با اين كه مشهد در كرانه جنگ واقع بود و همه چيز نسبت به شهرهاى ديگر كشور در آن ارزان و فراوان بود، معهذا وضع خانواده ما به طورى بود كه ما حتى هميشه نمى توانستيم نان گندم بخوريم و معمولا نان جو مى خورديم ، گاه نان مخلوط جو و گندم و ندرتا گندم .
    من شب هايى از كودكى را به ياد مى آورم كه در منزل شام نداشتيم و مادر با پول خردى كه بعضى وقت ها مادربزرگم به من يا يكى از برادران و خواهرانم مى داد، قدرى كشمش يا شير مى خريد تا با نان بخوريم ....
    (9)



صفحه 1 از 5 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود