صفحه 1 از 4 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: داستانک ( هدیه مونس به شما )

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    806
    تشکر:
    1
    حضور
    20 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    73
    آپلود
    0
    گالری
    1

    داستانک ( هدیه مونس به شما )




    پیرمرد روی نیمکت نشسته بود و کلاهش را روی سرش کشیده بود و استراحت می کرد. سواری نزدیک شد و از او پرسید: هی پیرمرد! مردم این شهر چه جور آدمهایی هستند؟ پیرمرد پرسید: مردم شهر تو چه جوریند؟ گفت: مزخرف! پیرمرد گفت: اینجا هم همین طور!
    بعد از چند ساعت سوار دیگری نزدیک شد و همین سؤال را پرسید .پیرمرد باز هم از او پرسید: مردم شهر تو چه جوریند؟ گفت: خوب... مهربونند. پیرمرد گفت: اینجا هم همینطور!

    روزي حداقل يکبار به ان نگاه کن
    "هيچ کس دوبار زندگي نمي کند."
    جايي روي ديوار بنويس


  2.  

  3. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۷
    نوشته
    2,773
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    13 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    15
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط مونس نمایش پست
    پیرمرد روی نیمکت نشسته بود و کلاهش را روی سرش کشیده بود و استراحت می کرد. سواری نزدیک شد و از او پرسید: هی پیرمرد! مردم این شهر چه جور آدمهایی هستند؟ پیرمرد پرسید: مردم شهر تو چه جوریند؟ گفت: مزخرف! پیرمرد گفت: اینجا هم همین طور!
    بعد از چند ساعت سوار دیگری نزدیک شد و همین سؤال را پرسید .پیرمرد باز هم از او پرسید: مردم شهر تو چه جوریند؟ گفت: خوب... مهربونند. پیرمرد گفت: اینجا هم همینطور!
    سلام
    یعنی چی؟
    منظور اینه که پیرمرد آدم دو رویی است؟
    معمولا تو داستانا پیرمردا به دیگران درس میدن.
    خوب حالا این یعنی چی؟

    مغزهاي بزرگ درباره ايده ها فکر مي کنند

    مغزهاي متوسط درباره حوادث

    و مغزهاي کوچک درباره مردم !

    شايد زندگي آن جشني نباشد که آرزويش را داشتي اما حال که به آن دعوت شدي تا ميتواني زيبا برقص
    .


  4. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    806
    تشکر:
    1
    حضور
    20 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    73
    آپلود
    0
    گالری
    1



    سلام خالقی فر عزیز

    ممنون از اینکه توجه کردی .

    منظور اینه که آدما معمولا دنیا را همونطوری می بینند که هستند.
    روزي حداقل يکبار به ان نگاه کن
    "هيچ کس دوبار زندگي نمي کند."
    جايي روي ديوار بنويس


  5. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۷
    نوشته
    2,773
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    13 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    15
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نقل قول نوشته اصلی توسط مونس نمایش پست
    سلام خالقی فر عزیز

    ممنون از اینکه توجه کردی .

    منظور اینه که آدما معمولا دنیا را همونطوری می بینند که هستند.
    وقتی که متن خوندم اصلا این برداشت نداشتم.

    آخه این پیرمرد وسط داستان چرا دور جور دنیا رو میبینه؟

    ممنون از داستان زیبا و با مفهومتون

    هر چند من

    مغزهاي بزرگ درباره ايده ها فکر مي کنند

    مغزهاي متوسط درباره حوادث

    و مغزهاي کوچک درباره مردم !

    شايد زندگي آن جشني نباشد که آرزويش را داشتي اما حال که به آن دعوت شدي تا ميتواني زيبا برقص
    .


  6. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    806
    تشکر:
    1
    حضور
    20 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    73
    آپلود
    0
    گالری
    1



    لنگه کفش
    پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت
    به علت بی توجهی یک لنگه کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاد
    مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند
    ولی پیرمرد بی درنگ ...

    لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت
    همه تعجب کردند
    پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد، چه قدر خوشحال خواهد شد

    روزي حداقل يکبار به ان نگاه کن
    "هيچ کس دوبار زندگي نمي کند."
    جايي روي ديوار بنويس


  7. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    806
    تشکر:
    1
    حضور
    20 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    73
    آپلود
    0
    گالری
    1




    مينی داستانک:
    حكايت شده است كه : عارفى ، پارچه اى بافت و در بافت آن دقت به كار داشت . چون آن را فروخت ، به علت عيب هايى كه داشت ، به او باز گرداندند و او گريست . اما مشترى گفت : اى فلان ، گریه مکن ! كه بدان راضيم .
    و او گفت : گريه من از اين نيست . بلكه از آن مى گريم كه در بافت آن، كوشش بسيار كردم و به سبب عيب هاى پنهانى ، به من باز گردانده شد. و از آن مى ترسم تا عملى كه چهل سال در آن كوشيده ام نپذيرند

    روزي حداقل يکبار به ان نگاه کن
    "هيچ کس دوبار زندگي نمي کند."
    جايي روي ديوار بنويس


  8. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    806
    تشکر:
    1
    حضور
    20 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    73
    آپلود
    0
    گالری
    1



    پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره.
    مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.
    پسرک پرسید: خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟
    زن پاسخ داد: کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد !
    پسرک گفت: خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد!
    زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
    پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.
    مجددا زن پاسخش منفی بود.
    پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت.
    مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.
    پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم.
    من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند

    آیا ما هم میتوانیم چنین خود ارزیابی از کار خود داشته باشیم؟

    روزي حداقل يکبار به ان نگاه کن
    "هيچ کس دوبار زندگي نمي کند."
    جايي روي ديوار بنويس


  9. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    806
    تشکر:
    1
    حضور
    20 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    73
    آپلود
    0
    گالری
    1



    استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟
    چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟...
    شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.
    استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟
    شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد...
    سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.
    سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟
    آنها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند.
    چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.
    استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟
    آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند! این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد...
    بیایید عشق را با یکدیگر احساس کنیم
    روزي حداقل يکبار به ان نگاه کن
    "هيچ کس دوبار زندگي نمي کند."
    جايي روي ديوار بنويس


  10. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۵
    نوشته
    977
    مورد تشکر
    2 پست
    حضور
    3 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    55
    آپلود
    5
    گالری
    56

    آتش گرفتن زندگي توماس اديسون





    به نام خدا و سلام بر دوستان
    تشکر از موضوع بسیار زیبا و مفیدتون

    نمیدونم بقیه هم میتونند اینجا حکایات زیبا و آموزنده ای رو که خوانده یا شنیده اند بذارند یا خیر. ولی فعلا با اجازه شما این حکایت آموزنده را قرار میدم. امیدوارم بر خلاف روند موضوع تاپیک نباشه.

    این داستان را شاید بارها خونده باشیم. ولی من هنوز هم وقتی میخونم و اون لحظه رو تصور می کنم، خطاب به همت بلند و روح بزرگ این بزرگمرد، جز تحسین و آفرین کلام دیگری از زبانم بیرون نمی آید.


    داستانک ( هدیه مونس به شما )


    درسی از ادیسون

    (توماس آلوا ادیسون) در 11 فوریه سال 1847 در (میلـان) در ایالت (اوهایو) متولد شد. او وسایل متعددی را طراحی یا کامل کرد که مهمترین و معروف ترین آنها، لـامپ الکتریکی است. ادیسون در طول حیات علمی خویش توانست 2500 امتیاز اختراع را به نام خود ثبت کند که رقمی حیرت انگیز و باور نکردنی به نظر میرسد.

    دهنی ذغالی تلفن، ماشین تکثیر، میکروفن، گرامافون، دیکتافون، کینتوسکوپ (نوعی دستگاه نمایش فیلم)، دینام موتور و لـاستیک مصنوعی، از جمله موارد و وسایلی هستند که به دست او و همکارانش ابداع یا اصلـاح شدند.

    اختراع کردن بهترین چیزی بود که ادیسون به آن علـاقه داشت. او ابتدا میاندیشید که اشیاء پیرامونش چگونه کار میکنند، سپس فکر میکرد چگونه میتواند کاری کند که آنها بهتر عمل کنند. او میگفت: « اختراع یک درصد الهام گرفتن و 99 درصد، پشتکار و جدیت است. »

    سرانجام در 6 ژانویه سال 1931 ادیسون درخواست نامه آخرین ثبت اختراع خود را به نام (وسیله نگهدارنده ی اشیاء هنگام آبکاری) را به اداره اختراعات فرستاد اما پیش از دریافت پاسخ، در اواخر همان سال در سن 84 سالگی در گذشت.

    *****

    ادیسون در سنین پیری پس از کشف لـامپ یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال، در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه میکرد. این آزمایشگاه بزرگترین عشق ادیسون بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل میگرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.

    همین روزها بود که نیمه هـای شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلـاع دادند که آزمایشگاه پدرش در آتش میسوزد و کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلـاش ماموران، فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمان هـاست! آنان تقاضا داشتند که موضوع، به نحو قابل قبولی به اطلـاع پیرمرد رسانده شود.

    پسر با خود اندیشید که به احتمال زیاد پیرمرد با شنیدن این خبر سکته میکند. بنابراین از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که پیر مرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته و سوختن حاصل تمام عمرش را تماشا میکند!

    پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد.
    او میاندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش به سر میبرد.

    ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سرشار از شادی گفت:

    « پسر تو اینجایی؟ میبینی چقدر زیباست؟ رنگ آمیزی شعله هـا را میبینی؟ حیرت آور است! من فکر میکنم که آن شعله هـای بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است! وای خدای من خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را میدید. کمتر کسی در عمرش امکان دیدن چنین منظره ی زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟ »

    پسر حیران و گیج جواب داد:

    « پدر تمام زندگی ات در آتش میسوزد وتو از زیبایی رنگ شعله هـا صحبت میکنی؟ چه طور میتوانی؟ من تمام بدنم میلرزد و تو خونسرد نشسته ای؟ »

    پدر گفت:

    « پسرم از دست من و تو کاری که بر نمی آید. ماموران هم که تمام تلـاششان را میکنند. در این لحظه بهترین کار، لذت بردن از منظره ای است که دیگر تکرار نخواهد شد. در مورد آزمایشگاه و بازسازی یا نوسازی آن فردا فکر میکنیم. الـان موقع این کار نیست. به شعله هـای زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی نخواهی داشت. »


    *****

    ( توماس آلوا ادیسون) سال بعد دوباره در آزمایشگاه جدیدش، مشغول به کار بود و همان سال، یکی از بزرگترین اختراعات بشریت، یعنی (ضبط صدا) را تقدیم جهانیان نمود. او گرامافون را درست یکسال پس از آن واقعه اختراع کرد.

    .

    ویرایش توسط parsa : ۱۳۸۹/۰۵/۰۶ در ساعت ۱۵:۲۶
    دلا غافل ز سبحانی چه حاصل
    مطیع نفس و شیطانی چه حاصل
    بود قدر تو افزون از ملائک
    تو قدر خود نمیدانی چه حاصل


    و ناگهان چه زود دیر می شود، ولی هیچگاه برای شروع دیر نیست...!!!



  11. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۸
    نوشته
    806
    تشکر:
    1
    حضور
    20 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    73
    آپلود
    0
    گالری
    1



    بی نهایت تشکر و سپاس از پارسای عزیز

    پاره آجر
    روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .
    ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان ، یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .
    مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است . به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند ....

    پسرک گریان ، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو ، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .
    پسرک گفت :
    " اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند . هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم ، کسی توجه نکرد . برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم . "
    " برای اینکه شما را متوقف کتم ، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم "

    مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت ... برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند ، سوار ماشینش شد و به راه افتاد ....
    در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما ، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !
    خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند ....
    اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند

    روزي حداقل يکبار به ان نگاه کن
    "هيچ کس دوبار زندگي نمي کند."
    جايي روي ديوار بنويس


صفحه 1 از 4 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود