جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: خاک هم بوی شهادت می داد!

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۷
    نوشته
    9,030
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 روز 9 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    89

    خاک هم بوی شهادت می داد!




    خاک هم بوی شهادت می داد!
    خاک هم بوی شهادت می داد!خاک هم بوی شهادت می داد!
    خاک هم بوی شهادت می داد!خاک هم بوی شهادت می داد!خاک هم بوی شهادت می داد!

    دیروز در حال مرور خاطره های شیرین به جا مونده از بازدید مناطق جنگی جنوب بودم.
    شب به مسجد دانشگاه رفتم. با دیدن بچه های ستاد یادواره شهدا به یادم اومد که قرار امشب هم مثل هر سه شنبه بچه های دانشگاه به منزل یه شهید برن.
    من هم خدا خواسته با بچه ها که تقریبا 100 نفری بودن سوار اتوبوس دانشگاه شدم و به منزل شهید کریمی رفتیم.
    بعد از پهن کردن گلیم ها در حیاط خانه همسایه شهید، بلندگوها رو هم نصب کردیم و مراسم کم کم شروع شد.
    حاج باقر کریمی دبیر ستاد شروع به صحبت کرد و بعد از تشکر از خانوده شهید و همسایه محترمشون که ما رو به منزلشون راه داده بودن از مادر شهید کریمی دعوت کرد که چند دقیقه ای برای بچه ها صحبت کنه.
    این نکته رو اضافه کنم که به علت اشکالات لوجستیکی(!)در ابتدا مادر شهید تنها برای خواهرها که در منزل ایشون بودند صحبت می کرد تا اینکه با عبور دادن بلندگو از بالای دیوار(!) ما هم تونستیم درد دل های این مادر عزیز رو بشنویم.
    در بین صحبت ها فهمیدم که این یار خمینی تنها 16 سال داشته که با خون خودش ریشه های جوانه انقلاب رو آبیاری کرده (من الان 20 سالمه، شما الان چند سالتونه؟) دلم خیلی گرفت رفتم پیش حاج باقر نشستم.
    وقتی دید حالم گرفته، کم نگذاشت و نمک سوزان مردی رو به زخم های بی غیرتی من پاشید و برام درباره برخورد اولش با خانواده این شهید بزرگ گفت، خانواده ای 3 نفره (اگر مثل من دل نازک هستید از اینجا به بعد رو نخونید) بله یه خانواده 3 نفره.

    اینطور که حاجی برای من تعریف می کرد وقتی برو بچه های ستاد برای هماهنگی کارها اولین بار به خانه این شهید رفته بودن یا الله ی گفتن و از خانم پرسیده بودن « مادر کسی خونه نیست ؟» ایشون هم در جواب تعارف کرده بوده و گفته که:« بله شما بفرمایید منزل پر هست »
    بچه ها با تعجب به هم نگاه کرده بودن که یعنی چه کسی در خونه هست؟! آخه تنها فرزند ایشون که شهید شده بوده و همسرشون هم چند سالیه که به رحمت خدا رفته.
    به هر حال با تعارفات مادر شهید بچه ها سر به زیر وارد خونه شدن، آخه چند نفر دیگه هم داخل خونه هستن.

    در منزل مادر شهید با اشاره به عکس امام روح الله و عکس پسر شهیدش که زیر عکس آقا به دیوار وصل بوده؛ به بچه ها می گه آقای خمینی و حسینم اینجا هستن بفرمایید.
    در این لحظه که حاجی داشت نقل می کرد مو بر بدنم سیخ شد. فکر کنم حاجی و برو بچه های ستاد هم اون موقع وضعی بهتر از حالای من نداشتن.
    بله مادر شهید دختر یا پسری نداشت که بگن « منو داداش رضا، بر سر عکس تو دعوا داریم»
    در هر جلسه که می نشینیم و سخن پراکنی می کنیم حتما یکی دو بار می گیم و 7 ، 8 بار هم می شنویم که « لا تحسبن الذین قتلوا .....» ولی واقعا بگم هیچ بار درست نفهمیده بودم که یعنی چه، ولی اینجا آیه برام تفسیر شد.
    در این گیچ وا گیچ خودم در عالم هپروت سیر می کردم که صدای یکی از خواهرها رو از بلند گو شنیدم که از مادر شهید می پرسید« از ما چه انتظاری دارید؟» چنین گفت آن پیر و اهل یقین:« هیچی مادر، شما که خوبید، محبت »
    ناگهان به یاد اون شعر افتادم که دختر شهیدی در کنگره بزرگداشت سرداران و 700 شهید بیرجند در سال 81 خونده بود:

    خاک هم بوی شهادت می داد!

    مادرم، هر که رفتست سفر برگشته
    پس چرا او سفرش طولانی است؟
    او که می گفت برایش به خدا
    دوری از ما سخت است!
    علت تاخیرش من فقط می دانم
    در زمان چون او
    کربلا بود و هزارن عاشق
    همه ی مسئولین چون رجایی و بهشتی بودند
    حرف یک رنگی بود
    صحبت از تقوا بود همه جا زیبا بود خاک هم بوی شهادت می داد
    همه خواهر ها زیر چادر بودند

    خاک هم بوی شهادت می داد!

    پایگاه خبری استان بوشهر
    بخش هنرمردان خدا - سیفی

    خاک هم بوی شهادت می داد!خاک هم بوی شهادت می داد!

    شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.
    امام خمینی (ره)




  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۸۷
    نوشته
    33
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    3 ساعت 56 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سلام
    از ته دل مينوسم شهدا و امام و مولاي من ، امام حسين... تنها كساني هستند كه منو تحمل كردن و ..ما عرفناك حق معرفتك... شايد بهتون بر بخوره اما بقيه نه بقيه اماما نه فقط شهدا و امام حسين...
    از ته دل مينويسم وفتي به كربلات اومدم گفتي نترس! پدرت منم مادرت منم رفيقت منم يادته مولا چيكارم كردي ؟يادته؟ برگشتم ايران 1دوباره خراب كردم دوباره اومدم كربلات يادته 2سال 2تا اربعين؟بگو مولا؟ دوباره گفتي مولات منم بابات مادرت برادرت خواهرت منم .. يادته بارون ميومد پابرهنه بين الحرمين ..بذار سانسورش(!) كنم نگم خنديد بهم...الانم مولامي ...بابا
    ویرایش توسط koushesh : ۱۳۸۹/۰۴/۱۰ در ساعت ۲۰:۳۶


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود