صفحه 1 از 8 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۷
    نوشته
    17,586
    تشکر:
    1
    حضور
    4 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    662
    آپلود
    397
    گالری
    32

    مطلب خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )




    با سلام خدمت دوستان گرامی

    در این تاپیک متن کتاب خاطرات و حكايتها - جلد دوم نگارش می شود. به این صورت که در هر پست بخشی از کتاب به ترتیب صفحات قرار می گیرد.

    از سرکار خانم neginsabz که مدیریت این تاپیک را پذیرفتند صمیمانه سپاسگزارم و برایشان آرزوی توفیق روز افزون دارم.


    از دوستان گرامی خواهش میکنم در این تاپیک مطلبی ننویسند. در غیر این صورت با عرض معذرت حذف خواهد شد.



  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    12,395
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    12 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    45
    آپلود
    0
    گالری
    593



    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )

    خاطرات و حكايتها جلد دوم
    (40 خاطره و حكايت از زبان رهبر معظم انقلاب اسلامى )
    گردآورى و تدوين : موسسه فرهنگى قدر ولايت

    پيشگفتار

    در مدت دو سه ماه آوازه اى اين مسجد در مشهد پيچيد.

    ماجراى تحصن ما در بيمارستان مشهد

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )خاطره اى كه تا كنون كسى نگفته است .

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )ماجراى تحصن در دانشگاه تهران

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )روى خيابان افتادم و سجده كردم

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )شب هاى هيجان انگيز دهه ى پيروزى انقلاب

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )شهيد آيت الله اشرفى اصفهانى ، مظهر يك روحانىكامل

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )امشب مى خواهم بروم مهمانى و ممكن است ديگر برنگردم

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )دفاع موجب شد آنها طرح را قبول كنند

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )خاطره اى شادى آور روز برادرانمان را فراموش نمى كنم

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )هم زمين و زمان را داشتيم از دست مى داديم

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )از شادى گرفتن چهار قبضه خمپاره انداز در پوست نمى گنجيديم

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )بنى صدر بيچاره ، هيچ در مسايل جنگى وارد نبود

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )تلخى آن روز را من هرگز از ياد نمى برم

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )مبارزه ريشه دار و عميق و با ابعاد جهانى

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )هنگام ورود به آن مجلس نگران بوديم اما موقع خارج شدن خوشحال

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )متن نامه حضرت آيت الله ميلانى به حضرت آيت الله العظمى آقاى حاج آقا روح اله خمينى

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )چرا اين مرگ بر آمريكا را مردم ول نمى كنند

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )ما موافق بوديم و ليبرالها مخالف

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )اشغال لانه جاسوسى و گرايشهاى داخل شوراى انقلاب

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )پرچمدارى احياى تفكر اسلامى

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )مشروطه يك دام بود براى ملت نه يك نهضت انقلابى

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )موفق ترين چهره در تقريب دانشگاه روحانيت

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )مانع بزرگ در برابر حركتهاى ضد اسلامى و التقاط

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )گريه هاى نيمه شب و احترام عجيب به پدر

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )اطمينان امام به شاگرد خوب خود

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )معامله رضاخان با منافع اين ملت

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )مساءله داران با انقلاب ، حسابى دور و بر دانشگاه مى چرخند

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )رژيم پهلوى فاسد، وابسته ، تحميلى و بى كفايت


    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )

    ویرایش توسط neginsabz : ۱۳۸۹/۰۴/۱۱ در ساعت ۱۹:۵۸
    جهان در حسرت آيينه مانده ست
    گرفتار غمي ديرينه مانده ست
    شب سردي ست بي تو بودن ما
    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟

  4. تشکر


  5. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    12,395
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    12 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    45
    آپلود
    0
    گالری
    593



    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )خصوصيت حركت دينى و ويژگيهاى امام
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )نفى غرب ، به معناى نفى سلطه ى غرب است
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )سلطه طلبى عيب فرهنگ غرب
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )پرورش يافته هاى دوران پهلوى و تحقير فرهنگ ملى
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )به پاداش آن گل ، پيشانى شما را مى بوسم
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )آزادى اسلامى ، آزادى غربى و تفاوتهاى اساسى آنها
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )نتيجه تلخ تفكر تقليدى از غرب در باب آزادى
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )دو گروه مخالف با مفهوم اسلامى آزادى
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )دهها تفسير از ليبراليسم به سفارش آمريكا
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )تفاوتهاى عمده ى آزادى در منطق اسلام و غرب
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )در اسلام آزادى ريشه الهى دارد
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )آزادى در اسلام با ارزشها محدود مى شود
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )حد آزادى در غرب فقط منافع مادى است نه مرزهاى اخلاقى
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )آزادى در تفكر غربى با تكليف منافات دارد
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )حرفى كه منشاء آن راديوهاى بيگانه است
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )مرز، همان مزرهاى اسلامى است
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )من با مسؤ ولان اتمام حجت مى كنم
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )مخالفين نظام ، پشت سر كسى يا جمعى پنهان مى شوند
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )امام دستور دادند اسراى آمريكايى را آزاد كنند.
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )مى خواهند اين نه گفتن را از اين ملت بگيرند.
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )تنها كسى كه با استاد بحث مى كرد
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )او را نگرفتند تا شخصيتش را خراب بكنند.
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )تاءسيس مدرسه و تشكيل كلاس زبان
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )به آلمان نمى روم مگر از من بخواهند.
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )رياست من چه لزومى دارد؟
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )خود را به روزمرگى سرگرم نمى كرد.
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )كسى را انتخاب كنيد كه هيچ گونه خودخواهى در وجودش نباشد.
    يكدستى زدم و فهميدم او شهيد شده است .
    در وجود او بدى و بد خواهى نبود.

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )

    ویرایش توسط neginsabz : ۱۳۸۹/۰۴/۱۱ در ساعت ۱۹:۵۹
    جهان در حسرت آيينه مانده ست
    گرفتار غمي ديرينه مانده ست
    شب سردي ست بي تو بودن ما
    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟

  6. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    12,395
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    12 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    45
    آپلود
    0
    گالری
    593



    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )
    پيشگفتار
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )
    انتشار مجموعه خاطرات و حكايت ها از آن رو كه منتسب به مقام عظماى ولايت است مورد استقبال جوانان قرار گرفته است . بعلاوه اين مجموعه از آن جا كه تاريخ انقلاب اسلامى و برخى مسائل مربوط به اوضاع روز را در اختيار مردم و بخصوص جوانان قرار مى دهد نياز اساسى احساس ‍ كنونى انقلاب اسلامى است و لذا از اين بعد نيز التفات و اشتياق به اين مجموعه فراوان بوده است . دشمنان انقلاب اسلامى ، ايمان جوانان را نشانه رفته اند و براى كم رنگ كردن و از بين بردن حميت و هويت دينى و استقلال فكرى آنان برنامه هاى پيچيده و متنوعى را تدارك ديده اند. جوانان با پاكى و صفاى باطن خود و علاقه و ارادت به اسلام و مقدسات دينى ،عقبه اين انقلاب پربارند و دشمن به صيد اين مرواريدهاى نظام اسلامى پرداخته است .
    اگر چه دين ، امرى فطرى است و مردم متدين ايران با تمسك به اهل بيت عصمت و طهارت عليه السلام ، و قرآن و سنت نبوى ، ايمان را در دل خود و نهاد جوانانشان ستبر و ريشه دار و عميق ساخته اند و پنجاه سال تلاش ‍ پهلوى براى سست كردن اين ايمان و اعتقاد با زور و سر نيزه و حقه بازيها و دغلكاريها با قيام امام (ره ) نقش بر آب شد و معلوم گرديد كه اين تلاشها، آب در هاون كوفتن است ؛ لكن نظام جمهورى اسلامى موظف است بر اساس تجربيات تاريخى و دست مايه هاى عظيم حركت دينى خود، راه كمال و صلاح و پاكدامنى را جلوى روى جوانان هموارتر گرداند و تيرهاى زهر آگين فتنه و فساد، شكم و شهوت ، لاقيدى و بى هويتى را از جوانان دور كند.
    امروز جامعه و جوانان نيازمند اين هستند كه با تاريخ پر بار بيست سال انقلاب اسلامى رابطه شعورى و شعارى خود را حفظ كنند و تعميق ببخشند. امروز جامعه و جوانان نيازمند آگاهى از رويدادها و حوادث 150- 200 سال اخير از دوران قاجار تا پيروزى انقلاب اسلامى هستند. بايستى جريانهاى اين مقطع حساس تاريخ كشور خود را به درستى بشناسند، عوامل اين جريانها و عملكرد آنان را شناسايى و ارزيابى كنند، سره را از ناسره تشخيص دهند و عبرتهاى لازم را براى تداوم حركت شهداء و امام شهداء (ره ) برگيرند. تحميق و فريب و خود باختگى و غرب باورى همواره بلاى جان نسل جوان اين كشور در طول 150 سال اخير بوده است و عوامل اين خصوصيت هاى زشت و نابود كننده ، يكى روشنفكران پرورش ‍ يافته در فرهنگ غرب بوده اند و ديگرى دولتمردان وابسته و مرعوب و مجذوب غرب ، كه گاه اين دو در يكجا جمع مى شد و با سرعت بيشترى فرهنگ بومى و اسلامى و منابع انسانى و مادى اين كشور را به فنا مى داد. امروز روشنفكرانى كه دل در گرو آزادى حيوانى غرب دوخته اند دوباره سر بر آورده و مشغول فتنه انگيزى هستند، سد راه آنان مسئولانى هستند كه از چم و خم نظام شاهنشاهى و تباهيهاى آن دريك مبارزه سخت ، پيروز خارج شده و امروز مسئووليتهاى نظام اسلامى به آنان سپرده شده است . اگر مسئولان ، بى ملاحظه از خوشامدهاى غرب و عناصر روشنفكرى وابسته ، در پى ايمان و معنويت و پرورش نهال تقوا در جامعه باشند و خود به صلاح و سداد عامل گردند، جوانان هرگز دل و ديده به روشنفكران بى ريشه و بى هويت نمى سپارند و اما اگر مسئولان ، هر چند برخى از آنان ، راهى جز اين بروند و رهنمودهاى رهگشا و جان فزاى ولى فقيه را كه اساس مشروعيت مسئووليت آنان و ميزان قبولى يا رد اقدامات آنان نزد خداى متعال و مردم است ، پشت سر نهند، دشمنان و بى هويت ها، انگل وار بر درخت تناور انقلاب و جوانان اين ملت و پشتوانه هاى نظام دينى ، شاخه هاى نازك و كم جان خود را بند خواهند كرد و از شيره جان اين ملت مكيده و اميدوار به بازگشت فضاى عيش و شهوت و چپاول بدتر از زمان شاه ، خواهند بود. كه هرگز چنين مباد.
    موسسه فرهنگى قدر ولايت

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )


    جهان در حسرت آيينه مانده ست
    گرفتار غمي ديرينه مانده ست
    شب سردي ست بي تو بودن ما
    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟

  7. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    12,395
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    12 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    45
    آپلود
    0
    گالری
    593



    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )
    در مدت دو سه ماه آوازه اى اين مسجد در مشهد پيچيد.
    من قبلا امام جماعت مسجد ديگرى به نام مسجد امام حسن مجتبى بودم كه نزديك منزلمان در يك خيابان نسبتا خلوت و تا يك حدودى هم دور افتاده بود. در آغاز كار كه آن جا نماز را شروع كردم ، مرا دعوت كردند براى امام جماعت آن مسجد. ساختمان آن جا عبارت بود از يك اطاق كوچكى و نمازگزاران و مستمعينش هم دو سه صف پيچ شش نفره را تشكيل مى دادند كه از پيرمردها و آدم هاى متوسط آن حول و حوش مسجد بودند؛ يك باربر بود به نام ملا حاجى حاضر از رفقاى همان مسجد است ، يك قهوه چى نزديك مسجد بود، يك شاگرد مكانيك و بقيه هم از همين قبيل بودند و غالبا هم مسن بودند سازنده مسجد يك حاجى خير و مسجد همسايه ى مسجد بود و به طور خلاصه شايد عده اى حدود بيست نفر مى شدند. وقتى من رفتم آن جا، شب اول يا شب دوم سوم كه نماز خوانديم از جاى خود بلند شدم رو كردم به مردم گفتم : با اين چند شبى كه ما اين جا دور هم جمع شديم ، يكى حقى شما به گردن من پيدا كرديد و يك حقى هم من به گردن شما پيدا كردم اما. اما حق شما بر گردن ما اين است كه من يك فردى براى شما حرف بزنم و حديثى چيزى برايتان بخوانم . حق من هم به گردن شما اين است كه شما آن حرف هاى مرا گوش كنيد و ياد بگيريد و لذا من حق خودم را عمل مى كنم . آيا شماها هم حاضر هستيد حق خودتان را ادا كنيد؟ خيلى خوشحال شدند و گفتند آرى . در طول اين مدت خيلى كمى اين مسجد كوچك از جمعيت پر شد به طورى كه ديگر جا تنگ شد و همان حاجى كه همسايه ى مسجد بود همت كرد از عقب مسجد يك مقدارى به آن اضافه كرد و مسجد بزرگتر شد و در مدت شايد دو سه ماه آوازه اين مسجد در مشهد بخصوص در ميان جوان ها پيچيد. به طورى كه وقتى مسجد كرامت ؟ بهترين و بزرگ ترين مسجد محله در مشهد محسوب مى شود ساخته و آراسته و كامل شد، بانى و كسبه ى دور بر آن مسجد مناسب ديدند بيايند بنده را كه در آن مسجد پيشنماز بودم ببرند در مسجد كرامت تا آن مسجد داراى اجتماع خوبى بشود و همين طور هم شد. مرا بردند آن مسجد و اجتماع زيادى در آن جا تشكيل شد (1) كه شما مثل اين كه آن جا بوده ايد و اجتماعات آن مسجد را مشاهده كرديد كه واقعا يك حركت فكرى در بين قشرهاى متوسط ايجاد شد.
    قبل زا آن من با دانشجويان ارتباطات زيادى داشتم . كلاس هاى متعددى براى جوان ها و دانشجويان و طلبه ها برقرار كردم ، لكن قشرهاى متوسط شهر و مردم كوچه بازار كه از مسايل انقلاب ، بخصوص مسايل بنيانى انقلاب چندان اطلاعى نداشتند، از سال 42 وقتى مسايل همه گير شد و چند سالى از مسجد كرامت گذشته بود، مجددا با حفظ فضاى انقلاب يك تحولى در مشهد به وجود آوردند. البته مسجد كرامت خاطرات زيادى دارد كه از جمله به من اطلاع دادند كه از ساواك اعلام كرده اند ديگر حق ندارم بروم مسجد كرامت و بعد از مدتى كه در آن مسجد رفت و آمد داشتم و شايد هر هفته شش شب آن جا صحبت مى كردم و اجتماع زيادى در آن جا تشكيل شد، بالاخره ساواك آن جا را تعطيل كرد و برگشتم مجددا به مسجد امام حسن ، منتها ديگر مسجد امام حسن گنجايش جمعيتى كه با من بودند را نداشت ، لذا اهل محل و همان حاجى سابق الذكر - كه خدا انشاء الله او را حفظ كند مرد خير و خوبى بود - او همت كرد و بك مسجدى بزرگ تر از مسجد كرامت در همان محل مسجد امام حسن به وجود آورد كه الان آن مسجد هست ...
    مسجد كرامت بعد از گذشت چند سال در سال 57 مجددا مركز تلاش و فعاليت شد و آن زمانى بود كه من از تبعيد به جيرفت در ماه آبان يا احتمالا اواخر مهر برگشته بودم . وقتى بود كه تظاهرات مشهد و جاهاى ديگر آغاز شده بود. ما آمديم يك ستادى مرحوم تشكيل داديم در مسجد كرامت براى هدايت كارها و مبارزات مشهد كه در آن ستاد مرحوم شهيد هاشمى نژاد و برادرمان جناب آقاى طبسى و من و يك عده از برادران طلبه جوان كه هميشه با ما همراه بودند و دو نفرشان به نام موسوى قوچانى و كامياب الان در قيد حيات نيستند و شهيد شده اند. (اين دو نفر از آن طلبه هايى بودند كه دائما در كارهها ما را همراهى مى كردند.) در آن جا جمع مى شديم و مردم هم آن جا در رفت و آمد بودند از ترس هيجان مردم جراءت نمى كردند اين طرف تر بيايند و اين سبب شده بود كه ما در اين مسجد روز را با امنيت مى گذرانيم و هيچ واهمه اى نداشتيم كه بيايند مسجد را تصرف كنند، يا ماها را بگيرند لكن ، شب ها را آهسته از تاريكى استفاده مى كرديم مى آمديم بيرون و در يك منزلى غير از منازل خودمان مى رفتيم و هر شب چند نفرى در مسجد مى مانديم . (2)

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )



    ویرایش توسط neginsabz : ۱۳۸۹/۰۴/۱۱ در ساعت ۲۰:۰۲
    جهان در حسرت آيينه مانده ست
    گرفتار غمي ديرينه مانده ست
    شب سردي ست بي تو بودن ما
    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟

  8. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    12,395
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    12 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    45
    آپلود
    0
    گالری
    593



    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )
    ماجراى تحصن ما در بيمارستان مشهد
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )
    خيلى شب و روزهاى پرهيجان و پر شورى بود، تا اين كه مسايل آذر ماه مشهد كه مسايل بسيار سختى بود پيش آمد و ابتدا به بيمارستان (3) حمله كردند كه همان روز حمله ما رفتيم در بيمارستان متحصن شديم . و ماجراى رفتن به بيمارستان هم خيلى ماجراى جالب است و مطالبى است كه هيچ كس به علت آن كه نمى دانستند متعرض نشده كه البته در همه شهرها جريانات پرهيجان و تعيين كننده اى وجود داشته از جمله در مشهد، اما متاءسفانه كسى اينها را به زبان نياروده در حالى همين ها تكه تكه سازنده تاريخ روزهاى انقلاب است . وقتى خبر به ما رسيد كه در مجلس روضه بوديم و مرا پاى تلفن خواستند، من رفتم تلفن را جواب دادم ديدم چند نفر از دوست و آشنا و غير آشنا آن طرف خط از بيمارستان با دستپاچگى و سرا سيمه گى مى گويند: حمله كردند، زدند؛ كشتند، به داد برسيد. من آمدم آقاى طبسى را صدا زدم ، رفتيم در اطاقى كه عده اى از علما و چند نفر از معاريف مشهد در آن اطاق جمع بودند و روضه خوانى هم در منزل يكى از معاريف علماى مشهد بود. من رو كردم به آن آقايان ، گفتم : وضع در بيمارستان بدين منوال است و لذا ورود ما در اين صحنه احتمال زياد دارد كه مانع از ادامه ى تهاجم و حمله ى به بيماران و اطبا و پرستارها بشود و من با آقاى طبسى قطعا خواهيم رفت . اين در حالى بود كه ما با ايشان قرار نگذاشته بوديم اما مى دانستم كه آقاى طبسى هم خواهند آمد، به هر حال گفتم : اگر آقايان هم بيايند بهتر خواهد شد و اگر هم نيايند ما مى رويم . اين لحن تواءم با عزم و تصميم ما موجب شد كه چند نفر از علماى معروف و محترم مشهد گفتند: ما هم مى آييم ، از جمله آقاى مرواريد و بعضى ديگر پياده حركت كرديم به طرف بيمارستان .
    وقتى ما از آن منزل بيرون آمديم ، به جمعيت زيادى كه در كوچه و خيابان و بازار جمع بودند و ديدند كه ما داريم مى رويم ، گفتيم به مردم اطلاع بدهند ما مى رويم بيمارستان ، همين كار را كردند و مردم هم پشت سر اين عده و ما پياده راه افتادند و مسافت از حدود بازار تا بيمارستان را كه شايد مثلا يك ساعت راه بود پياده طى كرديم و هر چه جلوتر مى رفتيم جمعيت بيشتر مى شد و با آرامى ، بدون هيچ تظاهر و شعار و كارهاى هيجان انگيز حركت مى كرديم به طرف مقصد. تا اين كه رسيديم نزديك بيمارستان . همان طورى كه مى دانيد جلو آن خيابانى كه منتهى به بيمارستان امام رضاى مشهد است ميدانى هست كه حالا اسمش فلكه ى امام رضا است ، سه خيابان منتهى به آن فلكه مى شود، ما وقتى از آن خيابانى كه اسمش جهانبانى بود مى آمديم به طرف بيمارستان ، از دور ديدم سربازها راه را سد كرده اند؛ يعنى در يك صف كامل و تفنگ ها هم به دستشان ، ايستاده بودند و ممكن نبود از آن جا عبور كنيم . من ديدم جمعيت يك مقدارى احساس اضطراب كرده اند، آهسته به برادرهاى اهل علمى كه همراهان بودند گفتيم : ما بايد در همين صف مقدم با متانت و بدون هيچ گونه تغييرى در وضع مان به جلو برويم تا مردم پشت سرمان بيايند و همين كار را كرديم . يعنى سرها را پايين انداختيم بدون اين كه به روى خودمان بياوريم كه اصلا سرباز مسلحى وجود دارد. رفتيم نزديك تا اين كه تقريبا به يك مترى سربازها رسيديم كه من ناگهان ديدم آن سربازها بى اختيار پس رفتند و يك كراهى به اندازه ى عبور سه چهار نفر از شد و ما رفتيم ، كه البته آنها قصد داشتند ما برويم بعد راه را ببندند، اما نتوانستند اين كار را بكنند، چون به مجرد اين كه ما از آن خط عبور كرديم ، جمعيت هجوم آوردند و آنها نتوانستند كنترل كنند و در نتيجه حدود مثلا چند صد نفر آدم با ما تا در بيمارستان آمدند، بعد هم گفتيم در را باز كردند و وارد بيمارستان شديم . با ورود به بيمارستان آن دانشجويان و پرستاران و اطباء كه در بيمارستان بودند وقتى ما را ديدند جان گفته و ما به طرف جايگاه وسط بيمارستان كه به نظرم يك مجسمه اى نصب شده بود رفتيم و مردم آن مجسمه را فرود آوردند و شكستند كه در اين هنگام رگبار گلوله هاى كاليبر - 50 به طرف مردم هدف گيرى شد. در حالى كه براى متفرق كردن ، يا كشتن يك عده از مردم گلوله هاى كاليبر كوچك مثل ژ - 3 و اين قبيل هم كافى بود. اما با گلوله هاى كاليبر - 50 كه يك سلاح بسيار خطرناك و براى كارهاى ديگرى درست شده است شروع به تير اندازى كردند بعدا كه خبر نگاران خارجى براى ديدن به آن جا آمدند، من پوكه هاى گلوله هاى كاليبر - 50 را به آنها نشان دادم و به آنها گفتم خبر اين جنايت را به دنيا مخابره كنيد تا دنيا بداند با ما چگونه رفتار كردند.
    به هر حال بعد از يك ساعت كه خودمان هم نمى دانستيم بايد چه كارى بكنيم ، با چند نفر از روحانيون به يك اطاقى رفتيم تا ببينيم چه كار بايد كرد، در حالى كه معلوم نبود تهاجم ادامه دارد يا خير؟ من آن جا پيشنهاد كردم كه اعلام كنيم همين جا متحصن مى شويم و تا خواسته يمان برآورده نشود آن جا را ترك نمى كنيم . در آن جلسه كه حدود هشت تا ده نفر از اهل علم مشهد حضور داشتند، من براى اين كه هيچ گونه تزلزل و خدشه اى به مطلب وارد نشود، بلافاصله يك كاغذ آوردم و نوشتم ما امضاء كنندگان زير اعلام مى كنيم : تا انجام خواسته هايمان در اين جا خواهيم بود كه يكى از خواسته ها عزل فرماندهى نظامى و يكى ديگر، محاكمه ى عامل گلوله باران بيمارستان امام رضا و چيزهاى ديگر بود.
    بدين وسيله اعلام تحصن كرديم و اين تحصن هم در مشهد و هم در خارج از مشهد اثر مهمى بخشيد، و از نقاط عطف مبارزات مشهد بود، كه بعدا هيجان هاى بسيار و تظاهرات پرشور و كشتار عمومى مردم را در مشهد به دنبال داشت .
    (4)

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )ر

    جهان در حسرت آيينه مانده ست
    گرفتار غمي ديرينه مانده ست
    شب سردي ست بي تو بودن ما
    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟

  9. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    12,395
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    12 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    45
    آپلود
    0
    گالری
    593



    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )
    خاطره اى كه تا كنون كسى نگفته است .
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )
    آمدن بنده به تهران ، قبلا قرار بود خيلى زودتر انجام بگيرد. يعنى وقتى من از تبعيد برگشتم و آمدم مشهد يك مدتى مشهد بودم و با دوستان تهران كارهاى مشتركى داشتيم كه براى انجام آن كارها به تهران بمانم و خود من هم همين قصد را داشتم ، لكن چون محرم و صفر در پيش بود و آن دستور امام نسبت به محرم و صفر، رفتم مشهد تا با همكارى دوستان ، كارهاى محرم و صفر را در مشهد سامان بدهيم و چون كارها مثل همه جاى ديگر در ارتباط با مردم خيلى دست و پاگير بود، تظاهرات فراوان و سازمان دادن راهپيمايى هاى مهم و بى سابقه چند صد هزار نفرى مشهد مانع آمدن من از مشهد به تهران مى شد تا اين كه مرحوم شهيد آقاى مطهرى چند بار برايم پيغام فرستادند براى يك كار مهمى بايد بيايم تهران و لذا دوستان مشهدى را راضى كردم كه بيايم تهران و آمدم .
    اما آن كار مهمى كه ايشان گفته بودند، اين بود كه حضرت امام مرا به عنوان عضو شوراى انقلاب معين كرده بودند و من از اين قضيه خبر نداشتم كه آنها مى خواستند اين مطلب را ابلاغ كنند. لهذا اين انتصاب حضرت امام موجب شد تا در تهران بمانم و در مدرسه ى رفاه محل تشكيل كميته ى استقبال استقرار يافتيم تا آن روزهاى بسيار حساس قبل از آمدن حضرت امام و روز دوازدهم بهمن كه در اين رابطه يك خاطره اى در ذهنم مانده كه شايد براى شما هم جالب باشد . آن خاطره ى شبى است كه كه اعلام شد فرداى آن روز فرودگاه را بستند و بختيار مى خواست اين اعلاميه را در راديو اعلام بخوانند. لذا چون چند نفر از اعضاى شوراى انقلاب با بختيار سوابق
    (5) دوستى داشتند شوراى انقلاب با اين اعلاميه موافق است يا نه ؟
    البته شايد آن روز اسم شوراى انقلاب را هنوز بر اين جمع منطبق نيمى دانستند. مى دانستند كه شوراى انقلابى وجود دارد منتها اين كه چه كسانى مجموعه اى شورا را تشكيل مى دهند برايشان مشخص نبود . لكن به هر حال معلوم بود كه يك عده اى با امام ارتباط دارند و بارزترين آنها شهيد بهشتى و شهيد مطهرى و برخى از برادران ديگرمان مثل آقاى هاشمى و شهيد باهنر از جمله كسانى بودند كه مشخصا در زمينه ى مسايل تظاهرات و غير ذلك با امام ارتباط داشتند آن شب يكى از همان آقايانى كه با گروه بختيار ارتباط داشت ، اعلاميه ى بختيار را كه در آن گفته بود مى خواهم براى پاره اى مذاكرات با آيت الله خمينى به پاريس بروم ، آورد آن جا و گفت اين اعلاميه را بختيار داده و گفته است امام هم با اى اعلاميه موافقت كرده است و اين امر براى ما غير قابل باور بود كه امام ملاقات با بختيار را به اين سادگى بپذيرد . چون ما از قبل مى دانستيم كه شرط دخول براى زيارت امام استعفاء از مقامات و حتى بالاتر از آن تبرى جستن از نظام پادشاهى و اين قبيل چيزها است و در بين ما اين شرط به عنوان اذن دخول براى رسيدن به خدمت امام گفته مى شد . و لذا باى ما قابل تصور نبود كه بختيار با يك متن بى رمق و ضعيفى اجازه رسيدن به حضور امام را دريافت كرده باشد لكن آن كسى كه اعلاميه را آورده بود و خودش هم عضو شوراى انقلاب بود، مى گفت تحقيقا بان كار انجام گرفته است .
    در ابتداى جلسه كه اعلاميه را آوردند ، شهيد بهشتى در جلسه نبود و قبل از اين كه ايشان بيايند شهيد مطهرى يكى باز عبارات اعلاميه را اصلاح كرد و بعد كه شهيد بهشتى آمد يك اصلاح ديگرى هم ايشان به عمل آوردند كه در نتيجه اين دو اصلاح تقريبا محتوا عوض شد و آن دو شهيد گفتند اگر عبارات اين طور باشد شايد مورد قبول حضرت امام قرار بگيرد، لكن به نظر اكثريت بعيد به نظر مى رسيد كه امام چنين چيزى را قبول كنند . از اثناى صحبت يكى از حضار هم عقيده ى خودمان گفت اين مشكلى ندارد، خوب است خودمان تلفنى از پاريس سئوال كنيم ؟ شهيد مطهرى گفت : من خودم سؤ ال مى كنم و رفت در اطاق مجاور كه تلفن بود، پس از اندكى كه برگشت گفت بله امام قبول كردند و آقاى مطهرى گفته بودند ما اين جا دو مطلب را اصلاح كرديم كه به بختيار بقبولانيم لكن از آنجا گفته بودند شما براى تغيير اعلاميه اصرار نكنيد، امام همان متن را قبول كردند، فقط شما كارى بكنيد كه اعلاميه به اخبار ساعت هشت بعد از ظهر برسد ايشان كه برگشت گفت : امام قبول كردند و مى گويند اصرار هم نكنيد. ما گفتيم پس اقلا اين دو اصلاح انجام شده باشد كه همان ساعت علماى قم ... و همه ى علمايى كه از شهرستان به احتمال ورود امام آمده بودند تهران ، در دبيرستان علوى اسلامى جمع بودند، ما هم رفتيم در جلسه ى آنها، به خاطر ندارم حالا كه شهيد بهشتى يا شهيد مطهرى در آن مجلس مطلب را به عنوان خبر جديد در آن مجلس گفتند كه بختيار يك چنين اعلاميه اى داده است كه ظاهرا امام هم قبول كردند . آن برادرانى كه در آن مجلس بودند ... گفتند: نه ، امام اين را قبول نكرده است و اين همان نظر ماها بود. يعنى ما هم فكر مى كرديم اين براى امام غير قابل قبول است ، منتها آن تلفنى كه به پاريس شده بود و از پاريس جواب داده بودند امام قبول كرده است سبب شد تا دوستان ما كه در آن جلسه بودند گفتند ما خودمان با پاريس تماس گرفتيم ، امام قبول كردند آقاى منتظرى گفتند: تا من خودم با پاريس صحبت نكنم باور نخواهم كرد و در آن جلسه بر سر اين قضيه بگو مگو شد كه آيا امام اين متن جديد اصلاح شده را قبول مى كنند يا نه ؟
    همه ى ما معتقد بوديم اگر امام قبول كنند، كار عجيبى انجام گرفته و اين را همه مى دانستند منتها چون آن جمع موجود در آن جلسه سابقه اى آن تلفن را نداشتند و خودشان با پاريس صحبت نكرده بودند، مايل بودند خودشان مستقيم صحبت كنند كه به نظرم آقاى منتظرى تلفن كردند و به پاريس گفتند كه اين كه من مى گويم را بنويسيد خدمت امام بگوييد و جوابش را به من بدهيد . ما رفتيم به مدرسه رفاه منتظر جواب امام بوديم تا نيمه شب كه آن اعلاميه ى كوتاه حضرت امام رسيد و حضرت امام گفتند: نخير من به كسى قول ندادم و تا استعفا ندهد، قبول نمى كنم . كه فرداى آن شب در روزنامه ها نوشتند و اين همان تكه ى جالب خاطره ى آن شب بود كه تا كنون كسى نگفته است .
    (6)

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )


    جهان در حسرت آيينه مانده ست
    گرفتار غمي ديرينه مانده ست
    شب سردي ست بي تو بودن ما
    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟

  10. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    12,395
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    12 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    45
    آپلود
    0
    گالری
    593



    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )
    ماجراى تحصن در دانشگاه تهران
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )
    آن شبى كه قرار بود صبح فردا برويم تحصن كنيم ، آن روزى بود كه امام قرار بود بيايند و نيامدند ما رفتيم در بهشت زهرا يك سخنرانى شهيد بهشتى كردند، بعد هم قطعنامه اى را كه تهيه كرده بوديم خوانديم و برگشتيم . وقتى برگشتيم صحبت شد حالا بايد قدم بعدى چه باشد؟ و فكر تحصن در تهران بى ارتباط با تجربه ى تحصى در مشهد نبود. يعنى تجربه ى موفق تحصن بيمارستان مشهد مشوق تحصنى بود كه در تهران انجام گرفت . و مدتى بحث شد كه تحصن كجا انجام بگيرد؟ بعضى گفتند: در مسجد امام بازار كه آن وقت موسوم به مسجد شاه بود و بعضى هم جاهاى ديگر را پيشنهاد مى كردند. ضمن همه ى پيشنهادها، دانشگاه هم پيشنهاد شد كه اين پيشنهاد بسيار جالب بود و از هر جهت خوب بود و بنابر اين شد صبح زود برادرها بروند به دانشگاه ، منتها خوف اين مى رفت كه دانشگاه را ببندند . لزا قبلا ما فرستاديم با يكى از مسؤ ولين دانشگاه كه بعدها رئيس دانشگاه شد تفاهم كرديم و مشكلات زيادى هم سر راه ما درست كردند، اما مسجد دانشگاه خوشبختانه باز بود و ما فورا رفتيم داخل مسجد و آن اطاقك بالاى مسجد را ستاد كارهايمان قرار داديم و اولين كارى كه كرديم يك اعلاميه نوشتيم گفتيم كه اين اعلاميه پخش بشود چون فكر مى كرديم حضور ما در اين جا وقتى فايده خواهد داشت كه همراه با زبان و بيان باشد و اين سياست را تا آخر هم ادامه داديم و همين بود كه اثر كرد؛ زيرا اگر سخنرانى و اعلاميه ها نبود مشخص نمى شد كه چه كارى انجام گرفته : يعنى هم مردم در جريان قرار نمى گرفتند و هم تبليغات دستگاه مى توانست آن را جور ديگرى جلوه بدهد . لذا برنامه هاى مختلفى در دانشگاه داشتيم : يكى سخنرانى هاى مستمرى بود كه در مسجد دانشگاه انجام مى گرفت و هر كدام از ماها يك برنامه ى سخنرانى آنجا گذاشتيم ، از برنامه هاى ديگر انتشار اعلاميه ها بود و يكى ديگر هم بولتن روزانه منتشر مى كرديم كه به گمانم دوتا بولتن منتشر كرديم ، يكى در دانشگاه به نام تحصن بود يكى هم هنگام تشريف آوردن امام و بعد از ورود امام در مدرسه رفاه كه من يكى دو شماره از آن را دارم كه نشان دهنده ى سبك روحيات و افكار و آن هيجانات و احساس ها و ديدهاى خيلى ابتدايى نسبت به حوادث بى سابقه و سريع آن روزهاست كه آدم وقتى نگاه مى كند مى بيند آن وقت با مسائل چگونه برخورد مى كرديم . (7)
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )


    جهان در حسرت آيينه مانده ست
    گرفتار غمي ديرينه مانده ست
    شب سردي ست بي تو بودن ما
    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟

  11. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    12,395
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    12 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    45
    آپلود
    0
    گالری
    593



    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )روى خيابان افتادم و سجده كردمخاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )
    روز 22 بهمن و روزهايى كه امام تشريف آورده بودند، مى دانيد مقر كارها در مدرسه ى رفاه بود؛ اما محل سكونت امام دبستان علوى شماره 2 بود كه بايد خيابان ايران ، يعنى كوچه مستجاب را طى مى كرديم و از خيابان ايران هم مقدارى مى گذشتيم و مى رفتيم مى رسيديم آن جا كه تمام اين مسير هم در تمام ساعات مملو از جمعيت بود . و ساعت هاى متمادى مردم در سطح خيابان و كوچه هاى اطراف ايستاده بودند به انتظار اين كه دسته دسته بروند امام را زيارت كنند، امام هم يك دستى تكان مى دادند و مردم به هيجان مى آمدند و عده اى حتى غش هم مى كردند و آنها از منزل بيرون مى رفتند، يك عده ى ديگر مى آمدند و تمام ساعات روز تقريبا پيش از ظهر مردها بودند و بعد از ظهر زنها.
    ما يك ستاد جديدى هم در دبيرستان علوى اسلامى تشكيل داديم براى كارهاى تبليغات و اعزام افراد به كارخانه ها، براى اين كه كارگرها را توجيه نمايند و از نفوذ بعضى از عناصر مخرب كه داشت در كارخانه ها صورت مى گرفت ، جلوگيرى كنند، و كارهاى تبليغاتى گوناگون ديگر كه دفتر تبليغات اسلامى و مدرسه ى شهيد مطهرى ، همه از همان تشكيلات كوچك آن روز سر چشمه گرفت و منشعب شد .
    يك روزى كه من داشتم بين اين دو سه مقر براى انجام يك كارى با عجله مى رفتم يكى از دوستان مرا نگهداشت ، گفت : شماها اين جا مشغول كارهاى خودتان هستيد لكن عوامل كمونيست در كارخانه ها رفتند و دارند كارگرها را تحريك مى كنند و كارهاى مخرب انجام مى دهند . و چون آن روزها لحظات آن قدر پر حادثه بود كه قد رت ذهنى و حتى چشم انسان قادر نبود همه ى اين حوادث و تازه هاى كشور در اين محدوده ى مكانى كوچك در آن چند روز داشت خودش را نشان مى داد و بر يك عده معدودى تحميل مى شد كه بايد آنها را حل و فصل كنند و واقعا چنين قدرتى براى هيچ كس وجود نداشت ، خيلى روزها دشوار و پر حادثه اى بود، لذا مطلب به نظرم خيلى جدى نيامد و حساس نشدم و رفتم در آن محلى كه داشتيم همان دبيرستان علوى ، كه يك نفر ديگر تا همان برادر آمد، يك گزارش مفصل ترى داد. من احساس كردم يك حادثه اى هست ، تصميم گرفتم بروم از نزديك ببينم ، پرسيدم كجا بيشتر حساس است يك كارخانه اى را اسم آوردند و گفتند در اين كارخانه عده اى هستند، رفتم در آن كارخانه ، ديدم بله كارگزاران اين كارخانه هشتصد نفر بودند، پانصد نفر دختر و پسر كمونيست هم بر اينها اضافه شده بودند، همان طور كه مى دانيد وقتى در يك بخشى از مناطق كارگرى تهران كه كارخانه هاى زيادى نزديك هم هستند، اگر هر حادثه اى در يكى از اين كارخانه ها اتفاق مى افتاد، مى توانست با سرعت به جاهاى ديگر سرايت كند و معلوم شد اينها مى خواستند يك پايگاه براى خودشان درست كنند كه همين جا را پايگاه قرار دادند و مسئولان آن جا را تهديد به قتل و ارعاب مى كردند تا كارگرها احساس پيروزى بكنند، و آنها هم نقطه نظرهاى خاص خودشان را اعمال نمايند . من وقتى رفتم آن جا ديدم وضع آن طور است ، مشغول حل و فصل قضايا شدم . آن روز را در آن جا گذراندم و روز بعد هم كه 22 بهمن بود من در آن كارخانه بودم كه خبر حمله ى نيروهاى گارد به نيروى هوايى را شنيدم كه به وسيله مردم شكست خوردند و تار و مار شدند . در راه بازگشت از آن كارخانه بود كه ناگهان راديو گفت : اين جا صداى انقلاب اسلامى ايران است و من از ماشين پايين آمدم ، روى خيابان افتادم و سجده كردم . يعنى اين حادثه برايم خيلى عجيب بود . اگر چه بعد از آمدن امام معلوم بود كه حادثه اتفاق افتاده ، اما اين كه از راديو و فرستنده ى رسمى كشور اين صدا به گوش من برسد، اين اصلا يك چيز باور نكردنى بود و خنده دار اين جاست كه به شما بگويم : شايد تا چند هفته دائما اين فكر و اين شك براى من پيش ‍ آمده بود كه نكند من خواب باشم ، و لذا فكر مى كردم اگر خوابم از خواب بيدار شوم ، اما معلوم شد نخير بيدارى است .
    (8)

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )


    جهان در حسرت آيينه مانده ست
    گرفتار غمي ديرينه مانده ست
    شب سردي ست بي تو بودن ما
    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟

  12. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    12,395
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    12 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    45
    آپلود
    0
    گالری
    593



    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )
    شب هاى هيجان انگيز دهه ى پيروزى انقلاب
    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )
    من با بسيارى از اين شهدا نامدار و معروف روزها و شب ها زيادى را با هم بوديم . كمتر ساعاتى را ما چند نفر از هم جدا مى شديم كه در اين رابطه چند چيز ما را به هم متصل مى كرد: يكى شوراى انقلاب بود كه تمام سنگينى كارهاى آن روز بر دوش شوراى انقلاب بود و حتى بعد از تشكيل دولت موقت هم باز در حقيقت همين عده كارها را روبراه مى كردند . در آن روزها راديو تلويزيون را بايد مواظب مى بوديم ، پادگان ها را بايد مراقبت مى كرديم و آن كسانى را كه شايد به تحريك گروهكها اسلحه خانه ها را غارت مى كردند بايد مواظب مى بوديم ، از جاهاى مختلف كه براى حل مشكلات فراوان مراجعه مى كردند مراقبت مى كرديم و تمام مسايل به اين جمع مربوط مى شد كه بايستى دائما با هم مى بوديم و لذا من با همه ى آنها خاطره دارم ، لكن واقعا عاجز از اين هستم كه بتوانم يكى از آن خاطرات را انتخاب كنم . البته شب هاى 1718 بهمن به آن طرف و بخصوص از نوزدهم بهمن كه نيروى هوايى آن رژه را در حضور امام رفتند، خيلى مساءله جدى تر شد و احتمال كودتا مى رفت گرچه آن سران فرارى انكار مى كردند، لكن بعدها از نوشتجاتى كه از آنها باقى مانده و راست و دروغ هايى كه سر هم كردند، معلوم شد . واقعا قصد داشتند اگر بتوانند يك حركتى انجام بدهند، اما نمى توانستند و چنين امكاناتى برايشان وجود نداشت ، زيرا كودتا به معناى سركوب ميليون هاى نفر بود.
    آنها مى توانستند با مقدارى تانك به خيابانها بيايند و تعداد بيشتر از مردم را هدف گلوله قرار دهند يا چند جا را بمباران كنند اما چيزى كه بتواند حاجت آنها را بر آورده كند اصلا برايشان ممكن نبود چون اگر مى خواستند موفق شوند، بايستى همه مردم را از بين مى بردند، لكن نسبت به مقر حضرت امام در مدرسه علوى و مدرسه رفاه كه محل اجتماع ما بود و دولت موقت نيز روز پانزدهم بهمن در همان مدرسه رفاه كارهاى خودش را شروع كرده بود، احتمال حملات بيشترى وجود داشت . مى گفتند ممكن است بيايند آن جا را بمباران كنند يا چترباز پياده كنند و يك كارهايى انجام بدهند . مثلا فرض ‍ كنيد دست به يك كارهاى خطرناكى از قبيل آتش سوزى بزنند و به هر حال احتمال چنين چيزهايى وجود داشت . لذا شب ها را مصرا از ما مى خواستند برويم در جاهاى مختلفى و يكجا نباشيم ، براى اين كه اگر حادثه اى پيشامد كرد، همه با هم از بين نروند و چند نفرى باقى بمانند . البته ما خودمان ترجيح مى داديم برويم مدرسه علوى و محل اقامت امام همان جا باشيم لكن خبر آوردند امام گفتند: اين جا جمع نشويد و متفرق بشوند كه بعدا شب ها را در منازل مختلف مى خوابيديم و دو شب را من با مرحوم شهيد بهشتى و شهيد باهنر همان نزديكى ها منزل حاج محسن لبانى بودم ، چون خانه هايى را انتخاب مى كرديم كه نزديك مدرسه رفاه باشد و من آن شبها را فراموش نمى كنم كه فكر و مطالعه مى كرديم ببينم براى فردا چگونه برنامه ريزى كنيم . و دائما صداى انفجار گلوله و حتى گلوله هاى منورى را كه ما تصور مى كرديم به طرف بيت امام پرتاب مى شود، مشاهده مى كرديم ، كه خيلى شبهاى هيجان انگيزى بود.
    (9)

    خاطرات و حكايتها - جلد دوم ( مدیریت : neginsabz )


    جهان در حسرت آيينه مانده ست
    گرفتار غمي ديرينه مانده ست
    شب سردي ست بي تو بودن ما
    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟

صفحه 1 از 8 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. خاطرات و حكايتها - جلد سوم ( مدیریت : neginsabz )
    توسط سوگند در انجمن حکایت، داستان و درس هایی از قرآن
    پاسخ: 66
    آخرين نوشته: ۱۳۸۹/۰۵/۰۲, ۱۸:۱۷
  2. خاطرات و حكايتها - جلد پنجم ( مدیریت : neginsabz )
    توسط سوگند در انجمن حکایت، داستان و درس هایی از قرآن
    پاسخ: 60
    آخرين نوشته: ۱۳۸۹/۰۵/۰۲, ۱۸:۱۵
  3. خاطرات و حكايتها - جلد هشتم ( مدیریت : neginsabz )
    توسط سوگند در انجمن حکایت، داستان و درس هایی از قرآن
    پاسخ: 92
    آخرين نوشته: ۱۳۸۹/۰۵/۰۲, ۱۸:۱۳
  4. بحرالمعارف - جلد اول ( مديريت : neginsabz )
    توسط ║★║فاطمی║★║ در انجمن عرفان ناب
    پاسخ: 212
    آخرين نوشته: ۱۳۸۹/۰۴/۲۶, ۲۰:۱۰
  5. انوار هدايت - جلد 1 (مديريت : neginsabz)
    توسط ║★║فاطمی║★║ در انجمن اخلاق
    پاسخ: 124
    آخرين نوشته: ۱۳۸۹/۰۳/۱۸, ۰۹:۰۹

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود