صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: *^^^*داستان‌هايي از كرامات امام زمان(عج)*^^^*

  1. #1

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    12,395
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    12 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    45
    آپلود
    0
    گالری
    593

    *^^^*داستان‌هايي از كرامات امام زمان(عج)*^^^*




    *^^^*داستان‌هايي از كرامات امام زمان(عج)*^^^*
    *^^^*داستان‌هايي از كرامات امام زمان(عج)*^^^*
    *^^^*داستان‌هايي از كرامات امام زمان(عج)*^^^*
    اباصالح! بيا درمانده ام من!
    علّامه مجلسي مي‌فرمايد:
    مرد شريف و صالحي را مي‌شناسم به نام اميراسحاق استرآبادي. او چهل بار با پاي پياده به حج مشرّف شده است و در ميان مردم مشهور است كه طيّ‌الارض دارد. او يك سال به اصفهان آمد؛ من حضوراً با او ملاقات كردم تا حقيقت موضوع را از او جويا شوم.
    او گفت: يك سال با كارواني به طرف مكّه به راه افتادم. حدود هفت يا نُه منزل بيشتر به مكه نمانده بود كه براي انجام كاري تعلّل كرده، از قافله عقب افتادم. وقتي به خود آمدم، ديدم كاروان حركت كرده و هيچ اثري از آن ديده نمي‌شد. راه را گم كردم؛ حيران و سرگردان وامانده بودم. از طرفي تشنگي آن چنان بر من غالب شد كه از زندگي نااميد شده، آماده‌ي مرگ بودم.
    [ ناگهان به ياد منجي بشريّت امام زمان (عج) افتادم و ] فرياد زدم: يا صالح! يا ابا صالح! راه را به من نشاه بده! خدا تو را رحمت كند!
    در همين حال، از دور شبحي به نظرم رسيد؛ به او خيره شدم و با كمال ناباوري ديدم كه آن مسير طولاني را در يك چشم به هم زدن، پيمود و در كنارم ايستاد. جواني بود گندم‌گون و زيبا با لباسي پاكيزه كه به نظر مي‌آمد از اشراف باشد. بر شتري سوار بود و مشك آبي با خود داشت.
    سلام كردم. او نيز پاسخ مرا به نيكي ادا نمود.
    فرمود: تشنه‌اي؟
    گفتم: آري، اگر امكان دارد كمي آب از آن مشك مرحمت بفرماييد!
    او مشك آب را به من داد و من آب نوشيدم.
    آن‌گاه فرمود: مي‌خواهي به قافله برسي؟
    گفتم: آري.
    او نيز مرا بر ترك شتر خويش سوار نمود و به طرف مكّه به راه افتاد. من عادت داشتم كه هر روز دعاي « حرز يماني » را قراعت كنم. مشغول قراعت دعا شدم. در حين دعا گاهي به طرف من برمي‌گشت و مي‌فرمود: اين طور بخوان!
    چيزي نگذشت كه به من فرمود: اين‌جا را مي‌شناسي؟
    نگاه كردم، ديدم در حومه‌ي شهر مكّه هستم. گفتم: آري مي‌شناسم.
    فرمود: پس پياده شو!
    من پياده شدم، برگشتم او را ببينم، ناگاه از نظرم ناپديد شد. متوجّه شدم كه او قائم آل‌محمد (عج) است. از گذشته‌ي خود پشيمان شدم و از اين كه او را نشناختم و از او جدا شده بودم، بسيار متأسف و ناراحت بودم.
    پس از هفت روز كاروان ما به مكّه رسيد، وقتي مرا ديدند، تعجّب نمودند؛ زيرا يقين كرده بودند كه من جان سالم به در نخواهم برد. به همين خاطر بين مردم مشهور شد كه من طيّ‌الارض دارم.

    *^^^*داستان‌هايي از كرامات امام زمان(عج)*^^^*

    منبع: كتاب داستان‌هايي از امام زمان (ع)

    جهان در حسرت آيينه مانده ست
    گرفتار غمي ديرينه مانده ست
    شب سردي ست بي تو بودن ما
    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟

  2. تشکرها 3


  3.  

  4. #2

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    12,395
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    12 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    45
    آپلود
    0
    گالری
    593



    *^^^*داستان‌هايي از كرامات امام زمان(عج)*^^^*
    عزل خادم شرابخوار!
    حسن‌بن‌خفيف از پدرش چنين نقل مي‌نمايد:
    حكم مأموريتي از سامرا از ناحيه‌ي مقدسه حضرت ابا صالح‌المهدي (عج) براي گروهي از شيعيان خاصّ حضرت (ع) صادر شد كه فوراً به طرف مدينه حركت كنند.
    نامه‌اي هم از طرف حضرت (ع) براي پدر من صادر شد و امر فرموده بودند كه او هم با آن‌ها حركت كند.
    علاوه بر اين‌ها دو نفر خادم نيز همراه آن‌ها خارج شدند. وقتي به كوفه رسيدند، يكي از خادم‌ها شراب خورد. هنوز كوفه را به طرف مدينه ترك نكرده بودند كه از سامرا فرمان رسيد:
    « خادمي كه شراب خورد، بازگردد كه از خدمت ما معزول است! »

    *^^^*داستان‌هايي از كرامات امام زمان(عج)*^^^*
    منبع: كتاب داستان‌هايي از امام زمان (ع)




    جهان در حسرت آيينه مانده ست
    گرفتار غمي ديرينه مانده ست
    شب سردي ست بي تو بودن ما
    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  5. #3

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    12,395
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    12 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    45
    آپلود
    0
    گالری
    593



    *^^^*داستان‌هايي از كرامات امام زمان(عج)*^^^*
    در جستجوي امام زمان (عج)

    ابوالرجا مصري كه يكي از نيكوكاران بود، مي‌گويد:
    پس از رحلت امام حسن عسگري (ع) براي جستجوي امام زمان (عج)حركت كردم؛ سه سال گذشت. با خود گفتم:

    اگر چيزي بود، بعد از گذشت سه سال آشكار مي شد.

    در اين هنگام صدايي را شنيدم كه صاحب صدا را نمي‌ديدم؛
    او گفت:
    اي نصربن‌عبد‌ربّه!
    به اهل مصر بگو:
    آيا شما پيامبر (ص) را ديده‌ايد كه به او ايمان آورده‌ايد؟
    ابوالرجا گويد:
    من تا آن زمان نمي‌دانستم كه نام پدرم عبدربّه است؛
    چون من مدائن متولد شدم و پدرم را از دست دادم،
    ابوعبدالله نوفلي مرا با خود به مصر آورد و در آن‌جا پرورش يافتم،
    چون آن صدا را شنديم،
    مطلب را دريافتم و ديگر به راه خود ادامه ندادم و مراجعت نمودم.

    *^^^*داستان‌هايي از كرامات امام زمان(عج)*^^^*
    منبع: كتاب داستان‌هايي از امام زمان (ع)

    جهان در حسرت آيينه مانده ست
    گرفتار غمي ديرينه مانده ست
    شب سردي ست بي تو بودن ما
    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  6. #4

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    12,395
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    12 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    45
    آپلود
    0
    گالری
    593



    *^^^*داستان‌هايي از كرامات امام زمان(عج)*^^^*
    دواي درد من تويي!
    سيدباقي‌بن عطوه‌ي‌حسني مي‌گويد:
    پدرم زيدي مذهب بود و اطرافيان خود مخصوصاً فرزندانش را از تمايل به مذهب شيعه‌ي اثني‌عشري باز مي‌داشت و به شيعيان مي‌گفت: سال‌ها است كليه‌هاي من بيمار است و من از اين درد، رنج مي‌برم. اگر صاحب‌الامرِ شما مرا شفا دهد، من مذهب شما را قبول مي‌كنم.
    يك شب، همه دور هم جمع بوديم؛ ناگاه صداي پدرمان را شنيديم كه ما را به كمك مي‌طلبيد. به سرعت نزد او رفتيم. گفت: صاحب‌الامرتان را دريابيد كه همين الآن از نزد من خارج شد.
    ما به سرعت به جستجو پرداخيتم، اما كسي را نيافتيم. وقتي بازگشتيم و ماجرا را پرسيديم، گفت: شخصي آمد پيش من و گفت: اي عطوه !
    گفتم: تو كيستي؟
    گفت: صاحب‌الامر و امام فرزندانت!
    آن گاه دست مباركش را به كليه‌هاي من كشيد و فشار داد و رفت؛ وقتي متوجه شدم، ديدم اثري از درد نمانده است!
    بيماري پدرم از آن روز به بعد از بين رفت و او مانند آهو، چابك و سرحال شد
    .

    *^^^*داستان‌هايي از كرامات امام زمان(عج)*^^^*
    منبع: كتاب داستان‌هايي از امام زمان (عج)

    جهان در حسرت آيينه مانده ست
    گرفتار غمي ديرينه مانده ست
    شب سردي ست بي تو بودن ما
    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  7. #5

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    12,395
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    12 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    45
    آپلود
    0
    گالری
    593



    *^^^*داستان‌هايي از كرامات امام زمان(عج)*^^^*
    سال ۱۳۵۱ ش. بود.
    در یکی از شب های جمعه گرم تابستان مثل همیشه به مسجد جمکران رفتم.
    جلو ایوان مسجد قدیمی داخل دکّه مخصوص صدور قبوض،
    کنار مرحوم حاج ابوالقاسم ـ خادم مسجد ـ نشستم. نماز مغرب و عشاء تمام شد.
    جمعیت کم و بیش به داخل مسجد مشرف می شدند.
    در این هنگام،
    نگاهم به زنی افتاد که پسر بچه ای را در بغل گرفته بود.
    دختری حدود ۱۲ ساله نیز همراهش بود.
    زن با قدم های مردد به دکه نزدیک شد. سلام کرد. جوابش را دادم و گفتم :
    ـ بفرمایید. امری داشتید؟
    به پاهای پسرش اشاره کرد و گفت:
    ـ فلجه ! نذر کردم اگه امام، بچه ام را امشب شفا بده پنج هزار تومان بدم. حالا می خوام اول هزار تومان بدم! اشکال نداره؟
    حاج ابوالقاسم خندید و گفت:
    ـ خانم اومدی امتحان کنی؟
    ـ پس چه کار کنم؟
    ـ دلت قرص باشه. نقدی معامله کن!
    زن هنوز مردد بود. کمی فکر کرد و بعد گفت:
    ـ خیلی خوب قبوله!
    سپس پنج هزار تومان از لای کیفش بیرون آورد و به حاج ابوالقاسم داد. او نیز قبضی به همان مقدار از دفترچه قبوض جدا کرد و مقابل آن زن روی گیشه گذاشت. زن قبض را گرفت و رفت. آخر همان شب فرا رسیده بود. من قضیه را فراموش کرده بودم . بار دیگر چشمم به همان زن و کودک و دخترش افتاد که به سمت دکه می آمدند. مقابل ما که رسیدند شروع کردند به دعا و تشکر کردن:
    ـ خدا به شما طول عمر بده حاج آقا…!
    ـ چی شده خانم؟
    ـ این بچه، اول شب که آمدم خدمتتان، توی بغلم بود.
    پاهای بچه رانشان داد و افزود:
    ـ خوب شد. به خدا خوب شد. حالا دیگه راحت راه می ره. شما را به خدا مردم نفهمند! کسی نفهمد! آن وقت …. !
    منبع: کرامات المهدی ، واحد تحقیقات مسجد مقدس جمکران ، ص ۸ و ۹
    *^^^*داستان‌هايي از كرامات امام زمان(عج)*^^^*

    جهان در حسرت آيينه مانده ست
    گرفتار غمي ديرينه مانده ست
    شب سردي ست بي تو بودن ما
    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  8. #6

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    12,395
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    12 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    45
    آپلود
    0
    گالری
    593



    *^^^*داستان‌هايي از كرامات امام زمان(عج)*^^^*
    شناسنامه كرامت

    موضوع كرامت: نجات سرنشینان هواپیماى مشهد مقدّس

    منبع كرامت: دفتر ثبت كرامات و خاطرات مسجد مقدّس جمكران، شماره 97
    مشخصات: آقاى م - ح، روحانى، ساكن تهران

    زمان كرامت: 28/12/75

    مكان كرامت: تهران

    تاریخ ثبت كرامت: 1376
    خلاصه كرامت:
    در تاریخ 28اسفند سال 75كه به قصد زیارت امام رضا علیه‏السلام همراه عده‏اى از آقایان در هواپیما بودیم، وقتى بر فراز آسمان مشهد مقدّس رسیدیم، هواپیما دچار نقص فنى شد و بعد از حدود 45دقیقه به طرف تهران برگشت و با اعلام آمادگى براى هر اتفاق ناگوار، همه مسافرین با توسل به حضرت صاحب الزمان علیه‏السلام و تكرار ذكر
    "یا ابا صالح المهدى ادركنى"
    توجه حضرت را به زائرین جد بزرگوارشان جلب كردیم و از سقوط حتمى نجات پیدا كردیم.
    شرح واقعه از زبان آقای م ح :
    در تاریخ 28اسفندماه 1375با هواپیما همراه بعضى از دوستان اهل علم و مداح تهرانى و همچنین عده‏اى از مسئولین كشور عازم مشهد مقدس بودیم.
    وقتى هواپیما به فرودگاه مشهد رسید، خود را آماده پیاده شدن مى‏كردیم، یك مرتبه متوجه شدیم هواپیما دچار نقص فنى شده است و نمى‏تواند در باند فرودگاه بنشیند، نزدیك 45دقیقه تا یك ساعت، هواپیما در آسمان مشهد سرگردان مى‏چرخید.
    در نهایت مجبور شدیم به تهران برگردیم كه حدود شش ساعت رفت و آمد و معطل شدنمان در آسمان شهر طول كشید.
    همه سرنشینان نگران بودند كه چه اتفاقى پیش خواهد آمد. وقتى از خلبان و خدمه هواپیما سؤال مى‏شد، اول جریان را نمى‏گفتند.
    ولى وقتى یكى از مسئولین به طور خصوصى از خلبان پرسید، گفت: وقتى آماده فرود مى‏شدم،
    متوجه شدم كه چرخ‏هاى هواپیما باز نمى‏شوند و هرچه سعى كردیم، نتیجه نگرفتیم و الآن هم به طرف تهران بر مى‏گردیم و دستور داده‏اند كه در آنجا آتش‏نشانى آماده باشد،
    به خاطر اینكه احتمالا سقوط مى‏كنیم و هواپیما آتش مى‏گیرد!
    همین كه به نزدیكى فرودگاه تهران رسیدیم، مسئولین هواپیما اعلام كردند:
    كه ما به هیچ وجه نتوانستیم چرخ‏هاى هواپیما را باز كنیم و امكان نشستن به صورت عادى وجود ندارد، باید آماده سقوط باشیم، اگر كسى دندان مصنوعى دارد، بیرون بیاورد، همه كفش‏هایشان را در آورند و هركس هم عینك دارد از روى چشمش بردارد.
    خوب معلوم است كه انسان در چنین موقعیتى چه حالى پیدا مى‏كند. بنده هم مثل سایرین منقلب شده بودم و در آخرین لحظات، عمامه‏ام را برداشتم و گفتم: آقایان اگر آخرین لحظه زنده بودنمان هست، بهتر است كه به امام زمان حجة بن الحسن علیه‏السلام متوسل شویم.
    همه منقلب بودیم، من دستم را روى سرم گذاشتم و گفتم: همه بگویید:
    یا أبا صالح المهدی ادركنی، یا أبا صالح المهدی أدركنی...
    همه مسافران با همان حالى كه داشتند با صداى بلند مى‏گفتند: یا أبا صالح المهدی أدركنى ...
    همه در حال توسل بودند كه یك دفعه خلبان گفت:
    بشارت! امام زمان علیه‏السلام عنایت فرمود، چرخ‏ها باز شد.
    همه یك صدا صلوات فرستادند و به سلامت به زمین نشستیم. تمامى سرنشینان هواپیما مطمئن بودند كه تنها معجزه امام زمان علیه‏السلام بود كه در آن لحظات آخر، ما را نجات داد و به زائرین جدّش امام رضا علیه‏السلام توجه فرمود.
    افسوس كه عمرى پى اغیار دویدیم
    از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم
    سرمایه زكف رفت و تجارت ننمودیم
    جز حسرت و اندوه متاعى نخریدیم
    شاها به فقیران درت روى مگردان
    بر درگهت افتاده به صد گونه امیدیم
    *^^^*داستان‌هايي از كرامات امام زمان(عج)*^^^*

    جهان در حسرت آيينه مانده ست
    گرفتار غمي ديرينه مانده ست
    شب سردي ست بي تو بودن ما
    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟

  9. تشکرها 2


  10. #7

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    12,395
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    12 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    45
    آپلود
    0
    گالری
    593



    *^^^*داستان‌هايي از كرامات امام زمان(عج)*^^^*
    نیمه شب چهارشنبه، پنجم آبان ۱۳۷۲ش برابر دوازدهم جمادی الاول ۱۴۱۴ق خورشید عالم‌تاب امامت، حضرت بقیه الله الاعظم علیه السلام برگی دیگر از عنایات ویژه خود را به نوجوانی زاهدانی که اهل تسنن هم بود، ارزانی داشت.
    این نوجوان که سعید چندانی نام داشت، در پی بیماری سرطان به بیمارستان امام خمینی تهران مراجعه می‌کند. تشخیص اولیه پس از نمونه‌بردای، وجود غده بدخیم را تأیید می‌کند. در بیمارستان «الوند» غده‌ای یک و نیم کیلویی از بدن سعید خارج می‌شود؛ ولی طولی نمی‌کشد که مجدداً عود می‌کند. پزشکان اظهار عجز می‌کنند. غم و ناامیدی سراسر وجود سعید، برادر و مادرش را که همراه او هستند، می‌گیرد؛ ولی شبانگاهان اتفاقی می‌افتد که زمینه حادثه‌ای می‌شود که بعدها در زندگی این خانواده تأثیر بسزایی می‌گذارد.
    در عالم خواب به مادر سعید مکانی معرفی می‌شود که تا به‌حال اسمش را هم نشنیده است. صبح که از خواب برمی‌خیزد، از اطرافیان در بیمارستان سراغ مسجدی می‌گیرد به‌نام «مسجد جمکران» و می‌فهمد جمکران میعادگاه عاشقان گل نرگس است.
    وی پس از آشنایی مختصر با مسجد مقدس جمکران؛ بلافاصله دست بچه‌هایش را می‌گیرد و رهسپار قم می‌شود. آنان بعد از ظهر سه شنبه وارد جمکران می‌شوند و برای اسکان، توسط خادمان به یکی از اتاق‌ها راهنمایی می‌شوند. اعمال مسجد را یاد می‌گیرند و با عشق و علاقه و امید، شروع به انجام آن‌ها می‌کنند.
    شور و عشق همراه دعا و نیایش هزاران عاشق دلباخته وی را مشتاق‌تر می‌کند، تا دست توسل به سوی مولای عاشقان و سرور دل‌ها گل فاطمه علیها السلام دراز می‌کند: «خدایا به حق کسی که در این مسجد، مردم به امید لقایش جمع شده‌اند...»
    و فردا صبح ...
    ... سعید، دیگر بیمار نیست ...
    سعید، شفای خود را چنین بیان می‌کند:
    درست، ساعت سه بعد از نیمه شب بود که در عالم رؤیا دیدم نوری از پشت دیوار ساطع شد و به‌طرف من به راه افتاد . او یک انسان بود؛ ولی من از او فقط نور خیره‌کننده‌ای می‌دیدم که آهسته آهسته به من نزدیک می‌شد. ابتدا مضطرب شدم؛ سعی کردم برخود مسلط شوم. هنگامی که نور به من رسید، به ناحیه سینه و شکم من اصابت کرد و برگشت.
    از خواب بیدار شدم و چیزی متوجه نشدم. باز هم خوابیدم. صبح که از خواب برخاستم سعی کردم خود را به عصایم نزدیک کنم و عصا را بردارم. ناگاه متوجه شدم بدنم سبک شده و آن حالت درد شدید به کلی از من رفع شده است.
    در آن وقت متوجه شدم شفا یافته‌ام و آن نور، وجود مقدس حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بوده است.
    سعید با مادر و برادر خود، سه شب در زائرسرای مسجد اقامت کردند.
    شب سوم که شب جمعه بود، عنایت دیگری شد که این بار در بیداری انجام پذیرفت. متن واقعه از زبان سعید:
    شب جمعه، در اطاق شماره هشت نشسته بودم و مادرم مشغول تلاوت قرآن بود که احساس کردم شخصی کنارم نشست و برایم رهنمودها و دستورالعمل‌هایی بیان فرمود.
    چون سخنانش تمام شد، برگشتم و کسی را ندیدم. از مادرم پرسیدم: «مادر با من بودی» گفت: «من قرآن می‌خواندم؛ با تو نیستم». آن موقع، پتو را بر سرم کشیدم و هرچه به مغزم فشار آوردم که مطالب آن شخص را به خاطر بیاورم، چیزی به یادم نیامد.
    روز جمعه، سعید و مادرش به تهران باز می‌گردند و به بیمارستان الوند مراجعه می‌کنند. پس از عکس‌برداری معلوم می‌شود سعید، صحیح و سالم است و از غده بدخیم سرطانی هیچ خبری نیست.
    و پزشکان مات و مبهوت، به عکس‌ها خیره می‌شوند ....،باورکردنی نیست.
    تصاویرسعید، پروندهای پزشکی او وکسانی که او را پیش از بیماری و پس از آن دیده‌اند ،خادمانی که او را به اتاق، راهنمای کردند و پس از شفا با اشک و شوق، او را در برگرفته‌اند، هنوز و هنوز هم موجود هستند .
    [مجله شماره ۶ : - تشرف یافتگان]
    امان :: شهریور ۱۳۸۶، شماره ۶
    *^^^*داستان‌هايي از كرامات امام زمان(عج)*^^^*

    جهان در حسرت آيينه مانده ست
    گرفتار غمي ديرينه مانده ست
    شب سردي ست بي تو بودن ما
    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟

  11. تشکرها 3


  12. #8

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    12,395
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    12 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    45
    آپلود
    0
    گالری
    593



    *^^^*داستان‌هايي از كرامات امام زمان(عج)*^^^*
    تشرف دختری مسیحی
    در کتاب داستانهای حج می نویسد:
    به نقل از داستانها و پندها:

    دانشجویی مسملان و ایرانی در آمریکا تحصیل می کرد،
    حسن اخلاق و برخورد اسلامی او موجب شد که یکی از دختران مسیحی آمریکایی به او محبت خاصی پیدا کرد،
    در حدی که پیشنهاد ازدواج با او نمود.

    دانشجو به او گفت:
    اسلام اجازه نمی دهد که من مسلمان با تو که مسیحی هستی ازدواج کنم مگر اینکه مسلمان شوی،
    دانشجو به دنبال این سخن کتابهای اسلامی را در اختیار او گذاشت،
    او در این باره تحقیقات و مطالعات فراوانی کرد و به حقانیت اسلام پی برد و مسملان شد و با آن دانشجو ازدواج کرد.

    سفری پیش آمد و این زن و شوهر به ایران آمدند، زمانی بود که حرف از حج در میان بود، شوهر به همسرش گفتک

    ما در اسلام کنگره عظیمی به نام « حج» داریم، خوبست اسم نویسی کنیم و در حج امسال شرکت نماییم.

    همسر موافقت کرد و آن سال به حج رفتند،
    در مراسم حج روز شلوغ عید قربان زن در سرزمین مننی گم شد،
    هر چه تلاش کرد و گشت شوهرش را نجست،
    خسته و کوفته و غمگین همچنان به دنبال شوهر می گشت تا اینکه به یادش امد در مکه کنار کعبه شوهرش می گفت:
    ما امام زمان داریم که زنده است و پنهان است.

    توسل به امام زمان جست و عرض کرد:
    ای امام بزرگوار و پناه بی پناهان، مرا به همسرم برسان.

    هنوز سخنش تمام نشده بود، دید شخصی به شکل و قیافه عربی،
    نزد او آمد و به او گفت: چرا غمگین هستی؟

    او جریان را عرض کرد.

    آن شخص به او گفت: ناراحت مباش با من بیا شوهرت همین جا است او را چند قدم با خود برد ناگهان او شوهرش را دید و اشک شوق ریخت ولی دیگر آن عرب را ندیدند.

    آن بانو در جریان را از آغاز تا انجام شرح داد. معلوم شد حضرت ولی عصر او را به شوهرش رسانده است.

    *^^^*داستان‌هايي از كرامات امام زمان(عج)*^^^*

    جهان در حسرت آيينه مانده ست
    گرفتار غمي ديرينه مانده ست
    شب سردي ست بي تو بودن ما
    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟

  13. تشکرها 2


  14. #9

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    12,395
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    12 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    45
    آپلود
    0
    گالری
    593



    *^^^*داستان‌هايي از كرامات امام زمان(عج)*^^^*
    استاد بزرگوار حضرت آیت‌الله حاج آقا حسن صافی اصفهانی قدّس‌سره داستانی را نقل می کردند که بسیار شنیدنی و عبرت آموز است:
    در کربلای معلّا یکی از علما که به علوم غریبه آگاهی داشته است،
    تصمیم می‌گیرد که به وسیله علم جفر خود را به امام عصر (سلام‌الله‌علیه) برساند.
    در نتیجه در داخل یکی ازغرفه های صحن امام حسین‌ (سلام‌الله‌علیه) به محاسبات این علم می‌پردازد.
    پاسخی که دریافت می‌دارد این بوده است که امام داخل صحن با پیرمردی قفل‌ساز در حال صحبت هستند و گل می‌گویند و گل می‌شنوند.
    تردید می‌‌کند مبادا فلان قسمت از برنامه را اشتباه کرده باشم.
    بار دوم و سوم نیز حساب می‌کند و نتیجه همان می‌شود.
    در این هنگام عزم خود را بر دیدار جزم می‌کند که هر چه بادا باد.
    می‌بیند آری امام (علیه‌السلام) در همان زاویة صحن که به وسیله آن علم درک کرده است،
    با آن مرد قفل‌ساز مشغول گفتگو هستند.
    چون می‌بیند که آقا در حال خداحافظی هستند،
    رو به امام به سرعت حرکت می‌کند.
    امام (علیه‌السلام) از آن پیر‌مرد خداحافظی کرده و رو به سوی ایشان می‌آیند.
    و وقتی با او رودررو قرار می گیرند، می‌فرمایند:
    «فلانی تو هم مثل این پیر مرد قفل ساز شو تا من به سراغ تو بیایم»
    *^^^*داستان‌هايي از كرامات امام زمان(عج)*^^^*
    و از کنارش می‌گذرند.
    این عالم می‌گوید:
    همان وقت به سراغ این پیرمرد قفل‌ساز رفتم تا او و رفتار و روحیاتش را شناسایی کنم.
    از او پرسیدم:
    این آقایی که با ایشان صحبت داشتی، که بود؟
    در پاسخ گفت: تا آن جا که می دانم آقا سیدمهدی،
    فرزند مرحوم آقا سیدحسن، هستند که پدرشان هم به رحمت خداوند رفته است.
    از نوع جواب او به زودی متوجه شدم که آقا خود را به او معرفی کرده‌اند،
    ولی این بنده خدا متوجه نشده است که ایشان امام‌عصر (سلام‌الله‌علیه) هستند.
    نزدیک بود او را از حقیقت امر آگاه سازم، ولی به خود آمدم که اگر این کار صلاح این بندة خدا بود،
    خود آقا به او توجه می‌دادند.
    ازحالات آقا و زمان آشنایی او با آقا و غیره پرسیدم...
    دقت کردم ببینم که این پیرمرد چه ویژگی خاصی دارد که امام مرا به آن دعوت فرموده‌اند:
    عاقبت دریافتم که در کنار تقید ایشان به مسائل شرعی و کسب حلال؛
    بارزترین ویژگی اخلاقی او این است که سخت به قول و قرارش با مردم پایبند است و اگر می‌گوید قفل شما فلان موقع آماده است،
    آن را حتماً سر وقت و شاید زودتر آماده کرده است.1
    مراعات ظرافت‌های اخلاقی بی‌تردید در تکامل انسان سالک، نقشی جدی و اساسی دارد. چنانچه سهل‌انگاری در امور اخلاقی نیز تنزل‌آور و دورکننده از مقام قرب الهی است.
    *^^^*داستان‌هايي از كرامات امام زمان(عج)*^^^*


    جهان در حسرت آيينه مانده ست
    گرفتار غمي ديرينه مانده ست
    شب سردي ست بي تو بودن ما
    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟

  15. تشکر


  16. #10

    تاریخ عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    نوشته
    12,395
    مورد تشکر
    0 پست
    حضور
    12 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    45
    آپلود
    0
    گالری
    593



    *^^^*داستان‌هايي از كرامات امام زمان(عج)*^^^*
    بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم
    ابوراحج از شیعیان مخلص شهر حله ، سرپرست یكى از حمام هاى عمومى آن شهر بود، بدین جهت ، بسیارى از مردم او را مى شناختند.
    در آن زمان ، فرماندار حله شخصى ناصبى به نام مرجان صغیر بود. به او گزارش دادند كه ابوراجح حلى از بعضى اصحاب منافق رسول خدا (ص ) بدگویى مى كند. فرماندار دستور داد او را آوردند.

    آن قدر زدند كه تمام بدنش مجروح گشت و دندان هاى پیشین ریخت ! همچنین زبانش را بیرون آوردند و با جوالدوز سوراخ كردند و بینى اش ‍ را نیز بریدند و او را با وضع بسیار دلخراشى به عده اى از اوباش سپردند. آنها ریسمان بر گردن او كرده و در كوچه و خیابان هاى شهر حله مى گرداندند! و مردم هم از هر طرف هجوم آورده او را مى زدند. به طورى كه تمام بدنش مجروح شد، و به قدرى از بدنش خون رفت و كه دیگر نمى توانست حركت كند و روى زمین افتاد، نزدیك بود جان تسلیم كند.
    جریان را به فرماندار اطلاع دادند. وى تصمیم گرفت او را بكشد، ولى جمعى از حاضران گفتند:
    - او پیرمرد فرتوتى است و به اندازه كافى مجازات شده و خواه ناخواه به زودى مى میرد، شما از كشتن او صرف نظر كنید و خون او را به گردن نگیرید!
    به خاطر اصرار زیاد مردم - در حالى كه صورت و زبان ابوراجح به سختى ورم كرده بود - فرماندار او را آزاد كرد. خویشان او آمدند و نیمه جان وى را به خانه بردند و كسى شك نداشت كه او خواهد مرد.
    اما فرداى همان روز، مردم با كمال تعجب دیدند كه او ایستاده نماز مى خواند و از هر لحاظ سالم است و دندان هایش در جاى خود قرار گرفته ، و زخم هاى بدنش خوب شده و هیچ گونه اثرى از آن همه زخم نیست ! و با تعجب از او پرسیدند:
    - چطور شد كه این گونه نجات یافتى و گویى اصلا تو را كتك نزدند؟!
    ابوراجح گفت :
    - من وقتى كه در بستر مرگ افتادم ، حتى با زبان نتوانستم دعا و تقاضاى كمك از مولایم حضرت ولى عصر(عج ) نمایم ؛ لذا تنها در قلبم متوسل به آن حضرت شدم و از آن حضرت درخواست عنایت كردم .
    وقتى كه شب كاملا تاریك شد، ناگاه ! خانه ام نورانى گشت ! در همان لحظه ، چشمم به جمال مولایم امام زمان (عج ) افتاد، او جلو آمد و دست شریفش را بر صورتم كشید و فرمود:
    - برخیز و براى تاءمین معاش خانواده ات بیرون برو و كار كن !

    خداوند تو را شفا داد!
    اكنون مى بینید كه سلامتى كامل خود را باز یافته ام .
    خبر سلامتى و دگرگونى شگفت انگیز حال او - از پیرمردى ضعیف و لاغر به فردى سالم و قوى - همه جا پیچید و همگان فهمیدند.
    فرماندار حله به ماءمورینش دستور داد ابوراجح را نزد وى حاضر كنند. ناگاه ! فرماندار مشاهده نمود، قیافه ابوراجح عوض شده و كوچكترین اثرى از آنهمه زخم ها در صورت و بدنش دیده نمى شود! ابوراجح دیروز با ابوراجح امروز قابل مقایسه نیست !
    رعب و وحشتى تكان دهنده بر قلب فرماندار افتاد، او آن چنان تحت تاءثیر قرار گرفت كه از آن پس ، رفتارش با مردم حله (كه اكثرا شیعه بودند) عوض شد. او قبل از این جریان ، وقتى كه در حله به جایگاه معروف به ((مقام امام (عج ))) مى آمد، به طور مسخره آمیزى پشت به قبله مى نشست تا به آن مكان شریف توهین كرده باش ؛ ولى بعد از این جریان ، به آن مكان مقدس مى آمد و با دو زانوى ادب ، در آنجا رو به قبله مى نشست و به مردم حله احترام مى گذاشت . لغزش هاى ایشان را نادیده مى گرفت و به نیكوكاران نیكى مى كرد. ولى این كارها سودى به حال او نبخشید، پس از مدت كوتاهى درگذشت .

    منبع شمیم یار
    *^^^*داستان‌هايي از كرامات امام زمان(عج)*^^^*

    جهان در حسرت آيينه مانده ست
    گرفتار غمي ديرينه مانده ست
    شب سردي ست بي تو بودن ما
    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟

صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 116
    آخرين نوشته: ۱۳۸۹/۰۶/۲۷, ۱۸:۳۱
  2. جن و فرشته چه تفاوتهايي دارند ؟
    توسط ║★║فاطمی║★║ در انجمن سایر مباحث اعتقادی در قرآن
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: ۱۳۸۹/۰۶/۲۱, ۱۷:۰۶
  3. زيبايي و اصل و نصب بدون اخلاق ارزش ندارد!
    توسط غريب در انجمن عرفان ناب
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: ۱۳۸۹/۰۶/۲۰, ۲۰:۱۵
  4. گفتگوبين صدف وعروس دريايي
    توسط نجم الثاقب در انجمن حجاب و پوشش اسلامي
    پاسخ: 10
    آخرين نوشته: ۱۳۸۹/۰۶/۰۶, ۰۸:۳۲
  5. بررسي روايي مساله فتنه و امتحان الهي
    توسط theological در انجمن سایر مباحث اعتقادی در قرآن
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: ۱۳۸۸/۱۱/۱۸, ۱۶:۴۲

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود